ماه نو
 
 
پنجشنبه 26 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم


مهیار یک دور دیگر تا انتهای هال رفت و برگشت. نالید: مااامااان...

مادرش از جلوی گاز به طرف ظرفشویی چرخید و گفت: برادرت پنج سال از تو بزرگتره. قصد ازدواجم داره. درسته که من بگم اول تو؟ منصفانه است؟

_: کامیار قصد ازدواج داره؟! کامیار فقط عاشقه. اینقدر امروز و فردا می کنه. معلوم نیست کی می خواد پا پیش بذاره.

مامان سیب زمینی ها را توی روغن داغ ریخت و گفت: ببین من با تو مخالفتی ندارم. حتی باباتم مخالفتی نداره. ولی آسیاب به نوبت. نمیشه که یهو بپری وسط. تازه تو الان چی داری؟ باز کامیار یه درآمدی داره بتونه دو وجب جا اجاره کنه. تو استخدام رسمی سازمان نیستی. ساعت وقتی اگه کاری بود صدات می کنن. یه روز هست یه روز نیست.

_: مامان من در طول دو سال گذشته بیکار نبودم شکر خدا. یه مختصر درآمدی دارم.

=: خودتم میگی مختصر. با این درآمد میشه عروسی گرفت؟ طلا خرید؟ خونه اجاره کرد؟ ما هم کمکتون می کنیم ولی اول برادرت. اونم انتخاب کرده منتظر موقعیته. مثل تو آتش به دست نیومده که ملّام کن خرم رفت!

_: آوا با کم و زیاد من میسازه. مطمئنم.

=: آوا تک فرزنده. تمام امکانات خونواده در اختیارش بوده. معلوم نیست بتونه با کم و زیاد تو بسازه.

_: من فقط آوا رو می خوام.

=: منم نگفتم آوا نه. میگم صبر کن موقعیتش جور بشه.

_: خب شما اسمی ببرین، ندنش به یکی دیگه، بعد تا هر وقت بگین صبر می کنم.

=: اسم ببرم برای چه وقت؟ می دونی ممکنه چند سال طول بکشه؟ فکر می کنی داماد شدن آسونه؟

گوشی مهیار زنگ زد. نفسش را با حرص بیرون فرستاد و گوشی را از توی جیب شلوار جینش بیرون کشید. با دیدن اسم آوا لبخند تلخی زد و جواب داد: جانم آوا؟ سلام.

مامان با تأسف سری تکان داد و به کارش ادامه داد.

+: سلام مهیار ببین اینجا نوشته دختره جیغ زد و به گردن مامانش آویزون شد. من چه جوری اینو تو صدا نشون بدم؟ نمایشنامه است که می نویسن اینا؟ مگه تأتره؟

مهیار به اتاقش رفت. پشت میزش نشست و در حالی که متن را بررسی می کرد، گفت: خب بعدش نوشته که مامانش میگه عزیزم گردنم درد می کنه. آروم باش و اینا...

+: کجا؟

_: صفحه بعدیش.

+: ا من تا همینجا خونده بودم. ولی حالا هرچی. من که نمی تونم نشونش بدم.

_: سخت نگیر. الهام تو دیالوگش توضیح میده.

+: هوم... الان هیشکی تو باغچه نیست نه؟

_: نه. کامیار بعدازظهر میاد. کاری داری؟

+: یه شیشه بزرگ پیدا کردم می خواستم تراریوم درست کنم. خیلی بی ذوقین که تراریوم و از این مجموعه ها درست نمی کنین بفروشین.

_: من بی ذوق تو با ذوق. خودت درست کن.

+: حوصله ام سر رفته.

_: بیام دنبالت بریم باغچه؟ البته ماشین ندارم. پیاده میام.

+: دو تایی بریم؟ نه....

_: تو خونه هم ساکولنت داریم. مامانم هست. میای؟

+: نه زشته.

مامان به چهارچوب در اتاق تکیه داد و گفت: اگه می خوای برای ناهار دعوتش کن.

_: مرسی مامان. آوا... مامان میگه ناهار بیا اینجا.

آوا پوف کلافه ای کشید. به ساعت دیواری روبرویش چشم دوخت و پرسید: زشته مهیار. بیام بگم من کیم؟

_: لازم نیست خودتو معرفی کنی. قبلاً باهات آشنا شدن.

+: همه ی دوست دختراتو به همین راحتی برای ناهار دعوت می کنی؟

_: تو دوست دخترم نیستی. اگه خانواده رضایت می دادن میومدم خواستگاری، ولی میگن اول کامیار.

+: با این حال برای ناهار دعوتم می کنن!

_: با تو مخالفتی ندارن. با بی پولی من مشکل دارن و شغل غیررسمی و درس نیمه کاره و.... خداییش الان که فکر می کنم می بینم اونا هم راضی بشن، خونواده ی تو راضی نمیشن یکی یه دونه شونو بهم بدن.

+: نه راضی نمیشن. ولی من الان باید پاشم ناهار درست کنم. برای خودم تنهایی. مامان بابا هیچکدوم نمیان. حوصله ام سر رفته.

_: خب عزیز دلم دارم میگم که بیا اینجا. میام دنبالت پیاده بیاییم. راهی نیست. مهنازم امد. شاید شوهرشم باشه.

+: وای نه خونوادگیه نمیام.

_: یعنی چی نمیام؟ مگه تو جزو خونوادمون نیستی؟ حالا گیرم من نه پول دارم نه کار درست و حسابی. دل که دارم.

+: این درست نیست.

مهیار روی تختش دراز کشید. به سقف چشم دوخت و نالید: من چکار کنم؟

+: هیچی. برو ناهارتو بخور.

_: اینجوری دیگه از گلوم پایین نمیره.

+: بخور مهیار منم یه چیزی می خورم. عصر می بینمت. شاید قبلش بیام باغچه چند تا ساکولنت بگیرم.

_: من سه ونیم میرم باغچه.

+: چهار میام.

_: خوبه.

+: خداحافظ.

مهیار گوشی را بوسید و آرام گفت: خداحافظ.

آوا دستپاچه قطع کرد و سرش را بین دستهایش گرفت. قلبش بی وقفه می تپید و حالش بد بود. احساس شیرین دوست داشته شدن، با تلخی احساس گناه معجون عجیبی ساخته بود که به شدت مضطربش می کرد.

ناهار نخورد. تا نزدیک ساعت چهار کلافه دور خودش چرخید. بالاخره هم جام بلورش را برداشت و به طرف باغچه رفت.

مهیار و کامیار آنجا بودند. آوا تمام تلاشش را کرد که دوباره شاد باشد. با سرخوشی سلام و علیک کرد. جام بزرگش را بالا گرفت و گفت که می خواهد چند تا ساکولنت توی آن بکارد.

چند گلدان و زیر گلدانی هم این طرف و آن طرف باغچه پیدا کرد و مشغول شد. مهیار هم به کمکش آمد. باهم ساکولنتهای مختلف را کنار هم جور می کردند و طرح باغ و جنگل و جزیره درست می کردند. توجه کامیار هم جلب شده بود ولی زیاد مزاحم خلوت عاشقانه شان نمیشد.

ساعتی بعد الهام هم رسید. آوا سر برداشت و با خوشحالی گفت: سلام. تو هم آمدی؟

الهام پیش آمد و متعجب جواب داد: کامیار گفت اینجایی. فکر کردم دارین تمرین می کنین.

+: تمرین باغبانی. ببین این چه خوشگل شده! عاشقش شدم. مهیار بیا اینجا یه حوض کوچولو و یه نیمکت چوبی درست کنیم. از این عروسکای روی شیرینی هم بذاریم.

_: برای حوضش میشه از این کاسه ترشی خوریها کوچولو بگیریم.

+: عالیه!

الهام خندید و به طرف کامیار برگشت. کامیار هم با لبخندی پرمهر به طرف بن سای هایش اشاره کرد و باهم مشغول رسیدگی به جنگل مینیاتوری کامیار شدند.

 شاخه های بلند شده ی درخت سیبش را چید. یک سیب کوچک از شاخه های بریده شده جدا کرد و کف دستش گذاشت. آن را با لبخند به طرف الهام گرفت. الهام ذوق زده سیب سرخ کوچک را برداشت و به دهان برد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

پستا به قول ارکیده جانم لقمه لقمه ان!


روز بعد مهیار همه را جابجا کرد تا آوا کنارش بنشیند و اعلام کرد: طاقت دوری از عشقمو ندارم!

همه کلی سر این ماجرا خندیدند غیر از الهام که داشت از خجالت آب میشد و آوا هم که نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. بعد از آن همه خط و نشان کشیدن برای گرفتن جای کنار مهیار، حالا اگر از حرفش برمی گشت که خیلی بد بود ولی تأیید هم که نمی خواست بکند. خلاصه با کمرویی بی سابقه ای کنار مهیار جا گرفت.

همین که نگاهها از روی آنها کنار رفت، به طرف مهیار خم شد و زمزمه کرد: عشقت؟ یعنی چی؟

مهیار عاقل اندرسفیه نگاهش کرد و پرسید: خوبی تو؟ چی باید می گفتم؟ اصلاً چرا اصرار داشتی بشینی اینجا؟

آوا لب برچید و به متنش خیره شد. مشغول زد و خورد با وجدان و غرورش بود. نفهمید که برنامه آغاز شده است. اشکالی هم نداشت ولی وقتی که باید یکهو به عنوان یکی از شخصیتهای نمایشنامه وسط حرف مهیار می پرید، هنوز حواسش نبود. آرنج مهیار که به بازویش خورد باعث شد به خود بیاید. سوالی به مهیار نگاه کرد و مهیار با چشم به متن پیش رویش اشاره کرد.

فرزانه جمله اش را تمام کرد. مهیار جمله ی بعدی را شروع کرد و آوا با کلی تلاش برای حالت نفس نفس زدن و صدای کودکانه به میان حرفش پرید و نقشش را اجرا کرد.

مهیار با لبخند تأییدش کرد و از روی متن جوابش را داد. بعد الهام در نقش مادر آوا جمله ای محبت آمیز گفت و مهیار و فرزانه از کادر نمایش خارج شدند.

آوا در نقش دختربچه با مشت روی میز میزد و به اصرار اسباب بازی می خواست. مهیار سعی می کرد خنده اش را فرو بخورد و حواس او را پرت نکند. ولی دلش غنج میزد برای آن همه ناز و ادا...

آوا هم که تمام حواسش به تأیید مهیار بود و با حظّی وافر نقشش را اجرا می کرد.

بعد از تمام شدن برنامه کامیار دنبالشان آمد و باهم به طرف ماشین رفتند. آوا الهام را هل داد و گفت: تو جلو بشین.

الهام با نگرانی زمزمه کرد: زشته. این کارا چیه؟

+: خیلیم قشنگه. تو بشین جلو.

مهیار پیش آمد و گفت: اصلاً آوا باید کنار من بشینه. کنارم نباشه دلم می گیره.

الهام با حرص و خجالت زمزمه کرد: می دونم با اون شویی که امروز اجرا کردی.

کامیار پرسید: چکار کردی مهیار؟

مهیار شانه ای بالا انداخت و گفت: من کاری نکردم. فقط گفتم آوا باید کنارم بشینه. الانم همینو میگم.

کامیار سوئیچ را به طرف او گرفت و گفت: شما دو تا جلو بشینین.

در عقب را هم برای الهام باز کرد و با احترام منتظر ماند که سوار شود.

آوا هم پیروزمندانه در جلو را باز کرد و در حالی که سوار میشد گفت: هی داداش.... اولین باره که ماشینت پر از کاغذ نیستا!

الهام خجالت زده گفت: آوا!

مهیار هم سوار شد و گفت: درسش تقریباً تموم شده، کاغذا رو جمع کرد.

کامیار هم نشست و گفت: تو صندوقن، اگه دلت براشون تنگ میشه بیارمشون.

آوا بلند خندید و الهام نفس عمیقی کشید. ولی با لبخند پرمهر کامیار تمام حرص و جوشهایش را از یاد برد.

مهیار راه افتاد و پرسید: کجا برم؟

الهام گفت: من باید برم خونه. ببخشید نمی خواستم مزاحمتون بشم. خودمون می رفتیم.

کامیار آرام گفت: این چه حرفیه؟ لطف کردین که قبول کردین.

آوا به پشتی تکیه داد و در حالی که چشمهایش را می بست گفت: مخصوصاً من خیلی لطف کردم. دارم از خواب میمیرم و عمراً حوصله نداشتم دنبال تاکسی بگردم. این الهامم که خجالتی! به آژانسم نمی خواد زنگ بزنه.

الهام سرخ شد و سر به زیر انداخت. کامیار با نگاهی پر نوازش به او چشم دوخت.

مهیار چیزی گفت اما آوا بین خواب و بیداری معنی جمله اش را نفهمید. به آنی خوابش برده بود.

 

_: آوا... آوا؟ هی رنگی رنگی... بیدار شو. بیدار نشی بغلت می کنم می برمت تو.

آوا ناگهان از خواب پرید و غرّید: به من دست نمی زنی! بی ادب زبون نفهم!

مهیار غش غش خندید و همانطور که پشت فرمان نشسته بود به در ماشین تکیه داد.

+: به چی می خندی تو؟

_: عاشقتم! پیاده شو.

آوا برگشت و نگاهی ترسیده به صندلی عقب انداخت و پرسید: داداشت کو؟

_: دیدم خیلی خوابی اول اونو رسوندم.

+: هوم... باشه... میگم... اممم...

_: چی؟

+: منم.

_: منم؟ چی؟

+: همین دیگه. خداحافظ. شب بخیر.

با عجله پیاده شد و در را بهم کوبید.

مهیار با شوق خندید و از ته دل گفت: خدایا شکرت!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
من همچنان شرمنده ام که این قصه نمی خواد پیش بره

بالاخره روز ضبط برنامه از راه رسید. از ساعت شش بعدازظهر شروع به ضبط کردند. مامان و بابا و خاله و شوهرخاله هم آمدند. حتی کامیار هم آمد. الهام آنجا بود. مگر میشد خودش را نرساند. مهیار کلی وساطت کرد تا اجازه دادند پدر و مادرها همین یک روز در برنامه حاضر باشند. کامیار هم که بی سر و صدا گوشه ای نشست.

همه سر جای خود قرار گرفتند. آوا و الهام پشت یک میز و فرزانه و مهیار پشت میز دیگری بودند. آوا با حرص به فرزانه نگاه می کرد و زیر لب غر میزد. گاهی هم با چشم و ابرو برای مهیار خط و نشان می کشید که فقط باعث میشد مهیار بخندد.

بالاخره برنامه آغاز شد. خاله خیلی ذوق داشت ولی مامان هم نمی توانست شوقش را پنهان کند. بابا هم که دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داده بود و با لبخندی مطمئن دخترش را تماشا می کرد.

الهام با آرامش همیشگی اش صحبت می کرد و آوا با دو سه شخصیتی که به جایشان حرف میزد، هر لحظه رنگ عوض می کرد.

بعد از سه ساعت و نیم ضبط برنامه ی سه ربع ساعته تمام شد و کارگردان به نتیجه رضایت داد.

همه باهم بیرون آمدند. بابا می گفت: باور نمی کردم بتونی اینقدر مسلط اجرا کنی. حتی صدات از همیشه به نظرم قشنگتر امد.

آوا با سرخوشی گفت: منو دست کم گرفتین باباجون؟ داشتیم؟ نداشتیم.

مهیار و کامیار پیش آمدند. بابا برگشت و از مهیار تشکر کرد که وساطت کرده بود که بمانند و شاهد ضبط برنامه باشند.

کامیار به آوا گفت: تبریک میگم. کارت عالی بود.

آوا با هیجان گفت: همه اش از لطف شما بود. و الا من عمراً به فکرم نمی رسید برم دنبال گویندگی.

_: قسمت بود. من کاری نکردم.

مهیار زیر لب گفت: قسمت من.

آوا با لحنی شوخ اعتراض کرد: چه به خود گرفته! تو چکاره بودی؟

مامان که جمله ی مهیار را نشنیده بود، دستپاچه گفت: آوا درست صحبت کن. آقامهیار اینقدر این چند وقت زحمت تو رو کشیده.

مهیار شانه ای بالا انداخت و گفت: بیا و خوبی کن.

آوا قدمی عقب رفت و از پشت شانه ی مامان شکلکی برای مهیار در آورد. کامیار هم از آن طرف دید. سر به زیر انداخت و خنده اش را فرو خورد.

بابا از کامیار و مهیار دعوت کرد که شام را باهم در یک رستوران بخورند. خانواده ی خاله هم بودند. برادرهای الهام هم آمدند. کامیار و الهام روبروی هم نشسته بودند. قیافه هایشان دیدنی بود. نگاههای یواشکی شان، سرخ و سفید شدن الهام، مژه زدنهای کامیار با آن چشمهای آبی...

در عوض مهیار و آوا از هیچ فرصتی برای اذیت کردن هم فروگذار نمی کردند. متلکها و گوشه کنایه ها یک طرف، پا زدنهای زیر میز هم طرف دیگر. دو ضلع میز کنار هم نشسته بودند و بدون این که دیگران متوجه شوند مدام بهم تکه می پراندند.

مهیار از بین لبهای نیمه بازش زمزمه کرد: بسه آوا تمام شلوارم خاکی شد.

+: ماست منو خوردی طلبکارم هستی؟

_: بیشترشو که خورده بودی!

+: می خواستم همه شو بخورم.

_: میرم برات میگیرم.

+: لازم نیست. بشین.

_: دوغ بزن.

+: نوشابه می خورم.

_: دندونات خراب میشه.

+: آخ جون! زشت میشم دست از سرم برمیداری.

_: دیوونه ای؟ راه بهتری نداری که دست از سرت بردارم؟

+: نوچ! ببین یه صحبتی با کارگردان بکن. از فردا من بشینم کنارت. فرزانه بره پیش الهام.

_: اجرای برنامه دو نفره است. من و فرزانه مجبوریم کنار هم باشیم. حالا وقت نمایش خیلی فرقی نمی کنه. ولی وقت اجرا تمرکزم بهم می خوره.

+: خب از فردا من به جای فرزانه اجرا می کنم.

مهیار که از حسادت او دلش غنج میزد با لبخند گفت: عزیز دلم من کارگردان نیستم.

+: ولی تو از همه شون زبون بازتری، هر کار بخوای می تونی بکنی.

_: اینو الان به حساب تعریف بذارم یا تخریب؟

+: هرچی دلت می خواد ولی جای منو درست کن.

_: میشه میز کناری به جای آقای منوچهری بشینی کنار من.

آوا با بی میلی قبول کرد و سر به تایید کج کرد.

دیروقت بود که بالاخره شامشان تمام شد و از هم جدا شدند. آوا پر از انرژی و سرحال بود. حسابی از گپ زدن با مهیار لذت برده بود. مهیار هم تا ساعتها لحظه لحظه ی باهم بودنشان را به خاطر می آورد و لبخند میزد.

کامیار و الهام لبریز از عاشقانه بودند و تا آخر شب برای همدیگر تک بیتهای ناب می فرستادند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلااام
چرا این قصه پیش نمیره آیا؟
چرا من اینقدر خوابم میاد؟
شبتون بخیر و پر از رویاهای رنگی رنگی


سر میز شام مهیار به پهلوی کامیار زد و گفت: د بگو دیگه.

مامان متعجب پرسید: چی رو بگه؟

_: خودش میگه.

کامیار جرعه ای آب نوشید و گفت: هنوز زوده. من نه درسم تموم شده نه...

_: چی چی رو زوده داداش من؟ دختره می پره. تو هم که دلت گیره. برو جلو اسمی ببر، بعد سر فرصت کاراتو ردیف کن.

مامان با خوشحالی پرسید: عاشق شدی؟ کی هست؟

بابا اما آرام گفت: مردم که نمی تونن حیرون ما باشن. هنوز نه تکلیف درسِت معلومه نه سربازی. حالا خدا خواسته یه شغل درست حسابی داری، دلیل نمیشه عجله کنیم. تو هم آروم بگیر مهیار.

_: ای بابا پدر من... یعنی خوشبختی من و کامیار براتون مهم نیست؟ دختره خانم عاقل باشخصیت، به چشم خواهر برادری خیلی خوشگل، داداش ما هم دلش رفته. حالا میگین صبر کن؟ دختر خوب رو دست مردم نمیمونه. شما برین جلو بقیه شم خدا بزرگه.

مامان با شیطنت پرسید: از اون دختری که خودت پسند کردی چه خبر؟ آواخانوم.

_: آوا هم سر جای خودش. ولی حرمت بزرگ کوچیکی سرم میشه. شما اول برای کامیار برین خواستگاری بعدشم من.

بابا دوباره گفت: عجله نکنین. قسمت آدم هرچی باشه همون می مونه.

_: نه باباجون نمی مونه. هر دوتاشون خوشگلن، می پرن.

کامیار دست روی دست مهیار گذاشت و زمزمه کرد: آروم باش.

مهیار سری تکان داد و از سر میز برخاست. زیر لب گفت: خیلی ممنون. خوشمزه بود.

عصبانی به طرف اتاقش رفت. پدر و مادرش سر تکان دادند و کامیار مشغول جمع کردن میز شد.

مهیار به اتاق نرسیده شماره را گرفت. وارد شد و در را پشت سرش بست. روی تخت دراز کشید و دست آزادش را زیر سرش گذاشت.

+: الو مهیار؟

_: سلام. خوبی؟

+: سلام. خوبم. تو خوبی؟

_: خوبم. نه خیلی خوب نیستم.

+: چی شده؟ بسلامتی مریض شدی کلاس فردا کنسله؟ هورا!

_: کنسل شدن کلاس جالبه یا مریض شدن من؟

+: هر دو قربان. ولی صدات خوبه مشکلی نداره. اگه صدات مثل الهام خروسی شده بود خیلی بهت می خندیدم.

_: به الهامم خندیدی؟

+: نه بابا. مگه میشه به الهام خندید؟ اینقدر احساساتیه یک کلمه بگی اشکاش می ریزه. بعدم عذاب وجدان می گیره. کلاً نمیشه باهاش بحث کرد. همون داداش تو به دردش می خوره که بشینن لاولی درباره ی بن سای و شعر نو و کهنه حرف بزنن.

مهیار آهی کشید و جوابی نداد.

آوا بالاخره نگران شد. پشت کامپیوتر بود. صاف نشست و پرسید: مهیار خوبی؟ چی شده؟

_: چیزی نشده. فقط هرچی با اینا چونه می زنم که پا پیش بذارن هی میگن بذار درسش تموم بشه، سربازی بره، بذار این، بذار اون... پس فردا که الهام خانم پرید، خرده های شکسته ی دل کامیار رو ما باید جمع کنیم. حتی خودشم هی میگه عجله نکن. یعنی چی؟ مگه دختر مردم بهش قول داده که صبر می کنه؟

+: حالا تو چرا کاسه ی داغتر از آش شدی؟

_: بابا داداشمه. دارم می بینم عاشقشه. حتی تو هم دیدی.

+: خب دیده باشم. به من و تو چه ربطی داره؟

_: نفر دوم این داستان منم.

آوا فروخورده خندید. از جا برخاست. مانتویی که روی زمین بود را برداشت و در حالی که آویزان می کرد، گفت: بی خیال بابا. حالا بگو چرا فردا کنسله؟ چطوری؟

_: من نگفتم فردا کنسله. تو گفتی.

+: پس چی؟

_: هیچی. گفتم زنگ بزنم دلداریم بدی بگی نگران نباش، من پشتتم و از این حرفا ولی...

آوا قاه قاه خندید و گفت: به همین خیال باش. نگران الهام نباش. عصر که میومدیم باهاش حرف زدم. با کلی خجالت اعتراف کرد. ده سالم طول بکشه دلش پیش داداشته. اصلاً این دو تا شاعرپیشه با فراق خوشترن تا وصال!

_: نگو! اگه به گوش بابام برسه دیگه عمراً پا پیش نمیذاره. هی میگه این کارت تموم بشه، اون کارت تموم بشه.

+: تو چته؟ هفتی به دنیا امدی؟ چکار به تو؟

_: یعنی چی چکار به من؟ باید اون بره که برای من پا پیش بذارن.

+: مهیار برو یه لیوان آب خنک بخور بگیر بخواب. نه فکر کنم یه لیوان جواب نمیده. یه دوش آب سرد بگیر. بدجوری داغ کردی. شب بخیر.

_: هی آوا قطع نکن.

+: هی مهیار حرص نخور، پیر میشی، دوست دخترات می پرن. برای خودت میگم.

_: اینقدر منو حرص نده رنگی رنگی. من اگه دوست دختر داشتم الان به اون زنگ می زدم نه به تو.

آوا دوباره پشت میزش نشست. از لفظ "رنگی رنگی" مهیار کیف میکرد. خوشحال بود که لبخند عریضش را نمی بیند. با صدایی که سعی داشت همچنان بی تفاوت باشد، گفت: من چه می دونم؟ بالاخره یکی هست که بهش زنگ بزنی.

_: خب منم به همون زنگ زدم.

در اتاق آوا باز شد. مامان بود. گفت: آوا بیا عمه ات پای تلفنه.

+: باشه الان. ببین من باید برم. خداحافظ.

و بدون این که منتظر جواب مهیار بماند قطع کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
امیدوارم هرجا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید


جلوی در خانه ی خاله پیاده شد. همه کلی تحویلش گرفتند و تشویقش کردند. خاله برنامه را ضبط کرده بود. دوباره دور هم گوش کردند. باور نمی کرد اینقدر برایشان جالب باشد.

روز بعد طبق قرارشان با مهیار، همراه با الهام ساعت دو بعدازظهر به باغچه رفت. حال الهام بهتر شده و بی قراری بی سابقه ای توی رفتارش دیده میشد. آوا چند بار خواست سربسرش بگذارد اما منصرف شد. اصلاً الهام لطیفتر از آن بود که بشود به خاطر عاشقی اش مسخره اش کرد. باید طعنه هایش را نگه می داشت و یک جا سر مهیار خالی می کرد تا او هم جوابش را بدهد و کلی دو تایی بخندند.

هی از گوشه ی چشم الهام را پایید و زبانش را در دهان نگه داشت تا بالاخره رسیدند. هنوز چند قدم به در مانده بود که قدمهای الهام تند شد و تقریباً دوان دوان وارد باغچه شد.

آوا هم سلانه سلانه به دنبالش رفت. مهیار که خودش را با ساکولنتهای نزدیک در مشغول کرده بود با دیدن الهام سر برداشت. با لبخند سلامی کرد و سر کشید تا آوا را ببیند. با کمی تردید پرسید: آوا نیومده؟

به طور معمول باید آوا خیلی عجولانه تر و پر سر و صداتر از الهام وارد میشد.

الهام اصلاً سوال مهیار را نشنید. یک قدم بعد از مهیار سر جایش مانده بود و مبهوت آن چشمهای آبی شده بود. حتی زبانش در دهانش نچرخید که سلام کند!

کامیار با قدمهای بلند ولی مقطع پیش آمد. چشم از او برنمی داشت. آرامشی که از این دختر می گرفت را هیچوقت تجربه نکرده بود. دلش می خواست تا ابد به او چشم بدوزد و او هم نگاهش را نگیرد.

ولی الهام بود که بالاخره شرمنده شد. نگاهش را پس کشید و سر به زیر انداخت. همان لحظه هم دلش بنای بهانه گیری گذاشت و پای مژه هایش را تر کرد.

به سختی پا از زمین کند و با کامیار هم قدم شد. خیلی سعی کرد صدایش بغض نداشته باشد و آرام جوابش را بدهد. بغض نداشت اما آرام و با اعتماد بنفس هم نبود. مگر فاصله ی دیدارشان چقدر بود؟ هنوز یک شبانه روز هم کامل نشده بود. اصلاً اینجا درست کنارش و هم قدم و هم نفسش دلش بیشتر بهانه می گرفت. توی خانه که بود دور بود. تکلیف خودش را می دانست. مسئله ای نداشت. اما اینجا...

مهیار متعجب از گیجی الهام تکرار کرد: پس آوا کو؟

و قدمی به طرف در برداشت.

+: آوا اینجاست. گم نشده. سلاملیکم. برات متاسفم. هنوز از شرّم خلاص نشدی. حالا حالا آوارم رو سرت! آوا نیستم که!

مهیار خندان گفت: سلام رنگی رنگی.

آوا از لحن او خنده اش گرفت. ولی با دیدن الهام و کامیار یک دفعه ساکت شد و با تفریح از کنار شانه ی مهیار سر کشید تا آنها را بهتر ببیند. طوری که مهیار هم برگشت و بعد با اشاره از آوا پرسید: چی شده؟

آوا با لبخندی عریض بی صدا لب زد: خیلی لاولین! آخی....

مهیار خندید و زمزمه کرد: می خوای ما بریم بیرون راحت باشن؟

کیفش را به بازوی مهیار کوبید و از کنارش رد شد. حالا الهام و کامیار به کوار رسیده بودند. کنار الهام روی صندلی نشست و در جواب سلام کامیار، گفت: سلام آقاکامیار. خوب هستین؟ دو روز ما رو نبینین دلتنگ میشینا. ما هم همینو تشخیص دادیم هی میاییم اینجا. تقصیر سازمانه که از اینجا اینقدر دوره. اگه نزدیک بود ما کمتر زحمت می دادیم.

_: نه بابا چه زحمتی؟ خوشحالم میشم.

+: خودم می دونم. میگم مهیار میگم اصلاً وسایل ضبط رو بیار برنامه رو از همین جا بفرستیم رو آنتن.

مهیار یک فنجان چای جلوی او گذاشت و گفت: یعنی من مرده ی این همه اعتماد بنفستم. حالا داداش من یه تعارفی کرد، این خودم می دونمت چیه؟

+: اوا خب قیافشون معلومه که شادن! نیستن؟ ها؟

کامیار خندید و سر تکان داد. یک جعبه بیسکوییت باز کرد و روی میز گذاشت. الهام کیفش را روی میز گذاشت. درش را باز کرد و با کلی خجالت یک ظرف در بسته بیرون آورد و باز کرد.

آوا با لبخند در ظرف را باز کرد و گفت: الهام براتون رولت پخته. منم بالاخره به واسطه ی شما ممکنه فیضی ببرم. رولت خامه ایهای الهام دومی نداره.

بعد دست توی کیف خودش برد و گفت: منم بشقاب یه بار مصرف آوردم. بالاخره نصف زحمتش با منه! منم می تونم به اندازه ی الهام هنرمند باشم. رو نمی کنم بعضیا پررو نشن. همه که مثل آقاکامیار آقا و با شخصیت و با ظرفیت نیستن!

_: بشکنه این دست که چایی بی نمک گذاشت جلوی تو.

+: اییی! یعنی می خواستی تو چاییم نمک بریزی؟

کامیار و الهام با تفریح نگاهشان می کردند. کامیار گفت: مهیار همیشه نگران بودم که هیچکس از عهده ی زبون تو بر نمیاد.

_: نه خان داداش. دیگه اصلاً نگران نباش. این دختره فقط روز خواستگاری دهنشو ببنده. دیگه باقیش هرچی بگه من مشکلی ندارم.

+: جان؟ خواستگاری کی؟ مثل این که حسابی به دهنت مزه کرده. من عمراً همراه تو نمیام خواستگاری. باز آقاکامیار جای داداشم حاضرم همراش برم.

_: حالا کی خواست همرام بیای؟ چه شلوغشم کرده. نه عزیزم شما بشین تو خونه من میام خواستگاری.

الهام با چشمهای گرد شده به مهیار نگاه کرد و وحشتزده دستهایش را روی دهانش گذاشت. طوری که کامیار خواست به مهیار اعتراضی بکند اما آوا اجازه نداد. به تندی گفت: هی آق معلم چشاتو درویش کن. خواستگاریم لازم نیست بیای. جواب نه می گیری. بیخودی از اول خودتو کوچیک نکن. بشین درستو بده. بذار به کارمون برسیم.

کامیار خندید و رو به الهام زمزمه کرد: نگرانشون نباش.

الهام بی صدا لب زد: دیوونه ان اینا!

کامیار خندید و الهام محو چینهای ریز دو طرف چشمهایش شد. با مشتی که مهیار روی میز کوبید به خود آمد. تکان بدی خورد و به طرف آنها برگشت.

مهیار هم متوجه ی شدت ضربه اش شد و با کمی دستپاچگی گفت: ببخشید ببخشید. قصدم این نبود که اینقدر محکم بزنم. همه اش تقصیر آوائه.

آوا چانه اش را بالا گرفت و به قهر رو گرداند. در همان حال یک برش رولت توی بشقاب کشید و جلوی کامیار گذاشت. بعدی را برای الهام گذاشت و بقیه ی ظرف را هم جلوی خودش کشید. چنگال یک بار مصرف را توی خامه ها فرو برد و کمی مزه مزه کرد.

مهیار با چشمهای باریک شده به او چشم دوخت. الهام با دستپاچگی زمزمه کرد: آوا زشته! به آقامهیارم بده. نکن اینجوری.

آوا یک تکه کیک سر چنگال زد و با خونسردی گفت: باید التماسم کنه.

_: التماست کنم؟ عمراً! تازه مگه مال توئه؟ یکی دیگه پخته آورده، تو به خود گرفتی؟

+: چنگالا مال منه. با دست نمی تونی بخوریش که!

مهیار ظرف را پیش کشید و لقمه ای با قاشق چایخوری جدا کرد و با دست خورد. انگشتهای خامه ایش را هم لیسید و گفت: حرف نداره. اگه این آوا یک کلمه راست گفته باشه همون تعریفش از رولتای شماست.

+: لقمه شو ببین! اینقدر نخور مهیار. چاق میشی، بی ریخت میشی، دوست دخترات می پرن! نگی نگفتی ها!

_: کی میگه تو دهن من نگاه کنی؟ دوست دخترای خودمن می خوام بپرونمشون. همین تو یکی برای من بسی!

+: من یکی چی؟ کجا؟ کی قولی دادم که خودم یادم نیست؟ توهم زدیا! اینقدر نخور. نمایشنامه کوش؟ بیاین شروع کنیم بابا الان شب میشه.

مهیار خندید و یک پوشه جلوی او گذاشت. با تفریح نگاهش کرد. کل کل کردن با این دختر روحش را تازه می کرد. آرزو داشت که می توانست به رابطه شان شکلی رسمی بدهد اما نمی دانست چقدر طول می کشد تا بتواند آوا را راضی کند. بعد از آوا هم خانواده ها بودند. آهی کشید و چشم به متن دوخت. راه درازی در پیش داشت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببخشید ببخشید... من کامپیوتر نداشتممم.... چند روز به شدت درگیر تغییر و تبدیلها بودیم. بالاخره درست شد الحمدالله. یه کمی قبلاً نوشته بودم همونو ویرایش کردم الان می فرستم. ان شاءالله پستهای بعدی سریع و منظم بیاد.
بازم معذرت می خوام



مهیار به ظرفهای رنگارنگ بستنی توی ویترین چشم دوخت و گفت: این دابل چاکلتش حرف نداره. اون نسکافه شم دوست دارم.

آوا بدون این که چشم از ویترین بگیرد چهره درهم کشید و گفت: نه... الان نفس کافئین ندارم. به اندازه ی یه ماه آدرنالین خرج کردم. دلم یه چیز میوه ای خنک می خواد. از اون تمشک یا شاه توت، شاید یه آناناسم خوب باشه.

_: باشه. سه تا اسکوپ؟ یا بیشتر؟

+: نه دیگه بسه.

_: الان قهری که سرتو بلند نمی کنی؟

آوا از گوشه ی چشم نیم نگاهی به او انداخت و زمزمه کرد: قهر؟ نه بابا.

از خودش عصبانی بود. حریف دلش نمیشد. هنوز به مهیار اعتماد نداشت و هر لحظه بیشتر دل می باخت.

پاکشان به طرف یکی از میزها رفت و نشست. سرش را بین دستهایش گرفت و فشرد. مهیار سفارش را داد و نشست. آرنجهایش را روی میز گذاشت و در حالی که با کاغذ فیش بازی می کرد پرسید: چی شده؟ سرت درد می کنه؟

آوا به کندی سرش را بالا آورد و چشم به او دوخت. چشمهایش را بهم فشرده بود و تار میدید. چند بار پلک زد و آرام گفت: یه کمی. بیشتر خسته ام.

_: خیلی بهم ریختی. دارم کم کم فکر می کنم با وجود صدای خوبت، توانایی جسمی این کار رو نداری.

+: برنامه زنده بود. اونم یهویی. اونم به عنوان اولین کارم. حق بده که بهم بریزم.

_: درسته. حق با توئه.

بستنی ها را جلویشان گذاشتند. برای مهیار دو تا دابل چاکلت و یک نسکافه، آوا هم که سه تا میوه ای.

آوا تند تند مشغول خوردن شد. مهیار اما از هر دری حرف میزد و گاهی لقمه ای می خورد.

آوا تمام کرد و سر برداشت. مهیار کمی از بستنی نسکافه اش خورده بود و کمی شکلاتی.

+: چرا نمی خوری؟

_: دارم می خورم. از این دابل چاکلت امتحان کن. حرف نداره. تو چه جوری بلعیدیش که تموم شد؟

+: بستنی خور نیستی.

قاشق توی اسکوپ دست نخورده اش زد و لقمه ی بزرگی برداشت. مهیار با لذت نگاهش می کرد.

آوا لقمه را خورد. یک لحظه خجالت کشید ولی باز به او پرید: چیه خب؟ نمی خوری! دلم آب شد. بخور بره دیگه.

مهیار کاسه را وسط هل داد و گفت: نوش جونت.

آوا لقمه ی دیگری برداشت و پرسید: فردا کی بیاییم برای تمرین؟

_: اوخ فردا خیلی شلوغم. ماشینم قول دادم ببرم تعمیر...

+: باز بیاییم باغچه یا کلاً تعطیل؟

_: باغچه بیایین که بهتره. بالاخره کامیارم به نوایی می رسه.

آوا خندید و گفت: اینا اگه دلشون نخواد هم تو بالاخره جورشون می کنی.

_: می خوان. با الهام خانم حرف نزدی؟

+: نه بابا چی بگم بهش؟

_: ببین مزه ی دهنش چیه. زودتر جور بشن بعد بشه نوبت ما.

+: هی آقا پیاده شو باهم بریم. چه خبره؟ من کی قبول کردم که خودم خبر ندارم؟ من هنوزم به تو اعتماد ندارم. راستشو بگم مطمئنم به اندازه ی موهای سرت دوست دختر داری.

مهیار اینقدر خندید که صورتش به سرخی گرایید. بالاخره به زحمت جلوی خنده اش را گرفت و گفت: حالا از کجا به این نتیجه ی ناب رسیدی؟

آوا با لحنی حق به جانب گفت: هم خوش تیپی هم زبون باز. چرا که نه؟ سعی نکن قانعم کنی که اینطوری نیست. چون باور نمی کنم.

_: باشه اصلاً سعیشم نمی کنم ولی یه سوال دارم. اگه من اینقدر غیر قابل اعتمادم چرا قبول کردی باهام همکاری کنی؟

+: چون خونوادتو دیدم و احساس کردم آدمای درستی هستین. حس آدم هیچوقت دروغ نمیگه نه؟

_: اون وقت حسّت میگه من یه عالمه دوست دختر دارم؟

+: نه اینو منطقم میگه.

مهیار در حالی که هنوز میخندید گفت: جمع کن بریم بچه. دیر شد مامانت نگرانت میشه.

+: دهه! خودتو مسخره کن. نگاه کن همه دخترا چشمشون به توئه.

مهیار دستش را با کمی فاصله پشت سر او نگه داشت و در حالی که به بیرون مغازه هدایتش می کرد گفت: معذرت می خوام که دارن نگام می کنن. از فردا با یه ریخت هپلی میام بیرون، دیگه هم ورزش نمی کنم، هیشکی نگام نکنه. خوبه؟

+: وای خدایا ساعت نه و نیمه. بذار یه زنگ به مامان بزنم...

گوشی اش را در آورد و با دیدن چند پیام و تماس از دست رفته دستپاچه پیامها را باز کرد. خبر خاصی نبود. مامان نوشته بود که شام خانه ی خاله هستند و هر وقت کارش تمام شد به آنجا برود.

نفسی به راحتی کشید و گفت: از بیخ گوشم گذشت. بریم خونه الهام اینا. شام اونجاییم.

مهیار در آوا را باز کرد و بدون این که منتظرش بماند ماشین را دور زد و به طنز پرسید: منم دعوتم؟

آوا به تندی گفت: نخیر. خودمونو گفتم.

سوار شدند. مهیار آینه را تنظیم کرد و گفت: الان خودمونیم دیگه. من و تو.

+: حالا صبر کن. اگه باهاشون فامیل شدی شاید شام دعوتتون کردن.

_: راست میگیا... حالا دستپخت خاله جان خوبم هست؟ می ارزه باهاشون فامیل بشیم یا نه؟

+: اگه به خاطر دستپخته همون بهتر نیاین جلو.

_: یعنی اینقدر بده؟

+: نه خوبه ولی دلیل مسخره ای برای پا پیش گذاشتنه.

_: زیادی جدی می گیری. سخت نگیر. دنیا دو روزه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش


وقتی به محل ضبط برنامه رسیدند یک مرد میانسال جلو آمد و با عصبانیت گفت: معلوم هست کدوم گوری هستی؟ یک گوشیت تو خونه است اون یکی هم خاموش! دانشیم داشته میومده تصادف کرده. معلوم نیست با کی باید برنامه رو اجرا کنیم.

_: رسیدم رسیدم. فرزانه حالش خوبه؟

کارگردان کلافه گفت: زنگ زد گفت دستش شکسته، احتمالاً تا آخر شب بیمارستانه. خیلی بد نبود شکر خدا. ولی برنامه ی ما...

مهیار با لبخند دستی روی شانه ی او زد و گفت: برنامه ی زنده است دیگه. پیش میاد. خانم الوان به جای خانم دانشی کار می کنه.

=: خانم الوان کیه؟ برو سر جات. من نمی تونم منتظر کس دیگه ای بمونم.

_: اینه. همکارمه. از عصر تا حالا داریم باهم تمرین می کنیم. صداش معرکه است. مطمئنم بهتر از فرزانه اجرا می کنه. بریم.

رنگ از روی آوا پرید. بهتر از خانم دانشی کار می کند؟ تمرین کرده است؟ کدام تمرین؟ متنی که عصر کار می کردند که متن برنامه ی امشب نبود! ولی حتی فرصت فکر کردن به اینها هم نبود. با عجله سر جایشان نشستند. خوشبختانه دو سری متن آماده جلویشان بود. همینطور دو لیوان آب.

مهیار با عجله لیوان آبش را سر کشید. بعد لیوان را بالا گرفت و گفت: یه پارچ آب بدین.

بعد صدایش را پایین آورد و زمزمه کرد: اگه باید به خونه خبر بدی زودتر زنگ بزن. ولی جام نذاری که خیلی دست بست میشم.

آوا با ترس و لرز گوشیش را در آورد. با چند تا پیام پشت سر هم موضوع را برای الهام توضیح داد. خدا خدا می کرد که الهام زود ببیند و مادرش را توجیه کند. بعد هم گوشی را خاموش کرد و توی کیفش انداخت.

برگه ها را برداشت و به زمزمه پرسید: چکار باید بکنم؟

_: سعی می کنم بیشترشو خودم اجرا کنم ولی هر وقت نوبتت شد تو بخون. اون خودکار رو بگیر دستت خط رو گم نکنی. یه ربع وقت داری. یه کم متن رو بخون.

خودش هم خودکاری برداشت و مشغول بررسی نوشته ها شد.

الهام لباس عوض کرد و از اتاقش بیرون آمد. با شنیدن صدای گوشیش به اتاق برگشت. پیامها پشت سر هم می رسید. معلوم بود که آوا خیلی دستپاچه است. الهام احساس می کرد به اندازه ی او نگران شده است. آب دهانش را به سختی قورت داد. باید به خاله زنگ میزد ولی نمی دانست می تواند توضیح بدهد یا نه. ترجیح داد این کار را به مامان واگذار کند. مامان برعکس خاله از این که آوا برنامه ی زنده را اجرا کند هیجان زده شد. گوشی را برداشت و در حالی که با خوشحالی موضوع را توضیح میداد، رادیوی آشپزخانه اش را هم روشن کرد و مشغول جستجوی برنامه ای که درست هم نمی دانست از کدام موج پخش می شود شد.

 

آوا سعی می کرد نوشته ها را بخواند اما حواسش جمع نمیشد. بالاخره هم با یک دنیا ناراحتی زمزمه کرد: مهیار؟

مهیار بدون این که سر بردارد روی یکی از ورقها علامتی زد و گفت: هوم؟

+: فکر کنم تقصیر من شد خانم دانشی تصادف کرد. یه لحظه بهش حسودی کردم. کاش خودش اینجا بود برنامه رو اجرا می کرد.

مهیار سر برداشت و چند لحظه گیج نگاهش کرد. بعد گفت: هان؟ برو بابا. چه ربطی به تو داشت؟ متنتو بخون. آوا تو رو خدا گند نزنی. شاداب پرانرژی سر حال. هرچی اون بیرون هست باید اون بیرون بمونه. یادت نره. شب عیده و باید تا میشه انرژی بدیم. تمام سعیتو بکن. جبران می کنم.

آوا نفس عمیقی کشید. شاداب؟ پرانرژی؟ سرحال؟ یعنی ممکن بود؟ الان که نزدیک بود از ترس غش کند. یک نفر جلویش چای گرفت. مشتی قند در آن ریخت بلکه فشارش بالا بیاید. اینقدر که شیرینیش گلویش را زد. لیوان آب را سر کشید و برنامه شروع شد!

مهیار نفس عمیقی کشید و به موزیک تیتراژ گوش داد. همین که کارگردان علامت داد شروع کرد: سلام و صد سلام به شنونده های عزیز ویژه برنامه ی عیدانه ی امشب. عاشقان عیدتان مبارک! من مهیار بیهقی به اتفاق همکارم آوا الوان برنامه ی امشب را تقدیم حضور گرم شما می کنیم.

رو گرداند و با خودکار علامتی سر یک خط روی کاغذ آوا زد و سر تکان داد.

آوا چشمهایش را با ترس بست و باز کرد. نفسی گرفت و سعی کرد صدایش مثل مهیار شاداب و پرانرژی باشد. داشت از نگرانی میمرد.

+: سلام! سلامی به زیبایی گلهای بهاری، به گرمی روزهای تابستان، به رنگارنگی پائیز، به نرمی برف زمستان. سلام! عیدتون مبارک!

موزیک پخش شد و آوا نفسش را رها کرد. مهیار به پهنای صورت خندید و زمزمه کرد: عالی بود. بهت افتخار می کنم.

آوا ناباورانه نگاهش کرد و چشمهایش به اشک نشستند. باور نمی کرد موفق شده باشد. موزیک قطع و مهیار دوباره شروع کرد. آوا با عجله اشکهایش را پس زد و با تمام حواسش چشم به نوشته ها دوخت.

توی خانه پدر و مادرش در کنار خاله و خانواده اش با هیجان به برنامه گوش می دادند. خاله آنها را دعوت کرده بود تا کنار هم باشند.

آوا گذشت زمان را احساس نمی کرد. تمام وجودش را برای اجرا گذاشته بود. وقتی که بعد از دو ساعت پایان برنامه اعلام شد احساس می کرد دیگر جان در بدن ندارد.

مهیار از شوق روی پا بند نبود. خوشحال از جا برخاست. برگه های خودش و آوا را دسته کرد و کنار گذاشت. با هیجان گفت: تو یه قهرمانی! ممنون!

آوا سر برداشت و با چشمهایی که دوباره تر شده بودند، زمزمه کرد: اینطورا هم نبود. خیلی تپق زدم.

_: چیزی که نشه جمعش کرد نبود شکر خدا.

+: دائم مشغول اصلاح اشتباهاتم بودی.

_: چند تا تپق ناقابل بود.

کارگردان هم جلو آمد و گفت: خانم الوان من تا حالا شما رو ندیده بودم. امشب نجاتمون دادین. اگه مهیار به تنهایی اجرا می کرد لطف برنامه خیلی کم میشد.

آوا خجالت زده زمزمه کرد: خواهش می کنم. کاری نکردم.

=: صداشونم خیلی خاصه. اینطور نیست مهیار؟

_: آوای الوان به معنی صدای رنگیه.

کارگردان با تعجب پرسید: این یه اسم مستعاره؟

آوا به زحمت از جا برخاست. ضعف داشت. آرام گفت: نه اسم خودمه.

=: بهرحال که ما از کار کردن با شما لذت بردیم. امیدوارم در کارهای بعدیم ما رو همراهی کنین.

مهیار گفت: بله بله حتماً ولی ما الان باید بریم. خیلی دیر شده.

آوا به زحمت خودش را بیرون کشید. وقتی هوای تازه ی شب به صورتش خورد کمی از گیجی در آمد. برگشت و به مهیار نگاه کرد.

_: گیج می زنی دختر. سوار شو.

دوباره ریموت را امتحان کرد. نخیر خراب بود. با کلید در شاگرد را باز کرد و همانطور که آن را برای آوا نگه داشته بود پرسید: حالت خوبه؟

آوا در حالی که می نشست، گفت: انگار همه اش یه خواب بود. یه خواب ترسناک...

مهیار خندید. در را به رویش بست. ماشین را دور زد و خودش هم سوار شد.

_: منصف باش. ترسناک نبود. فقط هیجانش بالا بود. به من که خوش گذشت.

+: چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی؟ همکارت دستش شکسته. هنوز ناراحتم.

_: اوه خدای من! یادم میاد یه چیزی درباره ی این که تقصیر تو بوده گفتی.

+: بهش حسودی کردم...

_: اگه یه ذره حسودی به این سرعت اثر می کرد که مردم شهر یکی یکی نفله می شدن! چون بهرحال همه یه چیزی دارن که به همدیگه حسودی کنن. مثلاً دیروز داشتم به کامیار می گفتم که همه ی عمرم حسرت چشماشو خوردم.

آوا با لحنی حق به جانب زیر لب گفت: تو خیلی خوش تیپ تری.

مهیار با نگاهی خندان پرسید: جدی؟ اونم همینو می گفت. ولی مهم اینه که به نظر کی خوش تیپ بیام.

آوا رو گرداند و آرام گفت: حالم خوب نیست. خیلی سخت بود.

_: ولی تو عالی بودی. الانم اگه دیرت نمیشه می تونم به چند سیخ کباب مهمونت کنم جون بگیری.

+: ترجیح میدم بستنی بخورم.

_: پس پیش به سوی بستنی فروشی. جای خاصی هم مد نظرت هست یا خودم انتخاب کنم؟

آوا مظلوم و سر به زیر اسم یک بستنی فروشی مشهور را برد.

مهیار در حالی که غش غش می خندید گفت: ای من قربون اون همه حجب و حیات برم! چه سر به زیرم شده یهو! خوبه یادم نرفته عصر چه دعوایی می کردی!

آوا به سرعت سر برداشت و گفت: من دعوا نمی کردم. تو اذیت می کردی.

مهیار خندان گفت: آخیش! حالش خوب شد. داشتم کم کم نگران می شدم.

آوا با بدخلقی گفت: تو نگران خودت باش.

_: نگران چی باشم؟ شکر خدا به برنامه رسیدم و عالی هم اجرا شد و همه چی هم خوبه. فقط نمی دونم تو از چی ناراحتی.

+: ناراحت نیستم. خسته ام. خیلی انرژی گذاشتم.

_: ای جان! اولشه. خوب میشی کم کم.

+: میشه تمومش کنی؟

مهیار با حالتی نمایشی دست رو لبش کشید و مثلاً زیپش را بست.

پخش ماشین را روشن کرد. موزیک بی کلام ملایمی بود که معلوم بود سلیقه ی کامیار است ولی در آن لحظه به آوا خیلی چسبید. احتیاج به آرامش داشت. برعکس مهیار که از شوق حضور آوا و همراهی اش در برنامه روی پا بند نبود و ترجیح می داد یک موزیک شاد و پر سر و صدا پخش کند. ولی وقتی رضایت آوا را دید حرفی نزد و در سکوت به راهش ادامه داد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام

ما دیروز با ماشین برگشتیم. امروزم بعد از کلی جمع و جور و مرتب کردن نشستم به نوشتن...
حجمش زیاد شد ارسال نمی کنه. دو تا پست داریم


_: مهیار دیرت نشه.

مهیار نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت. هینی کشید و پرسید: برنامه الان شروع میشه. چرا هیچکس به من زنگ نزده؟

گوشی اش را از جیبش در آورد و با دیدن خاموشی اش گفت: خدای من باتری تموم کرده بود. کامیار اینو بزن به شارژ، قربونت سوئیچتم بده خیلی دیرم شده.

آوا یک دفعه برخاست و گفت: منم میام.

مهیار بی حواس گفت: اگه میای برنامه بیا. ولی اگه می خوای بری خونه شرمنده دیرم شده.

+: نه بابا خونه نمیرم.

الهام پرسید: آوا مطمئنی؟ خاله چی میگه؟

آوا شالش را مرتب کرد و در حالی که به دنبال مهیار میرفت گفت: اگه دیر شد برمی گردم.

و هر دو دوان دوان خارج شدند.

الهام هم کیفش را برداشت و با صدای گرفته گفت: منم دیگه برم. اوه وقت دارومم گذشته. میشه یه لیوان آب به من بدین؟

کپسول را از توی کیفش در آورد. کامیار لیوان آب را جلویش گذاشت و نشست. گفت: حالا چه عجله ایه؟ نمی خواستی یه بن سای ببری؟

الهام با اخم گفت: نه بابا اینا گرونن. الان نمی برم.

لیوان را یک جا سر کشید و روی میز گذاشت.

کامیار یک گلدان سرامیک قرمز جلویش گذاشت. توی آن یک نهال کوچک بود. گفت: این یکی خیلی کوچیکه. قیمتی نداره. اینو همینجوری ببر. بهت یاد میدم که چه جوری بهش رسیدگی کنی بزرگ بشه.

الهام با تردید پرسید: درخت چیه؟

_: درخت بلوط. سایه گستر قشنگیه. دوسش دارم.

الهام آرام گفت: منم دوسش دارم.

یک مشتری وارد شد. گل فروش بود. تعداد زیادی گلدان ساکولنت کوچک می خواست. کامیار مشغول جواب دادن به او شد. الهام بین رفتن و ماندن مردد بود. بالاخره هم برخاست. گلدانش را برداشت و به طرف کامیار رفت.

+: من با اجازتون برم. داره شب میشه.

_: شرمنده این مشتری حسابی وقتمو گرفت. هنوز می خواستم درباره ی نگهداریش توضیح بدم.

+: یه چیزایی قبلاً گفتین. بعداً بازم میام می پرسم. الان دیگه دیر شده.

کامیار به طرف میزش رفت. یک کارت برداشت و در حالی که به او میداد گفت: کاری سوالی حرفی بود در خدمتم.

مشتریش صدایش زد. مجبور شد به یک خداحافظی سرسری رضایت بدهد و برود.

الهام هم با قلبی پرتپش بیرون آمد. این چشمهای آبی بدجوری دلش را به بازی گرفته بودند. بدتر از آن چشمها آن تفکر لطیف و آن همه درک و احساسات بود.

پاهایش انگار به زمین چسبیده بودند. اصلاً دلش نمی خواست از آنجا برود. اما هرطوری بود رفت و سعی کرد قبل از آن که دستهای لرزان و قلب پرتپشش آبرویش را ببرند از آنجا دور شود.

با گلدان زیبایش وارد خانه شد. آن نهال نهال عشقش بود. می خواست تا پای جان مراقبش باشد.

وارد که شد اهالی خانه مشغول تماشای تلویزیون بودند. سلام کوتاهی کرد و به طرف اتاقش رفت. مامان با تعجب به دنبالش آمد و پرسید: این چیه؟

الهام گلدان را پشت پنجره گذاشت و گفت: گلدونه دیگه.

نگاهش را از مادرش می دزدید که متوجه ی پریشانی اش نشود.

=: چی شد گلدون خریدی؟

رو به در کمد ایستاد. در حالی که دکمه های مانتویش را باز می کرد گفت: همینجوری.

=: آوا کو؟ رفت خونه؟

+: نه آقای بیهقی اجرای زنده داشت، آوا رفت تماشا کنه.

=: چه جالب! بیا ببینیم برنامه اش چی بوده.

+: باشه. لباس عوض می کنم میام.

 

 

آوا از گلخانه به دنبال مهیار دوان دوان بیرون رفت. مهیار دکمه ی ریموت را زد اما خراب شده بود. کلافه کلید را توی قفل چرخاند و در را باز کرد. در حالی که سوار میشد در کمک راننده را هم باز کرد و گفت: بدو.

آوا توی ماشین خم شد و در حالی که سعی می کرد قفل در عقب را باز کند گفت: میشینم عقب.

_: آوا سوار شو اذیت نکن. دیرم شده. بشین جلو کمربندتم ببند عجله دارم.

آوا تا به حال اخم و عصبانیت او را ندیده بود. با ترس سوار شد. هنوز در را نبسته بود که مهیار ماشین را روشن کرد. دستپاچه در را بست و کمربندش را کشید. ضربانش بالا رفته بود. عصبی گفت: به کشتنمون ندی حالا!

مهیار با اخم بین ماشینها راه گرفت و گفت: متنامو جا گذاشتم. خدا کنه اونجا یه کپی آماده باشه. باید یه ساعت پیش می رفتم که هماهنگیهای قبل از برنامه رو بکنیم. حواس برای آدم نمیذاری.

آوا لب برچید و گفت: خودت گفتی بیا تمرین. نگفتی ساعت چند باید بری. اگه می دونستم خب زودتر با الهام می رفتیم. همراهتم نمیومدم که اعصابت اینجوری بهم نریزه.

با جمله ی آخر به قهر رو گرداند و از پنجره ی ماشین به بیرون خیره شد. اخم مهیار بالاخره باز شد و با لبخند گفت: آمدنت اعصابمو بهم نریخته. از حواس پرتی خودم عصبانیم. از صبح تا حالا هر کار کردم یه خطشم حفظ نشدم. الانم که خسته نباشم، جاش گذاشتم. برنامه هم زنده اصلاً نمی دونم می خوام چکار بکنم.

+: برنامه کی شروع میشه؟

_: نیم ساعت دیگه.

+: چی هست اصلاً؟ موضوعش...

_: یه جُنگه برای شب عید. مجموعه ی نمایش طنز و مسابقه و ترانه و این حرفا. منم خیر سرم مجریم.

+: تنهایی؟

_: نه اون خانمه که اون روز دیدی، فرزانه دانشی، همراهمه.

آوا احساس ناخوشایندی را زیر پوستش حس کرد. فرزانه دانشی متأهل بود. از مهیار هم بزرگتر بود. ولی چون خیلی راحت بود و زیاد سربسر مهیار می گذاشت، دوستش نداشت.

بی اختیار چهره اش درهم رفت. به روبرو چشم دوخت و گفت: اوهوم.

مهیار ناراحت شدنش را دید. خنده اش گرفت و پرسید: چی شده؟

آوا نگاهش کرد و گفت: هیچی... هیچی.

مهیار خندید. رسیده بودند. ماشین را توی سازمان برد. با عجله پارک کرد و پیاده شدند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام از مشهد
دعاگوی همه تون بودم
هر وقت فرصت کردم یه مقدار نوشتم. امیدوارم انسجام لازم رو داشته باشه :)





روز بعد مهیار از صبح کلافه بود. باید به آوا زنگ میزد و قرار کلاس را می گذاشت ولی به حد مرگ خجالت زده بود و نمی دانست چطور زنگ بزند یا بدتر این که با او روبرو بشود. برای برنامه هم وقت زیادی نبود. باید آماده می شدند و آوا هنوز به تعلیم احتیاج داشت.

آوا هم در انتظار تلفن او از صبح دور خودش می چرخید. هم دلش می خواست او را ببیند هم خجالت می کشید. هم گیج شده بود و هم باور نمی کرد که مهیار با این عجله تصمیم قطعی گرفته باشد.

بالاخره هم نزدیک ظهر دلش را یک دل کرد و نتیجه گرفت: یه مزخرفی گفته! درسته که مامانش عجولتر از خودش به نظر می رسید ولی بهرحال اول کامیار! تازه تا بیان برای کامیار پا پیش بذارن، تا شوهر خاله با اون همه وسواسش زیر و بم زندگیشونو به چالش بکشه، تا فکراشونو بکنن و نتیجه بگیرن، اووووه... یه سال گذشته. من که نمی تونم کار و زندگیمونو برای یه دقه جوگیر شدن پسره بذارم زمین! اونم پسری که با این خوشگلیش حتماً به اندازه ی موهای سرش دوست دختر داره. اصلاً پسر خوشگل مال مردمه. نخواستیم آقاجان. برو کنار بذار باد بیاد. آواخانم خجالت کشیدن نداره. زنگ بزن بپرس ببین کی باید بریم!

گوشی را برداشت و با اخم شماره ای را که به اسم مهیار بیهقی ثبت کرده بود باز کرد. مکثی کرد و فامیلش را پاک کرد. با خودش گفت: همین مهیار از سرش زیاده. نه که خیلی صمیمی باشم. کلاً چون خیلی پرروئه. پسره پرمدّعا خیال می کنه همه عاشق چشم و ابروشن. نخیر آقا. از این خبرا هم نیست.

شماره را گرفت و به انتظار جواب توی قاب پنجره ی اتاقش نشست و به تک درخت حیاط چشم دوخت.

مهیار پشت میز اتاقش نشسته بود. شب یک برنامه ی زنده داشت که متنش همین امروز به دستش رسیده بود. باید تا حدودی حفظش می کرد که تپق نزند. ولی مگر حواسش جمع میشد؟ از صبح هرکار کرده بود حواسش جمع نشده بود. اتفاقات و رفت و آمدهای توی خانه هم مزید بر علت بودند. اینقدر غر زده بود که مهناز بیچاره نیامده بچه اش را برداشته و رفته بود. مادر خوش مهمانش هم با یک دنیا عذرخواهی دوستش را که می خواست به دیدنش بیاید جواب کرده بود.

حالا علاوه بر پریشانی خودش عذاب وجدان اوضاع به وجود آمده هم روی دلش سنگینی می کرد.

با لرزیدن و راه افتادن گوشیش روی میز کلافه سر برداشت و غرّید: چرا ولم نمی کنین به حال خودم؟ سه ساعته نشستم اینجا نشده دو خط بخونم!

گوشی قبل از آن که اسم تماس گیرنده را ببیند از لب میز افتاد و پشت و رو به لرزیدنش ادامه داد. مهیار با اخم نگاهش کرد و گفت: حوصله ی جواب دادن ندارم. هرکی می خوای باش.

از جا برخاست. به آشپزخانه رفت. یک لیوان آب خنک نوشید. یک لیوان چای تازه دم هم ریخت و به اتاقش برگشت. به گوشی که همچنان پشت و رو کنار میز افتاده بود نگاه کرد و فکر کرد: همین یکی رو جواب میدم، بعد دیگه کلاً خاموش می کنم بکوب می شینم می خونم.

گوشی را برداشت و با دیدن اسم آوا جا خورد. با عجله شماره را گرفت و قبل از این که بفهمد چه می گوید، گفت: سلام آوا ببخشید گوشیم رو ویبره بود جواب ندادم.

آوا ابرویی بالا انداخت. باید دهان این پسر را می بست. با لحنی سرد گفت: سلام آقای بیهقی. گفتین برای کلاس امروز تماس می گیرین ولی زنگ نزدین.

مهیار پیام نگفته را به خوبی دریافت کرد. به پشتی صندلی اش تکیه داد. نفس عمیقی کشید. لیوان چای را چرخی داد و انعکاس پنجره را توی آن نگاه کرد. چند لحظه بعد به تسلّط همیشگی اش برگشت و گفت: امروز تا شب نمی تونم برم سازمان. باید یه متن رو آماده کنم شب برنامه ی زنده دارم. ولی شاید بتونیم تو باغچه قرار بذاریم. راهش نزدیکتره. اینجوری منم از برنامه ام عقب نمیمونم.

+: تو باغچه؟!

_: باغچه ی کامیار. میاین؟ مثلاً ساعت چهار؟

+: اممم... نمی دونم. با الهام حرف می زنم ببینم چی میگه. خبر میدم.

_: باشه. ممنون.

 

آوا گوشی را گذاشت. عاشق آن باغچه ی سبز و کوار کنارش شده بود. ولی آیا درست بود که برود؟

به الهام زنگ زد. هنوز صدایش گرفته بود.

+: الهام امروزم نمیای؟

+: نه. خیلی خرابم. دو تا آمپول دیشب زدم داغون... آبریزشم بهتره ولی هنوز صدام خروسیه.

+: مهیار گفته به جای سازمان بیاین باغچه. راهش نزدیکتره. ولی من تنهایی نمیرم اونجا. تو هم باید باشی. بیا. صدات که ضبط نمیشه. همینجوری یه ذره تمرین کن.

+: آخ! امان از دست تو. پیله کنی ول کن نیستی. باشه. میام. به شرطی که خودت بیای دنبالم.

+: میام.

 

 

 

مهیار چند بار تا دم در رفت و برگشت. کامیار که سخت مشغول ساکولنتهایش بود، گفت: بشین بچه چته؟ چرا اینجا قرار گذاشتی؟

_: اینجا آرامشش بیشتره. اگه می رفتم سازمان صد نفر هی کارم داشتن فرصت نمیشد متنمو آماده کنم.

_: حالا هم که نمیشینی مثل آدم بخونی. چار تا چشمت به دره!

_: چار تا منظورت چشمای خودم و خودت بود دیگه. نه؟ خانم باغخانی معلوم نیست بیاد. دیروز سرما خورده بود.

کامیار نفس عمیقی کشید. برگهای ساکولنتش را نوازش کرد و گفت: من به اندازه ی تو دیوونه نیستم.

هنوز ده دقیقه به چهار مانده بود که دخترها رسیدند. الهام ناراضی و سرماخورده و کلافه... آوا هم عجول و دستپاچه. گفت: بفرما. در بازه. هیچ طورم نشد زود امدیم.

مهیار هم برای بار دهم تا دم در آمد و این بار به نتیجه رسید. با دیدن آنها گل از گلش شکفت و گفت: سلام. خوش آمدین. بفرمایین.

نگاهش را از آوا می دزدید و سعی می کرد چشم تو چشم نشود تا زودتر به وضعیت عادی برگردند.

الهام با صدایی گرفته گفت: سلام. ببخشید من هنوز صدام داغونه. آوا اصرار کرد که بیام.

آوا هم سلام کوتاهی کرد و سر به زیر از کنار او رد شد. ولی دست خودش نبود که از این همه نزدیکی دلش می لرزید و از بوی عطرش دیوانه میشد.

پلکهایش را بهم فشرد و باز کرد. با دیدن کامیار خوشحال گفت: سلام آقاکامیار. خوب هستین؟

کامیار که محو جمال الهام و مشغول احوالپرسی از او بود، برای لحظه ای جوابش را نداد. بعد سر برداشت. نگاه آبی اش را به او دوخت و با لبخند گفت: سلام. خیلی ممنون. خوش اومدین.

 

چهارتایی زیر کوار نشستند. مهیار برگه های نمایشنامه را جلویشان گذاشت و گفت: دیدم کار اصلی هم بیشتر نمایشنامه است. این دفعه باز همون نمایش رو آوردم تمرین کنیم.

الهام گفت: میشه من نخونم؟ فقط نکته ها رو بگین یاد بگیرم. صدام وحشتناکه.

کامیار یک لیوان چای جلوی او گذاشت و با مهربانی گفت: صدای شما خیلی هم دلنشینه. ولی اگه اذیت میشی نخون. مهیار حاضره به جای من و تو و صد نفر دیگه حرف بزنه.

_: دست شما درد نکنه خان داداش. بیا یکی هم بزن تو سر ما. تعارف نکن جون داداش. آوا بخون.

بلافاصله یادش آمد که آوا چه خط قرمزی برایش کشیده بود و باید به فامیل صدایش می کرد، اما... سر برداشت و نگاهش کرد.

آوا سر به زیر چشم به برگه ها دوخت. به خودش دروغ که نمی توانست بگوید. اصلاً این لحن "آوا" گفتن خیلی خاص بود. فقط همین یک کلمه کافی بود که حسابی پشت گوشهایش را مخملی کند. خب تا وقتی که پای یک عاشقانه ی بی پایه و اساس در بین نبود چه ایرادی داشت که آوا صدایش کند؟ او هم می توانست راحت و دوستانه برخورد کند. بهرحال توی دنیای همکاری اینطوری خیلی ساده تر میشد.

برگه ها را توی دستش جابجا کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: تو بخون. این بار زن میشم.

مهیار با تعجب و خنده پرسید: ا! سبیلاتو تراشیدی؟

آوا چپ چپ نگاهش کرد و غر زد: حالا نه که تو خیلی سبیل داری!

کامیار خندید و گفت: من سبیل گذاشتم. بهم میاد؟

الهام با حالتی رویایی گفت: خیلی!

ولی لحن رویایی اش با آن صدای خروسی اصلاً جور نبود و باعث شد مهیار و آوا حسابی بخندند. کامیار هم بین اخم و لبخند گفت: بسه بسه. خودتونو مسخره کنین. اینجوری می خواین تمرین کنین؟ مهیار مگه تو برنامه ی زنده نداری؟ زود باش.

آوا با هیجان گفت: برنامه ی زنده؟ وای منم می تونم بیام؟ خیلی دوست دارم پشت صحنه شو ببینم.

_: امشبه. ممکنه تا دیروقت طول بکشه. اگه مشکلی نداری بیا. آخر شب می رسونمت.

الهام با صدای گرفته گفت: فکر نمی کنم خاله از این ایده خوشش بیاد.

آوا هم وا رفت. صورتش را کج و کوله کرد و گفت: آخرش که چی؟ گویندگی همینه دیگه. ولی فکر نمی کنم مامان راضی بشه. خیلی خب بخون دیگه.

مهیار به او چشم دوخت و با لحن پراحساسی پرسید: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

آوا به تندی گفت: هی جمع کن آقاجان. چشمت به برگه ات باشه. منو اینجوری نگاه نکن حواسم پرت میشه.

کامیار خندان برخاست. فنجانهای خالی را برداشت و گفت: مهیارجان برات از خداوند طلب صبر می کنم.

آوا به تندی گفت: دست شما درد نکنه. شما هم هی طرفداری برادرتو بکن. ما رو باش رو دیوار کی یادگاری نوشتیم. دیروز داشتم به مهیار می گفتم آقاکامیار جای برادرمه.

کامیار برگشت و از روی شانه اش به او نگاه کرد. متعجب ابرو بالا انداخت. نه پس اینطوری ها هم نبود! دخترک هم به اندازه ی برادرش عجول به نظر می رسید. عجول و بچه!

آوا هم معترضانه به آن چشمهای آبی چشم دوخت و منتظر جواب شد. بالاخره کامیار شانه ای بالا انداخت و گفت: اصلاً منو چه به قضاوت کردن. بزنین تو سر و کله ی هم. برنامه تونم هرچی می خواد بشه بشه.

رو گرداند و رفت. آوا به سختی نگاه از او گرفت. چشمهایش واقعاً تماشایی بودند. نه که قلبش را به تپش وا دارند. فقط دیدنی بودند. این مهیار بود که با یک جابجا کردن دستش روی میز و کمی خم شدن به طرف او، حسابی حواسش را پرت می کرد و باعث میشد بین حس فرار و میخکوب شدن دست و پا بزند.

بالاخره هم کلافه کاغذهایش را جابجا کرد و غرید: نمی ذارن که! دوباره بخون.

مهیار چشم به کاغذهایش دوخت. تلاش کرد که سر برندارد. دوباره شروع کرد: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

آوا با بغضی که خودش هم نمی دانست از کجا آمده است، گفت: دلم... دلم برای مامان و بابام تنگ شده.

مهیار سر برداشت و نگاهش کرد. این بغض را از کجا آورده بود؟ یک دفعه بازیگر شده بود یا غمی داشت؟

نتوانست جلوی خودش را بگیرد. با اخمی حاکی از نگرانی پرسید: از چیزی ناراحتی؟

+: ای بابا! جمله اش این نیست. سر کارم همینجوری اجرا می کنی؟

مهیار خندید. کامیار گفت: مهیار پاشو یه آب به صورتت بزن. حواست سر جاش نیست انگار.

مهیار هم اخم کرد و گفت: خوبم. ادامه میدیم.

و این بار جدی جدی مشغول تمرین شدند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
یه پست کوچولو و درخواست چند روز مرخصی
اگه خدا بخواد مسافر مشهد شدیم. فردا راه میفتیم. لپ تاپم رو می برم ولی نمی دونم فرصت بشه بنویسم یا نه. دعاگوی همه دوستام هستم



روی مبل نشست و با لبخند معنی داری گفت: اسم کوچیکتو نگفتی عزیزم.

آوا سر برداشت و متعجب گفت: آوا.

مهیار در حالی که دور دستش باند می پیچید توی هال آمد و گفت: آوا الوان. صدای رنگی. جالب نیست؟ ذاتاً گوینده است.

مهناز با هیجان گفت: وای چه بامزه! رشته اتم همینه؟

+: نه. سخت افزار کامپیوتر می خونم.

مادرش پرسید: چند سالته عزیزم؟ چند تا خواهر برادر داری؟

+: خواهر برادر ندارم. نوزده سالمه.

=: آخیییی تنهایی! مامان بابات چی؟ شغلشون چیه؟

آوا با تردید گفت: مامانم... مدیر فروش یه شرکت تولید مواد شیمیاییه...

به مهیار نگاه کرد. نمی فهمید چرا این سوالها را می پرسند. با کمی مکث ادامه داد: بابام... تو یه شرکت تولید و صادرات فرش کار می کنه.

نگاهی به ساعت انداخت و قبل از این که سوال بعدی را بپرسند برخاست.

+: با اجازتون من دیگه برم. خیلی دیر شده.

مهیار لیوان شربتی را که مهناز دستش داده بود سر کشید و برخاست. گفت: بریم.

تا که سوار ماشین شدند آوا پرسید: این سوالا چی بود؟ من نگفتم آقاکامیار مثل برادرمه؟ خودت نگفتی که الهام به کامیار میاد؟ چی گفتی به مامانت که یهو از این رو به اون رو شد و شروع کرد سوال پیچ کردن؟

مهیار متعجب گوش داد. سوئیچ را چرخاند و در حالی که با دقت راه میفتاد گفت: کلاً منو نامرئی می بینی.

+: هان؟!

_: جهت اطلاعتون مامانم دو تا پسر داره.

رنگ از روی آوا پرید. به پشتی صندلی تکیه داد و با دهان باز به سقف کرم رنگ ماشین خیره شد.

مهیار از کوچه بیرون آمد و پرسید: کجا باید برم؟

و چون جوابی نشنید بالاخره نگاهی به پشت سرش انداخت و پرسید: هنوز زنده ای؟

آوا نفسی کشید. سر به زیر انداخت و چشمهایش را بست. ضربان قلبش را زیر گلویش حس می کرد. اگر می خواست هم نمی توانست جواب بدهد.

مهیار پوف کلافه ای کشید. ماشین را کنار زد. کمربندش را باز کرد و به عقب چرخید. با نرم ترین لحنی که می توانست زمزمه کرد: آوا؟

 آوا همانطور سر به زیر تند گفت: هیچی نگو.

_: باشه دیگه درباره اش حرف نمی زنم ولی نشونی خونتونو می خوام.

+: نشونی خونمونو می خوای؟

_: آوا خوبی؟

آوا بالاخره سر برداشت و زمزمه کرد: نمی تونم بهت اعتماد کنم.

مهیار نفس عمیقی کشید. سعی کرد بر خودش مسلط باشد. آرام گفت: توقع ندارم الان بهم اعتماد کنی.

آوا صورتش را با دستهایش پوشاند و گفت: هیچی نگو. فقط راه بیفت.

_: چشم. ولی کجا برم؟

آوا بالاخره نشانی را گفت و چند دقیقه بعد بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد. گیج و سرگردان کلید را توی قفل چرخاند و وارد خانه شد. مهیار دستی به ته ریشش کشید و فکر کرد که نباید اینقدر عجله می کرد...

به طرف باغچه راند. ماشین را نزدیک در پارک کرد و وارد شد. کامیار مشغول رسیدگی به یک بن سای بود. سلامی کرد و روبرویش نشست.

کامیار بدون این که سر بردارد گفت: سلام. روبراه نیستی.

_: بهش گفتم. گیج شد. حتی باهام دعوا هم نکرد. فقط گفت بهم اعتماد نداره.

_: وقتی بهت میگم بچه ای باورت نمیشه. عزیز دل اول باید دیواره ی اعتماد رو بالا بیاری بعد بپری وسط حریمش.

_: اگه چشمام مثل تو آبی بود دل بردن کاری نداشت.

کامیار غش غش خندید و گفت: تو از من قد بلندتری، جذّاب تری، خوش تیپ تری. چشم آبی می خوای چکار؟

_: تمام عمرم مثل عقده ایا سعی کردم ورزش کنم، خوشتیپ باشم، خوش سر و زبون باشم بلکه بتونم با چشمای تو رقابت کنم.

کامیار در حالی که می خندید از جا برخاست. گلدانش را به دقت برداشت و سر جایش گذاشت. یکی دیگر آورد و مشغول هرس کردن سر شاخه هایش شد.

_: دلم می خواد با مامان حرف بزنم. اول تو، بعدش من.

_: جوجه دو روزه! کله ات هنوز از تخم بیرون نیومده. چقدر عجله داری؟

_: آخه... کامیار... من واقعاً حس می کنم این همونیه که می خوام. تا حالا این حس رو نداشتم.

_: حالا انگار چهل و هفت سال سنشه. چند جور تجربه داره.

مهیار به پشتی صندلی تکیه داد و لب برچید. غرغرکنان گفت: من نمی خوام چند جور تجربه کنم.

_: پس عجله نکن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 17 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :