ماه نو

سلام عزیزانم
شبتون به خیر و شادی

اول از چالش بگم که امروز بعد عمری به شصت و هفت کیلو رسیدم و کلی به خودم امیدوار شدم. البته می دونم که چند روزی باید تلاش کنم که ثابت بشه و دوباره بالا نره ولی همین که بهش رسیدم خودش خیلی خوبه و تصمیم قطعی گرفتم که به شکرانه اش بیام یه پست بنویسم دل شما هم شاد شه
ولی از ساعت سه تا الان که نیمه شبه طوووول کشید. وسطش هزار تا کار کردم و الهی شکر بالاخره موفق شدم بنویسم. دعا کنین بتونم با انرژی بیشتری ادامه بدم و پایین بیام. خیلی بهش احتیاج دارم. درد زانو و کمر اصلاً شوخی برنمی دارن.

و اینم هدیه ی شما. انشاءالله لذت ببرین



هرمز صبح زود برخاست. بچه ها با اولین صدا کردن برخاستند. سر جای خودشان نبودند، خوابشان چندان عمیق نبود. با فریبا به هر چهار تا صبحانه دادند و برای مدرسه آماده شان کردند. آماده کردن چهار دختربچه به قدر کافی سخت بود. از ته دل از دوستانش ممنون شد که اجازه ندادند هستی و نگار شب را بمانند. بچه های شایسته را به مدرسه، بچه های فریبا را مهدکودک و خود فریبا را سر کارش رساند. بالاخره نزدیک ساعت 9 با عجله پله های دفترش را بالا رفت. پرونده ی آن روزش را جمع کرد و خودش را به دادگاه رساند.

شایسته طبق عادت صبح زود بیدار شد. غلتی روی تخت زد. برنامه ی روزش را از ذهنش گذراند. ناباورانه نشست. هیچ درگیری اول صبحی وجود نداشت! بیچاره هرمز!

لبخندی روی لبش نشست. گوشی را برداشت و شماره گرفت.

_: سلام. ببین اگه واجب نیست من بعداً بهت زنگ می زنم. الان خیلی کار دارم. بچه ها حالشون خوبه. تغذیه شونم آمادست.

+: سلام. نه واجب نیست. ببخشید. خداحافظ.

_: عذاب وجدان بگیری کشتمت! خداحافظ.

بلافاصله قطع کرد. شایسته خندید. گوشی را کنار گذاشت و بیشتر خندید. برای اولین بار سعی کرد از آن عذاب وجدان لعنتی خلاص شود. خندان از جا برخاست. با تلاش سختی برای این که به بچه ها و هرمز فکر نکند سعی کرد سوت بزند. چندان هم موفقیت آمیز نبود. سوت مسخره ای شد و باعث شد بیشتر بخندد.

مامان در نیمه باز اتاق را بیشتر باز کرد و پرسید: حالت خوبه؟

+: خوب خوب! سلام. صبح بخیر.

=: سلام عزیزم. صبح تو هم بخیر.

لباسش را عوض کرد و بیرون رفت. کیوان رسیده بود. با پدر مادر و کیوان صبحانه خوردند. از کیوان نشانی و شماره تلفن نرگس را گرفت و رفت که به تحقیقاتش برسد.

مامان دلش راضی نبود ولی منعش نکرد. آماده شد و از خانه بیرون زد. پرسان پرسان تا نشانی ای که داشت رفت. محله ی خوبی به نظر نمی رسید. جلوی در یک آپارتمان قدیمی ایستاد. روی زنگها چشم گرداند. فامیل نرگس را ندید. یادش آمد که باید به دنبال فامیل ناپدری نرگس باشد. پدرش را از دست داده بود و همین این اجازه را به کیوان می داد که بتواند بدون اجازه ی کسی عقدش کند. هرچند که به نظر نمی آمد خانواده ی نرگس مخالف باشند.

زنگ را پیدا کرد و فشرد. صدای مردانه ای پرسید: کیه؟

+: سلام. منزل آقای مظفری؟

=: بله.

+: من رادمنش خواهر کیوان هستم. می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟

=: بیاین طبقه ی چهارم.

و به دنبال این حرف در باز شد. شایسته با ترس و لرز قدمی تو گذاشت. نمی دانست که باید برود یا برگردد. در دل کلی به کیوان بد و بیراه گفت. وقتی فهمید آپارتمان آسانسور هم ندارد بیشتر عصبانی شد.

هر طور بود چهار طبقه را بالا رفت. به نفس نفس افتاده بود. حالا به سی سالگی هم بد و بیراه می گفت. انگار دیگر به اندازه ی سابق نیرو نداشت. شاید هم به خاطر کم تحرکی های اخیرش بود. باید ورزش می کرد. حیاط هرمز جان می داد برای ورزش کردن!

سرش را محکم تکان داد. فعلاً وقت فکر کردن به هرمز نبود. باید شش دانگ حواسش را جمع می کرد. نمی دانست کجا آمده است.

در آپارتمان نیمه باز بود. زنی با چادر نماز و قیافه ای مهربان به استقبالش آمد. خیالش کمی راحت شد. با خوشرویی او را توی منزل برد. وسط هال بساط سبزی پاک کنی به راه بود. مردی اخمو مشغول کار بود. با رسیدن او به زحمت از جا برخاست. یک پایش لنگ میزد. سلام و علیکی رسمی باهم کردند و دوباره روی زمین نشست و پای دردناکش را دراز کرد.

شایسته هم با تعارف زن لب مبل قدیمی ای نزدیک در نشست. خانه بوی سبزی و بوی نا میداد. کیفش را توی مشتش فشرد و گفت: راستش من می خواستم...

مرد بدون این که سرش را از کارش بردارد با اخم گفت: که ببینی ننه بابای نرگس کی هستن. که بری برای پدر و مادرت خبر ببری که در شأن شما نیستن.

مادر نرگس با ناراحتی لبش را به دندان گزید و زیر لب نالید: آروم باش. اینجوری که خواستگار رو می پرونی.

بعد صدایش را بلند کرد و گفت: چایی تازه دمه. الان براتون میارم.

شوهرش با تمسخر پرسید: خواستگار؟ اینا اگه خواستگار بودن که تو این دو سال پا پیش گذاشته بودن. ما هم دخترتو با عزت و احترام شوهر میدادیم می رفت پی زندگیش.

شایسته سر تکان داد. احساس خفقان می کرد. قصد کوچک شمردن آدمها را نداشت. این که ناپدری نرگس لنگ بود یا در خانه سبزی پاک می کرد هیچ ایرادی نداشت. بر آدمیت تاثیری نمی گذاشت. ولی خیلی با آنها تفاوت داشتند. فرهنگشان، اخلاقشان و سطح طبقاتی شان.

یک دفعه از جا برخاست. توان نشستن را در خود نمی دید. بیرون آمد. نفهمید چطور چهار طبقه را پایین رفت و به هرمز زنگ زد. گوشی اش خاموش بود.

با غصه سر برداشت. راه افتاد. شماره ی نرگس را گرفت. کیوان جواب داد: بله؟

+: کیوان تویی؟ شماره ی خودتو به من دادی؟

=: علیک سلام. نه بابا. شماره ناشناس بود، نرگس داد من جواب بدم.

بی حوصله گفت: سلام. تو هم که شماره ی منو نمی شناختی.

=: بابا من تو گوشیم اسمتو دارم. شمارتو که حفظ نیستم. حالا می خوای با نرگس حرف بزنی گوشی رو بدم بهش.

+: می خوام ببینمش.

=: ما الان کلاس داریم. ده دقیقه دیگه شروع میشه.

+: برام مهم نیست. تو برو سر کلاس. بگو نرگس بیاد یه جا ببینمش.

=: اوه اوه چه خطرناک! شایی چی خوردی اعصاب نداری!

+: برو خودتو مسخره کن.

=: خیلی خب. بگو کجا باهم میاییم.

+: نرگس تنها میاد. همین و والسلام. پارک شفق. رسیدم بهش زنگ می زنم.

=: فیلم پلیسی زیاد دیدی خواهر.

+: کیوان!

=: چشم. چشم. پارک شفق. الان میاد. تنها! منم به عنوان یه شاگرد نمونه میرم سر کلاس. امری فرمایشی؟

+: بسلامت.

=: قربانت. خدافظ.

 

احتیاج داشت که دوباره قدمی توی پارک شفق بزند تا با کمک یادآوری خاطرات کودکی اش حالش را بهتر کند. آنجا با اعصاب آرامتری می توانست با دختری روبرو شود که مشخصاً برای برادرش تور پهن کرده بود.

تا ایستگاه مترو را پیاده رفت و برای دختری که هنوز ندیده بود، خط و نشان کشید. وقتی به ورودی پارک رسید، مثل آتشفشان آماده ی فوران بود. گوشی را در آورد تا به نرگس زنگ بزند و محل دقیق قرارش را بگوید که هرمز زنگ زد.

مثل آبی بر آتش خشمش بود! آرام گرفت. بدنش شل شد. روی اولین نیمکت نشست و به آفتابی که توی چشمش می تابید توجه نکرد. نفس عمیقی کشید و گفت: سلام هرمز.

_: سلام. ببخشید زنگ زدی دادگاه داشتم. گوشی خاموش بود. صبحم سرم شلوغ بود جوابتو ندادم. بگو جونم.

این "بگو جونم" دیگر آخرش بود! اگر ذره ای مقاومت هم ته وجود شایسته بود، به کلی محو شد. لبخندی رویایی روی لبش نشست. چشمهایش را بست و اجازه داد آفتاب نوازشش کند.

_: شایسته صدامو داری؟

شایسته به خود آمد. صاف نشست و چشمهایش را باز کرد. دست آزادش را روی صورتش کشید و گفت: راستش یه مشکل حقوقی دارم. می خواستم راهنماییم کنی.

_: چه مشکلی؟

+: رفتم خونواده ی نرگس رو دیدم.

_: نرگس؟!

+: همین دختره که کیوان دیوونه عاشقشه. ببین من شخصیت مردمو زیر سؤال نمی برم. ولی اینا اصلاً به ما نمی خوردن. نه سطح فرهنگیشون، نه جایی که زندگی می کردن، نه وضع مالیشون. از ما پایین ترن.

_: خب؟

+: ولی کیوان عاشقشه. دختره پدرش مرده. با مادر و ناپدریش زندگی می کنه. کیوان تهدید کرده عقدش می کنه. خیلی کله خرابه. معلومه که دختره یه تور بزرگ پهن کرده، یه مهریه ی کلون بگیره و بزنه به چاک! دختره ی آشغال نامرد.

_: نرگس هم خونه بود؟

+: نه. الان تو پارک شفقم. باهاش قرار گذاشتم که اینجا ببینمش. برای این که هوای اینجا آرومم می کنه. ولی الان آروم نیستم. به چند تا ترفند وکالتی احتیاج دارم که فتیله پیچش کنم و از زندگی کیوان بندازمش بیرون.

_: اولاً که تا ندیدیش قضاوت نکن و اینطوری درباره اش حرف نزن. از تو بعیده. حتی بعد از این که دیدیش هم به چشمات اعتماد نکن. شاید اشتباه کرده باشی.

شایسته با بیچارگی به بوته ی گلی چشم دوخت و نالید: معلومه دیگه.

_: از کجا معلومه؟ قضاوت نکن. اونم ندیده!

+: هرمز؟

_: جونم؟

+: تو میای تهرون؟

_: میام انشاءالله. بلیت گرفتم. چهارشنبه شب.

+: تا چهارشنبه می تونم سر بدوونمشون. البته... اگه کیوان تا حالا عقدش نکرده باشه. بهرحال... میشه تو باهاشون حرف بزنی؟ منصرفشون کنی؟ مامانم هزار تا آرزو برای یه دونه پسرش داره. تو رو خدا... حق الوکاله هم محفوظه. مطمئن باش مامان هرجور بتونه جبران می کنه. منم... خب می تونیم جمعه شب یه قرار بذاریم که...

_: که چی؟

+: که... که مثلاً بیای خواستگاری.

_: شایسته این کمال نامردیه که از حرفه و علاقه ی من استفاده ی ابزاری بکنی. من اگه بخوام حق الوکاله بگیرم می گیرم. لزومی نداره "به جای حق الوکاله" بیام خواستگاری.

+: تو راست میگی. ولی میگی چکار کنم؟ باور کن رفتم اونجا دیوونه شدم.

_: اوهوم. متوجهم! فعلاً برو قیافشو ببین. مراقب حرف زدنتم باش. هیچی نگو. بذار خودم بیام. من باید برم دنبال دخترا. بعداً بهت زنگ می زنم.

+: دخترا؟! هاااان! بچه های من! وای خدا اصلاً یادم نبود.

_: بفرما! خون جلوی چشماتو گرفته. دیگه هیچی یادت نیست. گفتم برو خوش بگذرون. نه که اعصابتو داغون کنی. بهش فکر نکن. خودم میام درستش می کنم.

+: خیلی متشکرم هرمز.

_: خواهش می کنم. خداحافظ.

+: خداحافظ.

خواست به نرگس زنگ بزند که خودش زنگ زد. با صدای زیر و دستپاچه ای گفت: شایسته خانم ببخشید من الان رسیدم پارک. کجا بیام؟

شایسته از جا برخاست. لب برچید و فکر کرد: دختره سریش!

و شروع به نشانی دادن کرد. ولی هرچه می گفت نرگس بیشتر گیج میشد. شایسته با حرص نفسش را پف کرد. به صفات رذیله ی قبلی خنگ و نفهم را هم اضافه کرد. بی حوصله و عصبانی گفت: ببین من یه شال زرد و سبز سرمه. با مانتوی سبز...

تلفن قطع شد و صدای ملایمی از پشت سرش گفت: دیدمتون شایسته خانم.

شایسته گوشی را پایین آورد. چشمهایش را بست و در دل دعا کرد حداقل قیافه ی نرگس قابل تحمل باشد. صدایش که خوب بود. اگر از ته قلبش مطمئن نبود که قصد چاپیدن برادرش را دارد، می گفت صدای مهربانی دارد.

حرصی فکر کرد: با همین مهربونی پسره رو خر کرده دیگه!

و با نگاهی آتشین چرخید. ولی چیزی که دید اصلاً در باورش نمی گنجید. دختری که روبرویش بود، قدش به زحمت به یک و نیم متر می رسید. مانتو شلوار و مقنعه ی ساده ی دانشجویی پوشیده بود. کمی چتری بامزه کنار پیشانی اش ریخته بود و نگاهش پاکی بچه های مهدکودک را داشت!

دخترک در مقابل شایسته با آن قد حدود یک و هفتاد، چشمهای سبز وحشی و لباس شیک و مرتب، زیادی آسیب پذیر به نظر می رسید. کیف کولی خاکی رنگش را با حالتی گناهکار تا زیر چانه اش بالا آورد و گفت: سلام.

شایسته برای چند لحظه از موضعش پایین آمد. جواب سلامش را داد و ناباورانه به او چشم دوخت. ولی دوباره سر حرف خودش برگشت و با اطمینان به خودش گفت: از روی ظاهر که نمیشه قضاوت کنی. من مطمئنم ریگی به کفششه.

و با کنجکاوی به کفش ورزشی های کهنه ی او چشم دوخت. بندهای صورتی پررنگ داشت و سر پنجه هایش کمی سابیده بود.

به راه پیش رویش اشاره کرد و با لحنی طلبکار گفت: قدم بزنیم. نمی خوام بشینم.

دخترک سرش را کج کرد و مظلومانه گفت: چشم.

طوری که شایسته دلش برایش سوخت ولی باز به خودش نهیب زد: ساده نباش!





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1395 توسط شاذه

سلام سلام
این روزا اصلاً حس و حال نوشتن نیست. فصل داره عوض میشه و به شدت احساس خواب آلودگی می کنم.


چالشم هم کم و بیش پیش میره. اینقدر خسته ام که حال سخت گرفتن ندارم. فعلاً دارم سعی می کنم وزن کم شده رو تثبیت کنم تا دوباره حس تلاش پیدا کنم. ولش کنم به آنی وزنم برمی گرده. بازم خدا رو شکر.


سریال مریضی بچه ها هم بعد از چندین روز تموم شد الحمدالله. از احوالپرسی ها و دعاهاتون خیلی متشکرم


لباس مرجان را هم دید و برگشت. شب شده بود. به اصرار مرجان برای شام توجهی نکرد. پدرش را ندیده بود. به خانه برگشت. سر شام فقط او بود و مامان و بابا...

سالها بود سر چنین سفره ای ننشسته بود. احساس خوبی داشت. خوش گذشت. از هر دری حرف زدند. از هرمز گفت. از کارش، خانه اش و مادرش. تمام سعیش را کرد که احساساتی نشود. خیلی گزارشی و ساده برای بابا توضیح داد. بابا به دقت گوش داد و راهنماییهای پدرانه ای کرد ولی تصمیم گیری را به عهده ی خودش گذاشت.

البته تصمیم با خودش بود ولی دوست داشت پدر و مادرش هم هرمز را تأیید کنند. بعد از شام با مامان ظرفها را جمع کردند و شستند و جا دادند. به اتاقش رفت و شماره ی خانه ی هرمز را گرفت.

یک دختربچه گوشی را برداشت و پرسید: بله؟

و در پی آن صدای فریبا: ترانه گوشی رو بده دایی.

و صدای ترانه: حرف نمی زنه.

شایسته بی صدا خندید. هرمز گوشی را گرفت و جدی گفت: بله؟

آرام گفت: سلام.

هرمز روی مبل نشست. پاهایش را دراز کرد و گفت: به سلام شایسته بانو. احوال مبارک خوبه انشاءالله؟

+: خوبم ممنون. شما چطورین؟ بچه ها اذیت می کنن؟

_: ما خوب. بچه ها هم خوبن. دوتایی تو دسشویین! فریبا یه نگاهی به اینا بکن. ها... نه مشکلی نیست. دارن دوتایی مسواک می زنن.

+: سه ساعت طول میدن وقتی مسواک می زنن. نصفش دارن تو آینه شکلک درمیارن. مخصوصاً وقتی دوتایی باشن.

هرمز قاه قاه خندید و گفت: پس همینه.

شایسته به دست آزادش چشم دوخت. کمی ناخنهایش را بررسی کرد. پرسیدنش پررویی بود؟

سکوتش طولانی شد که هرمز پرسید: طوری شده؟

+: اممم... نه...

بچه ها جیغ می زدند و بحث می کردند. فریبا سعی داشت آرامشان کند. هرمز بیسیم به دست برخاست و از اتاق بیرون رفت. در حیاط را باز کرد. هوا خنک بود با وجود این با یک لا پیراهن بیرون رفت و کمی لرزید.

_: چی شده شایسته؟ چرا حرفتو نمی زنی؟

+: می ترسم خیلی بد باشه. می تونی قبول نکنی. می دونی...

_: پوف.... نه نمی دونم. بگو دیگه.

نمی دانست صبوری همیشگی اش کجا رفته است. به شایسته که می رسید بیتاب میشد.

+: هیچی. من فردا شب میام.

_: این خبر تازه بود؟!

شایسته دلخور از بیحوصلگی او لب برچید و گفت: نه این نبود. آخر هفته عروسی همسایمون دعوت شدم. می خواستم بمونم. می خواستم بگم بچه ها رو چهارشنبه شب بفرستی. ولی اعصاب برات نمونده. فردا شب میام. این همه عروسی دوستام بود و نتونستم بیام تهرون. مرجانم مثل بقیه.

هرمز بی صدا خندید. لب تاب فلزی سرد نشست. تکانی خورد و پرسید: حالا چرا دعوا داری؟

نرمی صدایش باعث شد شایسته بغض کند. این روزها عجیب دل نازک شده بود. بغضش را به زحمت فرو داد و گفت: دعوا ندارم. حق داری. لطف کردی بدون هیچ نسبت رسمی بچه ها رو نگه داشتی. براشون مهمون دعوت کردی. خیلی محبت کردی. من همین جوری هم کلی بهت مدیونم.

_: شایسته خوبی؟ من گفتم عروسی نرو که تو شمشیر از رو بستی و بغض کردی؟ خب برو عروسی. چهارشنبه عصر بچه ها رو میارم. اگر بلیت بود که می گیرم. اگه نه با ماشین خودم میاییم. چیزی از خونه می خوان که براشون بردارم؟ لباسی وسیله ای...

+: وای نه! مجبور نیستی خودت بیای. اینجوری خیلی مزاحم میشم. دوست بابا تو هواپیماییه. میگم هرجوری هست براشون بلیت پیدا کنه.

_: چیه می ترسی چشمم تو چشم پدر و مادرت بیفته بد بشه؟ شایی چرا موضع خودتو مشخص نمی کنی؟

+: چی داری میگی هرمز؟ من منظورم این نبود.

_: برداشت من این بود. از چی می ترسی؟

+: من نمی ترسم. فقط هنوز آمادگی ندارم. باید برای کیوان بریم خواستگاری. عروسی مرجانم هست. برای بچه ها باید لباس بخرم. به تو هم باید فکر کنم. هرمز هنوز یک هفته هم نشده که برای اولین بار دیدمت.

هرمز چشمهایش را بست و باز کرد. راستی چرا اینقدر در مقابل شایسته بی صبر میشد؟

_: خیلی خب نمیام خواستگاری. ولی دو تا دختر بچه رو تنها نمی فرستم. اگه با هواپیما امدیم بیا فرودگاه تحویلشون بگیر. اگه با ماشینم امدیم یه جا قرار میذاریم بیای دنبالشون.

+: اینجوری خیلی خجالت می کشم.

_: شایی من همیشه اینقدر صبور نیستم بگو چشم و تمومش کن.

شایسته بین بغضش خندید. سر تکان داد و گفت: چشم.

_: این شد. چیزی باید از خونه بردارم یا نه؟

+: نه. فقط لباس مدرسه هاشونو نیار. برای عروسی هم می خوام براشون لباس بخرم.

_: پول تو حسابت داری؟

+: نه می خوام زنگ بزنم مهدکودک بگم عیدیمو زودتر بریزن. پول بلیتا رو بهت بدهکارم.

_: ای خدا من از دست تو کچل نشم خوبه. یه شماره حساب یا کارت بهم اس ام اس کن. فاصله هم بین عدداش نذار که قاطی نشه. گوشی رو گذاشتی پیام رو می زنی.

شایسته نالید: هرمز...

_: بعله؟ امر؟ از بابات که نمی خوای قرض کنی. اگه پول رو نریختن به حسابت می خوای با این بلوز شلوار خوابای گل گلی ببریشون عروسی، یا با لباس مدرسشون؟

+: هرمز... تو بابای خیلی خوبی هستی. پولتو پس میدم. حتماً.

هرمز به جلو خم شد و به تاریکی پیش رویش چشم دوخت.  نفس عمیقی کشید و گفت: تمومش کن.

+: باشه. شب بخیر. یک دنیا متشکرم.

_: خواهش می کنم. بلیت فرداتو کنسل می کنم. شماره حسابم یادت نره. خداحافظ.

+: ممنونم. خداحافظ.

کارتش را از توی کیفش پیدا کرد. اشکهایش روی گونه هایش راه گرفته بودند. شماره کارت را فرستاد.

در بسته ی اتاق را باز کرد. چراغ را خاموش کرد و دراز کشید. به پهلو غلتید و به جایی که سفرهای قبل برای بچه ها رختخواب پهن می کرد چشم دوخت. بدون بچه ها خوابش نمی برد. آیا خوابیده بودند؟

خاطراتش را یکی یکی به خاطر می آورد. سفری که برای زایمان شبنم آمده بود. ماه هشت بارداری اش بود که دکترش اجازه داد با قطار برود. فرشید نتوانست همراهش بیاید. تنها رفت. چند روز بعد فرشید هم آمد. چند روزی بود. بعد دوباره سر کارش برگشت. وقت تولد شبنم پیشش نبود. خیالش راحت بود که همسرش تنها نیست. غافل از این که هیچ کس جای او را نمی گیرد.

آن روزها مشغول رنگ کردن این اتاق بودند. با فرشید توی اتاق پذیرایی ساکن بودند. فرشید که رفت نقاشی اتاق مجردی اش تمام شد و برگشت. با شبنم اینجا بود. یک هفته بعد از تولد شبنم فرشید به دنبالش آمد. شب نماند. بلیت گرفته بود و هر دو را برگرداند.

آن روزها بیشتر از همیشه از آپارتمان کوچکشان بیزار بود. دلش می خواست باز هم پیش مامان بماند. می ترسید که از عهده ی بچه داری بر نیاید. شبنم خیلی کوچک بود.

 

به زمان حال برگشت. به پشت خوابید. دلش می لرزید. تنها بود. فرشید هیچوقت توی این اتاق ساکن نشده بود و نمی توانست او را کنارش تصور کند. خیلی هم دلش نمی خواست این فکر را بکند. با حضور هرمز فکر کردن به فرشید درست به نظر نمی رسید. ولی هرمز که اینجا نبود. فرشید هم نبود. حتی بچه ها هم نبودند. با وجود این که پدر و مادرش توی اتاق کناری بودند، احساس تنهایی و ناامنی می کرد.

هرمز از روی تاب برخاست. افکارش خیلی پریشان بودند ولی مجبور بود به اتاق برگردد. فریبا برای بچه ها رختخواب پهن کرده بود و سعی داشت آنها را بخواباند.

شمیم آرام نمی گرفت. شبنم هم غصه دار پتویش را در آغوش گرفته بود و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخته بود.

_: شمیم شبنم شما دو تا بیاین تو اتاق من. همتون یه جا باشین تا صبح نمی خوابین. بیاین اینجا ببینم.

رختخوابها را جمع کرد و به اتاق خودش برد. قیافه ی دلگرفته ی شبنم با آن چشمهای سبز و تر در حالی که پتوی محبوبش را در آغوش می فشرد، شایسته را به خاطرش می آورد.

گوشی اش را از روی پاتختی برداشت. نگاهی کرد. شایسته شماره کارت را فرستاده بود. سری تکان داد و زنگ زد. شایسته با عجله جواب داد: سلام. طوری شده؟

_: سلام. نه طوری نشده.

+: ترسیدم. ساعت یازده و نیمه.

_: خواب بودی؟

+: نه.

_: می ذارم رو بلند گو. برای بچه ها قصه بگو.

گوشی را بالای سر بچه ها گذاشت. شبنم با بغض گفت: مامان من خوابم نمی بره.

شایسته هم بغض داشت. صدای گرفته اش اعصاب هرمز را خط خطی می کرد. چند دقیقه طول کشید تا توانست به خودش مسلط شود و همانطور که توی مهد با آرامش برای بچه ها قصه می خواند، قصه بگوید. همان قصه هایی که فارسی و انگلیسی درهم بود و برای آموزش زبان بارها توی کلاس خوانده بود. شمیم و شبنم هم آنها را حفظ بودند و از شنیدنشان احساس آرامش می کردند.

قصه را طول داد تا بچه ها بخوابند. بالاخره هرمز گوشی را برداشت. صدای آن را به حالت عادی برگرداند و آرام گفت: خوابیدن. ممنون.

+: من ممنون. خیلی...

_: بسه دیگه. تمومش کن. شب بخیر.

شایسته با غصه گفت: باشه. خداحافظ.

_: من اینجام شایی. اگه آروم میشی حرف بزن. اگه نه فقط آروم باش و بخواب. هروقت دیدی داری خواب میری قطع کن. و هروقت خواستی دوباره زنگ بزن. امشب گوشیم سایلنت نیست.

شایسته نتوانست جوابی بدهد. ترسید دوباره با اعتراض هرمز برای تشکر کردنش روبرو شود. پس فقط در سکوت آنقدر به صدای نفسهای هرمز گوش داد تا خوابش گرفت. شب قبل هم نخوابیده بود و تحمل نداشت زیاد بیدار بماند. قبل از خواب رفتن تماس را قطع کرد. گوشی از دستش سر خورد و بی صدا روی فرش افتاد.

هرمز نفسی کشید. گوشی را کنار گذاشت. به پهلو غلتید و همانطور که به دختربچه ها چشم دوخته بود کم کم خوابش برد.





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 شهریور 1395 توسط شاذه

سلام سلام
عذر تاخیر.... بچه ها مریض بودن. یکی یکی هی تب کردن. هنوزم مشغولم ولی دیگه نشستم نوشتم که کمی به ذهنم استراحت بدم. باز هم خدا رو شکر


آبی نوشت: تقدیم به دکتر "ش" عزیزم. خیلی از دیدنت خوشحال شدم کم بود ولی خوب بود. اینم از شایسته جان که نگران بودی تا برگردی تهران برگشته باشه. فقط به خاطر تو میمونه


شایسته گوشی را آرام خاموش کرد. بعد از چند لحظه از جا برخاست و زیر لب گفت: میرم یه کم قدم بزنم.

شیرین معترضانه گفت: ولی...

مامان به تندی گفت: شیرین راحتش بذار.

به اتاقش رفت. بعد از این که آماده شد از خانه بیرون رفت. قدم زدن در کوچه های آشنای اطراف خانه حس خوبی داشت. هنوز خیلی دور نشده بود که صدای متعجبی پرسید: شایسته خودتی؟ اینجا چکار می کنی؟

با لبخند و آغوش باز برگشت. با روی گشاده گفت: سلام بر آفاق بانوی باهوش. حال شما چطوره؟ خداییش از کجا فهمیدین که منم؟ من حتی ندیدمتون.

آفاق بانو در حالی که در آغوشش می کشید، گفت: سلام عزیزم. شماها به هیچی توجه ندارین. به چشماتون خیلی مغرورین. خدا برات نگهشون داره.

خندید و با خوشحالی گفت: خدا حفظت کنه آفاق بانو. ماشالا هرروز بهتر از دیروز.

=: اینا که حرفه. منم مثل بقیه پیر شدم.

شایسته خم شد و خواست کیسه های خریدش را بگیرد.

+: بذارین کمکتون کنم.                              

=: برو بچه. برو به کارت برس. خوشحال شدم بهت رسیدم. دخترات خوبن؟ پیش مامانتن؟ لابد دلت داره می جوشه که زود برگردی پیششون.

+: دخترام خوبن شکر خدا. منم از هفت دولت آزادم آفاق بانو. نمی خوای به همسایه ی قدیمی یه قهوه بدی؟

=: مشکوک می زنی. بچه ها کجان؟

صدای شادش ملایم شد. با عذاب وجدان گفت: تنها امدم آفاق جون. یه نفر اصرار کرد بیام گردش. نگرانشون نیستم ولی...

=: ولی نگرانی. بگیر دستم خسته شد. بیا بریم قهوه بخوریم. با کمی شیر و شکر.

کیسه های خرید آفاق بانو را گرفت و همراهش راه افتاد. پیرزن عصای سفیدش را تق تق به زمین میزد و می رفت.

به آپارتمان طبقه ی همکف، روبروی خانه ی مادرش رسیدند. عاشق صفای این خانه بود. چند سالی میشد که در طول سفرهای کوتاهش فرصت نشده بود به دیدنش بیاید. نگاهی به گلدانهای سبز و تازه ای که جلوی پنجره را پر کرده بودند انداخت و گفت: ماشالا هنوز دستتون سبزه. من که همه چی رو خشک می کنم.

=: تو همون بچه ها تو بزرگ کنی و مهدکودکتو بری هنر کردی. جوونای این دوره تنبلن. برای هیچ کاری حوصله ندارن.

غر میزد و میوه می شست. شایسته خندان کنارش ایستاد و گفت: بذارین کمکتون کنم.

=: لازم نکرده. برو بشین. برو یه عطر تازه بخر. یه زندگی جدید شروع کن. این عطرتو گمونم از اول عروسیت داری.

آرام زمزمه کرد: این تنها هدیه ی عاشقانه ایه که دارم. فرشید.... بوشو دوست داشت.

=: ولی چیز مزخرفیه. بندازش بیرون. چسبیدی به اون سالا که چی؟ بزرگ شو بچه.

به تلخی خندید. عاشق آفاق بانو و حقیقت صریح حرفهایش بود.

+: خیلی کم می زنم. اغلب خودمم حسش نمی کنم. چطور بوشو فهمیدین؟

=: وقتی با چشم نبینی مجبوری با حواس دیگه ات ببینی. تقویتشون می کنی. ولی شماها تنبلین. با همون چشماتونم نگاه نمی کنین. از جلوی دماغتون اون طرفتر رو نمی بینین. فکر می کنین دنیا فقط به بزرگی دایره ایه که روش وایسادین. نه جونم. یه کم اون طرفتر از دماغ شما مردم دارن زندگی می کنن. با مشکلات بزرگتر از مال شما دست و پنجه نرم می کنن. میبرن، می بازن، به دنیا میان. میمیرن. خبر نمیشین.

+: باید چکار کنم؟ لباس رابین هود بپوشم برم کمک مردم؟

=: بشین بچه. سر پا حواسمو پرت می کنی. لازم نیست رابین هود بشی. ولی زندگی کن. از خودت بیا بیرون. نشستی و ده سال پیشو هی سوزن سوزن می زنی که چی؟ مرده زنده میشه؟ خیال کردی نعوذبالله عیسی پیغمبری؟ گیرم زنده شد، اونوقت چی؟ دنیا گلستون میشه؟ نه جونم. حتی اگه زنده هم بشه، خودت باید برای خوشحالی خودت زور بزنی. نه کس دیگه.

شایسته سری تکان داد. صندلی را عقب کشید و پشت میز دو نفره ی آشپزخانه نشست. آفاق بانو قهوه داغ کفدار را جلویش گذاشت. فنجان خودش را هم به آن افزود. همینطور ظرف میوه و بسته ی کوچکی شکلات. روبرویش نشست، نفس عمیقی کشید و دسته ی فنجان را به طرف خودش چرخاند.

شایسته به نگاه خالی او چشم دوخت و از ته دل گفت: دلم براتون تنگ شده بود.

=: نه بابا! میذاشتی بمیرم میومدی سر خاکم اینو می گفتی. چند ساله اینجا نیومدی؟ چند وقته یه تلفنم نزدی. قدیما با وفاتر بودی. گذاشتم به حساب این که سرت شلوغه. بچه ها حواس برات نمیذارن. ولی دلم پیشته.

شایسته لبخند زد. دست روی دست چروکیده ی او گذاشت. با ناراحتی گفت: معذرت می خوام. کوتاهی از منه. شلوغم ولی نه اونقدر که وقت یه تلفن زدن نداشته باشم.

=: بیخیال. حالا که اومدی. خوش اومدی. قهوه تو بخور. خدا پدر و مادر باعث و بانیشو بیامرزه. گفتی یکی به زور راهیت کرده. کی بود؟

+: یکی که مثل شما اصرار داره که زندگی کنم. ازم خواستگاری کرده. یعنی.... نه خواستگاری نکرده.

خودش خنده اش گرفت. هرمز خواستگاری نکرده بود. ولی با هزار و یک لحن، منظورش را رسانده بود.

=: می خندی. دوسش داری. خوبه. برات خوشحالم. با بچه ها چطوره؟

+: عالی! گفت بچه ها رو نگه میداره. بچه ها هم خیلی دوسش دارن. به زور منو فرستاد استراحت کنم. در واقع امدم فکر کنم.

=: دیگه فکر چی رو بکنی؟ اینقدر این دست و اون دست نکن بچه. پیر بشی صورتت چروک بیفته دیگه خاطرخواه نداری.

جرعه ای از قهوه ی خوش طعم آشنا نوشید. دلش برای این طعم خاص تنگ شده بود. هزار بار درست کردنش را دیده بود. از همین قهوه خریده بود. ولی هیچوقت این مزه در نمی آمد. با خودش فکر کرد فوت کاشی گری اش را نمی داند.

در خانه باز شد و به دنبال آن صدایی شاد گفت: سلام مامان بزرگ. خوبی؟ خوشی؟ واااو! خدای من! ببین کی اینجاست!

شایسته از جا برخاست. جلو رفت و مرجان را در آغوش فشرد. سلام و علیک گرمی باهم کردند.

مرجان یک صندلی از هال آورد و کنار میز آشپزخانه گذاشت. در حالی که چای می ریخت گفت: بشین بشین خوش اومدی. کی اومدی؟ تا پنجشنبه که هستی؟

+: امروز امدم. فردا دارم میرم.

مرجان با چشمهای گرد شده برگشت و گفت: عمراً بذارم بری. دختر من تو رو به هزار زبون برای عروسیم دعوت کردم. گفتی نمیای. حالا اینجایی. بعد میگی نمیمونی؟

با نگاهی غمگین و پر از سؤال نشست. شایسته از خجالت سر به زیر انداخت. مرجان به طرف آفاق بانو برگشت و گفت: شما یه چیزی بهش بگین.

=: بگو بچه هاتو بفرسته. با مرجان برین فرودگاه دنبالشون. بزرگن دیگه. طوری نمیشه.

+: امتحان دارن.

مرجان گفت: چارشنبه عصر بیان. برای عروسی هم باشن. ای جانم خوشگلات باید ساقدوشم بشن. خودم دو تا پیرهن صورتی پف پفی براشون می خرم. فکر کردم با بچه ها اومدی. از این ناپرهیزیا نمی کردی تنها بیای.

+: داستانش مفصله.

=: خیلی مفصل! تو یه جمله برای من تعریف کرد.

#: اون یه جمله رو به منم بگو.

+: کیوان جفت پاهاشو کرده تو یه کفش زن می خواد. بهش قول دادم بیام مامانو راضی کنم.

آفاق بانو ابرویی بالا برد. سر تکان داد و آخرین جرعه ی قهوه اش را نوشید. حرفی نزد.

شایسته نمی دانست که چرا به دوست و همسایه ی قدیمی اش درباره ی هرمز حرفی نزد. شاید فقط به این دلیل که حوصله ی هیجان نداشت. عکس العمل آرام آفاق بانو را خیلی بیشتر می پسندید.

#: کیوان؟! کیوان که دهنش بوی شیر میده. بذار ببینم جوجه بیست سالش تموم شده یا نه؟

+: بیست و یک سالشه. عاشق همکلاسیشه. از همون سال اول دانشگاه می گفت. حالا دیگه خیلی اصرار داره.

#: به بابای دختره هم گفته؟ آخه کدوم احمقی میاد دخترشو بده به پسری که نه درسش تموم شده، نه کار داره، نه خونه داره، نه حتی سربازی رفته!

مرجان به دنبال این حرف خندید و سرش را تکان داد. شایسته فنجان خالی را توی نعبلکی چرخاند و آرام گفت: پدرشو از دست داده. می ترسیم همین روزا بی خبرمون عقدش کنه. یعنی همه اش تهدید می کنه که این کارو می کنه.

مرجان سری از روی تأسف تکان داد و گفت: پسره ی دیوانه! از بچگی لجباز بود. حتی از تو هم لجبازتر!

شایسته خندید و گفت: شما لطف دارین.

#: خیلی! میای بریم بالا لباس عروسیمو ببینی؟

نگاهش کرد. یک روز او هم با شوق مرجان را به خانه برده بود تا لباس عروسی اش را نشانش بدهد. ده سال پیش. شاید روزی مثل امروز.

از ته دل برای مرجان آرزوی خوشبختی کرد. از جا برخاست. با آفاق بانو خداحافظی کرد و همراه مرجان از در بیرون رفت.





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مرداد 1395 توسط شاذه

سلام
این پست رو دوست دارم. امیدوارم شما هم دوست داشته باشین

چالشم روی خط ممتد پیش میره. سعی می کنم سیر نشم. ورزش کنم و فعلاً روی کسر سه کیلو موندم. خدا رو شکر. همینم خوبه. کم کم انشاءالله کمترررر میشم به سلامتی



خواهرانه هایشان خیلی خوب بود. اگر آن بغض و نگرانی بیخ گلوی شایسته را نمی فشرد خیلی بهتر هم میشد.

مامان زنگ زد و پرسید چه وقت بلیت دارد. خندید و گفت یک ساعت دیگر می رسد. توی راه خانه بودند.

وارد کوچه که شدند آه بلندی کشید. دلتنگ بود. خیلی زیاد. ولی حالش فقط دلتنگی نبود. خودش هم نمی دانست دقیقاً چطور است.

پیاده شدند. شیرین تر و فرز چمدانش را از صندوق در آورد و به طرف خانه رفت. شایسته اما آن طرف کوچه ایستاد. سر برداشت و به ساختمان چشم دوخت. به پنجره ی اتاق قدیمیش که هنوز هم وقتی می آمد در آن ساکن میشد. به کوچه ای که هنوز هم حس خوب "خانه" را به او می داد.

شیرین در را باز کرده بود. پرسید: نمیای؟

با شرمندگی عرض کوچه را رد شد و گفت: وای چمدونو بده خودم میارم.

شیرین شکلکی در آورد و گفت: وای مامانم اینا. بیا دیگه.

از راهروی کوچک گذشتند و سوار آسانسور قدیمی شدند. حتی چشم بسته هم می توانست این راه را برود و در طبقه ی درست پیاده شود.

در را که باز کردند مامان با شوق به استقبالشان آمد. محکم در آغوشش گرفت. او را بوئید و بوسید. با شوق گفت: خوش اومدی.

بعد کمی عقب رفت. نگرانی در چشمهایش بیداد می کرد. با صدایی که به زحمت بالا می آمد زمزمه کرد: برای چی آمدی؟ چرا تنها؟

شیرین چمدانش را تا توی اتاقش کشید. در حالی که میرفت و بعد دست خالی به هال برمی گشت، غرغرکنان گفت: منم همینو میگم. لب تر نمی کنه. میگه چشم نداری دو روز بیام تفریح. معلوم نیست چشه!

غرغرهای شیرین را می شنید و نمی شنید. دستهایش هنوز روی شانه های مامان بود. با چشمهای تر به چشمهای مامان نگاه کرد. با وجود آن که کفشهایش را دم در درآورده بود، قدش از مامان بلندتر بود. کی اینطور شده بود؟ تا همین چند سال پیش مامان دو سه سانتیمتر قد بلندتر از او بود. حالا چرا کوچک شده بود؟

مامان دوباره پرسید: چرا؟

نفس عمیقی کشید. سعی کرد اشکهایی که این روزها خیلی دم دست بودند را پس بزند. سر به زیر انداخت و روی اولین مبل نشست. شیرین دستهایش را شست و به اتاق برگشت. پرسید: با خونواده ی شوهرت دعوات شده؟ اگه شوهر داشتی می گفتیم قهر کردی. دیگه بحثی توش نبود. حالا چه مرگته که یهویی بچه هاتو ول کردی پا شدی امدی؟

مامان با اخم به طرف شیرین برگشت و تشر زد: با خواهرت درست صحبت کن. قدمش بر چشم. خوش اومده. طوری حرف می زنی که انگار از امدنش ناراحتی.

شیرین بی حوصله گفت: نه بابا خیلیم خوشحالم. خودشم می دونه.

شایسته سر به زیر انداخت و با نگرانی انگشتهایش را درهم پیچید. گفت: امدم یه کم فکر کنم. باید دور میشدم. مجبور بودم. هیچی ازم نپرسین. من خوبم.

شیرین روی مبل به جلو خم شد و پرسید: خواستگار داری؟

بدون این که نگاهش کند، سر به تأیید تکان داد.

مامان با نگرانی پرسید: دیگه؟

سر برداشت. به مامان چشم دوخت و با گیجی تکرار کرد: دیگه؟

مکثی کرد و افزود: دیگه هیچی. به خدا هیچی. دختر خونه که نیستم. برای ازدواج فقط نگرانی خودم نیست. بچه ها... یه عالمه فکر و خیال دارم. همه اش می ترسم.

شیرین پرسید: بچه ها می دونن؟

مامان برخاست و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت، گفت: راحتش بذار. خودش گفت چیزی نپرسین. هروقت دلش خواست حرف می زنه.

شیرین گفت: مگه دل بخواهیه مامان جان؟ ما رو از نگرانی جون بسر کرده. کمترین حقمون اینه که بدونیم چی شده.

شایسته آرام گفت: بچه ها هنوز نمی دونن. خودم هنوز گیجم. چی بگم بهشون؟

از جا برخاست. به اتاقش رفت. جلوی چمدانش نشست و بازش کرد. شیرین به دنبالش آمد. توی درگاه ایستاد و پرسید: نظر خودت چیه؟

سر تکان داد و گفت: نمی دونم.

از توی چمدان لباس تمیز و حوله برداشت.

=: یعنی چی که نمی دونی؟ اگه مخالف بودی که فکر کردن نداشت. لابد می خواهیش که اینجایی.

+: نمی دونم. نه. از خواستن نیست. گفتم که امدم فکر کنم. دیگه حرفشو نزن. منم بیش از این نمی دونم.

=: چی رو نمی دونی؟ نمی خوای بگی کی هست؟ چه جوریه؟ چند سالشه؟ بچه داره یا نداره؟

مامان با سینی چای رسید و معترضانه گفت: شیرین! اذیتش نکن.

شیرین در حالی که چای برمی داشت گفت: همه اش طرف اینو می گیرین. مردم بچه کوچیکه رو لوس می کنن. مامان ما بچه بزرگه رو. منو از تو کوچه پیدا کردین؟

شایسته با لبخند به لطف مادرش گفت: بذارین رو میز یه دوش سریع می گیرم میام.

=: سرد میشه.

+: نه زود میام.

با لباس تمیز و موی حوله پیچیده از حمام بیرون آمد. شیرین روی میز ضرب گرفت و خواند: گل درومد از حموم، عروس دراومد از حموم. عروس شیرین زبون ملوس دراومد از حموم.

خندید. چای نیمگرم بعد از حمام سریعش می چسبید. آن را سر کشید و تکه ای از شیرینی مامان پز هم نوش جان کرد. حالش خیلی بهتر شده بود. اما نه آنقدر که درباره ی هرمز حرف بزند.

گوشیش زنگ زد. با دیدن اسم هرمز نفس عمیقی کشید و آرام جواب داد: بله؟

شمیم با بغض پرسید: مام... ور آر یو؟

برای اولین بار از انگلیسی حرف زدن شمیم خنده اش نگرفت. دلش از جا کنده شد و احساس گناه سر تا پایش را پوشاند. لب به دندان گزید و بانگرانی پرسید: چی شده شمیم؟ حالت خوبه؟

شمیم شروع به گریه کردن کرد و پرسید: کی برمی گردی؟

چشمهایش را بست و در دل گفت: خدا بگم چکارت کنه هرمز! تنها برم سفر؟ خوش بگذرونم؟ مگه ممکنه؟ بچه نداری حالیت نیست!

صدای هرمز را از کمی دورتر شنید: خدای من! بچه تو چرا داری گریه می کنی؟ مامانتو که نصف العمر کردی! بده من ببینم. تو گفتی من فقط می خوام بگم مامان برام لواشک بخره! الو شایسته... حالش خوبه ها! باور کن که خوبه.

خواست از جایش بلند شود. برود اتاق خودش که جلوی مامان و شیرین با هرمز بحث نکند. اما ضعف کرده بود. پاهایش جان نداشتند که برخیزد. با بغض پرسید: یعنی چی که خوبه؟ بچه ام داره گریه می کنه. هرمز من تا حالا تنهاشون نذاشتم.

اشکهایش بی اجازه فرو ریختند.

هرمز روی صندلی فلزی حیاط نشست و نفسش را با حرص رها کرد. سعی کرد آرام باشد. مثل وقتهایی که توی دادگاه نقاب خونسردی به چهره میزد. ولی نشد. صدای گریه ی شایسته بدجور اعصابش را بهم می ریخت.

نالید: به خدا حالش خوبه. رفت پیش بچه ها. داره سرسره بازی می کنه. می خوای دوباره صداش کنم باهاش حرف بزنی؟

+: نه نمی خوام. برای امشب برام بلیت بگیر.

مامان دلداری دهنده دستش را نوازش داد. شیرین لب برچید و نگاهش کرد.

هرمز سعی کرد محکم باشد: شایسته. همون جا میمونی. من شیش تا بچه رو دعوت نکردم که تو بیتاب و هراسون برگردی. بچه هات جاشون امنه. حالشونم خوبه. شبنم عمو بیا با مامانت صحبت کن.

#: چشم عمو الان میام. برم آب بخورم.

_: بفرما. شنیدی؟ حالش خوبه. فریبا هم اینجاست. شوهرش مسافرته. شب میمونه. ما حالمون خیلی خوبه. خوش نگذرونی ضرر کردی.

صدای جیغ جیغی شمیم را شنید: مامان هنوز اونجاست؟

بدون این که منتظر جواب بماند، گوشی را کشید و گفت: مامان من یه عالمه لواشک می خوام. یه عالمه ها! قول میدم کم کم بخورم دلم درد نگیره. خیلی برام بیاری. باشه مامان؟ قول؟

میان گریه خندید. یک دستش توی دست مادرش بود. گوشی را بین شانه و سرش محکم کرد و دستمالی از قوطی روی میز بیرون کشید. اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه عزیزم. باشه. می خرم. عموهرمز و خاله فریبا رو اذیت نکنی.

*: من اذیت نمی کنم که! همه اش هستی اذیت می کنه. ولی الان باهم دوست شدیم دیگه. نگارم با شبنم دوسته. ترانه و بهاره هم با همه دوستن. خوش بحالشون که دوقلوین. خیلی بامزه ان.

+: من سعی می کنم امشب برگردم.

*: وای مامان نه! ما می خوایم پیش عموهرمز بمونیم! ترانه و بهاره هم میمونن! هستی هم اگه مامانش اجازه بده میمونه. قراره کلی خوش بگذرونیم. عموهرمز گفت وقت خواب باهامون بالش بازی می کنه. می دونی مامان بالش بازی یعنی جنگ بالشا. یه جور جنگ نرم خوبه! عموهرمز میگه جنگ بالشی شوخی اشکالی نداره. ولی واقعنی نباید بجنگیم....

هرمز با لبخند نگاهش کرد. از جا برخاست و رفت پیش هستی که زمین خورده بود و داشت گریه می کرد. بلندش کرد. خاک لباسش را تکاند. زانوی خراشیده اش را شست. از توی جیبش یک چسب زخم در آورد و روی زخم ناپیدا زد تا روح دخترک دوباره شاد شود.

هستی خوشحال خندید و رفت تا چسب زانویش را به همه نشان بدهد. هرمز هم برخاست و پیش شمیم برگشت. شمیم خوشحال گفت: باشه. خدافظ مامان. زود نیا ولی لواشک بیار. خدافظ.

گوشی را تقریباً به طرف هرمز پرت کرد و پیش بچه ها برگشت. هرمز خندان گوشی را گرفت و پرسید: رفع نگرانی شد؟

+: وای یه عالمه حرف زد. هی دلم نیومد قطع کنم. ببخشید. دیگه زنگ نزن. خودم زنگ می زنم.

هرمز دوباره روی صندلی نشست. به بچه ها که خوشحال مشغول بازی بودند، نگاه کرد و گفت: بی خیال... اگه رفع نگرانیت بشه ارزششو داره. میمونی دیگه؟

نگاهی به چشمهای بیتاب مامان و شیرین انداخت. دست مامان را فشرد. لبخندی به شیرین زد و به هرمز گفت: میمونم.

_: آفرین دختر خوب.

شایسته خندید. یادش نمی آمد دفعه ی آخر کی و از کی این جمله را شنیده است.

+: به فریبا سلام برسون.

_: اونم حتماً سلام می رسونه. تو آشپزخونه مشغول شام پختنه. گفتم از بیرون می گیرم فرمودن خیلی ناجوانمردی که می خوای به بچه های تو سن رشد غذای ناسالم بدی! بشین تو حیاط مواظبشون باش خودم یه چی سر هم می کنم. حالا معلوم نیست داره چه می کنه. برامون دعا کن که زنده بمونیم.

بلند خندید. بعد باز با نگرانی پرسید: هر طوری شد بهم زنگ می زنی؟ اصلاً اگه طوری شد اول بلیت بگیر بعد بهم زنگ بزن.

هرمز غش غش خندید. گفت: چشم. می خوای از هرکدوم از پروازای از حالا تا فردا شب یه بلیت احتیاطی بگیرم شاید لازم شد.

شبنم نفس نفس زنان به حیاط آمد و پرسید: مامان هنوز اونجاست؟

 _: بله مامان جان هنوز اینجاست. بهش بگو حالت خوبه بعدم قطع کن که فرصت کنه یه ذره هم که شده تفریح کنه. شایسته جان از من خداحافظ. به جای بلیت هواپیما یه بلیت سینما بخر. خیلی بهتره. به صرفه هم هست.

شبنم گوشی را گرفت و خوشحال گفت: وای مامان سلام. نمی دونی چقدر داره بهمون خوش می گذره. خیلیییی ممنونم که اجازه دادی پیش عموهرمز بمونیم. وای مامان می دونی چی شده؟ عموهرمز دایی ترانه و بهاره است! اینجا خونه داییشونه. باباشون یکی دیگه اس. عکسشو تو تبلتش داشت بهم نشون داد. وای مامان عموهرمز ماهه!

هرمز خندان گفت: نگفتم تبلیغ منو بکن شبنم جان! گفتم بگو حالت خوبه. همین.

#: چشم چشم. من خوبم مامان جون. باید برم. نگار داره صدام می زنه. بوس بوس خدافظ.

گوشی را به سرعت قطع کرد و روی میز جلوی هرمز رها کرد. مثل یک پرنده به طرف نگار پرکشید و نگاه خندان هرمز را هم با خودش برد.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1395 توسط شاذه

سلام
شبتون بخیر و پر از رویاهای رنگی
خوب هستین انشاءالله؟ منم خوبم شکر خدا. با چالشم کنار امدم و کم و بیش باهم راه میاییم. امروز و دیروز ورزش کردم و نسبتاً کم خوردم. می تونم هر دو روز رو بگم هشتاد درصد. هنوز 68 کیلو ام ولی کم کم میاد پایین انشاءالله. انشاءالله شما هم تو همه ی چالشهای زندگیتون موفق باشید و سربلند




نگاهش به چمدانهایی که یکی یکی از جلویش می گذشتند بود ولی حواسش آنجا نبود. در ذهنش به جای هیاهوی سالن فرودگاه صدای خنده ی پرمهری می شنید که بی قرارش می کرد. دلش می خواست دوباره به او تلفن کند. اما چمدانش رسید و به موقع مانع شد. آب دهانش را قورت داد. خم شد چمدان را برداشت و زیر لب غرید: نزدیک بود ها! روزی دو بار بیشتر زنگ نمی زنی. دفعه ی دوم هم عصریه که مثلاً احوال بچه ها رو بپرسی. نه الان! حالیته؟

 

چمدان را به دنبال خودش کشید و به طرف شیرین برگشت. که هنوز روی صندلی نشسته بود و روی صفحه ی گوشیش تند تند تایپ می کرد.

+: چقدر چت می کنی؟ پاشو بریم. یه امروز رو بذار دو نفری باشیم.

=: الان تموم میشه. ببینم عموهرمز کیه؟

رنگ از روی شایسته پرید. خوشحال شد که شیرین هنوز نگاهش به گوشیش بود و منقلب شدنش را ندید. آب دهانش را قورت داد و با صدایی که می کوشید عادی باشد، گفت: پسر دوست آقاجون. دوست خیلی صمیمی. در حد عموی خانواده. وکیله. وکیل آقاجون و بقیه.

با خودش فکر کرد، از دستپاچگی توضیح زیادی داده است. ولی به نظر نمی آمد که شیرین متوجه شده باشد. بی توجه به او برخاست. گوشی را توی جیب مانتوی فیروزه ایش سر داد و پرسید: کمک می خوای؟

شایسته کیفش را روی شانه اش جابجا کرد، دسته ی چمدان را توی دستش فشرد و گفت: نه. چرخ داره. خیلی ممنون.

باهم راه افتادند. شیرین پرسید: با زنش فریبا دوستی؟ نمی دونستم دوستی به اسم فریبا داری.

+: بازپرسی می کنی؟ تو که همه دوستای منو نمی شناسی. موضوع چیه؟

=: هیچی بابا. کیوان زنگ زد. پرسیدم بچه هات پیش کی هستن؟ گفت گذاشتشون مدرسه و ظهرم قراره عموهرمز شوهر خاله فریبا که دو تا دختر دوقلو داره بره دنبالشون. تازه تو خونشونم تاب سرسره دارن.

شیرین خندید و اضافه کرد: می گفت بچه ها خیلی ذوق زده بودن.

متفکرانه جواب داد: ها. خیلی اونجا رو دوست دارن.

شیرین مشتی به بازویش زد و گفت: گیج می زنی شایی. کارای عجیب غریب می کنی. بچه هایی که به جونت بسته ان رو میذاری پیش رفیقت و دستپاچه پا میشی میای تهرون. چی شده؟

سر برداشت و نگاهش کرد. اما حواسش آنجا نبود. غرق فکر پرسید: حق تفریح حتی به قدر دو روز رو ندارم؟ اگه از دوستم مطمئن نبودم بچه ها رو پیشش نمی ذاشتم.

شیرین مدافعانه گفت: البته که حق تفریح داری. ولی اینجوری که تو پا شدی امدی....

بی حوصله رو گرداند. نگاهش بین مناظر آشنا گشت و گفت: چه جوری پا شدم امدم؟ تو به چی مشکوکی؟

چشم توی چشم شیرین دوخت و ادامه داد: این بود خواهرانه هات؟ که سر از کارم در بیاری؟ دارم سی ساله میشم. می فهمی یعنی چی؟ دو تا بچه دارم. فکر می کنم اینقدر بالغ شدم که برای خودم تصمیم بگیرم. دلم دو روز سفر می خواست. دو روز تفریح. دو روز نفس کشیدن دور از مسئولیتهام. دوستم بهم لطف کرد گفت بچه ها رو بذار پیش من برو. گفت مراقبشونم تا برگردی. برو خوش بگذرون. اجازه هست؟

بی دلیل بغض کرده بود. از پشت پرده ی اشک به شیرین چشم دوخت.

شیرین دستپاچه گفت: من منظوری نداشتم. به خدا منظوری نداشتم. نگرانت شدم شایی. فکر کردم دور از جونت مریضی چیزی هستی. دوا دکتری می خوای بری که بچه ها رو نیاوردی. ترسیدم شایی. خدا رو شکر که برای تفریح امدی. خوش اومدی. قدمت بر چشم. تا خود عصر من و ماشین در خدمتت هستیم. به کیوانم سفارش کردم به مامان نگه رسیدی.

بین بغض و اشک خندید. شیرین را در آغوش گرفت و گفت: دلم برای بچگیهامون تنگ شده.

شیرین هم او را محکم فشرد و با خنده گفت: دیوونه. منم دلم برات یه عالمه تنگ شده بود. بزن بریم. امروز روز ماست.

با ماشین شیرین راه افتادند. شیرین یک آهنگ شاد گذاشت. خودش هم از در و دیوار حرف میزد. پرسید کجا دلش می خواهد برود. شایسته غرق فکر گفت: کتابفروشی سر خیابون مامان اینا. پارک شفق.

=: اککهی! می خواستم ببرمت ارگ و پالادیوم! خعیلی شیک و باکلاسن. نبینی از جیبت رفته.

+: دلم نوستالوژی می خواد شیرین.

=: هوم.... باشه... هرچی تو بگی.

پیرمرد کتابفروش زود باز می کرد. ساعت نه و نیم که جلوی مغازه رسیدند با خوشرویی به آنها خوشامد گفت. نیم ساعتی بین کتابها گشت و قفسه های قدیمی را بو کشید. چند تا کتاب برداشت. همه را حساب کرد و بیرون آمدند.

مقصد بعدی پارک بود. تا نزدیک ظهر قدم زدند و گردش کردند. بالاخره شیرین طاقت نیاورد و به زور او را تا پالادیوم کشاند. قهوه خوردن توی کافه حس خوبی داشت. گشتی زدند. برای بچه ها سوغاتی خرید. برای مامان و بابا و شیرین هدیه خرید. فرصت نشده بود قبل از آمدن برایشان چیزی بگیرد. در کنار همه ی خریدها نگاهش به دنبال چیزی خاص می چرخید و نمی یافت. بالاخره یک لیوان سرامیکی با نقش دورنمای شهر پاریس خرید و یک کتاب داستان. نمی دانست کتاب می خواند یا نه. ولی کتاب هدیه دادن را دوست داشت.

برای نهار به قسمت غذاخوری رفتند. شیرین اینقدر سر سفارش غذا و سالاد لودگی کرد، که شایسته دلدرد گرفت بس خندید.

هنوز داشت می خندید که گوشی اش زنگ زد. نگاهی به اسم تماس گیرنده باعث شد خنده اش تبدیل به لبخندی عمیق بشود. تماس را برقرار کرد و با مهر گفت: سلام. چطورین با زحمتای من؟

اما به جای هرمز شمیم بود که جیغ جیغ کنان گفت: الو مامان سلام! عموهرمز میگه فردا میریم خونمون. ماماااااان بیشتر بمونیم. من فردا نمیام خونه. عموهرمز اجازه میده بمونم. مامان خواهشششش.... من دختر خوبیم. اذیت نمی کنم. ماماااان...

شبنم گوشی را از دست او کشید و گفت: راست میگه مامان بذار بمونیم. اینجا خیلی خوش می گذره. الان هستی و نگار اینجان. ترانه و بهاره هم قراره بیان.

دستی به پیشانیش کشید. هرمز با شش تا بچه می خواست چه کند!

بین حرف زدن بی وقفه ی شبنم گفت: گوشی رو به عموهرمز بده.

شیرین که روبرویش نشسته بود خندید و پرسید: خاله فریبا کجاست؟ زیر دست و پای وروجکات له شد؟

سری تکان داد و نالید: احتمالاً.

هرمز گفت: سلام شایسته جان. حالشون خوب خوبه. اصلاً نگرانشون نباش.

+: سلام. نگران اونا نیستم. نگران شمام. هستی و نگار؟ با بهاره و ترانه؟ خوبین الان؟

_: من که خوبم. شما چطورین؟

+: من خوبم. احتمالاً دادگاه خیلی موفقیت آمیز پیش رفته که چنین سور و ساطی راه انداختی.

هرمز با لحنی جدی و تند گفت: حرف دادگاه رو نزن. خیلی بد بود. بچه ها اینجان که دیگه بهش فکر نکنم.

شایسته راست نشست. آب دهانش را به سختی قورت داد و پرسید: حقی زایل شد؟ سر بیگناهی بالای دار رفت؟

هرمز خندید و گفت: چه به خود گرفتی! اینطوری گفتم که بار آخرت باشه که بپرسی. نه. سر بیگناهی بالای دار نرفت ولی شکست بدی از حریفم خوردم. همینقدر بدون برات کافیه. بعد از اینم نپرس. من درباره ی جزئیات کارم تو خونه حرف نمی زنم.

شایسته نفسی به راحتی کشید. شیرین رفته بود غذاها را بگیرد. با دست پر برگشت و نشست. پیتزای کوچک قارچ و پنیر را جلوی شایسته گذاشت.

شایسته دستی به لبه ی بشقاب کشید و گفت: باشه. بهرحال برات آرزوی موفقیت میکنم.

_: متشکرم. کاری نداری؟

+: نه. یک دنیا ممنون.

_: سفارشی کاری داشتی به خونه زنگ بزن. گوشی سایلنته.

+: چشم. بازم متشکرم.

_: به من داره خوش می گذره. اینقدر تشکر نکن و سعی کن تا میشه خوش بگذرونی. خدانگهدار.

شایسته لبخندی زد و آرام گفت: خدانگهدار.

هرمز قطع کرد و شایسته آرام گوشی را توی کیفش گذاشت. یک تکه خیار سر چنگال زد و از شیرین پرسید: دیگه چه خبر؟ مامان نشدی؟

شیرین با سرخوشی خندید و گفت: نه بابا. چه عجله ایه؟ خوشیم دو تایی. هروقت حوصلمون سر رفت به بچه فکر می کنیم.

+: هرجور میلته. ولی سنت بره بالا سخت میشه.

=: پیرزن تو داری سی ساله میشی به سن من گیر میدی؟ من خیلیم جوونم!

لبخند تلخی زد. یک تکه زیتون سیاه برداشت و به دهان برد. آرام گفت: هوم. سی سالم شد و هنوز هیچ کار مفیدی نکردم.

=: مثلاً چه کار مفیدی؟ دو تا دختر داری مثل دسته گل. یه کار خوب، یه خونه. درستو خوندی. انگلیسیتم عالیه. دیگه باید چکار می کردی که نکردی؟ اختراعی اکتشافی چیزی؟

نفس عمیقی کشید. به شیرین چشم دوخت و گفت: نمی دونم. شاید.

=: بیخیال بابا. گشنته فکر و خیال زده به سرت. بخور سیر شی.





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مرداد 1395 توسط شاذه

سلام به روی ماه دوستان نازنینم
خوب و خوشین انشاءالله؟
منم خوبم شکر خدا. چالشم کم و بیش خوبه. امروز یا به عبارتی دیروز (ساعت یک و بیست دقیقه بامداده)  دوباره 68 کیلو بودم. هرچند از این که ورزش نکرده بودم و خیلی رو خوراکم دقت نکرده بودم ناراحت بودم. در کل موفقیت این دو سه روزه بین شصت و هفتاد درصد بوده. دیروز که کمترم بود. ولی خدا رو شکر. کمی وزن کم کردم و خوشحالم. انشاءالله بتونم نگهش دارم و کمترش کنم.
و حالا ادامه ی ماجرا...




شایسته با دلی لرزان و چشمهای تر از گیت رد شد. برای آخرین بار برگشت و به هرمز نگاه کرد. هرمز خندان گفت: خوش بگذرون به هیچی هم فکر نکن. برو در پناه خدا.

خندید. سری تکان داد و آرام گفت: خداحافظ.

زنی که همراهش از گیت گذشته بود گفت: چه خوبه که شوهرت اینقدر عاشقه. چند ساله عروسی کردین؟

سر برداشت و نگاهش کرد. خندید. اشک چشمش را با سر انگشت گرفت. گفت: نامزدیم.

فکر می کرد این کلمه حداقل برای خودش ثقیل باشد اما نبود. انگار ماهها از نامزدی اش می گذشت.

زن سری تکان داد و خندان گفت: هان! پس بگو! نامزدین هنوز.

از گشت گذشت و کمی بعد سوار هواپیما شد. خیلی خسته بود. گوشی اش را خاموش کرد، کمربندش را بست و قبل از این که هواپیما بلند شود، خوابش برد.

با فرود هواپیما از خواب پرید. نگاهی به صبحانه ای که برایش گذاشته بودند انداخت. میلی نداشت. گوشی اش را روشن کرد و شماره ی کیوان را گرفت. بعد از چند بار زنگ خوردن، شبنم جواب داد: الو مامان! سلام! کجایی؟ دایی کیوان هنوز خوابیده.

+: سلام عزیزم. من تهرانم. تازه رسیدم. ببین شبنم صبحانه تو یخچاله. به شمیم هم بده. دایی کیوانم بیدار کن. دقت کنین چیزی جا نذارین. ظهر عموهرمز میاد دنبالتون.

*: آخ جوووووون! میریم خونه عموهرمز؟

صدای ناله ی کیوان به گوش رسید: هی بچه بده من اون گوشی رو. چرا جیغ می زنی؟ عمرهرمز کیه؟ الو شایی؟

+: سلام کیوان. ببین صبحانه تو یخچاله. شمیم رو بیدار کن. بگو حتماً دسشویی بره. صبحانه هم وایسا درست ببین بخوره. ولش کنی می خواد ناشتا بره.

_: سلام. عمرهرمز شوهر دوستته؟

شبنم جیغ زد: شوهر خاله فریبایه! خاله فریبا مامان ترانه و بهاره. دوقلوین دایی!

شایسته نفس عمیقی کشید. نیازی ندید اشتباه شبنم را تصحیح کند.

کیوان ادامه داد: پس ظهر این عموهرمز میره دنبالشون. دیگه با من که کاری نداری؟ بچه ها رو تحویل مدرسه بدم میرم ترمینال ببینم اولین بلیت برای چه وقته.

از بی مسئولیتی کیوان حرصش گرفت ولی حرفی نزد. خواست خداحافظی کند اما چیزی به خاطر آورد. گفت: گوشی رو بده شبنم. برو شمیم رو بیدار کن. فعلاً خداحافظ.

=: باشه خداحافظ.

شبنم گوشی را گرفت و جیغ جیغ کنان گفت: مامان ما لباسامونم می بریم؟

+: لباساتونو گذاشتم تو چمدون. پتو کوچولوتم گذاشتم. صبح که میومدم دادم عموهرمز. نگران هیچی نباش. اگه کاری هم داشتی بگو عموهرمز بهم زنگ بزنه.

*: من کاری ندارم. آخ جون یه عالمه خوش می گذرونیم! مامان زود نیای ها! می خوایم خیلی بازی کنیم.

خندید از ته دل آرزو کرد تا پس فردا همینقدر خوشحال باشند. بعد در ذهنش اضافه کرد برای همیشه...

خداحافظی کرد و گوشی را توی کیفش گذاشت. کم کم آماده شد که همراه بقیه پیاده شود. انتظار نداشت کسی به استقبالش بیاید. با دیدن شیرین گل از گلش شکفت. با خوشحالی جلو رفت و در آغوشش کشید.

شیرین ولی اول دو سه مشت جانانه حواله اش کرد و غر زد: باید از مامان و کیوان بشنوم که داری میای؟ تحفه خودت زبون نداری یک کلمه بگی؟ دلم برات تنگ شده بود لعنتی!

خندید. ابراز محبت شیرین هم اینجوری بود دیگر! همراه با تمام غرغرهایش از خوشحالی اشک می ریخت.

+: چته تو؟ آروم بگیر. از قندهار که نیومدم! عین نینی کوچولوها شدی ها! گفتم شوهر کنی بزرگ میشی نشدی!

شیرین بالاخره رهایش کرد. تند تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه بابا بزرگ شدن کجا بوده؟ تو سی سالته پیر شدی. من که هنوز جوونم. هرچی بچه تر شدم. مامان که دیدی، عمراً ناز بخره. ولی باز شوهر... خوبه. گاهی میشه لوس بشم.

بلافاصله از حرفی که دهانش پریده بود پشیمان شد و عذرخواهانه به شایسته نگاه کرد. دلش نمی خواست از شوهرش حرف بزند.

شایسته ولی لبخند عمیقی زد و گفت: کیوان می گفت بهت سخت می گیره. می خواستم بیام حقشو بذارم کف دستش! خدا بهش رحم کرد.

شیرین خیالش راحت شد و غش غش خندید. گفت: نه اصلاً! اگه سختگیری ای هم باشه وکیل وصی نمی خوام. خودم از پسش برمیام. خیالت راحت!

وکیل!... یاد هرمز افتاد. با عجله گوشیش را بیرون کشید و گفت: من باید یه تلفن بزنم.

شیرین مچش را محکم گرفت و گفت: به مامان زنگ نمی زنی ها!

+: چرا. اتفاقاً می خوام بهش زنگ بزنم. ساعت پروازمو بهش نگفته بودم. چون از فکر و خیال خوابش نمی برد. الان بهش میگم رسیدم.

=: بیخود. مامان که خبر نداره به این زودی هم منتظرت نیست. جبران این که بیخبر پاشدی امدی باید با من بیای دور دور... بعد از نهار می رسونمت به مامان. والا اگه برسی به مامان دیگه عمراً نگاه به ریخت خواهرت بندازی. بعدشم که کیوان می رسه و بیخ حلقتو می گیره. هر برنامه ای داری داشته باش. امروز صبح باید باهم باشیم.

به خواهرانه اش خندید. مچ دستش را به زحمت آزاد کرد و گفت: خیلی خب به مامان زنگ نمی زنم. یه تلفن دیگه باید بزنم.

=: راستی چه جوری با این عجله مرخصی گرفتی؟

+: خیلی وقت بود مرخصی نگرفته بودم. همه اش این روزا می گفتم یه دو روز مرخصی می گیرم میرم خونه تکونی. دیگه شکر خدا دیشب که زنگ زدم به مرضیه، اما و اگری نیاورد.

شماره گرفت.

_: سلام علیکم! رسیدی؟ همه چی خوبه؟

ازاحوال پرسی گرم و شاد هرمز جا خورد. دستپاچه نگاهی به ساعت انداخت. یک ربع به هشت بود. لرزان گفت: سلام. ببخشید اصلاً حواسم به ساعت نبود. خواب بودی حتماً.

ناگهان معترضانه گفت: اصلاً چرا سایلنت نکردی مثل همیشه؟

نزدیک بود از خجالت بیدار کردن هرمز گریه اش بگیرد که هرمز غش غش خندید.

گفت: معذرت می خوام که سایلنت نکردم. یکی از آشناها رفته سفر منتظر خبر رسیدنش بودم. خوابم نبودم. سردم بود داشتم عدسی درست می کردم. بفرمایید صبحانه.

+: وای! من عمراً اول صبح حاضر باشم آشپزی کنم!

_: کی خواست؟ من دستپخت تو رو بخورم؟ عمراً! خدا به دور! تو همون بچه هاتو بیدار کن. زنگ زدی بهشون؟

به لحن پر از شوخی اش خندید. آرام گفت: ها. زنگ زدم. کیوان خواب بود. شبنم جواب داد تا کیوان بیدار شد.

_: به مدرسه سپردی؟ فکر نکنن غریبه ام بهم تحویل ندن.

+: نه به شبنم گفتم میری دنبالشون.

_: به مدرسه هم بگو. ضرر نداره.

+: چشم زنگ می زنم.

_: چشمت بی بلا. یادت نره خوش بگذرونی!

+: لطف بزرگی در حقم کردی.

_: برو بابا. می خوام عدسی بخورم. یخ می کنه. خداحافظ.

خندید و گفت: نوش جان. خداحافظ.

 

شیرین که سرش توی گوشی خودش بود پرسید: کی بود؟ راستی بچه هاتو چیکار کردی؟ کیوان گفت داره میاد تهران. مامان گفت کیوان می مونه پیش بچه ها. نفهمیدم چی به چی شد.

+: کیوان گفت از پسشون برنمیاد. سپردم به یکی از دوستام.

بدون توضیح بیشتر شماره ی مدرسه را گرفت. از جا برخاست و به شیرین گفت: میرم کنار ریل چمدونا.

برای مدیر توضیح داد که عموهرمز بچه ها دنبالشان می آید و هماهنگ شده و اشکالی ندارد که بچه ها با او بروند. ولی به شیرین و مامان و بابا نمی دانست چه می خواهد بگوید.






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد 1395 توسط شاذه

سلام عزیزانم
خیلی از لطف و دلگرمیهاتون متشکرم. امروز روز بهتری بود. به خودم هفتاد یا هشتاد درصد نمره میدم. ورزش کردم و سعی کردم کم بخورم. از خدا می خوام که فردا دوباره برسم به 68. انشاءالله میشه




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 مرداد 1395 توسط شاذه
[cb:post_like]
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

آمار سایت


قالب وبلاگ