ماه نو
پنجشنبه 2 آذر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببخشید دیر شد. خیلی شلوغم. مثل همیشه

آبی نوشت: یکی از دوستان قصه ی طلوع از مغرب نوشته ی منامعیری رو برام فرستاده. اسم شخصیت اصلی ویهانه و مثل آیهان ما گرفتار یه توله شیر شده. اتفاقاً این دو مورد خاص شبیه هم شدن. هرچند اون یه داستان بلند تلخ و البته با نوشتار بسیار قویه. من هم که دارم خانوادگی و ساده و طنز می نویسم.

من با چومیچا عقب نشستم و کیسه ی خوراکی را نشانش دادم. پاکت پفک را برداشتم و پرسیدم: می خوای؟

چنگ زد و از دستم گرفت. بقیه ی کیسه را هم گرفت و روی پایش گذاشت.

گفتم: بده برات باز کنم.

نمی داد و جیغ میزد. ولش کردم. شهرام در حالی که کمربندش را می بست: بچه بیچاره گشنه بود. الان یه کم سر دلش بالا بیاد مثل یه گربه ملوس و آروم میشه.

پیمان چپ چپ نگاهش کرد و پرسید: مطمئنی؟

=: امیدوارم!

فروخورده خندیدم و به چومیچا که درگیر باز کردن پاکت پاستیل بود نگاه کردم. این بچه گربه نمیشد. همان شیر کاملاً برازنده اش بود. رنگ پوست و مویش هم عین شیر های افریقایی بود.

شهرام پرسید: از کجا امده؟ اهل کدوم شهره؟

پیمان نگاهی به دخترش که پشت سر شهرام نشسته بود انداخت و گفت: کازابلانکا.

دستی به موهای زبر وز کرده ی یال مانندش کشیدم و گفتم: دارلبیضاء. شهر سفید.

پیمان توضیح داد: نه. قصر سفید.

_: آهان! دارالبیضاء... دار میشه خانه... قصر... ولی تو فیلما دیدم خاکش سفیده. کلاً شهرش سفیده. شهر خوشگلیه.

پیمان آهی کشید و گفت: فکر نمی کنم چیزی از زیباییاش دیده باشه. این چند سال خونوادشون خیلی بی پول بودن. تو حومه ی شهر زندگی می کردن. مادرشم همه اش سر کار بود. بچه پیش پدربزرگش بود. مادربزرگشم مدیر یه مدرسه همون بیرون شهره.

_: از روزگارش خبر داشتی؟

پیمان سری تکان داد و گفت: خیلی کم. هرچی چایما خودش می گفت. اونم در حد ماهی دو سه خط از وضع و حالش می نوشت. حتی عکسشم نفرستاده بود. نمی خواستم ببینمش. اونم می دونست.

شهرام متعجب پرسید: چرا نمی خواستی ببینیش؟ دخترته!

=: می ترسیدم پاگیرش بشم. نمی تونستم که بیارمش خونه. ترجیح می دادم نبینمش. آخرشم اونی که می ترسیدم سرم امد.

شهرام با لبخندی دلجویانه پرسید: پاگیرش شدی؟

نیم نگاهی به عقب انداخت، لبخندی زد و جوابی نداد.

_: میگم شهرام راه نیفتی به طرف کرمون... شبه. خوابت می بره به کشتنمون میدی. برو خونه مامان شیوا صبح بریم.

پیمان نگاه خشمگینی به من انداخت و گفت: لازم نکرده. نوبتی میرونیم. با این بچه که نمی تونیم بریم خونه مادربزرگت.

شهرام گفت: نه بابا من که خوابم میاد. تو هم اعصاب درست حسابی نداری. می زنی لهمون می کنی. میریم پیش مامان شیوا. صبح زود راه میفتیم.

پیمان عصبانی گفت: موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمبش می بست. هرچی من هیچی نمیگم. خیلی خب. شماها برین اونجا. من با بچه میرم مسافرخونه.

نگاهی به چومیچا که پاکت پفک را پاره کرد انداختم. نصف پفکها ریخت. برگشتم و به پیمان گفتم: تو تنهایی حریف این بچه نمیشی. یه وقت دوباره بخواد فرار کنه چکار می کنی؟ بیا خونه مامان شیوا. مطمئنم که ناراحت نمیشه.

گیج و کلافه نگاهم کرد. به مامان شیوا زنگ زدم و ماجرا را گفتم. اصرار کرد که حتماً به خانه اش برویم.

تا برسیم چومیچا همه ی خوراکیها را خورده و خوابش برده بود. باز جای شکرش باقی بود که بالاخره آرام گرفت. وقتی رسیدیم پیمان آرام بغلش کرد. ولی از خواب پرید و شروع به جیغ و اعتراض کرد. پیمان را میزد و ناراضی بود. جلو رفتم و سعی کردم آرامش کنم.

پیمان او را زمین گذاشت. دوباره روبرویش سر پا نشستم و با لحنی که سعی می کردم هم جدی باشد هم مهربان گفتم: ببین چومیچا ما نمی خوایم اینجا بهت بد بگذره. همه ی سعیمونو می کنیم که...

شهرام خندان پرسید: زبون سرش میشه که تو داری براش سخنرانی می کنی؟

_: زبون نه... ولی قیافه مونو که می فهمه.

پیمان زنگ در را زد و با دلخوری نگاهم کرد. من هم دست چومیچا را که هنوز عصبانی بود گرفتم و به دنبال خودم کشیدم. راضی نبود ولی خیلی هم مقاومت نکرد. توی آسانسور دیوانه شد. می ترسید انگار. کلی به در و دیوار زد و آخر هم وقتی محکم بغلش کردم سرش را زیر گوشم گذاشت. جیغ میزد و گریه می کرد. داشتم کر می شدم. شکر خدا زود رسیدیم. ولی آرام نگرفت و پایین هم نیامد. پیمان سعی کرد او را بگیرد اما دو سه تا لگد جانانه خورد. مامان شیوا هم جلو آمد، اما من عقب کشیدم که مبادا او هم کتک بخورد.

کمی بعد گریه ها به عق زدن و بالا آوردن رسیدند. سر تا پایم را مزین کرد! حال خودم هم بد شده بود و نمی فهمیدم چکار کنم. توی دستشویی دم در پریده بودم و بهر زوری بود بچه را زمین گذاشتم تا تکه های پاستیل و شکلات را تحویل بدهد.

مامان شیوا که دید حالم خیلی بد است مرا بیرون فرستاد. به حمام کنار اتاقش رفتم. لباسم را تمیز کردم و سر و صورتم را شستم. چند نفس عمیق کشید. تحمل این یکی را اصلاً نداشتم. آخر هم یک لباس تمیز برداشتم و رفتم دوش گرفتم بلکه از آن بوی وحشتناک خلاص بشوم.

مامان شیوا سعی کرده بود دخترک را حمام کند اما موفق نشده بود. فقط دست و رویش را شسته و لباسش را عوض کرده بود. یک پیراهن صورتی بدرنگ چین دار به تن داشت. قیافه اش افتضاح بود بدتر هم شده بود. طفلکی بچه!

شام هم نخورد. بعد از این که دو سه تا تکه از کریستالهای تزئینی مامان شیوا را شکست بالاخره جلوی کارتون آرام گرفت. با خشم تماشا می کرد ولی پلک نمیزد.

پیمان با بیچارگی عذرخواهی کرد. مامان شیوا اخمی کرد و گفت: درکش کن. اون فقط یه بچه است. از مادرش، خونه اش و تمام چیزایی که می شناخته و عادت داشته جدا شده.

وقتی بالاخره همان جلوی تلویزیون خوابش برد همه ی ما نفسی به راحتی کشیدیم. پیمان توی تخت خواب پرید و از بس عصبی بود، چند ثانیه بعد خواب رفت. شهرام را هم خودم فرستادم بخوابد. بعد رختخوابم را جایی نزدیک مبلی که چومیچا خوابیده بود روی زمین پهن کردم. به پهلو چرخیدم و آنقدر به آن زلزله ی خفته نگاه کردم تا از خستگی بیهوش شدم.

نیمه های شب بود که با کمی جابجا شدنش از خواب پریدم. نشستم و بی صدا نگاهش کردم. بدون این که مرا ببیند از مبل پایین آمد و به طرف دستشویی رفت. چراغ کوچک راهرو دم در روشن بود. با صدای در دستشویی مامان شیوا هم برخاست. توی درگاه اتاقش ایستاد. نگاهی به من انداخت و زمزمه کرد: بخواب.

دراز کشیدم ولی کمی بعد صدای باز شدن در یخچال و عقب کشیده شدن صندلی آشپزخانه را شنیدم. نفهمیدم چی خورد. ولی برگشت و دوباره تلویزیون را روشن کرد. بی توجه به اهل خانه که خواب بودند مشغول تماشای کارتون شد.

من اما اینقدر خسته بودم که با وجود صدای تلویزیون خواب رفتم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 28 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلااام
ربیع الاول مبارک


مامان شیوا یک ظرف شیرینی تازه روی میز گذاشت. بعد به آشپزخانه رفت و مشغول ریختن چای شد. از جا برخاستم. به دنبالش رفتم و گفتم: بدین من می برم.

هنوز داشت استکانها را پر می کرد. با متانت ترسناک همیشگی اش پرسید: چرا اینقدر بی قراری؟ دیدن یه بچه اینقدر ترسناکه؟

وحشتزده پرسیدم: ب ب بچه؟ کدوم بچه؟

سر برداشت و با نگاهی مچ گیرانه زمزمه کرد: خودتی بچه! شهرام اینقدر آسمون ریسمون بافت که گفتم یه خبری شده. زنگ زدم از بابات پرسیدم که چرا دارین میاین.

بعد هم بدون این که منتظر جواب بشود به طرف هال رفت. آب دهانم را به سختی فرو دادم و به دنبالش رفتم. تا کی باید جواب خرابکاری نابغه ی فامیل را می دادیم؟

مامان شیوا به پشتی صندلی تکیه داد و با لحنی فاخر به پیمان گفت: خیلی خوش اومدین. بهجت خانم بهترن ان شاءالله؟ مثل این که بستری شده بودن.

رنگ نداشته ی پیمان بیشتر پرید. این روزها به مرده ی متحرک شبیه شده بود. به زحمت گفت: ب بله... زنگ زدم خواهرم... مامانِ...

با چشم به من اشاره کرد. گفتم: آیهان هستم.

تلاش ضعیفی بود. خنده اش نگرفت. فقط شهرام لبخند کجی زد.

پیمان ادامه داد: حمیده گفت بهترن شکر خدا.

=: خب خدا رو شکر. ان شاءالله به زودی با صحّت کامل به خونه برگردن.

=: ان شاءالله.

بشقاب گذاشتم و شیرینی گرفتم. پیمان برنداشت. اصرار کردم. با صدایی گرفته گفت: از گلوم پایین نمیره.

آهی کشیدم و ظرف را روی میز گذاشتم.

با خودم فکر کردم: آخه چرا پیمان؟ یکی این غلط رو می کرد که به قیافه اش بیاد. بتونه جمعش کنه! این طفلک که...

خب اشکال همین بود. اگر زرنگ بود که به اینجا نمی رسید.

شام زرشک پلو با مرغ بود. با سالاد فصل و ترشی و مخلفات... وسط ایستادم و برای همه کشیدم. برای پیمان زرشکهایش را کنار زدم. دوست نداشت. این بچه کوچولو...

زبانم را گاز گرفتم. بشقاب خودم را پر کردم و به خودم تشر زدم: بشین غذاتو بخور. بسه دیگه!

سفره را جمع کردیم و بالاخره به اتاق مهمان رفتیم که بخوابیم. یک اتاق دو تخته ی کوچک. بین دو تا تخت رخت خواب انداختم و دراز کشیدم. پیمان به دقیقه ی دوم نکشیده بیهوش بود. اصولاً اولین عکس العملش در برابر نگرانی خواب بود. بچه که بودیم همیشه از این حالتش حرص می خوردم. دلم می خواست پا به پایم بیدار بماند و کارهای مهیجی بکنیم، اما هرچه ماجرا مهیج تر بود او زودتر و عمیق تر خواب می رفت!

شهرام هم که از رانندگی خسته بود سرش به بالش نرسیده خواب رفت. من ماندم و سقف سفید اتاق مهمان مامان شیوا. حتی جرأت نداشتم دور خانه راه بیفتم. نباید مامان شیوا را بدخواب می کردم.

شب تابستانی به اندازه ی یلدا طولانی شده بود. کلی پهلو به پهلو شدم، با گوشی بازی کردم. آب خوردم و دستشویی رفتم تا بالاخره سپیده زد. حالا باید تا ظهر هم صبر می کردم ولی اقلاً مامان شیوا بیدار بود. چای را گذاشت و با لباس ورزشی از خانه بیرون رفت. کیف می کردم از این همه انرژی!

کمی صبحانه با یک لیوان چای پررنگ خوردم و از خانه بیرون زدم. هوای خنک اول صبح را به جان کشیدم. همان اطراف قدم زدم تا به یک بقالی رسیدم. فروشنده داشت کرکره ها را بالا میزد. دستهایم را توی جیبهایم فرو بردم و منتظر ماندم تا مغازه اش را باز کند.

با لبخند گرمی سلام و علیک کرد و طوری که انگار مرا می شناسد گفت: بیا تو. چی می خواستی؟

یک بستنی برداشتم و حسابش را کردم. کمی به دور و برم نگاه کردم. بد نبود کمی خوراکی برای آن توله شیر افریقایی بخرم. در حالی که بستنی چوبیم را کم کم می خوردم دور مغازه چرخیدم. پفک پاستیل بیسکوییت چیپس لواشک شکلات آدامس... همه را روی پیشخوان گذاشتم.

_: این خوراکیها خیلی سالم نیستن کوچولو.

با قد صد و هشتاد سانتی متری من شوخی می کرد. حوصله ی صمیمیتش را نداشتم. زیر لب گفتم: برای خودم نمی خوام.

خندید و دوباره شوخی کرد. بالاخره قیمت را گفت و پرداختم. بیرون آمدم.

به خانه که رسیدم پیمان و شهرام صبحانه می خوردند. مامان شیوا هم کنار پنجره نشسته بود. پا رویهم انداخته بود و گلدوزی می کرد. عاشق این همه ژست و کلاسش بودم!

صبحانه را که خوردند راه افتادیم. شهرام از پشت فرمان گفت: خسیس اون بسته چیپسو باز کن.

_: اینا رو برای تو نخریدم. گفتم اون بچه از راه می رسه یه چیزی داشته باشه.

ابرویی بالا انداخت و گفت: بابای خوبی میشی. میشه من بیام بچه ی تو بشم؟

پیمان با لحن پرنفرتی گفت: غلط کرده الان بخواد بابا بشه.

شهرام با لبخند گفت: همسن آیهان بودی نه؟

سری با تاسف تکان داد و گفت: آیهان یه زنگی به مامانت بزن. من دیگه روم نمیشه زنگ بزنم. ببین خانم جون و آقاجون چطورن؟

گوشی را در آوردم و به مامان زنگ زدم. توی بیمارستان منتظر دکتر بودند که بیاید و خانم جون را مرخص کند. حال آقاجون هم خوب بود. پیمان کمی آرام گرفت.

توی ترافیک گیر کرده بودیم که شهرام پرسید: ببینم عکسی از دخترت داری؟ ما باید دنبال کی بگردیم؟ نکنه باید پلاکارد بگیریم دستمون؟ اسمش چی بود؟

پیمان گوشی اش را در آورد و زیر لب غرید: چومیچا.

=: می خوای چومیچا صداش کنی؟ باید شناسنامه ایرونی بگیری براش.

پیمان بدون این که سرش را بلند کند با همان لحن تلخ این روزهایش گفت: تو صداش کن خورشید. معنی اسمشه.

گوشی را به طرف شهرام گرفت. من هم سر کشیدم و دو تایی به عکس پیش رویمان چشم دوختیم.

پیمان گفت: دو سه تا دیگه هم هست.

شهرام با تردید عکسها را جابجا کرد. حرفی برای گفتن نداشتیم. شهرام زودتر خودش را جمع و جور کرد و گفت: بچه ی بانمکیه. کاش بیشتر به تو می رفت.

پیمان گوشیش را پس گرفت و گفت: خیلی زشته. خودم می دونم.

سعی کردم کمکش کنم. گفتم: نه خیلی زشت نیست. تازه هنوز بچه است. خوب میشه. اصلاً شاید تو عکس خوب نیفتاده.

پیمان با همان تلخیش گفت: آیهان رفیق خوبی هستی ولی ساکت باش.

شهرام خنده اش را فرو خورد و سعی کرد موضوع را عوض کند: بچه ها ماشین کناری رو! کمِ کم دویست تا می ارزه. به نظرتون می تونم مخ دختره رو بزنم؟ خوشگله ها! نگاه. رو دندونش نگین داره.

سعی کردم خوش باشم. گفتم: یه بوق بزن براش. شاید زد و  عاشقت شد.

شهرام بوق زد و خندید. صدای آهنگش را بلند کرد و مشغول هم خوانی با شعر طنز خواننده شد.

به ترافیک بدی خوردیم. وقتی به فرودگاه بین المللی رسیدیم پرواز مادرید به زمین نشسته بود و مسافران داشتند وارد می شدند. با کنجکاوی از هر طرف سر کشیدیم و بالاخره شهرام بود که توله شیرمان را پیدا کرد. با انگشت نشانش داد و پرسید: اون نیست؟

به هشت ساله نمی خورد. ریزه بود. لاغر و زشت. موهای وز کرده کوتاه فرفری که عین یال شیر دور سرش توی هوا بودند. موهایش، چشمهایش و پوست صورتش همه یک رنگ قهوه ای روشن کدر و بدرنگ بودند. از آن سیاه براقهای خوشگل نبود. لبها و بینیش هم در حدی که نژادش مشخص باشد کلفت بود ولی زیاد نه؛ باز جای شکرش باقی بود! لباسش هم یک سارافون چرک قلاب بافی بود که معلوم نبود از کی بهش به ارث رسیده است!

این هم از توله شیر افریقایی ما! چشمهای کجش عین شیر وحشی و رام نشدنی بودند. دستش توی دست مهماندار خوشگل تیتیش مامانی به سختی گیر افتاده بود.

پیمان جلو رفت. خودش را که معرفی کرد، مهماندار گفت: تحویل شما. خدا می دونه این پرواز چطور گذشت. کاش اقلاً زبون می فهمید!

پیمان شروع به عذرخواهی کرد. مهماندار که معلوم بود حسابی کلافه شده است به من گفت: شما دستشو نگه دار تا پدرش امضاهای لازم رو بکنه.

سر پا نشستم و سعی کردم مهربان باشم. پیمان که اینقدر پریشان بود که فراموش کرده بود به بچه توجه کند. مشغول کار خودش بود. دستهایم را روی بازوهای لاغر دخترک گذاشتم و با لبخند گفتم: سلام چومیچا. من آیهانم.

چومیچا با اخم نگاهم کرد. شهرام هم لبخند زد و دست تکان داد. به او هم اخم کرد. نگاهش روی پیمان ماند. پیمان کارش را تمام کرد و با سرگشتگی به طرف چومیچا برگشت. سعی کرد لبخند بزند اما موفق نشد. چومیچا هم مثل شیری که به حریفش نگاه می کند بررسیش کرد. نه... انگار تشخیص داد که نمی تواند حمله کند پس... باید فرار کند!

نفهمیدم چطور از زیر دستم در رفت و شروع به دویدن کرد. به آنی وسط جمعیت فرودگاه گم شد. ما سه تا هم شروع به دویدن کردیم. پیدا شد ولی دستمان به او نمی رسید. مثل یوزپلنگ می دوید. ما هم می دویدیم. قشنگ یک ساعتی ما را علاف کرد تا گیرش انداختیم. شهرام راهش را بست و من محکم بغلش کرد. پیمان رسید و نفسی به راحتی کشید.

اما خیلی آرام نگرفتیم چون همان لحظه پلیس فرودگاه بالای سر من که از خستگی روی صندلی افتاده بودم ایستاد و پرسید: این بچه ی کیه؟ می تونم مدارکتونو ببینم؟

همین مانده بود که به جرم بچه دزدی دستگیر شویم. با بیچارگی به پیمان نگاه کردم و گفتم: دختر اینه.

چومیچا زیر دستهایم تقلا می کرد. پلیس هم ول کن نبود. یک پلیس دیگر هم رسید. سر تا پای پیمان را زیر و رو کردند. بالاخره هم رضایت ندادند. ما را تا حراست بردند و کلی سوال جواب کردند.

غروب بود که بالاخره آزاد شدیم و چمدان کوچک چومیچا را گرفتیم و او را که هنوز دست و پا میزد به ماشین رساندیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 26 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببینین من چقدر گلم تند تند پست میذارم خیلی نظر بدین انرژی بگیرم. مرسی


خانم جون سکته نکرد ولی جهت پاره ای از توضیحات! دو سه روزی بستری شد. آقاجون هم حال بهتری نداشت ولی شکر خدا بستری نشد.

خانه بهم ریخته بود و هرکی از هر راه می رفت تشری به دایی میزد. طفلکی دایی. بچه ی آخری بود و همیشه دردانه. اینقدر هم ملایم بود که خیلی کم پیش می آمد که کاری بکند که دعوایش کنند. امروز به اندازه ی تمام عمرش تنبیه شده بود.

دو تا به او می گفتند و یکی به من. تا بحال اگر گناهی هم از پیمان سر میزد حتماً من کرمی ریخته بودم و معلوم بود مقصر منم؛ این یک بار هم که من کاره ای نبودم باز هم شریک جرم شناخته شده بودم. خوبیش این بود که به اندازه ی پیمان نسبت به تنبیه شدن بد عادت نبودم!

وسط ماجراهای اورژانس و برو بیای خاله داییها، شهرام پسرعمویم از راه رسید. حوصله اش از تابستان کسالت بارمان سر رفته بود و سرش برای ماجرا درد می کرد. کلی به رفت و آمدها و تلفنها کمک کرد و بعد همین که وضعیت کمی به ثبات رسید پرسید: حالا با چی می خواین برین تهرون؟

نگاهی به دایی که کنار گاراژ وا رفته بود انداختم و گفتم: چه می دونم.

در خانه باز و بسته شد. خاله مهدیه بدو بدو وارد شد. دم در ساختمان متوجه ی دایی شد. به طرفش که برگشت خواستم التماس کنم که دیگر دست از دعوا کردنش بردارند. اما فرصت نشد.

=: هی پیمان! حواست باشه. اون بچه غربتی رو تو خونه ی آقاجون نمیاری ها! خانم جون حالش بدتر میشه. تو خونه ی خودتم نبری. جهاز ماندانا اونجاست بدم میاد بچه ات بهشون دست بزنه. یا انباری ته حیاط رو براش خالی کن، یا یه جایی اجاره کن.

حیرتزده گفتم: خاله مهدیه... اون بدبخت یه بچه است! یعنی چی اینجا نیارش؟

=: یه بچه سیاهپوست پچل! مامان سفارش کرده تو خونه اش نیاد. بالا هم تا وقتی که جهاز ماندانا هست من نمی ذارم بره.

بعد هم بدون این که منتظر جواب بشود بدو داخل شد. نفهمیدم چی برداشت و چند لحظه بعد با همان عجله برگشت و بیرون رفت.

چرخیدم و ناباورانه به پیمان و شهرام نگاه کردم. پیمان دوباره اشکهایش ریختند. با ناراحتی گفت: اگه خانم جون خوب نشه هیچ وقت خودمو نمی بخشم.

بی حوصله گفتم: حال خانم جون خوبه الحمدالله. فردا پس فردا هم مرخص میشه. تو بگو با چی می خوای بری تهرون؟

سر برداشت و با نگاهی خالی پرسید: فرقیم می کنه؟

_: فرقش بلیتشه برادر من. پای پیاده که نمی تونی بری.

با ناامیدی نالید: یعنی تو نمیای؟

شهرام دست روی شانه ی من گذاشت و گفت: مگه دست خودشه که نیاد؟ معلومه که میاد. اصلاً بیاین با ماشین من بریم.

_: ابوقراضه ی تو تا تهرون می رسه؟ ما رو یزد نکاری خوبه. تازه تو میای چکار؟

=: تو چرا دعوا داری رفیق؟ ماشینم تازه سرویس شده حالش خوبه. منم میام چون حوصله ام سر رفته. اصلاً میام باهم بریم پیش مامان شیوا. هم فاله هم تماشا هم صله رحم! دو سه روزی هستیم. بچه رو تحویل می گیریم میاییم.

مامان شیوا مادربزرگ پدریم بود. تهران توی یک آپارتمان شیک تنها زندگی می کرد. بابا و عمو که کرمان بودند و فقط عمه شهره تهران بود. عموشاهرخ با همسرش تو دانشگاه آشنا شده بودند. وقت عروسیشان پدر من مادرم را که دخترخاله ی زن عمو پروین هست، می بیند و فی المجلس یک دل نه صد دل عاشق می شود. ولی بهم رسیدنشان طول و تفصیل داشت. بابا تهران کار می کرد و آقاجون حاضر نبود دخترش را به راه دور بدهد. بالاخره بعد از یکی دو سال بابا با کلی این در و آن در زدن انتقالی می گیرد با کلی کسر حقوق ولی به عشقش می رسد. هنوز هم عاشق هستند شکر خدا.

=: هی با تو ام... پایه ای؟ اصلاً می خوای من با پیمان برم؟ ولی تو بیای بیشتر خوش می گذره ها!

_: مگه قراره بریم خوش بگذرونیم؟ باید بریم بدبختیمونو تحویل بگیریم و بیاییم ببینیم کجا جاش بدیم!

شهرام با وجود تمام لودگی اش جدی شد و گفت: وقتی تو هم اسمشو بذاری بدبختی، وای به حال اون بچه.

_: خونه مامان شیوا نمی تونیم بریم. اصلاً نمی تونم بهش بگم. بالاخره به گوشش می رسه ولی بذار از زبون ما نشنوه. من دیگه جا ندارم.

=: خیلی خب بهش نمیگیم. فقط میریم شب اونجا می خوابیم میگیم پیمان کار اداری داشته، ما هم آویزونش شدیم امدیم. صبحم میریم فرودگاه بچه رو می گیریم یک سره میایم کرمون.

_: این قیافش داغونه. همه چی رو لو میده.

=: خیلی خب. من به مامان شیوا میگم. باهامون راه میاد.

_: نه بابا. با یه بچه افریقایی هیچکس راه نمیاد.

=: بچه است! توله شیر که نیست!

_: اینو به اهالی این خونه بگو.

=: آخرش که چی؟ باید بریم بچه رو بگیریم دیگه. نمیشه که ولش کنیم تو فرودگاه! جمع کنین فردا صبح میام دنبالتون. ها پیمان؟ با ماشین من بریم؟

پیمان با بیچارگی گفت: نمی دونم. من اصلاً مغزم کار نمی کنه.

=: از اولشم نمی کرد رفیق. فردا صبح ساعت شیش دم درم.

_: مامان شیوا رو چکار می کنی؟

=: همون سناریوی قبلی. پیمان کار اداری داره، نگران مادرشم هست ناراحته. اگه یه کم خودشو جمع و جور کنه لو نمیریم. مگر این که ماجرا زودتر به گوش مامان شیوا برسه.

_: امیدوارم نرسه. بابا و عمو که بعیده حرف بزنن.

=: منم امیدوارم. فعلاً خداحافظ.

 

آهی کشیدم و به طرف پیمان برگشتم. این که شهرام هم همراهمان شده بود خیلی خوب بود. خودش به مامان شیوا زنگ زد و هماهنگ کرد. اول صبح هم دنبالمان آمد. من هم برای خودم و پیمان چمدان کوچکی بستم و راه افتادیم.

شهرام تمام راه جوک گفت و لودگی کرد و آهنگهای خنده دار گذاشت. سرعتش هم بگی نگی بالا بود. امیدوار بودم به سلامت برسیم. حال پیمان خیلی بهتر شده بود. هرچند هنوز خوب نبود ولی به آن اندازه بهم ریخته هم نبود.

سر شب به خانه ی مامان شیوا رسیدیم. خودش به استقبالمان آمد. مثل همیشه شیک و مرتب بود. یک شلوار زرشکی نخی پاچه گشاد به پا داشت و بلوز یقه شومیزیه شیری با روسری ابریشمی الوان.

روبوسی ملایمی با من و شهرام کرد و به پیمان هم خوشامد گفت. روی مبلهای هال نشستیم. راحت نبودم. بدجوری دلم می جوشید. حواسم پیش آن توله شیر افریقایی بود. واقعاً باید کجا منزلش می دادیم؟






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
اینم قسمت سوم. قسمت دوم رو جا نندازین


تیری توی تاریکی زدم و گفتم: من یه کم لواشک خریدم میرم با بچه ها...

از جا پرید و گفت: جدی؟ به منم میدی؟         

بدون جواب بیرون رفتم. به دنبالم آمد. مامان هم بیرون آمد. توی گاراژ که رسیدیم زرین پرسید: لواشک کو؟

دستهایم را توی جیبهای شلوارم فرو بردم. نگاهی به مامان که کنار در ایستاده و عصبانی نگاهم می کرد انداختم. دوباره رو به زرین کردم. البته خیلی مؤدب چشم به دمپایی های پلاستیکی و ناخنهای پایش با آن لاکهای قرمز گوشه پریده دوخته بودم.

_: می خرم برات. می خواستم بیایی بیرون.

=: مسخره! بیام بیرون چکار کنم؟

سر برداشتم و نیم نگاهی به او انداختم. گفتم: دایی با آقاجون اینا کار خصوصی داشت.

=: کار خصوصی؟! اصلاً واژه ی خصوصی و عمو می تونن کنار هم بشینن؟ عمو کار خصوصی نداره. مثلاً همین خواستگاریش قبل از خودش ما خبر شدیم. مگه نه؟ حالا چی شده؟

مامان بالاخره طاقت نیاورد. جلو آمد و پرسید: اینجا چه خبره؟

زرین برگشت و گفت: میگه بیا بیرون عمو کار خصوصی داره. مضحک نیست؟

مامان با اخم نگاهم کرد و گفت: یه چیزی شده که تو به من نمیگی.

آدم دروغ گفتن نبودم آن هم به مامان! اصلاً مگر میشد به مامان دروغ گفت؟

زرین هیجان زده پرسید: واقعاً؟ چی شده به منم بگین.

مامان نگاه تندی به او انداخت. دوباره رو به من کرد و گفت: بریم خونه حرف بزن. زرین تو هم برو خونه. فعلاً نرو پیش آقاجون اینا.

=: من تنهایی تو خونه حوصله ام سر میره. هیچکس نیست. بچه ها هم پایینن.

_: خب بمون پایین.

=: گرمه! کی حال داره بابا؟ تازه منم می خوام بدونم چه خبره؟ کپک زدیم بس هیچ خبری نیست. عموپیمانم که خواستگاریشو رد کرده. تا حالا دخترا رد می کردن. ندیده بودیم پسرا رد کنن!

حوصله ی افاضات زرین را نداشتم. دلم شور میزد. به مامان نگاه کردم و تند گفتم: مامان میشه لطفاً با زرین برین خونه ما؟ هم زرین خانم به کولرشون برسن، هم من برم ببینم دایی دانشمندم چه غلطی داره می کنه. مسئله ی مرگ و زندگیه مامان جان. راستی...

مامان گفت: جون به لبم کردی پسر! اونجا چه خبره؟

_: مامان جون خواهش می کنم.

مامان دوباره گفت: زرین برو خونتون. من با تو میام خونه آقاجون. سعی نکن زیر آبی بری آیهان.

دو دستی توی سرم زدم و گفتم: زیر آبی چیه مامان جان؟ من روی رو! قول میدم بعدش بیام از سیر تا پیاز ماجرا با کباب و سبزی خوردن اضافه براتون تعریف کنم. زرین رو بردارین برین خونه ما.

زرین گفت: باشه. پس یادت نره هم قول کباب دادی هم لواشک ها! مرده و قولش!

مامان نفس عمیقی کشید. خیلی نگران شده بود ولی مجبور شد برود. دم آخر یک دفعه گفتم: مامان تو کشو بالایی دراورم یه لواشک انار هست بدین زرین. ولی زرین نره تو اتاقم ها.

مامان سری به تأیید تکان داد و گفت: حساب تو یکی رو من سر فرصت باید برسم.

بدون جواب خودم را توی خانه ی آقاجون پرت کردم. دایی هنوز اول قصه بود. نگاه سوالی ای به من انداخت که توجهی نکردم. یک لیوان آب از ترموس روی میز ریختم و لاجرعه سر کشیدم. بعد صندلی کنار ترموس را از زیر میز عقب کشیدم و همان جا نزدیک در نشستم.

آقاجون از دایی پرسید: خب چی می خوای بگی؟ اصلاً چی شده که یاد خاطراتت افتادی؟

خودم را به نفهمی زدم و پرسیدم: چی میگه؟

خاله مهدیه در حالی که یک سیب درختی توی بشقاب قاچ می کرد گفت: یاد جشنواره خوارزمی و اون دوره کلاسی که بورسیه شد و رفت انگلیس افتاده.

_: کاشکی دکتراشم می رفت انگلیس چند سالی از شرش خلاص می شدیم. ها دایی؟ بیا برو. نگران خونه تم نباش. خودم دوماد میشم میرم توش.

آقاجون خندید. خاله مهدیه گفت: بشین بچه دهنت بو شیر میده.

دستم دور لیوان آب حلقه شد. با احتیاط گفتم: مگه من چیم از داییم کمتره که این سنی داماد شد؟ نابغه ی ریاضی نیستم خب نباشم.

به سرعت لیوان را زیر شیر ترموس گرفتم تا به اولین کسی که نیاز داشت برسانم. دایی با ترس نگاهم کرد.

خانم جون با خنده گفت: چرا مزخرف میگی بچه؟ داییت که هنوز عزب اوغلیه. تو هم ایشالا به موقعش.

نه ظاهراً کسی آب نمی خواست. خودم جرعه ای نوشیدم و گفتم: نه خب من عجله ای ندارم. الکی گفتم. یعنی خیلی الکی هم نگفتم.

خاله مهدیه از جا برخاست. بشقاب سیب پوست کنده را جلوی آقاجون و خانم جون گذاشت و با خنده گفت: همه پسرا این سنی فکر می کنن دوماد شدن آسونه. یه کم بزرگتر بشن می فهمن به این آسونیم نیست. با اجازتون. من برم ناهارم رو باره. فعلاً خداحافظ.

نفسی به راحتی کشیدم و چشمهایم را برای چند لحظه بستم. یاد مامان افتادم که الان دل توی دلش نبود. باید عجله می کردم.

خاله که رفت دوباره سعی کردم. نگاهم بین آقاجون و خانم جون چرخید. آقاجون با آرامش سیب می خورد و خانم جون با نیمه اخمی بافتنی ای که داشت می بافت را بررسی می کرد.

_: آقاجونم قبل از ازدواج با شما یه بار دیگه دوماد شده بودن.

چشمهای دایی برق زد. سوژه ی خوبی پیدا کرده بودم.

خانم جون بدون این که نگاهش را از بافتنی اش بگیرد با همان نیمه اخمش گفت: ازدواج که نبوده. تهرون تو خونه عموجان نامحرم بوده. اقدس خانمم یه دختر به خونه مونده ی بزرگتر از خودش. یه مدت صیغه اش کرده که رفت و آمدش آسون بشه. چون عموجان خدابیامرز خیلی مقید بودن. بعدشم مدت صیغه تموم شده و برگشتن سراغ این دخترعمو.

هر دو با لبخند عاشقانه ای به هم نگاه کردند.

_: قربون آدم چیزفهم. آقاجون تهرون بودن. تو مملکت خودی تو خونه ی عمو. این بچه همه اش شونزده سالش بود، تو مملکت غریب اونم نامسلمون، با اون همه حلال حرومی که شما یادش داده بودین.

اخم خانم جون غلیظ شد. بافتنی اش را روی پایش رها کرد و پرسید: چی می خوای بگی؟

آقاجون هم متفکرانه به من و دایی نگاه کرد. دایی با من من گفت: با یه دختر مسلمون آشنا شدم. یعنی تو اون کلاسی که می رفتیم باهم بودیم.

آب دهانش را قورت داد و با بیچارگی به پدر و مادرش نگاه کرد. نصفه لیوان آبم را جلویش گذاشتم. دست نزد. یک لیوان دیگر پر کردم.

دایی به زحمت ادامه داد: دلم لک زده بود برای دو لقمه غذا که با خیال راحت بخورم. اصلاً غذا چیه... یه هفته بود اونجا بودم یه دسشویی به دل خودم باشه نرفته بودم گلاب به روتون. چایما گفت تو خونه اش دسشویی ایرونی داره با شلنگ. این حرف مثل وعده ی بهشت بود! باور کنین.

آقاجون آهی کشید. خانم جون رو به من به تندی گفت: یه لیوان آب بده به من.

لیوان آب را سریع به او رساندم. دایی هم بالاخره نصفه لیوان آب را برداشت و جرعه جرعه نوشید. انگار داشت زمان می خرید. ولی من و آقاجون و خانم جون حوصله نداشتیم. می خواستیم هرچه زودتر این کابوس تمام بشود.

آقاجون با اخم پرسید: عقدش کردی؟

دایی پیمان مدافعانه گفت: موقت! همون شیش ماهی که اونجا بودم. پدرشم بود. یعنی اولش بود. داشت برمی گشت شهرشون. خوشحال شد دخترش تنها نیست. یه سوئیت داشت تو یه آپارتمان دانشجویی.

خانم جون بافتنی اش را برداشت و با اخم گفت: یه ... خوردی تموم شده رفته. چرا الان یادت امده؟ به خاطر همین به دختر ملوک خانم گفتی نه؟

اشکهای دایی جاری شدند. آقاجون تشر زد: مرد که گریه نمی کنه. داستان مال چند سال پیشه. چه ربطی به الان داره؟ نکنه هنوز دلت پیششه؟

خانم جون تند گفت: دختر خارجی نمیاری تو این خونه.

آهی کشیدم. دقیقاً می خواست همین کار را بکند. البته نه به عنوان همسرش.

دایی در حالی که به زحمت جلوی گریه اش را می گرفت گفت: نه. کاری به اون ندارم. اصلاً داره عروس میشه.

خانم جون باز تشر زد: خب دردت چیه؟

دایی به پایه ی میز چشم دوخت. اشکهایش پهنای صورت سرخ و سفیدش را تر کرده بودند. با صدای گرفته گفت: یه دختر دارم. داره میاد اینجا.

خانم جون از جا پرید. آقاجون مات به دایی نگاه کرد. من گوشی تلفن را از پشت ترموس برداشتم و به اورژانس زنگ زدم... محض احتیاط!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
امروز دو قسمت داریم


کلافه نگاهش کردم. هنوز داشت هق میزد. قوطی دستمال را پیش کشید و آخرین برگ را درآورد.

از در بیرون رفتم. از روی کتابخانه ی کنار هال یک قوطی دیگر دستمال برداشتم و جلویش روی میز انداختم. بعد هم حوله ام را برداشتم و گفتم: من میرم یه دوش بگیرم بیام ببینم چه گورمونو می تونیم بکنیم!

هنوز از هال رد نشده بودم که مامان وارد شد. سری به طرف اتاقم کشید و پرسید: پیمان اینجایه؟ پیمان؟

بین مامان و اتاقم قرار گرفتم و گفتم: همین جایه. چیزی می خواستین؟

با اخم نگاهم کرد. نمی فهمید چرا مانعش شده ام. گفت: خانم جون میوه می خوان.

_: باشه. الان با پیمان میریم می خریم. من یه دوش بگیرم. زود میام.

=: چرا خودش نمیاد؟ پیمان اونجا چکار می کنی؟

تند گفتم: الان میاد. یه کم عصبانیه. کاریش نداشته باشین.

متعجب پرسید: چرا عصبانیه؟ اونی که باید عصبانی باشه ماییم. صبح به خانم جون گفته دختر ملوک خانم رو نپسندیدم! زنگ بزنین بگین نمی خوام. آبرومونو برده. یعنی چی که نپسندیده؟ ندیده و نشناخته که نبود. می دونستی داری کجا میری. میشنوی پیمان؟ زشته. ما که قبلاً حرف زده بودیم. گفتی همین خوبه. چی شد که به یه جلسه خواستگاری پشیمون شدی؟ هان؟ پیمان؟

خواست از کنارم رد شود که دوباره مانعش شدم. دستهایم را باز کردم و گفتم: مامان جان خواهش می کنم. حرف بدی که نزده. حتماً نپسندیده. تا حالا که به چشم خریداری نگاش نکرده بود. یه نظرم حلال. رفته دیده خوشش نیومده. چرا اذیتش می کنین؟ عروسی زوری که نمیشه.

مامان عصبانی پرسید: این بچه خودش زبون نداره که تو وکیل وصیش شدی؟

ملتمسانه گفتم: نه نداره. این بچه فقط بلده فرمول ریاضی حل کنه. ولش کنین مامان.

حرصی نفسش را پف کرد و بعد باز با صدای بلندی که پیمان هم راحت بشنود گفت: به این بچه بگو بره یه خرده میوه بخره. خودتم همراش برو که پلاسیده های بازار رو جمع نکنه بیاره. بار نکنین هرچی هست بیارین خونه. می فهمین؟

_: بله. بله. چشم. چشم. الان میریم.

مامان که دوباره از در بیرون رفت نفسی به راحتی کشیدم. به اتاقم برگشتم و گفتم: پاشو تا کسی دور و بر نیست صورتتو بشور. بعدم برو پایین لباس عوض کن. منم الان دوش می گیرم میام.

زیر لب گفت: نمی تونم رانندگی کنم.

_: باید بتونی. من اگه بشینم پشت فرمون بابام کله مو می کنه.

آه بلندی کشید و برخاست. فقط رانندگی کرد. من پیاده شدم و میوه ها را خریدم. کارت آقاجون را هم از پیمان گرفتم و حساب کردم. بعد هم دو تا آبمیوه خریدم و سوار شدم. یکی را باز کردم و دستش دادم. جرعه ای نوشید و پرسید: حالا چکار کنیم؟

_: باید بریم بیفتیم به پای خانم جون و آقاجون که قبولش کنن.

=: باهام میای تهرون؟ نمی خوام تنهایی باهاش روبرو بشم.

_: یه بچه ی هشت ساله ترس داره آخه؟ اول فکر کن ببین جواب پدر و مادرتو چی می خوای بدی!

=: کمکم می کنی؟

_: می تونم نکنم؟ پوف....

آبمیوه را یک جا سر کشیدم و قوطی را به طرف سطل زباله ی کنار پیاده رو پرت کردم. گفتم: راه بیفت بریم ببینیم چه خاکی می تونیم به سرمون بریزیم. حواست به قلبشونم باشه.

با بیچارگی سر به تأیید تکان داد و راه افتاد. قبل از آن که چاره ای پیدا کنیم به خانه رسیدیم. یک آپارتمان شش واحدی که به جای خانه ی بزرگ قدیمی ساخته بودند. هر طبقه دو واحد داشت؛ همکف هم پارکینگ بود. آقاجون و چهار تا از بچه هایش خانه ها را پر کرده بودند و خانه ی دایی پیمان فعلاً به عنوان انباری همه ی خانواده و گاهی مهمانیهای مجردی استفاده میشد. البته مهمانی خیلی کم پیش می آمد. دایی پیمان اهل الواتی نبود. بچه درسخوان نابغه سرش را بلند نمی کرد. حالا چطور این گند اساسی را زده بود نمی فهمیدم!

 

ماشین را نزدیک در پارک کرد. برگشت و با بدبختی نگاهم کرد. گفتم: بسه. هرچی بیشتر کشش بدیم بدتره. بیا بریم. فقط دعا کن جماعت تو خونه نباشن. اگه خاله داییا دور و بر باشن گفتنش سختتر میشه.

پیاده شدیم. چهار تا کیسه میوه دستش دادم که دست خالی نباشد. خودم هم دو تای آخر را برداشتم و پیاده شدم. در را باز کردم و دایی را که مات مانده بود توی خانه هل دادم.

بچه ها توی حیاط بازی می کردند و جیغ می کشیدند. توجهی به ما نکردند. مشتی به بازوی پیمان زدم و گفتم: برو زود باش. الان میوه ها رو دستت ببینن هوس می کنن دیگه نمی تونیم از سر بازشون کنیم. برو دیگه.

دکمه آسانسور را زدم و با اخم به پیمان چشم دوختم. طوری جلویش ایستادم که بچه ها کمتر چشمشان به کیسه ها بیفتد. پیمان را توی آسانسور هل دادم.

غرق فکر گفت: با پله می رفتیم. یه طبقه که بیشتر نیست.

طوری چشم غره رفتم که دیگر ادامه نداد. در خانه ی آقاجون مثل همیشه نیمه باز بود. فقط آخر شب آن را می بستند. یاالهی گفتم و در را باز کردم. میوه ها را توی آشپزخانه گذاشتیم. توی هال سر کشیدم. مامان و خاله مهدیه و زرین دختردایی ام بودند. چشمهایم را بستم و باز کردم. زمزمه کردم: چکار می خوای بکنی؟

بیخ گوشم لب زد: تو زرین رو ببر بیرون، با خواهرا کنار میام.

آمدم حرفی بزنم ولی ترجیح دادم بیشتر موج منفی ندهم. خودش به قدر کافی بیچاره بود. کنار در هال ایستادم. سلام و علیکی با همه کردم. آقاجون احوال تفریحات تابستانی ام را پرسید، جواب کوتاه بی حواسی دادم. رو به زرین کردم و زمزمه کردم: زرین...زر...سس...

بچه خنگ! اصلاً نمی فهمید. خفه شدم بس پیس پیس کردم. آخر گفتم: زرین یه دقه بیا تو حیاط...

متعجب نگاهم کرد و گفت: نمی خوام.

_: بیا یه دقه... کارت دارم.

مامان چشمهایش را در حدقه چرخاند و پرسید: چکارش داری؟

چکارش داشتم؟ سرم را خاراندم و گفتم: اممم... بریم بسکتبال.

زرین اخمی کرد و گفت: برو بابا گرما حوصله داری؟

دوباره سعی کردم: خب یه بازی دیگه... بریم با بچه ها...

اخمش غلیظتر شد و پرسید: مگه من بچه ام؟

آب دهانم را قورت دادم. دایی ملتمسانه نگاهم می کرد. بقیه متعجب، مامان عصبانی، زرین هم که کلاً تو باغ نبود. بدبختی اینجا بود که من با زرین چهارده ساله هیچوقت صنمی نداشتم. کاملاً نسبت به او خنثی بودم. سفارشهای اکید مامان هم مبنی بر حفظ حریم دخترها مزید بر علت بود.

نفسم را پف کردم و به طرف در رفتم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
دوباره سلام
با یک شروع طوفانی در خدمت شما ام


دختری از شهر سپید

 

=: آیهان... آیهان... پاشو. پاشو ببین چه به روزم امده!

خواب آلوده روی تخت بهم ریخته ام نشستم. دستی به صورت زبرم کشیدم و لبخند زدم. هنوز به آن موهای نرم و نازک نمیشد گفت ریش، ولی از وقتی تیغشان می زدم کمی زبر شده بودند.

هنوز خواب و بیدار بودم. دایی روی صندلی میز تحریرم نشست و صورتش را با دستهایش پوشاند.

به دیوار خنک پشتم تکیه دادم. کمی خواب را از سرم پراند. پرسیدم: چی شده؟

بدون این که سر بردارد گفت: بدبخت شدم.

پوزخندی زدم و گفتم: بودی!

=: خفه شو.

_: من که خفه بودم. خودت به زور امدی بیدارم کردی. چی شده؟ به سلامتی ملوک خانم اینا جواب خواستگاریتو دادن؟ رد کردن؟ نه صبر کن ببینم. شایدم قبول کردن! هوراااا رفتی قاطی مرغا!

روی صندلی گردان چرخید. با رنگی پریده نگاهم کرد و گفت: دیگه خواستگاری ای نیست آیهان. دیگه هیچکس به من زن نمیده. همه می فهمن زن داشتم. آبروم رفت.

اخمی کردم. از جا برخاستم. توی هال سر کشیدم. کسی نبود. با این حال در را بستم و گفتم: میشه یواشتر حرف بزنی؟ می خوای آقاجون اینا هوار کشون بیان بالا؟ از کجا می خوان بفهمن؟ نکنه چایماجان می خواد بیاد ایران؟ ها؟ خب بیاد. اصلاً بیاد اینجا که چکار کنه؟ حتی اگه بیاد هم مجبور نیستی به خانواده معرفیش کنی. یعنی بهتره که نکنی. قول نمیدم خانم جون و آقا جون برخورد خیلی لطیفی باهات بکنن.

غرق فکر گفت: تو خیلی از سنّت بیشتر می فهمی آیهان. کاش منم سن تو بودم اینقدر می فهمیدم. اگه می فهمیدم اینجوری گند نمی زدم.

_: برو بابا! تو نابغه بودی که فرستادنت اون ور آب. من که ریاضیامو به زور پاس میشم.

=: کاش نمی فرستادن.

_: خب حالا چه مرگته؟ چرا حرف نمی زنی؟

=: چایما بهم زنگ زد... دیشب...

_: خب؟

=: داره ازدواج می کنه. با یه یارو همشهریش که اسپانیا زندگی می کنه.

_: خیلی خری پیمان! نمی خوای بگی که هنوز بهش علاقه داری؟! تو فقط به خاطر مستراح ایرونی تو خونه اش عقدش کردی. نکنه یادت رفته؟! و البته پلوهای مامان پزش!

=: پلوهاش عمراً مزه ی پلوهای مامان رو نمی داد ولی خب از هیچی بهتر بود.

_: حالا که چی؟ دایی نابغه ی دانشمند! از اون تاریخ نه سال گذشته. تو فقط شیش ماه رفتی انگلیس و یه عقد موقت با این دختره خوندی و تموم شده. تا حالا حتی با یه آهم ازش یاد نکردی. همه اش جوک بود که چقدر از اون بدبخت سوءاستفاده کردی و چقدر در حقت مادری کرده. حالا چی شده که فیلت یاد هندستون کرده؟

دایی پیمان لب به دندان گزید و به پنجره چشم دوخت.

حرصی ادامه دادم: یعنی یه درصد فکر کن خانم جون از این ایده خوشش بیاد. یک در هزار هم محاله قبول کنه! دختره تنها معیار پذیرفته ای که داشت مسلمون بودنش بود. و الا هم ازت بزرگتره هم سیاه پوسته هم مراکشی! آخه عقل کل یه غلطی کردی تموم شده رفته! الان چه مرگته؟ بذار شوهر کنه بره. چکار به تو؟

تو مرامم نبود با بزرگتر اینطوری حرف بزنم. اینطوری تربیت نشده بودم. ولی دایی پیمان فرق می کرد. رفیقم بود. همه اش نه سال اختلاف سنی داشتیم.

یهو گریه اش گرفت و با بغض گفت: بدبخت شدم آیهان. بدبخت شدم.

سرش را روی میز گذاشت و زار زار گریه کرد. تکان بدی خوردم. ناباورانه نگاهش کردم. گفتم: چی داری میگی پیمان؟ تو که خوب بودی. پاشو مرد گنده. چرا گریه می کنی؟ ناسلامتی پریشب رفتی خواستگاری! یادت رفته؟

به سنگینی از جا برخاستم. از اتاق بیرون رفتم. بعد از این که دست و رویم را شستم، با یک لیوان آب خنک به اتاق برگشتم. آن را روی میز جلویش گذاشتم و گفتم: پاشو جمع کن خودتو. این اداها بهت نمیاد. حاضرم قسم بخورم که عاشقش نبودی. حالا یه دفعه چت شده نمی فهمم.

پیمان سر برداشت. کمی از آب نوشید و با صدای گرفته گفت: چومیچا داره میاد ایران.

نفهمیدم چی گفت. گیج نگاهش کردم و پرسیدم: چومیچا چیه؟

خیسی اشک را با کف دست از گونه اش گرفت و گفت: آدمه. یعنی خورشید. به زبون بربرها!

لب تختم نشستم و با سرخوشی گفتم: بازم نفهمیدم چیه.

با صدایی که انگار از ته چاه می آمد نالید: دخترمه.

خیز برداشتم و پرسیدم: هان؟!

دایی بین هق هق هایش توضیح داد: وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم بهم گفت حامله است. گفت تو بچه تر از اونی که بتونی سرپرستیشو قبول کنی. می برمش مراکش. پیش خونوادم بزرگش می کنم. اونا می دونن شوهر داشتم. قبولش می کنن. می دونی آیهان... باباش تو عقدمون بود.

متحیر زمزمه کردم: حالا داره میاد ایران؟ دخترت؟....

دایی بیست و پنج سال داشت. نابغه ی ریاضی بود ولی رفتار اجتماعیش اینقدر کودکانه بود که پدر بودن اصلاً بهش نمی آمد!

برعکس من که ریاضیم صفر بود. به زحمت دو دوتا چهار تا کردم و نالیدم: هشت سالشه...

سری به تأیید تکان داد و لب زد: هشت سالشه. مادرش داره میره اسپانیا که با شوهرش تو یه آپارتمان چهل متری زندگی کنه. نمی خواد دخترشو با خودش ببره. خونوادشم گفتن سرپرستیش شرعاً و قانوناً با پدرشه. باهم رفتن اسپانیا. براش بلیت گرفته. چهارشنبه صبح با پرواز مادرید میاد تهران...

با تته پته پرسیدم: ت تهران؟ ف فارسی بلده؟

سری به نفی تکان داد و گفت: حتی یک کلمه.

حرصی گفتم: انگلیسی که ایشالا بلده؟ عربی؟

نگاهم کرد و گفت: خونوادش از اون بربرهای دو آتشه ان. تنها زبونی که بلده آمازیغیه!

_: چی چیییی؟ به خاطر خدا! چرا دارن پستش می کنن اینجا؟ یا خدا! پیمان فکر نمی کردم تا این حد خر باشی. چرا نگفته بودی بچه داری؟

با بیچارگی نگاهم کرد و گفت: نمی خواستم به عمق خریتم پی ببری. ولی الان دیگه همه می فهمن.

از جا برخاستم. چرخی دور خودم زدم. ناباورانه سر تکان دادم و بالاخره پیشنهاد کردم: بهش بگو به جای پست کردنش بفرستش پانسیونی جایی! بگو خرج زندگیشو می فرستی ولی نیاد اینجا! بیاد اینجا غوغا میشه پیمان! خانم جون سکته می کنه.

=: بچه مه آیهان...

عصبانی گفتم: از کجا معلوم؟ اصلاً شاید بچه ی یکی دیگه باشه. می خواد آویزونش کنه به تو.

=: موهاش مثل من بوره.

کلافه گفتم: قربون موهای طلاییت! یعنی موطلایی تو دنیا فقط تویی؟ هیچ پدر دیگه ای نمی تونه باشه؟

=: تست دی ان ای دادم. همون اول که به دنیا امد. هفت ماه بعد از این که برگشتم ایرون. فکر می کردم همون موقع پشیمون میشه و پرتش می کنه تو بغلم. سر و صدا کردم و گفتم این بچه ی من نیست. گفت ازش تست می گیرم. تو هم برو تست بده مقایسه می کنیم. رفتم تست دادم. نتایج رو برای همدیگه فاکس کردیم. نشون دکتر دادم. گفتن بچه مه. اصلاً... اصلاً بدون این حرفا هم معلوم بود. چایما خیلی مقیده. این وصله ها بهش نمی چسبید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان جااانم
دلم براتون یه ذره شده
بالاخره بعد از کلی جستجو قصه ی بعدی رو پیدا کردم. اگه خدا بخواد الان شروع کردم به نوشتن. ان شاءالله زود زود به اندازه ی یه پست بشه و بیاد روی صفحه

اسمش هست: دختری از شهر سفید
منتظرش باشین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام

اینم قسمت آخر... امیدوارم این قصه تونسته باشه حرف خودش رو برسونه...

می خوام برم آشپزخونه تکونی. سخته. از همین الان عزا گرفتم ویش می لاک



نوزاد خیس و کثیف را اینقدر نگه داشت تا صدای گریه اش اتاق را پر کرد. بعد او را به مادرش سپرد که با روش بیحسی نخاعی جراحی شده و بیدار بود. آناهیتا کنار بیمار ایستاده و مراقب بچه بود. دینا مشغول تمیز کردن رحم و لایه لایه دوختن جداره هایی که بریده بود شد. صدای قربان صدقه رفتن مادر و ناله های ملایم نوزادش که انگار به مادرش جواب می داد را می شنید. آن چه که به میلاد گفته بود از عمق وجودش آمده بود. احساس می کرد تازه متولد شده و برای اولین بار میلاد را می بیند. میلادی که همیشه بود و گویا همیشه می شناخت. میلادی که همین الان هم دلتنگش بود.

کودک را از مادر جدا کردند تا تمیزش کنند و لباس بپوشانند. دلش می خواست بگوید: جداش نکنین. دلش تنگ میشه. دل هر دوشون تنگ میشه.

کارش را تمام کرد. احساس تعلق خاطر احساس شگفت انگیزی بود. نمی دانست بیمارش الان با دیدن فرزندش چه حالی دارد یا فرزندش با آرام گرفتن در آغوش مادرش چه حسی داشته است؛ اما می دانست تولد شگفت انگیز است! احساس امشبش درست مثل متولد شدن بود. نمی دانست حسش بیشتر شبیه نوزادیست که الان از شکم و بعد آغوش امن مادرش جدایش کردند است یا مادرش که از جزئی از وجودش جدا شد و شاید الان احساس تنهایی و ترس می کند...

بیرون آمد. شوهر نگران بیمارش رنگ به رو نداشت. به او اطمینان داد که همه چیز خوب پیش رفته است.

کمی بعد وقتی لباس عوض کرده بود و می خواست به خانه برود، گوشیش را از کیفش در آورد. بی توجه به ساعت شماره گرفت.

_: سلام دیناجان.

چشمش به ساعت بزرگ سالن ورودی بیمارستان افتاد.

+: سلام. وای ببخشید خیلی دیره! فکر می کردم مامان اینا هنوز اونجا باشن. گفتم بپرسم.

_: نه رفتن. تو کجایی؟

+: بیمارستان. کارم تموم شده دیگه دارم میرم خونه.

_: بمون میام دنبالت. این وقت شب تنها رانندگی نکن.

+: میلاد من تنها امدم ها! همین یه ساعت پیش.

_: هنوز لباس عوض نکردم. ماشینمم بیرونه. ظلمه که نیام.

+: باشه اگه اینقدر آماده ای که چی بهتر از این؟

_: امدم. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

گوشی را توی کیفش گذاشت. سرش را عقب برد و به ستون پشت صندلی اش تکیه داد. چشمهایش را بست. نفهمید کی خوابش برد.

دستی زیر گردنش نشست. میلاد آرام گفت: پاشو گل دختر. جا از این ناراحتتر نبود بخوابی؟

چشم باز کرد و خواب آلوده گفت: خیلی خسته ام.

میلاد زیر بازویش را گرفت و گفت: بیا. چند دقه دیگه می رسی خونه و می تونی راحت بخوابی. تلفنتم خاموش کن. به استراحت احتیاج داری.

خیلی نمی شنید چه می گوید ولی این که آنجا بود و دینا مجبور نبود با این خواب آلودگی رانندگی بکند خیلی خوب بود.

جلوی خانه اش که توقف کرد دینا سعی کرد بیدار شود. چشم باز کرد و نگاهش کرد. لبخند خماری زد و گفت: ممنون که امدی.

میلاد دست روی شانه اش گذاشت و گفت: خواهش می کنم. مراقب خودت باش. تلفنتم خاموش کن و آسوده بخواب.

حرفش را قبول کرد. بی سر و صدا وارد خانه شد. تلفن را خاموش کرد و ده دقیقه بعد خواب خواب بود.

 

پدر و مادرش به روستا برنگشتند. همان جا ماندند و مشغول تهیه ی جهیزیه و تدارک مراسم شدند. دینا اما به دور از آن چه که آنها با شوق و ذوق انجام می دادند درگیر احساسات جدیدش بود که انگار افقهای تازه ای به رویش گشوده بود. طوری که متعجب بود که تا پیش از این بدون میلاد چگونه زندگی می کرد؟! میلاد الان در لحظه لحظه اش حضور داشت. کمکش می کرد، همراهش بود.

برای میلاد هم روزگار رنگ تازه ای گرفته بود. بعد از سالها تلاش برای به دست آوردن دل دینا حالا در روح و جانش جاری شده بود. دینا را با تمام وجودش می خواست. در کنار این همه عشق، کمک کردن به روح آسیب دیده ی دینا خیلی سخت می نمود ولی دینا با چنان تلاشی همکاری می کرد که سختیش کمرنگ میشد.

هیچ کدام دلشان نمی خواست که دینا به دکتر دیگری مراجعه کند. هرروز که می گذشت اعتماد بنفس دینا بیشتر و حال و روزش بهتر میشد. انگار مثل ققنوس از خاکستر خودش دوباره متولد میشد و زندگی تازه ای را تجربه می کرد.

پایان

غروب روز نهم آبان نود وشش

شاذّه






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
اونجا هوا چطوره؟ اینجا یه آفتاب درخشان دلچسب رو برگای خشک پاییزی افتاده. آسمون اینقدر آبیه که آدم مست این همه لطف پروردگار میشه. الهام جان که پاک به رویا فرو رفته. رو کلاه حصیریش چند تا گل زده، بقچه ی سفرش رو سر چوبدستیش گره زده و دامن بلندی که توی باد تاب می خوره راه صحرا در پیش گرفته... جای شما خالی. منم نمی بینمش. یه دستی اون طرفا تکون داد ولی کلاً خیلی توجهی به من نمی کنه. امیدوارم تو صحرا، پای کوه، کنار چشمه سار، زیر آسمون آبی با ابرای تکه تکه ی پنبه ای چند تا سوژه ی درست و درمون و همچنین ادامه ی این قصه رو پیدا کنه و خواهشاً دیگه برگرده تا من بیش از این شرمنده ی محبت دوستام نشم!

یه پست کوچولو داشته باشین تا بلکه منم راه صحرا گیرم و الهام جان رو از دل کوه بیرون بکشم. دیگه خیلی بهش خوش گذشته. بسشه. می ترسم رودل کنه!




تبریک و خنده و بوسه های بزرگترها، لبخندی خجول و دستپاچه روی لبش گذاشت. وقتی دوباره نشستند همه با هیجان مشغول بحث درباره ی مهریه و تاریخ عقد و عروسی و خرید جهیزیه شدند. دینا اینقدر شرمنده شده بود که نمی دانست چه بگوید. هر سوالی که می پرسیدند با نگاهی که دودو میزد زمزمه می کرد: نمی دونم.

میلاد کنارش نشسته بود. سرش را جلو آورد و بیخ گوشش گفت: تصمیم نگیری برات تعیین تکلیف می کنن. تو که نمی خوای اینجوری باشه؟

نگران نگاهش کرد و گفت: نمی دونم. الان هیچی نمی دونم. تند تند دارن همه چی رو معلوم می کنن میرن.

_: دهنتو باز کن بگو بهت فرصت بدن که تو هم درباره ی میزان مهریه و تاریخ عقد و عروسی فکر کنی.

+: می دونی که نمی تونم.

_: می دونم که می تونی. دینا این زندگی توئه. یه کم محکم باش.

+: به نظرم زندگی تو هم هست. تو نمی تونی حرف بزنی؟

_: من مخالفتی با تصمیماتشون ندارم ولی تو احتمالاً خیلی حرف داشته باشی.

+: چرا باید حرفی داشته باشم؟ من اگه سرکش و لجبازم فقط واسه توئه! کرم داری هی لج منو در میاری.

میلاد خندید و گفت: من فقط دارم سعی می کنم کاری کنم که حرف دلت رو بزنی نه اون حرفی که فکر می کنی باید بزنی. الان هم اگر می بینی تصمیماتشون مغایر برنامه های توئه خب بگو! همه ی این کارها به خاطر توئه و تو باید خوشحال باشی. چه کاریه یه عالمه زحمت بکشن و تو نتونی ازش لذت ببری؟

دینا نیم نگاهی به آن بحث پر سر و صدا انداخت و بعد دوباره رو به میلاد کرد. گفت: از الان بدونم برنامه چیه می تونم تا حدودی وقتم رو تنظیم کنن. برنامه های ناگهانی و اورژانسی هم هیچ جور قابل پیش بینی نیستن. نهایت این که بتونم از همکارا خواهش کنم کمکم کنن.

_: فقط تنظیم وقتت که نیست، کیفیت ماجرا هم مهمه. با میزان مهریه موافقی؟ با تاریخ عقد؟ به نظرت مارک یخچالی که میگن خوبه؟ ساید بای ساید دوست داری یا تک در؟

+: چه اهمیتی داره؟ بد من و تو رو که نمی خوان. بذار خوشحال باشن.

_: یه روزی با دستای خودم خفه ات می کنم.

دینا خندید و دوباره نیم نگاهی به جمع پر شور و هیجان انداخت. با صدای زنگ تلفنش نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت. بعد جواب داد: جانم؟ سلام.

=: سلام خانم دکتر. مریض آوردن کیسه آبش باز شده. خانم حمیدی. سزارینیه. میگه مریض شماست. می خواد خودتون عملش کنین.

+: باشه. آماده اش کنین میام.

از جا برخاست. لبخندی به جمع زد و گفت: ببخشید احضار شدم بیمارستان. معذرت می خوام خاله معصومه. خیلی ممنون از پذیراییتون. همه چی عالی بود.

پلیس مزاحم درونش شروع به غر زدن کرد: الان تشکر کردنت چی بود؟ مرسی که ازم خواستگاری کردین؟! هلاک شوهر بودی؟

میلاد گفت: اگه ماشین نیست برسونمت.

+: نه هست. خیلی ممنون.

بقیه ی خداحافظی را هم کرد و بیرون رفت. میلاد با دستهایی که توی جیبهایش فرو برده بود به دنبالش آمد.

در هال که پشت سرشان بسته شد، دینا با عجله گفت: یخچال فریزر جدا دوست دارم. بین عقد و عروسی هم خیلی فاصله نباشه. حال بدی داره به نظرم. اجاق گاز فردار فکر کنم بهتره. ظرف هم... اممم سفید ساده دوست دارم. شاید تک تک ظرفای رنگی هم خوب باشه. عروسی خیلی شلوغ نباشه. مهریه هرچی خودت خواستی. دیگه باقیشم نمی دونم.

میلاد با لبخند گفت: خوبی الان؟ برو به جراحیت برس.

+: گفتی که حرف بزنم. اینم نظر من. اگه شد چه بهتر. نشدم مهم نیست. هیچ وقت فرصت ندارم بهش فکر کنم.

میلاد به طنز گفت: ولی به من فکر کن. اگه فرصت شد.

دینا در حالی که با عجله می خواست در را باز کند، یک دفعه مکث کرد. برگشت و با لبخندی عمیق به او نگاه کرد. آرام گفت: من تا حالا بچه نداشتم. ولی دیدم. یکی که حامله میشه... نه ماه با یه بچه زندگی می کنه... از وجودش تغذیه می کنه... باهاش زندگی می کنه بدون این که زیاد از هم خبر داشته باشن. وقتی به دنیا میاد خیلی شگفت انگیزه! هر دوتاشون خیلی خیلی بهم آشنا هستن ولی غریبه. دفعه اولشونه که همدیگه رو می بینن و در عین حال آشناترینن... حسم به تو... اینجوریه. خداحافظ.

در را باز کرد و بدون این که منتظر جواب بماند با عجله بیرون رفت. میلاد فقط فرصت کرد بگوید: به بهترین شکلی توصیفش کردی. منم همینطور. خدا نگهدارت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببخشید که نبودم و نگرانتون کردم. همین دور و بر بودم. درگیر روزمرگیها و دور از الهام بانو! هربار می نشستم بنویسم هیچی به ذهنم نمی رسید و خلاصه شرمنده ی همتون شدم
دوستتون دارم



میلاد با کمی فاصله کنارش نشست و گفت: چند روز پیش بهت گفتم هنوزم حسرت رفاقتت رو دارم. بذار اصلاحش کنم. واقعاً دلم می خواد کنارم باشی. تا حالا به خودم حتی اجازه فکر کردن بهش هم نمی دادم چون دلم می خواست دوره ی درمانت رو کامل کنم ولی الان همه چی یه جور دیگه شد.

+: نمی تونم باور کنم که دوستم داشته باشی. بیشتر به نظر می رسه درگیر همون ناکامی بچگیت هستی. انگار من باید قبول کنم که غرور خدشه دارت راضی بشه.

_: نگاش کن! دو روز با من معاشرت کرده، یه پا روانشناس شده!

دینا بالاخره سر برداشت و نگاه تندی به او انداخت. اما با دیدن نگاه و لبهای خندانش او هم خنده اش گرفت. دوباره به روبرویش چشم دوخت و غر زد: مگه دروغ میگم؟

_: بگم دوستت دارم باور می کنی؟

+: نع.

_: خب بذار یه جور دیگه بگم. دفعه ی اول که مامان تو رو پیشنهاد داد بیست و یک سالم بود. اینقدر ضایع دنبالت بودم که می دونست دلم کجاست. گفتم نه. دینا از من خوشش نمیاد. بذار اول راضیش کنم. ولی اصلاً بهم میدون ندادی. منم گفتم زور که نیست. می گردم تکه ی خودمو پیدا می کنم. خیلی هم سعی کردم به هرکی می رسم با تو مقایسه نکنم و فقط خودشو ببینم. اما هیشکی هیچوقت اینجوری به دلم نچسبید؛ منم دوباره برگشتم همونجایی که از اول بودم.

+: ولی تو گفتی فقط می خوای باهام دوست باشی.

_: بله گفتم. چون حتی تو دلمم اعتراف نمی کردم واقعاً چی می خوام. برای این که درمانت برام مهمتر بود.

+: الان چی؟

میلاد رو گرداند و با لحنی دلگیر گفت: یه دکتر دیگه... ترجیحاً دو سه نفر از همدوره ایهای خانم رو معرفی می کنم... که همه رو تست کنی ببینی کدوم به دلت می شینه.

دینا به نیمرخ او که به گوشه ی اتاق چشم دوخته بود نگاه کرد. دلش برای این صورت اصلاح شده غش می رفت. نگاهش نرم شد. رنگ خجالت گرفت. آرام گفت: ولی من نمی خوام دکترمو عوض کنم.

میلاد برگشت و نگاه تندی به او انداخت. دینا با خجالت افزود: ازش خوشم میاد.

میلاد به آنی خندید. لب به دندان گزید و زمزمه کرد: ترسیدم.

دینا هم خندید و رو گرداند. جا خوردنش خیلی جالب بود. هنوز ته دلش باور نداشت که میلاد دوستش داشته باشد. با بی قراریش تفریح می کرد.

میلاد به نرمی گفت: ولی بهرحال مجبوری که دکترتو عوض کنی.

+: مجبور نیستم میلاد. تو قراره چند تا تکنیک بهم یاد بدی. به حرفام گوش بدی. اینا که با نامزدی منافاتی نداره.

_: الان یعنی بله رو گرفتم؟

+: نمی دونم. هنوز دارم بررسیش می کنم.

_: درباره اش حرف بزن.  

+: خب مسئولیت زندگی واقعاً منو می ترسونه. من عاشق کارم هستم و خیلی وقتا واقعاً نمی رسم یا نمی خوام به خونه توجه کنم.

_: تو این موضوع رو خیلی حادش کردی. از یه طرف یه پلیس سفت و سخت تو ذهنت داره دستور میده که بایددد خونه ات تمیز باشه، اگر نباشه تو برای مثال یه زن با کفایت نیستی، از اون طرف تو داری با کار کفایت خودت رو اثبات می کنی، به پلیس درونت دهن کجی می کنی، باهاش مبارزه می کنی و به نتیجه نمی رسی. چون کنارش نمیذاری. بهش اجازه میدی حرف بزنه و مدام تنبیهت کنه.

+: خب... می ترسم کاملاً کنارش بذارم. می ترسم اون جوری دیگه کثافت از سر و روم بالا بره.

میلاد خندید و گفت: این اتفاق نمیفته. همون طور که اگر فداکاری بیش از اندازه ات رو کنار بذاری محبتت تموم نمیشه. فقط خودت کمی راحتتر نفس می کشی.

+: گاهی واقعاً احساس تنگی نفس می کنم.

_: رهاش کن. در مورد زندگی مشترک، اونم وقتی که خانم خونه شاغله، نظافت خونه هم مشترکه. خیلی نگرانش نباش.

دینا نگاهی به اتاق تمیز میلاد انداخت و گفت: اگر یه آدم بی خیال بودی خیلی نگران نبودم. ولی تو همیشه برق می زنی. هیچی هم نگی باز هم احساس کثیفی می کنم.

میلاد خندان گفت: دینا...

+: مگه دروغ میگم؟ یه نگاه به سر و وضعت و این اتاق بنداز... یه نگاهم به من! قابل مقایسه است؟

_: دیناخانم، عزیز دلم، من به خاطر نظافت تنبیهت نمی کنم. اگه لازمه امضاء میدم. زندگی مشترکه دیگه! آخر هفته ها باهم خونه رو تمیز می کنیم. صرفاً به خاطر این که برای خودمون احترام قائلیم و کمترین حقمون اینه که تو یه جای تمیز زندگی کنیم. نه این که از کسی بترسیم و نگران حرف مردم باشیم.

دینا چند لحظه در سکوت نگاهش کرد. بعد آرام گفت: کارم ساعت نداره. ممکنه آخر هفته هم خونه نباشم.

_: من می دونم شغل تو چیه و بهش خیلی احترام میذارم.

+: ممکنه... ممکنه بخوام ادامه تحصیل بدم.

_: می دونی که همه جوره می تونی روم حساب کنی.

+: و اگه تو نخوای ادامه تحصیل بدی...

_: کسر شأنته که شوهرت یه روانپزشک ساده باشه؟

+: نه نه نه... تو ناراحت نمیشی من فوق بگیرم؟

_: چرا باید ناراحت بشم؟ تو افتخار منی. یه پزشک خودساخته ی باسواد پرانرژی که همه دوستش دارن.

+: اینطورا هم نیست.

_: هست. بهش می رسی.

+: و اگه نرسیدم؟

_: احتمالاً باید مشاوری انتخاب کنی که بیشتر رو اعتماد به نفست کار کنه.

دینا خندید. روی تخت عقب رفت. به دیوار تکیه داد و خواب آلوده به روبرو چشم دوخت.

میلاد بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببین من هیچ مشکلی با این که اینجا خواب بری ندارم ولی فکر نمی کنم عموالبرز خوشش بیاد.

دینا از جا پرید و خندان گفت: خیلی بدجنسی. یه آتو از من پیدا کردی هی اذیت می کنی.

میلاد خندان نگاهش کرد و گفت: من غلط بکنم اذیت کنم. جای شما رو چشم ما. ولی چه کنم؟

دینا لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. معصومه خانم جلو آمد و با هیجان پرسید: چی شد دیناجون؟

از ذهن دینا گذشت: اگه جواب بدم الان خوابم میاد چی میشه؟

ولی خودش را جمع کرد و گفت: من... فکر می کنم...

میلاد پیش آمد و پشت سرش ایستاد. سنگینی حضورش را حس می کرد. از گوشه ی چشم نیم نگاهی به او انداخت و بالاخره گفت: با اجازه ی بزرگترا... بله.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :