ماه نو

سلام سلام :)


تقدیم به سکوت عزیزم



گوشی را گذاشت و به نگاه جستجوگر مامان چشم دوخت. انگار سعی داشت درونش را بخواند. نان و پنیر را برداشت و گازی زد. اشاره کرد: چیه؟

مامان با ناامیدی پرسید: مطمئن باشم که راستشو میگی؟

با کمی دلخوری گفت: البته مامان. شناسنامه بدم خدمتتون؟

مامان با غصه گفت: شایدم صیغه اش شدی.

+: مامان!!! هرمز هنوز رسماً از من خواستگاری هم نکرده حتی! فقط...

مامان با اخم گفت: اون وقت بچه هاتو گذاشتی پیشش. من گوشام درازه شایی؟ بزرگت کردم بچه. این یارو کیه؟

پوف کلافه ای کشید و فکر کرد: دفاع کردن از یه وکیل کار سختیه. بهتره خودش بیاد حق خودشو بگیره!

به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: شب میرم فرودگاه دنبالش. میارمش باهم آشنا بشین.

مامان سرش را با کلافگی به دو طرف تکان داد و از جا برخاست. شایسته هم بی حوصله به صبحانه ی پیش رویش چشم دوخت. گوشیش دوباره زنگ خورد. آمنه بود. آهی کشید و جواب داد: سلام.

=: سلام عروس خانوم! خوبی؟

+: خدا رو شکر. هرمز آخر طاقت نیاورد بهت زنگ زد؟

=: نه بابا این تحفه تمام کودکیهایمان را فراموش کرده. کِی به من زنگ زده که بار دومش باشه؟ از وقتی پشت لبش سبز شده همچین خودشو گرفته انگار کیه! تا همین حالا. تحویل نمی گیره که! حیف اون همه رفاقت که خرجش کردم.

شایسته آرام خندید و جوابی نداد. آمنه هم منتظر جواب نماند و گفت: وای شایی دست خوش! طوفان به پا کردی. خوشم اومد.

با نگرانی پرسید: آقاجون اینا خیلی ناراحتن؟ بد شده؟

=: بد؟؟؟ منفجر شده. اصلاً باورشون نمیشد اسطوره ی پاکی و مهربانی یهو بچه هاشو گذاشته باشه بی خبر رفته باشه! خانم جون ده بار از من پرسید: واقعاً به تو نگفته بود داره میره؟ از نامزدیش چی؟ از نامزدیشم خبر نداشتی؟ راستی نامزدیت خیلی مبارک!!!! من همون جمعه گفتم این هرمز جفتته! خیلی ماهه! خیلی خوشحال شدم برات.

آهی کشید و با ناراحتی گفت: متشکرم. حالا چه جوری تو روی خانم جون و آقاجون نگاه کنم؟ اصلاً هیچی جدی نشده بود. این سفر یهویی پیش امد. هنوز قرار بود حرف بزنیم. می خواستم حتماً اول بیاد پیش آقاجون اینا...

=: خب اول امد پیش آقاجون دیگه. یه تکون حسابی خوردن. بعد انگار کم کم باورشون شد که تو فرشته نیستی و از جنس همین آدمیزادای جایزالخطا مثل بقیه ی بچه هاشونی. والا تا حالا فرشته بودی. دروغ نگم گاهی بهت حسودی کردم.

+: واقعاً اینجوری بود آمنه؟ هیچوقت طوری رفتار نکردن که اینجوری فکر کنم.

=: بههه خانمو! عمراً دیدی خانم جون و آقاجون من به کسی روی زیادی بدن؟؟؟ د ندیدی دیگه. ولی پشت سرت همش خیر بود و تو سر ما زدن که یاد بگیر! ولی نه دیگه جلوی روت نباید می گفتن. پررو میشدی.

تلخ و کلافه خندید. لب به دندان گزید و گفت: خدا رو شکر. الان چی؟ همه چی آرومه؟

=: آروم آروم. خیالت تخت. من که ندیدم. ولی بچه هام اونجا بودن. می گفتن هرمز عرق می ریخته شرشر! قوطی دستمال کاغذی گذاشتن کنار دستش هی پیشونیشو خشک می کرده. گمونم قوطیه تموم شد تا این بنده خدا همه چی رو راست و ریس کرد.

باز هم تلخ خندید. آرام گفت: دو روز امدم تهرون بهش فکر کنم. ببین چه بلوایی به پا شد.

=: نه بابا خوش باش. هیچی نشده. تهرون چه خبر؟

نفس عمیقی کشید. بالاخره حرف به اینجا رسید. گفت: سلامتی. عروسی مرجانه.

=: بذار ببینم مرجان کی بود؟ هان همون دوستت که همسایتونه؟

+: ها... برای دو روز امدم. لباس شب و اینا همرام نیست. می تونم بهت زحمتی بدم؟

=: ها راستی هرمز گفته بود داره بچه ها رو میاره عروسی. خانم جون گفت یادم رفت. چی می خوای جونم؟ برم برات لباس بردارم؟

+: زحمتت میشه اگه بگی هرمز کلید رو به دستت برسونه.

=: نه نه ابداً. چه بهانه ی خوبی! برم یه سری به هرمزجان بزنم به پاس چارده پونزده سال رفاقت حداقل یه سور که ازش طلبکارم!

خندید. آرام پرسید: آمنه؟

=: جونم؟

+: تو از من دلخور نیستی؟

=: دلخور؟ برای چی؟

+: من زن برادرت بودم. حالا...

=: حالا چی؟ راهبه ی مقدس هفت سال از فوت برادرم می گذره. تو باید زندگی کنی. این حق توئه. و کی بهتر از هرمز؟ باور کن به سرش قسم می خورم. پسر خوبیه. و تو لیاقتشو داری.

+: متشکرم آمنه.

=: خواهش میشه بانو. من برم دیدن رفیق قدیمی. تو دفترشه؟

+: فکر کنم. گفت امروز دادگاه نداره.

=: رفتم خونه ات بهت زنگ می زنم. فعلاً خداحافظ.

+: خیلی ممنون. خداحافظ.

 

 

هرمز پشت میز کارش نشسته بود. روبرویش زن دل شکسته ای گریه کنان از شوهرش می گفت که معتاد بود و دست بزن داشت و خرجی نمی داد. هرمز گاهی سؤال کوتاهی می پرسید و گاهی کلمه ای یادداشت می کرد. از در نیمه باز دفترش صدای آشنای زنی را شنید که از احسان منشیش، سراغش را می گرفت.

رو به زن گریان گفت: من متوجه شدم خانم. پیگیری می کنم باهاتون تماس می گیرم.

زن با گریه گفت: تو رو خدا آقای وکیل، من طلاقمو بگیرم. هیچی نمی خوام. تو رو خدا...

از جا برخاست و در حالی که به در اشاره می کرد گفت: چشم خانم. من تمام تلاشمو می کنم. بفرمائید.

از پشت میز بیرون آمد و زن را که خیلی هم مایل نبود که به این زودی برود راهی کرد. تا دم در اتاق همراهش رفت و به آمنه که منتظر دیدن او، جلوی میز احسان ایستاده بود سلام کرد.

کمی نگران شد. احتمالاً آمنه آمده بود کلید شایسته را بگیرد و حتماً تا حالا از ماجرا مطلع شده بود. آیا باید برای او هم توضیح میداد و قانعش می کرد؟ بچه که بودند خیلی راحت باهم کنار می آمدند. الان نمی دانست.

با چهره ای که هیچ چیز از آن خوانده نمیشد کنار ایستاد و تعارف کرد که وارد شود. صبر کرد بنشیند بعد گفت: خوش اومدین. چایی می خورین یا نسکافه؟

=: نسکافه. ممنون.

همان طور که کنار در ایستاده بود رو به احسان کرد و گفت: دو تا نسکافه لطفاً.

بعد وارد شد و روبروی آمنه روی مبل نشست. دستهایش را درهم گره زد و سر به زیر انداخت. آمنه با خنده گفت: خب بسلامتی! خیلی مبارک باشه. هوای این خوشگل خانم ما رو داشته باشی ها!

سر برداشت. پس به جنگ نیامده بود. لبخند کمرنگی زد و گفت: ممنون. چشم.

=: ضمناً... وای به حالت اگه با برادرزاده هام بد رفتاری کنی.

پوزخندی به لحن شوخش زد و آرام گفت: من عاشق بچه هام.

=: می دونم. کاش زودتر میومدی سراغ شایسته. من که فکر می کنم با مامانتم کنار میومد.

هرمز شانه ای بالا انداخت و گفت: قسمت نبود.

احسان با ضربه ای به در وارد شد و فنجانهای آب جوش و چند جور پاکت کافی میکس را روی میز گذاشت. آمنه یک پاکت بدون شکر را برداشت و پرسید: حالا کی بسلامتی برنامه ی عروسی دارین؟

_: هنوز نمی دونم. قبل از سالگرد مامان که نه.

آمنه با همدردی سر تکان داد و آرام گفت: خدا رحمتشون کنه.

_: خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.

=: وای داشت یادم می رفت! کلید خونه ی شایی رو به من میدی؟ گفت برم یه مقدار وسیله براش بردارم.

سری به تأیید تکان داد و کلید را به او داد.

_: می تونیم باهم بریم. وسیله ها رو بدی بهم.

=: چه خوب. ماشین ندارم.

او را تا دم خانه ی شایسته رساند و همان جا منتظر ماند. حدود بیست دقیقه بعد آمنه با یک کیسه ی بزرگ برگشت و گفت: ببخشید خیلی معطل شدی. ولی شرمنده دیگه این حرفا هست. شایسته که از خجالت مرد که تو دم در حیرونی و من تو خونه اش وقتم گرفته شده و این حرفا... ولی بهش گفتم دیگه هرمز باید کم کم با مزایای زندگی متأهلی آشنا بشه.

هرمز خندید و سر تکان داد. پرسید: حالا چرا سوار نمیشی؟

=: یه سر میرم پیش آقاجون. خانم جون رفته بیرون. تنهاست. خیلی نگران بود. قول دادم که سر بزنم. فعلاً خداحافظ.

_: متشکرم. سلام برسون. خداحافظ.

=: چشم. خداحافظ.






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1395 توسط شاذه

سلام
عیدتون مبارک


شایسته صبح با صدای شماطه ی گوشیش از خواب پرید. چشم بسته خاموشش کرد و غلطی زد. روی زمین سفت و سرد بدنش درد گرفته بود. به زحمت نشست و کم کم بیدار شد. به کیوان نگاه کرد که با صدای شماطه پلک هم نزده بود. مثل بچگیهایش بالش و پتویش از تخت افتاده بود و خودش دمر، سرش روی دستهایش خواب بود.

شایسته آهی کشید و لبخندی پر مهر زد. دلش برای کیوانی که کودکانه به او پناه می آورد تنگ شده بود. با خودش فکر کرد هنوز هم همینطور است.

از جا برخاست. بالش و پتویش را برداشت و به اتاق خودش برد. هوا روشن شده بود و دیگر نمی ترسید. روی تخت دراز کشید و شماره ی خانه ی هرمز را گرفت.

شبنم گوشی را برداشت و گفت: سلام. بفرمایید.

خنده اش گرفت. گفت: سلام. چه صابخونه هم شده سریع جواب میده.

#: وای مامان سلام! ما داریم میاییم تهرون! آخ جوووون! با عموهرمز میاییم. رفتیم از خونه همه ی وسیله هامونو برداشتیم. عموهرمز برای شمیم کفش خرید. برای این که کفشش کوچیک شده بود. هرچی هم گشتیم نبود. ولی کفشای نوییش اینقدر خوشگلن که نگو! منم خیلی دوست داشتم ازشون داشتم ولی آقاهه اندازه من نداشت. تازه خودم کفش داشتم.

+: چه جوری رفتین خونه؟ کلید نداشتین که!

#: خب کلید اضافه پیش آقاجون بود دیگه. با عموهرمز رفتیم گرفتیم.

دستی به چشمهایش کشید. می توانست تصور کند که چه اتفاقی افتاده است.

+: گوشی رو به عموهرمز بده.

#: مامان ما می خوایم...

+: گوشی رو بده به عموهرمز شبنم. خداحافظ.

شبنم ناامیدانه گفت: چشم.

می توانست لبهای آویزانش را تصور کند. در دل قربان صدقه اش رفت. صدایش را شنید که هرمز را صدا می زد. و صدای هرمز را شنید که می پرسید: لنگه جوراب شمیم رو ندیدی؟

#: نه ندیدم. خب جوراب قرمزاشو بپوشه.

_: اونا تمام دیشب پاش بودن. کثیفن. الو شایسته؟ سلام.

شایسته با لبخندی سرشار از همدردی گفت: سلام بر پدر مهربان. امروز آخرین روزه. از شرشون خلاص میشی.

_: کدوم شر؟ همه اش خیره. تو خوبی؟ شمیم نه اینا کثیفن. شبنم زیر تخت منو ببین. اون سفیده چیه؟

#: دستمال کاغذیه.

_: فکر کردم جورابه. برش دار بنداز تو سطل.

+: واقعاً ببخشید. حتی تصورشم نمی تونستم بکنم که همچین بلایی سرت میارم.

هرمز خندید. خم شد و با دیدن لنگه جوراب زیر مبل هال با خوشحالی گفت: بیا شمیم اینجاست.

جوراب را به شمیم داد و به شایسته گفت: مصیبت نیست. صرفاً دنیای جدیدیه.

+: دنیای آسونی نیست.

_: اصلاً نیست. ولی شیرینه.

+: شرط می بندم که شیرینیش دلتو زده.

هرمز گوشی بیسیم را بین سر و شانه اش نگه داشت. قوطی شیرکاکائو را توی لیوان خالی کرد و پرسید: سر چی؟

شایسته خندید و گفت: هرچی که بگی. شبنم میگه دیشب برای شمیم کفش خریدی.

_: وای وای وای... یادم نیار. خیلی خوش گذشت. اصلاً یه وضعی! این بچه ات زلزله است! آهای زلزله! بدو مدرسه ات دیر شد. بدو شیرکاکائوتو بخور. شبنم تو خوردی؟

#: بعله. کتاب علومم نیست. امروز علوم داریم.

+: نگفتم دلتو زده؟ به آقاجون اینا چی گفتی؟ خانم جان سکته نکرد که من بچه ها رو پیش تو گذاشتم؟ تنهایی رفتم سفر؟

هرمز از آشپزخانه بیرون رفت. صدایش را پایین آورد که بچه ها نشنوند. گفت: همه چی موفقیت آمیز گذشت. تو هنوزم عروس محبوب اون خونه ای. منم هنوز هرمز عزیزشونم. ولی... سخت ترین دادگاهی بود که پشت سر گذاشتم شایسته!

لحنش طوری بود که شایسته از ترس عرق کرد.

نالید: نباید می فهمیدن. بعداً خودم یه جوری بهشون می گفتم.

_: اگه کلید خونه رو بهم داده بودی مشکلی نبود. ولی بچه ها کچلم کردن بس که اصرار کردن که برن خونه برای عروسی وسیله بردارن. ضمناً شرمنده ام که بی اجازت رفتم تو خونه ات.

+: دشمنت شرمنده! چرا به فکرم نرسید بهت کلید بدم؟ چرا آخه؟

_: گذشته. تموم شده. دیگه بهش فکر نکن. حالا کلید دارم. چیزی می خوای برات بیارم؟

دستی به صورتش کشید. می خواست ولی روی گفتن به هرمز را نداشت. مثلاً لباس شب برای عروسی و مخلفاتش مثل جوراب شلواری و لوازم آرایش رنگ لباسش...

چون حرفی نزد هرمز خودش پرسید: خودت چی می پوشی برای عروسی؟ برای بچه ها لباس نباید بیارم؟

+: نه نه لباس عروسی رو مرجان براشون خریده. میگه می خوام ساقدوشم باشن پشت دامنمو بگیرن.

_: می خواستی بگی بچه هام فقط ساقدوش خودم میشن. عمراً به کسی قرضشون نمیدم. شمیم عمو کفشاتو بپوش دیر شد.... شبنم کتابت پیدا شد؟

#: نه نیست. یه دفعه اشکال نداره. خانم می بخشه.

_: پوف! باشه. بدو. دیر می رسیم. شمیم کفشاتو بپوش. شایسته بهت زنگ می زنم. امروز دادگاه ندارم. فعلاً خداحافظ.

غش غش خندید و گفت: خداحافظ.

مامان در اتاق را باز کرد و خندان پرسید: سلام. اول صبحی به چی می خندی؟

از جا برخاست و با رویی گشاده گفت: سلام. به چیزی که اصلاً خنده نداره. بیچارگی هرمز سر مدرسه فرستادن بچه ها. فکرشم نمی کرد که اینقدر کار سختی باشه.

مامان با لبخندی پر مهر گفت: برات خوشحالم. خیلی وقت بود که اینطوری نمی خندیدی. همیشه دلت شاد باشه.

ابرویی بالا برد و با لبخند پرسید: جداً؟!

بعد بدون این که منتظر جواب بماند از کنار مامان رد شد و به آشپزخانه رفت. با خودش فکر کرد واقعاً از کی اینقدر شاد نبوده است؟ 

از چای ریختن یاد نوجوانی اش افتاد. صبحهای سرد دوره ی دبیرستان. چای ریختن با عجله...

برگشت. در قندان چینی روی میز را برداشت. چای را که هم میزد یاد روزی افتاد که برای آزمایشهای قبل از ازدواج می رفتند. فرشید دم در آشپزخانه ایستاده بود. عجله داشت و او با آرامترین حالت قند برمی داشت و توی چایش می ریخت. از شدت اضطراب نمی خواست برود. دستپاچگی فرشید هم حالش را بدتر می کرد. همینطور حرص خوردنش سر این که به خاطر این آزمایش مسخره از کار و زندگی افتاده است و مجبور شده چند روز زودتر به تهران بیاید.

می خواست در قندان را روی میز بکوبد و بپرسد: کل دوران نامزدی چقدر به من سر زدی که منت این دو سه روز را هم سرم می گذاری؟!

ولی به جای آن در قندان را با آرامش گذاشت و با صدایی که سعی می کرد بغض نداشته باشد پرسید: چایی می خوری برات بریزم؟

فرشید غرید: نه نه نه.... کاش تو هم از این چایی دل می کندی و میومدی بریم. با این ترافیک لعنتی به هیچ جا نمی رسیم.

به زمان حال برگشت. چای را توی ظرفشویی خالی کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. مامان که توی درگاه ایستاده بود متعجب پرسید: وا! چی شد؟ چرا خالیش کردی؟ حالت خوب نیست؟

خودش را توی دستشویی انداخت. صورتش را شست و سعی کرد اشک نریزد. دوباره شست. خم شد و از توی دستش آب نوشید. به شایسته ی توی آینه تشر زد: گریه نکن!

همانطور که بعد از خالی کردن چایش توی ماشین نشسته بود و فرشید تشر زده بود: گریه نکن.

چرا یادش آمده بود؟ خیلی وقت بود که این خاطرات را دفن کرده بود. بیرون که آمد مامان با لحن معنی داری پرسید: خوبی مامان؟

یک ساندویچ کوچک نان لواش با پنیر به طرفش گرفت و گفت: اینو بخور ضعف نکنی.

متعجب لقمه را گرفت و گفت: من خوبم مامان. طوری نشده. رفتم صورتمو بشورم.

مامان بغض کرد و سر به زیر انداخت. رو گرداند که شایسته ناراحتیش را نبیند. با غصه گفت: مثل خارج شده. بچه ها بزرگ میشن، سر خود عروسی می کنن؛ یه روزم میان میگن مامان این زنمه. بابا این شوهرمه.

حیرتزده پرسید: چی داری میگی مامان؟ شما از چی ناراحتی؟ یه دقه پیش که خوشحال بودی.

مامان پشت میز آشپزخانه نشست و در حالی که با حالتی عصبی با دستهایش بازی می کرد، گفت: راه دور زندگی می کنی که ما تو زندگیت دخالت نکنیم.

پشت میز نشست. لقمه را روی میز گذاشت و گفت: چی داری میگی مامان؟ دخالت چیه؟ هزار بار این بحث رو کردیم. زندگی با دو تا بچه اینجا خیلی خرج داره. والا دلم نمی خواد اینقدر از شما دور باشم.

مامان با سر انگشت زیر لقمه زد و گفت: بخور. بخور ضعف نکنی. من نمی تونم جواب پدر بچه تو بدم.

نمی توانست به گوشهایش اعتماد کند. متعجب پرسید: پدر کدوم بچه؟ چی داری میگی مامان؟

مامان عصبانی از نفهمیدن دخترش با بغض و حرص پرسید: مگه ویار نداری که چاییتو خالی کردی تو ظرفشویی؟! امدی مثلاً یواش یواش به ما میگی از یکی خوشم امده. آدم از یکی خوشش میاد که بچه هاشو نمی ذاره پیشش بره سفر! لابد شوهرته دیگه. یهو نگفتی سکته نکنیم. دستت درد نکنه. اون از کیوان، اینم تو!

شایسته سرش را عقب برد. غش غش خندید. اینقدر خندید که از چشمهایش اشک ریخت. سالها بود که اینطور نخندیده بود. وسط خنده گوشیش زنگ خورد. وقتی آمده بود که چای بریزد آن را روی میز آشپزخانه گذاشته بود.

بین غش غش خنده گفت: مگه فیلم فارسیه مامان؟ من هنوز عروسی نکردم. باور کن!  

تماس را برقرار کرد و گفت: سلام هرمز.

_: علیک سلام. همیشه خندون باشی. چی شده؟

با به یاد آوردن دلیل خنده اش و طرف مقابل ماجرا، لبش را از خجالت گاز گرفت. آرام گفت: هیچی. کاری داشتی؟ موفق شدی بچه ها رو برسونی؟

_: یعنی منو اینقدر دست کم گرفتی؟ البته که رسوندمشون. چیزی از خونه ات می خوای؟

+: اممم... نه... یعنی...

هرمز انگار متوجه شد که گفت: شماره ی فریبا رو برات می فرستم. اگه با من راحت نیستی به اون بگو.

+: نمی دونم... نه. مزاحمش نمیشم. مهم نیست. یه جوری میگذره دیگه.

_: این تعارفا فقط خودتو به زحمت میندازه. دیگه خود دانی.

+: اممم... اگه تونستم میگم یکی از دوستام بیاد ازت کلید بگیره. یا آمنه...

_: مشکلی نیست.

+: متشکرم.

_: کاری نکردم. انگار نمی تونی راحت حرف بزنی. هروقت خواستی زنگ بزن. سایلنت نمی کنم.

+: متشکرم. خداحافظ.

_: خداحافظ.





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 شهریور 1395 توسط شاذه

اینم پست دوم
بیچاره هرمز... طفلکی هرمز
اینم یه پست پر هرمز برای ارکیده جان که دلتنگش بود
قسمت قبلی رو اول بخونین

 

 

هرمز عصر آن روز اشتباه بزرگی کرده بود و به بچه ها گفته بود که فردا شب برای عروسی دوست مامان به تهران می روند! دخترها پوستش را کنده بودند بس که راجع به عروسی و تشریفات لازم حرف زده بودند. چمدانشان هزار بار زیر و رو شده بود. بالاخره هم مجبورش کردند تا به خانه شان بروند و کلی وسیله و خرت و پرت بردارند.

کلید نداشت. مجبور شد به دیدن عموجان برود. تا بیاید برای عموجان توضیح بدهد که چرا کلید خانه ی شایسته را می خواهد و اصلاً شایسته کجاست و بچه ها چرا با او هستند بیچاره شد. با تمام فصاحت کلامی که در دادگاهها کسب کرده بود بازهم حرف زدن زیر نگاه جدی و خطرناک عموجان، در حالی که شمیم و شبنم مدام نق می زدند که زودتر به خانه بروند، خیلی سخت بود.

شایسته تنها بدون بچه هایش به تهران رفته بود! همین مورد به تنهایی کلی چشم غره و ناراحتی از طرف خانم جان و عموجان به همراه داشت.

بچه ها را پیش یک غریبه گذاشته بود! نه عمه هایشان نه حتی همکاران مهدکودک که اقلاً بچه داری بلد بودند! پیش یک مرد گذاشته و رفته بود!

آن هم چرا؟ خواستگاری کیوان؟! یعنی خواستگاری کیوان بدون حضور خواهرش برگزار نمیشد؟ باز اگر مجلس عقدکنانی چیزی بود یک حرفی! تازه آن هم بدون حضور بچه ها معنی نداشت.

حالا هرمز چکاره بود؟ خواستگار؟ از راه نرسیده بچه داری می کند؟! یعنی حرفهایشان را زده و عموجان و خانم جان را قابل مشورت که هیچ، یک خبر دادن ندانسته اند؟!

هرمز به اندازه ی تمام دادگاههایی که شرکت کرده بود عرق ریخت تا بتواند از حق خودش و شایسته دفاع کند.

آن هم در حالی که شمیم و شبنم مدام بیخ گوشش نق می زدند و لباسش را می کشیدند تا زودتر به خانه بروند و گل سر قرمز و کیف مهمانی صورتی و جوراب شلواری سفید و بقیه ی لوازم ضروری سفرشان را بردارند.

موفق شد. البته در وضعیتی که دیگر جانی برای حرف زدن نداشت و نگاه آقاجون و خانم جان حالت این که " کاریه که شده و عقل که ندارین " را داشت.

کلید را گرفت و به سختی از جا برخاست. پیرهنش از عرق خیس شده بود و به تنش چسبیده بود. عصبی که میشد عرق می ریخت و حالا خیلی از اعصابش مایه گذاشته بود. چون این دادگاه قانون و مصوبه ی نوشته شده ای نداشت که او حفظ باشد و بتواند به سادگی به آن استناد کند. اینجا آداب و رسوم حکومت می کرد.

تعارف خانم جان برای شام را نشنیده گرفت. دیگر نا نداشت جواب مؤدبانه بدهد. تمام تلاشش را کرده بود که حرمتها را نشکند و طوری رفتار نکند که بعداً برای شایسته بد باشد. جدا از حرمت سن و سالشان، اینها خانواده ی پدری دخترها بودند. نمیشد که قطع رابطه کنند. بماند که خودش هم همیشه با آنها معاشر بود و دوستشان داشت.

با بچه ها بیرون آمدند و تا سر کوچه را با قدمهایی سنگین رفت. دخترها جلویش جست و خیز می کردند و به دور از هیاهو و نگرانیهای ذهنی هرمز از برنامه هایشان می گفتند.

وارد خانه شد. نفس عمیقی کشید. اینجا خانه ی فرشید بود. خانه ای که با مشورت او پیش خریدش کرد. در جریان لحظه لحظه ی برنامه ها بود. یاد فرشید بغض به گلویش نشاند و زمزمه کرد: سلام فرشید. بهت قول میدم مواظبشون باشم. با تمام وجودم.

در را که بست، دخترها توی اتاقشان بودند و صدای جیغ جیغ شادشان می آمد. روی مبل افتاد و زیر لب فاتحه ای برای فرشید فرستاد. سرش به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست.

شبنم کنارش ایستاد و با نگرانی پرسید: عمو حالتون خوب نیست؟

چشم باز کرد. سر برداشت و گفت: خوبم عمو. یه کم خسته ام. یه لیوان آب به من میدی؟

#: چشم.

با لیوان آب و یک سبد چوبی کوچک برگشت. گفت: قرصای مامان ایناین. اگه سرتون درد می کنه.

کمی قرصها را ورق زد. از ذهنش گذشت که ببیند شایسته چی می خورد. داروی خاصی نبود. یک مسکن برداشت و بقیه را به او داد. سفارش کرد سر جایشان بگذارد. قرص را که خورد دوباره سرش را عقب برد و چشمهایش را بست. بچه ها چند دقیقه ای ساکت شدند. صدای ریز ریز حرف زدنشان را می شنید ولی دیگر جیغ نمی زدند.

انگار خوابش برد که مادرش را دید. خندان و خوشحال با چادر نماز سفید لطیف با بغلی پر از گلهای صحرایی زرد و سرخ. جلو رفت که در آغوشش بگیرد. اما مامان گلها را بین دستهایش گذاشت و با لبخند گفت: مبارکت باشه پسرم. خدا به همراهت.

رو گرداند و رفت. پای هرمز پیش نرفت که به دنبالش برود. انگار می دانست که نمی تواند برود. بوی گلها را به مشام کشید و لبخند زد.

از خواب که پرید دستی به صورتش کشید. جالب بود که بوی گلها را در خواب حس کرده بود. تا به حال اینطوری خواب ندیده بود. فقط چند دقیقه خوابش برده بود. لبخند عمیقی زد و از جا برخاست.

کنار در اتاق دخترها ایستاد. خستگی اش افتاده بود. با خوشرویی پرسید: هرچی می خواستین برداشتین؟

شمیم با بغض گفت: نه. کفش پاپیونیام نیستن. بدون اونا نمی تونم برم عروسی.

خندید و سر تکان داد: ای امان از شما دخترا. از تو قنداق فقط فکر لباسین.

شبنم با نگاهی درخشان نگاهش کرد. دخترک باهوش بود. سردردش را فهمیده بود و الان از این که حالش بهتر شده بود خوشحال بود و احساس امنیت می کرد.

شمیم به گریه افتاد و پرسید: آخه کفشام کو؟

شبنم با لحن بزرگ مأبانه ای گفت: کفشات کوچیک شده بود. حتماً مامان جمعشون کرده.

شمیم پا به زمین کوبید و گفت: هنوز می تونستم بپوشمشون. فقط یه کم کوچیک شدن. حتماً گذاشته بالای کمد اتاقش. عموهرمز خواهش. بیا اون بالا رو بگرد.

دست او را کشید و در اتاق مادرش را باز کرد.

_: نه ببین نمیام تو اتاق مامانت. اصلاً کفشا مگه کوچیک نبودن؟ بیا بریم کفش بخریم.

*: من همونا رو می خوام. خیلی خوشگلن. بیاااا. خواهش....

اینقدر اشک ریخت و التماس کرد که مجبور شد. چهارپایه ی میز آینه را جلوی کمد گذاشت و بالا رفت. چمدان، جعبه، پتو، بالش... ولی کفشی آنجا نبود. یک ساک سفری پایین آورد و به شبنم داد تا کوهی خرت و پرت دخترانه را در آن جا بدهد. بعد هم باهم برای خریدن کفش رفتند.

فکر می کرد اولین مغازه یک کفش پاپیون دار می خرد و به خانه برمی گردند! نمی دانست کفش خریدن برای شمیم تقریباً با آن وکالتی که عصر به عهده گرفته بود برابری می کند! سه ساعت طول کشید تا بالاخره برای دخترک کفش خرید. یک ساعت ونیم دیگر هم صرف خوردن یک پرس چلو کباب شد تا بچه ها غذای سالم بخورند! نمی خوردند که! از هیجان سفر هیچی از گلویشان پایین نمی رفت. تمام نیرویش را به کار گرفت تا گرسنه نمانند.

نزدیک نیمه شب به خانه رسیدند. خیلی دیر شده بود. مجبور شد یک تشر حسابی بزند تا بخوابند. و بالاخره وقتی خواب رفتند مسواک زد و توی آینه به صورت خسته ی کفی اش که به اصلاح هم احتیاج داشت، چشم دوخت. در دل نالید: پدر بودن خیلی سخته.

دهانش را شست و این بار زمزمه کرد: ولی مادر بودن حتماً سخت تره. چی کشیده شایسته تنهایی!

با خودش عهد بست که همراهش بماند. به رختخواب که رسید یادش آمد که از تنها خوابیدن می ترسد. ساعت دوازده و نیم بود. حتماً خوابیده بود. شاید هم نه... ولی هرمز خسته تر از آن بود که تلاش دیگری بکند. دراز کشید و کمی بعد خوابش برد.



شایسته برای بار هزارم گوشی اش را برداشت ولی خجالت کشید زنگ بزند. ساعت یک شده بود. بالاخره پتو و بالشش را برداشت و به اتاق کیوان رفت.

کیوان دراز کشیده و توی گوشی اش فیلم میدید. با دیدن او نشست. یکی از گوشیهای هدست را درآورد و پرسید: طوری شده؟

+: میشه... میشه اینجا بخوابم؟ خوابم نمی بره.

کیوان با گیجی سر تکان داد. بعد برخاست و پرسید: می خوای رو تخت من بخوابی؟ یعنی من برم تو اتاق تو؟

دستپاچه گفت: نه نه. تو راحت باش. من رو زمین می خوابم.

=: ولی آخه چرا؟ تو اتاقت راحت نیستی؟ رو زمین که بدتره.

شایسته با عجله دراز کشید. چند تکه لباس و وسیله را کنار زد. پتو را روی خودش کشید و گفت: نه نه خوبه. عالی. تو بخواب.

کیوان نفس عمیقی کشید. دوباره دراز کشید و به فیلمش چشم دوخت. ولی دیگر نمی فهمید. از گوشه ی چشمش به شایسته که سعی می کرد بخوابد چشم دوخت. یاد بچگیهایش افتاد. وقتی که می ترسید پیش شایسته می رفت. شایسته را از مامان هم بیشتر دوست داشت. بعد از عروسیش تا مدتها غصه دار بود. یعنی حالا شایسته ترسیده بود که به اتاقش آمده بود؟؟؟

حتی تصورش هم خنده دار بود. شایسته ی محکم و مقتدر او محال بود بترسد. یعنی او هم یاد خاطره ها کرده و دلش برای هم اتاقی با برادر کوچیکه تنگ شده؟ این ایده به منطق کیوان نزدیکتر بود. به پهلو غلتید و با لبخند به شایسته که چشمهایش را بسته بود چشم دوخت.





نوشته شده در تاریخ شنبه 27 شهریور 1395 توسط شاذه

سلام
امروزم عید بود. چه خوب! عیدتون مبارک
امشب دو تا پست داریم. حجمش زیاد شده یک جا قبول نمی کنه.


توی خانه در سکوت دور هم شام خوردند. همه غرق فکر بودند. فقط کیوان بود که انگار مشتاق بود حرفی بزند اما چهره های گرفته ی اهل خانه این اجازه را به او نمی داد.

آخر شب شایسته به اتاقش رفت. دراز کشید اما احساس می کرد از درون تهی شده است. افکار گوناگون به سرش هجوم آورده بودند و نمی دانست چه کاری درست و چه کاری غلط است. اینقدر بهم ریخته بود که حتی دستش پیش نمی رفت که به هرمز زنگ بزند.

با صدای زنگ گوشی امیدوارانه به صفحه اش نگاه کرد. اما هرمز نبود. خواب آلوده جواب داد: سلام عروس خانم. می دونی ساعت چنده؟

صدای شاد مرجان توی گوشی پیچید: سلام! یه ربع به دوازده. از خواب نازن بزن بیا پایین ببین چی خریدم.

+: بی خیال مرجان. باشه فردا. گرفتگی ما رو نصف شبی؟

=: اههه تنبل خانم پاشو بیا پایین. برای دخترات لباس عروس خریدم. بیا ببین اندازشونه؟ می خواستم صورتی پف پفی بخرم بعد اینا رو دیدم نظرم عوض شد. خیلی خوشگلن. بیا پایین.

+: چرا مرجان؟! لازم نبود تو براشون لباس بخری.

=: دهه! خیلیم لازم بود. خوشگلات باید ساقدوشم بشن. از آرایشگاهم براشون وقت گرفتم که موهاشونو درست کنن. کاری هم با تو ندارم. فقط بیا ببین سایزشون خوبه؟ شرطی برداشتم. اگه خوب نیست فردا برم عوض کنم.

سری تکان داد و خندان زمزمه کرد: امان از دست تو. الان میام.

مجبور شد لباس عوض کند. محال بود با پیژامه ی خواب تا دم در برود. سر و وضعش را مرتب کرد. مانتو و شال پوشید و تا دم در رفت. سرد بود. سوز بدی به صورتش خورد.

مرجان لباسها را نشانش داد و گفت: بالاتنه شون کش دوزیه. برای چند تا سایز خوبه. ولی بازم خودت ببین.

نگاهی به طرح و نقش لباسها انداخت. مدلی نبود که خودش انتخاب کند ولی می دانست که بچه ها خوششان می آید. پس بدون حرف مشغول بررسی اندازه ها شد و بعد گفت: به نظر خوب میان. تو رو خدا حساب کن.

=: قسم نده حرفم نزن. باشن پیش خودت. شبت بخیر. ببخشید نصف شبی کشیدمت پایین.

+: زحمت کشیدی مرجان. اینجوری که نمیشه...

=: میشه. شب بخیر. خدافظ.

و بدون این که منتظر جواب بماند، عرض کوچه را برگشت و از در باز ساختمان روبرویی گذشت.

شایسته آهی کشید با دو دست لباس عروس سفید کوچک روی دستهایش به خانه برگشت. پله ها را آرام آرام بالا رفت. وارد اتاقش شد. لباسها را به دستگیره ی کمدش آویخت و به آنها چشم دوخت.

مامان وارد اتاقش شد و متعجب زمزمه کرد: تو رفتی بیرون؟

سری تکان داد و با صدایی که سعی می کرد بلند نشود و پدرش را بیدار نکند، نجوا کرد: مرجان گیر داده برای بچه هام لباس بخره. میگه می خوام ساقدوشم بشن.

مامان دستی به یکی از لباسها کشید و زمزمه کرد: قشنگم هستن. مگه قراره بیان؟

با خجالت دستی به صورتش کشید. فراموش کرده بود به مامان بگوید. آرام گفت: هرمز گفت... میارشون. فردا شب بلیت دارن.

مامان سری تکان داد و گفت: چه خوب! هرمزم میاد اینجا؟

شایسته بیشتر شرمنده شد. به هرمز گفته بود نیاید. لب زد: نه نمیاد. گفت برم فرودگاه دنبال بچه ها.

مامان متعجب پرسید: خب خودش کجا میره؟ مستقیم که برنمی گرده.

+: نمی دونم.

=: زشته. این همه راه به خاطر بچه های تو میاد. تعارف کن بیاد همین جا.

لبخند تلخی زد و آرام گفت: حاضر نبودین حتی نرگس رو ببینین. حالا میگین هرمز بیاد اینجا بمونه؟!

مامان اخمی کرد و پرسید: خودتو با کیوان مقایسه می کنی؟ تو مادر دو تا بچه ای. به خاطر خودتم نباشه به خاطر بچه هات مجبوری درست انتخاب کنی.

+: مادر نرگس به خاطر نرگس اشتباه کرد.

مامان آه عمیقی کشید. لب تخت نشست و گفت: ببین نصف شبی آدمو به کجا می کشی.

مکثی کرد و بعد غرق فکر گفت: دختره خیلی پاکه. از نگاهش معلوم بود. مادرشم همینطور. بیچاره...

+: دختره اسم داره مامان.

=: چه فرقی می کنه؟ یه دقه نشستم کنارش التماس کرد کیوانو منصرف کنم. میگه ما بهم نمی خوریم. راستم میگه.

+: می ترسه اگه زن کیوان بشه شما طردش کنین. تنها بشه. میگه من طاقت دارم ولی کیوان تحمل تنهایی و نداری رو نداره.

مامان با چشمهای گرد شده پرسید: خودش اینو گفت؟

شایسته سری تکان داد و گفت: بله. میگه دوسش داره و دلش نمی خواد سختی بکشه.

=: بچمو طرد کنم؟ مگه میشه؟ به خاطر یه نفهمی که جرمم نیست؟ چه فکر بیخودی!

از جا برخاست. دستی توی هوا تکان داد و گفت: اگه اینقدر ساده است که حاضره بیاد اینجا تو اتاق کیوان زندگی کنه بفرما. من که حرفی ندارم. من فقط نمی خوام... نمی خوام پس فردا پشیمون بشن.

شایسته شگفت زده برخاست و پرسید: یعنی راضی شدین برین خواستگاریش؟

مامان سری تکان داد و گفت: نه نمیرم خواستگاریش. ولی حریف کیوان که نمیشم. اگه اینقدر احمقه که میره عقدش می کنه، خیلی خب. بیارش تو اتاقش. فقط امیدوارم برای مهریه اش از جیب خودش مایه بذاره نه باباش.

شایسته خندید. سر تکان داد و گفت: شما که نمی خواین برای یه دونه پسرتون عروسی نگیرین؟

=: شایسته این دو تا خونواده رو چه جوری می خوای کنار هم بذاری؟ میشه اصلاً؟!

چون سکوت شایسته را دید، کلافه ادامه داد: حالا هیچی نگو. اگه عقدش کرد یه فکری براش می کنیم.

شایسته خندید. او را در آغوش کشید و گفت: قربون مامان دل نازکم برم من.

مامان لحظه ای او را به خود فشرد و بعد از ته دل دعا کرد: خدا آخر و عاقبت هر دوتونو به خیر کنه. شب بخیر.

شایسته با لبخند گفت: شب بخیر.

مامان که بیرون رفت لباس عوض کرد. لب تخت نشست و با لبخندی رویایی به همه ی عاشقانه های دور و برش فکر کرد. از ته دل برای نرگس و کیوان آرزوی خوشبختی کرد. چه کنار هم، چه جدا از هم.

کم کم دراز کشید. بالشش را در آغوش فشرد و سعی کرد بخوابد. ولی ترس از تنهایی دوباره وجودش را پر کرد. به هرمز فکر کرد. ولی خیلی دیر بود. انگار امشب ترس او را فراموش کرده بود.

 

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 27 شهریور 1395 توسط شاذه

سلام
عیدتون با تاخیر مبارک
یه عیدی مختصر داشته باشین سعی می کنم زود بیام. یه دقه رفتم امدم نصف صفحه رو رضا پاک کرد. با تشکر بچم دوست نداشت این قسمت هرمز داشته باشیم. باشد که رستگار شویم. تا بقیه اش از دست نرفته بذارم و برم تلاش کنم بلکه بخوابه. از نصف شب گذشت هنوز بیداره. البته این که مادرش کنار تختش داره تایپ می کنه هم موثره. چند دقیقه یه بارم یاد آور میشه اینقدر تند تند تایپ نکنین کیبورد خراب میشه
شبتون به خیر و شادی



گوشی اش توی جیبش لرزید. بی اراده آن را در آورد و پیام را باز کرد. کیوان نوشته بود: دیدی چقدر ماهه؟ عاشقش شدی؟

جوابی نداشت که بدهد. ذهنش بدجوری بهم ریخته بود. مدتی توی پارک قدم زد. دوید. اما حالش خوب نشد. بدون آن که با خودش کنار بیاید راه برگشت را در پیش گرفت. از سر کوچه طبق عادت کلیدش را بیرون آورد. اما وقتی جلوی در رسید پایش پیش نرفت. باید به مامان چی می گفت؟ بگوید چی دیده است؟ نرگس کیست؟

چرخید. چشمش به پنجره ی آشپزخانه ی آفاق بانو افتاد. دلش تنگ شد. با قدمهایی مقطع عرض کوچه را پیمود. دستش تا روی زنگ بالا رفت ولی با صدای قار و قور شکمش احساس کرد بی موقع است.

لبهایش را متفکرانه بهم فشرد. نگاهی به آپارتمان پدر و مادرش انداخت. خانه هم که نمی خواست برود.

صدایی از پشت سرش پرسید: منتظر چی هستی بچه؟

با صدایش تقریباً از جا پرید. برگشت. آفاق بانو بود. خندان گفت: سلام. از کجا فهمیدین منم؟

آفاق بانو در حالی که کلید را توی قفل می چرخاند غرغرکنان گفت: علیک سلام. چون اون عطر مزخرفتو هنوز بیرون ننداختی.

آرام گفت: ترک عادت موجب مرضه.

=: ای درد و مرض نگیری. این قدر بشین غصه شو بخور تا ببینی عمرت گذشته و همه اش به باد رفت.

زیر لب گفت: راست می گین.

بعد پرسید: نهار خوردین آفاق جون؟

=: نع. اصلاً حوصله نداشتم. به گلدونا آب دادم. دور و بر تمیز کردم. بعدشم رفتم آرایشگاه موهامو رنگ کردم. شهین میگه قشنگ شده. راست و دروغش گردن خودش. مهم اینه که سرحال بیام. حالا شرابی و بلوطی و خرمایی و زیتونیش فرقی نمی کنه.

شایسته خندید. از جلوی روسری گره زده کمی موی خوشرنگ بیرون آمده بود. گفت: شرابی زده. خوبم شده.

آفاق بانو شانه ای بالا انداخت و گفت: من گفتم بلوطی. شرابی دیگه خیلی جوونه. حالا تو چرا سر پایی؟ میای بالا؟

+: میرم یه چیزی برای نهار می گیرم میام.

=: باشه. خونه ی خودته.

با انرژی ای مضاعف تا سر کوچه را تقریباً دوید. چند قدم بالاتر وارد مغازه ی فست فود شد. ابراهیم پسر آقاسعید جلو آمد و با لبخند گفت: سلام خانم رادمنش. رسیدن بخیر.

خوشحال گفت: سلام ابراهیم آقا. خوب هستین؟ آقاسعید خوبن؟

=: شکر خدا خوبیم.

شایسته سر کشید. پدرش را ندید. پرسید: نیستن خودشون؟

=: نه. یه کم مریض احوالن. چند وقته نمیان سر کار.

با نگرانی نگاهش کرد. ابراهیم توضیح داد: قلبشونو عمل کردن.

شایسته نفس عمیقی کشید و از ته دل نالید: آخ خدایا.... الان خوبن؟

=: خوبن شکر خدا. فقط دکتر گفته فعلاً کار نکنن. خونه ان.

+: سلام برسونین.

=: حتماً. متشکرم.

+: غذا چی دارین؟

=: همه چی هست.

+: یه گوشت و قارچ بدین با یه نوشابه ی کوچیک.

=: چشم. امر دیگه؟

+: همین خوبه. متشکرم.

غذا که آماده شد آن را گرفت و برگشت. وارد که شد آفاق بانو گفت: بازم رفتی سراغ فست فود! اینا برای سن و سال من خوب نیست بچه.

با سرخوشی گفت: ولی دوست دارین!

آفاق بانو پشت میز نشست. آهی کشید و گفت: همه دوست دارن. ولی کی گفته خوبه؟

+: خب اونقدر نمی خوریم که بد باشه. یه دونه بیشتر نگرفتم. با یه نوشابه ی کوچولو.

=: دستت درد نکنه. چه خبر از عاشق دل خسته ات؟

+: خوبه. گفت چهارشنبه شب خودش با بچه ها میاد.

=: خوبه. کیوان چه کرد؟

پیتزایی که تا جلوی دهانش برده بود را دوباره توی جعبه گذاشت. آهی کشید و گفت: نمی دونم چی بگم آفاق جون. رفتم خونواده شو دیدم. با ما خیلی فرق می کنن. ناپدریش معتاده. مادرش خرجشو با سبزی پاک کردن در میاره. دختره هم...

نتوانست از حق بگذرد. ادامه داد: دختره خیلی پاکه. ازش خوشم امد. درد کشیده اس. خوشگل و مهربون. ولی اصراری نداره که با کیوان عروسی کنه. میگه کیوان درد نکشیده. تحملشو نداره. راستم میگه.

=: اون وقت تا کی می خواین مواظب گل پسرتون باشین که لای پر قو بمونه؟

+: نمی دونم آفاق جون. حسابی گیج شدم. اصلاً برای همین امدم سراغ شما. امدم که راهنماییم کنین.

=: من سر پیازم یا ته چغندر بچه؟ اصلاً تو چکاره ای که داری خودتو تکه تکه می کنی؟

+: کیوان ازم کمک خواسته. برادرمه.

=: چه کمکی می تونی بهش بکنی؟

+: میگه مامان اینا رو راضی کنم.

=: خب راضیشون کن.

+: به همین سادگی؟ مطمئنین همه چی درسته؟

=: نه. ولی تو میگی دختره خوبه. کیوانم که عاشقه. کمکش بکنی یا نکنی میره عقدش می کنه. حداقل با رضایت پدر و مادرت باشه.

+: کیوانم همینو میگه. ولی من خیلی نگرانم. می ترسم کیوان نتونه زندگیشو نگه داره. جا بزنه.  

=: بیشتر تحقیق کن. دختره رو ببر خونتون. پدر و مادرت ببیننش. قرار بذارین برین مادرشو ببینین. لازم نیست تو تنهایی تصمیم بگیری و یک تنه بار همه رو به دوش بکشی.

شایسته لقمه ی بزرگی از پیتزا را خورد و گفت: عاشقتم آفاق جون. همیشه با همه چی طوری برخورد می کنی که انگار سخت ترین مشکلات یه معمای بچگونه اس.

=: برو بابا. من فقط مثل تو از کاه کوه نمی سازم. زندگی که بی مشکل نمیشه.

+: فقط ... اممم... نمی خوام مامان بابا رو ببرم خونشون. می دونم اگه مامان اون خونه رو ببینه محاله پا توش بذاره.

=: خب یه جا دیگه قرار بذارین. اصلاً دعوتشون کن خونه ی من. خوبه؟ بگو امشب بیان اینجا. پذیراییم با خودت. دختره با پدر و مادرش، مامان بابات و کیوان.

+: پدر نداره. ناپدریشه که...

=: همون که تو میگی. بگو بیاد ببیننش.

آهی کشید و آرام گفت: چشم. باعث زحمت شما.

=: این نوشابه کو؟ یه کم برام بریز.

+: چشم.

به کیوان که خبر داد، می خواست از خوشحالی پرواز کند. به آنی همه را خبر کرد. نرگس رفت که خانواده اش را دعوت کند، کیوان هم سراغ پدر و مادر خودش رفت. شایسته هم به دستور آفاق بانو پذیرایی را جارو کشید و میوه و شیرینی خرید. آی در دلش به کیوان غر زد!

تازه غروب شده بود که پدر و مادرش آمدند. کمی بعد هم نرگس با مادر و ناپدریش رسید. گفتگوها تا پاسی از شب سرد و رسمی پیش رفتند. بالاخره هم بدون نتیجه ی خاصی، همگی رفتند.

شایسته با کمک کیوان همه جا را دوباره مرتب کرد و با ناراحتی جلوی آفاق بانو ایستاد که خداحافظی کند. کمی ته دلش دلخور شده بود. انتظار داشت آفاق بانو دخالتی بکند تا نتیجه گیری را تسریع کند. اما آفاق بانو از اول تا آخر نه سوال خاصی پرسیده بود نه دخالتی کرده بود. فقط خیلی رسمی مجلس را مرتب نگاه داشته بود.

شایسته به خودش تشر زد که نباید توقع بیجا داشته باشد. سعی کرد از ته دل تشکر و عذرخواهی بکند.







نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 شهریور 1395 توسط شاذه

سلام سلام سلام
بالاخره برگشتم. یه قسمت کوتاه داشته باشین. باید برم خونه خاله جان. برمی گردم انشاءالله سر فرصت یه پست مفصل می نویسم. اشتباهی چیزی هم داشت بگین چون ویرایش نشده. ولی پست قبلی ویرایش شده. قسمتی که شایسته رفت خونه ی نرگس رو دوباره بخونین. شاید بیرون زدن شایسته الان قابل درک باشه. امیدوارم این قسمت رو دوست داشته باشین



چند قدم در سکوت پیش رفتند. شایسته چند نفس عمیق کشید و سعی کرد کلماتش را با دقت انتخاب کند. به پیش پایش چشم دوخت و با لحنی محکم و مطمئن گفت: ببین کیوان خودشه و لباس تنش. هیچی به نامش نیست. هیچی از خودش نداره که به نام تو بکنه.

نرگس سر برداشت. با آن مژه های پر و خوشگلش که باعث حسرت شایسته بود، چند بار پلک زد و به سادگی پرسید: چرا باید چیزی به نام من بکنه؟ اجباریه؟ یعنی اگه نکنه نمیشه عروسی کنیم؟

شایسته چشم از آن مژه ها گرفت. نفسش را با حرص پف کرد و گفت: اصلاً شما دو تا بهم نمی خورین که باهم عروسی کنین. این همه اختلاف فرهنگی باعث هزار تا مشکل میشه. فکر کن... نه اصلاً یه لحظه فکر کن... تو مجلس عروسی قیافه ی ناپدریت کنار پدر من...

نرگس سر به زیر انداخت. نفس عمیقی کشید و گفت: پس مشکلتون اینه. قیافه ی مادرمم دیدین؟ دیدین چقدر مظلومه؟ دیدین بس که به خاطر بیوه بودن تو سرش زدن مجبور شد زن کی بشه؟ شما به خودتون نگاه نکنین شایسته خانم. من نمی دونم زندگی شما چه جوریه یا اطرافیانتون چطور نگاهتون می کنن. حتی نمی دونم چه مشکلاتی دارین. ولی حداقل مجبور نشدین به خاطر یه مشت حرف الکی از چاله تو چاه بیفتین و زن یه عوضی بشین.

شایسته حیرتزده نگاهش کرد. از این یک وجب بچه ی ترسیده، انتظار چنین نطق غرّایی نداشت. درست بود که مجبور نشده بود دوباره ازدواج کند ولی طعم تلخ بعضی حرفها را خوب چشیده بود. می دانست از چه حرف می زند.

نرگس که سکوت او را دید، بعد از چند لحظه با لحن دلگیری گفت: من اصلاً مجلس عروسی نمی خوام. می دونم که کیوان هیچی نداره. اصلاً نمی خوایم از پدرتون چیزی بگیریم. ما می خوایم همه چی رو از اول باهم بسازیم. ولی دلمون می خواد دعای خیر پدر و مادرا پشت سرمون باشه. این خواسته ی زیادیه؟

دستش را بالا آورد. یک انگشتر بدلی زیبا دستش بود. گفت: ببینین این یه انگشتر بدلیه. قیمتی نداره ولی به اندازه ی گرونترین انگشترا دوستش دارم. چون کیوان با پول کارای کوچیک دانشجوییش برام خریده. منم جفتشو براش خریدم. با پول خودم. پولی که براش کار کردم. زندگی ما همینه. بیشتر از اینم نمی خوایم.

شایسته تحت تاثیر قرار گرفته بود. اما نالید: تا وقتی که نامزدین و عاشق این حرفا خیلی قشنگه. ولی یکی دو سال دیگه که افتادین تو خرج و قسط و گرفتاری، وقتی دیگه دلتنگ روی ماه همدیگه نیستین، اون وقت بی پولی اصلاً منظره ی رمانتیکی نداره.

نرگس پوزخندی زد و پرسید: منو از بی پولی می ترسونین شایسته خانم؟ برین برادرتونو بترسونین که تو این مدت هزار بار بهش گفتم مرد جنگیدنش نیستی. برو کنار. ولی می خواد باشه. اگه تونستین راضیش کنین دل بکنه ازتون ممنون میشم. من عاشقشم. نمی تونم ببینم که به خاطر من از کمک و لطف پدر و مادرش محروم بشه. من نمی خوام کیوانی که به خاطر یه خراش جزئی زمین و زمون رو بهم می دوزه، روی واقعی زندگی رو ببینه. همون خودم دیدم بسه. برین با اون حرف بزنین.

مژه های قشنگش تر شدند. سرش را تکان داد که گریه نکند. زمزمه کرد: من دوسش دارم. خیلی دوسش دارم. برین راضیش کنین.

بعد رو گرداند و شروع به دویدن کرد. با گامهایی سریع و سبک از او دور شد و شایسته را حیرتزده بر جا گذاشت.





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 شهریور 1395 توسط شاذه

سلام دوستان

نمی دونم با چه رویی سلام و علیک کنم! این روزها خیلی خیلی شلوغم. همه کارهام درهم برهمه و فکرم متمرکز نمیشه که بنویسم. ولی ننوشتن دلیل بر نخوندن نیست. خوندن کمکم می کنه که کمی از مشغله هام فاصله بگیرم و نفسی تازه کنم. ایرانیها اغلب تلخن یا سبکی که دوست دارم نیستن. یه عاشقانه ی معمولی نه چندان طولانی که بتونم کمی سرگرمم کنه کم پیدا میشه. اگه سراغ دارین ممنون میشم معرفی کنین
قصه هایی که این روزا می خونم همه ترجمه ان. عاشقانه های ملایمی از محیطهای دیگر که لابلاشون دنبال سوژه های نو می گردم. لینکاشو براتون میذارم. شاید دوست داشته باشین بخونین. رو اسمشون کلیک کنین.


ناامید


ازدواج ممنوع


انتخاب


ترجمه های قصه سرا
تو قصه سرا باید عضو بشین. بیشتر ترجمه هاشو می خونم.


چالش نوشت: دو سه روزه خیلی ضعف دارم. دوباره 68. ولی به قول دختری به نام امید عزیزم فردا انشاءالله روز خیلی بهتریه


وعده نوشت: تا یکشنبه آینده خیلی کار دارم. انشاءالله خدا بخواد بعدش بیام سراغ شایسته و هرمز :)




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 شهریور 1395 توسط شاذه
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

آمار سایت


قالب وبلاگ