ماه نو
 
 
جمعه 19 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلاممم
اینم پست دوم امشب. ویرایش نشدن. خوابم میاد 
شبتون پر از رویاهای خوشرنگ 





دست چپش کنار پای نجات بود. نجات آن را گرفت و روی پایش گذاشت. کمی آستینش را عقب زد. انگشتش را روی رد زخم کشید و آرام گفت: شاید واقعاً بخیه می خواست.

بلوط نگاهش کرد. چرا هیچ حس بدی نداشت؟ عادت نداشت یک پسر غیر از برادرانش اینطوری دستش را بگیرد. فقط ته دلش بود که از هیجان می لرزید. بر سر دلش فریاد زد: خاک تو سرت که بعد این همه بی محلی دوباره ذوق زده میشی تو!

بدون این که اثری از ذوق کردن تو صورتش باشد، یا این که حتی به نجات نگاه بکند، با لحن بی تفاوتی گفت: انتقالی گرفتم.

دست نجات کف دستش نشست و آن را کمی فشرد. نتوانست جواب ندهد. متقابلاً دست نجات را فشرد.

                  

نجات سر به زیر انداخت و آرام گفت: مبارکه. معمولاً برای برگشتن دختر به شهرش راحت انتقالی میدن.

بلوط دستش را عقب کشید. دستهایش را روی زانوهایش بهم قفل کرد. به قاب عکسهای ظریف روی دیوار پسته ای رنگ روبرویش چشم دوخت و گفت: نه خیلی هم راحت نیست. اون دختره نسرین مال خود یزد بود ولی نتونست راحت برگرده. با جابجایی بهتر موافقت کردن.

 

_: کدوم دختره؟

+: همونی که ازش شماره گرفتی.

_: بهش زنگ زدی؟ فکر کردم همون موقع کاغذشو میندازی بیرون.

+: دو سه هفته پیش تو دانشگاه دیدمش. بعد امدم تو خونه. کاغذشو اتفاقی ته کیفم پیدا کردم. بهش زنگ زدم.

نجات ناباورانه نگاهش کرد و پرسید: واقعاً زنگ زدی؟ برای چی؟

بلوط سر برداشت و به نگاه ستاره باران نجات چشم دوخت. پرسید: گیجی تو؟ برای چی زنگ زدم؟ می خواستم باهاش دوست بشم. ببینم چی داشت که از من خوشگلتر بود؟

نجات ناباورانه خندید و پرسید: کی گفته از تو خوشگلتره؟

بلوط رو گرداند و جواب نداد.

_: بلوط... حرف بزن. واقعاً زنگ زدی؟

+: صفحه اش خط افتاده. هی میگه واقعاً زنگ زدی؟ من که اول گفتم انتقالی گرفتم.

_: اینو گفتی ولی نگفتی به کجا؟

 

بلوط دوباره دستمال را زیر چشمش کشید. رو به نجات کرد و پرسید: هنوز سیاهه؟

نجات دستمال را از دستش گرفت. تمام خرده دستمالهای پیش پایش را هم با حرکتی عصبی جمع کرد. همه را توی دستش مشت کرد و گفت: جواب منو بده.

 

بلوط برخاست و گفت: میرم صورتمو بشورم. چشمام داره میسوزه.

_: یک کلمه جواب خواستم ها!

+: منم یک کلمه جواب می خواستم.

 

نجات آه پردردی کشید. آرام برخاست و به دنبال او از پله ها پایین آمد. گفتگوهای عاشقانه ی بقیه هم همینطوری پیش می رفت یا فقط مال او اینقدر حاشیه داشت؟

 

یک نفر با یک سینی پر از بشقاب کثیف داشت رد میشد. دستمالهای توی دستش را گوشه ی سینی ریخت و به دنبال بلوط سر کشید.

 

یک دختر نوجوان با لبخندی عریض گفت: بفرمایید تو.

_: ممنون. ندیدین بلوط خانم کجا رفت؟

=: خاله؟ فکر کنم رفت دستاشو بشوره.

 

نجات متعجب تکرار کرد: خاله؟ این فسقلی مگه چند سالشه که خاله ی تو باشه؟

دخترک از خنده ریسه رفت. بین خنده هایش گفت: خاله بلوط هیجده سالشه. از من فقط شیش سال بزرگتره.

نجات هم لبخند زد. توی هال سر کشید. بالاخره بلوط را دید که از راهرویی بیرون آمد. نجات پیش رفت و گفت: من هنوز باهات حرف دارم.

بلوط به دکمه ی پیراهن نجات چشم دوخت و گفت: من حرفی ندارم.

_: بلوط اذیت نکن. واقعاً امدی اصفهان؟!

بلوط سر برداشت. این بار به چشمهایش نگاه کرد و خونسرد پرسید: خوبی تو؟ اینجا کرمان است. اینقدر محو جمال اصفهانی که همه جا رو اصفهان می بینی.

_: بلوط! یه لحظه جدی باش. خودت گفتی با جابجایی راحت موافقت کردن. میای پیش من؟

چشمهایش پر از برق امید بود. برقی که باعث شد بلوط خجالت زده سر به زیر بیاندازد. ولی دست از شوخی برنداشت. دوباره سر برداشت و متعجب گفت: پیش تو؟ رو رو برم! نخیر. جا و مکان دارم برای خودم. مزاحم شما نمیشم.

_: چه جور جا و مکانی؟ بهت خوابگاه دادن؟

+: نخیر. خونه ی یکی از آشناهای همین نسرین.

_: یعنی چی که خونه ی یکی از آشناهای نسرین؟ از کجا معلوم که امن باشه؟

+: بابا یه پیرزنه. رفتم دیدم. آدم خوبیه.

_: تو اصفهان بودی؟

+: بله. با اجازتون دیروز اونجا بودم. می بخشید که زودتر ازتون کسب تکلیف نکردم. البته فایده ای هم نداشت. چون جوابمو نمی دادین.

خواست برود که نجات بازویش را کشید. بلوط دوباره روبرویش ایستاد. با حرکتی دستش را آزاد کرد و بدون حرف به او نگاه کرد. امیدوار بود چهره ی بی تفاوتش با آن اخم ملایم، هیجان و تپش قلبش را بپوشاند.

نجات ملتمسانه گفت: بهم زنگ می زدی. یعنی لایق یه کمک مختصرم نبودم؟

+: عمراً بهت زنگ نمی زدم.

_: می زدی حالا. چی میشد؟

+: که ریجکتم کنی و به ریشم بخندی؟

_: ریجکت نمی کردم. تلفن رو جواب میدم.

+: وای زحمتتون میشه. مزاحم درس خوندنتون میشه. جواب ندین. من خجالت می کشم.

نجات با خنده گفت: برو خودتو مسخره کن بچه. غلط کردم. از این در برم بیرون اول تلگرام می ریزم. شاگرد اولی هم باشه طلبم.

بلوط با عشوه گفت: نه والا! حیف شماست. دانشگاه صنعتی به عناصر برجسته ای چون شما احتیاج داره.

نجات با چشمهای باریک شده نگاهش کرد. آب دهانش را به سختی قورت داد و با دلبری گفت: کم جگر بسوزون بچه. حساب ظرفیت منم بکن.

بلوط فروخورده خندید و سر به زیر انداخت. نجات نیم نگاهی به اطرافش انداخت. چندین جفت آنها را می پایید. زیر لب گفت: جایی خصوصیتر از وسط هال هم برای این بحث داغ نبود.

بلوط تبسم شیرینی کرد. به در باز مهمانخانه اشاره کرد و گفت: بفرمایید بشینین. خسته شدین سر پا.

باهم وارد شدند. دوباره روی دو تا صندلی نهارخوری کنار هم جا گرفتند. نگاههای مشتاق به آنها دوخته شده بود.

آقای صفایی با لبخند پرسید: حل شد عروس بابا یا بیام گوششو بپیچونم؟

بلوط عاشق آن لحن "عروس بابا" گفتنش بود. نتوانست لبخند عریضش را بپوشاند. با خوشحالی گفت: حله!

نجات با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. نیم ساعت حاضر بود برای این لبخند خوشحال جان بدهد و حالا بلوط آن را مجانی و بی منت تقدیم پدرش می کرد؟! هی روزگار...

پروانه خانم ذوق زده شد و مادر بلوط خجالت زده چشم و ابرو می آمد که: دختر حیا کن!

دکتر الوندی پرسید: خب نتیجه؟

بلوط از ترس مادرش حرفی نزد و نجات با آرامش گفت: من آماده ام که شرایط شما رو بشنوم. و همین جا تعهد میدم که هرکار از عهده ام بربیاد برای خوشبختی دخترتون می کنم. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 19 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممممم 
ساعت دو بامداده! دیشب مهمونی بودم و یه چایی ناقابل خوردم که بیخوابم کرده. الان چند ساعته که بی وقفه دارم می نویسم. دو قسمت شد. قالبم عوض کردم. حالا لایک داره. می تونین به جای کامنت یه لایک بزنین. با تشکر 



تمام راه به این فکر می کرد که عکس العمل خانواده اش چه خواهد بود؟ آیا موافقت می کنند؟ کم کم داشت از این که بی خبر اقدام کرده بود پشیمان میشد. هرچه به خانه نزدیکتر میشد هیجانش هم بالاتر می رفت. قرار و آرام نداشت.

بالاخره رسید. برادرش بابک به استقبالش آمد. بابک مثل همیشه خونسرد و تودار به نظر می رسید. با روی باز از او استقبال کرد و باهم سوار شدند. بلوط اما از هیجان یخ می کرد و داغ می کرد. دائم روی صندلی ماشین جابجا میشد. تا حدی که بابک با اخم گفت: آروم باش. یه جا بشین کمربندتم ببند. مثل بچه ها بالا پایین می پره.

اما نپرسید چرا بی قراری؟ نگفت کمکت می کنم. کاش می توانست به او بگوید. شاید اگر می پرسید و پیگیری می کرد میشد. اما نپرسید.

به خانه که رسیدند مثل همیشه مهمان داشتند. خواهر برادرها همه آنجا بودند و بقیه هم قرار بود بیایند. نفهمید با کی سلام و علیک کرد و با کی نکرد. اینقدر بعد از دو سری اتوبوس سواری احساس کثیفی و خستگی می کرد که بی تاب بود که هرچه زودتر به حمام برسد.

یک دست لباس مجلسی ساده برداشت و توی حمام رفت. ساعتی بعد نم موهایش را با حوله گرفت. مدل گوجه ی ساده ای پیچید. شال نخی پوشید. کمی ریمل و فر مژه زد. رژ صورتی ملایمی روی لبهایش کشید و بیرون آمد. دامنش را صاف کرد. توی مهمانخانه سر کشید تا ببیند مهمانها کی هستند.

یک نفر کنارش سلام کرد. انتظار نداشت. تکان بدی خورد. برگشت و سر برداشت. همزمان صدای کل کشیدن و آواز خواندن جمع خوشحال بلند شد.

=: گل در اومد از حموم... عروس در اومد از حموم...

می خندیدند و کل می کشیدند و می خواندند. خانواده ی خاله مهناز بودند به علاوه خانواده ی صفایی. خواهر برادرهای خودش هم که بودند. مادربزرگها و یک خانم مسن دیگر که نمی شناخت. احتمالا مادربزرگ نجات! تمام اتاق پر بود. بعضی ایستاده و بعضی نشسته بودند.

حیرت زده نگاهشان کرد. نگاهش دوباره روی نجات چرخید که دستهای خامه ایش را توی هوا نگه داشته بود. پرسید: دستشویی کجاست؟

متحیر پرسید: با دست خوردی؟

_: سربسرم گذاشتن! حالا دسشویی کجاست؟

با گوشه ی چشم سرویس بهداشتی را نشان داد. بعد لباسش را صاف کرد و تصمیم گرفت به خودش مسلط باشد. جلو رفت و سلام کرد. بالاخره همه نشستند. با وجود این که نصف جمعیت روی زمین نشسته بودند ولی او را روی صندلی نشاندند و همه با لبخند بهش خوشامد گفتند.

زیر گوش مامان که کنارش نشسته بود پرسید: خواستگاری بدون خبر قبلی؟

مامان زیر لب غر زد: ده بار خواستم بهت بگم. ولی این چند روز اصلاً مثل آدم جواب تلفن نمیدی. هر بار امدم حرف بزنم میگی کار دارم بعداً بهتون زنگ می زنم. این بعداً هم معلوم نیست کی می رسه.

سر تکان داد و حرصی زمزمه کرد: سورپریز قشنگی بود.

=: نجات گفت به توافق رسیدین.

لبخندی به خانم مسن ناشناس زد. جواب احوالپرسیش را با سر تکان دادن و اشاره داد. همزمان متعجب نجوا کرد: نجات گفت؟ واقعاً؟ نازی!

مامان ابروهای بالا برد و با کمی نگرانی پرسید: چرا؟ مشکلی پیش امده؟

چشم از مهمانها گرفت. رو به مامان کرد و در حالی که می کوشید عصبانیتش را کنترل کند گفت: نه نه چه مشکلی؟ هیچی نیست. تازه منم یه سورپریز دارم. این چند روز درگیر انتقالی بودم. از ترم بعد میرم اصفهان تو خونه ی یه پیرزن که آشنای همکلاسیمه منزل می کنم. اجاره هم نمی خواد.

مامان خندید و پرسید: خوبی بلوط؟

+: خیلی خوبم. راست میگم.

مامان کمی شک کرد. ولی باور نکرد. ابروهایش را بالا برد و گفت: حتماً با نجات نقشه کشیدین...

بلوط شانه ای بالا انداخت و گفت: پیشنهاد نجات بود ولی نه... خودم تصمیم گرفتم. خونه ی دایی واقعاً نمی تونستم درس بخونم. خیلی شلوغه.

ورود نجات مانع از ادامه ی حرفش شد. مامان برخاست و جایش را به نجات داد. پرناز دخترخاله اش با عجله روی زمین نشست که مامان بالا بنشیند.

حواس بلوط پیش تعارفات آنها بود. توجهی به نجات که کنارش نشست نکرد.

_: دوباره سلام.

برگشت و نگاهش کرد. گیج بود. انگار خواب میدید. گفت: سلام. چی گفتی بهشون؟

نجات متعجب پرسید: به کی چی گفتم؟

با اخم گفت: مامان میگه نجات گفته به توافق رسیدین. کدوم توافق؟

پروانه خانم با نگرانی به نجات اشاره کرد: طوری شده؟

نجات با لبخند سرش را به نفی بالا برد. همانطور که خندان به مادرش نگاه می کرد از بین دندانهای بهم فشرده غرید: آروم باش بلوط. بعداً دربارش حرف می زنیم. الان همه دارن نگامون می کنن. دعوا نکن. خواهش می کنم.

بلوط سر به زیر انداخت. زیر آن همه نگاه مشتاق معذب بود. از این که کنار نجات هم نشسته بود هم همینطور. دلش خیلی برایش تنگ شده بود. از دلش عصبانی بود که با وجود بیمهری نجات بازهم هوایش را دارد. بازهم از بوی عطر و شنیدن صدایش ذوق زده است. دلش می خواهد تا ابد کنارش باشد. اصلاً کی وسط این بازی افتاده بود؟

همانطور سر به زیر و دلگرفته گفت: سه هفته است یه جواب سلام به من ندادی بعد الان امدی بگی چی؟ چرا امدی نجات؟

نجات آب دهانش را به سختی قورت داد. دیگر نمی توانست آن لبخند مصنوعی را روی لبش نگه دارد. زیر لب گفت: عزیز من... عشق من... گله هاتو با جون و دل می پذیرم. توضیحم میدم. ولی الان نه. خواهش می کنم.

بلوط با چهره ای گرفته به دستهایش چشم دوخت و ناراحت جواب داد: عزیز؟ عشق؟ اینا تو جیبتن همینجوری سر پایی برای هرکی که رسید مصرف می کنی؟ فکر می کنی من خرم؟

 

دیگر تاب نشستن نداشت. از جا برخاست و با عجله از اتاق بیرون رفت. توجهی به آن همه " بلوط چی شده؟ کجا میری ها" ی پشت سرش نکرد.

 

نجات از جا برخاست. نگاه ناراحتی به بلوط که از اتاق بیرون رفت انداخت. بعد برگشت و خطاب به پدر بلوط گفت: خیلی عذر می خوام. خیلی ببخشید. ممکنه اجازه بدین برم دنبالش؟ یه سوءتفاهم پیش امده.

 

دکتر الوندی لبخندی زد و گفت: اینی که من دیدم بیشتر از سوءتفاهم بود. ولی برو. بلکه قبولت کرد.

آقای صفایی پرسید: چی گفتی عروسمو ناراحت کردی؟ برو زودتر. حالا حالاها باید منتشو بکشی. نبینم دست خالی برگردی!

 

نجات لبخند تلخی زد. از بین جمعیتی که تا حالا به شادی کف اتاق نشسته بودند و حالا با پریشانی برمی خاستند که بفهمند چه اتفاقی افتاده رد شد و بیرون رفت. نگاه گیجی به اطراف انداخت و از سولماز که دم در ایستاده بود پرسید: اتاقش کجاست؟

 

سولماز اتاقش را نشان داد و گفت: اتاقش اونجاست ولی رفت به طرف پله ها. از این طرف.

سری تکان داد و گفت: ممنون.

 

با عجله توی پله ها دوید. پاگرد اولی را رد کرد. دو سه پله دیگر هم بالا رفت. وسط پله ها کنار دیوار نشسته بود.

سرش پایین بود و دستمال کاغذی مصرف شده ای را جلوی پایش ریز ریز می کرد.

 

کنارش نشست. سر به زیر انداخت و با ندامت گفت: حالا می خوای بزنی تو سرم بزن. هرچی می خوای بگی بگو.

 

بلوط جوابی نداد. نفس بغض داری کشید و سعی کرد هق هق نکند. اما خیلی هم موفق نبود.

 

نجات با ناراحتی گفت: ببخشید. همه اش تقصیر منه. حالا بگم چی شد که باور نمی کنی. ولی به خدا راست میگم. اگه جوابتو می دادم دیگه نمی تونستم درس بخونم. تمام حواسم پیشت بود. اصلاً تلگرامو  پاک کردم. نگاه کن. هنوزم رو گوشیم نیست. ولی امروز با کامپیوتر چک کردم.

بلوط شانه ای بالا انداخت و با بغض گفت: بله چک می کنی. فقط مال منو باز نمی کنی.

_: صبحی باز کردم برو ببین. ولی اگه زودتر چک می کردم دیگه اختیار دلم دست خودم نبود. تو رو خدا منو بزن ولی اینجوری گریه نکن.

بلوط چپ چپ نگاهش کرد و پرسید: من زورم به تو می رسه؟ حرفا می زنی!

نجات با لحنی بین شوخی و جدی گفت: معلومه که می رسه. هیشکی تا حالا منو اینجوری بیچاره نکرده.

+: قیافت که به بیچاره ها نمی خوره. تیپ زدی خوشحال امدی خواستگاری. نگفتی دختره این مدت چی بهش گذشت؟

نجات دستمال تا شده ی تمیزی از جیبش در آورد و گفت: این گردن من از مو باریکتر. بگیر صورتتو پاک کن. خونوادت الان سر برسن، جابجا کشته میشم.

بلوط دستمال را زیر چشمش کشید و پرسید: همه ی ریملام ریخته؟ همه اش میگم ریمل واترپروف می خوام هیشکی بهم توجه نمی کنه.

_: برو بشورش. نره تو چشمت.

+: می شورم حالا.

به روبرو چشم دوخت و دستمال را روی سیاهیهای صورتش کشید. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلااااام
شبتون بخیر
یه پست نصف شبی پر و پیمون
زینب جون؟ ارکیده جون؟ کجایین؟ خوبین؟


نجات برای بار هزارم گوشی اش را چک کرد. بلوط همچنان آفلاین بود. بعد از دو ساعت هم که چک کرد با عبارت : last seen recently روبرو شد. حالا دیگر نمی توانست حضور و غیابش را چک کند. عصبانی گوشی را کنار گذاشت. به همین راحتی به این دخترک معتاد شده بود! قبل از آن که اصلاً بفهمد از درس و از کار و زندگی افتاده بود. امتحانات آخر ترم نزدیک بود. شاگرد اول که هیچ... احتمالاً جزو ده نفر اول هم نمیشد! آن هم به خاطر دختری که به خاطر یک جمله ی ساده از او رنجیده بود!

 

با عصبانیت نگاه دیگری به گوشی انداخت. برنامه ی تلگرام را پاک کرد و گوشی را کنار انداخت. اگر خیلی لازم میشد می توانست گاهی با کامپیوتر به صورت آنلاین پیامهایش را چک کند. ولی فعلاً لازم نبود خیلی در دسترس بلوط باشد. اینطوری با اعصاب آرامتری درس می خواند. هرچند که ته دلش معترف بود چیزی که از آن فرار می کند اعتیاد خودش است نه ترس از پیامهای بلوط!

 

گوشی را خاموش کرد و کنار گذاشت. کتابهایش را باز کرد و سعی کرد دوباره روی درسهایش تمرکز کند. این ترم باید شاگرد اول میشد!

 

 

بلوط دو ساعتی تخت خوابید. وقتی بیدار شد متعجب نگاهی به دور و برش انداخت. برای چند ثانیه زمان و مکان را گم کرده بود. نشست و ناباورانه دور اتاق را نگاه کرد تا به خاطر آورد کجاست. به ساعت دیواری چشم دوخت. چهار بود. باز چند ثانیه طول کشید تا به یاد بیاورد بعدازظهر است. بالاخره از جا برخاست.

دست و رویش توی دستشویی اتاق شست. خاطره ی خونهایی که از دستش روی سفیدی سنگ روشویی جاری شده بود پیش چشمش جان گرفت. حس دستی که توی دست نجات بود. تماشای صورت او توی آینه که از شدت مقاومت منقبض شده بود و فک مربعش جذابتر از قبل به نظر می رسید.

لعنتی! دلش برایش تنگ شده بود. صورتش را محکم شست و شیر آب را بست.

به اتاق برگشت. گوشیش را چک کرد. پیامی نداشت. شال و لباسش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت. همه پایین نشسته بودند. با دیدنش باز هم کلی تحویلش گرفتند. کنارشان چای بعدازظهر را هم نوشید.

بالاخره ساعت پنج بود که عزم رفتن کرد. پدر نجات هم برخاست که او را برساند. هرچه بلوط اصرار کرد که خودش می رود فایده ای نکرد. توی راه هم کلی گپ زدند.

 

وارد خانه شد. کسی نبود. نفس عمیقی کشید. باورش مشکل بود که می تواند توی این خانه ی شلوغ دمی تنها باشد. با خوشحالی به اتاقش رفت. موهای بلندش را پریشان کرد و آرام مشغول شانه زدن شد. غرق در مزه مزه کردن روزش لبخند میزد. این خانواده به دلش نشسته بودند. محبتشان بی ریا بود. خیلی خوشش آمده بود. کنارشان راحت بود. می توانست هروقت که دلش می خواهد از جایش بلند شود و هرکار می خواهد بکند. معذب نبود که تمام وقت یک جا بنشیند.

 

با صدای بهرخ به خود آمد: چیه با خودت می خندی؟

تکانی خورد. سر برداشت و گفت: سلام. کی امدی؟

=: سلام. همین الان. مامان گفت بیام شام درست کنم. کم کم با دایی میان. رفته بودند دیدن خاله جان مهین.

+: اهه! چرا به من نگفتن؟ کاشکی منم رفته بودم.

=: یه خبر می گرفتی می رفتی. ولی الان دیگه دیره. پاشو بیا کمک. دخترا شما هم ننشینین. پاشین بیایین تو آشپزخونه.

 

به سنگینی از جا برخاست. گوشی اش را دوباره چک کرد. نجات هنوز آفلاین بود. امیدوار بود که بیاید منت کشی و دوباره آشتی کنند اما به راحتی گوشی را کنار گذاشته بود. شکلکی در آورد و در دل گفت: نشستی من بیام یه چی بگم؟ عمراً بیام. حتی اگه صد سال آفلاین باشی!

 

روز بعد با بهرخ راهی خیابان شد و بالاخره موفق شد یک دست لباس مناسب مجلسی پیدا کند. لباسی که دامنش آبی دریایی بود با ترکیب حریر و ساتن که چین و شکن زیبایی روی تنش داشت. بالاتنه اش هم از پولک طلایی مات بود که حالت ساحل و صدف را داشت. عاشق لباسش شده بود. اینقدر ذوق زده بود که لباس را پشت در کمد آویزان کرد و عکسش را برای نجات فرستاد. ذوق زده نوشت: ببین چه لباس خوشگلی! خیلی خوشحالم! عاشقشم!

 

اما بعد از چند ساعت نه تنها جوابی نداشت، حتی پیامش هم دیده نشده بود. روز بعد که چک کرد متوجه شد نجات صفحه ی تلگرامش را باز کرده، اما باز هم پیام او را باز نکرده است!

 

نجات توی دانشگاه پشت کامپیوتر نشسته بود. سه روز بود که تلگرامش را پاک کرده بود. وارد صفحه ی وب تلگرام شد و اسم و رمزش را زد. جمله ی آخر بلوط را دید. اما پیام را باز نکرد. به شدت مقاومت کرد. از هیجان دخترک به خاطر لباس لبخند زد. ولی از فکر این که عکس خودش با لباس جدیدش را فرستاده باشد، کلافه شد. مطمئن بود اگر اینطور باشد با دیدن عکس دیگر نمی تواند مقاومت کند. ضمناً اینجا دانشگاه بود. دلش نمی خواست عکس را باز کند.

پیامهای گروههای دانشجویی و دوستان و آشنایان و کانالهایی که عضو بود را خواند و بیرون آمد. هیستوری را پاک کرد و صفحه را بست. آهی کشید. با خودش درگیر بود. برای خودش خط و نشان کشید و تهدید کرد: تا بعد از امتحانا تلگرام نمی ریزی!

 

سه شنبه رسید. بلوط از صبح با نفیسه آرایشگاه بود. نفیسه دائم نگران هیکلی بود که هنوز کمی تپل مانده بود و بلوط مرتب قربان صدقه اش می رفت. از ته دل خوشحال و ذوق زده بود. کلی هیجان داشت. اگر نجات آشتی می کرد و راضی میشد پیامهایش را چک کند دیگر غمی نداشت.

 

صفحه تلگرام را باز کرد. بازهم نجات آفلاین بود. نفیسه زیر دست آرایشگر مشغول گریم بود. بلوط نیم نگاهی به او انداخت و دوباره به صفحه ی گوشیش نگاه کرد. باید پیام میداد یا صبر می کرد؟ خیلی ذوق زده بود. دلش می خواست نجات را هم در هیجانش شریک کند. نوشت: امروز یکی از بهترین روزای زندگیمه! دخترداییم بعد از چهار سال نامزدی داره عروسی می کنه. خیلی خیلی براش خوشحالم. کاش بودی تو هم میومدی عروسی.

 

فرستاد و جوابی نگرفت. حتی پیامهای قبلی هم خوانده نشده بودند. لب برچید و صفحه را بست. در دل به خودش غر زد: تا حالا ذلیل یه مرد نشده بودی که شدی. ولش کن. از عروسی لذت ببر. چکارش داری؟ اصلاً امتحان داره، داره درس می خونه. بذار آقای نابغه شاگرد اول بشه و کیفشو بکنه. بلوط کیه اصلاً؟

 

عروسی خیلی خوب بود. از ته دل برای نفیسه ذوق داشت. قدم به قدم همراهش می رفت و از خوشحالی بغض داشت. حتی از عروسی خواهرها و برادرهایش هم اینقدر لذت نبرده بود.

همه چیز خیلی بهتر بود اگر فکر موذی بی توجهی نجات، ته ذهنش را اذیت نمی کرد. اینقدر اذیتش می کرد که بالاخره فرصتی گیر آورد و نشست. با عجله تلگرامش را چک کرد. بازهم سر شب آنلاین شده بود و پیامش را باز نکرده بود! هیچ کدام از پیامهای اخیرش خوانده نشده بودند. دلش گرفت.

عصبانی نوشت: آقای عاشق پیشه قهری الان؟ چقدر راحت عاشق میشین و از اون ساده تر فارغ. ما را به خیر و شما را به سلامت

 

نجات سه روز بعد تلگرامش را باز کرد. پیامهای بلوط را هم همچنان باز نمی کرد. تنها آخرین جمله را روی صفحه ی اصلی میدید. با دیدن "ما را به خیر و شما را به سلامت" چهره درهم کشید. الان باید عذرخواهی می کرد؟ مطمئن بود اگر شروع کند دیگر نمی تواند مقاومت کند. پس بازهم صفحه را بست و به سراغ درسهایش برگشت.

 

بلوط بعد از عروسی دیگر دل و دماغ ماندن نداشت. دایی عماد هم کار داشت و یک هفته به پنج روز تقلیل پیدا کرد و برگشتند. تصمیم گرفت برای امتحانها حسابی بخواند و غیبتش را جبران کند. البته اگر بچه های دایی و مهمانهایی که اتفاقاً درست وقت امتحانها سر می زدند اجازه می دادند!

 

آن روز بلوط عصبانی به دانشگاه رفت. امتحان سختی در پیش داشت و اصلاً نتوانسته بود درس بخواند. سر به زیر و با عجله داشت می رفت که یک نفر جلویش را گرفت. یک دختر چادری بود. گفت: صبر کن یه لحظه. سلام.

سر برداشت و بی حوصله گفت: سلام.

=: تو همونی نیستی اصفهان بودی؟ اون آقاهه قرار بود زنگ بزنه.

بلوط پوف کلافه ای کشید و گفت: چرا خودم بودم. نمی خوام برم اصفهان. مگه زوره؟

دختر آشکارا وا رفت. آرام گفت: نه زور نیست. منم نتونستم انتقالی بگیرم. هزار جور شرایط داره. بعدشم باید کلی برای هر ترم پول بدم. نامردیه. اگر می تونستم با یه نفر جابجا بشم خیلی بهتر بود.

بلوط عصبانی جواب داد: من که نمی خوام برم اصفهان. الانم امتحان دارم. ببخشید.

 

سر امتحان از بس فکر کرده بود سردرد شده بود. دیشب دوستان دایی عماد و خاله مهرو تا دیروقت مهمانشان بودند و اصلاً نتوانسته بود درس بخواند. حتی به استراحت درست و حسابی هم نرسیده بود.

این وسط دلش برای نجات هم تنگ شده بود. برای آن توجهات نرم و لطیف. اگر باهم دوست بودند و پیامهایش را جواب می داد حالش بهتر میشد. ولی معلوم نبود برای چی قهر کرده است! بلوط هم دیگر توان منت کشی نداشت.

 

امتحانش را خراب کرد. بی حوصله و سردرد بیرون آمد. دلش هم بدجور درد می کرد. هرجور بود خودش را به خانه رساند. از پله ها بالا رفت. خواست شروع به درس خواندن بکند اما مداد اتودش را گم کرده بود. کیفش را خالی کرد که مداد را پیدا کند. چشمش به کاغذ ناآشنایی خورد. آن را برداشت و با کنجکاوی نگاه کرد. یک اسم و شماره تلفن که با خودکار قرمز نوشته شده بود.

 

متفکرانه اخم کرد. چند بار اسم را خواند. نسرین تداعی. یعنی چه؟ بالاخره به یاد آورد. همان که امروز صبح دیده بود! همان که آن روز توی ایستگاه اصفهان دیده بود. عجیب نبود امروز که او را دیده بود به شماره اش هم برخورد کرده بود؟

اصلاً چی میشد برود اصفهان؟ می توانست آنجا با فراغ خاطر درس بخواند. نه از مهمانهای خاله مهرو خبری بود نه از بچه ها. حتی اگر به خانه ی پدری هم برمی گشت اینقدر راحت نمی توانست درس بخواند. درست بود که مامان خیلی خیلی هوایش را داشت و مرتب به او می رسید، اما خانه شان عین کاروانسرا بود. مامان به شدت مهمان دوست بود و شب و روز مهمان داشت. خواهر و برادرها و بچه هایشان هم که اعضای خانواده بودند.

اگر قرار بود همیشه برای درسهایش اعصاب خردی داشته باشد، ترجیح می داد به جایی برود که بتواند به تنهایی درس بخواند. لیسانسش را می گرفت و برمی گشت. اینطوری خیلی بهتر بود.

بدون فکر دیگری گوشی را برداشت و شماره گرفت. بعد از دو سه بوق صدای زنانه ای جواب داد: بله؟

+: خانم تداعی؟

=: خودم هستم. شما؟

+: همونی که امروز صبح دیدین. تو ایستگاه اصفهانم همدیگه رو دیدیم. شماره رو به... به... به نامزدم داده بودین.

قهر بودند ولی نمی دانست باید به چه عنوانی معرفی اش کند!

=: بله بله. بفرمایید.

+: می خواستم اگه ممکن باشه باهم جابجا بشیم.

=: وای خیلی ممنون! من خیلی خوشحال میشم. مطمئنم شما هم پشیمون نمیشین. من الان برگشتم اصفهان. از فردا میرم دنبال کاراش. شما هم تو دانشگاه خودتون پیگیری کنین. مدارک مورد نیاز رو برای همدیگه می فرستیم. وای باورم نمیشه. خیلی خوشحالم! ببین من اینجا خونه دارم. یعنی یه اتاق کوچیکه در واقع. ته حیاط خاله وجیهه که از آشناهای دورمونه. تنهاس و دنبال یه آدم مطمئن می گشت که تو خونه اش بمونه. وقتی بابا گفت من میام خیلی خوشحال شد. منم بهش قول دادم که با یه آدم مطمئن جابجا شم و اون بیاد جای من که پیرزن تنها نمونه. منظورم اینه که نگران اجاره و مسکن نباش. اینجا راحت راحتی. من مجبورم برگردم. مامانم مریضه و اصلاً نمی تونم ولش کنم. این چند وقت همه اش تو راه بودم. اگه ترم بعد بتونیم جابجا بشیم خیلی خوبه. وای خدا کنه بشه. کلی نذر و نیاز کردم که بشه.

 

 

نسرین تند تند حرف میزد و توضیح می داد. بعد از مدتی قطع کرد. از فردا هر دو کفش آهنین پوشیدند و مشغول کارهای جابجایی شدند. بلوط جرأت نداشت خانواده اش را در جریان بگذارد. می ترسید با مخالفتشان روبرو شود. تصمیم داشت وقتی که کارهایش تمام شد آنها را در مقابل عمل انجام شده قرار بدهد. به هیچکس نگفت. ده بار دست و دلش رفت که حداقل برای نجات بنویسد. با این بهانه که نجات کمکش کند و کارهایش راحتتر پیش برود اما غرورش اجازه نداد دیگر پیامی بدهد.

 

باور نمی کرد ولی در کمتر از دو هفته درست شد! امتحانهایش که تمام شد به جای کرمان به اصفهان رفت تا کارهای نهایی اش را انجام بدهد. ثبت نام شد. با وجیهه خانم هم آشنا شد. هر دو همدیگر را پسندیدند و یک روز هم در خانه اش ماند. اتاق دم در خانه اش یک سرویس کوچک داشت. گاز و برق و آبگرم. ایده آل به نظر می رسید.

موکت شده بود و یک کمد دیواری داشت. یک تخت خواب، یک اجاق دو شعله و یک یخچال کوچک کهنه هم آنجا بود. دیگر از خدا چه می خواست؟ درست بود که اصلاً تازه و لوکس نبودند ولی بلوط هم توقعی نداشت.

یک شب ماند و روز بعد برای تعطیلات میان ترم و اطلاع دادن به خانواده اش راهی کرمان شد. به دایی عماد هم دم رفتن به اصفهان گفته بود. دایی خیلی ناراحت شده بود ولی وقتی دلایلش را شنید دیگر حرفی نزد.  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
شرمنده کردین با این همه کامنت پشت سر هم از ته دلم گفتم توقع ندارم
اینم یه پست کوچولو که بد قول نشم. ان شاءالله به زودی دوباره بیام


آبی نوشت: اینا چرا اینقدر مورد منکراتی پیدا کردن؟ یکی بیاد جمعشون کنه زشته!


ده روز بعد بلوط با ماشین دایی عماد راهی کرمان شد. تمام راه بچه های دایی غر زدند که جایشان را تنگ کرده و نمی گذارد بخوابند. خاله مهرو کلی غصه خورد و دایی چندین بار سر بچه ها داد کشید. بلوط هر جور حساب می کرد دیگر نمی توانست یزد بماند. باید حتماً به دنبال انتقالی می رفت.

 

دایی عماد به اصرار مامان مقیم خانه ی آنها شد. بچه ها هم باز هم اتاقی بلوط! اینطوری امکان نداشت درس بخواند. با این شرایط هم که آمده بود به نظر نمی آمد که بتواند زودتر از یک هفته برگردد. کلی از درسهایش عقب میفتاد. امتحانات آخر ترم نزدیک بود ولی هیچ چاره ای نداشت.

روز اول شلوغ و پر سر و صدا گذشت. مامان همه ی بچه هایش برای شام دعوت کرده بود که کنار خانواده ی دایی و بلوط باشند. خیلی خوش گذشت. دیدارها تازه شد. خواهر برادرها و بچه هایشان را در آغوش فشرد. کلی کنارشان خوش گذشت.

 

روز دوم هم از صبح تا ظهر توی خیابان به دنبال یک لباس مجلسی مناسب می گشت که پیدا نکرد. نهار هم به تنهایی مهمان پروانه خانم بود. یعنی پروانه خانم مامان و بابا را هم دعوت کرده بود اما مامان به خاطر حضور دایی عذر خواسته بود و باز پروانه خانم خواهش کرده بود که اقلاً بلوط را بفرستند.

 

بلوط با هیجان و اضطراب جلوی در خانه شان رسید. با استقبال گرم خانواده ی صفایی حالش کلی خوب شد. با ذوق نگاه دیگری به نمای ساختمان انداخت و به پروانه خانم گفت: تو روز قشنگتره.

پروانه خانم خندید و گفت: باید تابستون بیای که درختا سبز باشن. ایشالا با نجات.

لبخندی زد. دیروز که توی راه بودند نجات ده بار پرسیده بود: الان کجایی؟ خوبی؟ راحتی؟ رسیدی؟

 

ولی امروز خبری از او نداشت. یعنی فرصت نکرده بود گوشیش را چک کند. بی شک نجات خبر داشت که نهار مهمان مادرش است. محال بود پروانه خانم او را در جریان نگذاشته باشد.

 

این بار از در هال وارد شدند. درست کنار راه پله. گرچه هال و پذیرایی سر هم بودند اما دو تا در ورودی داشتند.

نگاه حسرت بارش روی پله ها نشست. ناگهان بدجوری دلتنگ نجات شد! باورش نمیشد اینقدر دلتنگی اذیتش کند!

 

میزبانهای  مهربانش نگذاشتند در خودش فرو برود. کلی خوش و بش و مهربانی خرجش کردند. نهار خوشمزه ای کنارشان خورد و بالاخره به پیشنهاد و اصرار پروانه خانم همگی بالا رفتند. هرکسی به اتاق خودش، بلوط را هم به اتاق نجات فرستادند.

 

پروانه خانم با بازارگرمی گفت: از شوق این که امروز میای، سپردم مهین صبح اتاق رو جارو کنه و سرویس رو برق بندازه. ملافه ها هم تمیزه. به دلت بگیره. راحت استراحت کن.

 

لبخندی خجالت زده زد و جلوی آن همه چشم مشتاق وارد اتاق خالی از صاحبش شد. رویش نشد در را پشت سرش ببندد. اما گلپر جلو آمد و در حالی که در را می بست گفت: راحت باش عزیزم. تو یخچال اتاقم همه چی گذاشتم. بردار بخور.

 

لبخندی زد و زیر لب تشکر کرد. اما در پشت سرش بسته شد و صدای تشکرش به گوش کسی نرسید. با دیدن اتاق سفید دلش گرفت. قبل از آن که به خود بیاید دو قطره اشک بی اجازه روی صورتش جاری شدند.

 

جلو رفت. وسط اتاق ایستاد و دورش را نگاه کرد. دستش که بند کیفش بود آرام شل شد و کیف افتاد. خم شد برش داشت. بغضش را فرو داد. به طرف یخچال رفت. یک لیوان و یک پیش دستی و کارد روی یخچال بود. کیفش را هم کنار آنها گذاشت.

بطری آب را از توی یخچال کوچک قدیمی بیرون آورد و لیوان را پر کرد. اتاق بوی عطر صاحبش را می داد. لیوان را آرام به لب برد و جرعه ای نوشید. آستینش بالا رفت. چشمش به جای زخمش افتاد. ردش کمی کمرنگتر از پوستش شده بود. آه بلندی کشید.

برگشت لب تخت نشست. اتاق با وجود بزرگی و سفیدی دلتنگش کرده بود. خیلی دلتنگ. دستی روی رو تختی نرم حوله ای کشید. شالش را باز کرد و بدون این که رو تختی را کنار بزند دراز کشید.

گوشیش را باز کرد. پیامی از نجات نداشت و این بیشتر اذیتش کرد. همانطور خوابیده دو سه عکس از دور و برش گرفت و برای نجات فرستاد. زیرش به طنز نوشت: همین الان یهویی

 

نجات از سر امتحان عصبانی بیرون آمد. بلوط مهمان مادرش بود و دل نجات هم همراه او. سر امتحان اصلاً نتوانسته بود تمرکز کند. حواسش آنجا نبود.

همین که به خانه رسید گوشی اش را در آورد. با دیدن عکسهای اتاقش لبخندی روی لبش نشست. دو سه دقیقه بیشتر از فرستادنشان نمی گذشت. خندان نوشت: یه سلفیم می فرستادی دلمون واز شه

 

بلوط با شیطنت نوشت: اون باشه طلبت

_: اتاقمو که خودم دیده بودم. خوش می گذره بدون من؟

+: خیلی خوش می گذره. نمی دونی چقدر تحویلم گرفتن. الانم فرستادنم اینجا استراحت کنم. یخچال اتاقتم برام پر کردن. آبمیوه، شیرینی، میوه... اگه بدونی!

_: بدجوری دل مامانمو بردی. موندم اون مامان جانی که عاشق دخترای بور چشم آبی بود، چه جوری شیفته ی تو شده! حتی بابام!

+: وای بابات که عالیه! بهم میگه عروسک!

_: جدی چکار کردی بلوط؟ من که پسرشونم اینقدر خاطرمو نمی خوان!

+: هیچی به خدا. من که همش دستپاچه بودم.

_: راستی؟ چند تا لیوان چپه کردی؟ بگو چینی بلورا رو از تو دست و پا جمع کنن. جلو بچه خطر داره

+: ا نجااااات! خیلی بدجنسی!

_: نه بابا جنسم خوبه!

+: واقعاً! حتماً تو هم عاشق بلوند چشم آبی هستی. برات متاسفم که مامانت برات انتخاب کرد. هنوز تعهدی نداری. می تونی بزنی زیرش

_: بهت بگم اول عاشق قیافت شدم باور می کنی؟ من همیشه سبزه دوست داشتم. همیشه هم سر این موضوع با مامان بحث داشتیم. مطمئن بودم آخرشم انتخابش بلونده

+: باورم میشه. مردا با چشمشون عاشق میشن زنا با گوششون. البته اینو جایی خوندم. خودم هنوز تجربه نکردم

_: تجربه می کنی حالا. صبر کن. اصلاً پاشو بیا اصفهان یه جلسه توجیهی برات میذارم

+: همون یه دفعه که اشتباهی رسیدم اصفهان برای هفت پشتم بس بود

_: اصفهان به این خوبی!

+: هیچ جا خونه ی خود  آدم نمیشه

_: اون که البته ولی اصفهانم جای قشنگیه. دیدنی هم زیاد داره. مخصوصاً برای دانشجوی معماری ؛)

+: الان داری منو وسوسه می کنی؟ هرچی می خوای بگی بگو. ولی مطمئنم آرزو داری اینجا به جای من باشی

_: به جای تو که نه. کنارت شاید

+: خیلی پررویی! بی تربیت

 

چند شکلک خنده جوابش بود. بلوط بلافاصله شرمنده شد. خوشحال از امکان ادیت کردن برنامه ی تلگرام جمله ی آخر را پاک کرد و به جایش نوشت: ببخشید

 

_: بابت؟

و دوباره خنده...

_: حالا چرا ادیتش کردی؟ همون جوابت طبیعی تر بود

+: چه خوششم امده!

_: بدم بیاد؟!

+: بیا درباره یه چیز دیگه حرف بزنیم. اصلاً ولش کن تو برو درستو بخون. منم می گیرم می خوابم

_: دهه! نامردیه. تو توی تخت گرم و نرم و راحت من بخوابی من تو غربت درس بخونم؟ نخیر حرف می زنیم

+: سه شنبه عروسی نفیسه یه. لباس ندارم. از صبح هرچی گشتم هیچی پیدا نکردم. آخرش مجبور میشم یه لباس قدیمی بپوشم. خیلی بده که آدم برای عروسی عزیزترین دخترداییش لباس نو نداشته باشه

چندین آیکون گریه هم ضمیمه ی پیامش شد

_: بیا بوست کنم خوب شی

+: خیلی بی تربیتی نجات! این یکی رو دیگه پاک نمی کنم. دیگه هم باهات حرف نمی زنم!

 

و واقعاً هم گوشی را خاموش کرد و کنار گذاشت. عصبانی به سقف خیره شد. روی روتختی خوابیده بود. سردش شد. از جا برخاست و رو تختی و لحاف را کنار زد. واقعاً نرم بود و بوی خوبی داشت. بوی تمیزی. دراز کشید. همین که گرم شد خوابش برد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببخشید خیلی طول کشید. هرچی فکر می کردم هیچی به ذهنم نمی رسید که بنویسم. تا این که بالاخره الهام جان برگشت اگر خدا بخواد!
این پست رو داشته باشین ان شاءالله بعدی رو هم تا شب می نویسم


جریمه می تونه پست بی کامنت باشه. من کاملاً موافقم



خاله مهرو وارد اتاق شد و با دیدن چهره ی شرم زده و خندان بلوط، ابروهایش بالا رفت و پرسید: خبری شده؟

 

با خاله مهرو از این حرفها نداشت. با لبخندی خجول جواب داد: آشتی کردیم.

 

خاله مهرو خندید و سرش را تکان داد. در حالی که شانه هایش از خنده می لرزید گفت: تکلیفت با خودتم معلوم نیست. با اون حالی که برگشتی خونه گفتم پسره رو کشتی. حالا هم که...

دوباره خندید و بعد از مکثی گفت: بیا نهار.

 

 

بلوط هم سر تکان داد. یک بار دیگر صفحه ی گوشیش را روشن کرد و به پیام آخر چشم دوخت. لبخندی زد. تلگرام را بست و گوشی را کنار گذاشت. از جا برخاست و برای نهار رفت.

ولی با لقمه ی اول دلش گرفت. نجات نهار چی می خورد؟

 

خاله مهرو با تعجب گفت: وا! پس چرا نمی خوری؟ حالت خوب بود که!

 

دایی غرغرکنان پرسید: خوب بود؟ ندیدی با چه حالی امد خونه؟

 

خاله مهرو در حالی که دوباره از ته دل می خندید گفت: آشتی کردن. خیلی باحالن!

 

دایی هم خندید و عاشقانه به همسرش چشم دوخت. اینقدر نگاهش پر مهر بود که بلوط سر به زیر انداخت و فکر کرد: میشه نجات هم یه روزی این جوری به من نگاه کنه؟

بعد آه بلندی کشید و یک لقمه خورد.

 

خاله مهرو با خنده گفت: بخور جونم. یا خودش میاد یا خبرش. غصه نخور.

 

بالاخره خنده اش گرفت و مشغول خوردن شد. ولی دلش آرام نگرفت. همین که نهار تمام شد نوشت: هیچی خوردی؟ همش نگرانم بی نهار مونده باشی.

 

بعد گوشی را توی جیب شلوارش فرو برد و به کمک دایی ظرفها را جمع کرد. خاله مهرو هم مشغول نظافت حمید کوچولو بود که سر تا پایش را ماستی کرده بود J

 

با انرژی مضاعف از پله ها بالا رفت تا به درسهایش برسد. پیامی رسید. ذوق زده آن را باز کرد. با دیدن پیام تبلیغاتی وا رفت. ولی هنوز گوشی را کنار نگذاشته بود که پیامی که منتظرش بود رسید.

 

_: خانم خوشگله جان من مثل مامانا نگران شام و نهار من نباش. چند وقتیه که دو سالگی رو رد کردم. خیالت تخت. نمی ذارم به شکمم بد بگذره.

 

آن "خانم خوشگله" دلش را زیر و رو کرد. کنار دیوار وا رفت و لبخندی رویایی بر لبش نشست. ولی روی این که با جوابی مشابه تشکر کند را در خود نمی دید. بالاخره نوشت: آخه نموندی قرمه سبزی بخوری. با عذاب وجدان خوردم.

 

نجات چند شکلک بزرگ خنده و قلب را فرستاد و بعد نوشت: نوش جونت. حالا برو از روی حلاوت بخور. من سیرم. وسط راه وایسادیم نهار خوردیم. بعدم اتوبوس خراب بود معطل شدیم. الان داره راه میفته باید برم.

بلوط دستی به صورتش کشید و در دل نالید: چی به سر دل بی جنبه ی من میاری؟

بعد نوشت: بسلامت. رسیدی حتماً خبر بده

یک شکلک گل هم ضمیمه کرد و پیام را فرستاد

اما نجات دیگر جواب نداد. بلوط آهی کشید و مشغول درسهایش شد. یکی دو ساعتی بعد گوشیش زنگ زد. با هیجان آن را برداشت و با دیدن اسم مامان کمی وا رفت. اما لبخندی زد و گفت: سلام مامان

=: سلام مادر. چطوری؟ خوبی؟

+: خوب خوبم. شما خوبین؟

=: عماد گفت نجات امده دیدنت. همه چی خوب پیش میره؟

جا خورد. با ناراحتی پرسید: دایی گفت؟

=: باید می گفت. قسمش دادم که هرچی میشه بگه.

سری تکان داد و آرام گفت: ها... امد... نیم ساعتی حرف زدیم و بعد رفت. حتی نموند نهار بخوره.

=: اوا! چرا؟ این همه راه؟

+: می خواست زودتر برسه اصفهان.

=: خب مجبور بوده طفلک. حرفاتون به کجا رسید؟

+: هنوز داریم فکر می کنیم. دلم می خواد انتقالی بگیرم از ترم بعد بیام کرمون. حالا دنبال کاراشم.

=: نجات چی؟

+: تا آخر تابستون درسش تموم میشه. البته دلش می خواد ولی هنوز معلوم نیست چکاره باشه.

=: هرچی خیرشه ایشالا. باهاش مهربون باش. پسر خوبیه.

لبخندی زد و سر تکان داد. آرام گفت: چشم.

=: راستی زنگ زدم چی بگم. یادم رفت به کلی! یه هفته بعد از ماه صفر عروسی نفیسه یه.

+: ا چه خوب! بالاخره عروسی می کنن؟

=: ها طفلکا بعد از چار سال نامزدی. باید حتماً بیای. داییتم میاد. باهم بیاین.

+: اگه امتحان نداشته باشم بتونم بیام.

=: سعی کن بتونی. داییت قول داده یه هفته ای پیش ما بمونه.

+: وای نه مامان. من نمی تونم یه هفته بمونم. برمی گردم.

=: می دونم نمی تونی. اگر مجبور شدی میگم بابک و سیمین باهات بیان چند روزی پیشت بمونن.

+: باشه. ببینم چی میشه.

بعد از چند دقیقه قطع کرد. به دیوار تکیه داد و با لبخند به عروسی دختر دایی اش فکر کرد. نفیسه از بچگی عاشق پسر خاله اش بود. از چهار سال پیش هم بالاخره نامزدیشان رسمی شده بود و بالاخره داشت ازدواج می کرد. برایش خوشحال بود. خیلی زیاد! کاش نزدیکش بود و می توانست این روزهای پرکار قبل از عروسی را همراهیش کند. دلش گرفت. راه نداشت. ترم بعد حتماً برمی گشت.

 

نجات خوشحال و پر انرژی به خانه برگشت. سلامی به فرهاد کرد. جلوی بخاری ایستاد تا تن سرمازده اش را کمی گرم کند. گوشی اش را در آورد و نوشت: من رسیدم خونه. حالمم خوبه.

بلوط که گوش به زنگ پیام بود فوراً جواب داد: خدا رو شکر. ممنون

 

نجات لبخندی زد. سری تکان داد. گوشی را کنار گذاشت. کاپشنش را در آورد و به طرف دستشویی رفت. بعد لباس عوض کرد و بالاخره با انرژی مضاعف سر درسهایش نشست.

 

فرهاد یک بشقاب شلغم داغ کنار دستش گذاشت و گفت: شلغم بزن.

بدون این که سر بردارد گفت: دوست ندارم.

فرهاد با شیطنت پرسید: فقط بلوط دوست داری؟

سر برداشت و با اخم گفت: دهنتو ببند فرهاد.

فرهاد گازی به شلغم زد و پرسید: چرا ترش می کنی؟ مگه نگفتی به جایی نرسید؟

_: حالا رسید یا نرسید. باید مزخرف بگی؟

=: حالا رسید یا نرسید؟

با همان اخم پرسید: برای تو چه فرقی می کنه؟

=: بابا خیلی فرقشه. اولاً می خوام ببینم آدم شدی یا نه هنوز همون روبوت درسخونی. بعدشم به عنوان یه همخونه کمترین حقم یه پرس چلو کبابه!

_: فعلاً که نرسیده. دیگه هم نمی خواد حرفشو بزنی. این بشقابم ببر بیرون بوش زیر دماغم حالمو بهم می زنه.

=: نازی نازی! حال تهوع داری؟ آخی... بابا اینا همش ویتامینه. قدر بدون! حتی بو کشیدنشم خوبه.

_: ارزونی خودت.

=: حالا چرا اینقدر قند عسلی عزیزم؟ روز جمعه ای رفتی گردش. لایق ندونستی حداقل منم خبر کنی. بشکنه این دست بی نمک که با هر گروهی میرم به تو هم ندا میدم.

_: گردش نبودم. با هیچ گروهیم نبودم. کار داشتم. قند عسلم نبودم. کرم می ریزی نمی ذاری درس بخونم اعصاب نمیمونه برام دیگه. بعد از اینم لازم نیست خبرم کنی. من که باهاتون نمیام.

=: باشه هاپو جان. من پاچه هامو از تو راه جمع کنم که بدجوری عسل شدی. می ترسم بچسبی به پاچم.

نجات پوزخندی زد و صبر کرد تا فرهاد تنهایش بگذارد. دوباره چشم به جزوه اش دوخت و سعی کرد تمرکز کند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 4 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام سلام
شب جمعه تون به خیر و شادی
روح امواتتون شاد شاد


بفرمایین اینم قسمت بعدی
اصلاً دل ما از یه گنجشک کوچیکتر
طاقت دو دقه جدایی نداریم



نجات غمگین و شکست خورده تا ایستگاه اتوبوس رفت. اصلاً این حالت بلوط را درک نمی کرد. خودش همیشه از خانه فراری بود. از وقتی که معنی دانشگاه را فهمیده بود تصمیم گرفته بود دوره ی دانشگاه را در شهری به دور از خانه اش بگذراند. با خانواده مشکلی نداشت ولی استقلال را ترجیح می داد. حس می کرد این دوری تنش ها را خیلی کم می کند و باعث می شود بیشتر دلتنگشان شود و دوستشان بدارد. درست یا غلط احساسش این بود. ولی بلوط از دوری پدر و مادرش کلافه بود. استقلال را دوست نداشت. از بی پولی می ترسید. برای نجات عجیب بود. خیلی عجیب!

 

به انتظار اتوبوس توی سالن ایستگاه نزدیک بخاری بزرگ سالنی نشست. یقه ی کتش را بالا کشید و به دستهای سرخ شده از سرمایش چشم دوخت.

 

همیشه خواسته بود مستقل باشد و حالا می خواست بلوط کنارش باشد. این عجیب نبود؟ خودش را درست شناخته بود؟

به خودش جواب داد: بلوط از استقلالم کم نمی کنه. فقط به مسئولیتهام اضافه می کنه.

 

آهی کشید و سر برداشت. به تابلوی بزرگ روبرویش چشم دوخت و فکر کرد: سعی کن باهاش کنار بیای. بلوط نیست و نخواهد بود.

 

گفتنش آسانتر از پذیرفتنش بود. ته قلبش توی آن سرما میسوخت. انگار با شیشه خراشیده باشد. ناگهان یاد دست بلوط افتاد. یادش رفته بود بپرسد. آیا خوب شده بود؟

پرسیدنش که اشکالی نداشت. داشت؟

 

گوشی را در آورد. تلگرام را باز کرد. بین نوشتن و ننوشتن مردد بود. نگرانش بود. واقعاً می خواست بداند که زخمش خوب شده یا نه؟

 

بلوط کلافه و عصبانی به خانه برگشت. نجات رفته بود. به همین راحتی! حتی صبر نکرد که حرفهایش را بشنود. شاید هم سردش بود و نمی توانست صبر کند! سعی کرد به او حق بدهد اما نتوانست. دلش برایش تنگ میشد. اصلاً هنوز رفع دلتنگیش نشده بود که نجات زود رنج نازک نارنجی گذاشته بود رفته بود. دلش را برای یک نهار دو نفره صابون زده بود. برای این که بنشینند و از مشکلاتشان بگویند و ریز ریز همه را روی سفره بریزند و راه حل پیدا کنند. اصلاً مگر تا ترم بعدی چقدر مانده بود؟ کمتر از دو ماه! بعد برمی گشت کرمان و آن وقت میشد به راه حلهای بعدی فکر کرد. اما نجات نمانده بود که حرف بزنند.

 

اخم آلود وارد هال شد. خاله مهرو جلوی تلویزیون ایستاده بود و با دقت تصویر را نگاه می کرد. با ورود او سر برداشت و متعجب پرسید: چیزی جا گذاشتی؟

 

بلوط شالش را از سرش کشید و دلخور گفت: نه. برگشتم خونه. مشکلیه؟

 

دایی عماد ابرویی بالا برد و پرسید: طوری شده دایی؟

 

بلوط عصبانی گفت: اصلاً واینستاد حرفمو بشنوه. حرف خودشو زد و رفت! معلوم نیست چی می خواد!

 

=: خودتو ناراحت نکن دایی. هیچکس نمی تونه مجبورت کنه که به زور قبولش کنی. به مادرتم گفتم. اینجا خونه ی خودته تو هم دختر خودمی. هروقت دلت خواست با هرکی که لایقت بود عروسی کن. عجله ای نیست.

 

+: اونی که لایق نیست منم دایی. منو چه به شاگرد اول دانشگاه صنعتی؟ یه آدم مستقل همه چی تموم! اونی که لایق نیست منم. یه بچه ننه ی عوضی.

 

=: این چرت و پرتا چیه بلوط؟ از خداشم باشه که تو قبولش کنی! دختر به این نجابت و پاکی! اینقدر آفتاب مهتاب ندیده و مهربون. والا تو این دور و زمونه کمه.

 

+: نمی دونم. هرچی بود تموم شد. فراموشش کنین.

 

دایی عماد آهی کشید و گفت: ما فقط راحتی تو رو می خوایم بلوط. ناحقی نمی کنیم ولی بقیه مهم نیستن.

 

بلوط از آن همه لطفش بغض کرد. سری تکان داد و به زحمت گفت: ممنون دایی.

 

به اتاق بچه ها رفت. پالتویش را به جالباسی آویخت. شالش را روی پالتو انداخت و زیر پتو خزید. گوشیش را روشن کرد. تلگرام را باز کرد و مشغول خواندن پیامهای روزش شد.

 

نجات با دیدن آنلاین شدن بلوط صفحه کلیدش را باز کرد و قبل از آن که پشیمان شود نوشت: فرصت نشد از زخم دستت بپرسم. خوب شده؟

پیام دوم را به دنبال اولی فرستاد: این سؤال ربطی به شروع یه رابطه نداره. نگرانتم. همین.

 

بلوط با رسیدن پیام جدید روی اسم نجات زد. شاید برای یک دقیقه به متن پیامها چشم دوخت. پیامهای قبلی را هم دوباره خواند. عکس نجات را دوباره دید. دلش گرفته بود.

بالاخره نوشت: شروع رابطه؟

+: یه نفر اون هفته گفت ما الان وسطشیم

+: این که نمی خوای ادامه بدی یه حرف دیگه است

+: دستم خوب شده. ممنون. فقط ردش مونده

+: احتمالاً هیچ وقت پاک نمیشه

 

_: من نمی خوام ادامه بدم؟

_: چون نمی خواستم این همه راه کوبیدم امدم یزد؟

_: چه تفریح فوق العاده ای برای آخر هفته بود!

_: مرسی. خیلی خوش گذشت

 

+: دو دقه صبر نکردی توضیح بدم

+: می خواستم بشینیم باهم حرف بزنیم ببینیم چه جوری میشه

+: اما نخواستی بشنوی

+: درک می کنم

+: شاگرد اول کلاس فرصت شنیدن نداره

+: برو بسلامت

 

نجات کلافه به صفحه ی گوشی اش نگاه کرد. دلش نمی خواست دعوا کند. اما بلوط انگار بدش نمی آمد که این بحث را تا ابد کش بدهد. برای چی؟ خدا می دانست.

 

بعد از کمی فکر کردن نوشت: چی چه جوری میشه؟

 

بلوط بلافاصله جواب داد: این که چطور به توافق برسیم

 

_: تو که می خوای بری کرمون. کدوم توافق؟

 

+: نمیشه تو هم بیای کرمون؟ شهر تو هم هست

 

نجات لبخندی زد. حس کرد که او را می بیند که لب برچیده و منتظر جوابش نگاهش می کند. در دل قربان صدقه ی آن نوک گنجشکی طلبکارش رفت.

_: من فقط دو ترم دارم. خیلی طول بکشه تا آخر تابستون تمومه. ارزش نداره جابجا شم

 

+: فکر کردم تخت گاز می خوای بری دکترا

 

_: برای دکترا می تونم به کرمون فکر کنم. هرچند که ترجیح می دادم یا اصفهان بخونم یا تهرون

 

+: نه. راضی نیستم به خاطر من بیای کرمون بعد یه عمر منتش رو سرم بمونه. برو هرجا دوست داری

 

_: منتی نیست بلوط جان. اتوبوس رسید باید برم. تو اتوبوس نمی تونم بنویسم. سرگیجه می گیرم

 

+: اینطوری بد شد

 

_: همه چی خوبه. خداحافظ

 

بلوط آهی کشید و نوشت: به سلامت. وقتی رسیدی حتماً خبر بده

 

مدتی طول کشید تا نجات سر جایش جا گرفت. تا بقیه ی مسافرها سوار شوند نگاه دیگری به پیامهایش انداخت. در جواب بلوط به خودش جرأت داد و برایش یک شکلک بوسه فرستاد.

شکلکی که باعث شد که بلوط از شرمندگی چشمهایش را ببندد و آرزو کند که اشتباه دیده باشد!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 2 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام :)
عمراً به نحسی سیزده اعتقاد نداشتم ولی گمونم این پست دچارش شده نوشتنش سخت، پست کردنش سخت، مطلبشم که بخونین حالا...  البته اگه راضی شد به جای چرکنویسا بره روی صفحه! نمی دونم چرا هی میره تو چرکنویسا




بلوط قول داده بود فکر کند ولی اینقدر فکر کردن به نجات نگرانش می کرد که ترجیح داد به کلی از ذهنش حذفش کند. خودش را به شدت با درسهایش مشغول کرد. اینقدر که همه ی برنامه های عقب افتاده اش در طول هفته انجام شدند. یک تحقیق را با موفقیت تحویل داد. روز پنج شنبه هم با خاله مهرو به جان آشپزخانه افتادند. تمام کابینتها را بیرون ریختند و تمیز و مرتب کردند. شب خسته و هلاک دوباره مشغول ماکت سازی شد و بالاخره ساعت سه صبح روز جمعه بود که هیکل خسته و یخ زده اش را از پله ها پایین کشید و به رختخواب رفت.

 

نجات اما تمام هفته را به فکر کردن گذرانده بود. نمی دانست با بلوط تا کجا می تواند برود ولی چیزی که مطمئن بود این بود که دوست دارد که رفیق راهش باشد. دخترک به دلش نشسته بود و امیدوار بود همینطور هم بماند. ولی از طرف بلوط مطمئن نبود. نمی دانست چقدر توانسته است روی او تأثیر بگذارد. صبر کردن کم کم سخت میشد. تمرکز نداشت درس بخواند و مدام کلافه بود. بد می خوابید و افکار پریشان زندگیش را بهم ریخته بودند. انگار روزها کش می آمدند و آخر هفته اصلاً نمی خواست برسد.

 

صبح جمعه ساعت یازده و نیم بود. خاله مهرو به اتاق بچه هایش رفت و بلوط را بیدار کرد.

=: بلوط؟ بلوط بیدار شو. یه نفر امده تو رو ببینه.

بلوط به پهلو غلتید و چشم بسته گفت: ولم کن خاله دارم از خواب میمیرم.

=: پاشو بلوط. بنده خدا از راه دور امده. مسافره.

روی تخت نشست و چشم بسته پرسید: کی امده؟ از کجا؟

خاله مهرو زمزمه کرد: نجات صفایی.

بلوط چشم باز کرد و حیرتزده گفت: شوخی بیمزه ای بود.

بعد از جا برخاست. قبل از خواب از سرما کلی لباس پوشیده بود. شال نازکی دور سر و گردنش پیچیده بود و روی سرش کلاه بافتنی رنگی رنگی کشیده بود. بلوز آستین بلند بنفش و ژاکت گشاد و بلند بافتنی کرم و شلوار گرم ذغالی...

 

با چشمهای نیمه باز از اتاق که درش توی هال باز میشد، بیرون رفت. دایی خندان گفت: بلوط لعبتی شدی دایی! خوب شد من جای نجات نیستم.

+: اه دایی سردمه!

ولی هنوز جمله اش تمام نشده بود که نجات را دید. آنجا نشسته بود و خندان تماشایش می کرد. نگاهش که به او رسید با خوشرویی گفت: سلام. صبح بخیر.

دایی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: البته الان دیگه ظهر بخیر. نجات جان بلوط ما همیشه به این بدی نیست. گاهی هم زودتر بیدار میشه. امروز رو ندید بگیر. مخصوصاً قیافشو!

 

بلوط حیرتزده به نجات چشم دوخت. بالاخره دست برد و کلاهش را از روی شال برداشت. همانطور مات و متحیر مانده بود و امیدوار بود که ناگهان از خواب بپرد. حتماً خواب بود دیگر! از این مسخره تر که نمیشد. میشد؟

به طرف دستشویی رفت. شاید اگر چند مشت آب به صورتش می پاشید از این خواب بی معنی بیدار میشد. ولی قبل از این که برسد و برگشت و یک بار دیگر به نجات چشم دوخت. دلش فشرده شد. چقدر دلتنگش بود! چقدر خوب بود که خوابش را دیده بود.

 

بالاخره رو گرداند و به دستشویی رفت. ژاکت و شال و کلاهش را به جالباسی توی دستشویی آویخت و سر و وضعش را مرتب کرد. مسواک زد. سردش شد. دوباره شالش را دور سرش پیچید و قیافه اش را مرتب کرد.

 

با تمام سردی وجودش دلش رضایت نداد که دوباره ژاکت و کلاه بپوشد. مطمئن بود که دائی کلی می خندد و هنوز خواب آلود تر از آن بود که حوصله ی کل کل داشته باشد.

ژاکت و کلاه را روی دستش انداخت و از دستشویی بیرون آمد. ولی ماتش برد. نجات هنوز آنجا بود. واقعاً آنجا بود و به نظر خواب و خیال نمی رسید.

 

دائی ابروهایش را بالا برد و گفت: بلوط دائی چشم باباتو دور دیدی مات و مبهوت پسر مردم شدی؟ من اینجا ماست نیستم ها!

سر به زیر انداخت و در حالی که به طرف اتاق بچه ها می رفت زیر لب گفت: ببخشید.

 

نجات برخاست. به دنبالش رفت و گفت: صبر کن بلوط.

بعد برگشت و رو به دایی گفت: اگر اجازه بدین من و بلوط باهم بریم بیرون کمی صحبت کنیم.

=: تو این سرما؟ چی بگم؟ هرطور میلتونه ولی خیلی طول نکشه.

بلوط آرام گفت: چشم.

به اتاقش برگشت. در را بست و لباس عوض کرد. هنوز کامل آماده نشده بود که نیلوفر با عجله وارد اتاق شد و در را به دیوار کوبید. نرگس هم به دنبالش آمد. دعوایشان شده بود.

بلوط چهره درهم کشید و با حرص نفسش را پف کرد. شالش را مرتب کرد و پالتویش را پوشید. کمی آرایش کرد تا پف چشمهایش کمتر دیده شود. بعد از اتاق بیرون رفت.

نجات از جا برخاست. خاله مهرو گفت: برای نهار برگردین. قورمه سبزی گذاشتم.

_: مزاحمتون نمیشم. یه چیزی باهم می خوریم بعدم باید برم ایستگاه. امشب باید اصفهان باشم.

بعد هم خداحافظی کوتاهی کرد و از در بیرون رفت. بلوط هم خداحافظی کرد و به دنبالش رفت.

 

توی کوچه نجات کارت ملی را به طرفش گرفت و گفت: این امانتی شما.

بلوط لبخندی زد و گفت: پستش می کردی. لازم نبود تا اینجا بیای.

نجات دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد. نفس عمیقی کشید و آرام گفت: لازم بود.

بعد رو به او کرد و پرسید: فکراتو کردی؟

بلوط سری تکان داد و گفت: نه.

_: نه؟!

بلوط سر برداشت و گفت: باور کن فرصتشو نداشتم. تمام این هفته مثل اسب عصاری کار کردم تا کارای دانشگاه رو به موقع برسونم.

_: ای جانم! ترم اول و این همه گرفتاری؟

بلوط نالید: خیلی کار داریم. تازه دیروزم با خاله مهرو آشپزخونه تکونی داشتیم. دارم میمیرم. کاش میشد برگردم کرمون.

_: در مورد اصفهان نمی خوای فکر کنی؟ بیا ترم آینده به عنوان مهمون بمون. شاید خوب بود موندگار شدی. منم میمونم تا دکترا.

+: خوبی نجات؟ دارم میگم می خوام برم کرمون. خونمون. جایی که مامانم صبح تا شب نازمو بکشه و مواظب باشه هیچ کاری به جز درس خوندن نکنم و هیچکس مزاحمم نشه.

نجات سری تکان داد. چهره اش سخت شد و گفت: یعنی الان من مزاحمم.

+: منظورم تو نبودی. منظورم بچه های خواهر برادرام و مهمونا بود. وضعیت الانمو که دیدی. این هفته یه ماکتو سه دفعه ساختم. برای این که هر دفعه پاره شد. والا خاله مهرو هم داره دیوونه میشه از بس باید مواظب بچه ها باشه. این وسط فقط...

نجات عصبی گفت: منو کم داری. می دونم. خیلی خب. من جوابمو گرفتم. امده بودم همینو بدونم.

قدم تند کرد که برود. توان خداحافظی را در خودش نمی دید.

+: نجات؟

نجات ایستاد و سر به زیر انداخت. رو نگرداند تا دوباره او را ببیند. بلوط خود را به او رساند و آرام پرسید: می تونی صبر کنی؟ می خوام ترم آینده هرجوری هست برگردم کرمون. اونجا باشم خیلی بهتره. همه چی بهتره.

نجات سر برداشت. بدون این که به او نگاه کند با لحن سردی که معلوم نبود تمسخر است یا جدی، گفت: باشه عزیزم. برگرد کرمون لای پر قو درستو بخون. راحت باش. به منم فکر نکن. مسئولیت داره. سخته. مزاحم درس خوندنت میشه. خداحافظ.

+: نجات...

اما این بار نجات نایستاد. پشت سرش صدا زد: نجات چرا نمیذاری حرف بزنم؟

نجات برگشت. برای آخرین بار نگاهش کرد و تلخ پرسید: حرفیم مونده؟

+: دلم نمی خواست اینجوری بشه.

_: طوری نشده. یه اشتباه لفظی بود بین بزرگترا که اتفاقاً ترکشاش به من و تو گرفت. بهش فکر نکن. مزاحم درست میشه. خداحافظ.

و این بار واقعاً رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
پست دوم امشب
اگه قسمت یازده رو نخوندین اول برین اونو بخونین
کاش می تونستم قسمت لایک قالبم رو فعال کنم. حداقل اونا که حوصله ندارن نظر بدن یه لایک بزنن حالا لایکم نه. نظرات رو باز کنین با یکی از شکلکا حستونو بفرستین. مثلا خواب آوره یا حرفی ندارین یا دوست داشتین
شبتون به خیر و شادی



بلوط سر شب داشت با دایی و زن دایی چایی می خورد که مامان به خانه ی دایی زنگ زد. دایی گوشی را روی حالت بلندگو گذاشت و مشغول گپ زدن با خواهرش که صدایش حسابی شاد بود شد. مامان بعد از آن که کلی با دایی و زن دایی احوالپرسی کرد، گفت: بلوط مادر تو خوبی؟ نجات بهت زنگ زد؟

بلوط حیرتزده به گوشی تلفن چشم دوخت. اصلاً نمی دانست باید چه بگوید.

دایی متعجب پرسید: نجات کیه؟

مامان خوشحال گفت: پسر علی آقا صفایی. می شناسی که. گفتم که از بلوط خواستگاری کرده.

دایی با تعجب گفت: ها گفتی. یعنی اسمشو نگفتی. گفتی پسر علی آقا. ولی گفتی هر دو تاشون گفتن الان موقعیتشو ندارن و نمی خوان.

و متعجب و سوالی به بلوط نگاه کرد.

مامان با هیجان گفت: ولی امروز پروانه خانم زنگ زد. انگار نجات دنبال شماره تلفن بلوط بوده. خواهرشم براش پیدا کرده. انگار می خواد یه تجدید نظر بکنه. زنگ زد بلوط؟ ها؟ چی گفت؟

بلوط با گیجی به دایی و زن دایی نگاه کرد. حتی بچه ها هم به او نگاه می کردند و منتظر جوابش بودند. بالاخره با من من گفت: نه زنگ نزد.... اممم... پیام داد. منم گفتم دیگه تماس نگیر.

مامان با ناراحتی گفت: خاک به سرم بلوط! تو به کی رفتی اینقدر کله شق شدی؟

خاله مهرو با چشمک و خنده به دایی عماد اشاره کرد. دایی هم خندان چشم غره ای به او رفت.

بلوط خنده اش گرفت ولی لب برچید و گفت: نمی خوام مامان.

دایی لب برچید و ادایش را در آورد. دو تایی با خاله خندیدند.

گوشی بلوط زنگ خورد. بلوط نگاهی به صفحه ی آن انداخت. نجات بود. از این بدتر نمیشد. دستپاچه تماس را رد کرد.

دایی خندید و پرسید: کی بود؟

مامان پرسید: کی کی بود؟ اونجا چه خبره؟

دایی گفت: هیچی بابا گوشیش زنگ زد چون شما داشتی حرف می زدی قطعش کرد.

مامان با نگرانی گفت: واقعاً بلوط؟ کیه؟ خاک به سرم. بمیرم اون روز رو نبینم. نکنه با یه بی سر و پا تو دانشگاه رفیق شدی!

دایی گفت: آبجی قرصاتو خوردی؟ چی داری میگی خواهر؟ با کی رفیق شده باشه؟

=: چی بگم داداش. راه دور و همه اش نگرانم. برای همین اصرار دارم نجات رو قبول کنه. خداییش خونواده ی علی آقا خیلی خوبن. پسرشونم ماشاءالله یه پارچه آقا. شاگرد اول دانشگاه. بچه درسخون. خوش قیافه.

دایی با آرامش گفت: نگران چی هستی خواهر من؟ به زور که نمیشه. اینجا هم مثل خونه ی خودتون. مراقبشیم. یعنی می خوای بگی ما رو قبول نداری دیگه.

=: قبول ندارم چیه؟ خدا نکنه. فقط میگم اونجا دلتنگه یه وقت تو غریبی دست به دامن محبت هرکس و ناکس نشه.

دایی کم کم عصبانی میشد: من و مهرو اینجا پشمیم؟ دست بردار خانم. جای دخترت سر چشم ما. به زورم شوهرش نده. چکار داری؟ همچین میگی انگار چل سالشه. هنوز بیست سالشم نشده. والا اگه رو دستتون زیادی کرده همینجا نگهش می دارم.

=: نه عماد منظور من این نیست. چرا بد برداشت می کنی؟ من مادرم. اینو بفهم.

بلوط لبش را گاز گرفت. نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت. پیام داشت. تلگرام را باز کرد.

 

_: گلپر از دهنش در رفته به مامان گفته من شماره ی تو رو گرفتم

_: بعد بقیه شو نگفته مثلاً بد نشه

_: مامانم فکر کرده برای آشنایی بیشتر شماره گرفتم

_: برداشته به مامانت زنگ زده و خوشحال که اینا کوتاه امدن

_: بعدم ذوق زده زنگ زده به من و یه عالمه حرف زده

_: فقط مونده بود تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنه که تقریباً وسط حرفش قطع کردم

_: اگه مامانت چیزی گفت جریان این بوده

 

پیامها یکی بعد از دیگری می آمدند. نفهمید بحث مامان و دایی به کجا رسید. وقت خداحافظی سر برداشت. صدایش را بلند کرد و با مامان خداحافظی کرد. بعد آرام از جا برخاست و به راهرو رفت. گوشی را توی مشتش گرفت و مشغول بالا رفتن از پله ها شد.

 

_: الو؟

_: خوندی جواب نمیدی؟

_: تقصیر من نبود

_: مامانت زنگ زده؟

حال نوشتن نداشت. گوشه ی اتاقک چمباتمه زد و شماره گرفت.

_: الو بلوط.... قطع کن من می گیرم.

و خودش قطع کرد. بلوط هم قطع کرد و گوشی را پایین آورد. دل گرفته به روبرو چشم دوخت. گوشیش روشن شد. زنگ نخورده روشنش کرد و با صدایی گرفته گفت: سلام.

نجات هول کرد و با نگرانی گفت: سلام. گریه کردی؟

سرفه ای زد و گفت: نه. چرا؟

_: صدات گرفته. ترسیدم. سرما خوردی؟

+: یه کمی.

_: گرم بگیر شدید نشه.

آرام گفت: خوبم.

_: خدا رو شکر. چی شد حالا؟ مامانت چیزی گفت یا نه؟

+: الان زنگ زد. خیلی خوشحال بود. همش می ترسه من تو دانشگاه با یکی دوست شم به راه خلاف کشیده بشم. حالا من سه ماهه دارم میرم هنوز دخترا رو هم درست نمی شناسم. اصلاً حوصله ندارم با کسی آشنا بشم.

_: حالا با دخترا دوست بشو... بالاخره جزوه ای کمک درسی ای چیزی. رفاقت خوبه.

+: تو هم با دخترا دوست میشی؟ به خاطر جزوه و اینا؟

نجات غش غش خندید. پاهایش روی میز دراز کرد و به پشتی مبل زهوار در رفته تکیه داد. با افتخار گفت: نه جونم من از معدود پسرایی هستم که جزوه می نویسم و جزوه به کسی قرض نمیدم چون می خوام بخونمش و خلاصه کل کل داریم با همکلاسیا سر این داستانا...

+: ولی بالاخره پسر پیغمبر که نیستی. این همه ساله که تنهایی. حتماً یکی تو زندگیت هست.

_: ببین یه سفر بیا اصفهان از کل معاشرین من پرس و جو کن ببین با کیا میرم میام. الان که هرچی بگم تو باور نمی کنی.

+: حالا خودت بگو تا به پرس و جو برسه.

_: همیشه دلم می خواست شاگرد اول باشم. برای کنکور خیلی خوندم ولی نهایتش سه رقمی شدم نه کمتر. برای دانشگاه هم بین دوم تا دهم کلاس بودم همیشه. اینقدر که تونستم بدون کنکور بیام فوق.

+: من از وضعیت درسیت نپرسیدم نجات. ضمناً من اصلاً جزو نفرات اول کلاس نیستم. اگه می خوای آدم حسابم نکنی همین الان بگو.

_: مگه من تو رو به خاطر وضعیت درسیت انتخاب کردم که برام مهم باشه شاگرد چندمی؟ ضمناً قصه ی حسین کرد رو تعریف کردم که بگم من وقتم همیشه برام باارزش بوده. تو دوستیهای گروهی شرکت می کنم ولی دوستیهای عاشقانه وقت می گیرن. فرصتشو هیچوقت نداشتم.

+: الان داری؟

_: مجبورم که داشته باشم.

+: به خاطر مامانت؟

_: نه... به خاطر دلم... مجبورم امتحانش کنم تا آروم بگیره.

+: چرا امتحانش کنی؟

_: چون افتادم وسط امتحان. بخوام نخوام باید جواب بدم. یا میفتم یا پاس میشم.

+: اینجا افتادن و پاس شدن معنیش چیه؟

_: نمی دونم بلوط. سوال سخت نپرس. از خدا می خوام که هرچی برامون خیره پیش بیاد و اگه قراره بر خلاف میلمون باشه بهمون تحمل قبولشو بده.

+: اسمشو امتحان نذار. من از امتحان می ترسم. همیشه کابوسم امتحانه.

نجات لبخندی زد و گفت: باشه اسمش هرچی تو دوست داری. اگه راضی هستی یه مدت ادامه بدیم. اگه نتیجه ای گرفتیم رسمیش می کنیم.

+: مشکلات من به قوت خودشون باقی هستن نجات. من هنوزم برام سخته یه رابطه رو شروع کنم.

_: شروع کنی؟ کجای کاری بلوط خانم؟ الان نصف راه رو امدیم رفیق. دارم برای بقیه اش می پرسم. میای یا پیاده میشی؟

+: بقیه اش یعنی تا کجا؟

_: ایستگاه بعدی.

+: تو بدون فلسفه نمی تونی حرف بزنی؟

_: همیشه اینجوری نیستم.

+: نمی دونم. بهم فرصت بده فکر کنم.

_: باشه. راحت فکر کن. تا آخر هفته زنگ نمی زنم. مگه این که تو بخوای.

+: باشه. فکرامو کردم بهت خبر میدم.

_: منتظرم. مواظب خودت باش. سرما نخوری.

+: باشه. ممنون. شب بخیر.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
غروب جمعه تون بخیر و شادی
یه پست آخر هفته ای ویرایش نشده. غلط تایپی نگارشی و غیره داشت بگین اصلاح کنم. من برم نماز...


تقدیم به مژده جان


بعدا نوشت: بعد از سه ساعت امدم می بینم باز پستم رفته تو چرکنویسا! من که زدم انتشار. چرا آخه؟


نجات به نشانی دقیقی که بلوط فرستاده بود چشم دوخت. علاوه بر شماره کوچه و پلاک، از طرح و رنگ در خانه ی دایی هم نوشته بود. لبخند زد. چقدر دلش می خواست تا دم این در برود و یک بار دیگر دخترک را ببیند. به خودش قول داد: برای آخرین بار!

ولی باز به خودش تشر زد: خودتو که می شناسی. ولش کن. پست کن بره. خیلی نگرانی سفارشیش کن. لازم نیست خودت ببری.

نفس عمیقی کشید و با ناامیدی فکر کرد: اینطوری خیلی بهتره. فردا پستش می کنم.

دوباره سر درسهایش برگشت. ساعتی بعد هم آماده شد و سر کارش رفت. وقتی نیمه شب تند تند پروژه ی دست نویس یک دانشجو را تایپ می کرد به بلوط فکر می کرد. به این که درآمدش به قدر زندگی مشترک نیست. به این که راهی ندارد ندارد ندارد...

 

 

بلوط خوابش نمی برد. ساعت از دو بعد از نیمه شب گذشته بود و هنوز مشغول ماکت سازی بود. بالاخره کارش تمام شد. دستهایش را عقب برد و کش و قوسی رفت. خیلی خسته بود. چی میشد این ماکت واقعی بود و یکی از واحدهای آپارتمانش مال آنها بود؟

مثلاً الان خسته از اتاق بیرون می آمد و نجات... نجات هم از سر کارش می رسید. شاید تازه کنار هم شام می خوردند.

ناگهان انگار از خواب پرید. تکان بدی خورد. افکارش به کجاها رسیده بودند! پلکهایش را محکم بهم فشرد و باز کرد. سرش را تکان داد. باید فکرهای ممنوعه را بیرون می ریخت. باید تمامش می کرد.

 

سرد بود ولی همانجا دراز کشید. بالش و پتو داشت. پتو را بیشتر دورش پیچید. حال این که از پله ها پایین برود را نداشت. گوشی اش را برداشت و خوابالود تلگرام را باز کرد. حالا که از دوستان و اقوام جدا شده بود، گروههای دوستانه و خانوادگی تلگرام برایش دلگرمی بزرگی بودند.

یک نفر به لیست دوستانش اضافه شده بود: نجات صفایی.

آنلاین بود. دلش گرفت و دست برد تا اطلاعیه اش را پاک کند. اما اشتباها بازش کرد. دو سه حرف تایپ شد. با عجله پاک کرد و برگشت تا حذفش کند. تا وقتی اسمش حذف شود ضربان بی وقفه ی قلبش را توی گلویش حس می کرد. کاش نجات ندیده باشد. چی فکر می کند؟

 

نجات خواب آلوده ورقها را از کنار چاپگر برداشت و دسته کرد. برایشان جلد و شیرازه گذاشت. پشت میز نشست و گوشی اش را روشن کرد.

شماره ای آشنا در حال تایپ کردن بود. بعد پاک شد. چند لحظه صبر کرد. بعد خواب آلوده نوشت: چرا بیداری؟

 

بلوط دستپاچه به پیامش نگاهش کرد. از این که نجات فکر کند که او نمی خواهد دست از سرش بردارد متنفر بود. با عجله نوشت: اسمت امد تو لیست دوستانم، می خواستم پاکش کنم. اشتباهی دستم خورد رو چت. ببخشید. شب بخیر.

 

نجات لبخند زد. چهره ی دستپاچه اش پیش چشمش جان گرفت. دلش برایش سوخت. حالا یا باغرض یا بی غرض، چه فرقی می کرد؟ هر دو گرفتار بودند و هر دو می دانستند. به پشتی صندلی تکیه داد. گردنش درد می کرد. به صفحه ی گوشی چشم دوخت و نوشت: نگفتم چرا داشتی می نوشتی، پرسیدم چرا بیداری؟

بلوط با غصه به صفحه ی گوشی نگاه کرد. بین خواستن و نخواستن بدجور گرفتار شده بود. دلش پر می کشید که با نجات حرف بزند اما منطقش همچنان مقاومت می کرد و به در و دیوار می کوبید که مانعش شود.

نوشت: نجات... باور کن اشتباهی شد. نمی خواستم بنویسم.

لبش را به دندان گزید.

نجات با عذاب وجدان به گوشی چشم دوخت. انگار دخترک پیش رویش نشسته بود و التماس می کرد که باور کند که نمی خواهد خودش را به او تحمیل کند.

_: باور می کنم دختر خوب. اذیتت نمی کنم. شب بخیر.

بدون این که منتظر جواب بشود گوشی را خاموش کرد و صفحه اش را آرام بوسید. از جا برخاست و غرغرکنان گفت: مامان جان خوشت باشه. بد گرفتارم کردی. بد....

گوشی را روی میز گذاشت تا کاپشنش را بپوشد. صفحه اش روشن شد.

+: ممنون. شب بخیر.

برش داشت. قبل از آن که بتواند جلوی خودش را بگیرد یک استیکر گل برایش فرستاد.

 

 

بلوط عصبانی به گلی که رسیده بود نگاه کرد. با هر کلمه بیشتر مستاصلش می کرد، دیگر گل فرستادنش چه بود؟  همان "دختر خوب" برای بیچاره کردنش کافی بود.

انگشتش روی کلیدها لغزید و نوشت: قرار شد تمومش کنیم نجات. خودت گفتی.

نجات نگاهی به گوشی انداخت. تبسمی کرد و دوباره نشست. در حال رفتن نمی توانست بنویسد!

_: انگار به اسم نجات عادت کردی. ولی اگر دوست داری فراز صدام کن. یا هرچی دلت می خواد.

+: نجات خودتی یا گوشیت دست یه نفره؟؟؟

نجات خندید. گوشی را بالا گرفت و یک عکس از خودش گرفت. آن را فرستاد و نوشت: خودمم. ولی انگار شدنی نیست.

بلوط به عکس چشم دوخت و در دل غر زد: عکس دیگه نفرست نامرد. من همینجوریم سختمه.

+: باید بشه. خودتم می دونی. دیگه هم عکس نفرست.

_: می خواستم خیالتو راحت کنم. مطمئن باش که گوشیمو دست کسی نمیدم. اگه کسی هم برداره همه قسمتاش رمز داره.

+: مگه این که در حال چت از دستت بقاپن.

_: خدا نکنه. دیروقته بگیر بخواب. منم کارم تموم شده. برم خونه.

+: وای هنوز سر کاری؟

_: یس. شب بخیر. دارم بیهوش میشم. برم دیگه. خداحافظ.

+: من بیدارم. رسیدی خونه یه مسج بده خیالم راحت شه. خداحافظ.

 

نجات پوف کلافه ای کشید. گوشی را توی جیبش گذاشت و بلند گفت: آقا من تسلیم! حالا چه کنم؟

از مغازه بیرون آمد. کرکره را پایین کشید و قفل زد. نگاهی به اطراف انداخت. خیابان خالی بود. توی تاریکی خزید و قدم زنان راه خانه را در پیش گرفت.

ده دقیقه بعد رسیده بود. هنوز کفشهایش را در نیاورده بود که نوشت: من رسیدم. بگیر بخواب.

بلوط نفس عمیقی کشید. پایین آمده بود. مسواک زده بود و سر جایش دراز کشیده بود که پیام نجات رسید. دلش آرام گرفت. نوشت: ممنون.

خواست حرفی اضافه کند اما منطقش اجازه نداد. وجدانش غرغرکنان گفت: ده تا خداحافظ و شب بخیر نوشتی دیگه بس. بذار کنار بخواب!

گوشی آرام از دستش سر خورد. چشمهایش را بست و خواب رفت.

نجات چشم به آن "ممنون" کوتاه دوخت. دلش می خواست یک قلب بزرگ برایش بفرستد. اما مقاومت کرد. گوشی را روی میز عسلی رها کرد و رفت تا لباس عوض کند و بخوابد.

 

روز بعد با صدای شماطه ی فرهاد از خواب پرید. خیلی خسته بود ولی باید برمی خاست. هر دو خواب آلوده بودند. بدون حرف آماده شدند. فرهاد مثل هرروز مشغول اصلاح صورتش بود و نجات به تنها چیزی که فکر نمی کرد ته ریش دو روزه اش بود. قبل از فرهاد از خانه بیرون زد و به طرف دانشگاه رفت.

 

بلوط چشم بسته بافته ی موهایش را باز کرد. کمی شانه زد و دوباره بافت. بافته را جمع کرد تا از زیر مقنعه بیرون نیاید. بعد از رختخواب بیرون آمد و رفت تا آماده شود. با دایی عماد صبحانه خورد و باهم از خانه بیرون آمدند. مقداری از مسیر را با دایی رفت و باقی را با اتوبوس تا بالاخره به دانشگاه رسید.

کارتش را دم در نشان داد و وارد شد. یادش آمد که کارت ملی اش پیش نجات مانده است. به این بهانه که اشکالی نداشت. داشت؟

نوشت: سلام. امروز یادت نره کارتمو پست کنی.

نجات سر کلاس نشسته بود. چانه اش را روی نوک انگشتانش نگه داشته بود. گوشی توی جیبش لرزید. آرام آن را بیرون آورد و نیم نگاهی انداخت. لبخندی زد و نوشت: اصلاً چطوره بذاریم آخر هفته خودم بیام یزد تحویلت بدم؟

+: نجات نیایی ها! بیایی کشتمت!

_: واقعاً؟ چرا اون وقت؟

+: هی با دست پیش بکش با پا پس بزن! این کارا چیه؟ تمومش کن. اصلاً کارتمو بفرست بعد شمارمو پاک کن. اگه مامانتم باز حرفشو پیش کشید بگو بلوط دیگه کدوم خریه؟ همچین بگو که قشنگ باور کنه.

_: تو باور می کنی؟

+: نه. ولی باید باور کنم دیگه. خدافظ. الان استاد میاد.

 

نجات پوزخندی زد. گوشی را توی جیبش سر داد و دوباره به استاد چشم دوخت. استاد گفت: نجات صفایی؟

 آرام گفت: حاضر.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 آبان 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام


مینی بوس تلق تلق کنان جاده ی اصفهان یزد را می پیمود. بلوط یک بلوز نرم زیر سرش روی شیشه ی پنجره گذاشته بود و سعی داشت بخوابد. اما خوابش نمی برد.

چهره ی نجات از پیش چشمش کنار نمی رفت. حرفهایش... حالت نگاهش... عاشقش شده بود؟ نه. هنوز هم مطمئن بود که ترجیح می دهد دیگر اسمی از او نشنود و فراموشش کند.

اما در کنار آن حاضر بود به هرکس که نجات قصد ازدواج با او را داشته باشد با اطمینان بگوید که این مرد زندگیست. میتوانی به او اطمینان و به شانه هایش تکیه کنی.

دو روز از آشناییشان گذشته بود و دو بار نجات پناهش شده بود و هرکار توانسته بود برای آسایشش کرده بود.

با یادآوری پیشنهاد نجات برای اقامتش در اصفهان پوزخند زد. وسط مشکلاتش همین یکی را کم داشت. درگیریهای انتقال و جابجایی یک طرف، مشکلات و مسئولیتهای زندگی مشترک طرف دیگر.

 

 

نجات اینقدر ایستاد تا مینی بوس در پیچ جاده گم شد. بعد آهی کشید. خم شد بارهایش را برداشت و راه افتاد. کمی آن طرفتر یک ماشین دربست گرفت. خرجش بالا می رفت ولی از ازدواج که ارزانتر تمام میشد. این یک بار را ندید می گرفت و تا رسیدن به سوئیت دانشجوییش بی خیالی طی می کرد.

راننده تاکسی مسیرش را پرسید و در سکوت راه افتاد. داشت به گزارش مسابقه ی فوتبالی که از رادیو پخش میشد گوش میداد. نجات اما غرق افکار خودش بود. از هر طرف که فکر می کرد ازدواج کردن کار آسانی نبود. ولی چی میشد اگر بلوط اصفهان درس می خواند؟ گاهی همدیگر را می دیدند؟ قهوه ای می خوردند... شاید هم بلوط دستپاچه میشد و قهوه می ریخت. آن وقت دیگر با چشمهای خشمگین نگاهش نمی کرد. بلکه با لبخند پیش می دوید و قبل از خودش نگران او میشد که مبادا نسوزد.

فاصله ی یک ساعته تا خانه را نفهمید چطور طی شد. وقتی راننده پرسید که حالا کجا برود  با تعجب به محله ی آشنا نگاه کرد و گفت: چه زود رسیدیم!

=: خیلی زودم نبود. حالا کجا برم؟

نشانی را گفت و کمی بعد جلوی خانه پیاده شد. در کوچک را باز کرد و بارها را از پله ها بالا برد. خانه گرم و خالی بود. وسط هال نزدیک بخاری دراز کشید و تصمیم گرفت کلاسهای صبح شنبه را هم بی خیال شود.

 

 

بلوط خسته و درمانده به یزد رسید. یک تاکسی گرفت و خودش را به خانه رساند. زن دایی با تعجب به استقبالش آمد. بارهایش را از دستش گرفت و پرسید: کجا بودی الان رسیدی؟ چرا نگفتی داییت بیاد جلوت؟ خوبی؟

بلوط به طرف اتاق بچه ها رفت. یک دست لباس تمیز برداشت و گفت: نه خوب نیستم. داستانش مفصله. ولی الان می خوام برم حموم. حموم گرمه؟

=: گرمه. الان چاییم برات میذارم امدی بیرون بخوری و تعریف کنی که چی شده.

+: ممنون.

دوش گرفت و لباس پوشید و بیرون آمد. موهای بلندش را تو حوله پیچید. توی لیوان چای داغ قند انداخت و کمی نوشید. زن دایی با هیجان مشتاق شنیدن بود. بچه ها هرکدام گوشه ای مشغول بازی خودشان بودند.

زن دایی با هیجان پرسید: خب خواستگاری چطور پیش رفت؟

بلوط جرعه ی دیگری نوشید و آرام گفت: خواستگاری که نبود. ما رفته بودیم اونجا. خونشون خیلی خوشگل بود. اشرافی. مثل تو قصه ها...

=: مبارکه! پس حسابی نونت تو روغنه.

بلوط خندید و سر برداشت. فکری کرد و گفت: نه بابا... هرچی فکر کردم دیدم راه نداره. من اینجا... پسره اصفهان... مامان اینا کرمون... هنوز هر دو تامون درس داریم. یه عالمه گرفتاری. هردوتامون گفتیم نمی خوایم. الان وقتش نیست.

=: پس فقط مشکل وقتش بود. خودش خوب بود.

+: خودش خیلی خوب بود ولی واقعاً راه نداره. نمیشه. الان نمیشه.

=: خلاصه دلتو جا گذاشتی.

سر برداشت و با خنده گفت: نه بابا خاله مهرو! اینطورام نیست. همه اش یه جلسه ی آشنایی بود. خبری نبود که.

=: خب بعد چی شد؟

+: هیچی. گفتیم نمی خوایم و همه چی با خوبی و خوشی تموم شد. دیشب دوباره سوار قطار اصفهان شدم بعد خواب موندم! صبح پاشدم دیدم اصفهانم. ضایع بازاری بود. خیلی اعصابم خرد شد. با بدبختی یه مینی بوس پیدا کردم که اینوری میومد. برگشتم امدم یزد. الان هلاکم.

=: آخ طفلکی. برو بگیر بخواب. من سعی می کنم بچه ها رو ساکت کنم یه کم استراحت کنی.

+: نه بابا چه وقت خوابه؟ کلی کار دارم. از کلاسای امروزم جا موندم. باید کلی بخونم. یه ماکتم باید بسازم. میرم بالا پله ها.

=: یه کم میوه بخور اقلاً.

+: الان نمی تونم. بعدش میام می خورم.

کیف دستیش را از روی میز برداشت و پاکشان از پله ها بالا رفت. کیف را وسط اتاقک بالای پله ها خالی کرد که مرتبش کند. دو سه تا کاغذ شکلات و بیسکوییت و دستمال کاغذی مصرف شده را توی سطل انداخت.

کیف کوچک کارتهایش را خالی کرد. کارت بانک، کارت دانشجویی، کارت اتوبوس، کارت... کارت ملی اش نبود!

فقط چند لحظه نگران شد ولی خیلی زود به خاطر آورد. لب برچید. حالا باید چطوری کارت را پس می گرفت؟

وقتی که داشتند شیر و کیک می خوردند از دستپاچگی کارت شناساییش را به دست گرفته بود که زودتر بلیت بگیرد. یک بار که از دستش افتاد، نجات آن را برداشت و گفت آن را نگه می دارد تا وقتی که او شیرش را بخورد. و بعد هر دو فراموش کرده بودند. کارت پیش نجات مانده بود!

 

 

نجات به پهلو غلتید. کارتی از جیب کتش روی فرش اتاق افتاد. آن را برداشت و کمی زیر و رویش کرد. با خنده ای فرو خورده فکر کرد: ای بابا اینم که جا موند! حالا باید برم یزد بهش پس بدم.

به تصویر روی کارت چشم دوخت و لبخندی عمیق زد. باید فراموشش می کرد ولی دلش برایش تنگ میشد. برای دختری که شبیه دختر رویاهایش بود.

 

گوشیش را درآورد. بین اسم خواهرهایش کمی تردید کرد و بالاخره شماره ی گلپر را گرفت. جواب نداد. احتمالا سر کلاس بود. گوشی را کنار گذاشت و دوباره به کارت شناسایی بلوط چشم دوخت.

گوشیش زنگ خورد. نیم نگاهی به صفحه انداخت و گفت: سلام گل گلی.

=: سلام خان داداش. خیره انشاءالله. چه خبر؟

_: اینقدر مطمئنی که سلامم بی طمع نیست؟

=: اون سلام به کنار، گل گلی گفتنت صددرصد بی طمع نیست.

و خندید. نجات هم خندید و رفت سر اصل مطلب: شماره ای از بلوط داری؟

=: شمارشو می خوای؟ چه خبر؟ دلتنگ شدی یهو؟!

دلتنگ شده بود؟ دروغ چرا... دلتنگ شده بود. اما گفت: نه جونم. بهش زنگ بزن بگو کارت ملیش پیش من مونده. یه نشونی بده براش پست کنم.

 

بهتر بود این رابطه ی معیوب همین جا تمام شود.

=: خودم که شمارشو ندارم ولی برات پیدا می کنم. الان سر کلاسم. استاد امد. خدافظ.

و با عجله قطع کرد. نجات هم آهی کشید و از جا برخاست. دوشی گرفت و لباسهایش را توی ماشین لباسشویی دوقلو ریخت. غرق فکر به چرخش لباسها چشم دوخت. گوشیش لب میز عسلی لرزید و روی فرش افتاد. سر برداشت و از در باز حمام نگاهش کرد. دل از لباسها کند و به طرف گوشی رفت. پیام گلپر را باز کرد.

نوشته بود: داداش این شمارش. خودت بهش زنگ بزن.

 

پوف کلافه ای کشید. یعنی چی که خودش زنگ بزند؟ فکر کرد نهایتاً یک شماره ی صندوق پستی دریافت می کند و کارت را می فرستد. حالا دوباره زنگ بزند که آن صدای مخملی هوش از سرش ببرد؟ نه.... صبر می کرد کلاس گلپر تمام شود.

 

دوباره به شماره چشم دوخت. خیلی سخت نبود. راحت حفظش کرد. اصولاً با اعداد خوب کنار می آمد. پیام را بست و گوشی را کنار گذاشت. دوباره به حمام برگشت. لباسها را آب کشید و توی خشک کن ریخت.

با آرامش لباسها را جلوی بخاری پهن کرد و بعد هم مشغول خواندن درسهای عقب افتاده اش شد. سعی کرد بلوط و خاطره اش را به پستوهای ذهنش بفرستد. هوا تاریک شده بود که سر برداشت. کش و قوسی رفت. گردنش درد گرفته بود و ذهنش لبریز از درس شده بود. دلش یک شام گرم و خوشمزه می خواست. وقتی فرهاد با نان تازه و پنیر و خیار از راه رسید انگار خدا دنیا را به او داد. چای تازه دم کردند و مشغول خوردن شام شدند.

 

 

بلوط کیفش را مرتب کرد. اگر چند روز کارت ملی اش را نمی دید اتفاقی نمی افتاد ولی کلافه بود. نکند گم بشود! سعی کرد حواسش را با ساختن ماکت پرت کند. روی مقوا خط کشید و مشغول چیدن شد. اما نمیشد. حداقل باید به او می گفت که مراقب کارتش باشد تا وقتی که بتواند آن را پس بگیرد.

با یک دست مقوای چسب زده را نگه داشت تا سرجایش ثابت شود. با دست دیگر گوشیش را روشن کرد. وارد برنامه ی شماره یاب شد. خیلی بعید بود که با جستجوی یک اسم شماره ی نجات را پیدا کند. اما روی این که از راه مطمئن تری وارد شود را نداشت.

نوشت: نجات صفایی

گوشی چهار گزینه را پیشنهاد کرد. یکی به اسم نجات بود بقیه اسمهای مشابه. با تردید شماره را گرفت. لب به دندان گزید و صبر کرد تا جواب بدهد.

 

نجات در حال آواز خواندن داشت ظرف میشست که فرهاد گفت: نجات گوشیت خودشو کشت بس که به در و دیوار کوبید.

نجات دستهایش را آب کشید و پرسید: کی هست؟

=: شماره ناشناسه. می خوای جواب بدم؟

_: نه امدم.

به تنها اتاق سوئیت کوچکشان رفت. فرهاد روی تخت دراز کشیده بود و گوشی روی زمین دور خودش می چرخید. نجات خم شد و با دیدن شماره درست قبل از آخرین زنگ دستپاچه جواب داد: الو سلام.

در همان حال کاپشنش را هم از وسط اتاق برداشت و به تنش کشید و بیرون رفت.

بلوط لب به دندان گزید. مطمئن نبود این صدای نجات باشد. "الو سلام" با صدای جیغ بچه های دایی همراه شده بود و درست نشنیده بود. نگاهی به پایین پله ها انداخت. کاش این اتاقک در داشت. خودش را عقبتر کشید و به دیوار تکیه داد.

نجات دستپاچه در خروجی را باز کرد و پشت سرش بست. دو سه پله پایین رفت. هنوز جوابی نگرفته بود. فکر کرد قطع شده است. آرام پرسید: الو بلوط؟

بلوط جا خورد. با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: سلام. شماره ی منو داشتی؟

نجات نفسی به راحتی کشید. به دیوار سرد سیمانی تکیه داد و گفت: صبح به گلپر گفتم شمارتو پیدا کنه بهت زنگ بزنه، به جای زنگ زدن شماره رو برام فرستاد.

+: گفتی حالا سیوش کنم.

_: نه تو گوشی سیوش نکردم. ولی تو ذهنم موند. بهتره این رابطه تموم بشه. هر دوتامون کمتر آسیب می بینیم.

بلوط با لحنی که بوی دلخوری میداد گفت: من برای ایجاد رابطه زنگ نزدم. کارت ملیم پیشت مونده.

_: به گلپر همینو گفتم. گفتم یه نشونی ای، صندوق پستی ای ، چیزی بگیره برات بفرستمش. به جای نشونی شماره فرستاده. می خواستم دوباره بهش زنگ بزنم یادم رفت. حالا خودت نشونی بده می فرستمش.

+: باشه می نویسم برات می فرستم. باعث زحمت.

_: خواهش می کنم. زحمتی نیست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :