ماه نو
 
 
جمعه 24 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
صبح جمعه تون به خیر و شادی
این قصه هم به سر رسید. نمی دونم چرا این چند وقت اصلاً حس نوشتن نداشتم. یه مدت نمی نویسم تا بتونم یه قصه ی درست و حسابی ردیف کنم ان شاءالله
خوب و خوش باشید همیشه


بنفشه در حالی که از توی آینه ها پشت سرش را بررسی می کرد و از پارک بیرون می آمد پرسید: چند وقته نامزدین؟

             

+: خیلی وقت نیست. یعنی هنوز نامزدی نگرفتیم که بگم از چه روزی... دو سه ماهه که بهم معرفی شدیم. عید قراره نامزدی بگیریم.

=: خب از کی نتیجه گرفتی قبولش کنی؟ همون روز اول از همدیگه خوشتون امد و تموم؟

 

+: نه بابا. اولش که هر دوتامون مخالف بودیم. به نظرمون زندگی مشترک سخت بود. اما کم کم راضی شدیم.

=: خب چه روزی بود؟

 

+: چی چه روزی بود؟

=: روزی که به این نتیجه رسیدین دیگه!

+: والا یادم نیست. کم کم پیش امد. روز خاصی نداشت.

 

=: روز آشناییتون چی؟

+: اونم دقیق یادم نیست.

=: اککهی! اینا رو آدم باید بدونه. سال به سال یقه ی طرف رو بچسبه کادو بگیره ازش! چقدر ساده ای تو!

 

بلوط از لحن پر از شوخی او غش غش خندید و گفت: ااا دیدی حالا؟ از این به بعد سعی می کنم خاطرم بمونه.

 

بنفشه غرغرکنان گفت: امیدوارم. اگه به توئه که بعد از عید میای میگیم چی شد؟ میگی یه روزش رفتیم محضر، یه روز دیگه هم جشن گرفتیم، یه روزی هم که عید نوروز بود، بعد دیگه اون وسطا عید دیدنی هم می رفتیم و اینا. تاریخای دقیقشو یادم نیست.

 

بلوط اینقدر خندید که چشمهایش به اشک نشست. بین خنده به زحمت گفت: دیگه روز عقدمو یادم نمیره. تازه اگه عقدی باشه. بابا گفته یکی دو سال دیگه.

 

بنفشه متعجب گفت: وا! یکی دو سال دیگه؟

بلوط کم کم آرام گرفت. سری تکان داد و با لحنی گرفته گفت: دلش نمیاد به این زودی ردم کنه.

 

بنفشه ضربه ی محکمی سر شانه ی او زد و گفت: خب غصه نخور تو هم. نامزدی خالی هم خودش صفایی داره. مثل ما. تازه از ما جلوترین. من هنوز جرأت نکردم به پدرام بگم بیاد خواستگاریم. یعنی به شوخی حرفشو می زنیم ها ولی هنوز هیهات تا جدی بشه. پدرام که به خاطر زدن این کافه تا خرخره زیر قرضه، منم که نمی تونم بابا رو ول کنم. حالا اجباراً اینجایم ولی خب هر فرصتی بشه یه سر میرم کاشون دستی به سر و روی زندگیشون می کشم و برمی گردم.

 

بلوط متفکرانه گفت: ان شاءالله درست میشه.

=: بعله. اینا مرگ نیست چاره نداشته باشه. خب اینم خیابونتون. حالا کجا برم؟

 

بلوط سر برداشت و نشانی دقیق را گفت. جلوی خانه پیاده شد. بعد از کلی تشکر از بنفشه وارد خانه شد. لباس عوض کرد و تصمیم گرفت سری به وجیهه خانم بزند. پیرزن تنها بود. داشت سیب درختی پر می کرد که خشک کند. بلوط کنارش نشست و در حالی که کمکش می کرد از بنفشه و مشکلات و شوخیهایش تعریف کرد.

 

خاله وجیهه متفکرانه گفت: یه نفر رو برای پدرش سراغ دارم. یه معلم مدرسه که اتفاقاً همون ساکن کاشانه. از شوهرش جدا شده. قبل از جداییش اینجا بود. یه آشنایی دوری باهم داریم. از زندگی که خسته میشد میومد پیشم درددل می کرد. زن خوبیه. یه پسرم داره که پیش خودشه. زن دوم شوهره نذاشته که پسرش اونجا بمونه. محبوبه هم از خدا خواسته رفت حضانتشو گرفت و بردش پیش خودش. پسرش نوجوونه. خیلی بچه ی مظلوم و مهربونیه.

 

 

بلوط ذوق زده به بنفشه اطلاع داد. ده روزی طول کشید تا پدر بنفشه و محبوبه خانم ملاقات کردند و آشنا شدند. یکی دو ماه هم به آشنایی گذشت و بالاخره اواخر اسفند بود که در همان کاشان ازدواج کردند. بلوط تلفنی با بنفشه حرف میزد و با کمک عکسهایی که بنفشه می فرستاد در جریان لحظه لحظه ی برنامه ها بود و لذت می برد. عکسها را به خاله وجیهه هم نشان می داد و پیرزن هر بار خدا را شکر می کرد.

 

نزدیک عید بلوط و نجات هم راهی کرمان شدند. توی راه بودند که پروانه خانم به نجات زنگ زد و ذوق زده گفت که دکترالوندی رضایت داده که عید مراسم نامزدیشان همراه با عقد باشد. همان موقع مادر بلوط هم زنگ زد و همین مژده را به او داد. بلوط و نجات هیجان زده به کرمان رسیدند.

 

دکترالوندی یک جشن نامزدی مفصل تدارک دیده بود. تمام اقوام از اقصا نقاط کشور دعوت داشتند. بلوط و نجات که دیدند اینطور است، از بنفشه و پدرام هم خواهش کردند که بیایند.

 

آقای صفایی تعارف کرد که جشن در خانه ی آنها برگزار شود. بلوط هم چون عاشق آن خانه بود اصرار کرد که بابا قبول کند. بالاخره با کلی اصرار دکترالوندی قبول کرد که تمام مخارج را به عهده بگیرد ولی جشن در خانه ی آقای صفایی برگزار شود.

 

جشنی پر از شور و سرور و خوشحالی برای دو پرنده ی عاشق که زندگی تازه را در کنار هم آغاز کنند.

 

شاذه

24/10/95





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
از عصر تا حالا بساطمو پهن کردم که بنویسم ولی مگه میشه؟ یکی میاد یکی میره. زنده باشن الهی. تا جواب یک دو سه چهار رو بدم شد یازده شب، اصلاً یادم رفت چی می خواستم بنویسم! فعلاً همینو داشته باشین ان شاءالله قسمت بعدی زودتر برسه.

آبی نوشت: شروع کردم ورزش. خدا کنه ادامه بدم و یه کمی وزن کم کنم بسلامتی.


بلوط غرق در کتابش بود که نجات وارد شد. اول متوجه ورودش نشد. ولی از گوشه ی چشم دید که کافه چی از پشت یخچالش بیرون آمد. چند لحظه روبروی کسی ایستاد و بعد ناگهان در آغوشش کشید. دقیقتر که نگاه کرد متوجه شد طرف نجات است!

کتابش را آرام بست و برخاست. بنفشه هم کنارش خزید و زیر گوشش پرسید: پسره رو می شناسی؟

+: نامزدمه.      

=: ایول! نامزد داری؟ خیلی کارت درسته جوجه!

خنده اش گرفت. صدای خنده اش باعث شد مشتری میز کناری برایش چشم غره برود و نجات هم بالاخره دل از کافه چی بکند. برگشت و با خوشحالی به طرفش آمد. در حالی که می کوشید صدایش بلند نشود گفت: سلام. بیا ببین کی اینجاست.

 

بلوط با کنجکاوی میز را دور زد و به طرف کافه چی رفت. نجات خوشحال معرفی کرد: ایشون رفیق شفیق دوازده سال مدرسه ی من که بعد از دیپلم ندیده بودمش، پدرام خان گل بلبل. ایشونم بانوی گرامی بنده بلوط خانم.

 

پدرام و بلوط اظهار خوشوقتی کردند. نجات دوباره ضربه ی دوستانه ای سر شانه ی پدرام زد و گفت: باورم نمیشه. خیلی خوشحالم دوباره دیدمت. چند ساله اصفهانم کاش می دونستم اینجایی.

=: اینجا نبودم. کاشان بودم. تازه شیش ماهه امدم و اینجا رو باز کردم. خونوادم کاشونن.

_: ها یادمه به خاطر مریضی مادربزرگت و بازنشستگی بابات جمع کردین رفتین.

بنفشه پرسید: چرا منو ندیده می گیرین؟ چرا منو معرفی می کنین؟ چرا قبولم ندارین؟ الان دچار کمبود توجه میشم میرم معتاد میشم همه اش تقصیر شما دوتاست.

پدرام خندید. دست روی شانه ی بنفشه گذاشت و گفت: نه تو غصه نخور عزیزم. نجات جان اینم عشق من بنفش پررنگ.

 

=: دهه پدرام! بنفش پررنگ خودتی! درسته سبزه ام ولی دلیل نمیشه به روم بیاریم. بعد صبر کن ببینم. نجات و بلوط؟ چقدر اسماتون بامزه ان! من و بلوط همکلاسیم و همین امروز باهم دوست شدیم.

 

نجات با لبخندی پرمهر گفت: خیلی از آشناییتون خوشوقتم. بیشتر از این خوشحالم که بلوط دوست خوبی پیدا کرده. اینجا غریب و تنهاست. منم دانشگاه صنعتیم نمی رسم زیاد بیام این طرف.

 

=: خودم هواشو دارم. خیالتون تخت.

 

کمی بعد آخرین مشتری که برخاست، پدرام کرکره را پایین کشید. هنوز در بسته نشده بود که بنفشه با صدای بلند گفت: آخیش داشتم خفه می شدم بس یواش حرف زدم! بابا ببند این دکه رو! یا اقلاً کتابا رو جمع کن!

 

بلوط غر زد: ا بنفشه! خیلی جای باحالیه! دنج و باصفا! من که کیف کردم. دلم می خواد هرروز درس و مشقمو بیارم پهن کنم اینجا بشینم صفا کنم.

 

پدرام با لبخند گفت: کافه ی خودتونه. تشریف بیارین.

 

بنفشه پشت یخچال رفت. از سماور کنار یخچال یک لیوان چای ریخت و پرسید: کسی چایی می خوره؟

نجات سر برداشت و پرسید: نیکی و پرسش؟

بلوط با لبخند گفت: منم می خورم.

 

پدرام یک صندلی عقب کشید و گفت: بفرمایید بشینین.

 

بعد هم رفت و از توی یخچال یک ظرف کیک و چند ساندویچ کوچک آورد. دور هم نشستند و دوستانه گپ زدند. بنفشه خیلی بامزه بود. اینقدر شوخی کرد که اشک بلوط را از فرط خنده در آورد.

 

بالاخره نجات بود که یادآوری کرد که غروب شده است و بلوط باید به خانه برگردد تا خاله وجیهه نگران نشود.  

 

بنفشه هم برخاست و گفت که او را می رساند و خودش به خوابگاه می رود.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شبتون به خیر و شادی
اینم قسمت بعدی:


بی ربط نوشت: شدم 69 کیلو انگیزه بدین برم تو رژیم


صبح روز بعد با درد پایش چشم باز کرد. دست برد گوشی اش را از بالای سرش برداشت. نجات نوشته بود: سلام

خوبی؟

دارم میرم دانشگاه

ولی بازم کاری داشتی زنگ بزن

 

 

روی تخت نشست و نوشت: سلام خوبم نگران نباش. منم میرم دانشگاه

 

 

نزدیک ظهر بود که کارش تمام شد. خبری از نجات نداشت. پایش درد می کرد. جلوی در دانشگاه ایستاده بود که یک نفر دست روی شانه اش گذاشت. برگشت. یکی از همکلاسیهایش بود. دختر درشت هیکل چشم ابرو مشکی جذابی بود. با لبخند گفت: سلام. من بنفشه ام.

 

بلوط لبخندی زد و سر تکان داد. با مکثی گفت: سلام. منم بلوطم.

 

=: آره اسمتو وقت حضور غیاب شنیدم. هم قیافت بانمکه هم اسمت. ترم دویی؟

+: اوهوم.

=: ترم قبل کجا بودی؟ ندیدمت تا حالا.

+: یزد بودم. جابجا شدم.

=: اوه که اینطور. حالا کجا میری؟ بیا برسونمت.

بلوط با کمی شک نگاهش کرد. دختر خوبی به نظر می رسید. اما نمیشد به این سرعت اعتماد کند. پس با احتیاط گفت: ممنون. مزاحمت نمیشم. راستش دلم می خواست برم یه کافی شاپ همین حوالی. ولی بلد نیستم. جایی رو سراغ داری؟

 

=: البته! یه درجه یکشو سراغ دارم. سوار شو بریم. رخش من اونجاست.

رخشی که می گفت یک پیکان نسبتاً تمیز بود. بلوط انتظارش را نداشت. ولی بنفشه راضی به نظر می رسید و مرتب شوخی می کرد.

با خوشحالی پرسید: چرا اینجوری نگاه می کنی؟ افتخار نمیدین سوار شین؟ ببخشید پورشه ندارم. یعنی دارما! از اون سفارشیاش قراره کارخونه برام بزنه. گفتم روکش صندلیاش سبز کاهویی باشه، حالا رفتن بازار رومبلی سبز کاهویی بخرن! سوار شو دختر.

خودش سوار شد و در کنار راننده را از تو باز کرد. بلوط هم با احتیاط سوار شد.

 

=: کمربندتو ببند شازده خانوم. درسته پورشه نداریم ولی جریمه خورمون ملسه.

 

بلوط کمربند کهنه را کشید تا سر جایش جفت شد و لبخند خجولی به بنفشه زد. پرسید: تو هم ترم دویی؟

 

=: یس! با کلی زد و بند قبول شدم. درسخون نبودم که! کار می کردم. تو یه تولیدی لباس فروشنده بودم. به اصطلاح ویزیتوری می کردم. جنس می بردم تو مغازه ها می فروختم. این رخش رو با پول خودم خریدم. ولی بابا خیلی دلش می خواست درس بخونم. منم جونم بابامه. دیگه ماشین رو که خریدم کار رو بوسیدم گذاشتم کنار. نشستم بکوب خوندم تا قبول شدم. حالا اگه فرصتی بشه یه خرده کاریایی می کنم. همین قدر که خیلی دستم جلوی باباهه دراز نباشه. ولی دیگه کار دائم ندارم.

 

+: اهل کجایی؟

=: اهل کاشانم. روزگارم ای بد نیست. تکه نانی دارم و سر سوزن ذوقی. با یه بابای مهربون و یه پیکان عالی!

+: مامانت چی؟

=: هعی.... عمرشو داد به شما... باباهه تنهاست که دلم گیرشه. هرچی میگم بیا زن بگیر قبول نمی کنه. خجالتیه. باید خودم براش آستین بالا بزنم. کیس خوب سراغ نداری؟ دور و بر سن چهل و پنجاه؟

بلوط با خنده پرسید: چی بگم؟ خواهر برادرم نداری؟

=: چرا. یه خواهر دارم که شوهر کرده. با یه داداش کوچیک درسخون دبیرستانی که مدام داره می خونه که دو سه سال دیگه یه راست بره دانشگاه تهران انشاءالله... باباهه همدمی نداره.

+: انشاءالله جفتشو پیدا کنی دلت آروم بگیره.

=: ایشششالا... ببینم تو کجایی هستی؟ کجا بودی؟ کجا میری؟

+: کرمونیم. ترم اول یزد بودم. ترم دوم اینجا. بقیه شم معلوم نیست. هرچی قسمت باشه.

=: بسلامتی. بفرما. اینم کافی شاپ عشقولی من. بفرمایید.

 

 

پیاده شدند. کافی شاپی که می گفت جای روح نوازی بود. با دکور و وسایل سفید و دوست داشتنی. قفسه های سفید مملو از کتاب و یک تخته سیاه بزرگ با ظرفی از گچهای سفید و رنگی پای آن که هرکس جمله ای، شعری، پندی بر آن نوشته بود. در واقع یک کافه کتاب آرام و دلپذیر بود.

چند نفری این طرف و آن طرف مشغول مطالعه و نوشیدن چای یا قهوه بودند. پشت یکی از میزها نشست.

بنفشه پشت یخچال رفت. سعی می کرد مزاحم مطالعه ی افراد نباشد و سر و صدا نکند. ولی  هیجان درونیش از حرکاتش فوران می کرد. با ذوق و شوق با مرد جوان پشت دخل حال و احوال کرد.

بعد دوباره برگشت. کنار بلوط نشست و یواش پرسید: منو رو دیدی؟ چی می خوری؟

بلوط هم به تبعیت از او زمزمه کرد: یه شیرکاکائوی داغ.

=: آفرین! کارت بیسته. این پسره هم کاکائوهاش حرف نداره.

بلوط نگاهش کرد و با لبخند پرسید: دوستته؟

بنفشه که داشت بلند میشد دوباره نشست. آرام پرسید: دوستمه؟ هوم.... دوستمه. بابام که زن گرفت فرداش باهاش عروسی می کنم. صبر کن ببین. از همین الان دعوتی. بذار برم برات شیرکاکائو بیارم. یه کتابم بردار سرت گرم شه. اینجا نمیشه خیلی حرف زد. مردم حواسشون پرت میشه.

 

بعد هم به سرعت به طرف پسر جوان رفت که با لبخند و نگاهی پرمهر منتظر بازگشتش بود.

 

بلوط عکسی از روبرویش گرفت. برای نجات فرستاد و نوشت: یه کافه کتاب دنج! عاشقش شدم.

نجات فوراً نوشت: کجاست؟

بلوط از پنجره بیرون را نگاه کرد. سر یک کوچه روبرویش اسم خیابان و شماره ی کوچه بود. برای نجات نوشت.

_: خوبه به مسیرم می خوره. بیست دقه دیگه اونجام. بمون بیام.

+: منتظرتم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
شبتون بخیر
یه پست کوچولو داشته باشین
ان شاءالله بتونم زود بیام


بعداً نوشت: اینو دیشب فرستادم باز رفته قاطی چرکنویسا

سر شب بود که بلوط بالاخره از خواب بیدار شد. پتوی سنگینی که رویش بود را کنار زد و خواب آلوده سر جایش نشست. هنوز گیج بود. نجات هم وسط اتاق کنار کتاب و کاغذهایش خوابش برده بود.

بلوط گیج و منگ نگاهش کرد. کم کم موقعیتش و حرفهایی که زده بود را به خاطر می آورد. پشیمان شد ولی هنوز گیجتر از آن بود که عکس العملی نشان بدهد.

گوشی نجات زیر پهلویش لرزید و باعث شد از خواب بپرد. چشم بسته گوشی را برداشت و بالاخره پلک باز کرد. یک پیام تبلیغاتی بود.

 

هوا تاریک بود و فقط نور چراغ کوچه کمی اتاق را روشن می کرد. سر جایش نشست. با دیدن بلوط که نشسته بود از جا پرید. چراغ را روشن کرد و با نگرانی پرسید: حالت خوبه؟

بلوط که نور چشمش را زد، دستهایش را جلوی صورتش گرفت و نالید: خوبم.

_: آماده شو بریم بیمارستان. اینجوری خیالم راحت نمیشه.

بلوط شالش را که روی شانه هایش افتاده بود را بالا کشید و مرتب کرد. سر به زیر و خجالت زده پرسید: من.... من حرفی زدم یا خواب دیدم؟

نجات که داشت میرفت که حاضر شود برگشت و گفت: خیلی حرفا زدی. کدومشو میگی؟

بلوط با ناراحتی گفت: یه حال عجیبی داشتم. یه حالی... درد داشتم ها ولی انگار خوش بودم. خدای من چی گفتم!

دوباره صورتش را با دستهایش پوشاند و التماس کرد: ببین نشنیده بگیر. مزخرف گفتم.

نجات با بی حوصلگی گفت: می دونم مزخرف گفتی. و الا نه عاشق چشم و ابروی منی نه زود عروسی کردن. پاشو باید بریم بیمارستان. می تونی راه بری؟

بلوط به زحمت ایستاد و گفت: پام درد می کنه ولی می تونم راه برم. احتیاجی به بیمارستان نیست. من خوبم. یه آژانس برام بگیر برم خونه. خاله وجیهه نگران میشه. همین روز اولی بخوام دیر برم خیلی زشته.

_: زنگ بزن بهش بگو امشب نمیای. نمی تونم تنها ولت کنم.

+: وای نه نجات! یعنی چی اینجا بمونم؟ میرم خونه. خواهش می کنم زودتر برام ماشین بگیر.

_: سرت درد نمی کنه؟

+: نه فقط گیج و ویجم. هنوز خوابم میاد.

_: مطمئنی جاییت نشکسته؟ بلوط لج نکن. بیا بریم چار تا عکس بگیریم من خیالم راحت شه.

+: حالم خوبه نجات. بذار برم بخوابم. یه ماشین برام بگیر.

 

نجات پوف کلافه ای کشید. به آژانس زنگ زد. تا آرام آرام از پله ها پایین بروند ماشین هم رسید. بلوط که سوار شد نجات هم ماشین را دور زد و کنارش نشست. نشانی را داد.

بلوط متعجّب پرسید: تو کجا میای؟

نجات فقط چپ چپ نگاهش کرد و غرید: نمی تونم اینطوری ولت کنم.

بلوط بی حوصله گفت: من خوبم!

نجات بازهم عصبانی غرید: بله می دونم.

 

بلوط هم کلافه رو گرداند. خیلی خوابش می آمد. کمی بعد کیفش را روی شیشه ی ماشین و سرش را روی کیفش گذاشت و خواب رفت.

به خانه ی وجیهه خانم که رسیدند نجات سر شانه ی بلوط زد و آرام گفت: پاشو. رسیدیم.

حساب راننده را کرد و بلوط خواب آلوده را به خانه برد. بلوط لب تختش نشست و گفت: لازم نبود تا اینجا بیای. الان دوباره باید یه عالمه پول بدی برگردی.

_: می دونی از ظهر تا حالا چی بهم گذشته؟ بیمارستانم که نمیای خیالم راحت شه.

+: از بیمارستان بدم میاد.

_: طبیعیه. بیمارستان جای دلپذیری نیست. ولی گاهی آدم مجبوره بهش مراجعه کنه.

+: می دونم ولی حالمو خیلی بد می کنه. تا بتونم نمیرم. الانم خوبم فقط خوابم میاد.

_: شام بخور بعد بخواب. چی می خوری؟

+: شیر و کیک هست همونو می خورم. نهار زیاد خوردم.

نجات دو قوطی کوچک شیر را از توی جعبه جدا کرد. کیک هم برداشت و به طرفش گرفت. پرسید: برات باز کنم؟

+: باز کنی؟! نجات حالم خوبه.

نجات لب تخت با کمی فاصله از او نشست. در حالی که نی را توی قوطی شیر فرو می کرد، گفت: ها خوبی. از این که دوباره تلخ شدی مشخصه.

+: آقای شیرین بیان تلخ نیستم. خوابم میاد.

_: شامتو بخور بخواب. منم کم کم میرم. ولی هروقت هرساعتی دیدی مشکلی هست بهم زنگ بزن بلوط. خواهش می کنم.

 

توی  نگاهش چیزی بود که بلوط سر به زیر انداخت و با ملایمت گفت: زنگ می زنم. من که جز تو کسی رو اینجا ندارم.

_: می گردم برای بعد از عید یه خونه وسط راه دو تا دانشگاه پیدا می کنم. باباتم قانع می کنم. اینطوری اصلاً نمی تونم درس بخونم. همه اش حواسم پیشته که داری چکار می کنی.

+: بذار دو روز بگذره بعد اینا رو بگو!

_: من تکلیفم با خودم مشخصه. تو اگه شک داری دیگه نمی دونم.

+: من شک ندارم نجات. فقط نمی تونم همه چی رو یهویی باهم تصور کنم.

 

نجات قوطی خالی شیرش را توی دستش فشرد و در حالی که برمی خاست گفت: باشه. یادت نره. کاری داشتی زنگ بزن. نگی خوابه و راهش دوره و این حرفا. هر مشکلی باشه خودمو می رسونم.

بلوط هم از جا برخاست و آرام گفت: ممنونم نجات. به خاطر همه چی.

نجات لبخندی زد. دستش را بالا آورد. با سر انگشتانش آرام گونه ی بلوط را نوازش کرد. بعد دستش را پایین انداخت و برگشت. خداحافظی کرد و با بی میلی از در بیرون رفت.

بلوط چند لحظه مبهوت همان جا ماند. ضربانش بالا رفته بود و برای اولین بار دلش می خواست نجات بماند. صدای در خروجی را که شنید به خود آمد. تکانی خورد و از اتاق بیرون رفت. مسواک زد و برگشت. لباس عوض کرد. ذهنش هنوز خسته بود و خیلی زود خوابش برد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 10 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم پست دوم امشب


بعدازظهر بود و کوچه خلوت. موتورسوار کلاه ایمنی اش را برداشت و با ناراحتی نالید: یا قمر بنی هاشم! خانم چرا وسط کوچه ای؟

نجات ترسان و لرزان داد زد: چشم و چارت کجاست فرهاد؟ بدو یه ماشین بگیر بریم بیمارستان.

بلوط اما روی زمین نشست. خودش را تا کنار دیوار عقب کشید و گفت: نه بیمارستان نمیام. حالم خوبه. یه دقه میشینم حالم جا میاد.

نجات کنارش زانو زد و با نگاهی خیس دستش را گرفت. آرام گفت: میریم بیمارستان. اینطوری خیالم راحتتره.

فرهاد که نمی دانست ناراحت باشد یا متعجب پرسید: خانم با تو هستن؟

بلوط سرش را به دیوار تکیه داد و چشمهایش را بست.

نجات آرام روی گونه اش زد و گفت: بلوط... بلوط نخواب. فرهاد زنگ بزن اورژانس. چرا مثل بز وایسادی؟

بالاخره فرهاد تکانی خورد و به اورژانس زنگ زد. گوشی را توی جیبش گذاشت و گفت: الان آمبولانس میاد.

بعد سر پا نشست و پرسید: نجات چیزی از تو خونه می خوای بیارم؟

نجات با پریشانی گفت: نه بابا چی می خوام؟ هان. برو یه آب قند بیار. بدو.

=: باشه.

با عجله به طرف خانه رفت. پله ها را دو تا یکی طی کرد و کمی بعد با یک لیوان آب قند برگشت. فرهاد لیوان را جلوی دهان بلوط گرفت و گفت: یه کم از این بخور.

بلوط نالید: نمی خوام بابا. الان نهار خوردم.

_: یه کم بخور. خواهش می کنم. الان آمبولانس میاد. بخور.

بلوط جرعه ای نوشید. شیرینی اش دلش را زد. رو گرداند و گفت: نمی تونم. خوبم بابا.

 

بالاخره آمبولانس رسید. دو نفر سفیدپوش پیاده شدند و بلوط را معاینه کردند. ظاهراً مشکل خاصی نداشت. فقط کوفته شده بود. بلوط هم لج کرد و هرچه گفتند برای معاینات بیشتر به بیمارستان برود، نرفت که نرفت.

بالاخره پرستار کلافه گفت: حداقل بیا تو ماشین بهت یه مسکّن بزنم. ولی حواست باشه. اگه دردات آروم نگرفت، حتماً مراجعه کن.

بلوط با چشمهای پر اشک گفت: چشم.

مسکن تزریق شد و دخترک اشک آلود از ماشین پیاده شد.

پرستار دوباره گفت: ضمناً اگر می خوای از ضارب شکایت کنی باید بری پزشکی قانونی.

فرهاد با ندامت نگاهش کرد. بلوط هم گفت: نه شکایتی ندارم.

آمبولانس رفت و نجات به اصرار بلوط را از پله ها بالا برد تا کمی استراحت کند. فرهاد را هم پی نخود سیاه فرستاد که خانه نباشد.

 

بلوط روی کاناپه ی زهوار در رفته دراز کشید. نجات دو سه بالش زیر سرش گذاشت و گفت: ولی اگه می رفتیم بیمارستان خیالم راحتتر بود.

بلوط نرم خندید و با ادا گفت: بیمارستان دوست ندارم.

نجات متحیر به او نگاه کرد. بلوط دوباره خندید و گفت: وای نجات اینجوری نگاه می کنی خیلی بامزه میشی.

و باز مستانه خندید.

نجات حیرتزده پرسید: اون پرستاره چی بهت زد؟

بلوط موهای پریشانش را بالای بالش رها کرد و گفت: نمی دونم چی زد. یه کم درد دارم. ولی حالم خیلی خوبه. می دونی نجات هیچ وقت به این خوبی نبودم.

نجات با کمی ترس گفت: دارم می بینم. میرم برات یه کم آب بیارم.

+: آب قند نیاری ها! حالمو بهم می زنه. وای نجات من تا... حالا... تصادف نکرده بودم.

صدایش رفته رفته شل شد تا رو به خاموشی رفت.

 

نجات وحشتزده برگشت و کنار مبل زانو زد. دستش را ملایم توی صورت او زد و با نگرانی گفت: بلوط؟ بلوط خوبی؟ بلوط نخواب.

بلوط چشم باز کرد و با لبخندی خمار گفت: من بیدارم. خیلی حالم خوبه. تو نگران چی هستی؟

نجات کلافه دستی به پیشانی خودش کشید و گفت: ای خدا. سرتم که به جایی نخورده. پاشو بریم بیمارستان. پاشو.

بلوط دستش را گرفت و با همان لحن شاد و شل و ول پرسید: به خاطر این که حالم خوبه باید برم بیمارستان؟ من خوبم. خیلی خوبم. احساس می کنم سبک شدم. می تونم پرواز کنم. نجات تا حالا پرواز کردی؟

 

نجات دو دستی توی سر خودش کوبید. گوشیش را برداشت و شماره ی فرهاد را گرفت. هنوز فرهاد الو را درست نگفته بود که نجات به تندی پرسید: فرهاد کجایی؟

فرهاد هم نگران شد و با عجله گفت: من همین دور و بر. بیام خونه؟

_: نه برو اورژانس ببین اینا چه کوفتی به بلوط زدن؟ توهم زده. اگه خطرناکه بیارمش بیمارستان. ولی اول باید بدونم چی بوده.

=: گفت فقط یه مسکّن زدم. چیز مهمی نبود. ولی چشم. الان میرم می پرسم. الان حالش دقیقاً چطوریه؟

نجات با ترس به بلوط که داشت آواز می خواند نگاه کرد. بریده بریده گفت: توهم زده. چرت و پرت میگه. شایدم به خاطر ضربه باشه نه مسکّن. نمی دونم. برو بپرس. خبرشو زود بده.

 

قطع که کرد بلوط خندید و پرسید: بقیه اش چی بود؟ یادم رفت. حتی یه آواز رو کامل حفظ نیستم. هی پسره ی نابغه ناراحت نیستی من هیچی بارم نیست؟

 

نجات روبرویش روی زمین نشست. به دیوار تکیه داد و با نگرانی سرش را به نفی تکان داد.

 

بلوط با همان سرخوشی گفت: اینجوری نگام نکن. برام نقشه نکش. من بیمارستان نمیام. دوست ندارم. بیمارستان نمی خوام. از لباس سفیدا بدم میاد.

نجات به تلخی گفت: باباتم یکی از اون لباس سفیداست.

+: بابا تو خونه که روپوش سفید نمی پوشه. میدونه که می ترسم. دوست ندارم. من نمی خوام. وای نجات دوسِت دارم.

نجات پوزخندی زد و سر تکان داد.

+: تو خوشحال نیستی عاشقتم؟ من خیلی خوشحالم. عشق خیلی خوبه. حال آدمو خوب می کنه. کاش زودتر عروسی کنیم. بریم خونه ی خودمون. یه خونه ی خوشگل با یه عالمه بچه.

 

نجات آهی کشید و سرش را عقب برد. گوشی اش را بالا گرفت و با پریشانی نگاهی کرد.

 

+: نجات تو عاشقمی؟ ... هان؟ نجات حالت خوب نیست؟ معلومه که عاشقی... خیلی نگرانی... خیلی بامزه شدی... چه خونه ی شلوغ پلوغی دارین. خونه ی دانشجوییه دیگه. شلوغ و بوگندو! منم خونه ی دانشجویی دارم. اتاق دانشجویی... کم کم شلوغ میشه.

 

و غش غش خندید. بعد آرام گفت: خوابم میاد.

سرش شل شد و یک دفعه خواب رفت. با موهای نرمی که دورش ریخته بود و صورتی که مثل فرشته ها لطیف و ناز بود. نجات دیگر سعی نکرد بیدارش کند. نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.

با صدای زنگ گوشیش با عجله تماس را برقرار کرد و از در بیرون رفت. وسط راه پله نشست و گفت: الو فرهاد... بگو...

 

=: سلام نجات. پرستاره رو پیدا کردم. با یه دکترم حرف زدم. یعنی با پرستاره باهم بودیم. کلی باهم بحث کردن. گفتن اگه سرش به جایی نخورده تاثیر همین مسکّنه.

_: سرش که به جایی نخورد. من دیدم تو هم دیدی. صد بار صحنه ی تصادف رو تو ذهنم مرور کردم. مطمئنم سرش به جایی نخورده. من فکر کردم پاش شکسته که پرستاره گفت ضرب دیده.

=: منم مطمئن بودم نخورده. گفتن اثر همین مسکّنه. برای بعضیها اینجوریه. کاریشم نمیشه کرد. باید صبر کنی اثرش چند ساعت دیگه تموم میشه. بعدش درد داره. باید مسکّن بخوره.

_: من غلط بکنم بهش مسکّن بدم. اگه خیلی درد داشت زنگ می زنم از باباش می پرسم که چی براش خوبه. باباش دکتره، سابقه شو حتماً داره.

=: کارت در اومد. هنوز هیچ جا نبوده! میگن چه بلایی سرش آوردی؟ ببین همه چی رو بنداز گردن من. هر خسارتی خواستن میدم.

_: الان دعوا سر خسارت نیست. سلامتیشه.

=: هنوز داره چرت و پرت میگه؟

_: نه خواب رفت. امدم بیرون دارم حرف می زنم. برم پیشش.

=: برو داداش. کاری داشتی زنگ بزن.

_: باشه.

 

قطع کرد. با بی حالی برخاست و بدن خسته و سنگینش را توی اتاق کشید. نگاهی به دخترک زیبارو انداخت و دوباره روبرویش نشست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 10 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
جمعه شبتون به خیر و شادی
بعد از چند وقت دو تا پست داریم

صبح جمعه نجات برای بلوط نوشت: همین یه جمعه رو قبل از دانشگاه بیکاریم. میای بریم یه طرفی؟

+: آخ جون میشه بریم آثار باستانی ببینیم؟ همیشه آرزو داشتم بیام معماری اصفهان رو ببینم. یزد قبلاً هم رفته بودم. هر سفر که می رفتیم دایی یکی دو جا می بردمون. ولی اصفهان رو ندیدم.

_: حتماً. یه چلو کباب توپم بهت میدم انگشتاتو باهاش بخوری.

+: نجات بی خیال. چلوکباب نمی خوام. فقط می خوام بگردم. پولاتو خرج نکن.

_: شرمنده نکن. بذار یه روز مهمونت کنم.

+: باشه.

 

گردششان با میدان نقش جهان و کالسکه سواری شروع شد و با بازدید از مسجد امام ادامه پیدا کرد. ظهر هم تاکسی گرفتند و تا نزدیک خانه ی نجات به رستوران خوبی که می شناخت رفتند. ظاهرش ساده و کوچک بود. اما نجات گفت: نگاه به ظاهرش نکن. کبابش حرف نداره. این طرفا از هرکی بپرسی اینجا رو نشونی میدن.

بلوط خندید و گفت: من که حرفی نزدم. خیلی هم گشنمه.

نجات چند لحظه متفکرانه نگاهش کرد و بعد به راه پله ی رستوران که به طرف پایین می رفت اشاره کرد و گفت: بفرمایید.

بلوط قدمی پیش گذاشت و گفت: چپ چپ نگاه می کنی. چی شده؟

_: اینقدر امروز شیرین شدی که یه لحظه نگران شدم که دارم خواب می بینم!

بلوط غش غش خندید و در حالی که پایین می رفت گفت: من که ده بار گفتم بذار من تکلیفم معلوم بشه بعد خوب میشم.

_: متشکرم. ولی این خیلی نشونه ی خوبی نیست ها!

+: چطور مگه؟

_: اگه قرار باشه تا تقی به توقی بخوره منو بذاری کنار خیلی نامردیه. ضمناً هنوز منو پا در هوا نگه داشتین و یه جواب درست بهم ندادین.

 

ضمن اعتراض خواست یک صندلی را برای بلوط عقب بکشد ولی بلوط میز را دور زد و روی صندلی روبرویی نشست.

نجات سر برداشت و نگاهش کرد. بعد آرام دستش را عقب کشید و روی صندلی بعدی با زاویه ی نود درجه نسبت به بلوط نشست.

بلوط متعجب پرسید: چی شد؟ خب همون جا می نشستی.

_: اینجا چند تا مسئله ی کوچیک پیش امد. من اون صندلی رو داشتم برای تو می کشیدم که رفتی این طرف نشستی.

+: جداً؟! وای چه رمانتیک! دفعه ی بعد قبلش بهم بگو حواسم باشه.

نجات غش غش خندید و بلوط خندان پرسید: حالا اون صندلی رو به نام من زده بودی که امدی این طرف نشستی؟

_: نع! دیدم یه سوال بحث برانگیز پرسیدم که هنوز بهم جواب ندادی. روانشناسا میگن اگه می خوای با یکی بحث کنی روبروش ننشین. حالت تقابل ایجاد می کنه دعوا میشه. گفتم یه بار گوش بحرفشون کنم بلکه یه امروز که تو شیرین عسل شدی دوباره تلخ نشی. حالا اینا به کنار. تکلیف من چیه؟

+: عجب! این روانشناسا به چه چیزایی فکر می کنن! چه تکلیفی؟ ما که جواب دادیم. عید نامزدی می گیریم. هروقتم بابا صلاح بدونه عقد و عروسی. مشکلت چیه؟

_: مشکل که ندارم ولی اگه اجازه میداد عقد ببندیم خیلی خیالم راحتتر میشد.

+: چرا آخه؟

_: تو شهر غریب... تنهایی...

+: اولاً که تنها نیستم. نامزدم مثل شیر مراقبمه...

_: الان گوشام مخملی J

+: نه دارم واقعیتو میگم. خاله وجیهه هم هست. محله هم که دیدی. محله ی خوبیه. بابا هم که با همه حال و احوال کرد و منو دیدن و شناختن. خیالم راحته.

نجات منوی باز را جلوی او گذاشت و گفت: با تمام این احوال... دلم می خواست...

+: ول کن این حرفا رو! من الان کاملاً آمادگی اینو دارم که از گشنگی زار زار گریه کنم. چی بخوریم حالا؟ بیا خودت انتخاب کن.

نجات نگاه ناراحتی به منو انداخت و بعد با لحنی شاد گفت: خودت انتخاب کن. گرون ترینشو! من هرروز حاتم بخشی نمی کنم. می خوام این اولین بار برات خاطره بشه. چل سال دیگه برای نوه هامون تعریف کنی.

بلوط خندید و سر تکان داد. بالاخره گفت: باشه. پس چلو با فیله کباب. با نوشابه، سالاد و ماست موسیر.

_: به روی چشم. منم باقلاپلو با ماهیچه می خورم.

 

بعد از نهار خوشحال و خندان بیرون آمدند. نجات گفت: بیا بریم یکی از آثار باستانی مهم اصفهان رو بهت نشون بدم.

+: جداً؟ کجاست؟

_: بیا تا بهت بگم.

ربع ساعتی توی خیابان قدم زدند تا این که نجات توی یک کوچه پیچید. بلوط متعجب گفت: اینجا که آثار باستانی نیست.

نجات با خنده گفت: نه نیست. ولی اون بالاخونه رو می بینی؟ قصر استیجاری بنده است.

+: اوه چه شیک!

_: خیلی! افتخار میدین یه چایی در خدمتتون باشیم؟

+: نه خواهش می کنم. نمیام. بریم یه جای دیگه رو ببینیم.

_: بلوط خسته ام. بیا یه دقه بریم بالا.

+: باشه. خسته ای. یه آژانس بگیر من میرم خونه.

و با غیظ چرخید که واقعاً برود. همان موقع یک موتورسوار توی کوچه پیچید و قبل از آن که متوجه شود به بلوط برخورد کرد. بلوط محکم به زمین خورد و باعث شد همزمان ناله ی خودش و موتورسوار و نجات بلند شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید که این روزا پستا اینقدر نامنظم و کم شده
کمرم خیلی درد می کرد. چند سری هم مهمون داشتم نشد زودتر بیام
الانم باز با یه پست کوچولو امدم
خدا بخواد یه کم خلوت شدم
خدا کنه بتونم پست بعدی رو زودتر و زیادتر بذارم



با صدای گوشی اش از خیالاتش بیرون آمد. صفحه ی تلگرام را باز کرد. نجات نوشته بود: بلوط جانم، هنوزم نمی خوای جواب بدی؟ کوتاه بیا خانم. ما یه غلطی کردیم. تو تعطیلاتیم مثلاً. دارم بخار میشم از بیکاری. با اون خط و نشونی که بابات کشید جرأت ندارم بگم بیا بریم باهم یه دوری بزنیم.

بلوط چند بار نوشته اش را خواند و بعد نوشت: من هیچ جا نمیام.

_: اوه خدای من! هنوز عصبانیه. سلاملیکم

+: علیک سلام

_: برنامه ی اصفهانت چی شد؟ نگو منتفیه!

+: منتفی نیست. بابا گفت میاد اصفهان وجیهه خانم رو ببینه. اگه به نظرش خونه اش امن بود همونجا میمونم.

_: بر این مژده گر جان فشانم رواست! واقعاً داری میای؟ شوخی که نمی کنی؟

+: من با تو شوخی دارم؟

_: نه والا! ما که هرچی دیدیم اخم و تلخی بوده. ولی همینم نوش جونم. بعد میشه عقد ببندیم بریم؟

+: عقد ببندیم؟ نه برای چی؟ دانشگاهمون دو ساعت فاصله داره. یه جا که نیستیم. چکار بهم داریم؟

_: بلوط؟!

+: مگه دروغ میگم؟

_: یعنی بابات هیچی درباره ی من نگفت؟

+: نه

_: واقعاً داری میای اصفهان یا سر کاریه؟

+: بابا گفت آخر هفته بریم خونه خاله وجیهه رو ببینیم.

_: این خاله وجیهه پسر جوون نداره تو خونه اش؟ خواهرزاده ای کسی؟ نگرانش نباشم؟

+: لازم نیست نگران باشی.

_: چطور؟

+: جای تو محفوظه.

_: کجا محفوظه؟ میشه نشونم بدی؟ هنوز نمی دونم کجای زندگیتم.

+: خودمم نمی دونم. بذار تکلیف انتقالیم معلوم بشه بعد. الان نمی تونم به هیچی فکر کنم.

_: نظر بابات چیه؟ میشه ازش بپرسی؟

+: فکر نکنم. سه روز باهام حرف نزد. تازه الان گفته میاد اصفهان. خیلی مهربونم نگفت. یه جوری گفت که انگار مجبوره. گمونم مامانم به زور راضیش کرده. همه‌اش عذاب وجدان دارم. کاش برای کرمون اقدام می کردم.

_: والا منم جای بابات بودم از این خبر یهویی خیلی خوشحال نمی شدم.

+: دستت درد نکنه. همش تقصیر تو بود!

_: نگفتم که بی‌خبر اقدام کن! نمی دونستم بابات مخالف عروسیه. فکر می‌کردم از همه طرف زیر منگنه ایم. گفتم عقد ببندیم بیا اصفهان.

+: بابا مخالف نیست. فقط میگه الان زوده. راستم میگه.

_: بله متوجه ام :|

+: الان چکار کنم؟

_: هیچی هیچی... شما راحت باش

+: راحت نیستم. دارم خفه میشم. عجب غلطی کردم!

_: تو الان از چی ناراحتی؟ نه دعوات کردن نه مشکلی هست.

+: اگه دعوا کرده بودن اینقدر عذاب وجدان نداشتم

_: خودآزاری داری خانم خوشگله؟

بلوط لب به دندان گزید. به ابراز مَحبت راحت او چشم دوخت. بالاخره نوشت: نه... شرمنده ام. همین

_: کاری می تونی بکنی؟

+: نمی دونم. شاید اینکه بکوب بخونم تموم بشه برگردم

_: باهم می خونیم ان‌شاءالله

                                                                             

 

نجات چهارشنبه راهی اصفهان شد و پنج‌شنبه صبح ماشین یکی از دوستانش را قرض کرد و به فرودگاه به استقبال دکترالوندی و دخترش رفت.

ساعت نه صبح بود که از فرودگاه بیرون آمدند و طبق نشانی ای که بلوط داشت به طرف خانه ی وجیهه خانم رفتند.

بابا قبل از این که زنگ خانه ی وجیهه خانم را بزند، مشغول پرس و جوی محلی شد. محله قدیمی و آرام بود و همه وجیهه خانم را می شناختند. از عابرین گرفته تا سبزی فروش دوره‌گرد و بقالی وسط کوچه همه از او تعریف کردند. زن باخدایی بود و همیشه دستش به خیر می رفت. مال و منالی نداشت ولی از هرچه که از دستش برمی آمد کوتاهی نمی کرد. همه دوستش داشتند. به طوری که دکترالوندی با تمام سختگیری اش خیالش راحت شد.

حالا نوبت به دیدن خانه بود. زنگ بلبلی خانه را به صدا در آوردند و کمی بعد پیرزن پاکشان تا دم در آمد. با دیدن بلوط، لبخندی به او همراهانش زد. با خوشرویی خوشامد گفت و آن‌ها را به داخل منزلش تعارف کرد.

روی مبلهای قدیمی دسته چوبی نشستند. خاله وجیهه از سماور کنار دستش برایشان چای ریخت.

چای نوشیدند و درباره ی شرایط اقامت بلوط بحث کردند. دکترالوندی اصرار داشت که اجاره بدهد و وجیهه خانم نمی پذیرفت. بالاخره بر سر مبلغ کمی توافق کردند.

بعد به اتاق بلوط رفتند. بعد از بررسی کوتاهی بیرون رفتند تا مقداری وسیله برای خانه ی جدیدش بخرند.

وسایل ساده و مختصری تهیه کردند. دو دست رختخواب هم برای وقتی که پدر و مادرش می‌آمدند خریدند. بابا شب را پیش بلوط ماند. برای روز بعد بلیت خرید.

تا دیروقت باهم بودند. نجات هم پابه پایشان می آمد. باهم شام خوردند. بالاخره به خانه برگشتند و نجات بعد از رساندن آن‌ها و تحویل دادن ماشین دوستش به خانه ی خودش رفت. دکترالوندی همچنان حرفی از نامزدیشان نزده بود و نجات کلافه بود. حتی یک بار اشاره‌ای کرده بود که دکتر با خوشرویی گفته بود: عجله نکن بابا... بذار همه چی رو روالش پیش بره.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 دی 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
این چند روز خیلی کار دارم. یه پست کوچولو داشته باشید. ان شاءالله زود میام.


هنوز چند دقیقه از رفتن مهمانها نگذشته بود که مامان به دنبال بابا وارد اتاق شد و خروشان گفت: یکی دو سال دیگه عقد کنن؟! اینا اینقدر عجله دارن که بلوط بدون خبر ما خودشو منتقل کرده اصفهان!

بلوط کنار در نیمه باز مبهوت ماند. امیدوار بود که مامان با کمی سیاست و لطافت خبر را به بابا بدهد و هر طور شده اجازه اش را بگیرد. اما به این شدت و عصبانیت...

خواهر برادرهایش می‌آمدند و می رفتند. مشغول جمع و جور بودند. اما بلوط مثل یک مجسمه، پشت در نزدیک مامان و بابا مانده بود.

بابا با ناباوری پرسید: چکار کرده؟!

=: هیچی... خودشو منتقل کرده اصفهان که بقیه ی درسشو اونجا بخونه. اون وقت تو میگی یکی دو سال دیگه؟ میشه همچین چیزی؟

بلوط خنده اش را فرو خورد. مامان وسط همه ی دعواها نگران سر نگرفتن این ازدواج بود! گویا تا وقتی که آخرین فرزندش را به خانه ی بخت نمی فرستاد، آرام نمی گرفت.

=: چرا هولی خانم؟ مگه بلوط رو دستم مونده که به این شتاب شوهرش بدم؟ تازه هیجده سالشه.

بلوط لبخند پیروزی زد.

مامان دوباره تلاش کرد: کجا می خوای بهتر از اینا پیدا کنی؟ خداییش از دو تا دوماد قبلی بهتره. نیست؟ سر به راهه. کاریه. درسخونه.

بلوط سر کشید. خوشبختانه نه خواهرهایش دور و بر بودند، نه شوهر خواهرها.

=: اون دو تا هم خوبن بنده های خدا. چرا رو مردم عیب میذاری خانم؟

=: من عیب نذاشتم. میگم نجات خوبه. خونوادشم از همه لحاظ خوبن. باهم جوریم. بعدم که این خودشو منتقل کرده اصفهان. نمیگم کار خوبی کرده. غلط کرده سر خود کرده. ولی حالا که می خواد بره نمیشه که تنها بره. درست نیست.

بابا نفس عمیقی کشید. در حالی که از اتاق بیرون می‌آمد گفت: نه درست نیست. ولی نمی خوام عجله کنم. بذار فکر کنم.

بلوط خودش را در پناه تاریکی دیوار کشید تا بابا او را نبیند. توی عمرش اینطوری گوش نایستاده بود. با ناراحتی تنه اش را از دیوار جدا کرد. مثل یک گربه بیرون خزید و مشغول جمع کردن حیاط شد.

بابا دو سه روزی با بلوط حرف نزد. بلوط داشت دق می کرد. ترجیح میداد داد بزند، سیلی بزند اما قهر نکند. بالاخره روز سوم طاقت نیاورد. بابا داشت اخبار تلویزیون را تماشا می کرد. بلوط هم چشم به او دوخته بود. بالاخره بعد از مدتی به اندازه ی یک عمر اخبار تمام شد و بابا تلویزیون را خاموش کرد. بدون اینکه به بلوط نگاه کند گفت: خب؟

بلوط سر به زیر انداخت و با ناراحتی گفت: معذرت می خوام بابا. غلط کردم. ترممو حذف می‌کنم میمونم خونه. اصلاً دوباره کنکور میدم همینجا قبول شم. دیگه هیچ جا نمیرم.

=: لازم نیست. یه کاری کردی پاش وایسا. اونجا کجا می خوای بری؟ فکرشو کردی؟ مامانت میگه خونه ی یه پیرزن. ها؟

+: بله. آشنای اونیه که جاشو باهام عوض کرد. رفتم دیدم. یه اتاق دم درشه. یه پیرزن تنهایه. خانم خوبیه.

=: پنج شنبه میریم اصفهان. باید ببینمش.

ناباورانه سر برداشت و پرسید: واقعاً بابا؟

بابا از جا برخاست و گفت: واقعاً.

بابا از اتاق بیرون رفت و بلوط رویش نشد بپرسد که تکلیف ازدواجش چه می شود.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 26 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
آخ جون فرستاد
خدایا متشکرم
اگه بدونین چننند ساعت درگیرش بودم. حالا باز درست نمی فرسته. به جای راست به چپ، چپ به راستش می کنه. ولی فعلاً همین که می فرسته خوشحالم. بعداً به مشکلات بین اپن آفیس و فایرفاکس رسیدگی می کنم
یه کوچولو بقیه شم داشته باشین. پست پایینی هم جا نمونه. ان شاءالله زود میام. 
بازم عیدتون مبارک


                            بلوط و نجات هم گوشه‌ای کنار هم نشسته بودند و چون بشقاب کم آمده بود از توی یک بشقاب می خوردند.

مامان جلو آمد و گفت: خاک بسرم بلوط. همه چی قاطی شد. از نجات درست پذیرایی کردی؟ الان همه گشنه میمونن.

نجات خندان سر برداشت و گفت: با این همه غذا و جمعیت مشتاق بعیده کسی گشنه بمونه. شما خودتون خوردین؟

=: من حالا یه چیزی می خورم. میگم راسته که بلوط داره میاد اصفهان؟ آخه چه جوری؟ بدون خبر ما؟ تو می دونستی؟

ـ: نه والا. منم الان شنیدم.

=: خاک بسرم بلوط. آخه این چکاری بود؟ الان جواب باباتو چی بدم؟ ما کی اینقدر سر خود بارت آوردیم که یهو راه افتادی رفتی؟ اگه از اول اصفهان قبول شده بودی یه حرفی. تازه معلوم نبود بابات راضی بشه. همون یزدم به امید داییت راضی شد. ای خدا چکار کنم؟

بعد هم با نگرانی رفت تا به بقیه ی مهمانها برسد.



ـ: بخور بلوط. جوش نزن. فوقش عقدت می‌کنم میریم دیگه. از این بالاتر که نیست.

+: به همین سادگی!

ـ: ساده که نیست ولی از پسش بر میاییم.

+: بابا گفت تا یکی دو سال دیگه عقد نبندین.

ـ: از این شرایط خبر نداشت.

+: تقریباً مطمئنم که ترم بعدی حذف میشه بعدشم منتقل میشم کرمون. به نظرت تو این خونه ی پر آشوب میشه درس خوند؟

ـ: اگه نخوای شاگرد اول بشی میشه. اینجا حداقل یه اتاق داری که وسایلت دست بچه‌ها نیفته.

+: تو چکار کردی؟ شاگرد اول شدی؟

ـ: نمی دونم. سعی خودمو کردم. ولی سخت بود. خیلی سخت. حیرونم که مامانم چی فکر کرده یهو تصمیم گرفته دامادم کنه. فقط دو ترم مونده بود. بعدش آزاد بودم.

+: آزاد نبودی. بکوب می‌رفتی دکترا. بعدشم با این تفاسیر چرا پا شدی امدی خواستگاری؟

نجات چپ چپ نگاهش کرد و گفت: به همون دلیلی که جنابعالی خودتو منتقل کردی اصفهان!

+: به چه دلیل؟ من انتخاب دیگه ای نداشتم. یزد و کرمون نمی خواستم بمونم. اولین امکان اصفهان بود. هیچ ربطی به تو نداشت. اصلاً دانشگاه هنر دو ساعت تا دانشگاه صنعتی راهه. کاری بهم ندارن. نمیشه یه جا باشیم. اونم بدون ماشین.

ـ: بلوط چرا اینقدر تلخی؟

+: قبلاً هم اینو ازم پرسیده بودی و من هر بار احساس کردم که پوست سخت بلوط رو به زحمت شکستی و دیدی مغزش تلخه. وا رفتی.

ـ: بلوط رو برای اینکه باز کنن برشته می کنن. احساس من ا ینه که خودم سوزوندمت تلخ شدی. این اذیتم می کنه. البته همه شم تقصیر من نیست. شرایط اینجوری پیش امده. میشد خیلی لطیفتر برخورد کنیم. قدم به قدم. نه برخوردهای کوتاه و خشن.

+: اگه لطیف بود برخورد نمی کردیم. اگه حق انتخاب داشتیم به اینجا نمی رسیدیم. منم نسوختم. یعنی اگه سوختم ربطی به تو و خواستگاری نداره. از قبلشم از شرایط درسیم عصبانی بودم.

ـ: وسط تمام این ماجراها من هیچ جایی ندارم؟ یه جوری با شوق به بابا گفتی حله که نه تنها من، فکر کنم همه احساس کردن عاشقم شدی. ولی بقیه اش…

بلوط یک تکه کاهو از توی بشقابی که هنوز دست نجات بود سر چنگال زد و گفت: من نمی دونم ... فقط می دونم این چند وقت که جوابمو ندادی خیلی خیلی بهم سخت گذشت. شایدم اگه شرایطم بهتر بود فقط شونه هامو مینداختم بالا و بی خیال مشغول درسم می‌شدم ولی با این اوضاع بهم ریخته خیلی بد بود. دیگه هرجور می خوای خودت تفسیر کن.



بعد هم بشقاب خالی را از دست نجات گرفت و برخاست. نگاهی به بشقاب انداخت و پرسید: بازم می خوری؟

نجات هم برخاست و گفت:نه ممنون. سیر شدم. خیلی هم عالی بود. بلوط… من…

+: اینقدر سخت نگیر نجات. من باهات تو یه بشقاب ناهار خوردم. کافی نیست؟

ـ: وقتی هیچی نمیگی و هر لحظه یه رنگی نه کافی نیست. من واقعاً احساستو نمی دونم. اگه بخوام ذوق کنم برای بشقاب می توپی بهم که ظرف کم بود مگه ندیدی؟

بلوط لب برچید و به بشقاب خالی چشم دوخت. طلبکارانه نالید: من هنوز دلخورم. می دونی این چند وقت چی کشیدم؟ بیای نرم نرم یکی رو وابسته کنی بعد یهو کات! یعنی چی؟ می‌خواستم درس بخونم. حواسم می‌رفت پی تو. مزاحم درس خوندنم می شدی. یعنی چی؟ مگه چقدر از وقتتو می گرفتم؟ منم امتحان داشتم. دلم می‌خواست گاهی برای خودم زنگ تفریح بزنم و یه حالی ازت بپرسم ولی نبودی.

ـ: من اشتباه کردم. غلط کردم. با تمام این تفاسیر… الان حسّت چیه؟

+: الان نمی خوام بهش فکر کنم. فعلاً درگیر انتقالیم. دو سه هفته دیگه بهت جواب میدم.

بعد هم رو گرداند و با کمک بقیه مشغول جمع کردن شد.

پذیرایی از مهمانها تا ساعتی بعد ادامه داشت ولی بلوط دیگر کنار نجات نرفت. بالاخره مهمانها دسته دسته عزم رفتن کردند. بلوط نزدیک در حیاط ایستاده بود. با همان لحن عادی و صمیمی که با بقیه خداحافظی می‌کرد با نجات هم خداحافظی کرد. نجات به جای جواب چند لحظه سیر تماشایش کرد و بدون حرف بیرون رفت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 26 آذر 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
عیدتون مبارک
ببخشید ببخشید. ما باز سیستم عوض کردیم و این چند وقت درگیرش بودیم تا جا بگیره. خدا کنه این بار دیگه ارسالش کنه

آبی نوشت: اییییییییییین همه لایک!!! متشکرمممم



دکتر الوندی گفت: من عجله‌ای برای ازدواج دخترم ندارم. حداقل یکی دو سال وقت می خوام که با خیال راحت جهازشو مهیا کنم و خودشم آمادگی ازدواج پیدا کنه. تو این مدت هم یه معاشرت محدود و تعریف شده اشکالی نداره ولی نمی خوام عقد ببندیم.

نجات با حرکت سریعی به طرف بلوط برگشت و گفت: ولی بلوط…

اما نگاه بلوط طوری بود که آب دهانش را قورت داد و آرام به طرف دکترالوندی برگشت.

دکترالوندی پرسید: بلوط چی؟

نجات دهانش را باز کرد و سعی کرد توضیح قابل قبولی بدهد: آ… بلوط… خب… من ازش خواسته بودم اگه بشه زودتر ازدواج کنیم.

بابا با غیظ لب برچید و از بین دندانهای جفت شده اش غرید: نخیر. نمیشه. یکی دو سال صبر کنین. بذارین باهم آشنا بشین. دو روزه که نمیشه برای یه عمر تصمیم گرفت. پفی صبری… نسوزین یه وقت.

نجات با کمی ترس سر تکان داد و آرام گفت: هرچی شما بفرمایید.

آقای صفایی با لبخند و لطف پدرانه ای گفت: شما صاحب اختیارین. جوونای امروزی عادت کردن بدون. بلد نیستن صبر کنن.

بابا جدی گفت: یادشون میدیم. دنیا همیشه اینجوری نمی چرخه. ما به هرجا رسیدیم با زحمت و صبر رسیدیم. کی لقمه ی آماده میذاشتن دهنمون؟

آقای صفایی گفت: درست می فرمایین. واقعاً همینطوره. بقیه ی شرایطتونم بفرمایین.

=: گفتم که... معاشرت در حد معقول… عید نوروزم که میان برای تعطیلات اگه خدا بخواد یه جشن مختصر نامزدی می گیریم. برای عروسی هم که هنوز زوده حرفشو بزنیم.

نجات سر برداشت و بیخ گوش بلوط زمزمه کرد: بابات نمی دونه میای اصفهان؟

بلوط همانطور که به میز جلویش چشم دوخته بود گفت: نچ.

نجات با نگرانی نجوا کرد: یعنی چی؟

+: هنوز نگفتم.

ـ: اگه راضی نباشه بیای چی؟

+: نمی دونم. فکر می‌کردم ده روز فرصت دارم که باهاشون حرف بزنم ولی با این سورپریز هیجان انگیز روبرو شدم.

ـ: صبح برات نوشته بودم که داریم میاییم. یعنی فکر می‌کردم می‌دونی. همینجوری پرسیدم گل چی دوست داری و اینا.

نگاه بلوط روی سبدهای گل روی میزها چرخید. زمزمه کرد: مرسی که پرسیدی. الان تمام مشکلم فقط گله. کدوم رو تو انتخاب کردی؟

ـ: جواب که ندادی. منم رز قرمز خریدم. کاملاً کلاسیک. ترسیدم انتخاب دیگه ای بکنم.

+: رز سفید لب صورتی دوست دارم. ازونا که رو میز نهارخوریه. اونا رو کی آورده؟

ـ: اونا رو گلبهار خرید.

+: ممنون.



گلبهار جلویشان سر پا نشست. در حالی که دوربینش را روی آن‌ها تنظیم می کرد، پرسید: چی میگین یه ساعت بهم دیگه؟ هرچی نگاتون می‌کنم دارین حرف می زنین. یه دقه به دوربین نگاه کنین. لبخند ملیحم بزنین.

بلوط با لبخند گفت: داشتم می‌گفتم رزهای سفید لب صورتی رو دوست دارم. خیلی ممنون.

گلبهار با شوق گفت: خواهش می کنم. حالا لبخند…

نجات از بین لبخند رو به دوربینش زیر لب گفت: بابات داره بد نگاه می کنه. آدم استرس می گیره.

بلوط هم رو به دوربین خندید و غرید: دارم از جوش میمیرم. الان همه کارامو کردم که بیام اصفهان. یه وقت بگن نیا چکار کنم؟ اگه فکر کنن به خاطر تو بوده و بگن بیخود اصلاً نامزدی هم نباشه چی؟

ـ: بده که اینو بگم. ولی واقعاً حرکت احمقانه‌ای بود که بدون خبر مامان بابات اقدام کردی!

+: خودم می دونم. یعنی تا وقتی که دنبال کاراش بودم اینقدر درگیر بودم که به نظرم مهم نبود. ولی از وقتی که از اصفهان سوار اتوبوس شدم تا کرمون هی زدم تو سر خودم که این چکاری بود.

نجات کمی سر کشید و گفت: میگم چرا سرت جابجا قلمبه شده! بگو چی شده.

+: ا نجااااات!

ـ: جونم؟

+: خیلی بدجنسی. میمردی جواب منو بدی؟ اگه جواب میدادی حداقل تو می‌گفتی که بی اجازه این کارو نکنم. اینجوری بیچاره نمی شدم.

ـ: من که کف دستمو بو نکرده بودم. از کجا می دونستم که می خوای چکار کنی؟ یه چی میگی یه کار دیگه می کنی. والا از ته دلت خبر ندارم. دیدم روزی صد بار می خوام چک کنم و پیام بدم گفتم کلاً پاکش کنم.

+: اتاق خالی دارین تو خونتون اگه بابا بیرونم کرد؟

نجات نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. از ترس نگاه دکتر الوندی سر به زیر انداخت. شانه هایش از خنده تکان می خورد. طوری که باعث شد بلوط هم لبخندی بزند و کمی آرام بگیرد.

نجات بالاخره سر برداشت و صاف نشست. در حالی که به قالی پیش پایش نگاه می‌کرد با تبسم دلچسبی گفت: تو بیا… فرش قرمز میندازم.

از لحن آرزومندش دل بلوط فرو ریخت. گونه هایش داغ شدند و خجالت زده سر به زیر انداخت.



با جیغ جمعیت یکهو همه چیز بهم ریخت. زلزله شده بود. هرچند که بلوط اصلاً لرزشش را حس نکرد و نجات هم فقط کمی لرزید. ولی آن‌ها که روی زمین نشسته بودند بیشتر متوجه شدند. همگی به حیاط رفتند. اظهار نظرها هم تمامی نداشت. بعضی عقیده داشتند که اصلاً لازم نیست که به حیاط بروند و بعضی به شدت می‌خواستند تا ساعتی بعد بیرون بمانند مبادا پس لرزه ها شدید باشد.

بدتر از زلزله جیغ و دادها و هیجانات جمع بود. بچه‌ها هم که بعضی ترسیده و بعضی هیجان‌زده شده بودند با سر و صدایشان به آتش ماجرا دامن می زدند.

همه توی حیاط جمع شدند. هرکسی حرفی میزد. بلوط و نجات بی خیالترین جمع بودند. بلوط آرام گفت: من اصلاً متوجه نشدم.

نجات دستهایش روی سینه گره زد و گفت: من فهمیدم ولی نباید بیشتر از دو سه ریشتر باشه. اونقدر خطرناک نبود.

بلوط هم بازوهای خودش را محکم بغل کرد و گفت: سرده. کاش بریم تو.

ـ: اوه!‌ تو خیسی! از حموم امدی. بذار کتمو بدم بهت.

+: نه درش نیار. خیلی تابلویه. میرم از تو اتاق یه چیزی میارم.

بهرخ داد زد: بلوط بیخ ساختمون واینستین. بیاین این طرف خطرناکه.

ـ: تو نرو. خواهرت جوش می زنه. میرم یه چیزی برات پیدا می کنم.



و بدون اینکه کسی متوجه ی رفتنش بشود وارد ساختمان شد. بلوط هم به طرف بهرخ همیشه نگران رفت که رنگ به صورت نداشت.

مامان جلو آمد و با نگرانی گفت: خاک بسرم. ناهار تازه آماده شده بود. از کی دارم جوش می‌زنم که پلو دم نکشیده، حالا همچین که آماده شد زلزله امد. جرأت نمی‌کنم برم تو! حالا برم… ناهار رو کجا بیارم؟

بلوط گفت: خب تو حیاط بخوریم. با صفا هم هست.

=: نمیشه. میز رو چیدم. می‌ترسم برین سراغ بشقابها. تو آشپزخونه فقط ظرفای دم دستی مونده.

+: میرم ببینم چه خبره.

=: نرو تو ساختمون. می ترسم.

+: مامانم زلزله تموم شده. ولی چشم از در حیاط خلوت فقط میرم تو آشپزخونه.



توی حیاط چند تا سکو و نیمکت بود که بزرگترها نشستند. جوانترها هم موکت لوله شده‌ای که توی انباری کنار حیاط بود را آوردند و پهن کردند.



نجات هم نرم و آرام خودش را به بلوط رساند و ژاکِتی را که توی اتاقش پیدا کرده بود، روی شانه اش گذاشت. بلوط با لبخند تشکر کرد و ژاکِت را پوشید. بعد ساختمان را دور زد و از در پشتی وارد آشپزخانه شد. نجات هم به دنبالش آمد و پرسید: می خوای چکار کنی؟

+: مامان نگران نهاره. منم میگم اگه نمیاین تو، یه سفره ی پیکنیکی روی موکت پهن می‌کنیم و دیگهای غذا رو میذاریم وسط. البته مامان جان همونقدر که از زلزله می ترسه از سفره ی بدون تشریفات هم می ترسه. منم قول دادم فقط تو آشپزخونه برم که اگه طوری شد بپرم بیرون. ولی ظرفای مهمونی تو هال رو میز نهارخورین.



وارد شد. نجات هم به دنبالش آمد. در یخچال را باز کرد. ظرف بزرگی سالاد آماده بود. با یک پارچ کوچک سس سالاد مخلوط کرده. یک ظرف بزرگ هم ماست محلی اعلاء. کیسه ی نان بریده و آماده. کیسه ی سبزی و شیشه‌های ترشی و مربا. همه را روی میز گذاشت و گفت: قرار بوده اینا دونه دونه ظرف بشن ولی بمونیم تو ساختمون مامان نگران میشه.

ـ: ولش کن همینجوری می بریم. خیلی هم خوبه. فرض می‌کنیم امدیم گردش.

بلوط توی کابینت خم شد. دو دسته بشقاب بلور را روی میز گذاشت. سبد قاشق چنگالها را هم یک‌جا گذاشت و یک سفره ی بلند پلاستیکی. نجات هم شروع به بردن وسایل کرد. کم کم بقیه هم آمدند و چند دقیقه بعد سفره ی ساده‌ای توی حیاط پهن کردند.

دیگهای غذا را هم وسط گذاشتند. بابک وسط نشست و برای همه غذا کشید. همه مشغول بگو بخند و برو و بیا بودند. زلزله دیگر فراموش شده بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :