ماه نو
 
 
چهارشنبه 7 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان

میریم که داشته باشیم بقیه ی داستان را....



آوا بعد از امتحان به طرف دفتر کار منیرخانم رفت. امتحانش را خیلی خوب نداده بود و حوصله نداشت. مامان اگر می فهمید لابد کلی غر میزد که به خاطر کار کردن نمره اش کم شده است. کلاً مامان روی نمراتش خیلی حساس بود.

آوا خسته شده بود بس که همیشه می بایست بهترین باشد. کلید را توی قفل چرخاند و نگاهی به در بسته ی دبیرستان همسایه انداخت. تعطیلات تابستانی شروع شده بود و ساختمان همیشه پر سر و صدا، سوت و کور به نظر می رسید.

پله ها را بالا رفت. نمیشد گفت که به خاطر لج کردن با مامان کار می کند. نه این نبود. دلش می خواست تجربه کسب کند و سابقه کاری داشته باشد که بعد از دوره ی کارشناسی کار بهتری بیابد.

ولی برای مامان قابل قبول به نظر نمی رسید. عقیده داشت اگر شاگرد اول دانشگاه بشود کار خوب را به راحتی پیدا می کند. بدون آن که اینقدر اعصابش سر این کار بهم بریزد.

پله ها را با خستگی بالا رفت. دیگر نمی دانست چه کاری درست و چه کاری غلط است. الان نه می خواست به درس فکر کند و نه به کار ولی مجبور بود.

پشت میز نشست. هنوز ویندوز بالا نیامده بود که تلفن روی میز زنگ زد. منیرخانم بود. با آن صدای جیغ جیغی اش پرسید: اظهارنامه چی شد؟ فرستادی؟

چشمهایش را بست و باز کرد. با خستگی گفت: نه منیرخانم من این چند روز دو تا امتحان سخت داشتم. اصلاً وقت نکردم.

=: وای خدا زودتر پر کن بره. بدبخت میشیم ها! عددا رو دقت کن. همین الان بشین بنویس.

پوفی کشید و گفت: چشم. کار دیگه ای ندارین؟

=: نه حواستو جمع کن. خرابکاری بشه گردن خودته.

آهی کشید و به گوشه ی سقف نگاه کرد. تصمیمش را گرفت. منیرخانم که از تعطیلات برمی گشت کلید دفتر و استعفایش را باهم تحویلش میداد. کلاس تابستانی هم برنمی داشت و تمام تابستان را می خوابید!

فقط اگر میشد این اظهار نامه را ننویسد...

با بی میلی تمام سایت را باز کرد. فایلها را دانلود کرد و مشغول شد. به خودش امید داد: بالاخره که چی؟ باید اینم یاد بگیری. پس فردا نگی اظهار نامه چیه؟ کی کجاست؟ به عددا دقت کن. ریال... تومن... ببین چی نوشته. چند تا صفر بذاریم. یک دو سه چهار پنج...

دوباره خواند. سه باره... کلافه بود. همین چند صفحه را پر کردن چند ساعت طول کشیده بود. هم اینترنت کند بود هم خودش دچار وسواس شده بود. از پیش نویسها پرینت گرفت.

یک چیزی درست نبود. ولی اشکالش را پیدا نمی کرد. به شدت خوابش می آمد و گرمش بود. حتماً اشتباه می کرد. دیگر نمی توانست فکر کند. همه را ارسال کرد. پرینت برگه های ارسال شده را هم گرفت. کلافه و خواب آلود بیرون آمد. این چند روز مدام در کابوس امتحانها بود. یا فرصت نداشت بخوابد، یا اگر می خوابید کابوس می دید.

همه اوراق را توی کیف کولی اش ریخت. پوشه های قراردادها را هم همینطور. بعداً توی خانه چک می کرد. اینجا بدون کولر دیگر دوام نمی آورد.

در دفتر را بست. قبل از این که به طرف خیابان بچرخد یک فکر مثل صاعقه از ذهنش گذشت. یک صفر اضافه گذاشته بود! قرارداد سالانه ی هفت ملیون تومانی را هفتاد ملیون نوشته بود. حتماً همین کار را کرده بود. باید به بابا نشان می داد و می پرسید که چه خاکی باید به سرش بریزد!

وحشتزده به پیشانی اش کوبید. اگر واقعاً این کار را کرده بود باید فاتحه ی تمام رویاهای این روزهایش را می خواند. تا خرخره زیر قرض می رفت. جواب مامان را چطور می داد؟

 

کامیار توی خیابان پیچید. با خودش گفت: تو دوباره پیچیدی تو این خیابون شلوغ؟

با دیدن خیابان خلوت متعجب سر کشید. دبیرستان تعطیل بود. تازه یاد تعطیلات تابستانی افتاد و نفس عمیقی کشید. تلفنش زنگ زد. نیم نگاهی به گوشی انداخت. مریم بود! بعد از مدتها تماس تصویری گرفته بود.

کنار زد تا راحت حرف بزند. خوشحال و ذوق زده سلام و علیک کرد. کمی حرف زدند. اینترنت هی قطع و وصل میشد. بالاخره هم بیشتر از ده دقیقه نشد که حرف بزنند. ولی همین هم غنیمت بود. کلی دلش باز شد.

گوشی را کنار گذاشت و یاد دختری با صدای رنگین افتاد. گفته بود دبیرستانی نیست. پس چکاره بود اینجا؟ سن و سالی نداشت.

نگاهش روی تابلوی کوچکی نشست. کنار یک در باریک که به بالاخانه ای منتهی میشد. "خدمات کامپیوتری باران"

هنوز داشت نگاهش می کرد که در باز شد و آن که منتظرش بود بیرون آمد. لبخند روی لبش نشست. بوقی زد. ولی دخترک توجهی نکرد. حواسش پرت بود انگار. به پیشانی اش کوبید. کلافه به نظر می رسید.

کامیار متفکرانه پیاده شد. صدا زد: هی سلام...

باز هم نشنید. ماشین را دور زد و جلو آمد. سرش را کج کرد. با لبخند و لحنی طنزآمیز گفت: سلام!

آوا سر برداشت. اخم داشت. با دیدن او آرام اخمش باز شد. غرق فکر سر تکان داد و گفت: سلام.

_: چطوری؟

آوا از او گذشت و زمزمه کرد: افتضاح.

کامیار نیم دور چرخید و گفت: وایسا. بذار برسونمت.

+: نمی خوام. خراب کردم. می خوام یه کم راه برم ببینم چه خاکی میشه به سرم بریزم.

_: تو این گرما پیاده بری میمیری. به فکر کردن نمی رسی.

آوا برگشت و گیج نگاهش کرد. آن چشمها و مژه ها حالش را خوب می کردند.

بی ربط پرسید: نمره چشمت چند بود؟

_: نمره چشمم؟!

+: گفتی پارسال عمل کردی. نگفتی؟

_: هان. چرا. یکیش چار یکیش سه ونیم.

+: بدون عینک نمی دیدی.

_: نه نمی دیدم. به خرابکاری تو مربوطه؟

+: نه فقط می خواستم چند لحظه بهش فکر نکنم.

_: سوار شو.

آوا مثل بره ای رام و مطیع به طرف ماشین رفت. در عقب را باز کرد و سوار شد. اشکهایش بی هوا روی گونه هایش غلتیدند.

کامیار سوار شد. داشت کمربند می بست که چشمش به او افتاد. با ناراحتی پرسید: آخه چکار کردی دختر؟ بگو چی شده بلکه شد یه کاری بکنیم.

آوا با صدای گرفته و خش دار پرسید: چی بگم؟ از کجاش بگم؟ گرفتاری مالیاتی چه ربطی به آقای شاعرپیشه داره؟

_: گرفتاری مالیاتی؟ جوجه تو رو چه به گرفتاری مالیاتی؟

+: همینو بگو! اصلاً هیکل من اندازه ی اظهارنامه ی مالیاتیه؟ میدن دست بچه. هی سفارش هی سفارش قیمتا رو به ریال بنویس. یه صفر اضافه گذاشتم دیگه.

گریه کنان ادامه داد: تازه وکالت نوشته که هر خرابکاری شد پای خودم باشه. الان چه جوری به بابا بگم چکار کردم؟ نرخ مالیات دستته؟ می دونی به جای هفت ملیون نوشتم هفتاد ملیون چقدر می خوره تو گوشم؟

کامیار کمربندش را باز کرد و کامل به عقب چرخید.

_: بده ببینم. اوراقشو داری؟

+: بلدی؟ اظهارنامه تا حالا پر کردی؟

کامیار لبخندی زد.

+: منو مسخره نکن. اینجوریم نگام نکن. من تا حالا پام به دارایی باز نشده. کارای اداری بلد نیستم. چکار باید بکنم؟

کامیار خندید و گفت: یه جوری میگی پام به دارایی باز نشده که انگار من که هرروز میرم اونجا خلافکارم. بده ببینم. قراردادشو داری؟ قرارداد دولتیه یا خصوصی؟

آوا دست به طرف کیفش برد تا اوراقش را در بیاورد. ولی دستش روی کیف ماند. متعجب پرسید: هرروز میری دارایی؟ چرا؟

کامیار غش غش خندید. گفت: یه بار یه نمایشنامه رادیویی میدم برام بخونی. خیلی بامزه میگی.

+: بهت گفتم منو مسخره نکن!

کامیار به زحمت خنده اش را جمع کرد و سرش را به تأیید تکان داد: باشه باشه. دیگه نمی خندم. ولی آخه خیلی بامزه بود. صدات قرمز شد آبی شد. هزار تا رنگ شد. واقعاً چرا من هرروز میرم اونجا؟

و دوباره فروخورده خندید.

آوا با لحنی خشک گفت: تو باید نقاش باشی نه کارمند دارایی.

_: نقاشیم می کشم. برای دل خودم. آخر شبا... ولی شغلم نمی تونه باشه. در آمدی نداره.

+: پس درست حدس زدم!

بعد کیفش را باز کرد. بین اوراق را جستجو کرد و پرسید: چه فرقی می کنه قراردادش دولتی باشه یا خصوصی؟

_: دولتی باشه اسنادش موجوده. راحتتر می تونی اثباتش کنی. البته یه کم جریمه بهت تعلق می گیره ولی قابل مقایسه با مالیات اصلی نیست.

آوا نفسی به راحتی کشید و پرسید: واقعاً؟

و در همان حال برگه ی اول اظهارنامه را به طرف او گرفت. بعد مشغول گشتن به دنبال قرارداد شد.

_: این اسم کیه؟ خودت یا صاحبکارت؟

آوا سر برداشت متعجب از صدای لرزان او پرسید: اسم کی؟ بالای صفحه؟ من گردن شکسته ام دیگه! صاحبکارم منیر الوانه. نوه عموی بابام میشه.

_: اسمت آوای الوانه؟ اون وقت من بهت میگم صدات رنگیه طوری نگام می کنی که انگار فضاییم.

آوا قرارداد را هم به طرف او گرفت و گفت: خب فضایی هستی دیگه. مردهای دور و بر من صداها رو به رنگها تشبیه نمی کنن.

کامیار با لبخند مشغول بررسی کاغذها شد و گفت: ولی قبول کن که اتفاق بامزه ایه. آوا الوان! خود خودتی!

+: چه اهمیتی داره اسمم چی باشه وقتی اینجوری خرابکاری کردم؟ حتی اگه چشمامم سورمه ای بود بازم فرقی نمی کرد.

کامیار سر برداشت و متعجب پرسید: سورمه ای؟ منظورت منم؟ من که چشمام آبیه. آبی پررنگ.

+: ما به آبی پررنگ میگیم سورمه ای!

کامیار دوباره چشم به کاغذها دوخت و گفت: من به آبی تیره میگم سورمه ای. همون که بر به سیاه میزنه. مال من پررنگه! رنگ آبیش زیاده.

آوا خندید و گفت: با رنگا بازی می کنی.

کامیار جدی گفت: با رنگا زندگی می کنم. این مشکلی نداره. فردا صبح یه ربع به هفت آماده باش میام دنبالت. با ممیزی مالیاتم رفیقم. بهش می سپرم که هرجوری هست مشکلتو حل کنه.

آوا با تردید کاغذها را به کیفش برگرداند و پرسید: واقعاً؟ اصلاً شغلت چیه؟

_: حسابدارم. اسمم کامیاره. کامیار بیهقی. اگه مشکل دیگه ای نداری راه بیفتم. بقیه اش درسته؟

+: فکر کنم درسته. صد بار از صبح خوندم. سرم داره سوت می کشه. حالا باز تو خونه چک می کنم.

کامیار سری تکان داد. آهی کشید و راه افتاد.


چشماش مثلاً این رنگیه

https://cdn.shopify.com/s/files/1/0230/8097/products/royal_blue_2.jpg?v=1448637396

خیلی سعی کردم عکس شبیه تری بذارم ولی لود نمی شدن. این چشماش ماته. چشمای کامیار زنده و حسابی پررنگه!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام


چند روزی از آن ماجرا گذشت. هم آوا مردی با چشمهای سورمه ای را فراموش کرد و هم کامیار دختری با صدای رنگین کمانی را از خاطر برد.

بعدازظهر بود. کار آوا کمی بیشتر از معمول طول کشیده بود. حسابی خسته و گرسنه بود. گرما هم که بیداد می کرد. آن هم وقتی که کولر خراب شده بود و منیرخانم فرصتی برای این که کسی را برای تعمیر بیاورد نداشت.

 

=: دیگه سفارش نکنم. برنامه های اداره آب منطقه ای رو به موقع تحویل بدی. همینطور برنامه های بانک. اظهار نامه ی مالیاتی رو هم پر می کنی. دیر نشه ها! نیفتیم تو هچل! به موقع می نویسی و ارسال می کنی. یادت که نرفته، پارسال دیدی چکار کردم. برنامه رو دانلود می کنی، فایلا پر می کنی و می فرستی. عدد و رقماشو اشتباه نکنی. به ریال می نویسی. جون خودت چند ملیون مالیات اضافه نکن تو پاچه ی من که همینم پول ندارم بدم. برات وکالت نامه ی رسمی هم گرفتم. اگه خدای نکرده اشتباهی چیزی شد خودت میری دارایی درستش می کنی. حواست هست؟

سر برداشت و نگاه خسته اش را به نوه عموی بابا دوخت که لطف کرده بود و اجازه داده بود که آوا برایش کار کند. کار که نبود. خرحمالی! آن حقوق مختصر و این کار سخت خیلی آزاردهنده به نظر می رسید. آوا فقط منتظر بود که درسش تمام بشود. آن وقت دیگر حتی یک دقیقه هم توی این بالاخانه ی کهنه و دلگیر نمیماند.

سفارشهایش تمامی نداشت انگار. آوا با خودکار توی دستش بازی می کرد و نصف حرفهایش را نمی شنید. از همه بدتر این اظهارنامه پر کردن بود. اگر خرابش می کرد بدبخت میشد. بالاخره دهان باز کرد و پرسید: اونجا مگه اینترنت نیست؟ نمیشه اظهار نامه رو خودتون پر کنین؟

=: تو کوه و کمر اینترنت کجا بوده؟ یه روز هست ده روز نیست. نمی تونم روش ریسک کنم. خودت پرش کن. وکالتنامه هم برات گرفتم. مُردم این چند روز بس که دویدم. دلم می خواد برم روستا فقط بخوابم.

آوا سری به تایید تکان داد و فکر کرد: منم خیلی دلم می خواد برم یه روستای ییلاقی و فقط بخوابم! ولی زندانی این شغل و فصل امتحانها شده ام!

در همین فکر و خیالات بود که بالاخره منیرخانم گفت: دیگه سفارش نمی کنم. حواست به همه چی باشه. خداحافظ.

سری به تایید تکان داد و زمزمه کرد: چشم. خداحافظ.

 

کامیار در ماشین را باز کرد و سوار شد. قبل از بستن کمربند گوشیش را چک کرد. مریم یک عکس از چشمهایش فرستاده بود. نوشته بود: ابروهام بالاخره درامد. داشتم خل میشدم بس خراب شده بودن. خدا رو شکر دوباره معمولی شدن.

خیلی توجهی به نوشته هایش نکرد. ابروهای مریم جزو دغدغه های روزمره اش نبودند. به چشمهایی چشم دوخت که خیلی دلتنگشان بود. لب به دندان گزید، بسم اللهی گفت و راه افتاد.

دوباره همان جای همیشگی توی ترافیک ماند. باز فراموش کرده بود که از خیابان موازی اش برود. اینجا هم که یک دبیرستان دخترانه بود و این ساعت که تعطیل میشد حسابی خیابان بند می آمد. یکی یکی سرویسهای دخترها توقف می کردند. یا پیاده هایشان می خواستند از خیابان رد بشوند و کلی معطلی داشت.

آرنجش را لب پنجره گذاشت و انگشتهایش را به چانه ی زبرش کشید. گوشی را برداشت و دوباره به چشمهای مریم نگاه کرد. یاد دخترکی افتاد که چند روز پیش همین جا یهو سوار ماشینش شده بود. برگشته بود که بگوید پیاده شود اما با دیدن چشمهایی شبیه به اینها ساکت شده بود. چقدر دلش می خواست الان هم در ماشین بی هوا باز بشود و این بار خود مریم باشد.

از جلوی دبیرستان رد شد. با دیدن یک بقالی کنار زد و پیاده شد. گرم بود. یک بطر آب معدنی خرید و بیرون آمد. جرعه ای نوشید و به گروه گروه دخترهایی که به پیاده رو می ریختند نگاه کرد.

یکی از آنها به طعنه گفت: آقاخوش تیپه به منم آب میدی؟

ابروهایش از تعجب بالا رفتند. دوره ی دبیرستان او دخترها اینقدر پررو نبودند. مگر چند سال گذشته بود؟

بقیه هم بعضاً نگاهی یا متلکی حواله اش می کردند و او هنوز ایستاده بود. خودش هم نمی دانست چرا.

با دیدن یک نفر لبخند روی لبش نشست. دخترک عصبانی بود. دستهایش را بند بندهای کولی اش کرده بود و با پا به سنگی لگد میزد. با وجود آن که سرش حسابی پایین بود و چشمش سنگ را دنبال می کرد بازهم عصبانیتش واضح بود.

کامیار با لبخند زمزمه کرد: حالا از چی دلخوری؟

هنوز ده قدمی با او فاصله داشت و طبعاً صدای او را هم نشنید. قدم به قدم پیش آمد. بالاخره خرده سنگش با کمی خاک روی شلوار قهوه ای کامیار نشست.

سر برداشت. کامیار با لبخند پرسید: سلام. چرا می زنی؟

آوا چند لحظه متعجب نگاهش کرد. انتظار نداشت او را اینجا ببیند. او را با این چشمهای تماشایی که نگاه گرفتن از آنها سخت بود. هرطور بود نگاه چسبناکش را کند و سر به زیر انداخت. با دیدن شلوار خاکی او گفت: سلام معذرت می خوام که شلوارتونو خاکی کردم.

_: من یه وقتی تو بودم. چرا شدم شما؟

+: نسبتی باهم نداریم که بگم تو. بازم معذرت می خوام که اون روز باهاتون دعوا کردم.

کامیار بطری خالی آب را توی سطل انداخت و گفت: من چیزی یادم نمیاد. امروزم اشتباهی انداختم تو این خیابون دوباره گیر ترافیک دبیرستان افتادم. راستی تو چرا لباس فرم تنت نیست؟

آوا پوزخندی زد و گفت: چون دبیرستانی نیستم. با اجازتون.

_: صبر کن. ماشین من همینجاست. گرما این همه راه کجا می خوای بری؟

+: مزاحمتون نمیشم.

_: مزاحم چیه؟ گفتم که مسیرم همون طرفه. چه بیای چه نه، از جلوی کوچه تون رد میشم.

+: یه نفر... چند روز پیش بهم سفارش کرد که سوار ماشین غریبه ها نشم.

جمله اش تمام نشده خنده اش گرفت. سر برداشت و خنده را در چشمهای سورمه ای مرد مقابلش هم دید. به حد مرگ خجالت کشید و دوباره سر به زیر انداخت. با عجله دور شد.

کامیار خندید و سر تکان داد. به طرف ماشینش رفت و سوار شد. چند قدم بعد پشت چراغ قرمز چهارراه دوباره توقف کرد.

آوا با خودش درگیر بود. درست نبود که سوار ماشین غریبه ها بشود. اصلاً با این مرد که نسبتی نداشت. بدتر آن که اگر سوار میشد مرد جوان چه فکری درباره اش می کرد؟ حالا خودش هرچقدر پررو بود و سر راهش مانده بود بماند. مرد بود و کسی خرده نمی گرفت.

لگد محکمی به یک قوطی خالی زد. افکارش ادامه داشتند. شلوارش را هم خاکی کرده بود. مثل جلوی کفشهای کالج خودش که چیزی از رنگ سبزش دیده نمیشد بس که خاک داشت.

باید توی خیابان کناری می پیچید و کمی پایین می رفت تا به ایستگاه اتوبوس می رسید. بعد منتظر می ماند تا اتوبوس بیاید و تازه تا در خانه که نمی رفت. بازهم کلی پیاده روی داشت. هرروز که نمی توانست آژانس بگیرد. آن روز هم قرار بود برای خانه خرید کند و پولهای مامان توی جیبش بود که قصد داشت ولخرجی کند. البته اشتباهش باعث شد که باز هم پول آژانس ندهد.

یاد کولر خنک ماشین مرد چشم سورمه ای افتاد. هعی... گرم بود. ماشین آنجا پشت چراغ قرمز مانده بود و هنوز هفده ثانیه وقت داشت تا چراغ سبز بشود.

پاهایش دیگر از او فرمان نمی بردند. به خیابان زد. از یک پیکان رد شد و در عقب پژوی نقره ای را باز کرد.

راننده انگار منتظرش بود که با لبخند نگاهش کرد و گفت: درو ببند الان سبز میشه.

در را بست و نفس عمیقی از خنکای کولر گرفت. کاغذها را کمی عقب زد و خجالت زده گفت: ببخشید که باز مزاحم شدم.

_: الان دقیقاً چه زحمتی ایجاد کردی؟ بگو منم روشن شم.

تلخ خندید و زمزمه کرد: بهرحال...

سرش را عقب برد و چشمهایش را بست. فردا امتحان داشت و صاحبکار عزیز به ییلاق رفته بود و او را با دنیایی کار به حال خود گذاشته بود. آخر الان وقت ییلاق رفتن بود؟

نفس عمیقی کشید و چشم باز کرد. دقیقاً الان وقت ییلاق رفتن بود. همین الان که گرما بیداد می کرد و کار حسابی سنگین بود. چه راهی بهتر از فرار به یک منطقه ی خوش آب و هوا؟!

پشت چراغ قرمز بعدی کامیار گوشیش را روشن کرد. عکس چشمهای مریم را باز کرد و در حالی که گوشی را عقب می گرفت گفت: یه ساعت پیش عکس چشماشو فرستاده. در واقع منظورش ابروهاش بود که نمی دونم چطور شده، فکر می کنه من از این چیزا سر در میارم.

آوا گوشی را گرفت و لبخند زد. راست می گفت. شبیه بودند. ولی نگاه مریم جسورتر بود. آوا فکر کرد: اگر من اینقدر جسور بودم الان استرالیا نه... ولی حداقل سر یک کار بهتر بودم و اینطوری از وضعیتم حرص نمی خوردم.

چشمهایش آرایش نداشت. مثل آوا بادامی با مژه های کم پشت و بیحالت بود.

_: شبیه نیست؟

گوشی را به طرف جلو گرفت و گفت: چرا شبیهه. چرا به شما شبیه نیست؟ مگه دوقلو نیستین؟

_: چرا هستیم ولی شباهت دوقلوهای دو جنس مثل شباهت بقیه ی خواهر برادرایه.

آوا بدون فکر گفت: ولی نامردیه. همیشه خوشگلیا می رسه به پسرا.

ناگهان متوجه شد که چه گفته است و محکم توی دهان خودش کوبید.

کامیار از گوشه ی چشم دست او را که محکم دهانش را می فشرد و نگاه وحشتزده اش را دید. غش غش خندید و پرسید: کجای من کچل خوشگله که حق خواهرمو خوردم؟

کچل؟! آوا تا حالا به موهای کم پشت او دقت نکرده بود. موهایش اینقدر کوتاه بودند که کم مویی روی سرش بیشتر به چشم می آمد. اما سر گرد و خوش ترکیبش مخصوصاً با آن چشمها و مژه های جذّاب، کم مویی را کامل پوشش میداد.

_: هوم؟ همین که چشم آدم رنگی باشه دیگه خوشگله؟

آوا اما اینقدر شرمنده بود که جوابش را نداد. سر به زیر انداخت. دلش می خواست بگوید: فقط چشم رنگی نیست. این آبی تیره ی خاص با این مژه های ردیف و پررنگ....

چون سکوتش طولانی شد، کامیار پرسید: اینقدر خجالت داشت؟ نداشت. چرا ما از همه چی یه برداشت دیگه می کنیم؟ چرا نمیشه خیلی معمولی به یکی بگی صداش قشنگه یا... هرچی. چی میشه مگه؟ چرا همیشه دنبال منظور می گردیم؟ نمیشه منظور تو فقط شوخی با وضع موجود باشه؟ من حتی نمی خوام به خود بگیرم و فکر کنم که واقعاً چشمام قشنگه.

آوا با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: ولی هست. مژه ها...

نتوانست ادامه بدهد. نمیشد! حجب و حیایش را چه می کرد؟

کامیار تلخ خندید و گفت: مریمم همیشه سر مژه هام حرص می خورد. ولی خودم خوشحال نبودم. همش گیر می کرد به شیشه های عینک اذیت می کرد. پارسال چشمامو عمل کردم. از شر عینک خلاص شدم شکر خدا.

+: مریم... خواهرته؟

هر دو فهمیدند که دوباره دوم شخص شد و هر دو در سکوت نشنیده اش گرفتند.

_: ها... دختره ی چیز! پا نمیشه یه سر بیاد اینجا. حالا نمیشد یه راه نزدیکتر برن؟ حتماً باید می رفتن اون سر دنیا؟ از بچگیش همینجوری بود. سر تق و مستقل. همه اش دلش می خواست تنها باشه که هیشکی بهش دستور نده. الان دیگه راحته. هر دانشگاهی بخواد میره. هر جایی دوست داره کار می کنه. هروقتم عشقش کشید میره تعطیلات...

لبش را گاز گرفت. دوباره نه... اشکهایش نباید جاری می شدند. خیلی دخترانه بود!

آوا اما بغضش را حس کرد. حتی یواشکی سر کشید و تر شدن مژه های خوشگلش را هم دید. با لحنی حاکی از همدردی گفت: خوش بحالش که اینقدر دوسش دارین. ولی کاش... کاش اینقدر دلتنگش نبودین و میذاشتین خوشیاش به دلش بچسبه. حتماً برای اونم سفر به اینجا یه عالمه خرج داره. و الا دشمنی که نداره که نیاد. مگه میشه دلش اینجا نباشه؟

چقدر صدای این دختر قشنگ بود. مخصوصاً وقتی که اینقدر نرم و دوست داشتنی حرف میزد. دلش می خواست این راه ساعتها ادامه داشت و دخترک بی وقفه حرف میزد برایش. اما ادامه نداشت. به ناچار توی کوچه پیچید، جلوی در بنفش ایستاد و گفت: راست میگی. تو نمی خوای گویندگی رو امتحان کنی؟ صدات خیلی رنگیه.

آوا  متعجب پرسید: رنگی؟

خندید و ادامه داد: مگه جسم داره که رنگی باشه؟

کامیار چشم بست تا بهتر بشنود. گفت: من دوست دارم حسهام رو به رنگها تشبیه کنم. ولی صدای تو یه رنگ نیست. هزار تا رنگ داره و همشون قشنگن.

چشم باز کرد و با لبخند گفت: برو بسلامت.

آوا گیج و ناباور زمزمه کرد: ولی یه رنگ نبودن همیشه هم خوب نیست.

کامیار خندان گفت: رنگ داریم تا رنگ. پیاده شو کار دارم. باید برم جایی.

آوا با عجله پیاده شد و گفت: راهتونو دور کردم. ببخشید. نباید سوار میشدم. من...

_: راه من دور نشد. مطمئن باش. خداحافظ.

آوا خداحافظی کرد و در را بست. به دیوار پشت سرش تکیه داد و صبر کرد ماشینش از توی کوچه بیرون برود. امروز پر از حسهای عجیب غریب بود. این مرد چه می گفت؟ از جانش چه می خواست؟ صدای رنگی؟ یعنی چی؟ این چه وضعش بود؟ مردانی که او می شناخت سبز و آبی را هم به زحمت از هم تشخیص می دادند چه برسد به رنگهای صدا! اصلاً مگر صدا رنگ داشت؟

گوشیش را در آورد. ضبط صوتش را به کار انداخت و میکروفون را جلوی دهانش گرفت: امتحان می کنیم... یک دو سه... به نام خداوند جان آفرین... حکیم سخن در زبان آفرین.

مامان در را باز کرد و گفت: عروس میاری؟ چرا نمیای تو؟

گوشی را قطع کرد و گفت: سلام. دارم میام.

=: سلام. بیا تو... بیا باباتم الان رسیده. زودتر دست و روتو بشور بیا سر سفره.

چند لحظه بعد سر سفره ی سه نفره شان نشست. خواهر داشتن چه شکلی بود؟ آن هم یک خواهر دوقلو. حتماً دلچسب بود. برادر داشتن چطور؟ برادری با چشمها و احساسات رنگی. حتماً قشنگ بود. چقدر خوش می گذشت اگر بود...



شاعر می فرماید:
چشمش به میان صف مژگان
چون شه به صف سپاه باشد


حکایت جوان چشم سورمه ای ماست. البته نه دقیقاً حکایت او. این شعر رو یک شاعر عزیز که خدایشان بیامرزد وقتی من دو ماهه بودم برای من سرودن. روحشون شاد

البته آخر شعرم فرمودن "باور تو مکن. مزاح باشد" 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
عیدتون مبارک. لبتون خندون. دلتون خوش
طاعات و عباداتتون مقبول درگاه الهی باشه
امیدوارم از قصه ی جدید هم خوشتون بیاد



آوای الوان

 

آوا کلافه از گرما به خیابان شلوغ نگاه کرد و دوباره شماره ی آژانس را گرفت. تلفنچی گفت: فرستادم خانم. یه پژوی نقره ای.

چراغ سر چهارراه قرمز شده بود و ماشینها تا جلوی پای آوا توقف کردند. با دیدن یک پژوی نقره ای جلوی پایش خوشحال شد. در ماشین را باز کرد و قبل از آن که سوار شود کاغذهایی را که تمام نیمکت عقب را پر کرده بودند، عقب زد. نشست و تند در را بست. سلام کرد و نگاهی به ساعتش انداخت. دقیقاً چهل و پنج دقیقه منتظر تاکسی مانده بود.

کامیار برگشت و عقب را نگاه کرد. سلامش را با تعجب پاسخ گفت. نگاهشان برای یک لحظه درهم گره خورد و بعد با بوق ماشینهای پشت سر راننده رو گرداند. مجبور شد به راهش ادامه بدهد.

آوا هم به تندی نشانی خانه شان را گفت و با یک کتاب نازک مشغول بادزدن خودش شد. از گوشه ی چشم حواسش به راننده هم بود. امیدوار بود آدم امینی باشد.

خسته و گرمازده پرسید: چرا اینقدر طول کشید؟ سه ربع ساعته دم در وایسادم. داشتم از گرما تلف می شدم.

کامیار نگاهی به ماشینی که راهش را سد کرده بود انداخت و سعی کرد راه دیگری بیابد. ماشین پشت سری بوق زد و به راه بسته اعتراض کرد.

آوا گردن کشید و سعی کرد از باد کولر که بیشتر صندلیهای جلوی ماشین را در بر می گرفت، بهره ای ببرد.

کامیار بعد از کمی تلاش توی خط خودش قرار گرفت و توانست به وضعیت قابل کنترلی برسد. بالاخره نفس عمیقی کشید و با لحن معنی داری پرسید: منتظر من بودین؟

آوا گیج شد. اخمی کرد و پرسید: مگه شما از آژانس پرستو نیستین؟

کامیار فروخورده خندید. برگشت و نیم نگاهی به او انداخت. گفت: نخیر نیستم. شما آرم آژانس رو ماشین من دیدی که سوار شدی؟

+: چی داری میگی آقا؟ بزن کنار پیاده شم.

_: راه باریک و خیابون شلوغه. الان به هیچ وجه نمی تونم بزنم کنار. وانگهی مقصدتم به من نزدیکه. می تونم برسونمت.

+: یعنی چی آقا؟ می خوام پیاده شم.

_: منم حرفی ندارم که پیاده شی. ولی الان نمی تونم توقف کنم. یه نگاه به دور و برت بنداز؛ کجا وایسم؟ راه بند میاد.

+: من زود پیاده میشم.

_: نقل دیر و زودش نیست. تصادف می کنیم. بعد از اون می خوای بری سه ربع ساعت دیگه منتظر آژانس بعدی وایسی؟ خب دارم همون طرف میرم. می برمت.

+: چه جوری اعتماد کنم؟

_: اعتماد نکن. اگه می تونی پیاده شو. در قفل نیست.

+: منو مسخره می کنی؟

_: مسخره نکردم. میگم اگه راهی داری برو.

+: بپیچ تو این کوچه میرم.

_: یک طرفه است. حتی اگه راهم داشت دیر گفتی. نمی تونستم بپیچم.

+: از جون من چی می خوای؟

کامیار خندان گفت: تو پریدی تو ماشین، من از جونت چی می خوام؟!

پشت چراغ قرمز توقف کرد. آوا آهی کشید. تازه خنک شده بود. باید دوباره پیاده میشد و معلوم نبود تا کی منتظر ماشین بعدی میماند.

کامیار به چراغ راهنمایی چشم دوخت و گفت: دو ثانیه وقت داری... تموم شد.

و راه افتاد.

آوا حرفش را مزه مزه کرد. با تردید پرسید: واقعاً مسیرتون همون طرفه؟

ولی زنگ گوشی کامیار مانع جوابش به او شد. دکمه گوشی کوچک بلوتوثش را زد و گفت: بله؟ سلام... بله. میوه؟ چی بخرم؟ چشم. چشم ماستم می خرم.

شمرده و با تاکید گفت: یک هندوونه ی خوب می خرم که دردونتون میل کنن. چشم.

خندید و خداحافظی کرد.

آوا به پیشانی اش کوبید و گفت: هندونه!

کامیار برگشت و پرسید: چیه تو هم هندونه می خوای؟

+: مامان گفت بخرم از بس حیرون تاکسی شدم پاک یادم رفت.

کامیار با لحنی اطمینان بخش گفت: می خریم.

جلوی یک میوه فروشی پارک کرد و پیاده شدند. یک بقالی هم کنارش بود. خریدهایشان را کردند. کامیار صندوق عقب را باز کرد. لپ تاپش را کنار زد و یکی یکی کیسه ها را جا داد. آوا هی سر می کشید و خریدهای خودش را جدا می گذاشت.

_: چقدر تو دست و پایی. خیلی خب. جدا میذارمشون. نمی خوام میوه هاتو بخورم که.

آوا خجالت زده عقب کشید و گفت: ببخشید.

کامیار نگاهش کرد و برای بار هزارم فکر کرد: چقدر چشماش شبیه مریمه. کاش اینقدر سرشو پایین نمینداخت!

راه افتادند. کمی بعد به خیابانی که آوا در آن زندگی می کرد رسیدند.

+: تو کوچه نرین. مسیرتون دور میشه. همینجاها نگه دارین. پیاده میشم.

کامیار با تفریح گوش داد. صدایش هیچ ربطی به صدای شاد و کمی خشن مریم نداشت. این صدا خیلی نرم بود. خیلی لطیف و هزار رنگ... انگار...

بر افکارش افسار زد و توی کوچه ی شماره سیزده پیچید. گفت: با این همه بار کجا می خوای بری؟ تا اینجا که امدیم. دو قدم راه برای ماشین فرقی نمی کنه.

+: خیلی ممنون. ببخشید. جلوی اون در گاراژی بنفش کمرنگ وایسین.

کامیار توقف کرد.

آوا با خجالت گفت: حداقل بذارین به اندازه ی آژانس باهاتون حساب کنم. خیلی مزاحمتون شدم.

کامیار دست روی پشتی صندلی گذاشت و به عقب برگشت. با لحنی برادرانه گفت: پول نمی خوام. فقط یه قولی بهم بده. دیگه هیچوقت هرگز سوار ماشین یه غریبه نشو. حتی از آژانسی که نمی شناسی هم ماشین نگیر. تو این دور و زمونه به هیچ کس اعتماد نکن.

آوا سر به زیر انداخت و خجالت زده گفت: ببخشید.

کامیار خنده اش را فرو خورد. گوشیش را روشن کرد. عکس صفحه اش را نشان او داد و گفت: چشمات شبیه خواهرمه. دلم براش تنگ شده. اگه این نبود همون اول راه پیاده ات کرده بودم.

آوا به عکس نگاه کرد و با ترس و تردید پرسید: خواهر کوچیکتونه؟ مگه کجاست؟

کامیار با لبخند به عکس نگاه کرد و گفت: خودش میگه بزرگتره. دوقلوییم. شوهر که کرد رفت استرالیا. هشت ساله ندیدمش.

+: با اینترنت حتماً دیدین.

_: عکس و فیلم خیلی جبران حضور رو نمی کنه.

صدایش خش پیدا کرد. در ماشین را باز کرد و تند پیاده شد. صندوق عقب را باز کرد و بغض نیامده را فرو داد.

آوا هم پیاده شد. دلش گرفته بود. این مرد جوان خیلی احساساتی به نظر می رسید. مردهای دور و برش احساساتی نبودند. حداقل رسمشان نبود که با یادآوری عزیزانشان بغض کنند یا عکسشان را صفحه ی اول گوشی بگذارند. اصلاً مردهای دور و برش هیچکدام چشمهای سورمه ای و مژه هایی به این قشنگی نداشتند که تر بشوند و انگار که ریمل خورده اند صد برابر جذّابتر بشوند!

پیاده شد. نگاه بازیگوشش سر کشید تا دوباره آن مژه ها را ببیند. همان موقع کامیار با چند تا کیسه میوه توی دستهایش سر بلند کرد و نگاهشان باهم تلاقی کرد.

آوا دستپاچه شد و گفت: زحمت نکشین. خودم میارمشون.

کامیار لبخندی زد و کیسه ها را تا جلوی در خانه آورد. خم شد و آنها را پشت در گذاشت.

آوا خجالت زده تند تند گفت: وای ببخشید خودم میاوردمشون. خیلی زحمتتون شد. اینجوری خیلی بد شد. من نمی خواستم اینطوری بشه.

کامیار با مکث و آرام چرخید. صدای این دخترک عجیب نرم و دلنشین بود. حرف که میزد توی دلش پروانه های رنگی پرواز می کردند. باید به او می گفت؟ نمیشد که گفت.

به لبخندی اکتفا کرد و گفت: کاری نکردم. گفتم که مسیرم همین طرف بود. خونمون چهارراه بعدیه. بهرحال از اینجا رد می شدم. خداحافظ.

آوا با شرمندگی نگاهش کرد. آخرین کیسه ی خریدش را هم برداشت و در صندوق عقب را بست.

+: خیلی خیلی ممنونم. لطف کردین. خداحافظ.

کلید را توی قفل چرخاند. کامیار هم سوار شد و با باز شدن در خانه ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

وارد شد. مامان خسته و عصبانی به استقبالش آمد و پرسید: کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟

سر به زیر و غرق فکر گفت: تاکسی نبود. با شخصی امدم.

مامان چشم گرد کرد و وحشتزده پرسید: با شخصی امدی؟ چند بار بهت بگم سوار ماشین غریبه نشو. این چه کاریه؟ خیلی خطرناکه دختر. اگه برداشته بود برده بودت چه خاکی به سرم می کردم؟ می شنوی چی میگم؟

آوا بدون عکس العملی کیسه های خرید را به آشپزخانه برد و آرام گفت: می دونم. خدا رو شکر آدم بدی نبود.

مامان اما ول نمی کرد. یک نفس دعوا می کرد و آوا هنوز درگیر چشمهای سورمه ای مردی بود که بی هوا سوار ماشینش شده بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 31 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوست جونام
یواشکی هم یهویی تموم شد. البته خیلی سعی کردم خیلی یهویی نباشه ولی واقعاً از اینجا به بعد دیگه گره ای نمونده بود براش که ادامه بدم. ممنونم که همراهم بودین. خوشحالم که دوستش داشتین
ان شاءالله خیلی زود با قصه ی بعدیم برمی گردم. طبق معمول اصلاً نمی دونم چیه. اگر الهام جان یهو هوس سفر به جزایر قناری به سرش نزنه از ته ذهنم پیداش می کنم و زود می نویسم


یواشکی هایم تمام شده است. از رادین هیچ چیز را نمی توانم پنهان کنم. از ریز و درشت مشکلاتم که خبر دارد، چیزی غیر از این هم باشد باز هم نمی شود. چهار ماه از عقدمان گذشته است. دلم می خواهد یک تولد سورپریزی برایش بگیریم. کلی با سوسن برنامه می ریزیم.

توی فیزیوتراپی هستم که مجید زنگ می زند که مثلاً روز تولد رادین او را بیرون بکشاند تا سورپریزش کنیم. اما او نگاهی به من می اندازد و می گوید: پنجشنبه؟ نه تولدمه. می خوام با نیل تنها باشم... اصرار نکن مجید.

سرم را پایین می اندازم و خودم را با کاغذهای روی میز سرگرم می کنم. رادین جلو می آید. چانه ام را بالا می گیرد و توی چشمهای گریزانم دقیق می شود. متفکرانه می پرسد: ببینم نکنه زیر سر توئه؟... هان؟ نه با نیلم. نیل؟

نگاهم لحظه ای به نگاهش گره می خورد. خنده ام می گیرد. او هم می خندد و به مجید می گوید: باشه. هرجا بخوای میام و سعی می کنم بعدش حسابی سورپریز بشم!

 

 

پایان

کمی قبل از نیمه شب

چهارشنبه 31 خرداد 96





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
خدا بی نتی نیاره تو این دور و زمونه! نت گوشیم پاک خراب شده. نه دیتا وصل میشه نه ویفی! فقط با لپ تاپ اونم هی از اهل خونه یه قلپ اینترنت بگیرم یه دقه بیام نت. دیگه این حرفا... از صبح یه کمی نوشتم گفتم الان تا یه ذره نت قرضی دارم زود بفرستمش تا ان شاءالله مال خودم درست بشه. 
خلاصه این که معذرت می خوام که بدقول شدم و دیروز پریروز قسمت بعدی نرسید. دعا کنین این درست بشه زود به زود بیام. 


جلوی در گاراژ خانه شان می پیچد. گیج و منگ به روبرو خیره شده ام. پیاده می شود. در را باز می کند. با کمی رفت و برگشت ماشینم را کنار ماشین پدرش جا می دهد.

_: جا داری در رو باز کنی پیاده شی؟ در نخوره به دیوار.

در را به دیوار می زنم و با صدایی گرفته می گویم: نگران خط افتادن پورشه ام نیستم. این نشد یکی دیگه.

غش غش می خندد و می گوید: نیل تو عالی هستی.

و پیاده می شود. من هم پیاده می شوم و به این فکر می کنم که کجای شوخی بیمزه ام اینقدر خنده دار بود؟

از کنار ماشین رد می شود و جلوی پله ی حیاط منتظرش میمانم. در را می بندد و جلو می آید. دست سرد و خیس از اضطرابم را توی دستش می گیرد و بوسه ی صداداری روی گونه ام می نشاند. دست آزادم را روی گونه ام می گذارم و وحشتزده به خانه نگاه می کنم.

خوشحال می خندد و می گوید: با سلاح گرم منتظرمون نیستن. مطمئن باش. ما اصلاً تو خونمون تفنگ نداریم. مگه از همسایه ها قرض کرده باشن.

در باز می شود و خانم کاربخش می پرسد: نمی خواین بیاین تو؟

دستم را رها می کند. خوشحال به طرف مادرش می رود و می گوید: سلام بر ملکه ی بزرگ.

رویش را می بوسد. مادرش طوری که انگار مگسی را بپراند او را پس می زند و می گوید: خبه خبه... برو تو. من با این چیزا خر نمیشم. بهتره یه توضیح درست و حسابی داشته باشی.

مادرش است. خودشیرینی اش را خوب می شناسد. به قول خودش خر نمی شود؛ اما دلیل نمی شود که لبخندی ته نگاه خشمگینش هم ننشیند. برق نگاهش را زیر نور چراغ کوچک بالای درگاه می بینم و لبخند خسته ای می زنم. هنوز نگرانم.

رادین را رد می کند و به من نگاه می کند. می گویم: سلام.

با غضبی فرو خورده می گوید: سلام. بیا تو.

سری تکان می دهم و زمزمه می کنم: چشم.

از توی درگاه عقب می رود و اجازه می دهد وارد شوم. در را آرام پشت سرم می بندم. رادین کفشهایش را کنار می گذارد. برمی گردد و مردانه دست روی شانه ی مادرش می گذارد و می گوید: بفرمایین خواهش می کنم. من در خدمتتونم. ببخشید که دیر شد.

زرین هم جلو می آید. خنده اش گرفته است و انگار می ترسد که بخندد و باعث غضب مادرش بشود. با این حال با نیش باز می گوید: سلام داداش.

نیشگونی از گونه اش می گیرد و با خوشرویی می گوید: سلام شرور. تو هم بیدار موندی منو بازخواست کنی؟

زرین می خندد و می گوید: نه بابا نشستم شو تماشا کنم. ببینم رادین برنده میشه یا مامانم.

رادین می خندد و مادرش با تشر اسم زرین را می برد. زرین هم از ترس پشت رادین پناه می گیرد تا مادرش رد شود.

بعد جلو می آید. دست دور گردن من می اندازد و صورتم را می بوسد. رادین قدمی عقب می آید. بلند می گوید: مامان من یه سری اسناد از تو اتاقم میارم الان میام خدمتتون.

بعد دست روی شانه ی زرین می گذارد و زمزمه می کند: حواست به نیل باشه. تنها نمونه.

دست زرین هنوز دور گردنم است. متعجب می گوید: هست. خیالت راحت.

به من نگاه می کند و شانه بالا می اندازد. با صدایی شاد می پرسد: شال و مانتوتو کجا میذاری؟ میشه دم در آویزون کنی یا بذاری تو اتاق رادین یا بذاری تو اتاق من.

پدرش به استقبالم می آید. فرصت جواب نمی ماند. صورتم را می بوسد و با خوشرویی می گوید: خوش اومدی دخترم. ببخشید نصف شبی زابراه شدی.

دلم برای پدرم تنگ می شود. بغض می کنم و نمی توانم جواب بدهم. فقط سری تکان می دهم و زمزمه می کنم: شما ببخشید.

سیمین هم جلو می آید. موضعش را نمی دانم. انگار خودش هم نمی داند که با چند قدم فاصله سلام می کند و سر تکان می دهد. عصبانی نیست.

پدرش با مهربانی می گوید: لباستو بذار تو اتاق رادین بیا. یا اگه خسته ای همونجا بمون استراحت کن. اونی که باید جواب بده رادینه نه تو.

از لطفش بیشتر بغض می کنم و به زحمت می گویم: ممنونم که بهم اعتماد دارین.

لبخندی پر مهر می زند. در آغوشم می گیرد. سرم را روی شانه اش می گذارد و در حالی که نوازش می کند می گوید: عزیزم.... چرا به دخترم اعتماد نداشته باشم؟

لبریز از پدرانه های نابش می شوم. در ذهنم دنبال آخرین باری که در آغوش پدرم بوده ام می گردم و به خاطر نمی آورم. خیلی گذشته است و انگار از همه بیشتر دلتنگ این چند لحظه هستم.

رادین از اتاقش بیرون می آید و با کمی ترس و تعجب می پرسد: چی شده؟

پدرش رهایم می کند و آرام می گوید: ترسیده.

رادین اوراق توی دستش را به یک دست می دهد. دست آزادش را دور شانه ام می اندازد و فشار گرمی می دهد. با لبخند می گوید: شجاع باش قهرمان.

و بی تعارف گونه ام محکم می بوسد. جلوی پدرش کلی خجالت می کشم و به اتاقش می گریزم. طوری که پدر و پسر بلند می خندند.

در اتاقش باز است. در هال هم همینطور. صدای گرم و آرامش را می شنوم که اسناد را با ذکر تاریخ نشان مادرش می دهد و تعریف می کند که چه اتفاقی افتاده است.

مادرش آرام شده است. با این حال سرزنش وار می گوید که هنوز هم می توانست خودش برایش وام بگیرد یا قرض بدهد. دلیلی نداشت که رادین سر خود اقدام کند.

مانتو و شالم را در می آورم و روی پشتی صندلی میز تحریر رادین می گذارم. با پاهایی لرزان پیش می روم. اصلاً نمی دانم حضورم کنارشان درست است یا نه.

رادین می گوید: می خواستم روی پای خودم وایسم. تا کی باید به شما تکیه می کردم؟ بیست و هفت سالمه. بچه که نیستم.

دست مرا که تازه به هال رسیده ام را می گیرد و با کمی زحمت کنار خودش روی مبل بزرگ راحتی یک نفره جا می دهد. از این که بیخش نشسته ام خجالت می کشم و سر به زیر می اندازم.

مادرش اسناد را زیر و رو می کند و با صدایی که دیگر عصبانی نیست می گوید: ولی دلیل نداشت خودت و یه آدم دیگه رو بدبخت کنی.

رادین نگاهی به من می اندازد و با طنز معمول صدایش می گوید: فکر نمی کنم نیل بدبخت شده باشه. منم که خوشبختم.

از این که حالش دوباره عادی شده است دلم قرص می شود و سر به زیر لبخند می زنم. لبخندم را می بیند. او هم می خندد. دستش دور شانه هایم است. مرا به خود می فشارد.

=: هیچ مادری بد بچه شو نمی خواد. مبارکتون باشه ولی ریسک بزرگی کردی.

_: خیلی ریسک نکردم. نیل رو می شناختم، شما هم تأییدش کرده بودین.

توپ را توی زمین مادرش پاس می دهد. سرم را بیشتر توی یقه ام فرو می برم و سعی می کنم خنده ام را نبینند. به زحمت جمعش می کنم.

مادرش آهی می کشد و می گوید: در این که نیلوفر دختر خوبیه شکی نیست. ولی کاش به ما هم می گفتی.

رادین یک باره از جا برمی خیزد. احساس می کنم بالای درّه رها شده ام و الان سقوط می کنم. به زحمت خودم را جمع و جور می کنم.

رادین خم می شود و مدارکش را از جلوی مادرش جمع می کند. در همان حال می گوید: فرصتش از دست می رفت. نه به نیل می رسیدم نه به وام.

مادرش هم از جا برمی خیزد. آهی می کشد و می گوید: باشه. بسلامتی. پیر بشین به پای هم.

رمق از پاهایم رفته است. نمی توانم بلند بشوم.

مادرش می گوید: یه دست رختخواب از تو انبار بردار ببر تو اتاقت. گیج بازی هم نکنی صاف بری تو تختت مهمونتو یادت بره. اول از راحتیش و جای خوابش مطمئن شو.

رادین بلند می خندد و می گوید: مامان... شناسنامه ی من هنوز اینجاست. یادآوری می کنم که بیست و هفت سالمه. نیل هم مهمون نیست. زن منه. تو تختم می خوابه. نگرانش نباشین.

همه می خندند اما خانم کاربخش سری از روی تأسف تکان می دهد و می گوید: نود سالتم که بشه باید اینا رو بهت یادآوری کنن چون معلوم نیست حواست کجایه. شامم اگه نخوردین همه چی تو یخچال هست. میوه هم هست.

رادین خندان چشم بلند بالایی می گوید و تشکر می کند. همگی شب بخیر می گویند و هرکسی پی کار خودش می رود.

در آخرین لحظه سیمین جلو می آید. صورتم را می بوسد و می گوید: خوش اومدی عزیزم. خدا کنه اینجا بهت خوش بگذره و خوشبخت باشین. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 27 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماهتون

انگار یواشکی ها تموم نشده. از نظرات پر از لطف و مهربونیتون متشکرم

فعلاً مامان نیل رو داشته باشین، خانم کاربخش بمونه برای فردا پس فردا ان شاءالله. الان دیگه وقت ندارم بنویسم.

خوووب باشین. دوستتون دارم


امشب شب بیست و سومه. به یادتون هستم. منو یادتون نره



از روی شانه ی رادین به چراغهای شهر نگاه می کنم. می پرسد: تو هیچی نمی خوری؟

چانه ام را به شانه اش می زنم. گردنش را می بوسم و می گویم: نه. تو بخور.

با لحنی پر از شوخی می گوید: یه چی بخور قوی شی. الان حامله نیستی. ولی بالاخره که همه چی اینجوری نمیمونه. یه روز دختر منم به دنیا میاد. راستی می خوای اسمشو چی بذاری؟

+: اسم نیوشا رو خیلی دوست دارم. اول دبستان یه همکلاسی داشتم اسمش نیوشا بود. چشماشم آبی بود. خیلی بهش حسودیم میشد. به نظرم از اون خوشبختتر وجود نداشت. هم اسمش قشنگ بود هم چشماش!

رادین از ته دل می خندد. می گوید: اسمش مشکلی نداره ولی چشم آبی شرمنده تم. تو خانواده ی ما که وجود نداشته، تو خانواده ی شما هم ندیدم. مگه براش لنز بخرم.

+: من خنده های تو رو با هیچ چشم آبی ای عوض نمی کنم.

خنده اش ته می کشد. با لحن مضحکی می گوید: متشکرم. داشتم نگران می شدم که عوضم کنی.

روی پایش می زنم و بین خنده می نالم: مسخره! همینم مونده که به خاطر چشم آبی ولت کنم. نه جونم. تا ابد بیخ ریشت هستم.

گوشیش زنگ می زند. نگاهی به صفحه ی آن می اندازد. دستش را دور شانه ی من محکم می کند و می گوید: سلام بر بانوی اعظم.

با صدای عصبانی مادرش هر دو تکان بدی می خوریم.

=: علیک سلام. کم زبون بریز بچه. صبیحه خانم چی میگه؟

رادین نگاه متعجبی به من می اندازد و می گوید: نمی دونم. چی میگن؟

=: تو شناسنامه تاریخ عقدت چی نوشته؟!

رادین رهایم می کند. دست روی جیبهایش می کشد و با کمی ترس می گوید: شناسنامه...

برمی گردد و از من می پرسد: شناسنامه ها کو؟

خانم کاربخش با لحنی توبیخ گرانه می گوید: نگرد پایین جاشون گذاشتی. بیچاره صبیحه خانم گریه کنون زنگ زده به من که این چه وضعشه؟ فکر می کرد من می دونم! زود پا میشین با شناسنامه ها میایین اینجا ببینم چه غلطی کردین!

لرزان از جا بلند می شوم. حتی رادین هم ترسیده است و با ترسش اعتماد بنفسم را به زیر صفر می رساند.

پایین می رویم. مامان کنار تلفن نشسته است. یک دستش روی قلبش است و یک دستش شناسنامه ها. مثل ابر بهار اشک می ریزد. رادین جلو می رود تا آرامش کند. من هم به آشپزخانه می روم تا برایش شربت درست کنم.

دستهایم می لرزد. به هر زحمتی هست شربت را با قرص آرامبخش به او می رسانم و رادین با ملایمتی ستودنی به خوردش می دهد.

مامان گریه کنان می گوید: شناسنامه ها اینجا بودن. یهو احساساتی شدم گفتم اسمتونو تو صفحه دومش ببینم. دیدم تاریخ امروز نیست. این یعنی چی؟

رادین لیوان را بالا می گیرد و ملایم می گوید: من توضیح میدم. همه چی رو میگم. یه کم از این بخورین. نیل آماده شو بریم.

=: کجا برین؟ چرا برین؟ تا همه چی رو تعریف نکردین هیچ جا نمیرین.

_: میگم. همه چی رو میگم. من و نیوشا...

مامان مثل ترقه از جا می پرد: نیوشا کیه؟ هان؟! با یکی دیگه بودی بعد سر لجبازی امدی سراغ دختر من؟ هان؟

رادین دستپاچه به من نگاه می کند و می پرسد: نیوشا کیه؟ چرا من میگم نیوشا؟ می خواستم بگم نیل!

بین نگرانی خنده ام می گیرد. عصبی می شوم. غش غش می خندم و روی مبل میفتم. رادین هم می خندد. به مامان نگاه می کند و با بیچارگی می گوید: داشتیم با نیل می گفتیم اسم بچه مونو بذاریم نیوشا.

مامان توی صورت خودش می کوبد و وحشتزده می پرسد: نیلو حامله یه؟ ها نیلو؟ خدا مرگم بده!

رادین دست روی شانه هایش می کشد و می گوید: نه مامان جان. نه. حامله چیه؟ همینجوری یه وقتی... الان که نه... چی دارین میگین؟ نیل حاضر شو باهم بریم.

=: چرا نمیگین چی شده؟

رادین پشت سرش می رود. در حالی که ماساژش می دهد که آرام بشود می گوید: چیزی نشده. من یک ماه پیش دنبال یه وام بودم. یکی از شرایطش تأهل بود. با نیل قرار گذاشتیم عقد ببندیم، وام رو بگیرم و طلاقش بدم. یه پولی بهش بدم بره. با شناسنامه ی سفید. ولی نشد.

مامان با بدبینی به پشت سرش نگاه کرد و پرسید: چی شد؟ چه غلطی کردی؟

رادین چرخید و جلو آمد. پیش پایش زانو زد. دستهایش را بوسید و گفت: عاشقش شدم. غلط کردم. ببخشید. همه اش همین بود.

وای... من هم بودم در برابر این نمایش عاشقانه خلع سلاح می شدم چه رسد به مامان ساده و احساساتی من!

چشمهای ستاره بارانش را که می بینم خیالم راحت می شود. رو می گردانم و به اتاقم می روم. دیگر به بقیه ی حرفهایشان گوش نمی دهم.

نریمان و نرگس گیج خواب هستند. هر دو اینقدر خوابشان سنگین هست که هیچ از این ماجرا نشنیده اند. نگاهم روی ساعت می نشیند. نیمه شب است. با عجله لباسم را مرتب می کنم و بیرون می آیم.

مامان آرام آرام است. جلو می روم. صورتش را می بوسم. مرا نمی بوسد. هنوز کمی دلخور است. به او حق می دهم. می گویم: من زود برمی گردم.

عصبانی می گوید: نصف شب تنها راه نیفتی بیای. اگه باهم میاین بیا. می دونی که جوش می زنم.

رادین دست دور شانه هایم حلقه می کند و می گوید: شما بخوابین. شب نمیاییم. نگران نشین. باید بریم تنبیه بعدی رو نوش جان کنیم. معلوم نیست چقدر طول بکشه. نیل این شناسنامه های آتش افروزم بده ببریم. مامان بدون سند هیچی رو قبول نمی کنه.

شناسنامه ها را از کنار تلفن برمی دارم. رادین مامان را می بوسد و با همان لحن نرم و دوست داشتنی اش می گوید: ببخشید اذیتتون کردم. حلال کنین. خیلی دوستتون دارم. نمی خواستم یه ذره ناراحتیتونو ببینم. و الا زودتر می گفتم بهتون. نه که نخوام بگم. همه اش با نیل دنبال یه راهی بودیم که کمتر اذیت بشین.

مامان هم که کم مانده از خوشی غش کند. اگر دلخوری ای هم مانده باشد از من است نه از داماد عزیزتر از جانش!

دارم از ترس روبرو شدن با خانم کاربخش می میرم. جلوی ماشین که می رسیم رادین دست به طرفم دراز می کند و می گوید: سوئیچ بده من برونم. تو عصبی هستی می زنی به در و دیوار.

عصبانی پسش می زنم و پشت فرمان می نشینم. ماشین را دور می زند و سوار می شود.

_: ماشینتو نمی خوردم خوشگله.

+: دروغگوی خودشیرین. منم همینجوری خر کردی.

ابروهایش از تعجب بالا می روند. حیرتزده می پرسد: چی شده؟!

+: یه جوری با مامان حرف زدی... یه جوری حرف زدی...

از بس عصبی هستم نمی توانم ادامه بدهم. برعکس او خونسرد و آرام است.

_: چه جوری حرف زدم؟ من یک کلمه دروغ نگفتم که بهم میگی دروغگو.

ادایش را در میاورم و می گویم: از بس شما رو دوست دارم نمی خواستم ناراحتتون کنم...

با لحنی بدیهی می پرسد: مگه دروغ گفتم؟ خیلی عجیبه مادر عشقم رو دوست داشته باشم؟

با گریه می گویم: من تا حالا کسی رو ندیدم که به مادرزنش بگه دوستتون دارم.

کاملاً آرام می گوید: نیل بزن کنار. اینجوری رانندگی نکن. شلوغشم نکن. یه جوری معترضی که انگار... استغفرالله... نیل مادرته!

کنار می زنم. واقعاً نمی توانم رانندگی کنم. نگاهش می کنم. مصیبت اینجاست که الان بیشتر از هر وقتی بهش احتیاج دارم. مثل یک مسکّن قوی.

می فهمد. در آغوشم می گیرد و به تاریکی شب نگاه می کند. هیچ نمی گوید. به صدای قلبش گوش می دهم و آرام می گیرم.

گوشیش زنگ می خورد. نفسی می کشد و آرام می گوید: سلام مامان جان... تو راهیم. چند دقیقه دیگه می رسیم. تا مامانشو آروم کنیم یه کم طول کشید. میاییم.

قطع می کند. بوسه ای نرم روی سرم می نشاند و می گوید: بیا این ور بشین. من می رونم.

با بی میلی سر برمی دارم. پیاده می شود.

صورتم از اشک خیس است. تنم سنگین شده است. به سختی خودم را روی صندلی کناری می کشم. رادین در راننده را باز می کند و سوار می شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید تاخیر دارم. دیشب و پریشب مهمون داشتم و فرصتی برای نوشتن نبود. داستان هم به جایی رسیده که یا باید جمعش کنم یا این که یه سوژه ی تازه برای ادامه دادنش پیدا کنم. نمی خوام مثل همیشه عجله کنم. پس با اجازه تون چند روز دیگه هم مرخصی می گیرم تا حسابی روش فکر کنم.

شبهای قدر را در پیش داریم. دعاهاتون قرین اجابت، به خیر و عافیت. التماس دعا



مامان زنگ می زند و می گوید که برای شام به خانه برویم. توی راه پله به آقای جهانبخش برخورد می کنیم. سلام و علیک می کنیم و رادین را معرفی می کنم.

هر دو آدمهای خوشرویی هستند. گرم و گیرا باهم حال و احوال می کنند. آقای جهانبخش صمیمانه به هردویمان تبریک می گوید.

پروین خانم متوجه ی سروصدا می شود و هراسان خودش را می رساند. رادین را با انگشت نشان می دهد و طوری که انگار دزد گرفته است می گوید: همین بود. همین بود. چند بار دیدمش تو ساختمون. رفت و آمدای مشکوک داره.

هر سه می خندیم. آقای جهانبخش می گوید: شوهر  نیلوفرجانه پروین خانم. امنه. نگران نباش.

پروین خانم با چشمهای گرد شده به رادین نگاه می کند و می پرسد: واقعاً؟!

رادین می خندد و می پرسد: شناسنامه بدم خدمتتون؟

و واقعاً هم شناسنامه هایمان را که از صبح توی جیبش هستند بیرون می آورد! یک لحظه هول می کنم که مبادا دروغمان لو برود.

اما آقای جهانبخش می خندد و می گوید: سخت می گیری پروین خانم! به فرض محال دختر عزیزمون راستشو نگفته باشه. به من و شما چه مربوط؟ گناهشو پای من و تو نمی نویسن.

پروین خانم عصبانی می پرسد: پس امنیت ساختمون چی میشه؟

آقای جهانبخش با همان خوشرویی می گوید: امنیت سر جای خودش. تهمت نزنین به مردم. با اجازتون.  

بعد هم دستی سر شانه ی رادین می زند و می گوید: بازم تبریک میگم. ان شاءالله بسلامتی. خوشبخت باشین. نیلوفر دختر خیلی خوبیه. زحمتکشه. قدرشو بدون.

رادین هم خوشحال تشکر می کند. آقای جهانبخش می رود.

پروین خانم نگاهی به ما می کند. انگار شرمنده می شود. بالاخره سر به زیر می اندازد و می گوید: ببخشین. من نمی دونستم. خبر نداشتم. شما هم که هچی نمیگین. از کجا بدونم؟ خب مرد غریبه خطر داره تو ساختمون. می گفتی یک کلمه. ما که بخیل نیستیم. مبارکتون باشه.

رادین با نگاهی درخشان و لبی خندان می گوید: خیلی ممنون پروین خانم. دعامون کنین. شما لطف دارین که مواظب امنیت ساختمون هستین. همسایه ها باید به وجود شما افتخار کنن. با اجازتون. مادرزن عزیز منتظرمونن. خدانگهدارتون.

چشمهای پروین خانم ستاره باران می شود. می بینم که مثل همه در جا عاشق رادین می شود. بازوی رادین خودشیرین را با غیظ می فشارم و از پروین خانم هم می گذریم.

وارد خانه که می شویم مامان اسفند دود می کند و قربان صدقه ی دامادش می رود. نرگس ذوق زده می خندد. نریمان هم راضی به نظر می رسد.

مامان خیلی دستپاچه است و رودربایستی دارد. هی دور و بر را جمع می کند و به رادین تعارف می کند که راحت باشد. شام را که می خوریم با کلی خجالت می گوید اتاق خودش را برای ما آماده کرده است و خودش شب جای من توی اتاق بچه ها می خوابد.

رادین می خندد و می گوید: حالا هنوز که سر شبه.

بیخ گوشم زمزمه می کند: گرمه. بریم رو پشت بوم؟

+: بریم.

مامان طبق عادتش ظرفی خوراکی همراهمان می کند. از پله ها بالا می رویم و به هیچکدام از همسایه ها برخورد نمی کنیم.

رادین روی بام می ایستد. دستهایش را باز می کند و عمیق نفس می کشد. بعد می گوید: اککهی! الان دیگه از پروین خانم هم نمی ترسیم. چه زندگی بی هیجانی!

می خندم و می گویم: چشم نداری ببینی دل من از ترس تاپ تاپ نکنه.

می خندد. دست دور شانه هایم حلقه می کند و می پرسد: حالا واقعاً خبری نیست؟ داشتم کلی با باباشدن ذوق می کردم.

+: منم داشتم از ترس میمردم.

_: حالا که همه چی علنی شد. ترس نداره دیگه.

از حصار دستش بیرون می آیم. لبه ی بام می نشینم و می گویم: می خوام چند وقت آروم باشم. هیچ اتفاقی نیفته. میشه آیا؟

_: معلومه که میشه. در نود درصد اوقات هیچ اتفاقی نمیفته.

+: این همه اتفاق! سرم داره سوت می کشه.

رادین هم می نشیند. یک زردآلو گاز می زند و می گوید: خوش گذشت.

+: باشه. منم اعتراف می کنم خوش گذشت. ولی خیلی هم ترسیدم.

_: دیگه نترس. همه چی آرومه. منم خیلی خیلی خوشبختم.

پرمهرترین لبخندش را به رویم می پاشد و سرشار از عشق می شوم.



پی نوشت: یه گزینه دیگه هم دارم. همین قسمت آخر باشه. نظرتون چیه؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 19 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوست جونام
خوبین ان شاءالله؟
منم خوبم شکر خدا
امروز اصلاً نوشتنم نمیومد. ولی دیدم دیروزم ننوشتم گفتم اینجا خالی نمونه.
تقدیم به بی نام گل که دلش پست مخصوص می خواست


از فردا به جای مقدمات عقد در بدر دنبال محضری می گردیم که حاضر بشود دروغ به این بزرگی را بگوید. محضری که در آن ازدواج کرده ایم که نمی شود. بعد از کلی پرس و جو مجید یک محضردار پیدا می کند که حاضر می شود در مقابل مخارج عقد سکوت کند و دوباره برای ما خطبه بخواند.

و امروز دوباره همه در محضر جمع شده ایم. بامداد و مجید و احسان و نادر دوباره شاهد عقدمان می شوند. مجید می خندد و یواشکی می گوید: کار که از محکم کاری عیب نمی کنه.

مادربزرگها، خاله ها و داییها و زن بامداد و اقوام نزدیک رادین. حدود سی نفر همراه داریم. رادین شیرینی خریده و مجید پذیرایی می کند. عاقد دوباره خطبه می خواند. این بار خیلی آرام و بی تفاوت بله می گویم. مامان گریه می کند و مادربزرگ رادین در آغوشم می کشد. یک گردنبند گردنم می اندازد و صمیمانه تبریک می گوید.

خانم کاربخش هم جلو می آید. دیگر خصومتی در نگاهش ندارد. قرار نیست مثل دخترهایش باشم ولی بهرحال مرا پذیرفته است. لبخند می زند و رویم را می بوسد. تبریک می گوید و دستبند ست گردنبند را به دستم می بندد.

آقای فرخ نژاد خیلی خوشحال است. صمیمانه تبریک می گوید. روبوسی می کنیم و یک جفت گوشواره کف دستم می گذارد.

می خندد و با اشاره ای به خانم کاربخش توضیح می دهد: سرویس تکه تکه شده. انتخاب خانمه. ان شاءالله بپسندی.

سرویس ظریف و قشنگی است. از ته دلم تشکر می کنم و گوشواره ها را هم به گوش می آویزم.

دایی اجازه می گیرد تا دست به دستمان بدهد. سعی می کنم به این دست به دست بی موقع پوزخند نزنم. ولی رادین از ته دل می خندد و از دایی تشکر می کند.

دایی دست به دست می دهد و دعایمان می کند. همین که کمی فاصله می گیرد، زیر لب به رادین غر می زنم: آخه به چی می خندی؟

_: خیلی جوکه! خوش می گذره.

+: سرکار گذاشتن ملت جوکه؟

_: تا جایی که به کسی آسیب نزنه چرا که نه؟

قانع می شوم و به جمعی که یکی یکی برای تبریک گفتن جلو می آیند نگاه می کنم.

بالاخره از محضر بیرون می آییم. رادین از همه برای ناهار دعوت می کند و به رستورانی که قبلاً در نظر گرفته است می رویم.

بعد از ناهار همه کم کم پراکنده می شوند. آخرین نفرات مجید و سوسن می مانند. تصمیم می گیریم باهم به گردش برویم و موفقیتمان را جشن بگیریم.

نزدیک شهر جای خوش هوایی پیدا می کنیم. درخت و جوی آبی هست. یک زیرانداز کهنه توی صندوق ماشینم دارم که پهن می کنم و می نشینیم. خوراکی هم خریده ایم.

سوسن دست توی آب روان می برد که صورتش را بشوید. اشتباهاً آب به صورت مجید می پاشد و همین شروع آب بازی می شود. کلی به همدیگر آب می پاشیم و می خندیم. می دویم و بازی می کنیم. رادین بین خنده هایمان سفارش می کند که مواظب باشم اما کو گوش شنوا؟! تازه بازی گل انداخته است و دارد خوش می گذرد.

نزدیک غروب برمی گردیم. رادین نگران است. مدام سوال و جوابم می کند. اینقدر که سوسن معترضانه می گوید: خب برین پیش یه دکتر زنان. چرا اذیت می کنی آخه؟!

سوسن و مجید را می رسانیم و به دکتر زنانی که می شناسم مراجعه می کنیم. منشی می گوید اگر بنشینم می تواند بین مریضها مرا بفرستد. نیم ساعتی معطل می شویم و بالاخره تو می رویم. دکتر بدون هیچ توضیحی یک آزمایش می نویسد و دستم می دهد.

بیرون می آییم و به زیرزمین همان ساختمان می رویم. آزمایش می دهیم و تقاضای جواب فوری می کنیم. همان جا می نشینیم. یک ساعت به کندی می گذرد. رادین تمام جوکهایی که بلد است را تعریف می کند. بالاخره جواب آزمایش را می گیریم و بدون این که بازش کنیم بالا می رویم.

این بار خیلی معطل نمی شویم. دوتایی توی مطب می رویم. دکتر ورقه را می خواند و می گوید: خب... این که منفیه. دردی خونریزی ای مشکلی نداری؟

متعجب نگاهش می کنم و می پرسم: یعنی چی منفیه؟

رادین با نگرانی می گوید: امروز یه کم بدو بدو کرد. یعنی مشکلی پیش امده؟

دکتر می گوید: نه اگر امروز مشکلی پیش امده بود آثارش تو آزمایش باقی مونده بود. به احتمال زیاد جواب بیبی چک اشتباه بوده. بهرحال الان که باردار نیستی. یه هفته صبر کن اگر لازم بود دوباره آزمایش بده.

رادین ناباورانه می پرسد: مگه میشه؟ پس چی شده؟

دکتر لبخند می زند و می گوید: یه اختلال هورمونی ساده. چیز مهمی نیست. برای همه پیش میاد. شما هم هنوز جوونین. کلی وقت دارین برای بچه دار شدن.

رادین متفکرانه می گوید: اون که بله. فقط نگران خانمم هستم.

دکتر اطمینان می دهد که مشکلی نیست و بیرون می آییم. توی ماشین می نشینیم.

غش غش می خندد و می گوید: خوب رفتیم سر کار. عالی بود! مجبور شدیم هول هولی خانواده رو در جریان بذاریم. حالا بدون هیجان و یواشکی می تونیم باهم باشیم. حیف شد! اککهی! داشت خوش می گذشت.

می خندم و روی پایش می کوبم. دیوانه ای نثارش می کنم و راه میفتم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلامممم
خواستگارون


امید خوبی؟ باز نت تموم شده؟


مامان کنارم می نشیند و می گوید: اگه مثل چشمام بهت اعتماد نداشتم می گفتم مشکلی داری که حالت اینه و پسره ساعت چار صبح از خوابش می زنه و میاد سراغت... اما دختر من... نه...

شرمنده سر به زیر می اندازم و می گویم: چه مشکلی مامان؟ مریضم. خانم کاربخشم که گفت بهتون. پسرش عاشقمه. خب می فهمیدم از نگاهاش. می دونستم اگه الان بگم پا میشه میاد. حوصله ی دکتر و اورژانس نداشتم. یه سرم می خواستم دیگه. کاری نبود.

مامان سری تکان می دهد و خمیازه می کشد. خواب آلوده می گوید: قرار خواستگاری رو برای خونه مامان بزرگ گذاشتم. روم نشد بگم بیان اینجا. گفتن شنبه عصر میان.

+: چرا؟ مگه اینجا چطوره؟

=: اینجا خوبه. ولی اونجا بهتره. خوبی؟ من دیگه برم بخوابم؟

+: برین بخوابین.

می رود. مثل همیشه وقت بحران کنار می کشد. الان هم واقعاً ترجیح می دهد که به احتمال بارداری من فکر نکند تا مبادا مجبور بشود با نگرانی های آن روبرو بشود. قصد بی مهری ندارد. توانش همین قدر است و من سالهاست که این را پذیرفته ام و مسئولیت زندگیمان را به دست گرفته ام.

 

انگار واقعاً ویروس گرفته بودم. چون روز جمعه حالم خوب است و صبح تا عصر را در آژانس می گذرانم که بتوانم شنبه را مرخصی بگیرم. تا می توانم خودم را مشغول می کنم که به خواستگاری فکر نکنم.

صبح شنبه تا ظهر توی فیزیوتراپی هستم. رادین از همیشه بهتر است. با همه شوخی می کند. سربسر همه می گذارد و تا که چشم بقیه را دور می بیند توجهی هم به من می کند.

حالم خیلی بهتر شده است. اصلاً انگار که در زندگی دردی جز توجه رادین ندارم! واقعاً قبل از ازدواج به چی دلخوش بودم که حالا اینطور دلبسته ی توجهات رادین هستم؟

 

بعدازظهر با سوسن به آرایشگاه می رویم. سر تا پایم را اصلاح می کنم. تمام سعیم را می کنم که نگران نباشم. سوسن هم مدام شوخی می کند و غر می زند که هنوز نتوانسته مجید را راضی کند که به خواستگاری اش بیاید. آن وقت من با این عجله دارم به خانه ی شوهر می روم!

قربان صدقه ی کودک بندانگشتی ام می رود و من یادآوری می کنم که هنوز قدش به اندازه ی بند انگشت هم نیست.

بعد هم باهم به خانه مان می رویم. باهم لباس انتخاب می کنیم و آرایشم می کند. برای مامان هم لباس انتخاب می کند. نرگس هم پیراهن نویش را می پوشد و باهم به خانه ی مادربزرگ می رویم.

خاله و شوهرخاله و دایی و زن دایی و دختردایی و دخترکوچولوی پنج ماهه اش هم آنجا هستند. سوسن عاشق بچه هاست. نوه ی دایی را در آغوش می گیرد و حسابی سرگرم می شود.

من و سارا دخترداییم هم اتاق پذیرایی را تمیز و آماده می کنیم و مامان بزرگ را به آنجا می بریم.

اینجا سکون خوبی دارد. همیشه آماده ی پذیرایی از مهمان است. پیش دستیهای گل سرخی، مبلهای قالی قدیمی، رومیزیهای پته که مامان بزرگ در جوانی دوخته است...

همه ی اینها در کنار آفتابی که با سخاوت توی اتاق افتاده است حالم را خوب می کند. ملحفه های سفید را از روی مبلها برمی دارم و تا می زنم. همه را دسته می کنم که ببرم. صدای زنگ در بلند می شود.

سارا مرا توی آشپزخانه می فرستد و خودش در را باز می کند. صدای سلام و علیک و خوشامدگویی را می شنوم. دل توی دلم نیست. معده ام قل قل می جوشد و دوباره می خواهم بالا بیاورم.

دسته ی ملحفه ها را روی صندلی آشپزخانه می گذارم و برای این که کمی آرام بگیرم دستهایم را میشویم.

سارا بچه به بغل به آشپزخانه می آید. می پرسم: کیا امدن؟ چند نفرن؟

=: مادربزرگش، پدر و مادرش، خودش و خواهراش... خیلی نیستن.

مادربزرگش... همان که دو بار به خانه اش رفته ام و تا به حال خودش را ندیده ام. مادر خانم کاربخش. از خانم کاربخش سختگیرتر است؟ از من خوشش می آید؟

سینی چای را لب به لب پر می کنم و به اتاق می روم. توی درگاه مکثی می کنم و نگاهم روی مهمانها می نشیند. مادربزرگش پیرزن ریزه میزه و بامزه ایست که بالای مجلس کنار مادربزرگ خودم نشسته است.

با ورودم با خوشرویی می گوید: به به عروس خانم! چشممون روشن!

سیمین و زرین و سوسن و سارا با خوشحالی دست می زنند و دلم گرم می شود. حتی مادربزرگش هم دست می زند.

با خجالت می خندم. سلام می کنم و جلو می روم. رادین با نگرانی نگاهم می کند. می بینم که دلش می خواهد بلند بشود و آن سینی سنگین را از دستم بگیرد. پا به پا می کند و نمی تواند تکان بخورد. از وول خوردنش خنده ام می گیرد.

با روی باز جلوی مادربزرگش خم می شوم. او هم با خوشرویی می گوید: به به خیلی ممنون. این چایی خوردن داره! چه رنگی چه عطری به به!

استکان را برمی دارد و می بوید. از مادربزرگم درباره ی چای سوال می کند و من به کارم ادامه می دهم. بعد از مادربزرگم، پدرش هم چای را برمی دارد و تشکر می کند.

جلوی خانم کاربخش می رسم. توی صورتش نگاه می کنم و با التماس زمزمه می کنم: منو ببخشید.

چهره اش باز می شود. در حالی که چای را برمی دارد چند لحظه ناباورانه نگاهم می کند و بعد نجوا می کند: تقصیر تو که نیست. این پسره کله خرابه.

با این حرفش خیلی اوضاع بهتر نشده است ولی حداقل دیگر با من دشمنی خاصی ندارد. انگار با همان عذرخواهی کوتاهم مرا به عنوان یکی از اشتباهات پسرش پذیرفته است و دیگر دعوایی ندارد.

از او می گذرم. رادین چای را برمی دارد و زمزمه می کند: نمیشد عروس چایی نیاره؟

فروخورده می خندم و لب به دندان می گزم. رد می شوم.

مادربزرگش می گوید: اینقدر این مجالس خواستگاری رو دوست دارم. آدم با خونواده های جدید آشنا میشه، دوستای تازه پیدا می کنه، شیرینیهای خوشمزه می خوره. اینا رو خودتون پختین؟

پیرزن خیلی بامزه ایست. یقین دارم که اخلاق رادین و زرین به او رفته است.

همه از لحن شادش می خندند و مادربزرگ توضیح می دهد که شیرینیها را خاله پخته است. سفارش هم می گیرد.

مادربزرگش می گوید: به به چه عالی! تو دهن آب میشن. برای منم بپزین لطفاً!

مکثی می کند. نگاهش چند لحظه با مهر فراوان روی رادین می نشیند. بعد دوباره رو به مادربزرگم می کند و می گوید: گمونم دل این جوونا هم آب شد. غرض از مزاحمت که مشخصه... شازده پسر ما هم که معرف حضورتون هست. فیزیوتراپی خونده، کارشم ای بد نیست. مشغوله. دستش خالیه ولی همتش بلند. پسر خوبیه.

مادربزرگم می گوید: خدا حفظش کنه. دختر من خیلی سختی کشیده. لیاقتش یه زندگی خوبه.

مادربزرگش سر بلند می کند، نگاهی پر مهر به من می اندازد و می گوید: ای جانم چه گل انداخته! میگم خانمجان به نظر شما اگه برای من و شما هم تو این سن و سال خواستگار میومد اینجوری قرمز می شدیم که دل خواستگارمونو پر پر ببریم؟

همه می خندند. مادربزرگم بین خنده می گوید: والا مگر برای شما بیاد. برای من که بعیده.

=: اوا چرا نه؟! ماشاءالله عین دختر چارده ساله!

مادربزرگم چند لحظه ناباورانه نگاهش می کند. بعد دل به شوخیش می دهد و می گوید: اگه چارده ساله اینه، وای به حالش...

=: راستی شما چند سالگی عروس شدین؟

مادربزرگم فکری می کند و می گوید: شونزده هیفده سالم بود. شما چی؟

=: من چارده سالم بود. پادوی حجره ی بابام عاشقم شد. بابام گفت آدم درستیه قبولش کن. منم که چپ و راستمم تشخیص نمی دادم چه برسه که بخوام انتخاب کنم. فقط از بس از درس فراری بودم قبول کردم که دیگه مدرسه نرم. البته راه دیگه ای هم نداشتم. رسم نبود رو حرف پدرمون حرف بزنیم نه؟

همه که تأیید کردند ادامه داد: همون اتاق خودم، یه دست رختخوابم شد جهازم و آقام شد داماد سر خونه. چیزی نداشت. همش هیفده سالش بود. ولی همتش بلند بود. کنار کار درس خوند و بعدشم شد رئیس بانک. کم کم خدا همه چی بهمون داد.

پدر رادین سرفه ای می کند و می گوید: ظاهراً که همه چی خوبه. اگه موافق باشین یه مجلس عقد کوچیک برگزار کنیم تا وقتی که رادین بتونه جایی رو اجاره کنه و عروسی بگیریم.

مادرم سر برمی دارد و وحشتزده می گوید: عقد؟ الان؟ نه... بذارین چند ماهی باهم آشنا بشن.

مادربزرگم حرفش را ادامه می دهد و می گوید: ها چه عجله ایه؟ بذارین یه مدت نامزد باشن. تب و تابشون بخوابه. ببینن واقعاً همدیگه رو می خوان؟

خانم کاربخش تأیید می کند و می گوید: منم همینو میگم. عجله ای نیست. یه مدت باهم معاشرت می کنیم. برای این که خیال همه راحت باشه اگه اجازه بدین یه نشون دست دخترمون می کنیم و بعد مثلاً برای شش ماه دیگه قرار عقد میذاریم.

چشمهایم را از ترس می بندم. خانم کاربخش از مادربزرگها اجازه می گیرد و بلند می شود. کنار من می نشیند. دستم را می گیرد و حلقه ی طلایی در انگشتم می نشاند. چشم باز می کنم. از بوی عطرش حالم بهم می خورد. بوی تندی دارد و با کمی بوی عرق هم قاطی شده است. به زحمت جلوی خودم را می گیرم که از جا نپرم.

پدر رادین تلاش دیگری می کند. می گوید: میشه برای این مدت یه عقد موقت بخونیم که راحت باشن.

مادربزرگم به تندی می گوید: نه آقا برای چی؟ چار کلمه حرف می خوان بزنن. اگه عقد ببندیم هزار تا دردسر پیش میاد.

پدرش لب به دندان می گزد و سر به تأیید تکان می دهد. طوری که حس می کنم ماجرا را می داند.

می گوید: هرجور صلاح می دونین. اگه اجازه بدین برن تو اتاق چند کلمه باهم حرف بزنن، سنگاشونو وا بکنن.

با اجازه ی بزرگترها از جا بلند می شویم. دخترها تماشایمان می کنند و ریز ریز می خندند. بچه ی سارا دست به دست می چرخد. الان روی پای زرین نشسته است و قهقه می زند.

سارا هم از جا برمی خیزد که مثلاً ما را راهنمایی کند. کلی مسخره بازی می کند و ما را به دورترین اتاق از مهمانخانه می رساند. یک اتاق کوچک انتهای خانه که وقتی پدربزرگم زنده بود در آنجا مطالعه و استراحت می کرد.

توی اتاق یک کتابخانه است، یک مبل و میز عسلی و یک میز کوتاه چوبی قدیمی جلوی پشتی. وارد که می شویم سارا در را می بندد و با شیطنت می خندد.

رادین در آغوشم می کشد و می گوید: درست میشه.

+: چی درست میشه؟ تا بخوان راضی بشن این بچه به دنیا میاد.

شالم را برمی دارد. موهایم نوازش می کند. سر و صورتم را غرق بوسه می کند و همه چیز را فراموش می کنم.

سارا ضربه ای به در می زند و می گوید: پنج دقیقه گذشت! ستاد خوشی کوفت کنی به سرپرستی زرین!

رادین بدون این که دست از من بکشد می خندد و بلند می گوید: به زرین بگو نوبت اونم می رسه و خان داداشش چیزی رو فراموش نمی کنه.

بعد مرا روی مبل می نشاند و خندان می گوید: سر پا خسته میشی. خوبی؟ خوشگل بابا خوبه؟

با مهر شکمم را نوازش می کند و می گوید: اصلاً غصه شو نخوری ها. راضیشون می کنم.

+: بابات می دونه. نه؟

_: مجبور شدم بهش بگم. یعنی خودش شک کرد وقتی دید اینقدر اصرار می کنم گفت تو حتماً یه غلطی کردی. بعدم اینقدر گیر داد تا کامل اعتراف گرفت. ولی خوشم میاد مامان اصلاً به فکرشم نرسید. هنوزم مطمئنه هوس دو روزه یه و از سرم میفته.

روی دسته ی مبل می نشیند و سرش را روی سرم خم می کند. لبهایش را روی موهایم می کشد و می گوید: بعضی شبا از دلتنگیت خل میشم. به سرم می زنه بیام اونجا، سه طبقه از دیوار بیام بالا بپرم تو اتاقت.

دستش را می گیرم و می گویم: منم همینطور.

دستش را محکم می بوسم و بغض می کنم.

سارا دوباره به در می زند و می گوید: بسه دیگه چقدر حرف می زنین؟

رادین می خندد و بلند می گوید: زنمه. اختیارشو دارم. حرفی داری؟

سارا هم می خندد و می گوید: جرأت داری بیا تو اون اتاق اینو بگو.

صدای خنده اش دوباره دور می شود. ما هم می خندیم. کمی بعد از اتاق بیرون می رویم. وارد پذیرایی که می شویم دخترها کل می کشند و دست می زنند. چقدر خوشحالم که آنجا هستند. با رادین روی دو تا صندلی کنار هم می نشینیم.

مادربزرگش می پرسد: خب؟ به نتیجه ای هم رسیدین؟

رادین با کمی خجالت که از او بعید است می گوید: خب... نتیجه که از قبل معلوم بود... اگه اجازه بدین عقد ببندیم... من حاضرم هر تعهدی که بخواین بدم که نه از حرفم برمی گردم و نه مشکلی برای نیلوفر پیش میاد. اینجوری خیلی بهتره.

دایی می گوید: به نظر منم بهتره. راحت معاشرت می کنن. به گناهم کشیده نمیشن.

مادربزرگم می گوید: چه گناهی؟ چار کلمه حرف زدن که گناهی نداره. همینم برای آشنا شدن کافیه.

دایی باز می گوید: اینا که آشناین. مدتیه که نیلوفر براش کار می کنه. دیدن، پسندیدن که به اینجا رسیدن. مثل دوره ی ما نیست که حاج خانم. گذشت اون دوره که مادرا برای پسرا می پسندیدن و می رفتن خواستگاری.

زن دایی با لحنی شوخ به تندی می گوید: حالا بد شد؟

دایی می خندد و می گوید: نه خانم خیلی هم خوبه. ولی جوونای الان صبر نمی کنن به پای بزرگترا. اگه دل به دلشون ندین جاتون میذارن.

خانم کاربخش تند می گوید: ولی رادین اینجوری نیست.

آقای فرخ نژاد لبخند آرامبخشی می زند و می گوید: ما همه قبول داریم که رادین پسر خوبیه. فقط عاشق شده. عاشقی هم که بد نیست. بذارین عقد ببندن دلشون خوش باشه.

مامان می گوید: می دونین که نامزدی با خونواده ی دختره. منم الان اصلاً آمادگی جشن گرفتن ندارم. باید بهم زمان بدین.

=: خب اجازه بدین یه عقد محضری بکنن بعد هروقت تونستین جشن بگیرین.

مامان کلافه سر تکان می دهد. دیگر نمی داند چه بگوید. دایی هم دل به دل آقای فرخ نژاد می دهد و تأییدش می کند. دخترها هم که پایه. آنقدر جیغ و سوت و تشویق روانه ی مجلس می کنند که همه خنده شان می گیرد.

و بعد از کمی بحث و بررسی دیگر بالاخره قبول می کنند که همین هفته عقد ببندیم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام


دو روز از خواستگاری گذشته است و رادین همچنان با من سر سنگین است. درباره ی گفتگوهای توی خانه شان هم حرف نمی زند و من نمی دانم بحث خواستگاری به کجا رسیده است. از نگرانی دارم میمیرم و مدام دلپیچه دارم. خدا را شکر تهوع ندارم.

عصر توی آژانس دو سه بار بلند می شوم تا این که خانم زرافشان می گوید: اگه حالت خوب نیست می تونی بری خونه.

در دستشویی را محکم می کنم و می گویم: نه. خیلی بد نیستم.

خیلی بدم ولی از این که به خانه بروم و زیر ذره بین مامان جان باشم می ترسم. از نگرانی دارم تلف می شوم و جرأت ندارم از رادین بپرسم. می دانم که خودش هم به شدت تحت فشار است ولی دلم نمی خواست با من اینطوری رفتار کند.

آهی می کشم و بیرون می آیم. یک مادر و دو دختر نوجوان را سوار می کنم و به مقصدشان می رسانم. دارم به آژانس برمی گردم که رادین زنگ می زند. سعی می کنم به خودم امید واهی ندهم اما دستهایم شروع به لرزیدن می کنند. از هیجان کنار می زنم و جواب می دهم.

+: سلام رادین.

_: سلام. این چه وضعشه؟ مامان میگه زنگ زده به مامانت و جواب رد شنیده!!!! الان وقت ناز کردنه آخه؟؟؟

تا به حال رادین سرم داد نکشیده است! گوشی را کمی از گوشم فاصله می دهم و سعی می کنم بفهمم که چی گفته است.

_: می شنوی؟ چرا جواب نمیدی؟

+: من نمی دونم چی شده رادین. مامان چیزی به من نگفته. مگه دیوانه ام رد کنم؟ الان زنگ می زنم می پرسم.

_: منم نمی دونم. با هزار ضرب و زور راضیش کردم که زنگ بزنه. حالا دیگه محاله دوباره زنگ بزنه. به مامانت بگو خودش زنگ بزنه جمعش کنه. دارم دیوانه میشم.

عصبانی داد می زنم: رادین سر من داد نزن. تقصیر من نیست.

ناگهان آرام می گیرد. نفس نفس می زند و سعی می کند داد نزند. با لحنی صلح جویانه می گوید: می دونم عزیزم می دونم. همه اش تقصیر منه. معذرت می خوام. ولی تو رو خدا یه کاری بکن. ببخش که سرت داد زدم.

سری تکان می دهم و با دلخوری می گویم: میرم خونه ببینم چی شده. فعلاً خداحافظ...

به آژانس زنگ می زنم و می گویم که حالم خوب نیست و برنمی گردم. نگاهی به ساعت می اندازم. هفت ونیم است. تا خانه می رانم و فکر می کنم که به مامان باید چی بگویم.

پله ها را به زحمت بالا می روم. خیلی ضعف دارم و خسته ام. وارد خانه می شوم. مامان با اخمهای درهم مشغول عروسک درست کردن است. سر نرگس داد می زند که همه جا را چسبی نکند. صدای تلویزیون هم بلند است. طوری که متوجه ی ورودم نمی شوند.

توی درگاه می ایستم و می گویم: سلام.

مامان سر بلند نمی کند. غرغر کنان می گوید: علیک.

قدمی پیش می گذارم و می پرسم: طوری شده؟

سرم گیج می رود. می نشینم.

مامان عصبانی به نرگس می گوید: بسه دیگه. بسه. همه جا رو کثیف کردی. پاشو برو بیرون ببین بچه ها تو پارکینگ نیستن؟ پاشو. تلویزیونم خاموش کن.

نرگس می نالد: مامان... می خوام کارتون ببینم.

=: پاشو. بسه. دو ساعته داری کارتون می بینی. بسه برو بیرون.

نرگس هم غرغرکنان می رود. مامان نیم خیز می شود و تلویزیون را خاموش می کند. بدون این که نگاهم کند با اخمهای درهم می گوید: عصری خانم فرخ نژاد زنگ زد.

گیجم. متعجب می پرسم: خانم فرخ نژاد؟

عصبانی می گوید: مادر آقارادین.

+: هان... خانم کاربخش.

=: ها گفت کاربخش. من که یادم نموند. بس که دستپاچه شدم. با اون نمایشی که تو پریشب راه انداختی حواس برام نمونده. معلوم نیست چته. منم که محرم نمی دونی باهام حرف بزنی. شماره سوسن رو ندارم والا دلم می خواست دست به دامن اون بشم ببینم خبری ازت داره؟ می دونه چطوری؟ به مادرت که حرف نمی زنی.

عذاب وجدان گلویم را می خراشد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم. دلم بهم می پیچد. به زحمت برمی خیزم و خودم را به دستشویی می رسانم.

بیرون می آیم. از روی میز آشپزخانه نمک برمی دارم و کمی روی زبانم می ریزم. ضعف دارم و چشمهایم سیاهی می رود. یک بیسکوییت هم پیدا می کنم و پیش مامان برمی گردم.

مامان بی توجه به حال من می گوید: چرا وسط حرف من پا میشی میری؟ زنگ زده خواستگاری کرده.

بغض می کند. با صدای گرفته ادامه می دهد: کی بهتر از رادین؟ دومی نداره این پسر. آقا مهربون خوشرو... از سرمونم زیاده. اون وقت من بدبخت گفتم نه... گفتم دخترم قصد ازدواج نداره. دیدم لیاقت رادین اون نمایشی که پریشب راه انداختی نیست.

بیسکوییت را می جوم و آرام می گویم: زنگ بزنین بگین بیان.

=: منت نذار سر من. مردم مسخره ی ما نیستن.

+: مسخره ی ما نیستن ولی به قول شما کی بهتر از رادین؟ آقا مهربون خوشرو. بگین بیان.

از جا برمی خیزم که به اتاقم بروم ولی باز راهم به دستشویی کشیده می شود و برای اولین بار در این دوران بالا می آورم. چشمم روشن!

جانی برایم نمانده است. دوباره روی زبانم نمک می ریزم و سعی می کنم کمی آب بنوشم. نباید غش کنم. الان فقط همین را کم دارم.

مامان دم در آشپزخانه می ایستد و می پرسد: خوبی؟

پشت میز می نشینم و می گویم: خوبم. یه شربت بهم میدی؟ فکر کنم ویروس گرفتم.

مامان دستپاچه شربتی بهم می زند. از بوی نعنا باز حالم بهم می خورد. از ضعف گریه می کنم. می نالم: نعنا نمی خوام.

=: برات خوبه. بخور.

+: باشه. ولی تا دیر نشده به خانم کاربخش زنگ بزن.

=: باشه تو بخور میرم زنگ می زنم.

لیوان را جلویم می گذارد و از آشپزخانه بیرون می رود. خوب است که اینقدر به من اعتماد دارد که حتی شک هم نمی کند که این به قول خودش نمایش پر از اشک و آه چه معنی ای دارد!

شربت را توی ظرفشویی خالی می کنم. توی یک لیوان دیگر آب قند خالی قاطی می کنم و می نشینم. دلم می خواهد ببینم مامان پای تلفن چه می گوید ولی نا ندارم بروم. همانجا میمانم و آرام شربتم را بهم می زنم و جرعه جرعه می نوشم.

مامان بالاخره برمی گردد. پشت میز آشپزخانه می نشیند و می گوید: کلی منت گذاشت سرم. حقم داره. میگه پسرش عاشق شده. اینم پیشونی تو. خدا مزد زحمتاتو داده. و الا من به خوابم نمی دیدم دامادم دکتر باشه و برو بیایی برای خودش داشته باشه.

با سر قاشق به قند ته لیوان می زنم و می گویم: هنوز دکتراشو نگرفته.

=: می گیره به امید خدا. مهم خودشه که پسر خیلی خوبیه.

سری به تأیید تکان می دهم. همچنان درگیر خرده قند ته لیوانم.

مامان بالاخره شک می کند. خسته نباشد بعد از این همه نمایش من! اخمی می کند و می پرسد: ببینم... شما دو تا باهم قرار مداری داشتین؟ به خودتم حرفی زده بود؟

سر برمی دارم و نگاهش می کنم. چی می خواهد بشنود؟

دوباره سر به زیر می اندازم. قند را پشت قاشق میرانم و نرمش می کنم. می گویم: نه.

خدا مرا ببخشد. ولی اصلاً حوصله ندارم. اگر تأیید می کردم باید تعریف می کردم که چی شده و چه گفته است. بعد باید یک داستان می ساختم برای این که خواستگاریش را ساده و موجه کنم. الان اصلاً توانش را ندارم.

دست روی دستم می گذارد و مثلاً با زیرکی می گوید: ولی دلت پیششه ها... اصلاً برای همین نفر قبلی رو رد کردی!

آهی می کشم. از جا برمی خیزم و می گویم: دل شما هم پیششه مامان. کی از رادین بدش میاد؟ ببخشید حالم خوب نیست. میرم بخوابم.

صدای پیام گوشیم را می شنوم. بازش می کنم. نوشته است: عشق منی. بووووس.

سری تکان می دهم. حتی حوصله ی عشقش را هم ندارم. فقط دلم می خواهد هرچه زودتر این ماجرا تمام بشود. چشمهایم را می بندم و خواب می روم.

شب تا صبح چند بار بیدار می شوم. حالم خوب نیست. انگار واقعاً ویروس است. مامان پابپایم بیدار مانده است و مدام سعی می کند آب قند به خوردم بدهد. نمی توانم بخورم.

ساعت چهار صبح روی مبل هال افتاده ام. مامان هم جلویم نشسته است و از نگرانی دارد غش می کند. می گوید: کاش زنگ بزنیم اورژانس. حالت خیلی بده.

چشم بسته می گویم: اورژانس نمی خواد. لطفاً گوشی منو بیارین.

=: گوشیت؟ می خوای به کی زنگ بزنی؟ می دونی ساعت چنده؟

+: می دونم. میشه گوشیمو بدین؟

مامان کلافه به اتاقم می رود و با گوشی برمی گردد. می گوید: ولی بذار به اورژانس زنگ بزنم.

+: من جایی نمیرم. یه سرم بزنم خوب میشم.

چشم بسته شماره ی رادین را می گیرم و گوشی را کنار گوشم نگه می دارم.

الوی خواب آلودش را که می شنوم می گویم: راد یه سرم قندی نمکی بخر بیا اینجا. دارم بیهوش میشم.

بدون این که منتظر جوابش بشوم قطع می کنم. می دانم نهایت نامردی است ولی خیلی ازش دلخورم.

نمی دانم چطور خودش را می رساند ولی یک ربع بعد به گوشیم زنگ می زند و می پرسد: نیل زنده ای؟ از پنجره بیام؟

فقط زمزمه می کنم: نه از در بیا. مامان لطفاً درشو باز کن.

مامان از جا برمی خیزد و حرصی می گوید: من گفتم شما دو تا یه سر و سرّی باهم داشتین بگو نه. اگه کاری باهم نداشتین ساعت چار صبح زنگ نمی زدی پسر مردم!

در را برای پسر مردم باز می کند و چادر نمازش را به سرش می اندازد. برای من هم روسری می آورد و رویم را با ملحفه می پوشاند. هنوز کارش به مرتب کردن دور و برم نرسیده که رادین شتابان وارد می شود. هراسان می گوید: سلام. چی شده؟

مامان می گوید: سلام. ببخشید این وقت شب... می خواستم زنگ بزنم اورژانس نذاشت. از عصر گلاب به روت قی اسهال گرفته. هیچی سر دلش بند نمیشه.

سرم را از روی پشتی مبل بلند نمی کنم. کنارم می نشیند. بوی تنش آرامم می کند. نفس عمیقی می کشم تا هرچه بیشتر حضورش را احساس کنم.

کیسه ی کنارش را باز می کند.

مامان با تردید می پرسد: شما بلدی سرم بزنی؟ شاید باید ببریمش دکتر.

_: دکترم ببریم سرم میده. منم بلدم بزنم. نگران نباشین.

دستم را می گیرد و مشت می کند. آرام می پرسد: نیل بیداری؟

چشم بسته زمزمه می کنم: بیدارم.

_: یه چیزی بدین بالای دستشو ببندم.

مامان که می رود لبهایش روی دست مشت شده ام می نشیند.

می گوید: معذرت می خوام نیل. معذرت می خوام.

یک جوراب زنانه گارو می شود و با آن بازویم را می بندد. بالاخره چشم باز می کنم و چشمهای نگرانش را که روی دستم دنبال رگ می گردد را می بینم. از گوشه ی چشم نگاهم می کند و فروخورده می خندد. بالاخره رگی را پیدا می کند و می گوید: این یکی خوبه.

الکل می زند و سوزن را فرو می کند. از سوزش سوزن چهره درهم می کشم. رادین لب به دندان می گزد و دوباره از ته دل عذرخواهی می کند. همه چیز را چک می کند. سرم را تنظیم می کند و کیسه ی سرم را به میله ی پرده وصل می کند.

آهی می کشد و از روی صندلی پایین می آید. دوباره قطره های سرم را بررسی می کند و می گوید: خوبه. دراز بکش. راحت باش. فقط دستت خیلی تکون نخوره.

مامان زیر سرم بالش می گذارد و ملحفه را صاف می کند. در این فاصله که رادین مشغول بوده است عروسک ها را گوشه ی اتاق جمع کرده است. تند تند از رادین تشکر می کند و می رود که برایش میوه بیاورد.

رادین پوزخندی می زند. کنارم می نشیند و می گوید: اگه می فهمید تمامش تقصیر منه دیگه اینجوری تشکر نمی کرد.

 

مامان با ظرف میوه برمی گردد. رادین برمی خیزد و می گوید: بی وقته خانم. با اجازتون رفع زحمت می کنم.

=: ولی اینجوری که خیلی زشته...

_: نه خواهش می کنم. خیلی هم خوبه. تموم که شد زنگ بزنین میام می کشمش.

+: مزاحم نمیشیم. خودم می کشمش. فقط شاید صبح نتونم بیام سر کار. اگه بهتر بودم میام.

_: نه نه اصلاً. بمون خونه استراحت کن.

تا دم در می رود. همین که چشم مامان را دور می بیند با دو دست برایم بوسه ای می فرستد و می رود.  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :