ماه نو
 
 
چهارشنبه 3 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
ویرایش نشده. مشکلی بود بگین اصلاح کنم.


پشت میز آشپزخانه نشسته ام. رادین دارد روی گاز نان گرم می کند. روی نگاه کردن به چشمهایش را ندارم. با نمکدان روی میز بازی می کنم.

نان را جلویم می گذارد و می پرسد: تو خوبی؟ مشکلی نداری؟ دردی چیزی...

سری تکان می دهم و آرام می گویم: خوبم.

پایم را کمی بالا می گیرم و به پابند ظریف طلایی که به پایم بسته است چشم می دوزم. قشنگ است. یک زنجیر ظریف با چند گل کوچک. خیلی ظریف و ساده است. دوستش دارم.

دیشب که آن را به پایم می بست اینقدر هر دو اضطراب داشتیم که کلامی درباره اش حرف نزدیم. حتی تشکر هم نکردم. نصف نگرانیم به لرزیدن دستهای رادین برمی گشت. نگرانی رادین همیشه خندان برایم حکم مرگ را دارد.

ولی الان همه چیز خوب است. البته اگر خجالت شدید و کمی دردم را ندیده بگیریم. دو لیوان چای روی میز می گذارد. نگاهش نگاهم را تعقیب می کند و روی مچ پایم می نشیند. لبخند می زند.

_: پابندت کردم.

لبخند می زنم. بدون این که سر بردارم آرام می گویم: من که پابندت هستم تا ابد.

نگاهش رنگ شک می گیرد. می پرسد: دوسش نداری؟ اگه می خوای میشه عوضش کنیم. راستش... فقط فکر کردم رو پا کمتر جلب توجه می کنه و مجبور میشی توضیح بدی.

+: نه. چرا عوضش کنم؟ خیلی قشنگه.

سر به زیر می اندازد و در حالی که چای را بهم می زند متفکرانه می گوید: خدا بقیه شو به خیر بگذرونه.

+: راد داری منو می ترسونی!

سر برمی دارد. می خندد. موهای نمدارم را بهم می ریزد و می گوید: بی خیال... اصلاً همین بی فکری رو عشقه! کی می دونه فردا چی میشه؟ برای چی از حالا براش غصه بخوریم؟

حالا شد. این همان راد است که در لحظه زندگی می کند و زندگی می بخشد. تا خرخره زیر قرض است ولی می خندد و برای من خلخال طلا می خرد که پابندم کند. هرچند که من خیلی وقت است که پابند خنده هایش شده ام.

ماشین را بیرون می زنم و چشم می گردانم مبادا همسایه ها ما را با هم ببینند. با نزدیک شدن یک مرد میانسال سرم را تا حد امکان پایین می برم. رادین در گاراژ را می بندد. مرد به طرفش می رود و کمی باهم حرف می زنند.

بعد جلو می آید. در راننده را باز می کند و با مرد به گرمی خداحافظی می کند. بعد رو به من زمزمه می کند: برو اون طرف من میرونم.

منظورش را نمی فهمم. ولی همانطور که سرم را پایینتر از پنجره ها نگه داشته ام به زحمت جابجا می شوم.

رادین می نشیند. استارت می زند و به من که جلوی صندلی شاگرد، کف ماشین مچاله شده ام می گوید: تو رو ندید. فکر کرد ماشین خریدم. می پرسید چند خریدم و چکار کردم.

عصبی می خندم و می پرسم: چی بهش گفتی؟

توی خیابان می پیچد و می گوید: بیا بالا امنه. هیچی. گفتم مال خودم نیست. امانته.

روی صندلی می نشینم. سر و وضعم را مرتب می کنم و نفسی عمیق می کشم.

+: نزدیک بود ها!

رادین می خندد و می گوید: هیجانش به همینه.

+: ولی من هر دفعه سکته می کنم.

_: سکته؟ نه بابا چرا شلوغش می کنی؟ نهایتش دلپیچه می گیری میگی مسموم شدم!

غش غش می خندد و ادامه می دهد: عالی بود. داشت باورم میشد.

مشت محکمی روی پایش می زنم و می گویم: داشتم از ترس میمردم. خنده داره؟

_: ترس؟ مگه من دراکولا ام؟

+: بدتر از اون!

می خندد. عمیق و طولانی. می گوید: عاشقتم.

آرام می گویم: منم عاشقتم.

نفس عمیقی می کشد. دستم را می گیرد و می فشارد.

جلوی فیزیوتراپی نگه می دارم. می گوید: تو برو خونه استراحت کن. اگه مشکلی هم داشتی حتماً بهم زنگ بزن.

+: من خوبم.

_: خدا رو شکر. ولی برو استراحت کن. خداحافظ.

دستم را می بوسد و می رود. نفسم آه می شود و از نهادم بیرون می آید.

احساسات ضد و نقیضم برای خودم قابل درک نیستند. از یک طرف از خجالت حاضر نیستم توی چشمهایش نگاهش کنم و از طرف دیگر می خواهم مثل بچه ای که دامن مادرش را رها نمی کند به دنبالش بروم و لحظه ای از او جدا نشوم. با تمام اینها با بی میلی به طرف خانه میرانم.

کیف وسایلم را برمی دارم و پله ها را با خستگی بالا می روم. خوشحالم که مامان شیفت است و ورودم را نمی بیند. حوصله ی هیچ سوال و جوابی را ندارم. چه بگویم؟ چقدر دروغ بگویم؟

وسایلم را منظم می کنم. کمی دور خانه را هم جمع می کنم. لباسهای همیشه پخش و پلای نریمان را صاف می کنم و کثیفها را توی ماشین لباسشویی می اندازم.

بدنم کوفته است. دراز می کشم و خواب می روم. ولی خوب نمی خوابم. یکی دو ساعت بعد بالاخره با خستگی بلند می شوم. لباسها را توی بالکن پهن می کنم و به اتاق برمی گردم. ناگهان دیگر طاقت ندارم. دلم می خواهد همین الان رادین را ببینم. از این حجم دلتنگی متعجب میمانم. ولی خیلی صبر نمی کنم تا تحلیلش کنم. لباس عوض می کنم و به طرف فیزیوتراپی میروم.

ساعت یازده و نیم است که وارد می شوم. دل دل می زنم که زودتر ببینمش. در حال خواندن یک کاغذ به هال می آید. یک نفر به دنبالش می آید و می پرسد: آقای دکتر میشه براش کاری کرد؟ واقعاً راه میفته؟

مرا می بیند. اخمش می رود. لبخند می زند و با خوشرویی می گوید: سلام. خوش اومدی.

سر تکان می دهم و دوباره خون به صورتم هجوم می آورد. زیر لب سلام می گویم.

دست روی شانه ام می گذارد و رو به مرد می گوید: چرا که نه؟ ان شاءالله راه میفته. از این بدتر هم قابل درمانه. خیالتون راحت. اگه می خوای تو خونه هم میام. فقط نرخش بالاتر میره.

صحبتهایش را می کنند و مرد می رود. هال خالی می شود. چانه ام را می گیرد، بوسه ای سریع روی لبهایم می گذارد و می پرسد: خوبی؟ استراحت کردی؟

سر به زیر می اندازم و آرام می گویم: خوبم.

شانه ام را می فشارد و می گوید: کاری داشتی حتماً بگو.

خنده ام می گیرد. عادت ندارم کسی اینقدر نازم را بخرد. معمولاً من بوده ام که مشغول رسیدگی به مادر و خواهر برادرم بوده ام. حتی وقتی مریض می شوم تا حد امکان نمی گذارم مامان بفهمد. خودم دکتر می روم، دوا می گیرم و به زندگی ادامه می دهم.

_: به چی می خندی؟

از گوشه ی چشم نگاهش می کنم و با خنده ای فروخورده می گویم: به نگرانیت.

متعجب می پرسد: نگرانی من خنده داره؟ یه طرف ماجرا منم ها!

این بار بیشتر می خندم و می گویم: عادت ندارم کسی نگرانم باشه.

_: والا تا جایی که من می دونم مامانت شبانه روز نگرانته. اگه اتفاقی برات بیفته نمی تونم جوابشو بدم.

خنده ام جمع می شود و می گویم: چون خیلی خیلی نگرانه همه کارم یواشکیه. حواستو جمع کن. زیادی بپرسی جوابش سکوته.

یک زن جوان از اتاق ورزش بیرون می آید. از رادین تشکر می کند و می رود. رادین کلافه و بی حواس جوابش را می دهد. دستم را می کشد و به آشپزخانه می رویم. در را می بندد و می گوید: اگه به پر و پات می پیچم، اگه هی دارم می پرسم... برای این نیست که تو کارت فضولی کنم. نگرانتم. بفهم اینو.

با خونسردی می گویم: می فهمم.

مشتی روی کابینت می زند و می گوید: خوشگل خودسر لجوج! من مامانت نیستم. اینم بفهم. جنس نگرانیم فرق می کنه. اگه بفهمم مشکلی داری کمکت می کنم. نمی زنم خودمو داغون کنم. دارم ازت می پرسم می خوای بری دکتر یا نه؟

رو می گردانم و آرام می گویم: نه. خوبم.

محکم و خشن در آغوشم می کشد. سرم را روی شانه اش می گذارم و آرام می گیرم.

وقتی از آشپزخانه بیرون می آییم بامداد دارد می رود.

رادین برای این که حرفی زده باشد می پرسد: ا داری میری؟

بامداد سرزنش آمیز نگاهش می کند و می گوید: ساعت خواب. این وضع کار کردنه؟

رادین سری به تأیید تکان می دهد و می گوید: یه کم اوضاع پیچیده است. ولی تکرار نمیشه. تازه کسی نبود. دو تا مراجعه داشتیم که تو داشتی بهشون می رسیدی.

=: بله می رسیدم. برق میذاشتم ورزش اولتراساوند و جنابعالی مشغول عشق و حال... حداقل یه منشی دیگه استخدام کن.

بعد هم با خداحافظی کوتاهی بیرون می رود.

رادین می خندد. سرش را تکان می دهد و می گوید: با زنش دعواش شده به نظرم. خب خانم خوشگله... ناهار چی می خوری؟

+: بریم خونه ما. مامانم دوباره ظهر نمیاد. ناهارم یه چیزی می پزم.

_: نمی خواد بپزی. منو دم جگرکی پیاده کن، می خرم میارم. اهل محل هم ما رو باهم نمی بینن.

جلوی جگرکی نزدیک خانه مان پیاده می شود. خودم هم آرام و آسوده به خانه می روم. با مامان تلفنی حرف زده ام. شیفتش تا بعدازظهر طول می کشد.

تاپ و یک دامن چین دار تا روی زانویم می پوشم و به آشپزخانه می روم. آهنگی را می گذارم پخش بشود. چای را آماده می کنم و به اتاق برمی گردم. موهایم را باز می کنم و شانه می زنم. این بار دیگر نمی بندم.

رادین خوشحال و خندان وارد می شود. پشت میز آشپزخانه جگر می خوریم. زیاد است ولی رادین تا لقمه ی آخر را به خوردم می دهد. کلی آبلیمو همراهش می خورم که بتوانم هضمش کنم.

برمی خیزم و جمع می کنم. دست و رویم را با وسواس صابون می زنم. در سکوت بین دو تا آهنگ صدای باز شدن در خانه را می شنوم. نمی دانم چرا دلم آشوب می شود. چادر نماز مامان را از دم در برمی دارم و توی راهرو سر می کشم.

صدای پروین خانم را می شنوم که می پرسد: صبیحه خانم... این پسر جوون که این روزا میاد و میره مهمون شماست؟

رادین کنارم می زند و زمزمه می کند: میرم بالا، بعدش میرم بیرون.

قبل از رفتن گونه ام را می بوسد و زمزمه می کند: نگران نباش. لازم باشه همه چی رو به عهده می گیرم.

عصبی می خندم و برمی گردم. در را می بندم و با عجله به اتاقم می روم. یک لباس معمولی می پوشم و بیرون می آیم.

مامان عصبی و بی حوصله وارد می شود. یک دم ذکر می گوید و حرص می خورد. از اتاق بیرون می آیم و در حالی که سعی می کنم عادی به نظر برسم، می گویم: سلام مامان. چی شده؟

با دیدنم نفسی به راحتی می کشد. می گوید: سلام مادر تو اینجایی؟

+: ها یه سر امدم خونه ناهار بخورم. چی شده؟

=: چه می دونم این پروین خانم فضول هی مزخرف میگه.

به آشپزخانه می رود و بقایای ناهارمان را روی میز می بیند. متعجب می پرسد: چی خوردی؟

نگاه سریعی به اطراف می اندازم. معلوم نیست که دو نفر اینجا بوده اند. می گویم: جگر... راستش یه کم ضعف کرده بودم. ببخشید برای شما نگرفتم. فکر کردم ناهار خونه مامان بزرگین.

چپ چپ نگاهم می کند و می گوید: نوش جونت... ولی از این اخلاقا نداشتی.

آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می گویم: کدوم اخلاقا؟ شبم برای شما می گیرم. از اون طرف هی میگین به خودت برس... از این طرف...

=: هنوزم میگم به خودت برس. پول خودته خرجش کن. فقط... اه... بر دل سیاه شیطون لعنت. همه اش تقصیر این پروین خانمه. میگه یه مرد جوون تو ساختمون داره رفت و آمد می کنه. خونه شما میاد؟

عصبانی و حق به جانب می گویم: یه مرد جوون؟ حرفا می زنه ها! ده تا خونوار اینجا زندگی می کنن. یعنی هیچکدوم تو اقوامشون، دور و بریاشون دوستاشون مرد جوون ندارن؟ تعمیرکاری لوله کشی کسی رو نمیارن؟ همه باید به پروین خانم جواب پس بدن؟! یه چی میگه ها!

میز آشپزخانه را جمع می کنم و می گویم: شب شام نپزین. براتون جگر می گیرم.

=: نه مادر نمی خواد.

+: می خرم مامان. تموم.

بدون حرف دیگری به اتاقم می روم و دستپاچه حاضر می شوم. با مامان خداحافظی می کنم و بیرون می آیم. از طبقه ی بالا صدای حرف می آید. با احتیاط چند پله بالا می روم. آقای امیرشاهی و آقای جهانگیری هستند.

سلام و علیک خجالت زده ای می کنم و از پله ها بالا می روم. در پشت بام باز است. ترسیده و نگران خودم را آنجا می رسانم. چشم می گردانم تا رادین را ببینم. دستی روی شانه ام می نشیند.

هینی می کشم. دست دیگرش را جلوی دهانم می گیرد و زمزمه می کند: آروم. می خوای همه بیان اینجا؟

دستش را برمی دارم و می پرسم: دیدنت که امدی بالا؟

_: نه اون موقع کسی تو راهرو نبود. وقتی خواستم برگردم دیدم وایسادن.

+: هوم. این پروین خانم خیلی فضوله.

_: مامانت سوال پیچت کرد؟

+: نه بابا بیچاره چشم بسته بهم اعتماد داره.

لبخند مهربانی می زند و می گوید: حق داره.

عصبی و تند تند ملحفه هایی که مامان روز قبل روی بند انداخته است را جمع می کنم و می گویم: نمی دونم. راهرو که خلوت شد برو پایین.

_: باشه.

چند پله پایین می روم. کسی توی پاگرد نیست. برمی گردم و رادین را صدا می زنم. مثل دزدها فرار می کند و از در خانه بیرون می رود.

ملحفه ها را توی خانه می اندازم و بدون توضیح یا حرفی با مامان از در بیرون می روم. رادین را توی کوچه نمی بینم. زنگ هم نمی زنم. دیگر تحمل اضطراب را ندارم. به طرف آژانس میروم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه

سلااام
این قسمت باید عصر میومد. نت نامرد قطع شد یهو! هرکار کردم نفرستاد.
تقدیم به همه ی عزیزانی که حضوری و اینترنتی دلگرمی میدن



رو می گردانم و با اضطراب نگاهش می کنم. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می پرسم: حالا کجا برم؟

_: رنگ و روشو! انگار داره میره مسلخ!

+: خسته ام رادین. سربسرم نذار.

_: باشه. همین کوچه رو برو. در آخر سمت راست.

+: مادربزرگت با مجید همسایه ان؟!

_: ها... به همین دلیل باهم آشنا شدیم. همینجاست. نگه دار در گاراژو باز کنم.

در که باز می شود، پیاده می شوم. سوئیچ را به طرف رادین می اندازم و می گویم: خودت بزن تو. حالم بده.

توی تاریک روشن حیاط دستشویی را پیدا می کنم و می روم. دل و روده ام از نگرانی بهم می پیچند.

رادین ماشین را تو می آورد. در را می بندد و با نگرانی تا کنار دستشویی می آید. همان موقع در را باز می کنم و بیرون می آیم.

دست روی شانه ام می گذارد و می پرسد: خوبی؟

+: نمی دونم. شاید مسموم شدم. دل و روده ام بهم ریخته.

_: مسموم؟! منم که از همون غذا خوردم. چیزی نبود.

زیر بازویم را می گیرد و کمکم می کند تا باهم وارد خانه بشویم. سرم گیج می رود. به اولین مبل که می رسم می نشینم.  

رادین هم به آشپزخانه می رود. صدایش را می شنوم که اسامی عرقیجات را می خواند: گلاب، پونه، نسترن، بهارنارنج، نعناع، بومادران... چی بدم بهت؟

می نالم: بومادرون.

_: بذار الان شربت کنم.

+: نه نه نمی خواد. نصف استکان خالی بده می خورم.

استکان بومادران سر می کشم و سرم را روی پشتی مبل رها می کنم. چشمهایم را می بندم و می گویم: دارم از خستگی میمیرم.

شالم را برمی دارد. دکمه های مانتو را هم باز می کند و می گوید:درش بیار.

از جا برمی خیزم. مانتو و شال را روی مبل کناری رها می کنم و دوباره توی دستشویی می پرم.

بیرون که می آیم یک شکلات توی دهانم می گذارد و با نگرانی می گوید: اگه خیلی بده بریم اورژانس.

روی یک چهارپایه می نشینم. شکلات را فرو می دهم. دست دراز می کنم نمکدان روی میز را برمی دارم و کمی نمک روی زبانم می پاشم. آهی می کشم و به رادین که پشت سرم ایستاده است تکیه می دهم.

دستهایش را روی شانه هایم می گذارد و آرام ماساژ می دهد. یکی یکی عضلات خسته و سفت شده ام را نرم می کند. اینقدر که خوابم می گیرد و چشمهایم را می بندم.

رهایم می کند. می خندد و می گوید: پاشو پاشو بیا تو اتاق بخواب.

کیفم را باز می کند. کمی می گردد و یک تاپ و شلوارک راحتی به طرفم پرت می کند. یکی روی پایم میفتد یکی روی زمین. هر دو را برمی دارم و می پرسم: کجا عوض کنم؟

چپ چپ نگاهم می کند. نگاهش پر از طنز و شوخی است. بالاخره قبل از آن که من از خجالت آب بشوم به دری اشاره می کند و می گوید: اتاق شب خوابها اونه.

+: شب خوابا؟

_: هرکی شب بیاد اینجا دیگه. بیشتر من و کورش داریوشیم. ولی دخترا هم وقتی مامان بزرگ هستن میان.

+: آهان.

با رخوت از جا برمی خیزم. نگاهم می کند و می پرسد: سرت گیج نمیره؟

آرام می گویم: نه خوبم.

چراغ اتاق را روشن می کنم. یک اتاق سه در چهار معمولی است. بالای در شیشه دارد. یک دیوارش هم کمد است. یک فرش کهنه و یک تخت خواب چوبی قدیمی و یک جالباسی وسایل اتاق را تشکیل می دهند. یک میز عسلی کوچک هم کنار تخت است.

دستم به طرف در می رود که آن را ببندم. اما قبل از آن آرنجهای رادین روی شانه هایم آوار می شوند.

+: رادین برو بیرون.

_: اگه نرم چی میشه؟ اصلاً من می خوام لباسمو عوض کنم تو برو بیرون.

و خندان شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش می کند.

لب تخت می نشینم و بالش را به طرفش پرت می کنم. دوباره می گویم: رادین برو بیرون.

بالش پر سنگین است و نرسیده به او روی زمین می افتد. غش غش می خندد و می گوید: یه سلاح بهتر پیدا کن.

بالش را دوباره روی تخت می اندازد. کنارم می نشیند و دست دور بازوهایم حلقه می کند. کلیپسم را باز می کند و روی میز می گذارد. موهایم را نوازش می کند و زمزمه می کند: به خوابم نمی دیدم زنم اینقدر خوشگل باشه.

سعی می کنم سری به کوچه ی علی چپ بزنم و با بی خیالی می پرسم: تو خوابت چی می دیدی؟

می خندد و می گوید: خواب که نه... ولی تقریباً مطمئن بودم یه روز مامان میاد میگه بریم خواستگاری، بعد من اونجا اینقدر می خندم و لودگی می کنم که همه چی بهم می خوره. قیافه ی دختره هم تو ذهنم همیشه یه سیاه پشمالو بود.

می خندم و می گویم: بدجنس.

_: چرا آخه؟ تو که قربونت برم سفید و دلبر.

از وسوسه ام نمی توانم بگذرم. گاز ملایمی سر شانه اش می زنم. همه اش استخوان است!

می گویم: به همین خاطر کلاً از رو مجلس خواستگاری پریدی.

به عقب هلم می دهد. روی بالش می افتم و می گوید: نپریدم. هنوز نرفتم خواستگاری. ولی الان خیالم راحته که وقتی رفتم هیچی نمی تونه باعث بشه که من به عشقم نرسم.

نگاهم نگران می شود. می پرسم: مطمئنی که می تونی بیای خواستگاریم؟

روی صورتم خم می شود و می گوید: مطمئن باش که میام.

 

صبح چشم که باز می کنم بین رادین و دیوار مانده ام. به بازویش می زنم و می گویم: راد دارم له میشم.

دست دور شانه ام می اندازد و چشم بسته می گوید: اشکالی نداره.

+: راد می خوام برم دسشویی!

_: همین الان؟

+: راااد...

لب تخت می نشیند و غر می زند: بی رحم. سنگدل. نمی ذاری آدم بخوابه!

در حالی که از کنارش رد می شوم می گویم: مجبوری تحمل کنی عزیز دلم. دفعه ی بعدی نمیام که راحت بخوابی.

پشت سرم داد می زند: ببین من حرفمو پس گرفتم. مزخرف گفتم. اصلاً خواب بودم نفهمیدم چی گفتم.

غش غش می خندم. ساعت هنوز هفت هم نشده است. خانه با نور اول صبح آرامش دلپذیری دارد. حالم از این بهتر نمی شود.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
شبتون به خیر و شادی
اینجا تموم کردن نامردیه ولی خوابم میاد. ان شاءالله فردا فرصتی بشه و مفصل بنویسم



به خودم که نمی توانم دروغ بگویم، با اشتیاقی دیوانه وار در فکر پیشنهاد رادین هستم. هرچند که مطمئنم غیرممکن است. اصلاً به همین دلیل که غیرممکن است به خودم اجازه می دهم که اینقدر مشتاق باشم. نمی شود که! پس اشتیاق من ضرری به جایی نمی زند.

شب ساعت نه ونیم خسته و نالان به خانه می رسم. ساعتها رانندگی کرده ام و دیگر نایی ندارم. تمام بدنم از خستگی درد می کند.

سلام بلندی می کنم و قدم تو می گذارم. با دیدن سوسن وسط هال خانه حیرتزده بر جا میمانم. مامان و سوسن و نرگس با خوشرویی جوابم را می دهند. نریمان نیست. امشب دیرتر می آید.

چند بار پلک می زنم و از سوسن می پرسم: اینجا چکار می کنی؟

=: امدم اجازتو از مامانت بگیرم. مامانم اینا رفتن بم پیش مادرجون... من امتحان داشتم باهاشون نرفتم. ولی سفارش کردن تنها نمونم. منم امدم دنبال تو. یه ساعته یه لنگه پا منتظر توئم که دوتایی بریم خونمون.

همزمان یک عالمه بد و بیراه به رادین و سوسن و مجید باهم سر زبانم می آید. اما همه را فرو می خورم و با لبخند می گویم: من خیلی خسته ام. می خوای تو بمون اینجا.

=: نه نه ابداً! کلی زحمت کشیدم تا مامانتو راضی کردم. دو سه تا فیلم گرفتم. آجیل خریدم. شام... می خوایم بریم دو تایی تا صبح خوش بگذرونیم. اگه نیای خیلی ناراحت میشم.

مامان هم می گوید: برو مادرجون. برو یه ذره خوش بگذرون. اینقدر ملاحظه ی ما رو نکن. به خدا راضی نیستم.

با غیظ از سوسن می پرسم: مگه نمیگی که امتحان داری؟ فیلم و آجیل جریانشون چیه؟

=: امتحان رانندگیه. فردا اول صبح باید برم. اگه می رفتم بم، بهش نمی رسیدم.

عصبانی چشم غره می روم. او هم کاملاً ندید می گیرد. قدمی به طرفم برمی دارد و می گوید: وای وای بو گوسفند میدی. برو اول یه دوش بگیر، بعدم یه دست لباس راحتی بردار و بریم.

+: سوسن؟! گوسفند؟

=: مگه دروغ میگم؟ بدو دیگه. برو دیروقته.

نرگس می پرسد: منم بیام؟

=: تو که قربونت برم تا خواهرت از حموم بیاد خوابی. برو تو تختت خوشگل خانم. قول میدم دفعه بعدی که امدم برات یه عالمه کارتون بیارم تماشا کنی.

نرگس می خندد و با شوق می پرسد: واقعاً؟

سوسن در حالی که مرا توی حمام هل می دهد می گوید: واقعاً.

هرطوری هست دوش می گیرم و بیرون می آیم. سوسن را می بینم که دارد لباسهایم را زیر و رو می کند. متعجب می پرسم: چکار می کنی؟

یک پیراهن مجلسی به طرفم پرت می کند و می گوید: اینو بپوش.

+: خوبی سوسن؟ این چیه؟

=: بپوش حرف نباشه. زود باش دیر شد.

لب تخت می نشینم و به پیژامه ای که بعد از حمام پوشیده ام، چشم می دوزم.

با ناراحتی می گویم: سوسن مامانم می فهمه.

=: من یک ساعت و نیم شستشو مغزیش ندادم که تو بیای ضجه مویه راه بندازی. بپوش بریم. زود باش.

+: اینو نمی پوشم.

یک تاپ تور زرد با آستر ریون به طرفم می گیرد و می پرسد: این چی؟

آهی می کشم و قبول می کنم. بهترین شلوار جینم را هم روی تخت می اندازد. کیف دستی بزرگی را هم وسط می گذارد و یکی دو دست دیگر برایم لباس می گذارد.

+: چکار می کنی؟ مگه می خوام برم مسافرت؟

=: بلکه خدا خواست رفتی و برنگشتی از شرّت خلاص شدیم. بپوش دختر.

+: برو بیرون.

نفس عمیقی می کشد. سری از روی تأسف تکان می دهد. کیف را برمی دارد و بیرون می رود.

بالاخره آماده می شوم. با یک دنیا شرمندگی از مامان خداحافظی می کنم و همراه با سوسن بیرون می رویم.

نیشگون محکمی از بازویش می گیرم و می گویم: حساب تو یکی رو باید برسم.

با دست دردناکش کیفم را می گیرد و دست دیگرش را روی بازویش می کشد.

با چهره ی درهم رفته می نالد: حالا بیا و خوبی کن. به جای تشکرته؟ عشق و حالشو خانم می کنه، کتکشو من می خورم. هی هی هی.... عجب دنیاییه!

راه میفتم و در حالی که آینه را تنظیم می کنم می پرسم: خونه میری؟

=: بههه.... این همه زحمت کشیدم و عرق ریختم حالا صاف برم خونمون؟ نه جونم. امشب تولد مهجبین خواهر مجیده. مهجبین هم زنگ زده رسماً منو دعوت کرده که البته نرم اونجا. دوستای خودشن. یه مشت جوجه. کاری به من ندارن. کادوشو عصر بهش دادم. قراره شام با پسرا بخوریم.

با عذاب وجدان غر می زنم: چه دخترهای خوبی هستیم. دلم برای این همه اعتماد مامانم میسوزه.

=: من اگه حرف بزنم باز یه چیزی! تو که هیچ خلافی نکردی! شوهرته. یادت رفته؟

+: اگه شوهرم نبود که محال بود باهات بیام.

=: حالا بیا و خوبی کن.

نشانی را می دهد. نزدیک رستوران پارک می کنم. خیابان پر از جوانهای سرخوشی است که غش غش میخندند و سربسر هم می گذارند. از بستنی فروشی رد می شویم و وارد رستوران می شویم.

سوسن با هیجان می گوید: دی دی دیریممم... آوردمش.

رادین برمی خیزد و خندان جلو می آید. بازویم را می گیرد و می گوید: خوش اومدی.

با صدایی که به زحمت بالا می آید سلام و علیک می کنم.

مجید می گوید: خوش باش زن داداش. این همه ترس و لرز واسه ی چیه؟ آخر آخرش می دونی چیه؟ اینه که یه آشنا شما رو باهم ببینه. بعد از اونم هزار تا راه برای توجیهش هست. تازه که شما که زن و شوهرین.

رادین می گوید: حرف راست رو از بچه بشنو.

مجید ابرویی بالا می اندازد و می گوید: بچه... دست شما درد نکنه.

سوسن رژیم دارد و سالاد سفارش می دهد. البته به کباب مجید هم ناخنک می زند. من و رادین هم بدون رژیم یک پرس غذا و سالاد مشترک سفارش می دهیم و باهم می خوریم.

باهم از یک بشقاب خوردن حس عجیبی دارد. با رادین قبلاً هم غذا خورده ام اما این بار که دو تایی روی یک بشقاب خم شده ایم و بین شوخیهای جمع لقمه لقمه می خوریم فرق می کند. خوش می گذرد. وقتی نمی خورم رادین لقمه دهانم می گذارد.

سوسن با گوشی اش عکس می گیرد. کلی عکس سلفی می گیریم. ساعتی بعد مجبوریم برویم. سوسن نمی تواند تا دیروقت بیرون باشد. او را به خانه می رسانم. مجید را هم همینطور. بالاخره با رادین تنها می شویم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 30 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید از صبح ده بار رفرش کردین و من نبودم. خیلی کار داشتم. بالاخره بعد از ظهر فرصت کردم بشینم بنویسم. الانم برم کمی ورزش کنم و به کمر عزیز رسیدگی کنم. کاش فرصت کنم یه پست دیگه هم بنویسم. هعی.... یا میشه یا میمونه برای فردا. ببینیم خدا چی می خواد


روز بعد پشت میز منشی دارم چیزی می نویسم که خانم کاربخش وارد می شود. اینقدر دستپاچه می شوم که قلم و کاغذ از دستم میفتد. نمی دانم چکار کنم. عصبی می خندم و می گویم: سلام خانم کاربخش.

متعجب می گوید: سلام عزیزم. اینجا چکار می کنی؟

رادین به دادم می رسد. با خوشرویی ذاتیش جلو می آید و می گوید: سلام مامان جان. خوش آمدید.

گونه ی مادرش را می بوسد و می گوید: اینقدر از این گلتون تعریف کردین که ما استخدامش کردیم. صبحا اینجاست، عصرا آژانس.

مادرش از گوشه ی چشم نگاهم می کند. لبخند بی رنگی می زند. انگار خیلی راضی نیست. ولی اظهار نظری نمی کند و می گوید: از صبح پشتم خیلی درد می کنه. مرخصی ساعتی گرفتم امدم یه کم ماساژش بدی.

او را به طرف اتاق بیماران هدایت می کند و می گوید: من در خدمتم ولی شما باید ده جلسه پشت سر هم بیایین. اینجوری فایده نداره...

دلم فرو ریخته است. چرا اینجوری نگاهم کرد؟

با پاهایی لرزان به طرف اتاق بیماران می روم. بامداد یکی از پرده ها را کنار می زند و زیر لب می گوید: اولتراساوند.

سری به تأیید تکان می دهم. دستگاه را برمی دارم و پشت پرده می برم. پیرمرد خشک و چروکیده است. ولی دستش ورم دارد. ژل می زنم و آرام مشغول می شوم.

از کابین کناری صدای خانم کاربخش را می شنوم. خیلی بلند حرف نمی زند ولی فقط یک پارتیشن فاصله داریم.

اول دارد درباره دردش توضیح می دهد و بعد یک دفعه می پرسد: واقعاً نیلوفر رو استخدام کردی؟

رادین متعجب می گوید: بله چطور مگه؟ گفتین دختر خوبیه. زحمتکشه. این همه تعریفشو کردین. حالا چی شده؟

گوشهایم تیز می شود. مادرش می گوید: خوبیش که خوبه. ولی اینجوری درست نیست. شما دو تا مرد جوونین. بامدادم که زن داره. هرچی بشه میفته گردن تو.

_: چی قراره بشه مامان جان؟ دارین به دختر مردم تهمت می زنین. خودتون گفتین از گل پاکتره. خداییشم همینطوره.

=: پاکه ولی بالاخره درست نیست تو این محیط... یه زن جا افتاده استخدام می کردی خیلی بهتر بود.

رادین غش غش می خندد و می گوید: دستتون درد نکنه. با دو تا جمله هم به در می زنین و هم به دیوار و تر و خشک و همه رو باهم می سوزونین. بفرمایین قربونتون برم. نگران ما هم نباشین. همه چی تحت کنترله.

رادین می خندد و من از اضطراب خیس عرق می شوم. کارم را تمام می کنم و با عجله بیرون می روم. همان موقع رادین هم پرده را کنار می زند و مرا می بیند که دارم می روم.

توی آشپزخانه پناه می گیرم. یک لیوان آب برای خودم می ریزم و سعی می کنم آرام باشم.

رادین به دنبالم می آید. در را می بندد و محکم در آغوشم می گیرد. توی گوشم زمزمه می کند: نگران هیچی نباش.

گونه ام را هم محکم می بوسد و به آنی رهایم می کند. لحظه ای بعد توی هال است و دارد با مادرش خداحافظی می کند. بی خبر از آتشی که با هر تماسش به جانم می اندازد.

احساس می کنم گونه هایم گر گرفته اند و سرخ شده اند. رادین صدایم می زند: خانم داوودی... مامان خداحافظی می کنن.

نمی توانم با این حالم با او روبرو شوم. جواب نمی دهم.

رادین هم می گوید: شاید رفته دسشویی. بهش میگم خداحافظی کردین.

=: ممنون. شب یادت نره بری خونه ی مامان بزرگ. کورش گفت نمی تونه بره. گلدونا رو هم آب بده. حیاط پشتی رو هم یادت نره. شیر آبم آخر بار ببندی خونه رو آب نبره.

_: چشم مامان جان. چشم...

بالاخره مادرش را راهی می کند و دوباره توی آشپزخانه برمی گردد. در را پشت سرش می بندد و می پرسد: حرفشو به دل گرفتی که نیومدی؟

کمی دستپاچه و ناراحت می گویم: نه راستش.... اینقدر سرخ شده بودم که فکر کردم اگه بیام بیرون حتماً می فهمه که چکار کردی.

غش غش می خندد و می پرسد: چکار کردم؟ یه ماچ ناقابل بود، ماتیکم نداشتم که ردش بمونه.

می خندد و دست دور شانه هایم حلقه می کند. روی سرم بوسه ای می گذارد.

با ناراحتی دستهایم را در هم می پیچم و می گویم: ولی راست میگن. مادره. کلی برات آرزو داره. من هر چقدر هم گل و خوب باشم، تو طبقه ی اجتماعی خودم هستم. نه کنار تو. یه دونه پسر که بیشتر ندارن. دلشون می خواد بهترین عروس رو بیارن.

_: اونی که باید با عروس زندگی کنه، منم. منم اینو می خوام. از همین امروزم شروع می کنم به گوششون خوندن و راضیشون می کنم. میام خواستگاریت. قول میدم.

+: ولی گفتی الان نمی تونی.

_: خب نمی تونم ولی مجبورم. نهایتش کمتر خرج می کنم. ناراحت میشی؟

+: نه اصلاً موضوع این نیست. نمی خوام با خونوادت مشکل پیدا کنی.

_: نیل... یه جوری حرف می زنی انگار می خوای مؤدبانه منو از سر خودت باز کنی. ولی به همین خیال باش خوشگل خانم. من طلاق بده نیستم. مگه این که واقعاً احساس کنم بودنم اذیتت می کنه.

+: راد چی میگی؟ تو از سر منم زیادی.

بامداد ضربه ای به در می زند و می غرد: کار داریم ها!

رادین نفس عمیقی می کشد و زمزمه می کند: بر خرمگس...

خندان دهانش را می گیرم و می گویم: حق داره. وسط کار امدیم اینجا.

خودم را از حصار دستهایش جدا می کنم و بدو بیرون می روم.

بامداد وسط هال ایستاده است. سری از روی تأسف تکان می دهد و آه می کشد. می گوید: برای خانم پورسلیم یه وقت بذار.

با عجله پشت میزم می روم و از خانم پورسلیم که ایستاده است می پرسم: فردا صبح یا عصر؟

وقتش را تنظیم می کنم و می رود. نگاهی به در آشپزخانه می اندازم. رادین هنوز آنجاست. کم کم بیرون می آید. با قدمهای آرام و قیافه ی آرامتر. رادین نباید اینقدر آرام باشد.

آرام صدایش می زنم: رادین؟

برمی گردد. بدون جواب نگاهم می کند.

لب می زنم: خوبی؟

می خندد و سر تکان می دهد. می رود.

تا ظهر به کارمان ادامه می دهیم. بالاخره خلوت می شود. دیگر هیچ مشتری ای نیست. بامداد کتش را می پوشد و می گوید: خانم چنگیزی زنگ زد گفت عصر میاد. گفتم شش و نیم اینجا باشه.

با نگاهی به دفتر جلویم، حرفش را تأیید می کنم.

رادین هم می گوید: باشه. عصر که نیل نمیاد. یه کاریش می کنیم.

خداحافظی می کند و می رود. من هم کم کم جمع می کنم و می پرسم: میری خونه؟

روپوشش را در می آورد و می گوید: ها. باید با مامان حرف بزنم.

با نگرانی می گویم: رادین... مواظب باش...

متعجب می خندد و می پرسد: مواظب چی؟ تو دهن شیر که نمی خوام برم. مادرمه. آخرشم دلش رضا نمیده که من ناراضی باشم. مطمئن باش.

نفس عمیقی می کشم و به دنبالش راهی می شوم.

توی ماشین می گوید: مامان بزرگم با داییم رفتن مشهد. خونشون اینجا یه خونه ی دو طبقه اس که بالا دایی اینا هستن و پایین مامان بزرگ. من و کورش و داریوش... پسرای اون یکی داییم، قراره نوبتی شبا بریم اونجا که خونه خالی نمونه.

چپ چپ نگاهش می کنم. صدای مادرش را شنیده ام که سفارش می کرد حتماً شب برود.

می پرسم: منظوری هم داری یا کلاً داستان تعریف می کنی؟

می خندد و می گوید: خوشم میاد تیزی.

+: حتی فکرشم نکن راد. من تو عمرم شب رو جایی غیر از خونه ی خودمون یا مامان بزرگم نبودم. مسافرتم خیلی کم رفتم که اونم با خانواده بوده. خلاصه این که من الان هیچ توضیح و توجیهی برای مامان ندارم.

_: ولی بدت نیومده.

+: راد اذیت نکن!

_: اذیت نمی کنم. ولی ممکنه از مجید شماره ی سوسن خانمو بگیرم ببینم اون می تونه یه فکری برات بکنه یا نه؟

+: غیرممکنه! مامان می فهمه. پای سوسنو وسط نکش.

_: پس خودت با پای خودت بیا.

+: صدات از جای خیلی گرمی میاد.

_: گرم؟ نه خیلی. خیلی خوش هواست. تو هم بیا ببین.

به ثانیه های چراغ قرمز خیره می شوم و می پرسم: راد می خوای بقیه ی راه رو پیاده بری؟

_: بقیه ی کدوم راه رو؟ تا خونه؟ به جون خودت حوصله ندارم. حاضرم پول دربستی رو بهت بدم ولی در خونه پیاده شم.

نفس عمیقی می کشم و با حرص دنده را عوض می کنم. راه می افتم و در سکوت تا در خانه شان می روم.

قبل از پیاده شدن می پرسد: شب چکار می کنی؟

از بین دندانهای بهم فشرده می گویم: تو اتاقم می خوابم. پیاده شو دیگه. اگه شانس کچل منه الان مامانت میاد بیرون میگه چرا باز با این دختره امدی؟

گونه ام را محکم می بوسد و می گوید: این دختره زن منه. حاضرم به همه ی دنیا اعلام کنم.

و بدون حرف دیگری پیاده می شود و در را می بندد.

می غرم: دیوونه... روز روشن وسط کوچه!

سر می کشم و اطرافم را نگاه می کنم. امیدوارم کسی ما را ندیده باشم. رادین اما بی خیال است. دستی تکان می دهد و توی خانه می رود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان نازنینم
ان شاءالله که حالتون خوب باشه
امدم بگم چند روزی نیستم. از اول هفته خیلی شلوغ بودم. کار نشسته هم زیاد داشتم کمرم خیلی درد گرفته. باید چند روزی ورزش کنم و بهش برسم بهتر بشه ان شاءالله. فعلاً نمی تونم بنشینم. کار هم زیاد دارم.
ان شاءالله شنبه قسمت بعدی قصه رو می نویسم.
ممنونم که همراهمین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
پست کوتاه نوشتن بهتر از ننوشتن است

آبی نوشت: چند تا از دوستان تقاضای کانال تلگرامی کرده بودن. شرمنده... ترجیح میدم درگیر محیط شلوغ تلگرام نشم.


فیزیوتراپی کمی شلوغتر از معمول است. ظهر پا به پا می کنم تا همه بروند. بامداد مشغول رسیدگی به آخرین بیمار است.

مامان زنگ می زند و با کلی عذرخواهی می پرسد: نیلوجان می رسی بری خونه زیر غذا رو خاموش کنی؟ می خواستم ظهر بیام ولی مامان تنهاین. نمی تونم بیام. زنگ زدم به مدرسه ی نرگسم گفتم بیاد همین جا. نریمان نیست تنها نمونه.

+: میرم مامان جان. نگران نباش. کارم تموم شده.

=: قربونت برم. ببخشید وسط کارات.

+: نه خواهش می کنم. ظهره دیگه میرم خونه.

رادین با افسوس آشکاری می پرسد: داری میری خونه؟

سری تکان می دهم و با یک وسوسه ی آنی می گویم: اگه می خوای تو هم بیا.

چشمهایش چنان برق می زند که خنده ام می گیرد. با هیجان می گوید: میام ها!

کمی از همسایه ها می ترسم اما از برق نگاه رادین نمی توانم بگذرم.

ملتمسانه می گویم: ولی مواظب باشی راد... همسایه ها...

روپوش سفید را در آورده و دارد کتش را می پوشد. با دلبری می گوید: چشم خانوم. حواسم هست.

بیرون می آییم. معده ام از نگرانی می جوشد ولی هیجان آمدنش بیشتر از آن است که بتوانم مانعش شوم. از گوشه ی چشم نگاهش می کنم. برعکس من کاملاً آرام است. سرش توی گوشی و دارد چیزی می نویسد. دلم برایش ضعف می رود. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می پرسم: چی می نویسی؟

_: حساب کتابای چکها... چیز مهمی نیست.

+: مهم نیست؟ پولش جور شد؟

_: ها الحمدالله. تقریباً همشون پاس شدن. مونده سکه های شما که دارم حسابشو می کنم.

+: عجله ای نیست.

_: اگه فردا یقه مو بگیری همه شو بخوای چکار کنم؟

غش غش می خندم و می گویم: با دادگاه و شکایت کشی برای خودت زمان بخر.

_: همینم مونده. نه جونم. ترجیح میدم یکی یکی بپردازمشون و خودمو گرفتار نکنم.

با کمی نگرانی می پرسم: و وقتی که بپردازیشون... چی میشه؟

_: چی میشه؟ حسابم صاف میشه. چی باید بشه؟

از به زبان آوردنش وحشت دارم. اما می پرسم: جدا میشیم؟

چشمهایش را گرد می کند و حیرتزده تکرار می کند: جدا میشیم؟ چرا اون وقت؟

با غصه می گویم: فکر می کنم داری برنامه ریزی می کنی برای این که اون موقع دینی به گردنت نمونه.

رو می گرداند. نفس را با ناراحتی رها می کند و بدون این که نگاهم کند، می گوید: فکر کردم درباره ی باهم بودنمون توافق کردیم.

+: پس برای چی می خوای مهرمو بدی؟

جلوی در خانه پارک می کنم. کلافه برمی گردد و نگاهم می کند. انگار نمی داند چه بگوید. نگاهی به اطراف می اندازد و می پرسد: اینجاست؟

+: در شأن شما نیست. می دونم.

کلافه می گوید: خودتم نمی فهمی چی میگی.

پیاده می شویم. توی کوچه سر می کشم. روز روشن مهمان آورده ام و خدا خدا می کنم که کسی ما را باهم نبیند.

نگرانیم را که می بیند می گوید: میرم سر کوچه بستنی می خرم میام.

پله ها را بالا می روم و در خانه را باز می کنم. می دانم کسی نیست اما بازهم تمام خانه را می گردم. زیر قابلمه ی آبگوشت را خاموش می کنم و نفسی عمیق می کشم.

توی اتاقم لباسها را زیر و رو می کنم. دلم می خواهد لباسم قشنگ باشد اما نمی دانم چی بپوشم. یک تونیک آستین کوتاه با ساپورت برمی دارم. هنوز نپوشیده ام که زنگ می زند. دستپاچه تونیک را به تن می کشم و در را باز می کنم. لای در واحد را هم باز می گذارم و توی آشپزخانه می پرم. دارم کلافه دور خودم می چرخم که در خانه بهم می خورد. ناگهان ترس برم می دارد که کسی دیگر وارد شده باشد.

ولی خودش هست. سوتی می کشد و اول سر تا پایم را برانداز می کند. دستپاچه تونیک را روی پایم پایین می کشم و سر به زیر می نالم: خیلی داغونم می دونم. نشد درست لباس عوض کنم. یعنی هرچی فکر کردم...

صدای غش غش خنده اش خانه را پر می کند. در آغوشم می کشد و می گوید: خداییش کمتر از لباس مجلسی و موی شینیون شده قبول نداشتم ولی چون خیلی خیلی مهربانم این دفعه می بخشم به شرطی که موهات باز باشه.

و طبق معمول کلیپسم را باز می کند.

سرم توی گردنش فرو می برم و دوباره جیغ جیغ می کنم: ولی خیلی بهم ریخته ام.

می خندد. کنارم می زند و کیسه ی بستنی را توی فریزر می گذارد. بدون تعارف سراغ قابلمه می رود و می گوید: به به عجب آبگوشتی!

تمام مدت ناهار نگران موهای بهم ریخته و لباس بیخودم هستم. حتی ساپورت را هم نپوشیده ام. هر اعتراضی هم که می کنم رادین کلی می خندد. برعکس من راحت ناهارش را می خورد.

با نگرانی بشقابها را می شویم و خشک می کنم و جمع می کنم. مبادا که مامان بفهمد مهمان داشته ام.

کف اتاق پر از عروسک است. با شرمندگی می گویم: مامان و خواهرم سفارش عروسک گرفتن.

سر پا می نشیند و می گوید: ای خدا چقدر بامزه ان اینا! بیا به جای تاکسیرانی بشین ازینا درست کن. دو تاشم نگه دار برای دخترم.

تیز می گویم: رادین!!!!

_: خیلی خب بابا پسرم. چرا جوش میاری حالا؟ واقعاً فکر می کنی من از اونام که سر جنسیت بچه اذیتت کنم؟ نه واقعاً منو اینطوری شناختی؟

سر تا پا می لرزم و می گویم: خیلی... خیلی....

بالاخره عروسکها را رها می کند. برمی خیزد و در آغوشم می گیرد. خندان می گوید: آروم... هیش... هیچی نشده. شوخی کردم... آروم باش.

و آرام می گیرم.... آرامتر از همیشه.

بیرون رفتنمان هم داستان دارد. با کلی عملیات پلیسی به نوبت از خانه بیرون می رویم و سر خیابان سوارش می کنم.

+: پروین خانم همسایمون تو رو دید!

_: چی گفت؟

+: پرسید این آقاهه مهمون شما بود؟ گفتم کدوم آقاهه؟ کی؟ چی؟ کجا؟ ببخشید من دیرم شده باید برم.

_: بعد باورش شد؟!

+: نمی دونم. من دیگه صبر نکردم ببینم نظرش چیه. لابد عصر از مامان می پرسه اونم به سر من قسم می خوره که همچین چیزی نیست.

_: عذاب وجدان گرفتم.

+: بذار دم کوزه آبشو بخور. شوهرمی به پروین خانمم ربطی نداره.

_: نه خوشم امد. داری یاد می گیری!

+: چاره ای هم دارم؟

غش غش می خندد. صدای خنده اش را دوست دارم. از ته دل آرزو می کنم همیشه همینقدر راحت و دلچسب بخندد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 23 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممم
ان شاءالله که خوب باشین
یه پست کوچولو داریم. اصلاً نرسیدم بنویسم...

آبی نوشت: عصر نوشتم رفته تو چرکنویسا! خدا کنه این دفعه ارسالش کنه. خیلی کار دارم

بعداً نوشت: یکی دو جمله وسطش اضافه شد :)

جلوی فیزیوتراپی توقف می کنم. رادین می پرسد: چقدر تقدیم کنم؟

می خندم و می گویم: برو بچه.

قفل فرمان را می زنم و پیاده می شوم.

می خندد و می گوید: تو که گفتی پیاده نمیشی.

+: دارم خفه میشم. موهامو میبندم میرم.

در را که باز می کند تو می پرم و پشت در شالم را باز می کنم. در را می بندد و شالم را می گیرد. در همان حال می گوید: پولی چیزی خواستی بگو.

+: باشه. یادم بنداز آخر ماه ازت حق سرویس بگیرم.

در آغوشم می گیرد. کلیپسم را هم می گیرد و نمی گذارد موهایم را ببندم. پیشانی روی پیشانی ام می گذارد و می گوید: خانم خوشگله اینقدر سربسرم نذار. من بیش از اینا بهت بدهکارم.

سرم را روی شانه اش می گذارم. گردنش را نرم می بوسم و زمزمه می کنم: راد... باید برم.

عمیق نفس می کشد و تکرار می کند: باید بری.

ولی رهایم نمی کند. پشت سرش دستم را بالا می آورم و ساعت مچی ام را نگاه می کنم. می گویم: فقط نیم ساعت.

نیم ساعت به چهل و پنج دقیقه می کشد و بالاخره با بی میلی بیرون می آیم. به آژانس می رسم و چشم غره ی خانم زرافشان و پشت چشم نازک کردنهای واعظی را هم به جان می خرم. تلفن یکی از مشتریها نجاتم می دهد و از در بیرون می روم.

ماشین ساعتی می خواهد. سه ساعت و نیم علافم می کنند. دنبال لباس عروس می گردند. سؤالی نمی پرسم ولی حرفهایشان را می شنوم. از شنیدن قیمتها سرم سوت می کشد. یک شب کرایه ی لباس چهارصدهزار تومان؟؟؟ چه خبر است؟

شب خسته و بی حوصله دارم به طرف خانه می روم. پول زیادی ندارم و اعصابم بهم ریخته است. رادین زنگ می زند. با دیدن اسمش لبخند به لبم برمی گردد.

+: سلام رادجان.

_: سلام عشقم. کجایی؟ دنبال من می تونی بیای؟

نزدیک خانه هستم ولی یک بار دیگر دیدن رادین غنیمت است. حداقل با لبخند پیش مامان می رسم، نه با این قیافه ی درب و داغان خسته.

+: میام. ده دقه دیگه می رسم. فقط بیا بیرون...

_: تو بیا من میام سر کوچه.

+: سر کوچه عالیه!

می خندد و می گوید: میام.

کمتر از ده دقیقه طول می کشد که می رسم. هنوز دارم دنبالش می گردم که در را باز می کند و سوار می شود. دستم را محکم می فشارد و می گوید: سلام خانم خوشگله. خوبی؟

با خستگی لبخند می زنم و می گویم: سلام. خوبم. خسته ام. تو خوبی؟

_: منم خوبم. خسته ام نیستم. کاش فرصت داشتی میومدی یه دست ماساژت می دادم سر حال میومدی.

+: حرفشم نزن راد. همین حالاشم دیر شده. خونه میری؟

_: اگه دیرت شده چرا گفتی میام؟ تو رودرواسی؟

+: رودرواسی؟ با تو؟ نه. فکر کردم اگه ببینمت خوش اخلاقتر میرم خونه.

_: اوه! باعث افتخاره بانو!

می خندم. می خندد.

انگشت روی گونه ام می کشد و می گوید: چالت خیلی خوشگله.

کنترل ماشین از دستم خارج می شود. خوشبختانه دورم شلوغ نیست. به زحمت جلوی برخورد با جدول خیابان را می گیرم و داد می زنم: راد دارم رانندگی می کنم.

می خندد. دستهایش را به حالت تسلیم بالا می برد و بین خنده می گوید: من معذرت می خوام. معذرت می خوام.

هر دو نفس نفس می زنیم و می خندیم. بالاخره به مقصد می رسیم. کوچه خلوت است. خم می شود و گونه ام را می بوسد.

غر می زنم: راد یکی می بینه.

می خندد. داشبورد جلویش را باز می کند و چند اسکناس توی آن می گذارد. در حالی که پیاده می شود می گوید: امروز مشتریای خوبی داشتیم.

دست دراز می کنم. پول را برمی دارم و عصبانی می گویم: راد این چیه؟

دست روی سقف ماشین می گذارد. خم می شود و می گوید: ما بهش میگیم نفقه. شبت قشنگ. خداحافظ.

سر راهم نریمان را هم از فروشگاهی که در آن کار می کند برمیدارم و برمیگردیم. وارد خانه که می شویم صدای خنده ی نرگس شادم می کند. کف هال پر از تکه های عروسک و پارچه های رنگی است. بعد از مدتها صدای خنده ی مامان هم بلند است. باهم عروسکها را سر هم می کنند.

شام را گرم می کنم و توی آشپزخانه دور هم می خوریم. نریمان از فروشگاه می گوید و نرگس از رنگ لباسهای عروسکها.

شب آرام می خوابم و صبح سر حال بیدار می شوم. کمی زودتر از معمول از در بیرون می روم و به رادین زنگ می زنم.

_: اوغوربخیر خانم خوشگله...

می خندم و می گویم: سلام. رفتی سر کار یا بیام دنبالت؟

_: من هنوز خوابم... ولی بیا. حاضر میشم.

زنگ در را که می زنم، می گوید: بیا تو کسی نیست.

دلم برای تنها شدن با او غرق در هیجان می شود. اما بر آن همه غلیان احساسات افسار می زنم و می گویم: نمیام تو رادین اصرار نکن.

صدای بلند خنده اش لبخند روی لبم می نشاند. به ماشین برمی گردم و منتظرش میمانم.

وقتی سوار می شود اول به چاپخانه می رویم. دسته ای کاغذ تبلیغاتی برای فیزیوتراپی چاپ کرده است. می گویم پخششان می کنم.

او را می رسانم و خودم برای پخش می روم. از چند مغازه دار خواهش می کنم که کاغذ را پشت ویترینشان بچسبانم. بعضیها اجازه می دهند. توی خانه ها می اندازم. دست مردم می دهم و تبلیغ می کنم. دسته ای را هم نگه می دارم که عصر بین مسافرهای آژانس پخش کنم.

دو ساعتی بعد به فیزیوتراپی می رسم. رادین با یک فنجان نصفه ی قهوه وسط هال ایستاده است و با لبخند درد و دل پیرزنی را درباره ی درد کمر و زانویش گوش می کند.

از کنارش رد می شوم. فنجانش را می گیرم و در حال خوردن به اتاق بیماران می روم. بامداد می گوید برای یکی از بیماران اولتراساوند بگذارم. قهوه را سر می کشم و فنجان را کنار می گذارم. می نشینم و مشغول می شوم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلاااااام
یعنی امروز از اون روزا بود! از دعاتون کارام عالی پیش رفت ولی خدا می دونه چقدر کار کردم!
کاش یکی از قرص خوابای مامان نیل رو داشتم الان می خوردم کله پا می شدم

اینم تقدیم به مهرای گل و نینای عزیز که شاکی بودن که چرا پست بهشون ندادم


یه بولرو قلاب بافی شروع کردم. خدا کنه تا فردا عصر تموم شه منم از کت و کول نیفتم

کاش دختره مو زیتونی فیزیوتراپ خیلی با من دوست میشد هی هرروز می رفتم پیشش... هعییییی... ولی موهاش خوشگل بود ها فقط رادین نداشت


فردا خیلی کار دارم. احتمالاً پست نداریم


یکی بیاد کت و کول منو ماساژ بده




در انباری خوب بسته نمی شود. موکت پایینش ول شده است و یک باریکه لای در باز میماند. دست از تلاش برای بستنش برمی دارم و پشت در تکیه می دهم.

صدای شاد دخترانه ای را می شنوم که به رادین می گوید: ا سلام تو اینجایی؟ فکر کردم تنهایم داشتم دق می کردم.

از لای در سر می کشم بلکه دختر را ببینم. ولی فقط رادین را می بینم که عقب عقب می آید و به در انبار نزدیک می شود. در همان حال می گوید: سلام. مگه تو قرار نبود بری مهمونی؟ نمیام خونه و میرم پیش مرضیه و این داستانا چی بود؟

=: پوووه... نشد که بشه. مرضیه زنگ زد خونشون مامانش گفت ناهارمون کمه مهمون نیار. حسابی خورد تو ذوقم.

_: خب تو دعوتش می کردی.

=: مامانش خوشش نمیاد بیاد اینجا. میگه برادر مجرد داره. یکی نیست بگه این داداش ما از ماستم وا رفته تره.

فضولیم نمی گذارد آرام بماند. با احتیاط سر می کشم. قیافه اش را درست نمی بینم. رادین بیشتر دیدم را گرفته است. زرین کیف و مانتویش را روی مبل رها می کند و به آشپزخانه می آید. دیگر اصلاً دید ندارم.

_: من وارفته ام؟ دست شما درد نکنه.

=: وا رفته نیستی گیجی. دیروز به مامان میگم حوصله ام سر رفته. چرا یه اتفاق تازه نمیفته؟ چرا سیمین خواستگار نداره؟ چرا رادین دوماد نمیشه؟ می دونی چی گفت؟

_: گفت من ماستم؟!

=: نه گفت گیجی. گفت هنوز بچه ای و سر به هوا.

رادین قاه قاه می خندد. صدای خنده اش را دوست دارم.

صدای جیغ تیز زرین بلند می شود: هورااا... مرضیه نوشته بعد از ناهار می تونی بیای. من برم حاضر شم.

_: هیچی نخوردی که!

=: سیر شدم. بعداً میام می خورم.

در دستشویی کنار انباری را باز می کند و محکم می بندد. طوری که از جا می پرم. ولی لحظه ای بعد دوباره در را می کند و داد می زند: رادین...

_: یواش من همینجام. گوشامم میشنوه شکر خدا.

=: هان. آخه فکر کردم رفتی تو اتاقت. ببین تو دفتر تلفن نگاه کن مامان شماره این دختره رو نوشته... چی بود اسمش؟

_: کدوم دختره؟

=: همین راننده تاکسیه که مامان عاشقشه. هان... نیلوفر داوودی. هی میگه هم اسمش گله هم خودش گله...

لبخند عریضی روی لبهایم می نشیند.

زرین ادامه می دهد: یه لطفی کن بهش زنگ بزن بگو بیاد دنبال من. اگه نمی تونست زنگ بزن آژانس بانوان. بابا اجازه نمیده با راننده ی مرد برم، میگه بیشتر از تو برای اون راننده ی بدبخت دلم میسوزه. بس که تو گیج و سر به هوایی.

قاه قاه به حرف خودش می خندد و این بار واقعاً توی دستشویی می رود.

رادین در انباری را باز می کند و با خنده می گوید: خانم گل عزیز...

می خندم. سر می کشم و با ترس می گویم: نیاد ببینه.

در دستشویی با شتاب باز می شود. در انبار را با همان سرعت می بندم.

زرین به طرف اتاقش می دود و در همان حال می پرسد: زنگ زدی؟

_: بگم کجا میری؟

=: جهاد 13

_: باشه. زنگ می زنم.

در انبار را باز می کنم و با احتیاط توی هال را نگاه می کنم. رادین زمزمه می کند: برو امنه.

+: از پنجره نبینه...

_: پرده ش باز نیست.

بدون پوشیدن کفشهایم طول حیاط را می دوم. دم در خم می شوم و تند کفش می پوشم. تا حد امکان بی صدا بیرون می روم. وقتی توی ماشینم می نشینم نفس نفس می زنم. کمی ماشین را جابجا می کنم و خدا خدا می کنم که زرین متوجه نشود که از قبل اینجا بوده ام.

کمی بعد زرین و رادین می آیند. هر دو عقب می نشینند. زرین می گوید: سلام سلام... شما نیلوفرین؟

برمی گردم و نگاهش می کنم. صورت گرد با نمکی دارد. با لبخند می گویم: سلام. بله.

دستش را از بین دو صندلی جلو می آورد و می گوید: من زرینم. مامانم عاشق شماست. همش سفارش می کنه جایی خواستم برم به شما زنگ بزنم.

می خندم و از ته دل می گویم: لطف دارن. خیابون جهاد میرین؟

=: بللله... میگم رادین میشه تو راه بستنی بخرم؟

رادین که پشت سرم نشسته است توی آینه ی جلو نگاه می کند و می پرسد: سرویس دیگه ای ندارین؟ می تونین چند لحظه توقف کنین؟ منم باید برم شریعتی.

=: اول منو برسونین. عجله دارم. بستنی بخرم؟

با لبخند می گویم: حتماً عزیزم. هرجا خواستی وایمیستم.

=: وای مرسی. همینجا خوبه. بذار ببینم... هی وای من! رادین من پول ندارم.

رادین می خندد و سر تکان می دهد. کیف پولش را از جیب شلوار جین بیرون می کشد و می پرسد: چقدر می خوای؟

=: خیلی نمی خوام.

خم می شود و یک اسکناس از کیف بیرون می کشد و با شتاب پیاده می شود.

رادین از بین دو صندلی کلیپسم را به طرفم می گیرد و با خنده می گوید: اگه این بچه اینقدر گیج نبود حتماً اینو دیده بود.

+: حتی منم اینقدر گیجم که فکر نکردم اگه اونجا پیدا بشه چی میشه. فقط داشتم از گرما می پختم. موهامو کردم تو مانتوم.

_: برات متاسفم. اینجا هم که نمی تونی افشونشون کنی. مجبوری تا فیزیوتراپی صبر کنی.

نگاهی به ساعت می اندازم و می گویم: نمیام تو. میرم آژانس یه کاریش می کنم. دیرم شده.

_: برم صداش کنم؟ گمونم بین انتخاب بستنیا مونده. یا... زرین رو برسون برو. من از همینجا با یه وسیله ای میرم.

به عقب برمی گردم و می گویم: راد؟ پیاده بشی خیلی بهم برمی خوره!

زرین در را باز می کند و در حالی که سوار می شود می گوید: هی وای من! داشتین باهم حرف می زدین؟ می خواین من پیاده شم؟

رادین می غرد: بشین بچه. اون درم ببند. دیر شد.

زرین در را می بندد و معترضانه می گوید: بده می خوام برات جاده صاف کنم؟ تو که آخرش نمی تونی حرف بزنی. بس که می خندی همه چی رو بهم می ریزی.

_: الان با این تعریفای دلبرانه ی تو، نیلوجان شیفته ی من نشده باشه عجیبه.

زرین جیغ می زند: نیلوجان؟؟؟؟ باهم دوست شدین؟ واقعاً؟ رادین بهت افتخار می کنم.

با خنده می گویم: برادرتو نمی شناسی زرین؟ داره سربسرت میذاره.

رادین سری تکان می دهد و با تأسف می گوید: واقعاً اگه جاده ای هم می خواست صاف بشه الان سنگلاخی شد. خواهر من اگه تو به من کمک نکنی خیلی ممنون میشم.

زرین بین باور و ناباوری نگاهش را از رادین به من می کشد و می پرسد: یعنی هیچ راهی نیست؟

تیر خلاص را می زنم و می گویم: من نامزد دارم زرین جان.

آه بلند پر تأسفی می کشد و می گوید: هاااا... یادم نبود. مامان گفت ابروهاتو ورداشتی خیلی خوشگل شدی. می گفت گفتی عروسی پسرخالته. ولی ما گفتیم حتماً نامزد شدی روت نشده بگی.

رادین غر می زند: تو و مامان تو خونه موضوع صحبتی جالبتر از نیلوفرخانم ندارین؟

زرین اصلاح می کند: من و مامان و سیمین.

_: دیگه بدتر! مگه سیمین درس نداره؟

=: وقتایی که میاد استراحت می کنه حرف می زنیم. همه اش از عشقه برادر من. مامان دائم داره این نیلوفرخانم رو می زنه تو سر ما که چه دختر خوب و خوشگلیه! حالا واقعاً نامزد داری؟ یعنی هیچ راهی نیست که به رادین فکر کنی؟

_: زرین بسه! من وکیل وصی نمی خوام. نشونی بده ببینم کجا می خوای پیاده شی.

=: هعییییی رد شدیم. همون در سبزه بود.

دنده عقب می گیرم و برمی گردم. قبل از این که کامل توقف از ماشین پایین می پرد و می گوید: بهرحال خیلی ممنون نیلوفرجون. رادین جان عشقم با نیلوفرخانم حساب کن من کیف پولمو تو خونه جا گذاشتم.

می خندیم و خداحافظی می کنیم. در سبز باز می شود و زرین خودش را توی خانه می اندازد.

رادین در را باز می کند و ماشین را دور می زند. جلو می نشیند و می گوید: حالا وقتی قضیه لو رفت باید برای نامزدی قبلیت توجیهش کنی.

+: نه دیگه اون موقع معلوم میشه که از اول نامزد کی بودم.

می خندد و راه میفتم.  

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممم
اشتباه نیومدین. بازم من اینجام این هفته خدایی شده که هم کمی فراغت دارم و هم الهام بانو هست و مهمتر همه این که یه عالمه انرژی مثبت از طرف شماها دریافت کردم
دعا کنین امروز یه عالمه خیاطی کنم شاد شم دوباره بشینم بنویسم. البته پختن ناهار و کارای آشپزخونه هم کنارشه...
این یکی پست تقدیم به رفیق جانی که دیشب ساعت یازده و نیم پیام داده که الان بشین قسمت بعدی رو بنویس
گفتم خوابم میاد ولی تا صبح هی از این دنده به اون دنده غلتیدم و آخرم ساعت پنج ونیم پا شدم شروع کردم به نوشتن. یعنی جوگیری در این حد
من شب نخوابیدم. خیلی کار دارم. انرژی بدین



دسته ای از موهایم را عصبی دور انگشتم می پیچم و می گویم: می دونی که باهم بودنمون عملی نیست.

سرش را به علامت موافقت تکان می دهد.

هر دو به پاهای دراز شده اش که تا جلوی من می رسند نگاه می کنیم. با سر کفش به کفشش می زنم و می گویم: باید زودتر تمومش کنیم.

_: دلت میاد؟

+: نه... ولی مجبوریم.

_: واقعاً مجبوریم؟

+: راد؟؟؟

_: چرا چشماتو گرد می کنی؟ مثلاً می خوای منو بترسونی؟ یه دلیل قانع کننده بیار.

+: ما باهم حرف زدیم.

_: یادمه یه چیزایی درباره ی اختلاف طبقاتی گفته بودی. به نظرم تفاوت عمده ای نداریم. نه اونقدر که آزاردهنده باشه.

+: تو روت میشه جلوی خانوادت بگی این زنمه؟!

_: خب یهویی که نمی برمت خونه بگم این زنمه. اول آمادشون می کنم بعد معرفیت می کنم.

+: راد بیا از اول شروع کنیم. فرض کن اصلاً عقدی در کار نیست. تو نمی تونی به مامانت اینا بگی می خوای بری خواستگاری دختری که تنهاست، بی پوله، سرپرست خانوادشه... ما اصلاً به شما نمی خوریم. می فهمی اینو؟

رادین از بین پلکهای نیمه بسته اش نگاهم می کند. دلم برای آن همه خونسردی اش غش می رود. کاش من هم می توانستم اینقدر خوشبین و راحت باشم. ولی نمی توانم. سرم را بین دستهایم می گیرم و کلافه چشم به زمین می دوزم. یک لکه ی بزرگ زیر پایم است. بهتر نیست به جای این بحث بی پایان تی را بیاورم و اینجا را تمیز کنم؟

رادین به سنگینی برمی خیزد و می آید کنارم می نشیند. دوباره پاهایش را دراز می کند و دستهایش را پشت سرش گره می زند. سرش را به دستهایش تکیه می دهد و چشم بسته می گوید: خانواده ی من شخصیت افراد رو با حجم حساب بانکیشون اندازه نمی گیرن.

این همه نزدیکی اش را تاب ندارم. سر برمی دارم و نگاهش می کنم. چشم باز می کند. خندان و سؤالی نگاهم می کند.

لبخندش اینقدر پرمهر است که بی اختیار سر بر سینه اش می گذارم و اجازه می دهم آرامم کند. دستش دور شانه هایم حلقه می شود و نوازشم می کند.

+: به نظرت باید چکار کنیم؟

_: سر ظهره باید ناهار بخوریم.

سر برمی دارم و معترضانه می گویم: راد یه کم جدی باش!

_: کاملاً جدیم.

از لحن بدیهیش خنده ام می گیرد. با کف دست روی پایش می زنم و می گویم: منظور من این نیست خودتم می دونی.

سرم را دوباره به شانه اش نزدیک می کند و می گوید: من می دونم با شکم گشنه هیچ تصمیمی نباید بگیرم. ناهار چی می خوری؟

+: نمی دونم. مامان فرصت نکرد برام ناهار بذاره. صبح کلی عذرخواهی کرد ازم.

_: عوضش ما دیشب مهمون داشتیم... یه عالمه غذای خوشمزه تو یخچاله.

+: تو یخچال خونتون؟ دستت درد نکنه. چه فایده داره؟ دلت میاد بدون من بخوری؟

_: کسی خونه نیست. بیا بریم.

+: دستت درد نکنه. منو دعوت می کنی خونه خالی؟!

می خندد و می پرسد: الان خونه ی بابام با اینجا دقیقاً چه فرقی می کنه؟

+: فرق می کنه. اینجا محل کاره.

از جا برمی خیزد و می گوید: پاشو لوس نشو. میریم ناهار می خوریم زود برمی گردیم. یعنی من برمی گردم. تو که لابد میری آژانس.

با چشمهای گرد شده نگاهش می کنم و می گویم: من تو خونتون نمیام رادین. یه وقت یکی از راه می رسه بد میشه. اهل محل ما رو باهم ببینن چی میگن؟

_: میگن رادین از این اخلاقا نداشت که پیدا کرد. پاشو.

+: یه وقت مامانت یهو از در بیاد تو که من میمیرم!

_: لازم نیست بمیری. نهایتش مجبور میشم بهش راستشو بگم. کارم آسون میشه اتفاقاً.

+: من مامانتو دوست دارم. نمی خوام یه جور دیگه درباره ام فکر کنه.

_: مامان من اصلاً امروز تو شهر نیست که درباره ی تو فکر کنه. صبح با همکاراش رفته سیرجون ماموریت. بابا هم می خواست یه مقدار جنس برای مغازش بیاره همراشون رفت. سیمینم از پنجشنبه خونه ی عمه ام مونده با دختر عمه ام برای کنکور می خونن. زرینم که تهدید کرده هیشکی خونه نیست، منم ظهر نمیام میرم خونه ی دوستم. رادینشونم که اینجاست.

از جا برمی خیزم و می گویم: بهرحال من باهات نمیام. اگه می خوای می رسونمت. خودم میرم خونه.

او هم برمی خیزد و می گوید: وقتی میگم ناهار واقعاً منظورم ناهاره نه اون همه نگرانی ای که تو توی ذهنت پس و پیش می کنی.

کتش را از روی جالباسی برمی دارد و بیرون می رود. به دنبالش آرام می روم. نمی دانم چه کنم. بدون حرف به ماشین اشاره می کنم. می دانم رنجیده است، نگرانم سوار نشود و عذاب وجدانم را بیشتر کند. اما سوار می شود و نفسی به راحتی می کشم.

توی راه حرف نمی زنیم. او با گوشیش سرگرم است و من با افکار پریشانم. جلوی خانه شان توقف می کنم. یک قدم قبل از در گاراژ. بالاخره سرش را از روی گوشیش بلند می کند. تشکر می کند و پیاده می شود. بدون هیچ اصرار بیشتری به خانه می رود.

هنوز در را نبسته است که با عجله پیاده می شوم. در نیمه بسته را باز می کند و با کنجکاوی سر می کشد. ماشین را با دست لرزان قفل می کنم. با سری فرو افتاده به طرفش می روم. بدون این که چیزی بگویم، از کنارش رد می شوم و داخل خانه می روم.

توی باغچه پر از گلهای رنگی است اما سر برنمی دارم که نگاهشان کنم. تک پله ی تراس را بالا می رویم. جلوی در ورودی صبر می کنم تا کلید بیاندازد و قفل سنگین را باز کند. قفل که باز می شود آن را روی میله می اندازد. با فشار مختصری روی شانه ام می گوید: بفرمایید.

دلم مثل گنجشک توی قفس می لرزد. پا پیش می گذارم و تو می روم. کفشهایم را گوشه ی فرش راهروی کوچک ورودی می گذارم و صبر می کنم وارد شود.

منتظرم نمی گذارد. بدون حرف دیگری تو می آید. از هال می گذرد. توی راهروی کنار آشپزخانه در دستشویی را باز می کند و مشغول شستن دستهایش می شود.

لب اولین مبل می نشینم و سر به زیر دستهایم را درهم قلاب می کنم.

رادین توی آشپزخانه می رود. از دیوار چوبی مشبک او را می بینم که توی یخچال خم شده است و محتویاتش را بررسی می کند. دو دیس را بیرون می کشد و روی میز می گذارد. از جلوی در کنار می رود و دیگر او را نمی بینم.

صورتم را با دستهایم می پوشانم. از این که آمده ام پشیمان نیستم. از حس بدی که بینمان به وجود آمده است غصه می خورم. می خواهم عذرخواهی کنم ولی نمی دانم چه بگویم.

صدای بوق ماکروفر و بعد هم باز شدن درش می آید. رادین مشغول کار است و من اینجا با خودم درگیرم.

_: نییییل... ناهار حاضره.

صدایش دوباره شاد است و لبخند بر لبم می نشاند. از جا برمی خیزم. با تردید مانتو و شالم را کنار می گذارم. دستهایم را می شویم و به آشپزخانه می روم.

با لبخند نگاهم می کند و می گوید: بفرمایید.

پشت میز می نشینم و با صدایی لرزان تشکر می کنم.

یک بشقاب پر از غذا برمی دارد. نصفش را توی یک بشقاب خالی می ریزد و می گوید: هنوز یه عالمه هست. اگه سیر نشدی بگو گرم کنم.

دست روی دستش می گذارم و می گویم: کافیه خیلی ممنون.

لبخند پرمهری به رویم می زند و بشقاب را جلویم می گذارد. خودش هم با زاویه ی نود درجه کنارم می نشیند.

کمی با غذا بازی می کنم و آرام می گویم: معذرت می خوام.

دست دراز می کند. کلیپسم را باز می کند. لقمه اش را فرو می دهد و می گوید: بی خیال...

موهایم را با انگشتانش شانه می زند و دلم را زیر و رو می کند.

یک لقمه می خورم و سعی می کنم آرام باشم. ولی رادین انگار کاری مهمتر از مرتب کردن موهای من ندارد.

در حالی که به دقت مشغول است می گوید: فعلاً اصلاً موقعیت ازدواج رو ندارم ولی نه من دلم میاد جدا شیم نه تو. پس مجبوریم به حالت ستندبای بمونیم تا موقعیتش پیش بیاد.

بالاخره دست از موهایم برمی دارد. یک لقمه می خورد و با نگاهی خندان و دهان پر می پرسد: هوم؟

می خندم و زمزمه می کنم: ستندبای یواشکی.

چشمکی می زند و می گوید: اتفاقاً یواشکی مزه اش بیشتره.

می خندم. سر به زیر می اندازم و لقمه ی دیگری می خورم. نمی خواهم به اما و اگرهای بعدی فکر کنم.

_: بهت قول میدم که چیزی از دست نمیدی. مرد و مردونه تا آخرش هستم. همه هم شاهدن که بهم لطف کردی و قبول کردی. پس هیچ منتی از طرف من نیست.

سر تکان می دهم و با لبخند می گویم: از طرف منم نیست.

_: پس کیفشو بکنیم. هوم؟

می خندم و سر تکان می دهم.

بعد از ناهار ظرفهای کثیف را توی ماشین ظرفشویی می گذاریم و آشپزخانه را مرتب می کنیم.

با صدای باز شدن در خانه هینی می کشم. مانتو و شالم را از توی هال چنگ می زنم و ترسیده می گویم: کفشام دم دره.

در انباری کنار آشپزخانه را باز می کند و مرا توی آن هل می دهد. کفشهایم را هم می آورد و بعد به استقبال تازه وارد می رود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوست جونام
این قسمتم تقدیم به ارکیده ی عزیز و حانیه ی مهربونم که دلشون برای کادوی امید رفته بود
دوستتون دارم دوستان نازنینم



یک مادر و دختر را جلوی لباس فروشی پیاده می کنم. می گویند منتظرشان بمانم. پارک می کنم و شماره ی سوسن را می گیرم.

=: سلام عروس خانم! خوبی؟

می خندم و می گویم: سلام. خوبم. تو خوبی؟

=: منم خوبم. داشتیم با مجید می گفتیم کاش یه بار قرار بذاریم چارتایی بریم بیرون.

+: جان؟! با مجید اینقدر صمیمی شدین یه روزه؟

=: ها بابا. خیلی باحاله. البته به قصد ازدواج. یعنی اینقد عجله داره که می خواد تو همین یکی دو هفته به خونوادش بگه. فقط موندیم بگیم کجا آشنا شدیم که پته های شما دو تا رو آب نریزه.

غش غش می خندد.

من هم می خندم و می گویم: به پای هم پیر شین. میگم سوسن... از بچه ها خبری داری؟ خیلی وقته دور هم جمع نشدیم. میاین فردا صبح بریم پارک؟

=: مگه فردا نباید بری سر کار؟

+: نه گفتم صبح نمیام. خیلی خسته ام دلم می خواد هوایی تازه کنم.

=: نه که ما دیروز بیرون شهر نبودیم...

+: چقدر بهانه میاری سوسن... نمی خوای بگو نمی خوام دیگه.

=: نه بابا دارم سربسرت میذارم. باشه خبری از بچه ها می گیرم بهت زنگ می زنم.

+: ممنون.

آهی می کشم و قطع می کنم. به پشتی صندلی تکیه می دهم و چشمهایم را می بندم. نیم ساعت طول می کشد تا مادر و دختر بیایند. ولی خریدشان را کرده اند و راضی و خوشحال به نظر می رسند.

کمی بعد سوسن زنگ می زند. ساناز و شادی و مهناز می آیند. همه نیستند ولی خب بد هم نیست. قرار است فردا ساعت نه دنبالشان بروم.

به ساناز زنگ می زنم و می گویم خواهر کوچکترش را هم با خودش بیاورد. سارا همسن نرگس است. باهم باشیم خوش می گذرد.

شب به خواهرم نرگس هم خبر می دهم. طفلک کلی ذوق می کند. پنجشنبه ها صبح مدرسه اش تعطیل است.

صبح همه را سوار می کنم و به پارک می رویم. نرگس و سارا به زور جا می شوند ولی سر همین هم کلی می خندیم. تمام سعیم را می کنم که به رادین فکر نکنم و از آن همه جاذبه ای که مرا به سوی او می کشد دور شوم.

با نرگس دوچرخه کرایه می کنیم و دور پارک می چرخیم. عادت نداریم و زود خسته می شویم ولی خوش می گذرد. دوباره پیش بچه ها برمی گردیم. سوسن فلاسک آبجوش و چای و قهوه و کاکائو آورده است. پفک و بستنی و شکلات هم می خریم. می گوییم و می خندیم.

موهایم بهم ریخته اند. کلیپسم را باز می کنم و سعی می کنم مرتبشان کنم.

ساناز می گوید: نیلو کوفتت بشه این موهات! همینجور سر خود زیتونی ان. دیروز رفتم آرایشگاه هرکار کرد این رنگی در نیومد.

شادی می گوید: حالتشو بگو. من سشوارم می کشم اینجوری نمی ریزن دورم. ماشالا!

ساناز هم می خندد و ماشاءالله می گوید.

موهایم را نمی بندم. همه را جلو می ریزم و آرام نوازش می کنم. چشمهایم پر می شوند. موهایی که دل رادین را برده اند. یک دفعه جمعشان می کنم و محکم می بندم که دیگر پیش چشمم نباشند. نمی خواهم به رادین فکر کنم.

از جا برمی خیزم و می گویم: چقدر می خورین؟ پاشین بریم توپ بازی. شادی توپت کو؟

قبل از رفتن گوشیم را چک می کنم. یک پیام از رادین دارم. با قلبی لرزان بازش می کنم.

نوشته است: سلام. فردا نمی خواد بیای. من و بامدادم نمیاییم.

همین. بدون کوچکترین عاشقانه ای! ولی دلم می خواهد گوشی را ببوسم!

می نویسم: سلام. باشه.

همین. به آن در. هرچه زودتر بتوانم دل بکنم کمتر آسیب می بینم.

بعدازظهر بچه ها را می رسانم و به آژانس می روم. شب هم با عجله به خانه برمی گردم. شام مهمان عمه هستیم. دوش سریعی می گیرم و با مامان و نرگس و نریمان می رویم.

به نریمان خیلی خوش می گذرد. با مسعود پسرعمه ام همسن است. فوتبال دستی بازی می کنند و برای هم کری می خوانند.

نرگس هم با دخترهای عمویم بازی می کند.

من هم کنار بزرگترها نشسته ام و سعی می کنم به دلسوزیهایشان برای وضع زندگی ام واکنش بدی نشان ندهم.

عمه با ناراحتی می گوید: آخه تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی عزیزم؟ باید به فکر خودتم باشی. آیندت. ازدواجت.

پوزخندی می زنم و سعی می کنم جوابی ندهم.

مامان می نالد: تا عمر دارم شرمندشم. خیلی هم سعی کردم خودم کار کنم ولی نمیشه خونه زندگی و مادرمو ول کنم. هرچی تو خونه بوده انجام دادم ولی هیچکدوم دائمی نبوده و این طفلک همش جور ما رو کشیده.

معترضانه می گویم: مامان من حالم خوبه.

دلم می خواهد بلندتر بگویم: حتی شوهر هم دارم! یک شوهر خیلی خوب!

اما نمی گویم. لب به دندان می گزم و دلم بدجوری برای لبخند شوهرم تنگ می شود. دلم می خواهد سر شانه ام بزند و بگوید: بخند. اینم می گذره. یه روزی دیگه هیچکس اینجوری بهت ترحم نمی کنه. یه روزی همه چی داری.

دیروقت به خانه برمی گردیم. صبح جمعه را به آژانس می روم. بعد هم خانه ی مادربزرگ. خاله و داییها جمع هستند. مادربزرگ هم نشسته است. حالش به نسبت این روزها بهتر است و همه خوشحال هستند.

جمعه طولانی می گذرد. انگار روز کش می آید و تمام نمی شود. اینقدر کلافه ام که شب دوباره به قرصهای مامان پناه می برم. به خودم قول می دهم که همین یک بار باشد. نصف قرص می خورم و سر شب می خوابم.

صبح به موقع بیدار می شوم. حمام می کنم. موهای نمدارم را با عجله و بی حوصلگی معمولم جمع می کنم و با کلیپس می بندم.

به فیزیوتراپی می رسم. به بامداد سلام می کنم. با لبخند جوابم را می دهد و می رود. حوله ای که دستش است را کنار حوله های دیگر می گذارد.

پشت سرش می روم و می پرسم: رادین نیست؟

=: نه رفته بانک.

سری تکان می دهم و سعی می کنم چهره ام سرخوردگی آشکارم را نشان ندهد. مشغول کارم می شوم. کمی نظافت می کنم. کم کم مشتریها می آیند ولی رادین نمی آید.

ظهر آخرین مشتری هم می رود که رادین با سروصدا از راه می رسد.

_: سلام سلام. موفق شدیم. هورا هورا!

یک دستش دسته گل است، یک دستش جعبه ی شیرینی. با این حال مرا هم در آغوش می گیرد و گوشه ی لبم را محکم می بوسد.

بعد رهایم می کند و با خوشحالی می گوید: همه اش از لطف توئه.

از گوشه ی چشم به بامداد نگاه می کنم. سرخ می شوم و سر به زیر می اندازم.

رادین جعبه ی شیرینی و دسته گل را روی میز می گذارد.

می خندد و می گوید: چه رنگ و رویی بهم زده. خب زنمی دلم می خواد ببوسمت. مگه بامداد هیچوقت زنشو نمی بوسه؟ داریم اصلاً؟

بامداد می خندد و می گوید: دیوونه ای به خدا. چی شد حالا؟ پول رفت تو حسابت؟

_: هنوز که نرفته ولی موافقت شد. امضاهاشو گرفتم.

در جعبه ی شیرینی را برمی دارد و جلویم می گیرد. حالم خوب نیست. نمی توانم بردارم. بدجوری با خودم درگیرم.

بامداد یکی برمی دارد و می گوید: ما که رفتیم. عصرم نمی تونم بیام. عیال وقت دکتر داره قول دادم برم همراش. سه چهار نفر بیشتر وقت ندارن. خودت بهشون برس.

رادین با خوشرویی چشم بلند بالایی می گوید.

من هم برای این که کاری کرده باشم دسته گل را برمی دارم و به آشپزخانه می روم. یک پارچ آب می کنم. گلها را آرام آرام باز می کنم و یکی یکی در آب می گذارم.

_: از من خطایی سر زده بانو؟

از صدایش از جا می پرم. یک شاخه گل از دستم میفتد. سر پا می نشینم و آن را برمی دارم.

قدمی پیش می گذارد و پشت سرم می ایستد. به نرمی برمی خیزم و سعی می کنم با او برخورد نکنم. با دست لرزان گل را توی آب می گذارم.

دستهایش را دو طرفم روی کابینت می گذارد و می پرسد: بگم معذرت می خوام بخشیده میشم؟

شیطنت صدایش به من هم سرایت می کند. سرم را به نفی بالا می برم و می گویم: نوچ.

گلها را جابجا می کنم و شکل می دهم.

از پشت سرم خم می شود و گونه ام را نرم می بوسد. نفسش توی صورتم می خورد.

به نجوا می پرسد: فقط از این که بوسیدمت ناراحتی یا چیز دیگه ای هم هست؟

+: نوچ.

_: نیست؟

+: نوچ.

_: زبونتو گربه خورده؟ ببینمت.

رو می گردانم. نگاهش می کنم. نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. می خندم. می خندد.

شالم را نرم باز می کند. کلیپسم را هم همینطور. موهایم هنوز کمی نم دارند و بوی شامپو می دهند. بینیش را توی موهایم فرو می کند و نفس می کشد.

چشمهایم را می بندم و می نالم: راد داری چکار می کنی؟

هوووم پر لذتی می کشد و می گوید: هیچی. تو به گلات برس.

ملتمسانه می پرسم: راد وام رو گرفتی؟

_: ها خدا رو شکر.

+: یادته که چه قراری داشتیم؟

_: یه چیزایی یادمه.

+: پس چرا اذیتم می کنی؟

شانه هایم را می گیرد و متعجب می پرسد: دارم اذیتت می کنم؟

+: داری وابسته ام می کنی.

_: دارم؟! خوبه مقاومتت از من بیشتره. کار من از این حرفا گذشته. وا بدی درسته قورتت میدم.

بعد ناگهان رهایم می کند و به هال برمی گردد. خود را روی یکی از صندلیها رها می کند و دستها و پاهایش را می کشد.

دستپاچه خودم را با گلها مشغول می کنم. خرده آشغالها را جمع می کنم و دور می ریزم. روی کابینت را تمیز می کنم.

گلها و شال و کلیپسم را برمی دارم و بیرون می آیم. پارچ را روی میز می گذارم و روبرویش می نشینم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :