ماه نو
دوشنبه 28 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام دوباره
پست قبلی جا نمونه 


جلوی سفره‌ی عقد پر زرق و برقشان نشستند و عاقد هم کنارش نشست.

=: دوشیزه‌ی مکرمه.... سرکار خانم نیایش نامداری... آیا به بنده وکالت می‌دهید...

روی سرشان قند می‌سابیدند و آرزوی خوشبختی می‌کردند. عروس گل چید و گلاب آورد. بالاخره سر برداشت و آرام گفت: بله.

عاقد خطبه را خواند و بیرون رفت. عدنان هم به طرف نیایش چرخید. چادرش را برداشت و زیر گوشش گفت: مدیونی اگر از این جشنی که برات گرفتم لذت نبری. یه امشب به هیچی فکر نکن. بذار خوش بگذره.

نیایش لبخندی به روی او زد و فکر کرد: چرا که نه؟ شاید این آخرین شبی بود که می‌توانست خوش باشد و بخندد.

فیلم‌بردار از آن طرف گفت: آقای داماد حالا عروس رو ببوسین.

عدنان ابرویی بالا انداخت و با شیطنت رو به نیایش زمزمه کرد: هی ارد میده.

صورت نیایش جمع شد و نالید: نه.                  

عدنان اما پیش آمد و قبل از آن که به لبهای سرخ او برسد گفت: بذار تو جمع واقعی به نظر برسه.

هرچند که تقریباً او را نبوسید. خودش هم دلش نمی‌خواست لبهایش به رژ آغشته شود. اما حرکتش اینقدر عاشقانه و لطیف و طولانی بود که همه را قانع کند.

آیسان جعبه‌ی سرویس جواهر را باز کرد و عدنان یکی یکی به سر و دست و گردن نیایش آویخت. حلقه هم رد و بدل شد. بعد نوبت به هدایای اطرافیان رسید که یکی یکی دریافت کردند.

بالاخره اجازه دادند که از جا برخیزند. دور مجلس چرخیدند. کیک مجللشان را بریدند و لقمه‌ای دهان هم گذاشتند.

دوباره به جایگاه برگشتند و با ژستهای مختلفی که عکاس میداد عکس گرفتند. عدنان اینقدر سر هر عکس شوخی کرد که نیایش توی تمام عکسها خندان بود.

شام را زود دادند. کمی بعد از عکسها برای عروس و داماد شام آوردند. بقیه هم به میزهای غذا هجوم بردند.

نیایش با اضطراب گفت: هیچی از گلوم پایین نمیره.

_: جون خودت راه نداره. پوست و استخون شدی. حیف که باقلاپلو و ژله ندارن! ترکیب محشریه! این چه عروسی‌ای شد! دیگه تو این سالن عروسی نمی‌گیرم.

نیایش خندید و بدون این که بخواهد با ناز نگاهش کرد. عدنان تکانی خورد. آب دهانش را به سختی قورت داد. نگاه از او گرفت و در حالی که سعی می‌کرد خودش را جمع کند گفت: چه کنیم؟ مجبوری از این ماهیچه بخوری دیگه.

نیایش یک لقمه خورد و پرسید: اون لباس قرمزه کیه؟

_: کدوم؟ هان نسرین زن عمومهراد. همون که عکست تو آلبومش بود.

+: فقط یه عکس داشتن؟ نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم. مامان بابام اهل عکس نیستن. خیلی کم عکس دارم.

عدنان اعتراف کرد: دو تا دیگه هم بود. دو نفری بودیم. اسکن کردم دادم میکس کنن تو فیلم عروسیمون. اصلش رو بردم گذاشتم تو خونه. امیدوارم تو اون آشوب گم نشن.

+: وای نه. خدا کنه گم نشن.

_: نمیشن ولی اگه شد نترس. هم فیلماش پیش عمو موجوده هم عکساش تو لپ‌تاپ من.

بعد از شام عدنان دو ساعتی به سالن مردانه رفت و بالاخره نزدیک نیمه شب همه راه افتادند تا مراسم عروس‌کشان را اجرا کنند.

جلوی در آپارتمان عدنان ضمن عذرخواهی از همه خداحافظی کرد و اجازه نداد کسی بالا بیاید. هنوز خانه آماده نبود و نمیشد مهمان بیاید. بماند که چه همه متلک بابت هول بودنش شنید. ولی لبخند عریضی زد و عروسش را بالا برد.

دامن دردسرساز توی آسانسور کوچک هم به زحمت جا شد و عدنان کلی مسخره‌بازی کرد تا توانست آن را از جلو چشم در آسانسور دور کند و در بسته بشود.

وارد خانه که شدند گفت: هوف! بالاخره تموم شد! باورم نمیشه.

نیایش به آرامی پرسید: واقعاً این همه تشریفات لازم بود؟

+: البته که لازم بود. الان دیگه هر دوتامون آزاد آزادیم. نه به من میگن چرا داماد نمیشی نه تو دائم باید بدنت بلرزه که چی میشه. حداقل یکی دو سال کسی کاری به کارمون نداره. بعدش سر و صداشون در میاد که چرا بچه‌دار نمیشین که اونم گردن من از مو باریکتر! میگم مشکل دارم و دکتر گفته از بیخ بیخ عقیمم! خوبه؟

نیایش اینقدر جا خورد که از خجالت دو دستش را محکم به صورتش کوبید و با آن مژه‌های مصنوعی ریمل‌زده پلک زد.

عدنان خندید و گفت: این مژه‌ها چین آخه! عین تو کارتونا شدی.

نیایش به آنی تغییر موضع داد. به طرف جا کفشی دم در که آینه داشت چرخید و خودش را نگاه کرد. آرام گفت: الان جداشون می‌کنم.

اما عدنان نشنید چون به اتاق رفت. نایلون روی تشک دو نفره را پاره کرد و پرسید: می‌دونی ملحفه‌ها کجاست؟

نیایش با تردید یک بسته ملحفه را از روی مبل برداشت و به طرف اتاق برد. جان کند تا پرسید: میشه برای منم بخریم بذاریم تو اتاق کناری؟ خودم پولشو میدم.

عدنان نایلون کلفت را گلوله کرد و کنار اتاق گذاشت. پیش آمد بسته‌ی ملحفه را گرفت و در حالی که باز می‌کرد گفت: می‌خواستم بخرم. جزو هزار تا برنامه‌ای بود که قاطی شد و یادم رفت. یه امشب کنار من طاقت بیار فردا انشاءالله.

+: نه شما راحت باشین. رو مبل می‌خوابم.

بعد هم زانو زد و چمدانش را که کنار اتاق بود باز کرد. تاپ شلواری برداشت و دوباره درش را بست. از جا برخاست و به اتاق کناری رفت.

عدنان تشک و بالشها را ملحفه کشید. قطعات تخت کنار دیوار ردیف بودند. حوصله نداشت جفتشان کند. کراواتش را شل کرد و از اتاق بیرون آمد. صدا بلند کرد: چمدون منو ندیدی؟ نیایش؟ برای لباست کمک نمی‌خوای؟ قول میدم چشمامو درویش کنم. لباسای من کو؟

کتش را به جالباسی دم در که جای کفش و آینه هم داشت آویزان کرد. کفشهایش را هم در آورد. روی یکی از مبلهای نایلون‌پیچ که بوی نویی می‌دادند نشست و جورابهایش را در آورد.

دوباره به طرف اتاق دوم رفت. ضربه‌ای به در زد و پرسید: خوبی نیایش؟

نیایش نفس‌نفس زنان در اتاق را باز کرد. تلاش سختی کرده بود تا موفق شده بود آن لباس سنگین را از خودش جدا کند و بعد با عجله لباس راحتی بپوشد. در اتاق را کامل باز کرد و در حالی که بیرون می‌آمد گفت: چمدونتون اینجاست.

خودش هم دوباره پشت در دستشویی غیب شد. عدنان آهی کشید و به خودش غر زد: خودت اینجوری خواستی.

لباس عوض کرد. کمی وسایل را از سر راه کنار زد. مسواک زد و رفت خوابید اما نیایش نیامد. بعد از چند دقیقه از جا برخاست. دوباره در زد و پرسید: نیایش خوبی؟ غش نکردی که احیاناً؟

نیایش را در را باز کرد. موهایش را باز و آرایشش را کاملاً پاک کرده بود. حتی آن مژه‌های مضحک هم دیگر نبودند.

عدنان به اتاق اشاره کرد و گفت: لحاف اضافه نداریم. خونه سرده. بیا بگیر بخواب.

+: اشکالی نداره. لباس گرم می‌پوشم.

_: اون دیوانه که بهت تجاوز نکرده که اینقدر از من می‎ترسی. کاری بهت ندارم. گفتم که فردا تخت می‌خرم. اصلاً تخت خودمو میارم، دو نفره باشه برای تو.

+: من الان نمی‌خوام بخوابم. شما راحت باشین.

_: بچه گول می‌زنی؟ بیا دیگه. دارم میگم کاری بهت ندارم.

+: من اصلاً کنار یکی دیگه خوابم نمی‌بره. عادت ندارم.

عدنان بازوی او را کشید و در حالی که به طرف اتاق می‌برد گفت: انگار من عادت دارم. بیا بخواب دیگه.

و تقریباً او را روی تشک انداخت. البته خشونت به خرج نداد ولی چندان ملایم هم نبود. خودش هم دراز کشید و لحاف را روی هردویشان انداخت. غرغرکنان گفت: پکیج یه ایرادی داره. صبح هرکار کردم روشن نشد. قرصاتو خوردی؟

+: اگه نخورده بودم وسط جشن از شدت اضطراب فرار کرده بودم.

_: خدا رو شکر گذشت. به دکتر بگو کم‌کم کمشون کنه. دیگه تنشی نداری انشاءالله.

+: هنوز آمادگیشو ندارم.

عدنان به پهلو غلتید و پرسید: می‌خوای یه کاری شروع کنی؟ درسی؟ تفریحی؟ شغلی؟

+: نمی‌دونم. سردمه. میرم ژاکتمو بپوشم.

_: هودی منم از تو چمدونم بیار.

نیایش چند لحظه بعد با لباسهای گرم برگشت. عدنان در حالی که می‌پوشید غرغرکنان گفت: مردم سردشون میشه زنشونو بغل می‌کنن ما هودی می‌پوشیم. حالا شانسمون زنمون یه پرده گوشتم نداره. عین خلال دندون! حالا محل نمیده به کنار.

نیایش که نمی‌دانست بخندد یا اعتراض کند، نالید: من هزار بار گفتم براتون زن نمیشم.

_: نشو بابا نشو. نخواستیم. آ آ! بیا. بخواب تا دوباره به زور متوسل نشدم.

نیایش دراز کشید و آرام پرسید: تهدید می‌کنی؟

_: نه بابا من غلط می‌کنم تهدید کنم. بخواب دیگه. وووویییی سردههه.

و بالاخره از خستگی بیهوش شد. نیایش هم که اینقدر آرامبخش خورده بود که چند دقیقه بعد خوابش برد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام 



حاضر که شد با خجالت بیرون آمد. مادربزرگش از راه رسید و محکم در آغوشش کشید. خوشبختانه اشک و آهی نبود. فقط دعای خیر بود که بدرقه‌ی راهشان شد. با دایی و زن‌دایی هم خداحافظی کردند.

عدنان در جلوی ماشین را باز کرد و منتظر نیایش ماند که با دنیایی تردید به دنبالش می‌آمد. نگاهی غمگین به در عقب انداخت ولی بدون مقاومت بیشتر جلو نشست. عدنان در را به رویش بست و رفت تا خودش سوار شود.

با دیدن حال نامساعد نیایش دست از روشن کردن ماشین کشید و با ملایمت گفت: اگر حالت خوب نیست می‌تونی برگردی.

نیایش با صدایی گرفته زمزمه کرد: می‌ترسم.

عدنان نفس عمیقی کشید و پرسید: الان می‌خوای چکار کنی؟

+: نمی‌دونم.

عدنان سری بالا گرفت. زیر لب اسم خدا را برد و راه افتاد. بعد از چند لحظه گفت: میام خواستگاریت. رسمی درست کامل. در اولین فرصت... اگه بشه کمتر از یه هفته دیگه عقد می‌کنیم. جشن می‌گیریم. واضح و شلوغ که به گوش شوهر سابقت هم برسه و خیالش راحت بشه.

نیایش وحشتزده گفت: نه.

_: نه؟ پس چی؟

+: من که بهتون گفتم... براتون زن نمیشم.

_: منم بهت گفتم الان زن نمی‌خوام.

+: الان نمی‌خواین. فردا چی؟ پس فردا... من دیگه طاقت طلاق و دادگاه ندارم. دوباره نگین که من تو دادگاهها نبودم. من هر لحظه اونجا بودم. تمام فکر و نگرانیم بود. شاید خیلی بیشتر از حضور واقعی.

_: ببین نیایش خیالت رو راحت کنم. منم به اندازه‌ی تو به این عقد احتیاج دارم. از طرف خونواده به شدت تحت فشارم و باید زن بگیرم. ولی دلم نمی‌خواد. اینطوری می‌‌تونیم همه رو راضی کنیم، بعد زندگی خودمون رو بکنیم.

+: خونوادتون براتون هزار تا آرزو دارن. چطور راضی بشن که با یه دختر مطلقه ازدواج کنین؟

_: هر کسی ممکنه نامزدیش بهم خورده باشه. چرا به خودت برچسب می‌زنی؟

+: من نمی‌خوام دوباره طلاق بگیرم.

_: بسیار خب. محضریش نمی‌کنیم تا وقتی که امنیت هر دوتامون تامین بشه. تا اون موقع یا به توافق رسیدیم که می‌تونیم باهم زندگی کنیم، یا دوستانه از هم جدا میشیم. نه دادگاهی هست نه شناسنامه‌ای نه بحث و درگیری.

نیایش ناباورانه نگاهش کرد. بالاخره آرام گفت: باشه.

عدنان هم رادیو را روشن کرد و سعی کرد دیگر فکر نکند. درباره‌ی جشن گرفتن ناگهانی‌ مشکلی نداشت. بابا استاد موقعیتهای یهویی بود. فقط مامان شوکه میشد که سعی می‌کردند زیاد مزاحمش نشوند.

 به بابا زنگ زد و خواهش کرد که با مهدی نامداری قرار خواستگاری را بگذارند و هرچه سریعتر کار را یکسره کنند. بابا فقط پرسید: مطمئنی؟

و چون تاییدش را گرفت به دنبال کارش رفت. عدنان هم نیایش را به خانه‌ی پدرش رساند و رفت تا این مژده را به مادربزرگش بدهد.

سر شب هم گل و شیرینی خرید با پدربزرگ و مادربزرگ و خواهر برادر و پدر و مادرش به خواستگاری رفت. تا اینجا هیچ مشکلی نبود. فقط وقتی اصرار کرد که در کمتر از یک هفته می‌خواهد عروسی بگیرد بحث پیش آمد.

سر و صداها بالا گرفت و هر کسی حرفی زد. ولی عدنان به هرکسی جوابی داد و بعد با چند تا تلفن یک تالار اسم و رسم دار را برای پنج روز بعد رزرو کرد.

وقتی بیرون آمدند از همه بیشتر خواهرش آیسان شاکی بود که می‌گفت که در این فرصت کم لباسی درست و حسابی پیدا نمی‌کند.

پنج روز را تقریباً شبانه روزی هر دو خانواده کار کردند. خانه‌اش را تمیز کردند. جهاز نیایش را که کامل و آماده بود توی خانه چیدند. هر چند چیدمان درستی نداشت و فقط همه چیز گذاشته شده بود. نه مبلها سر جایشان بود و نه تخت خواب سر هم شده بود. یخچال و گاز و لباسشویی هم که منتظر نصابشان برای ثبت گارانتیشان بودند. ظرفها و بقیه‌ی وسایل هم توی کارتن دور و بر خانه بودند.

لباس عروس و سرویس جواهر را کرایه کردند. چون عدنان در این فرصت کم توانایی خرید را نداشت. در عوض سرویس سنگینی را برداشتند تا حسابی در چشم باشد. فقط یک جفت حلقه‌ی ساده‌ی مشابه خریدند.

لیست مهمانها را نوشتند و چند نفر هم از اقوام همسر سابق نیایش دعوت کردند تا حتماً به گوششان برسد که ازدواج کرده است.

و بالاخره روز جشن رسید. نیایش با یک دنیا اضطراب در آرایشگاه در انتظار دامادش بود. اگر عدنان سر حرفش نمی‌ماند؟ اگر واقعاً قصد ازدواج داشت؟ اگر.... داشت از ترس میمرد.

عدنان نگاهی به ساعت انداخت. آیسان زنگ زد: عدنان کجایی؟ بیا آرایشگاه. عروس آماده است.

_: دارم میام.

یک بطر آب معدنی خرید و یک قرص مسکن خورد. این روزها تعداد مسکنهایی که از فرط خستگی می‌بلعید از دستش در رفته بود.

فیلم‌بردار تالار جلوی در آرایشگاه منتظرش بود. غرغرکنان گفت: آقای داماد چقدر دیر کردین!

جوابش را نداد و از پله‌ها بالا رفت. آیسان به استقبالش آمد و با خوشحالی کل کشید.

آرایشگر با لبخند گفت: آقای داماد رونما بدین.

تبسمی کرد. نگاهی به عروسی که زیر تور سپید کاملاً پوشیده شده بود انداخت. یقه ایستاده و آستین بلند لباسش از گیپور گلدار قشنگی بود. فقط دستش بیرون بود که میدید چطور می‌لرزد. دستش را گرفت و زمزمه کرد: آروم باش.

که البته شک داشت بین آن همه هیاهوی شاد اطرافش به گوش نیایش رسیده باشد. فیلم‌بردار دوربینش را آماده کرد و گفت: خب حالا تورشو بردارین.

تورش را با احتیاط عقب زد. به توصیه‌ی فیلم‌بردار با لبخند عمیقی به او چشم دوخت. نیایش اما سر به زیر و چشم بسته بود. داشت سعی می‌کرد مژه‌های مصنوعی پر و ریمل‌خورده‌اش تر نشوند.

فیلم‌بردار گفت: عروس خانم سرتو بگیر بالا.

نیایش آرام سرش را بالا آورد. هنوز چشم بسته بود. می‌ترسید چشم باز کند و کابوسهایش واقعی شوند و به جای عدنان همسر قبلی‌اش باشد.

عدنان اما ناباورانه به این تندیس زیبایی چشم دوخت. عاشقش نبود. این را می‌دانست. ولی مطمئن بود که نیایش را برای همیشه کنار خودش پذیرفته است. راه سختی در پیش داشت اما مصمم در آن قدم گذاشته بود.

نیایش بالاخره چشم باز کرد و عدنان را دید. هر دو نفسی به راحتی کشیدند. عدنان خیالش راحت شد که حال نیایش خیلی بد نیست. لبخندی به رویش زد که نیایش با تردید آن را جواب گفت.

آیسان پیش آمد و گفت: کمکش کن چادرش رو بپوشه. بریم. خیلی دیر شد.

دوباره تور را روی صورتش برگرداند. چادر سبز گلدار را روی سرش انداخت. با راهنمایی فیلم‌بردار و در بین کل کشیدنها و آهنگ بلندی که پخش می‌شد دست در دست نیایش از پله ها پایین رفت و کمک کرد تا با آن دامن بزرگش سوار ماشین شود. کلی سر این که چطور دامن را جا بدهد خندید و بالاخره نیایش را هم به خنده انداخت.

عدنان جلوی در تالار از ماشین پیاده شد و او را دید که آمده بود که با چشم خودش ببیند که زنش را می‌برند.

نفس عمیقی کشید. نگاهی قاطع و محکم به او انداخت. بعد ماشین را دور زد و به طرف نیایش رفت. شک داشت که از زیر آن همه تور همسر سابقش را دیده باشد. قصدی هم نداشت که به او بگوید. برعکس دوباره بنای شوخی گذاشت و گفت: حالا خدا کنه نصف دامن تو ماشین جا نمونه. با دامن نصفه که نمی‎تونیم بریم تو! خدا رو شکر که داماد دامن نداره. عجب دامن تو دامنی میشد!

وقتی که بالاخره نیایش پیاده شد و عدنان سر برداشت دیگر رفته بود. نفسی به راحتی کشید و دست در دست عروسش وارد سالن شد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببخشید مثل همیشه خیلی شلوغم 
الی جان انشاءالله در اولین فرصت قصه‌ها رو برات می‌فرستم 




صدای جیغ نیایش باعث شد از جا بپرد. تا به حال صدای جیغش را نشنیده بود ولی حتی یک لحظه هم شک نکرد که او باشد. لپ‌تاپ را کناری انداخت و از اتاق بیرون دوید. صدا از آشپزخانه بود. چند نفر جمع شده بودند. به زحمت همه را کنار زد تا با همسر سابق اتو کشیده و مرتب نیایش برخورد کرد که داشت با ادب فراوان همه را عقب میراند و می‌گفت که اتفاقی نیفتاده است.

نیایش اما کنار سماور بزرگ آشپزخانه، گوشه‌ی دیوار در خودش جمع شده بود و از ترس می‌لرزید و هق هق می‌کرد.

ابروهای مرد با دیدن عدنان بالا رفت و به طعنه پرسید: تو اینجا چکار می‌کنی؟

_: با همسرم آمدم دیدن مادربزرگش که شما مزاحم شدین.

بعد از کنار او رد شد و به طرف نیایش رفت. نیایش با ترس و تردید کمی از گاردش در آمد و دستهایش را پایین آورد.

عدنان رو به او محکم و آرام گفت: عزیزم اگر حالت خوب نیست می‌تونیم برگردیم.

=: همسرت؟! حقّه‌ی جدیده آقای وکیل؟

دایی نیایش وارد شد و با اخم پرسید: اینجا چه خبره؟

عدنان گفت: مهمان ناخوانده هستن. دارن برمیگردن. لطفاً راه خروج رو بهشون نشون بدین.

=: بیخود میگه! من امدم دنبال زنم.  

دایی با تحکم و عصبانیت گفت: کدوم زن؟ شما دیگه کوچکترین حقی درباره‌ی دختر ما ندارین. بفرمایید آقا... بفرمایید بیرون!

دو نفر هم به کمک دایی آمدند و مرد را که هنوز شاکی بود، به طرف در خروجی هدایت کردند.

عدنان نیایش را به اتاقش برد و گفت: من همین جا پشت در می‌مونم. وسایلتو جمع کن باهم بریم.

نیایش با بغض گفت: مامان‌بزرگ دست تنها میمونه.

_: تو با این حالت می‌تونی کمک کنی؟ دست بردار. جمع کن بریم.

دایی هم توی درگاه ایستاد و گفت: نگران نباش. پاشو برو. زنگ می‌زنم میگم اکبر و دوستش بیان کمک. البته این یارو هم رفت. اگر می‌خوای بمونی بمون.

نیایش چمدانی از پشت پرده‌ای که جلوی یک تاقی به عنوان کمد نصب شده بود برداشت و گریه‌کنان گفت: نمی‌تونم بمونم. جامو پیدا کرده. دیگه نمی‌دونم چکار کنم.

دایی نگاهی سوالی به عدنان انداخت و پرسید: می‌خوای چکار کنی؟

_: عقدش می‌کنم.

نیایش بهت‌زده نگاهش کرد. گریه یادش رفت. چند لحظه مات ماند و بالاخره وقتی به زبان آمد پرسید: چکار می‌کنین؟

دایی گفت: کی بهتر از آقای لطیفی؟ من که خیلی قبولش دارم.

نیایش چمدان را روی زمین رها کرد. جلو آمد و رو به عدنان پرسید: فکر می‌کنین اینقدر بدبخت شدم که چشممو رو همه چی ببندم و بگم بله؟

عدنان با لبخند نگاهش کرد. این که بعد از آن همه مشاوره، حالا می‌توانست رو در روی او بایستد و قاطع و با اعتماد بنفس حرفش را بزند خیلی خوب بود.

دایی هم از لبخند عدنان خنده‌اش گرفت و گفت: من برم به کارم برسم. شما هم راحت مذاکره کنین.

نیایش به تندی گفت: هیچ مذاکره‌ای نیست. من محاله قبول کنم.

هنوز صورتش از اشکهایش خیس بود ولی با حرف عدنان، گریه را به کلی فراموش کرده بود.

عدنان لبخندش را حفظ کرد و با خونسردی گفت: چمدونت رو جمع کن.

+: من با شما جایی نمیام.

عدنان روی تنها صندلی کنار اتاق نشست و گفت: پس مجبوریم همین جا مذاکره کنیم.

+: آقای محترم من با شما حرفی ندارم. اجازه نمیدم که زندگیتون رو فدای من بکنین.

_: بهت قول میدم که زندگیم رو فدای هیچکس نمی‌کنم. عقد هم که میگم یه داستان صوریه که خیالت راحت بشه که دیگه هیچ دسترسی‌ای بهت نداره. تازه فقط یه پیشنهاده. می‌تونی درباره‌اش فکر کنی، پیشنهادات خودت رو بدی یا هرچیز دیگه‌ای.

+: صوری چیه؟ من که نمی‌خوام ازدواج کنم، زندگی شمائه که تباه میشه. بهرحال امروز نه فردا... یکی پیدا میشه که بخواین باهاش ازدواج کنین. چه جوری می‌خواین قانعش کنین که بین ما هیچی نبوده؟

_: وکیلی که نتونه از عهده‌ی این چار تا جمله بربیاد باید شغلشو ببوسه بذاره کنار.

نیایش کلافه روی زمین نشست و غرید: من نمی‌خوام ازدواج کنم.

عدنان که هنوز داشت از اعتماد بنفس و مقابله کردن او لذت میبرد، با لبخند گفت: خب ازدواج نکن.

نیایش نفس عمیقی کشید. سر برداشت و نگاهش کرد. آرام گفت: ولی... شما یه جوری گفتین عقدش می‌کنم انگار این آخرین راهه. یعنی اگر مجرد باشم چکار می‌کنه؟ چکار می‌تونه بکنه؟

_: ما هیچوقت نمی‌تونیم حدس بزنیم تو یه ذهن بیمار چی می‌گذره ولی بهرحال اگر فکر کنه ازدواج کردی راحتتر با ترک کردنت کنار میاد.

+: زندگی شما چی میشه؟

_: هیچی. اگر عمری باشه بهش ادامه میدم.

+: یعنی من همین جا بمونم، فقط یه اسم تو شناسنامم باشه؟

_: هر جا دوست داری می‌تونی بمونی. اگر بیای شهر یه آپارتمان دارم که می‌تونم در اختیارت بذارم. دو ماه پیش تموم شده و کلیدشو بهم دادن ولی اینقدر درگیر بودم که حتی کسی رو نبردم تمیزش کنه. اگه بخوای بیای بهانه‌ای میشه که آمادش کنم. همسایه‌ها هم ساکنن و امنیتش خوبه. واحد من آخرین واحد بوده. بقیه مسکونی هستن.

 +: نه. این دیگه زیادیه. تو خونه‌ی شما نمیام. میرم خونه بابام. اگه دنبالم امد بهش شناسنامه رو نشون میدم که دست از سرم برداره.

_: اون خونه خالیه. اگر از تنها موندن نمیترسی برو توش. منم هر وقت کاری داشتی بهت سر می‌زنم.

+: از تنها موندن نمی‌ترسم ولی در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته؟ شما مسئولیتی در برابر من ندارین. می‌تونین اون خونه رو اجاره بدین و ازش استفاده کنین؛ چرا باید بدینش به من؟

_: مالک حق داره درباره‌ی ملکش تصمیم بگیره. منم این تصمیم رو گرفتم. مشکلی داری؟

+: معلومه که مشکل دارم. نمی‌تونم قبول کنم.

_: بسیار خوب. برو خونه‌ی پدرت یا همین جا بمون. برمی‌گردیم سر بحث اولی...

نیایش آهی کشید. غمگین سر به زیر انداخت و پرسید: زندگی خودتون چی میشه؟

_: نگران من نباش.

+: من براتون زن نمیشم. واقعاً نمی‌تونم به ازدواج فکر کنم.

_: منم زن نمی‌خوام. جوش نزن.

+: ولی...

عدنان از جا برخاست. کیف لپ‌تاپش را برداشت و گفت: دیگه ولی و اما نداره. من دارم میرم شهر. میای یا میمونی؟

نیایش هم سر پا ایستاد و گفت: فقط بگین برای چی؟

_: بذارش به حساب انسان دوستی.

+: من اولین زنی نیستم که شما به طلاقش کمک کردین. آخریش هم نخواهم بود.

حالا روبروی هم ایستاده بودند و یک قدم فاصله داشتند. عدنان توی چشمهای او نگاه کرد و گفت: شاید چون با بقیه برام فرق می‌کنی.

بعد رو گرداند و در حالی که بیرون می‌رفت گفت: بیرون منتظرتم. وسایلت رو جمع کن بیا.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 19 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شنبه تون به خیر و شادی
ببخشید که اینقدر دیر به دیر میام 



عدنان دوباره دراز کشید. زمستان بود و هوا خنک شده بود. البته در گرمسیر سرما غیر قابل تحمل نبود، برعکس بهاری می‌نمود. فقط شبها کمی سرد میشد.

لحاف پنبه‌دوزی را تا زیر چانه بالا کشید و به خواب خوشی فرو رفت. وقتی بیدار شد نزدیک طلوع صبح بود. ناباورانه نشست. چقدر عمیق خوابیده بود!

بیرون رفت. دست و رویی شست و سرمای دم صبح لرزه به جانش انداخت. به آشپزخانه رفت. دیگر راه و چاه را بلد بود. برای خودش یک لیوان چای آماده کرد.

نیایش که اتاقش نزدیک آشپزخانه بود با سر و صدای او بیدار شد. با کمی ترس توی آشپزخانه دوید. با دیدن او وحشتزده هینی کشید و گفت: شمایین؟ فکر کردم گربه یه.

عدنان متعجب نگاهش کرد. از خواب پریده بود و فکر نکرده بود نامحرمی اینجا باشد. موهای پریشان حلقه حلقه‌ی طلایی‌اش دورش ریخته بودند. یک تیشرت آستین کوتاه با شلوارک زیرزانو به تن داشت. یک لحظه ایستاد و بعد وحشتزده به اتاقش برگشت.

عدنان اما با لیوان چایش حیران آن وسط ایستاده بود. یاد آن عکسها افتاد. موهایش از آن موقع کمی پررنگتر شده بود. شاید هم آن عکس توی آفتاب بود و روشنتر نشان میداد. و...

آهی کشید. چرخید. از قوطی فلزی گلدار کنار سماور دو سه حبه قند برداشت. مادربزرگ به آشپزخانه آمد و عدنان سلام کرد. با خوشرویی جوابش را داد و گفت: الان میگم نیایش برات صبحانه بیاره. نیایش... نیایش...

در اتاقش را باز کرد و چند بار دیگر هم صدایش زد. بعد متعجب گفت: نمی‌فهمم چرا امروز بیدار نمیشه. همیشه زود بیدار میشه. نیایش... مادر... حالت خوبه؟

عدنان فروخورده خندید و گفت: من خیلی معطل نمیشم مادرجان. باید برگردم شهر. فقط لطف کنین حساب اتاق و پذیرایی منو بکنین زحمت رو کم می‌کنم.

=: مگه من میذارم ناشتا نشده بری؟ نیایش پاشو دیگه.

بعد بدون این که منتظر نیایش بماند نان و پنیر و گردو و کره و عسل را روی میز ردیف کرد. عدنان همان جا نشست و چند لقمه خورد. بعد هم پیش دایی نیایش رفت و بعد از کلی تعارف تکه پاره کردن قیمت اتاقش را حساب کرد و رفت.

توی اتوبوس همانطور که از کنار نخلها رد میشد احساس می‌کرد دلش را لابلای آن موها جا گذاشته است. دلش می‌خواست نیایش را بشناسد ولی می‌دانست به صورت غیر رسمی نمی‌تواند به او نزدیک بشود. همانطور که در تمام این چند ماه از قالب وکیل و موکل خارج نشده بودند. از آن طرف هم می‌دانست که نیایش هنوز آرام نگرفته است و نمی‌تواند به این زودی به نفر بعدی فکر کند.

هنوز در گیر و دار چه کنم‌هایش بود که به شهر رسید. مستقیم به دفترش رفت. باید چند تا پرونده را بررسی می‌کرد. مشغول کار شد. چند تا تلفن جواب داد. دو سه نفر هم آمدند و رفتند. نزدیک ظهر تنها و مشغول کار بود که مهدی نامداری وارد شد. به احترامش از جا برخاست و تعارف کرد که بنشیند.

=: عدنان‌جان یه زمین دارم که چند سال پیش با یکی از همکارا باهم خریدیم. حالا مشکلاتی پیدا کرده. می‌خواستم ببینم می‌تونی بهشون رسیدگی کنی؟

به چهره‌ی درهم او چشم دوخت و گفت: بله حتماً. شما حالتون خوبه؟ به نظرم دردی دارین. اگر بخواین مسکّن موجوده.

=: مسکّن؟ عدنان کمرم خم شده. من هنوز هم ته دلم باورم نمیشه که دامادم اون آدمی باشه که شماها میگین. ولی حالا خوب یا بد گذشته رفته. الان به بعدش رو چه کنم؟ امروز همین الان که داشتم میومدم اینجا... زنگ زدم با همکارم اتمام حجّت کنم... می‌دونی بهم چی گفت؟ از نیایش خواستگاری کرد! می‍فهمی؟ یارو سنش از من بیشتره. از دختر 23 ساله‌ی من خواستگاری کرد! گفت اگر دختر بهش بدم از سهمش می‌گذره. وقتی بهت میگم دختر بیوه تو این مملکت آخر و عاقبت نداره نمی‌فهمی چی میگم! فکر می‌کنی اغراقه. نیست. به خدا نیست.

عدنان خیلی سعی کرد آرام بماند. سخت بود که داد نزند و حرمت را حفظ کند. از بین دندانهای بهم فشرده پرسید: باید میذاشتم با اون یارو بمونه و عذاب بکشه؟

=: شاید درمان میشد.

عدنان به سختی نفس تازه کرد و گفت: دوستش نداشت.

=: دوستش داشت که نمی‌خواست طلاق بده.

عدنان چشمهایش را بست و باز کرد. از جا برخاست و در حالی که برای خودش یک لیوان آب می‌ریخت پرسید: مشکل شما چیه؟ مجرد بودن دخترتون؟ من باهاش ازدواج می‌کنم.

بعد چشم بست و لیوان آب را سر کشید.

مهدی نامداری ناباورانه او را نگاه کرد و گفت: تو این کار رو نمی‌کنی. مگر این که از اول قصدت همین بوده باشه.

عدنان یک لیوان آب دیگر پر کرد و سر کشید. بعد همان طور که ایستاده بود رو به او کرد و آرام گفت: دارین تهمت می‌زنین آقای نامداری. من وکیلم و قسم خوردم به کسی که احتیاج به کمک داره کمک کنم. دختر شما کتک خورده، حبس شده، اذیت شده بود. احتیاج به کمک داشت. الان هم اگر رهاش کنین بهتره. هنوز سنی نداره که اینقدر اصرار به ازدواجش دارین.

=: قصدت ازدواج هست یا نیست؟

_: من قصدم ازدواجه. ولی نمی‌خوام به دختر شما آسیب بزنم. برای همین اصرار دارم که الان مطرحش نکنم. اون هنوز داغش تازه است. می‌ترسه. بذارین آروم بگیره.

=: دلم آروم نمی‌گیره. به خیال خودش تو ده پناه گرفته. اونجا که بدتره! همه می‌شناسنش. هر لاشخوری براش دندون تیز می‌کنه. کوچه‌های ده خلوته. این وقت و بی‌وقتی بره بیرون، کی مراقبشه؟

_: وقت و بی‌وقت نمیره بیرون. اینقدر نگرانش نباشین. اونجا داییش مراقبشه.

=: داییش یکی بدتر از خودش. اصلاً همین دایی شیرش کرد که پاشه بیاد شکایت کنه.

عدنان دوباره جوش آورد. به سختی نفس عمیقی کشید و بعد پرسید: شما با ازدواج من و نیایش موافقین؟

=: معلومه که موافقم. از این مردیکه پیر هافهاهو که خیلی بهتری.

_: پس خواهش می‌کنم بذارینش به عهده‌ی من. شما چیزی بهش نگین. اجازه بدین کم‌کم راضیش کنم.

=: معلومه که نمیگم. با من لج داره. هرچی بگم میگه نه.

عدنان آهی کشید و یک لیوان آب جلوی او گذاشت. به آرامی گفت: مبارک باشه. اجازه بدین به زمینتون رسیدگی کنم.

پدر نیایش جرعه‌ای از آب نوشید و نالان گفت: دخترمه. پاره‌ی تنمه. می‌خواستم خوشبخت باشه. آبروم ریخت و رفت. حالا هم معلوم نیست می‌خواد تا کی اونجا بمونه؟

_: بذارین یه مدت باشه. اونجا براش خیلی بهتره.

مهدی سری تکان داد و زمزمه کرد: هی... چه کار می‌تونم بکنم؟

 

بعد از رفتن او عدنان هم دفتر را تعطیل کرد و به خانه برگشت. بعد از ناهار آرام آرام قصه را برای پدر و مادرش گفت. کم و بیش در جریان طلاق نیایش بودند.

مامان کمی وحشت داشت و با تردید پرسید: مطمئنی که می‌تونی؟ این دختر آسیب دیده. به این راحتی باهات راه نمیاد. روحیه‌ی خوبی نداره.

بابا پرسید: می‌خوای چکار کنی؟ اگه قرار بود دل به دلت بده که تا حالا یه اتفاقی افتاده بود. خواستگاری رسمی نری، حرف مستقیم هم نزنی. چه جوری می‌خوای راضیش کنی؟

_: نمی‌دونم. فرصتی برای فکر کردن نبود. اینقدر از باباش دلخور بودم که فقط می‌خواستم یه چیزی بگم که دست از سرش برداره.

مامان پرسید: یعنی علاقه‌ای به نیایش نداری؟ عدنان اگه به دلت نیست دلسوزی براش نکن. چار روز دیگه پشیمون میشی. این طفلک دوباره ضربه می‌خوره.

_: عاشقش نیستم ولی اینطور هم نیست که ازش خوشم نیاد!

=: پس تا مطمئن نشدی هیچی بهش نگو.

_: نمی‌خوام بگم. خیالتون راحت باشه.

 

آخر هفته دوباره عازم سفر شد. این بار با ماشین خودش ولی تنها. تا شهداد فکر کرد و فکر کرد و به هیچ نتیجه‌ای نرسید.

مسافر زیاد و همه‌ی اتاقها و کپرها پر بود. دایی کلی عذرخواهی کرد و نیایش با یک دنیا خجالت گفت که اتاق خودش را برای او آماده می‌کند و خودش پیش مادربزرگش می‌خوابد.

عدنان اینقدر خسته بود که بدون بحث  پذیرفت و به اتاق نیایش رفت. کمی بعد نیایش با سینی چای و پذیرایی رسید. سینی را وسط اتاق گذاشت. می‌خواست برگردد که عدنان گفت: می‌خوام یه چیزی نشونت بدم.

پاکتی به طرفش گرفت و گفت: اینو ببین.

نیایش با خجالت خندید و پرسید: باز هم شناسنامه؟

_: نه. اگه وقت داری یه کم بشین. کارت دارم.

+: الان باید برم ناهار مسافرا رو ببرم. عصر میام.

ولی با کنجکاوی پاکت را نگاه کرد. درش باز بود و عکس قدیمی از آن پیدا بود. عکس را بیرون آورد و متعجب پرسید: اینو از کجا آوردین؟

_: من که خیلی یادم نمیاد. ولی آلبوم عمومهراد میگه 20 سال پیش اصفهان باهم برخورد کردیم. بابا تشخیص داد که تویی. از عمو اجازه گرفتم که بیارم برای خودت.

نیایش عکس را در آغوش گرفت و آرزومندانه گفت: خیلی لطف کردین. من از بچگیم خیلی کم عکس دارم.

_: قابلی نداره. برو به کارت برس بعد زود بیا.

نیایش عکس را به دقت توی پاکت و پاکت را همان جا توی تاقچه گذاشت و رفت. بعد از رفتنش عدنان دوباره عکس را برداشت و برای بار هزارم نگاهش کرد. دو عکس دو نفره را نیاورده بود. از عکس‌العملش می‌ترسید. دوباره عکس را سر جایش گذاشت. لپ‌تاپش را باز کرد و مشغول کار شد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم 


تمام این ماجرا هرچه نداشت این حسن را برای نیایش داشت که توانسته بود زندگی در روستا را انتخاب کند. آرامش بی‌نظیر آنجا حالش را خوب می‌کرد. پدرش هم دیگر با ماندن او کنار آمده بود. حتی یک بار از خانواده‌ی عدنان دعوت کرد تا در خانه‌ی بوم‌گردی مادرزنش مهمانش باشند. خود عدنان هم تقریباً از اهالی خانه شده بود. هفته‌ای یک بار تنها یا با خانواده یا با دوستانش سر میزد و آنجا استراحت می‌کرد. حتی مجبور نبود رانندگی کند. اتوبوس شهداد تا سر کوچه‌ی خانه‌ی بوم‌گردی می‌رفت و او به راحتی به مقصد می‌رسید. هر بار که تنها بود با اتوبوس می‌رفت.

آن روز هم یک بعدازظهر وسط هفته بود. بعد از یک دادگاه سنگین، سوار اتوبوس شد. می‌خواست شهر و هرچه که پشت سرش بود را جا بگذارد. تا شهداد چشم بست و سعی کرد بخوابد. وقتی که رسید انگار بعد از سالها از خوابی سنگین بیدار شده بود. گیج و خسته پایین رفت و خودش را به در خانه رساند. به دیوار کنار در تکیه داد و سعی کرد بیدار شود.

نیایش با چند کیسه خرید از راه رسید. وحشتزده کیسه‌ها را زمین گذاشت و گفت: سلام آقای صفایی. حالتون خوبه؟

عدنان چشم باز کرد. تبسمی کرد و خواب‌آلوده گفت: سلام. خوبم. فقط خسته‌ام.

+: بفرمایین. بفرمایین. الان براتون چایی تازه دم میارم.

_: کجا برم؟

+: همه اتاقا خالین. وسط هفته زیاد مسافر نداریم. هرجا دوست دارین برین.

_: میرم اتاق آخری اون گوشه. دنج‌تره.

نیایش فقط لبخندی زد و برای آماده کردن چای رفت. عدنان هم از کنار باغچه گذشت و در چوبی قدیمی دو لنگه را باز کرد. سر خم کرد و از زیر تاقی کوتاه رد شد. روی متکاهای لوله‌ای ولو شد و دوباره چشم بست.

ضربه‌ای به در خورد. نیایش با سینی وارد شد. دو قوری در آن بود. گفت: این چایی با بهارنارنجه، اینم آلاله... آرامبخشه. این چیزکیکم امروز درست کردم. می‌خواستم امتحان کنم یاد بگیرم. نمی‌دونم خوب شده یا نه.

عدنان نشست و گفت: چیزکیک همه جورش عالیه! ممنون. من یه دست و رو بشورم بیام.

از جا برخاست و بیرون رفت. وقتی برگشت نیایش توی اتاق نبود. دلش گرفت. می‌خواست. یک نفر کنارش بنشیند. فقط همین. لبش را گاز گرفت. ناگهان چیزی به خاطر آورد. چند قدم پیش رفت. نیایش را آن طرف حیاط در حال پاک کردن شیشه دید.

با لبخند گفت: خانم نامداری... یه چیزی برات آوردم.

نیایش سر برداشت. نگاهش خندید. با تعجب پرسید: چی؟

_: بیا...

بعد هم برگشت و به طرف اتاقش رفت. می‌دانست که لحنش درست نبود. تمام این چند ماه از قالب وکیل و موکل خارج نشده بودند. همیشه رسمی و جدی صحبت می‌کردند.

نیایش پشت سرش وارد شد و پرسید: چی آوردین؟

عدنان اما خونسرد نشست. هر دو استکان را پر از چای کرد و بدون این که نگاهش کند پرسید: قرار بود برات چی بیارم؟

+: نمی‌دونم.

عدنان زیرچشمی نگاهش کرد. ابرویی بالا انداخت و پرسید: نمی‌دونی؟

نیایش شانه‌ای بالا انداخت و گفت: نمی‌دونم.

آب و هوای روستا به او ساخته بود. دوباره صورتش گل انداخته و نگاهش درخشان شده بود.

_: بشین خودت هم چایی بخور.

نیایش متعجب پرسید: بله؟

عدنان کتش را که کنارش گذاشته بود برداشت. از توی جیبش پاکتی در آورد و گفت: بشین.

نیایش که منظورش را نمی‌فهمید دوزانو نشست. عدنان استکان چای را توی نعلبکی جلوی او گذاشت. رنگ از روی نیایش پرید ولی سعی می‌کرد آرام بماند. عدنان نفس عمیقی کشید و در دل به خودش تشر زد: برای چی ترسوندیش؟ همون تو حیاط می‌تونستی پاکت رو بهش بدی.

پاکت را به طرفش گرفت و آرام گفت: مبارکه.

نیایش با دست لرزان سعی کرد کاغذ را پاره کند. عدنان از توی جیبش یک چاقوی جیبی کوچک درآورد و به او داد. بالاخره پاکت باز شد و نیایش شناسنامه‌ی جدیدش را بیرون آورد. بازش کرد. صفحه‌ی دوم خالی از نام همسر بود. اشکهایش بی‌صدا روی صورتش غلتیدند. زمزمه کرد: از اینجا پاک شد. از دلم که هیچوقت پاک نمیشه.

عدنان به شوخی پرسید: دلت براش تنگ میشه؟

و جرعه‌ای چای با نگاهی پر از شیطنت نوشید. نیایش سر برداشت. از پشت پرده‌ی اشک او را محو میدید. با صدایی گرفته گفت: شما اینو نگین. شما که تو تمام این مرحله‌های سخت و ترسناک و خجالت‌آور باهام بودین اینو نگین. شما که بهتر از هر کسی می‌دونین چی کشیدم تا خلاص شدم. نگین از سر خوشی و جلب توجه بوده.

عدنان آهی کشید و آرام گفت: معذرت می‌خوام. نمی‌خواستم ناراحتت کنم.

بعد لقمه‌ای از چیزکیک خورد. چشمهایش را بست و مزه مزه کرد. بعد چشم باز کرد و با شگفتی گفت: این محشره! مطمئنی که دفعه‌ی اولته که درست می‌کنی؟

نیایش به آنی تغییر حالت داد. دوباره نگاهش درخشان شد و پرسید: واقعاً؟! بازم براتون بیارم؟ همین الان آماده شد. روزی شما بود!

بعد بدون این که منتظر جواب بماند بدو بدو بیرون رفت. عدنان پشت سرش صدا زد: برای خودت هم بشقاب بیار.

چند لحظه بعد با یک کیک کامل که فقط همان یک برش از کنارش کم شده بود برگشت. بشقاب اضافه هم آورده بود. عدنان نفسی به راحتی کشید. ظاهراً الان نمی‌ترسید.

نیایش برش کوچکی برای خودش برداشت. بعد کیک را نزدیک عدنان گذاشت و گفت: نوش جونتون.

عدنان با ولع برش اول را بلعید و یک برش دیگر برای خودش گذاشت. پرسید: بعد از این می‌خوای همین جا بمونی؟

+: اگر بابا اجازه بده می‌مونم. اینجا خیلی راحتترم. اونم پیدام نمی‌کنه. به همه سپردم که نگن من کجام.

_: اینجا یه جای عمومیه. اگر اتفاقاً گذارش افتاد چی؟

+: جلوش نمیام. دایی و پسرا برای پذیرایی هستن.

_: اونا رو نمی‌شناسه؟

+: نه. تو مراسم عقد مادرزن دایی فوت شده بود. عزادار بودن نیومدن.

_: نباید نترسی. اون حق هیچ تعرضی نداره. اگر حتی با تلفن تهدیدت کنه، با من طرفه. دیگه همه جور پرونده هم تو دادگاه داره و راحت می‌تونیم شکایت کنیم.

+: دیگه نمی‌تونم بیام دادگاه.

عدنان خندید و گفت: قربونت برم تو که فقط یه بار امدی.

از حرفی که از دهانش پریده بود لب به دندان گزید. استکان چای را برداشت و تا ته سر کشید. بعد هم بدون فکر با آلاله پرش کرد. از گوشه‌ی چشم با احتیاط نگاهی به نیایش انداخت. ظاهراً اوضاع آرام بود. نیایش لقمه‌ی کوچکی از چیزکیک سر چنگال زد و زمزمه کرد: بله به لطف شما.

عدنان حرف را عوض کرد و گفت: بهتر که نیومدی. امروز اینقدر بحث کردم که دارم منفجر میشم. با یک وقاحتی دروغ میگن که آدم به خودش شک می‌کنه که نکنه اشتباه از منه! حالا خود طرف اعتراف کرده زده آدم کشته ولی میگه نه خب تقصیر من نبوده. مقتول عصبانیم کرد! وای... تقریباً از شهر فرار کردم. چه خوب که اینجا هست که بدون فکر بیام.

نیایش با تردید پرسید: خوش اومدین. بالاخره چی شد؟

_: به جایی نرسید. دوباره رفت زندان.

+: خسته نباشین.

_: الان خوبم. این چیزکیکم که حرف نداره.

+: نوش جان. برای شام چی براتون درست کنم؟

نگاهش کرد. "چی برایش درست کند؟" اینجا منو داشت ولی می‌دانست الان اگر قوزی هم بخواهد نیایش به دنبال تهیه‌اش خواهد رفت. دلش نمی‌خواست این طور مدیونش باشد. بیشتر ترجیح میداد...

افسار محکمی به نگاه و افکارش زد و گفت: غذا نمی‌خوام. ترجیح میدم همون منوی صبحانه باشه. یا نهایتاً یه کم املت.

نیایش سری تکان داد. از جا برخاست. بشقاب و استکان خالی خودش را برداشت و در حالی که بیرون می‌رفت، گفت: چشم. اگر نظرتون عوض شد زودتر بگین. به خاطر شناسنامه هم متشکرم.

_: خواهش می‌کنم.









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 11 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
انشاءالله همگی سلامت باشید 
معذرت می‌خوام که اینقدر دیر شد. این چند روز رضا دندون درد و سرماخورده بود و مشغول دندون پزشکی و دوا دکتر بودیم. نوه هم مریض‌احوال و تبدار... خلاصه حواسی نداشتم که بنویسم. الهی خدا به همه‌ی مریضها شفای عاجل و کامل عنایت کنه



روز بعد نیایش تماس گرفت و گفت: سلام آقای لطیفی.

سعی کرد عصبانی نباشد. آرام گفت: سلام خانم. بفرمایید.

+: دیروز... بابا وقتی فهمید خیلی ناراحت شد. هرچی هم براش توضیح دادم که چکار می‌کنه، گفت تو بزرگش می‌کنی. منم با داییم امدم شهداد پیش مادربزرگم. یه خونه‌ی بوم گردی داره. گفتم یه چند وقت اینجا میمونم، هم کمکشم، هم دم پر بابام نباشم. هروقت لازم بود تو دادگاه باشم، قبلش بگین بیام.

یک خانه‌ی بوم گردی! چه دورنمای شیرینی برای فرار از نگرانیهای شهری!

_: باشه. فعلاً با شما کاری نداریم. خوش بگذره.

+: متشکرم. هروقت کابوسام تموم شد، ممکنه خوش بگذره.

_: تموم میشه. حتماً تموم میشه.

+: خیلی ممنون. اینجا هم اگه دوست داشتین بیایین. آدرس رو براتون می‌فرستم. مادربزرگم خوشحال میشه.

_: متشکرم.

 

نگاهی به ادرسی که نیایش فرستاده بود انداخت. خیلی احتیاج به گردش داشت. با سه چهار نفر از دوستانش هماهنگ کرد و برای آخر هفته قرار گذاشتند که بروند. به نیایش هم خبر داد و گفت پنجشنبه جمعه را آنجا خواهند بود.

روز پنجشنبه هوا صاف و آفتابی بود که راه افتادند. سیرچ اما باران میبارید و شهداد گرم بود. گرمای خرماپزان! ولی کم نیاوردند. آدرس را با چند تلفن اضافه پیدا کرد و دم ظهر رسیدند. ناهار سفارش آبدوغ خیار و کشک بادمجان دادند و دور هم در کوار حصیری مجهز به پنکه سقفی خوردند. تا عصر به استراحت و بازی گذشت. گرمای هوا که فروکش کرد به طرف کلوت راه افتادند. تماشای دریاچه‌ی عجیب وسط کویر لذت‌بخش بود. شب که از راه رسید آسمان ستاره‌باران شد. حقیقتاً آسمان کویر شگفت‌انگیز بود.

نیمه شب به خانه‌ی بوم‌گردی برگشتند. دایی نیایش در را به رویشان گشود و با خوشرویی به کوار راهنماییشان کرد.

آفتاب هنوز طلوع نکرده بود که عدنان از جا برخاست و چرخی دور حیاط خانه زد. هوای دم صبح خنک و دلچسب بود. چشم بست و نفس عمیقی کشید.

صدای کاسه و بشقاب از پشت سرش حواسش را پرت کرد. در آشپزخانه رو به حیاط باز بود. نیایش با تونیک شلوار و شالی که موهایش را پوشانده بود داشت صبحانه آماده می‌کرد.

عدنان ضربه‌ای به شیشه زد و گفت: سلام.

نیایش برگشت. نگاه سوالی‌اش کم کم رنگ آشنایی گرفت و با لبخند گفت: سلام آقای لطیفی.

دسته‌ی بشقابهای تمیز را کناری گذاشت و سماور را روشن کرد.

عدنان قدمی تو گذاشت و آشپزخانه‌ی قدیمی را تماشا کرد.

+: دادگاه چطور پیش میره؟

_: خیلی همکاری نمی‌کنه ولی مهم نیست. تو که اینجا جات خوبه.

+: اینجا خیلی خوبه. همیشه آرزو داشتم اینجا بمونم ولی بابا خوشش نمیومد. الان هم از بس عصبانیه و میخواد پیش چشمش نباشم راضی شد.

_: به منم مرتب تذکر میده که باید مانع این طلاق بشم اما توجهی نمی‌کنم.

نیایش وحشتزده گفت: یه وقت قبول نکنین ها!

عدنان لقمه‌ای از نان توی سفره برداشت و گفت: نگرانش نباش.

نیایش نان بزرگتری جلوی او گذاشت و پرسید: براتون املت آماده کنم؟

_: نه. صبر می‌کنم چایی حاضر بشه با نون پنیر بخورم.

نیایش کتری کوچکی را پر کرد و روی گاز گذاشت. یک سینی هم برداشت و کره و پنیر و عسل و سرشیر توی آن گذاشت. چند دقیقه بعد چای را هم آماده کرد و پرسید: کجا می‌خواین بشینین سینی رو براتون بیارم؟

عدنان سینی را از او گرفت و گفت: ممنون. خودم میبرم.

زیر یک نخل پشت میز نشست و سینی را پیش رویش گذاشت. با ذوق مشغول خوردن شد. بعد از این که صبحانه‌اش را خورد برای گردش توی روستا رفت. یک برگ نارنج چید و بو کشید. از یک خوشه دانه‌ای خرما جدا کرد و طعم شیرینش را مزه مزه کرد. هوا خوب بود و خستگیهایش را با خود میبرد. ساعتی بعد برگشت و همسفرهایش را بیدار کرد. این بار کنارشان یک املت جانانه بر بدن زد و باز گردش ادامه پیدا کرد. غروب بود که دل از روستا برداشتند. از مادربزرگ و دایی باصفای نیایش و خود او خداحافظی کردند و به شهر برگشتند.

به عدنان اینقدر خوش گذشته بود که در هر فرصتی با خانواده یا دوستان سری به خانه‌ی مادربزرگ نیایش میزد و مهمانشان میشد. دستپخت مادربزرگ فوق‌العاده بود و دایی با لطف و صفای خاص خودش از آنها پذیرایی می‌کرد. نیایش هم که تمام تلاشش را می‌کرد که به آنها خوش بگذرد.

احضاریه‌ها بحثها انکارها... چند ماهی طول کشید تا بتواند عدم تمایل شوهر نیایش را به او ثابت کند و او را برای معاینه به پزشکی قانونی بفرستد. برای اولین بار حضور نیایش هم الزامی بود. دکتر پزشک قانونی که در این مدت چند باری نیایش را دیده و با مشکلاتش آشنا بود به راحتی به نفع او رأی داد. ولی حال نیایش از دیدن شوهرش خیلی بد بود. می‌لرزید و می‌ترسید. به نظر عدنان دوباره مثل روزهای اولی که او را دیده بود شده بود. رنگ و رویش به شدت پریده و حال و روزش ناخوش بود.

عدنان دیگر می‌ترسید او را تنها بگذارد. همه جا همراهش رفت و به تهمتها و توهینهای شوهرش هم توجهی نکرد. تا این که بالاخره دو روز مانده به سالگرد عقدشان طلاقشان ثبت و رسمی شد. بعد از آن هم هنوز مراحل پزشکی قانونی و مجوز دادگاه برای گرفتن شناسنامه‌ی سفید جدید پیش رویشان بود.

پدر نیایش که در این مدت بالاخره طلاق را پذیرفته بود، هزینه‌ها را تقبل کرد و راضی شد که با عدنان همکاری کند. هرچند که هنوز ته دلش راضی نبود و معتقد بود که نیایش دیگر شانس خوبی برای ازدواج در پیش رو نخواهد داشت.

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 8 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم

سالروز وفات بانوی دو عالم را تسلیت میگم.



ساعتی بعد عدنان از ناهار خوشمزه‌اش فارغ شد و به خانه رسید. لباس عوض کرد و راحت دراز کشید و داشت توی گوشی‌اش می‌چرخید که نیایش تماس گرفت.

+: سلام آقای لطیفی. گفتین باهاتون تماس بگیرم.

_: سلام. بله. ممنون. چه خبر؟

+: ببخشید من یادم رفت به دکتر بگم که شما معرفیشون کردین. چه دکتر خوب و مهربونی هم بود.

_: نباید هم می‌گفتین. این فقط یه زمینه‌چینی بود. اسمی از من نبرین.

+: ولی شما اومدین اونجا و به منشی گفتین که من موکلتونم.

_: این خانم یه جورایی به من لطف داره و من چون عجله داشتیم از لطفش سوءاستفاده کردم.

نیایش آشکارا جا خورد و زمزمه کرد: آه... بله.

_: اون مشاوری هم که نوشتم حتماً سر بزنین. اگر همسرتون همکاری کرد باهم برین. نیامد هم موردی نداره. تنها برین.

+: چشم. سعی می‌کنم باهم بریم. این دکتر هم برای شوهرم تشخیص پارانویید دادن. به من هم آرامبخش دادن برای افسردگی و اضطراب. تا حالا دارو نخوردم. خیلی میترسم استفاده کنم.

_: نگران نباشین. این دکتر خیلی کم دارو تجویز می‌کنه و اگر نوشته حتماً براتون لازم بوده. با خیال راحت طبق دستور استفاده کنین.

+: متشکرم. خیلی لطف کردین.

_: خواهش می‌کنم. پیش مشاور هم برین و نامه‌هاشو برای من بیارین.

+: چشم. من هنوز به شوهرم نگفتم که می‌خوام جدا بشم. میترسم که عکس‌العمل بدی نشون بده. حتی خونوادم هم خبر ندارن.

_: عجله‌ای نیست. تا چند روز دیگه می‌فهمن.

+: باز هم متشکرم. خداحافظ.

_: خداحافظ.                              

قطع کرد. به تاج تخت تکیه داد و سعی کرد ذهنش را خالی کند. چشمهایش را بست و بدون آن که قصدی داشته باشد به آن سفر اصفهان پرتاب شد و دخترک سه‌ساله‌ی زیبایی را دید که قبل از آن که پدرهایشان متوجه‌ی حضور همدیگر بشوند چشمش را گرفت و بدجوری دنبال خودش کشاند.

از فکرش عصبانی شد. هرچند که نیایش قصد طلاق داشت و شوهرش بیمار بود ولی باز هم او حق نداشت فکرش را بکند. حتی لازم بود که در صورت امکان مانع جدایی بشود.

بی‌حوصله از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. مامان پرسید: گرسنته؟ شام بیارم؟

_: نه مادرجون. شما می‌خواین بخورین. گفتم که ساعت پنج‌ونیم ناهار خوردم.

=: میوه بیارم؟

_: خودم میرم می‌خورم. ممنون.

نزدیک دو هفته بعد نیایش خوش و خندان وارد دفترش شد. عدنان سرش خم بود و داشت چیزی می‌نوشت که نیایش ضربه‌ای به در باز اتاق زد و با خوشرویی گفت: سلام آقای لطیفی!

عدنان قبل از این که سر بلند کند اول خوب به صدایش گوش داد و فکر کرد اولین بار است که صدایش شاد است. عطر ملایمی هم از او به مشام می‌رسید. بیشتر مثل یک صابون خوشبو بود تا عطر. ولی هرچه بود طراوت و حس خوبی داشت.

بالاخره سر برداشت. برای اولین بار به رویش لبخند زد و گفت: سلام خانم نامداری. خوش‌خبر باشین.

نیایش پیش آمد. نامه‌ی مشاور را روی میز گذاشت و با هیجان گفت: باورم نمیشد باهام بیاد مشاوره. بهش گفتم افسرده هستم و مشکل دارم و دلم نمی‌خواد تنهایی برم مشاوره. اگر بیای باهام خیلی خوب میشه. و آمد! در حالی که همیشه ازم دوری می‌کنه و یه جورایی انگار از من خوشش نمیاد. مشاور هم باهاش حرف زد و بعد وقتی با من تنهایی حرف زد گفت می‌تونم رو همین پارنوئید اقدام کنم چون هیچ دید خوبی نسبت به من نداره و دلش می‌خواد با طلاق ندادن یه جورایی تنبیهم کنه. همه جور تهمتی تا حالا بهم زده. امروز هم که اینقدر راحت آمدم اینجا برای اینه که رفته ماموریت. ولی متاسفانه تا شب برمی‌گرده. نمی‌دونم وقتی بفهمه تقاضای طلاق دادم عکس‌العملش چیه ولی مطمئنم خوب نیست.

عدنان غرق فکر نگاهش کرد. چقدر وقت شادی عجیب و متفاوت بود. چقدر انرژی داشت و حرف میزد. چقدر...

افسار محکمی به افکارش زد. لبهایش را هم که میرفت به خنده باز شود، جمع کرد و گفت: بسلامتی. دیگه بقیه‌اش با منه. مجبور نیستین تو دادگاه حاضر بشین و روند کار رو پیگیری کنین. من خودم نتیجه رو بهتون اطلاع میدم.

نیایش ناباورانه نگاهش کرد و پرسید: واقعاً؟ چقدر خوب! همیشه می‌ترسیدم تو دادگاه یه چیزی اشتباهی بگم.

_: اصلاً لازم نیست باشین که چیزی بگین. به من وکالت بدین و همه چیز حل میشه. فقط باید بپرسم که... طلاق حرف آخرتونه؟ نمی‌خواین بهش فکر کنین؟

+: به چی فکر کنم آقای لطیفی؟ به روزها و شبهایی که منو به عنوان مهمون به خونه‌ی پدر و مادرش برد و تو اتاق حبسم کرد که پذیرایی ما به خونه‌ی همسایه دید داره و تو چشمت دنبال پسرش می‌چرخه؟ بعد هم در رو به روم میبست و به پدر و مادرش می‌گفت من تو اتاق خوابم و خودش معلوم نبود کجا می‌رفت و بعد از چند ساعت چی به دلش می‌افتاد که بیاد و آزادم کنه و صد تا شرط باهام بذاره که بعد از این دختر خوبی باشم! با قربون صدقه... نه با بددهنی... ولی تحمل نزدیک شدن بهم رو نداره و همیشه می‌گه بدنت بو میده. حتی اگر همون لحظه از حموم امده باشم. اصلاً انگار منو نمی‌بینه، یکی رو تو تصوراتش با قالب من می‌بینه. یکی که هم ظاهرش کثیفه هم باطنش و با نگه داشتنش می‌خواد تنبیهش کنه... دل خودشو خنک کنه...

_: اصلاح ناپذیره؟

+: شما خودتون نامه‌ی مشاور رو دیدین. ولی احتمالاً بعد از این که باهاش روبرو بشین مثل پدر و مادرم گول رفتار فوق مودبانه و ظاهر باکلاسش رو می‌خورین. ولی حداقل شما... به خاطر اون سندی که دستتون دادم حرف منو باور کنین. به پدر و مادرم هر بار گفتم میگن تو لوسی، سخت می‌گیری. نمی‌تونه به این بدی باشه.

عدنان ناباورانه نگاهش کرد. پدر و مادرش اینطوری می‌گفتند؟ مشکلات دخترشان را نمی‌دیدند؟ آن چهره‌ی درهم شکسته‌ی دو هفته پیش، چهره‌ی یک دختر شاد و خوشبخت بود؟

نفس عمیقی کشید و گفت: بسیار خب. من تمام تلاشم رو می‌کنم که هرچه زودتر طلاقتون رو بگیرم.

نیایش سر برداشت و نگاهش کرد. چشمهایش تر بودند اما با نفس عمیقی بغضش را پس زد و پرسید: آزاد میشم؟

عدنان لبخند پراطمینانی زد و گفت: خیلی زود. انشاءالله.

همین که اقدام به طلاق کرد و به گوش خانواده‌ها رسید، مهدی نامداری، پدر نیایش به دفترش آمد. عدنان با خوشرویی پذیرای او شد و با چای و بیسکوییت از او پذیرایی کرد.

ولی پدر نیایش اصلاً آرام و قرار نداشت. مثل یک آتشفشان آماده‌ی انفجار بود.

=: تو چی فکر کردی پسر؟ برای چی این کار رو کردی؟ چرا حرف تو دهن این بچه گذاشتی؟ داماد من مایه‌ی افتخار خانواده است. مرد خوبیه. سربراهه. مودبه!

_: شما طرفدار دخترتون هستین یا دامادتون؟

مهدی انگشتش را بالا آورد و با لحنی تهدیدآمیز گفت: طرفدار حق و حقیقت هستم و دلیلی نمی‌بینم که دخترم سر هیچ و پوچ آبروی خودش و خونوادشو ببره. این مرد عیب و ایرادی نداره.

_: ولی سه تا متخصص رأی بر بیماریش دادن.

=: خب معلومه! پدرش مرده ناراحته. همه بعد از مرگ عزیزشون عصبی و دلمرده میشن. نباید که دادگاه و آژان‌کشی راه انداخت. زن خوب اونه که به پای شوهرش بشینه و مرحم دلش باشه. برای چی طلاق بگیره؟

_: ولی... بیماری ایشون خیلی حاده!

=: ببین پسر... چی گیر تو میاد از این طلاق؟ من دو برابرشو میدم مانع بشی.

عدنان با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. نمی‌دانست چه جوابی به او بدهد.

=: من زن مطلقه تو خونه‌ام نگه نمیدارم که خوراک لاشخورای زن مرده بشه.

_: اون مرد ازش بیزار بوده. بهش دست نزده. من دخترتون رو با شناسنامه‌ی سفید بهتون تحویل میدم.

=: به تو چه؟! چرا تو زندگیش دخالت می‌کنی؟ چرا دست از سرش برنمیداری؟ دارم بهت میگم تو این شکایت رو پس بگیر من دو برابر حق الوکاله رو به تو میدم. من با پدرت نون و نمک خوردم. مهمونتون بودم. چرا داری آبرومو می‌بری؟

_: اون مرد بیماره! داره دخترتون رو اذیت می‌کنه.

مهدی نامداری از جا برخاست و غضبناک گفت: تو هم که همین حرف رو میزنی. نیایش اگر طلاق گرفت دیگه جاش تو خونه‌ی من نیست.

عدنان هم سر پا ایستاد و گفت: من از شکایتم دست نمی‌کشم.

=: به اون دکترایی که میگی خودت رو هم نشون بده.

_: ابایی از این کار ندارم. سعادت و سلامت آدما از همه چی برام مهمتره.

مهدی نامداری بدون خداحافظی بیرون رفت و عدنان با خستگی روی مبل افتاد.

گوشیش زنگ خورد. توان جواب دادن نداشت. بدون نگاه کردن تماس را رد و تلفن را خاموش کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام

این قسمت خیلی طول کشید تا نوشته شد. کلی مزاحم دوست عزیز وکیلم شدم و اطلاعات قانونی رو پرسیدم تا حدودی بفهمم که چطور باید پیش برم. دوست جان خییییلی متشکرم



عدنان نتوانست زیاد آرام بماند. دستهایش را از جیب بیرون کشید و عصبی پرسید: برای چی پا شدی امدی؟ اگه برات دام پهن کرده بودم که الان به کله رفته بودی توش!

نیایش چند بار ناباورانه پلک زد. چشمهایش هنوز قرمز و بدون آرایش بود. این بار چادر دانشجویی با روسری ساتن آبی پوشیده بود.

به زحمت گفت: ولی... ولی شما گفتین می‌تونم بهتون اعتماد کنم.

_: به هر خری رسیده اعتماد کردی که عاقبتت شده این.

سروش شانه‌اش را گرفت و گفت: داداش آروم!

شکوفه هم تشر زد: این چه طرز حرف زدنه! چرا می‌ترسونیش؟

عدنان دستهایش را روی صورتش کشید و سعی کرد آرام بگیرد. بعد به شکوفه اشاره کرد و گفت: هر حرفی که داری با این خانم بزن. خودش می‌دونه که چی رو به من بگه و چی رو تو دلش نگه داره. بفرمایید.

شکوفه هم بازوی نیایش را گرفت و به طرف اتاق خوابش برد. اشاره‌ای هم به سروش کرد که به آشپزخانه رفت و چند لیوان شربت خنک آماده کرد و بیرون آمد.

دو لیوان روی میز جلوی مبل گذاشت و سینی را تا دم اتاق برد. ضربه‌ای به در زد و شکوفه برای گرفتن شربتها آمد.

بعد برگشت و نزدیک عدنان روی مبل نشست. لیوان خودش را برداشت و پرسید: این بیچاره چه هیزم تری بهت فروخته بود که ترورش کردی؟

_: د! احمق پا شد امد! هرکی هرجا بگه میره؟ چشه؟ هیچی برای از دست دادن نداره؟

=: صداتو بیار پایین پسر. مگه خواهر مادرته که اینقدر عصبی شدی؟ به تو چه زن مردم کجا میره چه وقت میره با کی میره؟ خواستی وکالتشو قبول کن نخواستی نکن. چرا اذیتش می‌کنی؟

_: میگه شوهرم بدبینه. والا منم اگه زنم وقت و بی‌وقت از خونه میزد بیرون خوشبین نمی‌موندم.

=: میشه به این راحتی مردم رو قضاوت نکنی؟ تو وکیل این مملکتی. اینجوری بخوای از کوره در بری که نمی‌تونی کار بکنی.

عدنان سرش را عقب برد. چشمهایش را بست و گفت: امروز سر یه نفر رو فرستادم بالای دار. درسته گناهکار بود ولی دلم نمی‌خواست این کار رو بکنم.

=: شربتتو بخور. اگه می‌خوای اینقدر ضعیف و ذلیل باشی از این کار بکش بیرون. این همه درس خوندی تا حالا نفهمیدی وکالت یعنی چی؟ تازه تو که قاضی نبودی، وکیل بودی. اونی که حکم داد تو نیستی.

عدنان آهی کشید و لیوانش را برداشت.

نیایش زیاد نماند. نیم ساعتی بعد خداحافظی کوتاهی کرد و با عجله بیرون رفت.

شکوفه با قدمهای مقطع از بدرقه‌ی او برگشت و روی مبل نشست. روی به عدنان به آرامی گفت: خیلی ناجوانمردانه بهش پریدی. این طفلک از همه طرف خورده. تو شستی و چلوندی و پهنش کردی.

_: چی گفت؟

=: دلیلی نداره که همش رو برات تعریف کنم ولی به احتمال زیاد شوهرش پارانویید داره. فردا نامه‌ی معرفی به مرکز مشاوره از دادگاه براش بگیر.

_: خودش خوبه؟ والا اینقدر عصبیه که مطمئن نیستم که ایراد از خودش نباشه.

=: باهاش پدرکشتگی داری؟ خودش افسرده و ناراحته. ولی مشکل دیگه‌ای نداره.

 

 

تا ده روز بعد خبری از نیایش نشد. عدنان کم‌کم داشت او را فراموش می‌کرد. اگر گاهی هم که به یاد می‌آورد حدس میزد که به خاطر تندی رفتارش نیایش تصمیم گرفته است با وکیل دیگری مشورت کند.

آن روز داشت با عجله وسایلش را جمع می‌کرد که دادگاه برود که نیایش وارد شد. دستپاچه و نگران بود. با ناراحتی گفت: سلام. شکوفه‌خانم گفتن برای گرفتن یه نامه بیام پیشتون.

عدنان با تردید گفت: سلام. الان؟... خیلی کار دارم. باید برم دادگاه.

+: من دیگه نمی‌تونم بیام. همین الان هم اگر بفهمه نیستم...

عدنان آهی کشید و تسلیم شد. نامه را به او داد. یک یادداشت هم جدا نوشت و گفت: قبل از اینها من یه نشونی براتون نوشتم این روانپزشک پزشکی قانونیه. شما خودتون برین و شرح مشکلاتتون رو بدین و بپرسین که ممکنه شوهرتون اختلال صعب العلاجی داشته باشه یا نه. بعداً که دادگاه همسرتون رو پیش ایشون فرستاد سابقه‌ای ازش داشته باشن که نظر دقیقتری ارائه بدن.

+: چشم. چقدر باید تقدیم کنم؟

_: خانم بفرمایید. دیرم شده. هر وقت کارمون تموم شد حساب می‌کنیم.

نیایش بیرون رفت و عدنان هم به دنبال او خارج شد. خودش هم نمی‌دانست چرا اینقدر نسبت به او جبهه گرفته است. این که نیایش آنی که او فکر می‌کرد از آب در نیامد که تقصیر خودش نبود. دیگر این همه اوقات تلخی برای چه بود خودش هم نمی‌دانست.

عصر نیایش زنگ زد.

+: سلام آقای لطیفی. من الان امدم مطب دکتر ولی بهم وقت نمیدن. میگن اولین وقتمون مال یک ماه دیگه است.

پوفی کشید و گفت: من الان میام اونجا.

چرا این دختر اینقدر روی اعصابش بود؟ از آن طرف هم طوری احساس مسئولیت می‌کرد که نمی‌توانست او را به وکیل دیگری، حتی سروش، واگذار کند.

نگاهی به ساعت انداخت. پنج بعدازظهر بود و او هنوز ناهار نخورده بود. نفس عمیقی کشید و به طرف مطب دکتر راند. سال گذشته چند جلسه‌ای پیش او رفته بود.

وارد که شد منشی با هیجان از جا برخاست و گفت: سلام آقای لطیفی.

یکی از آن تبسمهای کج دخترکشش را تحویل او داد و با لحن جذابی گفت: سلام خانم. خوب هستین شما؟

منشی نزدیک بود از هیجان کله‌پا بشود. نیایش جلو آمد و با نگرانی سلام کرد. عدنان از گوشه‌ی چشم نیم نگاهی به او انداخت و سلامش را زیر لب پاسخ گفت. بعد دوباره تمام توجهش را به منشی داد و گفت: خواستم خواهش کنم یه وقتی برای امروز یا فردا برای موکل من تنظیم کنین. کارشون فوریه.

=: بله چشم حتماً. بشینن. بین مریض میفرستمشون. اسمشون؟

_: خانم نیایش نامداری هستن.

=: بفرمایین خانم. در خدمت شما هستم آقای لطیفی. امری داشته باشین.

پوزخندی به نخ و طناب دادن دخترک زد و گفت: عرضی نیست. لطف کردین. خدانگهدار.

برگشت و رو به نیایش گفت: لطفاً نتیجه رو به منم بگین. خداحافظ.

سری خم کرد و بیرون آمد. بعد با خیال راحت تا ساندویچی مورد علاقه‌اش رفت. جایی که یک ساندویچ دو نان پر از گوشت خوشمزه با نوشابه تحویلش میداد و نمی‌پرسید چرا ساعت پنج ونیم ناهار می‌خواهد.

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 2 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام سلام 



نیایش کمی روی مبل جابجا شد و دسته‌ی کیفش را بیشتر فشرد. اینقدر این حرکتش عصبی بود که عدنان دلش می‌خواست کیف را بگیرد و از پنجره بیرون بیندازد!

+: دیشب اسمتون رو شنیدم. گفتن وکیل هستین. نشونی اینجا رو تو اینترنت پیدا کردم.

_: چه کاری از دستم برمیاد؟

+: نمی‌دونم. شاید این اصلاً به شما مربوط هم نشه. شاید...

با پریشانی ساکت شد. عدنان بی‌حوصله یک لیوان دیگر آب نوشید. صبح سخت و بدی را گذرانده بود و حوصله‌ی ناز خریدن نداشت. هرچند اطلاق نازکردن به این همه درهم شکستگی بی‌رحمی بود ولی عدنان الان گنجایش نداشت.

نیایش گوشی‌اش را از کیفش درآورد و با نگرانی روشنش کرد. نگاهی به آن انداخت. دوباره صفحه را خاموش کرد و گفت: اگر بفهمه اینجام... زنده‌ام نمیذاره.

_: همسرتون؟

سری به تأیید تکان داد. بعد زمزمه کرد: بهم شک داره.

عدنان حرفی نزد. حتماً چیزی خیلی بیشتر از یک شک داشتن ساده اتفاق افتاده بود که این دختر این طور بهم ریخته بود.

نیایش سر برداشت و یک دفعه تندتند گفت: جلوی همه طوری عاشقانه رفتار می‌کنه که فکر می‌کنن برام میمیره. خانوادش مدام ازم تشکر می‌کنن که خوشحالش کردم و به زندگی برگشته. میگن یک سال پیش که پدرش فوت کرده خیلی بهم ریخته بوده. فکر کردن براش زن بگیرن خوب میشه. شش ماه پیش خواستگاری کردن و همون هفته‌ی اول اصرار کردن که عقد ببندیم. حتی مراسم عقد رو هم خودشون گرفتن که فشاری به خونواده‌ی من نیاد. ولی اینا ظاهر قضیه است. مدام دارن به من باج میدن که مبادا پسرشون رو ول کنم. پسری که نه حاضره طلاقم بده و نه دوستم داره و نه بهم اعتماد داره. خونوادم میگن من بدبینم که فکر می‌کنم دارن بهم باج میدن. میگن نمک نشناسم. قدر عافیت نمی‌دونم. اگه بفهمن اینجام... نباید به آشنا مراجعه می‌کردم ولی هیچ وکیلی نمی‌شناختم که برم... دیشب خیلی تعریف شما رو کردن؛ و من فکر کردم شاید بشه...

_: خیالتون راحت باشه. قرار نیست کسی بفهمه اینجا بودین.

با روشن شدن صفحه‌ی گوشی نیایش به سرعت جواب داد: سلام عزیزم.

صدای مرد مخاطبش بلند بود و در سکوت اتاق به گوش عدنان رسید که با دلبری گفت: سلام خانمم. کجا هستی؟ رسیدی خونه؟

+: ام... نه... یه کم خرید داشتم. الان میرم خونه.

_: نه تنها نرو. کجایی؟ میام دنبالت.

+: من...

چشم بست و با ترس و لرز اسم خیابانی در همان نزدیکی و اسم یک مغازه‌ی بزرگ لباس فروشی را گفت. بعد قطع کرد و از جا برخاست. با نگرانی گفت: باید برم اونجا. کی می‌تونم دوباره بیام؟

عدنان هم برخاست. یک کارت از روی میزش به او داد و گفت: هروقت شرایط امدن داشتین تماس بگیرین هماهنگ کنین. من دارم میرم بیرون اگر بخواین می‌تونم جلوی مغازه پیادتون کنم که دیر نرسین.

نیایش با دنیایی از تردید و نگرانی نگاهش کرد. همراه او راهی شد. عدنان در عقب ماشین را برای او باز کرد و گفت: سوار شین. بهتره که زودتر برسین.

نیایش بدون جواب سوار شد و عدنان راه افتاد و به طرف مغازه‌ی مورد نظر رفت.

+: یک دنیا متشکرم.

_: خواهش می‌کنم.

نیایش دیگر معطل نشد و با عجله رفت. عدنان دور زد و آن طرف خیابان منتظر ماند. به دقیقه نرسید که یک ماشین خیلی شیک جلوی مغازه توقف کرد و یک جوان آراسته از آن پیاده شد. نیایش بیرون آمد. مرد بازویش را گرفت و لبخند پرمهری به او زد.

عدنان غرق فکر نگاهشان کرد و از خودش پرسید: آن که بیمار است نیایش است یا همسرش؟ همه‌ی حرفهای نیایش می‌توانست حاصل یک ذهن پریشان باشد و اصلاً پایه و اساسی نداشته باشد.

آهی کشید و گوشیش را برداشت. شماره‌ای گرفت و بلافاصله صدای شاد زنانه‌ای جواب داد: سلام بر بزرگ فارغ‌التحصیل حرفه‌ی شامخ وکالت.

_: سلام بر روانشناس دانشمند.

=: چی شد یاد فقیر فقرا کردی جناب؟ به سروش زنگ زدی جواب نداد گفتی احوالشو از من بگیری؟

_: نه با خودت کار داشتم. یه مورد دارم دلم می‌خواد ازش تست بگیری ببینی راست میگه یا دروغ. البته احضار کردنش و توضیح این که چکاری ازش می‌خوام کار سختی به نظر می‌رسه.

=: میشه مثل آدمیزاد حرف بزنی ببینم چی میگی؟

عدنان آهی کشید و تمام حرفهای نیایش و برداشتهای خودش را برای او گفت.

=: خب از راه دور که نمیشه چیزی تشخیص داد. ولی اگه یه وقتی تو دفتر باهاش قرار گذاشتی بگو منم بیام. به بهانه‌ی انتظار نوبت سر حرف رو باهاش باز می‌کنم ببینم چی میشه. نگفت دقیقاً چکار می‌کنه؟ کتک میزنه یا نه؟

_: فرصت نشد چیز زیادی بپرسم.

=: باشه. پس اگر خبر تازه‌ای داد بهم بگو.

_: حتماً متشکرم. به سروش سلام برسون. یه شب قرار بذاریم باهم بریم بیرون.

=: اصلاً بیا امشب اینجا. میخوام مرغ بذارم تو فر.

_: اوه مرسی! حتماً میام. به شرطی که دوباره برام خواب ندیده باشی.

=: بداخلاق لوس! حالا کی گفت هرکی که من پیدا کنم اینقدر کشته مرده‌ی تو هست که به سر میاد تو رو ببینه؟

_: اگه یه جو عقل داشته باشه، به خاطر من نه ولی به خاطر اون مرغ بریون خوشمزه میاد. منم حوصله ندارم. میزنم از دماغش درمیارم.

=: شاید از این یکی خوشت امد.

_: ده ساله داری همینو میگی. ولم کن باباجون. اصلاً این مجرد بودن من چه شاخی به شماها میزنه نمی‌فهمم.

=: ولش کن. من هرچی آسمون ریسمون ببافم تو یه چیز دیگه میگی. شب میبینمت. فعلاً خداحافظ.

_: ممنون. خداحافظ.

قطع کرد و گوشی را توی جیبش گذاشت. با شکوفه و سروش سال اول دانشگاه آشنا شده بود. همسایه‌ بودند و عاشق هم. پدر و مادرهایشان برای ازدواجشان شرط قبولی دانشگاه گذاشته بودند. سروش حقوق قبول شده بود و شکوفه روانشناسی در همان دانشگاه. عقد بستند و دانشجو شدند و سال بعد هم جشن عروسی گرفتند. بهترین دوستان این سالهایش بودند. شکوفه با پشتکار دنبال همسر مناسبی برای او می‌گشت که جمعشان را چهار نفره و تکمیل کند. هر بار هم عدنان نقشه‌اش را نقش بر آب می‌کرد.

سر شب در راه خانه‌ی سروش و شکوفه بود که گوشی‌اش زنگ زد. شماره ناشناس بود. جواب داد: بله؟

+: سلام آقای لطیفی. نامداری هستم.

_: سلام. بفرمایید.

+: من با دوستم هماهنگ کردم. گفتم مثلاً شام پیشش مهمونم که بتونم شما رو ببینم. می‌تونم الان بیام دفترتون؟

_: اتفاقاً منم مهمونم؛ و معذرت می‌خوام نمیشه.

خیلی خسته و بی‌اعصاب بود و امشب اصلاً حوصله‌ی کار و بدبختی نداشت.

صدای نیایش پر از ناامیدی شد: یعنی هیچ راهی نداره؟ زیاد وقتتون رو نمی‌‌گیرم.

_: نشونی رو براتون پیامک می‌کنم. فکر می‌کنم یه اتاق خلوت داشته باشن بتونیم چند دقیقه صحبت کنیم.

نیایش با تردید زمزمه کرد: باشه.

عدنان نفهمید این "باشه" را به چه معنی باید تعبیر کند. ولی اهمیتی نداد و بعد از خداحافظی نشانی خانه‌ی سروش را برایش نوشت. این که نیایش قبول کند و بیاید حماقت بزرگی بود ولی بعید بود که بیاید. مگر این که خیلی مستاصل باشد یا مسئله‌ی دیگری در بین باشد.

پا روی گاز گذاشت و با سرعت بیشتری پیش رفت. کمی بعد جلوی آپارتمان توقف کرد. عرض کوچه را رد شد و زنگ را زد. در که باز شد بالا رفت. شکوفه جلوی در خانه منتظرش بود و با خوشرویی سلام کرد.

عدنان گرفته جوابش را داد و از کنارش رد شد. نگاهش دور خانه چرخید و پرسید: سروش کجاست؟

همان وقت سروش از اتاق بیرون آمد و سلام کرد. در حالی که با او دست میداد گفت: چطوری؟ باز مورچه گازت گرفته اعصاب نداری؟

روی مبلها نشستند و با خستگی جواب داد: بهت غبطه می‌خورم که میتونی هر اتفاقی که تو دادگاه و دفترت میفته رو همون جا بذاری و بیای بیرون.

=: یعنی تو الان کل روزت رو بار کردی آوردی اینجا؟! غلط کردی. پاشو بریزشون بیرون بعد بشین مثل آدم گپ بزنیم.

پوزخندی زد و خواست جوابی بدهد که با صدای زنگ در حرف توی دهانش ماند.

سروش سر برداشت و از شکوفه پرسید: مهمون دیگه‌ای داریم؟

شکوفه متعجب گفت: نه. عدنان گفت حوصله ندارم. کسی رو دعوت نکن.

=: عدنان غلط کرده. برای خونه‌ی خودش تصمیم بگیره.

شکوفه متعجب تصویر آیفون را نگاه کرد و پرسید: حالا این کیه؟ حتماً اشتباهی زنگ زده.

عدنان سر کشید و با ناباوری گفت: دیوونه! پا شد امد. باز کن. نیایشه.

سروش ابرویی بالا انداخت و با شیطنت پرسید: نیایش کیه؟ شکوفه مهمون دعوت نکنه که تو به سلیقه‌ی خودت دعوت کنی؟!

عدنان از جا برخاست و بی‌حوصله گفت: برو بابا! موکلمه. شوهر هم داره. اصرار کرد الان بیاد دفتر. منم آدرس اینجا رو دادم.

سروش متعجب پرسید: جان؟! آدرس اینجا رو دادی؟

_: آشناست. باباش‌اینا دیشب مهمونمون بودن.

شکوفه در واحد را باز کرد و به انتظار مهمان ناخوانده ایستاد. عدنان هم چند قدم پیش رفت. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد. نیایش از راه رسید. با یک دنیا ترس و تردید سلام کرد. شکوفه با خوشرویی و عدنان سرد و جدی جواب دادند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 بهمن 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام 
مرسی از استقبال گرمتون 



سری به دفترش زد. عکسها را زیر شیشه‌ی میز کارش گذاشت. هنوز آماده نبود که آنها را توی آلبومی جایی بگذارد و فراموششان کند. باید اول می‌فهمید که چرا نیایش اینقدر حواسش را پرت کرده است.

به دنبال اسمش توی گوگل و شبکه‌های اجتماعی گشت و چیزی پیدا نکرد. رهایش کرد و مشغول کارش شد.

هوا تازه تاریک شده بود که به خانه برگشت. سر میز شام بودند که تلفن بابا توی اتاق خواب زنگ خورد. بابا برخاست و رفت.

عدنان احساس کرد ضربانش بالا می‌رود. این تلفن چه بود؟ مسخره بود که بلند شود و برود ببیند که کی به بابا زنگ زده است. لعنتی به شیطان فرستاد و یک قاشق ترشی گوشه‌ی بشقابش ریخت.

کمی بعد بابا خندان برگشت و باعث شد عدنان نفسی به راحتی بکشد. خبر بدی نبود.

بابا در حالی که می‌نشست گفت: حدس بزنین کی بود؟ مهدی نامداری! ده سال بود که اسمش هم به گوشم نخورده بود. حالا همین امروز که عکس دخترش پیدا شد و حرفشو زدیم زنگ زده میگه یادت کردم. دلم برات تنگ شده. گفتم یه قرار بذار همدیگه رو ببینیم. دیگه حرف زدیم و آخرش گفتم دوشنبه شب با خانواده‌اش بیان اینجا.

نگاه پر از احتیاطی به مامان انداخت و تند اضافه کرد: غذا و پذیرایی از بیرون می‌گیرم. تعدادشون هم زیاد نیست. ازش پرسیدم. فقط دو تا دختر و یه پسر داره.

مامان آرام گفت: فقط!

=: همه چی با من و عدنان. شما نگران نباش. فقط بشین خانمی بکن.

مامان هم سری تکان داد و گفت: حرف من این نیست. میگم خوب بود قبلش یه مشورت با من می‌کردی برنامه‌ای نداشته باشم.

=: حالا برنامه داری؟

=: نه. ولی این هفته تو اداره خیلی کار داریم. نمی‌تونم صبحش مرخصی بگیرم.

=: آهان! خب نگران نباش. گفتم که همه کارا با خودمون.

عدنان لبخندی به بحثشان زد و اعتراضی به این که بابا از او مایه گذاشته بود نکرد. از جا برخاست و در حالی که بشقابش را برمی‌داشت فکر کرد پس مهره‌ها دارند سر جای خودشان چیده می‌شوند. دوشنبه او را میدید و آماده بود که دریچه‌های قلبش را به رویش باز کند.

روز دوشنبه کمی زودتر به خانه آمد و به دنبال خرده فرمایشات مامان و بابا دوید. البته آیسان هم به کمکشان آمده بود و خیلی سخت نگذشت.

آخرین سیب درختی را شست و توی سبد گذاشت. مامان وارد آشپزخانه شد و گفت: بدو حاضر شو. کم کم می‌رسن.

_: چشم.

پوزخندی زد و با خنده فکر کرد: داره برام خواستگار میاد. برم دوش بگیرم. ای خدا! چی بپوشم حالا؟

دوش گرفت و کمی ژل به موهایش زد تا فرفریهای کوتاهش براق شوند. پیراهن چهارخانه‌ی آستین کوتاه سفید با خطهای آبی سورمه‌ای با شلوار کتان سورمه‌ای پوشید و آماده شد.

ایمان و مهرسا و فرزان شوهر آیسان آمدند. مهمانها هم با کمی تاخیر رسیدند. مامان سراسیمه به استقبالشان رفت. بابا با خوشحالی همکار قدیمی‌اش را در آغوش گرفت و خوشآمد گفت.

این طرف راهرو هم عدنان در انتظار بخت و اقبالش ایستاد. با مهدی نامداری و پسرش دست داد. به همسرش خوشآمد گفت. اما دختری که وارد شد ده سال بیشتر نداشت و نمی‌توانست نیایش باشد.

کمی بیشتر منتظر ماند. ولی نیامد. به اتاق رفتند و بعد از این که همه سر جای خود نشستند و معرفی‌های اولیه انجام شد، عدنان بشقاب گذاشت و ایمان چای آورد.

بالاخره بابا به خاطر آورد و پرسید: نگفتی دو تا دختر داری؟

=: چرا دختر بزرگم نیایش...

همسرش ادامه داد: عذرخواهی کرد. فردا سر سال پدرشوهرشه. باید می‌رفت کمکشون.

عدنان ناباورانه پلک زد. چی؟ پدرشوهرش؟! اگر شوهر داشت چرا اینطوری بی‌دعوت وسط رویاهای او پریده بود؟!

بقیه‌ی حرفها را نشنید. حواسش پیش آن عکسهای زیر شیشه‌ی میز کارش بود که این دو سه روز بدجوری او را سر کار گذاشته بودند! مسخره! باید در اولین فرصت جمعشان می‌کرد.

سعی کرد عادی باشد. خوبی ماجرا این بود که به عنوان میزبان این قدر کار برای انجام دادن داشت که مجبور نباشد تمام مدت در جمع بنشیند و لبخندهای احمقانه بزند.

اینقدر از دست خودش عصبانی بود که از حرصش آخر شب تمام ظرفها را هم شست و هزار بار به خودش گفت: تا تو باشی اینقدر به حسّت مغرور نشی. دیدی حالا؟ دختره شیش ماهه عقد بسته است و دو روز دیگه هم عروسیشه.

فردا صبح قبل از دادگاه به دفترش رفت. همه‌ی عکسها را از زیر شیشه جمع کرد و توی یک پاکت کاغذی گذاشت و ته کمد میزش انداخت. بعد هم از در بیرون رفت.

نزدیک ظهر به دفترش برگشت. یک لیوان قهوه برای خودش آماده کرد و پشت میزش نشست. نگاهی از پنجره به بیرون انداخت. کلافه و غرق فکر بود. دادگاه امروز خوب پیش نرفته بود. حرصی فکر کرد برای جلسه‌ی بعد چکار می‌تواند بکند؟

یک نفر ضربه‌ای به در ورودی زد. دفترش سوئیت کوچکی بالای یک مغازه‌ی لاستیک فروشی بود. صدا بلند کرد و گفت: در بازه. بفرمایید.

سر بلند نکرد. باید قبل از روبرو شدن با ارباب رجوع کمی به حال عادی برمی‌گشت. جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و به صدای پا گوش داد. اول کفشهایش را دید. یک جفت پوتین چرم زرشکی مایل به قهوه‌ای با پاشنه‌های بلند یکسره.

سر برداشت. مانتو شلوار و مقنعه‌ی ساده‌ی اداری. چیزی در قلبش فرو ریخت. به زحمت از جا برخاست.

زن گفت: سلام. شما آقای لطیفی هستین؟

به صورتش چشم دوخت. رنگ پریده و بی‌اندازه پریشان به نظر می‌رسید. با چشمهایی که گویا از شدت گریه سرخ و متورم شده بودند.

آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: بله خودم هستم. بفرمایید.

به مبل اداری روبرویش اشاره کرد. بعد هم به طرف یخچال رفت و پارچ آب خنک با دو لیوان یک بار مصرف آورد. جلوی زن روی میز گذاشت و هر دو لیوان را پر کرد. خودش هم روی مبل روبروی او نشست.

زن دسته‌ی کیفش را فشرد و با نگرانی گفت: من... من... نیایش نامداری هستم.

چشم عدنان روی حلقه‌ی طلایی ساده‌ی دست او ماند. جرعه‌ای آب نوشید و خواست بگوید: میدونم.

اما گفت: در خدمتتون هستم خانم نامداری.

+: من... من یه مشکلی دارم که نمی‌خوام به گوش خانوادم برسه. می‌تونم... میشه بهتون اعتماد کنم؟

آه بلندی کشید و لعنتی به حسش فرستاد. پس آن حس ششم مزاحم می‌خواست او را به اینجا برساند که به این زن درهم شکسته کمک کند؟

ترجیح میداد که به جرائم غیر خانوادگی رسیدگی کند تا زنی که اینطور فرو ریخته بود و خیلی بیشتر از وکیل به روانشناسی احتیاج داشت که دوباره سر پا بشود.

ولی همان قدر که از این کار متنفر بود، وجدانش هم اجازه‌ی رد کردن درخواست او را نمی‌داد. پس با اطمینان گفت: خیالتون راحت باشه خانم. من به هیچ قیمتی راز شما رو فاش نمی‌کنم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 دی 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان 
چقدر دلم براتون تنگ شده بوووود 
انشاءالله قصه‌ی جدید رو هم دوست داشته باشین و همراهم باشین 



عکس رخ یار

 

بعدازظهر کشدار تابستانی انگار نمی‌خواست تمام بشود. عدنان نگاه خمار و خواب‌آلوده‌ای به خانواده انداخت و از گوشه‌ی چشم یواشکی گوشیش را نگاه کرد. اما گویا گوشی هم به خواب بعدازظهر پناه برده بود که هیچ خبر تازه‌ای نداشت.

مادرجون با عینک سر دماغش کمی عقب کشید و بافتنی‌اش را چک کرد. دانه‌ها را شمرد. اخمی کرد و بدون این که چشم از کارش بگیرد گفت: عدنان پیر شدی. هنوز اینجا نشستی منو تماشا می‌کنی.

پوف! دوباره توی تله‌ی آشنای همیشگی افتاده بود!

نفس عمیقی کشید و با خونسردی جواب داد: روی ماه شما همیشه تماشاییه.

مادرجون پوزخندی زد و گفت: واقعاً! اینو نگی چی بگی! برادر کوچیکت داره بچه‌دار میشه تو هنوز نشستی زل زدی به من!

_: اگه ناراحتین پا میشم.

=: اگه پا میشی آستین بالا بزنی پاشو.

مامان آه بلندی کشید و گفت: سی سالش شده. هرچی هم بهش غر می‌زنیم میگه تقصیر من چیه که ایمان تو دانشگاه عاشق شد؟

عمو‌مهراد با چند آلبوم عکس به اتاق پذیرایی برگشت و گفت: باز شروع شد؟ بابا ول کنین این بچه رو! صلوات بفرستین ختم به خیر بشه. بیاین عکس تماشا کنین.

مادرجون با میل بافتنی به عدنان اشاره کرد و معترضانه به عمو گفت: نگاش کن. موهاش داره میریزه کچل میشه. دیگه کی به این زن میده؟

عمو نشست و یکی از آلبومها را به عدنان داد و گفت: مادر من قیافه چه اهمیتی داره؟ مردم بنده‌ی پولن.

مادربزرگ دوباره چشم به بافتنی‌اش دوخت و گفت: آخه پولم نداره بنده خدا!

نسرین زن عمو با یک سینی چای از آشپزخانه خارج شد و پرسید: مهراد اینو دور می‌گیری؟

عدنان با بی‌حوصلگی آلبوم قدیمی روی پایش را باز کرد. اهل عکس نبود و عمو را که همیشه‌ی خدا داشت عکس می‌گرفت درک نمی‌کرد. این یکی آلبوم مال حدود بیست سال قبل بود و با عکسهای یک سفر خانوادگی شروع میشد.

پشت سرش تلویزیون فوتبال پخش می‌کرد. پدر و پدربزرگش با هیجان توپ وسط زمین را دنبال می‌کردند و برای هم کری می‌خواندند. عدنان از فوتبال بدش نمی‌آمد ولی امروز حوصله‌اش را نداشت. این تیمها هم مورد علاقه‌اش نبودند.

صدای بچه‌های عمو هم از کمی آن طرفتر می‌آمد که با یک تبلت مشترک بازی و دعوا می‌کردند. همین چند لحظه پیش دخترش به خاطر باخت توی بازی داشت گریه می‌کرد و پسرش مردانه قول داد که دفعه‌ی بعد حتماً ببرد و این مرحله را به آخر برساند. اما هنوز چند لحظه از قول برادرانه‌اش نگذشته بود که سر درست یا غلط بودن یک حرکت توی بازی دعوایشان شد.

پوزخندی به هیاهوی اطرافش زد و دوباره حواسش را به عکسها داد. یک عکس سه نفره از خودش بود با ایمان و آیسان.

سر برداشت و گفت: عمو من اینو می‌خوام.

عمو حبه قندی توی دهانش انداخت و جرعه‌ای چای نوشید. شانه‌ای بالا انداخت و گفت: باشه مال تو.

عدنان عکس را با احتیاط از نایلون جدا کرد و فکر کرد می‌تواند قابش کند و روی میز کارش بگذارد. صفحه‌ی بعد یک عکس تکی از خودش بود که آن را هم برداشت. دو سه عکس دیگر هم از صفحه‌های بعدی برداشت.

مادرجون از آن طرف غر زد: تو که داری آلبومم مثل خودت کچل می‌کنی.

لبخندی زد و از عمو پرسید: این کیه؟

توی عکس سر پا نشسته بود تا همقد دخترکی موطلایی بشود که کنارش ایستاده بود. امان از حافظه‌ی کمش که هرچه فکر می‌کرد دخترک را به یاد نمی‌آورد. دو تا عکس هم بود. اولی رو بهم بودند و داشتند می‌خندیدند. روی گونه‌‌ی دخترک چال خوشگلی افتاده بود. دومی هم هردو رو به دوربین بودند. آفتاب توی چشمهایشان افتاده بود و کمی اخم داشتند.

عمو شانه‌ای بالا انداخت و گفت: یادم نیست. شاید همین جوری یکی تو خیابون بوده. بده ببینم. این مال اون سفر اصفهانه. همون که عید نوروز باهم رفته بودیم.

عکس را به مادر عدنان نشان داد و پرسید: شما یادتون میاد این کیه؟

مامان اخمی کرد و گفت: نه.

بین دو نیمه‌ی بازی بود. بابا از جلوی تلویزیون برخاست. جلو آمد. عکس را از برادرش گرفت و با لبخند تماشا کرد. متفکرانه گفت: این دختر مهدی نامداریه. اسمش یادم نیست. توی میدون نقش جهان به هم رسیدیم و کلی سربسرش گذاشتم که یارو من از شهر فرار کردم تو رو نبینم، اینجا هم از دستت آسایش ندارم؟ بعدش هم باهم ناهار خوردیم و کلی گپ زدیم. یادش بخیر!

کمی مکث کرد و بعد پرسید: عدنان این تویی یا مهراد؟

عدنان نگاه چپی به پدرش انداخت و گفت: دختر مهدی نامداری رو یادتون میاد. منو تشخیص نمیدین؟ اون سفر عمومهراد هیجده نوزده سالش بود.

=: ها... چقدر هم که دخترش ادا داشت. دائم عشوهههه... چقدر از دستش خندیدیم.

عمومهراد گفت: چقدر آیسان حسودیش شده بود. اصلاً مزاجش اینقدر ناز و عشوه نداره. بعد این دختر غریبه از راه نرسیده دل همه رو برده بود.

عدنان در حالی که به سختی سعی می‌کرد که دخترک را به خاطر بیاورد، یک عکس تکی هم از او از توی آلبوم برداشت. با آن موهای طلایی و پیراهن زرد روشنش و نگاهی که دل می‌برد. حس عجیبی نسبت به آن عکسها داشت. در حالی که سعی می‌کرد احساسش توجهی را جلب نکند، عکسها را توی جیب پیراهن مردانه‌اش گذاشت. بعد هم آلبوم را بست و دوباره چشم به مادربزرگش دوخت. پرسید: حالا چی می‌بافین؟

چشمهای مادرجون برق زد. با شوق گفت: یه ژاکت برای پسر ایمان. مهرسا گفت پسره!

عدنان فروخورده خندید و بی‌تفاوت زمزمه کرد: پسر پسره قند عسله.

مادرجون ولی شنید و گفت: تو داماد بشو. اگه زنده بودم دختر تو رو هم میذارم رو سرم. اصلاً تقصیر مادرته همون هشت نه سال پیش یه دختر خوب انتخاب نکرد دستتو بگیره ببره خواستگاری.

عدنان دستش را از زیر چانه برداشت و کمی صاف نشست. با مهربانی غر زد: مادرشوهربازی درنیارین دیگه. بنده خدا مامان به هر زبونی بلد بود سعی کرد راضیم کنه. نشد. به دلم نبود.

مامان با حرص غرید: می‌بینین؟ خوبه خودش اعتراف می‌کنه! من نمی‌دونم این دلش کجاست که هیچی به دلش نمیشه!

_: نمی‌دونم اگه خدا قسمت کنه و داماد بشم و دختر گلم هم به دنیا بیاد.... شما بعدازظهرای جمعه با چی سرگرم میشین؟

زن‌عمونسرین با لحنی بدیهی گفت: بچه دومت! یکی کمه. مگه نمی‌دونی؟

عدنان نگاهی پر از بدبختی به او انداخت و گفت: راست میگین. الان میفهمم چرا ایمان و آیسان جمعه‌ها رو یکی درمیون شرکت می‌کنن. به بهانه‌ی خانواده‌ی همسرشون از گیر این سوال جوابا فرار می‌کنن. خوشا به سعادتشون.

از جا برخاست و گفت: پس منم برم زن بگیرم. با اجازتون.

زنعمو خندید و مامان پوزخند پرحرصی زد. مادرجون هم با جدیت گفت: اینقدر مسخره نکن. هرچی سنّت بالاتر بره سختتر انس می‌گیری. بهش فکر کن. الهی امسال به آخر نرسیده دست زنت رو تو دستت ببینم.

لبخند پرمهری تقدیم مادربزرگی کرد که از دل و جان دوستش داشت. سری تکان داد و گفت: الهی آمین.

با همه خداحافظی کرد و بیرون آمد. سوار ماشین شد. نفس عمیقی کشید. یک بار دیگر عکسها را نگاه کرد و روی عکس تکی دختر همکار سابق بابا ثابت ماند. آن روز را خیلی کم به خاطر می‌آورد. یک دفعه مثل یک خواب فیلمی پیش چشمش جان گرفت.

+: من نیایشم. سه ساااالمه.

با چه عشوه‌ای اینها را می‌گفت! سری کج می‌کرد و دلی می‌برد دیدنی!

مادرش که زن چادری ساده‌ای بود با خنده می‌گفت: من نمی‌دونم این بچه این همه عشوه رو از کجا آورده؟ اصلاً به ماها نکشیده!

هرچه سعی کرد چیز دیگری به خاطر نیاورد. عکسها را دوباره توی جیبش گذاشت و راه افتاد. در حالی که پیچ کوچه را می‌پیچید فکر کرد: یعنی الان کجاست؟ چکار می‌کنه؟






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 دی 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام عزیزانم

این هم یک پایان دیگه. خیلی خیلی سعی کردم عجولانه و درهم پیچیده نشه. امیدوارم که دوستش داشته باشین 


آبی نوشت: گفتگوهای خونوادگی رو باید به ترکی می‌نوشتم. تنبلی کردم و از دوستم نپرسیدم 


سر شب به بهانه‌ی دلتنگی برای مادربزرگ به خانه‌ی آنها رفت. آنجا می‌توانست توی زیرزمین پناه بگیرد و خلوت کند. ولی اشتباه کرده بود. اینجا هم دایی و مادربزرگ به شدت نگران بودند. دایی به مادرش پیشنهاد داد: اصلاً بیاین بریم مشهد. هم زیارت می‌کنیم هم درباره‌ی این خانواده تحقیق می‌کنیم خیالمون راحت میشه.

مادربزرگ آهی کشید و گفت: مگر به این بهانه قسمت بشه بریم. دلم خیلی تنگه.

سلوی پیشنهاد کرد: اصلاً بیاین برین خونه نویداینا. با خانوادش آشنا بشین. راحت تحقیق کنین.

دایی اخم کرد و گفت: دیگه چی؟ اینقدر داریم که بریم هتل. لازم نیست سربار مردم باشیم.

سلوی حیرتزده گفت: سربار؟ نه... گفتم می‌خواین تحقیق کنین.

مادربزرگ هم گفت: نه. خونه مردم راحت نیستیم.

دایی با مادر سلوی هم صحبت کرد و برنامه‌اش را گفت. خیال او هم اینطوری خیلی راحتتر میشد. برنامه‌ی سفر را برای یک هفته بعد چیدند که از تعطیلات دوازده و سیزده فروردین هم استفاده کنند.

سلوی برای خاله‌افرا نوشت که دایی و مادربزرگش برنامه‌ی سفر به مشهد را دارند. بلافاصله بابا زنگ زد و خواست که با دایی صحبت کند. اینقدر اصرار کردند تا دایی و مادربزرگ راضی شدند که در خانه‌ی آنها اقامت کنند و از نزدیک به خوبی باهم آشنا بشوند.

دو سه روز بعد کمی ساده‌تر گذشت. به مادربزرگ برای تدارک سفر کمک می‌کرد و به مادرش برای کسر و کمبودهای وسایل نوزادش.

و خیلی زود زمان رفتن رسید. بازهم ساعتهای طولانی اتوبوس‌سواری که شروع نشده به نظرش سخت می‌رسید. اگر اتفاقاً با یکی از همسایه‌های قدیمی‌اش برخورد نمی‌کرد حتماً اینطور بود.

ایران‌خانم یک زمانی صاحبخانه‌شان بود. وقتی که پسرش قصد ازدواج کرد با کلی عذرخواهی از آنها خواست تا طبقه‌ی دوم خانه‌اش را خالی کنند تا پسرش آنجا منزل کند. او دوست و همسایه‌ی خیلی خوبی بود و بابت اجاره اصلاً به آنها سخت نمی‌گرفت.

سلوی کنار ایران‌خانم نشست. یاد خاطراتشان کردند و گپ زدند. با عروس و نوه‌اش آشنا شد. برایش تعریف کردند که تهران به عروسی یکی از اقوام می‌روند و قرار است چه جشن مفصلی در چه تالار بزرگی برگزار شود.

تا تهران حرف زدند و با نوه‌ی هشت‌ماهه‌ی ایران‌خانم بازی کردند و خیلی بیشتر از انتظارش خوش گذشت.

در مسیر بعدی هم با زنی که ردیف جلویش نشسته بود و یک جفت دوقلوی یک ساله داشت، آشنا شد. شوهرش هم بود ولی نگهداری از دوقلوها توی اتوبوس خیلی سخت به نظر می‌رسید و سلوی از خدا خواسته داوطلب شد تا کمکشان کند.

نوید توی ایستگاه به استقبالش آمد. سلوی خداحافظی گرمی با دوقلوها و مادرشان کرد و به طرف نوید رفت. با خوشحالی هر دو دست او را گرفت و گفت: سلام! باورم نمیشه که برگشتم. فکر می‌کردم هیچوقت نمی‌رسم.

_: سلام خوشگل خودم. خوش اومدی!

+: وای نوید دوقلوها رو دیدی؟ خیلی بامزه بودن! عاشقشون شدم. ولی دوقلو داشتن خیلی سخته! فکر کن از اینجا دو مسیر تا ارومیه! واااای... دیگه نمی‌تونم برم دیدن مامانم. بعد اونجا برادرم هم هست! سه تا بچه! فکر کن!

نوید غش‌غش خندید و گفت: معلومه خیلی خسته‌ای! دوقلو کجا بوده؟

+: ندیدیشون؟

_: چرا اونا رو دیدم! دوقلوهای خودمونو دارم میگم! ما هنوز در خم کوچه‌ی خواستگاری موندیم، تو نگران دوقلوهایی؟

+: درست میشه. من مطمئنم مامان‌بزرگ خاله‌افرا رو ببینه عاشقش میشه. بقیه‌اشم دیگه حله!

_: خدا کنه.

باهم به خانه برگشتند. سلوی کلی جیغ جیغ کرد و هیجان به خرج داد. دلش برای خانه‌ی قشنگشان هم تنگ شده بود. به گردن نوید آویزان شد و صد بار او را بوسید و برای این که او را به خانه‌اش راه داده بود تشکر کرد.

بعد هم دوش گرفت و خوشحال و سبک دراز کشید. نوید کنارش روی تخت نشست و گفت: هی مامان دوقلوها! نخواب. دلم برات تنگ شده.

+: خب تو هم بخواب. پریشب نوه‌ی ایران‌خانم نذاشت بخوابم، دیشب هم دوقلوها!

نوید دراز کشید و سر او را روی بازویش گذاشت. در حالی که موهای نم دارش را نوازش می‌کرد پرسید: خوش گذشت؟

سلوی صورتش را مثل گربه به گردن او کشید و خواب‌آلود زمزمه کرد: بدون تو همیشه یه چیزی کمه.

_: هعی.... بدون تو هم همینطور.

دوباره کار و زندگی و برنامه‌های معمولشان آغاز شد. این روزها دانشگاه تعطیل بود اما پیتزافروشی مشغول تغییر و توسعه‌هایی بود که مجبور بودند روزها هم سر کار بروند.

ستار و مهناز از تعطیلات برنگشته بودند اما یک بار با میلاد و شیدا به گردش رفتند.

هفته‌ی بعد با دلهره و نگرانی به انتظار نتایج سفر دایی و مادربزرگ ماندند. بابا و خاله‌افرا تمام سعیشان را بر یک پذیرایی شایسته به کار برده بودند. چندین مهمانی هم دادند که خانواده‌ی سلوی با خانواده‌ی خودشان آشنا شوند و در نهایت مادربزرگ با تمام سختگیری‌اش نتوانست ایرادی بر این خانواده‌ی مهربان بگیرد. دایی هم که گزارش لحظه به لحظه به خواهرش می‌داد و نتیجه نرم شدن دل مامان و موافقتش با این ازدواج بود.

نوید این وسط از آب گل آلود ماهی گرفت و از مادر سلوی اجازه گرفت فعلاً عقد ببندند تا تابستان که دو خانواده بتوانند رسماً باهم ملاقات کنند. مامان هم بعد از کلی فکر و خیال و استخاره به صیغه رضایت داد.

نوید قاه قاه می‌خندید و به سلوی می‌گفت: گرد جهان گشتیم و زحمت کشیدیم که برسیم همین جایی که هستیم.

سلوی موهایش را روی پای نوید پهن کرد و گفت: عوضش خیالم راحته که دیگه مامان راضیه و مشکلی نیست.

مباحثات و رایزنی‌های دو خانواده ادامه داشت. قرار جشن عروسی را برای تابستان در مشهد گذاشتند. خانواده‌ی سلوی، دوستانشان و همینطور عمه عموهایش را هم دعوت کردند. گروه شیرها هم که کلاً سرجهازی بودند و بدون آنها اصلاً مجلسی برگزار نمیشد.

به دنیا آمدن برادر کوچک سلوی باعث شد که مادرش نتواند چندان حضوری در مقدمات عروسی داشته باشد. نوید و سلوی هم درست بعد از تمام شدن امتحانات، برای حدود یک ماه مرخصی گرفتند تا بتوانند عروسیشان را برگزار کنند. اول به ارومیه رفتند و تا روزهای اول تولد بچه کنار مامان باشند. بعد هم به مشهد رفتند و مشغول تدارک مقدمات جشنی شدند که پدر و مادر نوید با عشق و خوشحالی تمام مخارجش را بر عهده گرفتند.

جشن پرشورشان در یک تالار زیبا در مشهد برگزار شد و رفتند تا یک زندگی عاشقانه را کنار هم تجربه کنند.

 

 

پایان

شاذّه

6/10/1398








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 32 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic