ماه نو
یکشنبه 23 تیر 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شبتون خوش. عیدتون مبارک


خاله‌مژده با لیوان آب برمی‌گردد. آینه را برمی‌دارم و در حالی که مژه‌های مصنوعی را می‌کشم می‌پرسم: مژده این مژه‌ها چه جوری کنده میشن؟

بامداد می‌گوید: نکن. مژه‌های خودتم کنده میشه. باید حلال چسبش رو بزنی.

مژده در حالی که سعی می‌کند نخندد می‌گوید: ولی خیلی بامزه شدی!

مامان نیم‌نگاهی به ما می‌اندازد. بیشتر حواسش به سریال است. با این حال می‌گوید: حالا یه آرایش کامل می‌کردی. چرا فقط چشم؟

مژده فاضلانه می‌گوید: صورتش تازه اصلاح شده. برای پوستش خوب نبود الان آرایش کنه.

مامان آهانی می‌گوید و رو به تلویزیون از مامان‌مرضیه می‌پرسد: چی گفت؟

آهی می‌کشم و رو به آینه با ناراحتی می‌گویم: یه روز تلافی می‌کنم خاله.

=: وا! تلافی برای چی؟ به این خوبی!

این را می‌گوید و ریز ریز می‌خندد. حرصی نگاهش می‌کنم و از جا برمی‌خیزم. توی دستشویی پشت چشمهایم را با آب و صابون می‌شوم. معلوم نیست جنس لوازم آرایشش چیست که اصلاً پاک نمی‌شود. برعکس کف صابون توی چشمم می‌رود و چشمهایم به سوزش میفتند و قرمز می‌شوند. چی بودم چی شدم!  

وقتی بالاخره به اتاق می‌رسم، بامداد از جا برمی‌خیزد و رو به مامان‌مرضیه می‌گوید: با اجازه‌تون... ببخشید دارم بیهوش میشم. میرم یه کم بخوابم.

مامان‌مرضیه با کلی دعای خیر راهیش می‌کند. من و مژده هم برای بدرقه‌اش می‌رویم. مژده با عشوه می‌گوید: کم به ما سر می‌زنین آقای دکتر. خوشحال میشیم بیشتر بیایین.

_: گرفتارم. الان هم یه سری عکس پیش پگاه‌جان داشتم، سعادتی شد که خاله‌مرضیه رو هم ببینم.

طفلکی مژده با خاک یکسان شد! یک دفعه می‌گویم: راستی عکسا!

به اتاق می‌پرم. فلش قرمز و سفید را از توی کیف پولم برمی‌دارم و به راهرو برمی‌گردم. آن را به طرف بامداد می‌گیرم و می‌گویم: عکسا.

_: ممنون. خداحافظ. از پذیرایی‌تون متشکرم.

مژده آهی از ناباوری می‌کشد. سر به زیر می‌اندازد و با یک خدافظی آرام به اتاق برمی‌گردد.

زیر لب می‌گویم: نابودش کردی.

جلوی آینه دستی توی موهایش می‌کشد و زمزمه می‌کند: یه روزی باید دست از خیال‌بافی برمی‌داشت.

غمزده سری به تأیید تکان می‌دهم و به کفشهایش که دارد به پا می‌کند، چشم می‌دوزم.

_: راستی اتاق عمل چطور بود؟

یک دفعه سر برمی‌دارم و با هیجان می‌گویم: خیلی جالب بود. البته داشتم از استرس می‌مردم ها! یعنی همه هیجان داشتن. یه بار ضربانش خیلی رفت بالا، یه بار خونریزیش زیاد شد، ولی بالاخره به لطف خدا کلیه ی جدید رو براش گذاشتن و دو تا کیسه خون هم بهش زدن و فرستادنش آی سی یو.

لبخند خسته‌ای می‌زند و می‌گوید: اگه شد عکساشو به منم نشون بده.

+: حتماً! برو بخواب داری میمیری! می‌تونی رانندگی کنی؟

_: می‌تونم. نگران نباش مینی‌ماوس دلبر. خداحافظ.

ناباورانه نگاهش می‌کنم. نمی‌دانم اصلاً جوابش را دادم یا نه. به خودم که می‌آیم در خانه به رویم بسته می‌شود و بامداد دیگر آنجا نیست.

با قدمهای لرزان به اتاق برمی‌گردم. اینقدر غرق فکرم که مژده شانه‌ام را تکان می‌دهد و می‌پرسد: چی بهت گفت که اینجوری رفتی تو فکر؟ هی... یک کلمه گفت پگاه‌جان باورت نشه... برای لج من گفت. همیشه با من لج داره. ولی خب... چه غم؟ اگر با دیگرانش بود میلی... سبویم را چرا بشکست لیلی؟

عاقل اندر سفیه نگاهش می‌کنم. این دختر تا کجاها برای خودش رویا بافته است؟ پس زدنهای بامداد را اصلاً نمی‌بیند؟

روی مبل می‌نشینم و می‌نالم: دست بردار. یه چیزی بده چشمامو پاک کنم. این چه قیافه‌ایه آخه!!!

بالاخره راضی میشود. پنبه و شیرپاک‌کن می‌آورد ولی دستم نمی‌دهد. می‌گوید: تو بلد نیستی.

انگار با بچه طرف است. عصبانی هستم ولی حرفی نمی‌زنم. می‌دانم اگر یک کلمه حرف بزنم منفجر می‌شوم. به زحمت ساکت می‌مانم و اجازه می‌دهم به صورت تخصصی! آرایش چشمهایم را پاک کند.

با صدای پیام گوشی‌ام عقب می‌کشم و پیام را باز می‌کنم.

_: وای مینی خوشگله این عکسا رو نگه داشته بودی؟! امدم بخوابم ولی از فضولی این که تو کولدیسک چیه خوابم نمی‌برد. بازش کردم دو ساعت خندیدم. خدا شادت کنه :*

_: عکسای بچگیامو!!! من خیلی کم از بچگیم عکس دارم. اینا رو از کجا آوردی؟ ذوق‌زده شدم.

لبخندی عمیق می‌زنم. سریع تایپ می‌کنم: تو آلبوم مامانم بود. تا حالا فکر می‌کردم عکس پسرای دایی صابره. پریروز لو داد که عکسای توئه!

_: یه عالمه متشکرم. شب بخیر.

+: شب بخیر.

مژده اخم می‌کند و دوباره مشغول می‌شود. بالاخره می‌گوید: آرایشت تمیز شد ولی مژه‌ها رو برنمی‌دارم. حیفه. خیلی زحمت کشیدم تا اینقدر قشنگ بچسبن.

پوزخندی می‌زنم و می‌گویم: لطف کردی.

سریال مامان بالاخره تمام می‌شود و از جا برمی‌خیزد. خداحافظی می‌کنیم و به خانه برمی‌گردیم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
اینم پست بعدی سریع و فوری. بگین ماشاءالله


ناباورانه نگاهم می‌کند و دیگر حرفی نمی‌زند. مامان از خاله‌مژده درباره‌ی کارش می‌پرسد. او هم با هیجان از موفقیتهایش و عروسی که امروز آرایش کرده است حرف می‌زند.

مامان با تأسف سری تکان می‌دهد و رو به من می‌گوید: بیا. این همه شغل قشنگ... اون وقت تو چی؟ برو از دل و جگر مردم عکس بگیر!

از خنده ریسه می‌روم. مژده از اتاق بیرون می‌رود و چند لحظه بعد با نخ و قیچی و موچین و آینه برمی‌گردد. رو به مامان می‌گوید: بذار من یه صفایی به سر و صورت این بدم. خیلی داغونه!

خنده روی لبم می‌خشکد. من آرایشگاه خودم را دارم و از کار مژده خوشم نمی‌آید. با تندی می‌گویم: دلم نمی‌خواد ابروهامو نازک کنم.

با تمسخر می‌گوید: ها همینجوری پاچه بز نگهشون دار ببینم کی عاشقت میشه. بخواب ببینم بچه. ریش و سبیلت هم عینهو بهادرخان شده.

مامان هم اصرار می‌کند و من طبق دستور روی زمین دراز می‌کشم. باز هم التماس می‌کنم که ابروهایم را نازک نکند.

صورتم را قشنگ اصلاح می‌کند. ابروهایم را بعد از کلی التماسم فقط کمی برمی‌دارد و شکل می‌دهد. بعد هم یک آرایش مفصل رو چشمهایم می‌نشاند و کلی از هنر خودش تعریف می‌کند. توی آینه نگاه می‌کنم. با آن مژه‌های مصنوعی و آرایش عجیب شبیه مینی‌ماوس شده‌ام. بقیه‌ی صورتم هم در اثر بند انداختن ورم کرده و صورتی... لعبتی شده‌ام دیدنی!

از آنجا که من همیشه بسیار خوش شانس بوده‌ام صدای زنگ در بلند می‌شود. ناباورانه فکر می‌کنم: یعنی کی می‌تونه باشه؟

لب صندلی می‌نشینم و شالم را دور موهایم می‌پیچم. آینه را از روی میز برمی‌دارم. خدا کند غریبه‌ای مرا با این قیافه‌ی خنده‌دار نبیند. خدایا حتی بابا و پرهام هم نباشند. دلم نمی‌خواهد کسی مرا ببیند. این مژه‌های مصنوعی را چطور بکنم؟ کاش صورتم اینقدر پف نکرده بود. عین خامه توت‌فرنگی شده‌ام!

هنوز آینه به دست درگیر قیافه‌ی عجیب و غریبم هستم که صدای سلام بلند و آشنایی را می‌شنوم. آینه تقریباً به قواره‌ی صورت من است. می‌شود آن را همین طوری جلوی صورتم بگیرم و از اتاق بیرون بروم؟

جلوی مامان‌مرضیه خم می‌شود و صورتش را پرمهر می‌بوسد. به طرف من که برمی‌گردد آینه را روی میز می‌گذارم و با حالت مضحکی می‌گویم: سلام.

ابروهایش از تعجب بالا می‌روند. گوشه‌ی چشمهایش از خنده چین می‌خورد، اما به موقع آن را مهار می‌کند و قهقهه نمی‌زند. با لبخند تعدیل شده‌ای می‌گوید: سلام!

نفسم را کلافه رها می‌کنم. اگر می‌خندید قول نمی‌دادم آرام بمانم. با بیچارگی جواب سلامش را می‌دهم و دستی به شالم می‌کشم.

چشمهایش از خستگی سرخ سرخ هستند و بدنش بیتاب افتادن و بیهوش شدن. روی یک مبل نزدیک من می‌نشیند.

مامان‌مرضیه می‌پرسد: چطوری مادر؟ چقدر خسته‌ای! چایی می‌خوری؟

لبخند بیحالی به رویش می‌زند و می‌گوید: خوبم. لیوانی لطفاً.

مژده برای ریختن چای به آشپزخانه می‌دود و مامان پیش‌دستی و کارد و ظرف میوه را جلویش می‌گذارد.

مامان‌مرضیه دوباره با بی‌تابی احوالش را می‌پرسد. سر برمی‌دارد و می‌گوید: خوبم. از سحر مشغول درس خوندنم. یه امتحان دارم. دعا کنین موفق بشم.

مامان‌مرضیه دعایش می‌کند. خاله‌مژده با چای می‌رسد و با طنازی تعارف می‌کند. گیج نگاهش می‌کنم. اینقدر درگیر خستگی‌اش شده‌ام که به کلی قیافه‌ی مضحکم را فراموش کرده‌ام.

سریال مورد علاقه‌ی مامان و مامان‌مرضیه شروع می‌شود و توجهشان از ما برداشته می‌شود. هرچند که مژده شش‌دانگ حواسش به بامداد است و بعد از تعارف شیرینی، طرف دیگرش می‌نشیند.

بامداد اما یک‌وری به طرف من ولو می‌شود و لیوان چایش را برمی‌دارد. جرعه‌ی کوچکی می‌نوشد و به چای چشم می‌دوزد.

آرام می‌گویم: عکسا همرام نیست.

بدون این که چشم از چای بگیرد می‌گوید: گفتی.

+: از ساعت سه داری درس می‌خونی؟

سری به تأیید خم می‌کند و جرعه‌ی دیگری می‌نوشد.

مژده پیش‌دستی شیرینی را بالا می‌گیرد و می‌گوید: با شیرینی بخورین. چی می‌خوندین حالا؟

کوتاه می‌گوید: درس.

شیرینی را یک جا توی دهانش می‌گذارد و جرعه‌ی دیگری چای می‌نوشد. زیر لب به من می‌گوید: لطفاً یه لیوان آب هم بیار.

این بار هم مژده از جا می‌پرد و باعث می‌شود هردو فروخورده بخندیم.

مژده که می‌رود نگاهش بالا می‌آید و دوباره رنگ می‌گیرد. زیر لب می‌نالم: تقصیر خاله است. عین مینی‌ماوس شدم.

نجوا می‌کند: عالیه. گفتم یه نظر ببینمت خستگیم بیفته، شاد شدم اصلاً!

و بی‌صدا می‌خندد. ردیف دندانهای سفیدش... ته‌ریش یک روزه‌اش... چشمهای سرخ و خسته... و مهمتر از همه این که فقط آمده است مرا ببیند.

قند توی دلم آب می‌شود و مهربان می‌خندم. دیگر مهم نیست که خنده‌دار شده‌ام. خوشحالم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
شبتون پر از رویاهای رنگی رنگی




تا دیر وقت منتظر می‌مانم اما خبری نیست که نیست. بالاخره می‌خوابم. صبح روز بعد مثل همیشه اول گوشی را از حالت پرواز خارج می‌کنم و خواب‌آلوده به صفحه‌ی آن چشم می‌دوزم. این هم اعتیادیست. چند پیام مختلف دارم ولی من دنبال یکی می‌گردم که شکر خدا هست.

ساعت سه صبح نوشته است: سلام. من الان بیدار شدم و یادم امد فردا یا نه... یعنی امروز ساعت یازده یه جراحی پیوند کلیه هست. اگر خواستی بیای دم اتاق عمل سراغ کتایون میرزادی رو بگیر. خواهش کرده براش عکس بگیری. شماره‌اش رو برات میذارم. منم نیستم. میرم کتابخونه تا شب درس بخونم. می‌تونی اینو برای مامانت توضیح بدی :دی

ذوق‌زده از جا می‌پرم. پیروزمندانه به مامان می‌گویم که مشتری دارم و بامداد هم اصلاً حضور ندارد.

اینقدر ذوق دارم که با تأسف نگاهم می‌کند و می‌گوید: هرچی فکر می‌کنم نمی‌فهمم دیدن خون و خونریزی چه لذتی داره!

با هیجان می‌گویم: موضوع خون و خونریزی نیست. نجات جون آدماست. تماشای اون همه بافت به هم پیچیده‌ی جالبه که با دقت بریده و بعد دوخته میشه که یه آدم زنده بمونه. خیلی مهیجه.

مامان سری به تأیید تکان می‌دهد و با لحنی که انگار مرا از سرش باز می‌کند می‌گوید: بله خیلی جالبه. برو صبحونتو بخور.

بعد از صبحانه به کتایون میرزادی زنگ می‌زنم. از این که قبول کرده‌ام که برایش عکس بگیرم، خوشحال می‌شود. نشانی‌های خودش را می‌دهد و قرارمان را قطعی می‌کنیم.

ساعت ده ونیم خودم را به بیمارستان می‌رسانم. کتایون منتظرم است. دختری درشت هیکل و شوخ‌طبع با صدای ریز و ظریف که به هیکلش نمی‌خورد.

به اتاق عمل می‌رویم. لباس عوض می‌کنیم و آماده می‌شویم. بیمار را می‌آورند. یک جوان سی ساله‌ی لاغر و رنگ پریده است. جراحی آغاز می‌شود. با هیجان تماشا می‌کنم و عکس می‌گیرم. ضربانم بالاست و نگران بیمارم. وقتی جراح می‌گوید که عمل موفقیت‌آمیز بوده است من هم نفسی به راحتی می‌کشم.

بیرون که می‌آییم با کتایون توی راهرو می‌نشینیم و تند تند عکسها را بررسی می‌کنیم. خواهش می‌کند که به اتاق استراحت پزشکان برویم و عکسها را مستقیماً روی لپ‌تاپش بریزم. خیلی راضی نیستم. دلم می‌خواهد توی خانه با برنامه‌های خودم عکسها را ادیت و روتوش کنم و بعد تحویل بدهم. اما کتایون به سرعت بیشتر از کیفیت عکسها اهمیت می‌دهد. اینقدر عجله دارد که برای این که راضیم کند شماره کارتم را می‌گیرد و خیلی سریع برایم پول واریز می‌کند. اولین حقوق عکاسی خیلی به دلم می‌چسبد.

ساعتی بعد عکسها را برایش روی لپ‌تاپش ریخته‌ام. جهت اطمینانش از کپی نشدن عکسها همه را از روی دوربین خودم پاک کرده‌ و حالا خوشحال و خرم در راه خانه‌ام.

آیا درختها از دیروز سبزتر شده‌اند یا آسمان آبی‌تر که من اینقدر حالم بهتر است؟ جلوی یک آبمیوه فروشی سفارش یک شیرانبه‌ی خنک می‌دهم و با سرخوشی طعم شیرینش را مزه‌مزه می‌کنم.

بعد هم برای خودم یک تاپ شلوارک صورتی راحتی برای توی خانه می‌خرم و خوش خوشان به خانه برمی‌گردم.

گزارش مختصری هم از جراحی برای بامداد می‌نویسم و کلی به خاطر این که برایم مشتری پیدا کرده است تشکر می‌کنم. حتی ناپرهیزی می‌کنم و لابلای گلهای تشکر یک قلب هم می‌فرستم.

برایم یک لبخند و یک قلب بزرگ می‌فرستد و دیگر هیچ. دلم می‌خواهد او که هیجانم را درک می‌کند کمی بیشتر جواب بدهد اما حتماً خیلی درس دارد یا بی‌حوصله است. سعی می‌کنم خودم را ناراحت نکنم. به قدمهایم شتاب بیشتری می‌دهم و کمی بعد به خانه می‌رسم.

وقتی می‌رسم مامان پای تلفن است. جواب سلامم را آرام می‌‌دهد و برای مخاطبش می‌نالد: الان رسید خونه. معلوم نیست تو اتاق عمل چی قسمت می‌کنن که سر از پا نشناخته پا میشه میره اونجا. هرچی من طاقت دیدن خون ندارم این از اسمش هم ذوق می‌کنه...

به بقیه‌ی حرفهایش گوش نمی‌دهم. حتماً مخاطبش خاله‌پروین مامان آریا است. اگر هرروز تمام درددلهایشان را برای هم نکنند روزشان شب نمی‌شود. گاهی از این که خواهر ندارم دلم می‌گیرد. دخترعمه‌ها هستند. ولی خواهر حتماً یک لطف دیگر دارد.

دوش مختصری می‌گیرم و لباسهای نویم را می‌پوشم و ناهار دیروقتم را می‌خورم. مامان هی حرص می‌خورد و می‌ترسد باز غش کنم. اما من هنوز غرق دنیای شگفت‌انگیز بدن انسان هستم و نیمی از حرفهایش را نمی‌شنوم.

بعد هم لباس عوض می‌کنم و همراه مامان به دیدن مامان‌مرضیه می‌رویم. خاله‌مژده گرمتر از معمول به استقبالمان می‌آید. این روزها آرایشگاه خودش را باز کرده و خیلی خوشحال است. به او تبریک می‌گویم و کنار مامان‌مرضیه می‌نشینم. از کار و بارم می‌پرسد و این که از دکتربهار راضی هستم یا نه.

مژده گردنی کج می‌کند و می‌پرسد: حالا حقوقش چطوره؟

+: فقط یه بار رفتم. بعد عذرخواهی کردم و دیگه نرفتم.

با چشمهای گردشده می‌پرسد: یعنی الان بیکاری؟

طوری می‌پرسد که انگار بیکاری نوعی بیماری صعب‌العلاج است!

می‌خواهم جوابش را بدهم اما صدای پیام گوشی‌ام حواسم را پرت می‌کند.

_: سلام. خونه‌ای؟ می‌خواستم بیام عکسای سزارین سه‌قلوها رو بگیرم.

+: سلام. نه خونه نیستم. امدم پیش مامان‌مرضیه.

_: پس باشه بعد.

تا من مشغول پیام دادن هستم مامان از شغل مزخرف حال بهم زنی که بامداد برایم پیدا کرده است می‌گوید.

مژده با تعجب می‌پرسد: بامداد از کجا می‌دونست تو عکاسی خوندی؟ مگه باهاش آشنایی؟

شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم: می‌دونست دیگه. از وقتی که هنرستان می‌رفتم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 تیر 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببخشید که اینقدر دیر شد. یه سفر مشهد یهویی پیش امد و فرصت نشد بیام بگم. امروز صبح رسیدم و از صبح یه پست کوچیک نوشتم تا بیش از این بدقول نشم





 وقتی به خانه می‌رسم دخترعمه‌ها به صف منتظرم هستند. متشکرم که اینقدر به نظرم اهمیت داده‌اند و وقتی گفتم که خانه نیستم بازهم آمده‌اند.

ماجرای پنهانی نداریم. خشم و غضب بامداد هم طوری لو رفته است که عمه و بابا هم فهمیده‌اند. دخترعمه‌ها که قابلی نیستند. همه دورم را گرفته‌اند و هرکدام نظری می‌دهند و آنقدر شوخی می‌کنند که از خنده ریسه می‌رویم.

خیال مامان هم آسوده می‌شود و ناهار خوشمزه‌ای تدارک می‌بیند که تا عصر دور هم باشیم.

وقتی بالاخره می‌روند مامان به اتاقم می‌آید و با هیجان می‌پرسد: بامداد بهت حرفی زده؟

متعجب نگاهش می‌کنم و می‌پرسم: چه حرفی؟

لبخندی می‌زند و می‌گوید: فقط من نامحرمم نه؟ با دخترعمه‌ها خوب جیک و پیک می‌کنی.

لب تخت می‌نشیند و با هیجان می‌گوید: از بامداد از همون بچگیش خوشم میومد. خیلی بچه‌ی شیرینی بود.

چپ چپ نگاهش می‌کنم و می‌گویم: ولی حرفی به من نزده.

مامان ابرویی بالا می‌اندازد و عاقل اندر سفیه می‌گوید: این غضب کردن اون و غش کردن تو دیگه حرف زدن نمی‌خواد. ولی اگر حرفی زد یهو نگی ها باشه و اینا... به قول مامان‌ماهرخت دختر نباید دم دستی باشه.

چشمهایم را در حدقه می‌چرخانم و می‌گویم: چشم.

از جا برمی‌خیزد که برود که می‌گویم: مامان... بامداد فقط یه چی گفت.

با هیجان برمی‌گردد. آب دهانم را قورت می‌دهم و با تردید می‌گویم: اگر می‌خوام برم اتاق عمل باید شما بهش زنگ بزنین. تا راضی نباشین منو نمی‌بره همراش. شما که می‌دونین چقدر دوست دارم برم.

مامان چشمهایش را باریک می‌کند و می‌پرسد: من گوشام درازه؟ به بهانه‌ی اتاق عمل می‌خوای با بامداد باشی؟ بگو هروقت مثل آدم پا پیش گذاشت و رسمیش کرد، هرجا خواست می‌تونه ببردت.

بعد هم دوباره رو می‌گرداند که برود.

پوف کلافه‌ای می‌کشم. با دلخوری می‌گویم: واقعاً گفته باید راضی باشین تا منو ببره همراش.

=: خوب گفته. بگو دسته گل و شیرینی بگیره دستش بیاد از در تو، ببینم حرف حسابش چیه.

آهی می‌کشم و می‌پرسم: شما مگه نگفتین دختر نباید دم دستی باشه؟ چی بهش بگم؟ من فقط می‌خوام برم اتاق عمل. باور کن.

=: حتی اگه منم باور کنم اون باور نمی‌کنه. مطمئن باش.

بعد هم بدون این که منتظر جوابم بماند بیرون می‌رود و در را می‌بندد.

هنوز وسط اتاق ایستاده‌ام که گوشی‌ام زنگ می‌زند. نگاهم روی تک گل روی صفحه می‌نشیند. بین دم دستی نبودن و کنجکاوی برای این که چکار دارد مانده‌ام. بالاخره هم دست دراز می‌کنم و گوشی را برمی‌دارم.

از حرفهای مامان کلافه‌ام. بی‌حوصله می‌گویم: سلام.

خسته‌تر از من جواب می‌دهد: علیک سلام. خوبی؟ از صبح دارم فکر می‌کنم رسیدی یا نه. ولی پشت سرت احضار شدم بیمارستان و تا الان یه دقه فرصت پیدا نکردم بهت زنگ بزنم. الان دیگه خوبی؟ میزونی؟

+: خوب خوبم. احتیاج به دکتر ندارم. خیالت راحت.

پوزخندی می‌زند و می‌گوید: خدا رو شکر. پس من برم ناهار بخورم.

+: ناهار؟ داره شب میشه.

_: وقت نکردم بخورم.

+: ببین غش کنی بیفتی رو دستمون من پزشکی بلد نیستم ها!

_: هعی.... گر طبیبانه به بالینم آیی... بی‌خیال. من خوبم. اینجا هم بیمارستانه. قرار هم نیست غش کنم. کاری نداری؟

+: چرا...

بدون حرف منتظر می‌ماند. کمی ناز توی صدایم می‌ریزم و می‌گویم: بامداد؟

_: جیگر طلا هروقت پریسا زنگ زد چشم.

تقریباً از عصبانیت گریه‌ام گرفته است. صدایم را به زحمت پایین نگه می‌دارم که به گوش مامان نرسد.

+: زنگ نمی‌زنه. میگه تو فقط می‌خوای بری بامداد رو ببینی. اتاق عمل بهانه‌ است.

خسته می‌خندد و می‌پرسد: مگه غیر از اینه؟

+: معلومه.

بعد هم قطع می‌کنم و گوشی را روی تخت رها می‌کنم. زیر لب غر می‌زنم: خودشیفته‌ی عوضی!

منتظرم دوباره زنگ بزند اما خبری نمی‌شود. حتماً بهش برخورده است. هیچکس حرفم را باور نمی‌کند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 تیر 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستان عزیزم
دو سه هفته پیش بود که عروسی پسرخاله‌ام پیش امد. پدرش رو سالها پیش از دست داده بود و خاله هم خیلی مریض احوال بودن. عروسی برگزار شد الحمدالله ولی چند روز بعد حال خاله وخیم شد و خیلی زود از دنیا رفتن
دلیل کمرنگ شدنم این بود. برمی‌گردم به زودی انشاءالله





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 31 خرداد 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلاممم
جمعه‌تون بخیر و شادی



جرعه‌ای چای می‌نوشم و دیگر حرفی نمی‌زنم. او هم ساکت است. انگار هر دو به این سکوت کنار هم احتیاج داریم.

چای که تمام می‌شود به دور و برم نگاه می‌کنم و می‌گویم: این خونه یه حال خوبی داره. مثل قدیما خونه‌ی مامان‌ماهرخه. مهربونه. اون وقتا که همه‌ی زندگی من پایین بود و همه‌ی توجه مامان‌ماهرخ به نوه‌ها. مخصوصاً من... یه جور دیگه دوستم داشت. مهم نبود که زشتم. خودمو دوست داشت.

متفکرانه می‌پرسد: زشت؟ چه فکر احمقانه‌ای!

+: این که آدم حقیقت رو بپذیره حماقت نیست. دخترعمه‌ها از من خیلی خوشگلترن. شاید برای خودم بد نباشم ولی کنار اونا اصلاً به چشم نمیام.

غضبناک می‌پرسد: حالا چون البرز به جای تو مهتاب رو انتخاب کرده، صاحب سلیقه شده؟

بی‌حوصله می‌گویم: اصلاً بحث البرز نیست. من خیلی وقته ولش کردم. تو چرا ولش نمی‌کنی؟ صحبت خوشگلی دخترعمه‌هاست.

از جا برمی‌خیزد و در همان حال می‌گوید: من فقط مهتاب رو دیدم ولی یک دهم تو نمک نداشت.

ناباورانه می‌خندم و می‌گویم: مرسی که هستی. عین همون سوسکه که قربون دست و پای بلوری بچه‌اش میره...

غرغرکنان می‌گوید: یه سوسکی نشونت بدم...

من هم برمی‌خیزم و می‌گویم: حالا تا صد سال بکوب تو سر من؛ زهره‌ترک شدم با اون غضب کردنت... خیلی بدجنسی. توقع داشتی چی بهت بگم؟

به دنبالش از آشپزخانه بیرون می‌روم. برمی‌گردد و چپ‌چپ نگاهم می‌کند. می‌ترسم ولی عقب نمی‌کشم. چانه‌ام را بالا می‌گیرم و از کنارش رد می‌شوم. شالم را جلوی آینه‌ی راهرو مرتب می‌کنم که می‌گوید: صبر کن برات آژانس بگیرم. ماشینم تعمیرگاهه.

+: ممنون. خودم میرم.

_: صبح فشارت هفت بود. کجا خودم میرم؟

+: پشت سرت مامان کلی تغذیه‌ام کرد. کباب و تخم‌مرغ و شربت و همه چی. خوبه قوزی تجویز نکردی و الا مامان یه گوسفند درسته به خوردم می‌داد.

بالاخره لبخند کمرنگی بر لبش می‌نشیند که نوید صلح می‌دهد. ذوق می‌کنم. دلم می‌خواهد از خوشی بالا و پایین بپرم. توی آینه می‌بینم که چشمهایم می‌درخشند. اما نگاه از او و آینه می‌گیرم و رو به در خروجی می‌گویم: از قول من با مامانت خداحافظی کن.

یک دفعه برمی‌گردم و می‌پرسم: راستی امروز مگه جمعه نیست؟ بابات سر کار و مامانت کلاس خیاطی؟

شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید: بابا ویزیت مریضای بستریشه و بعد هم یه کم ورزش و پیاده‌روی. مامان هم در واقع امروز کلاس نیست. سفارش خیاطی داشته، میگه شاگرداش بیان کمکش. اگه اصرار داری پیاده بری وایسا باهات میام.

+: جون خودت ادای بابابزرگا رو درنیار. خودم می‌تونم برم. اگه می‌خوای خیلی لطف کنی...

ادامه نمی‌دهم. برمی‌گردم و با گردن کج و چشمهای پر امید نگاهش می‌کنم.

ولی کوتاه نمی‌آید و می‌گوید: نوچ.

یک لبخند عریض هم چاشنی‌اش می‌کنم.

سرد و جدی می‌گوید: تو یه سر تو این بیمارستانا و مراکز زیبایی بزن. ببین مردم چه خرجایی می‌کنن تا لباشون اندازه‌ای تو قلوه‌ای بشه و دماغشون مثل تو سر بالا... کدوم احمقی تشخیص داده تو زشتی؟

به لحن جدی‌اش غش‌غش می‌خندم و غرق در خوشی می‌شوم. تعریف کردنش هم به آدمیزاد نمی‌خورد! به طرف آینه برمی‌گردم. در حالی که گوشه‌ی چشمهایم را بالا می‌کشم و می‌گویم: اگه می‌خواستم جراحی زیبایی کنم، چشمهامو کشیده و جذاب می‌کردم. میشه؟

_: ژاپنی میشی. همین جوری گرد تیله‌ای خیلی بانمکتره.

+: به چشمای رنگی میگن تیله‌ای. من که چشمام پررنگه.

_: گرد و سیاه و براقه. من یاد تیله میفتم.

ناباورانه نگاهش می‌کنم. خودم را جمع و جور می‌کنم و می‌پرسم: خوشگلی چه فایده وقتی که هنوزم مخالفی؟

بدون کوچکترین لبخندی می‌گوید: هر وقت پریسا راضی شد بگو یه زنگی بهم بزنه.

غرغرکنان می‌گویم: خیلی نامردی. بابا که راضیه. فقط مامان می‌ترسه چه ربطی به من داره؟ اصلاً تقصیر تو بود که من غش کردم نه اتاق عمل!

_: اون رو می‌دونم و دربست نوکرتم ولی بدون اجازه‌ی پریسا هیچ جا نمی‌برمت.

+: نوکر نمی‌خوام، می‌خوام برم اتاق عمل. اصلاً میرم درسشو می‌خونم. منت تو رو نمی‌کشم. به نظرت با دیپلم فنی می‌تونم تکنیسین بیهوشی‌ای چیزی بشم؟

_: در حال بیهوش کردن می‌خوای عکس هم بگیری؟

+: حالا... مریض رو می‌سپرم به دکتر بیهوشی.

_: بعد تو چکاره‌ای؟

+: با دکتره کنار میاییم. اگر کار مهمی داشت میرم کمکش. تازه می‌تونم حرف بزنم به مریض روحیه بدم. باهاش سلفی بگیرم بذاره تو اینستاش. سلفی بیهوش، سلفی باهوش!

بالاخره می‌خندد و می‌گوید: بیا بشین. وایسادی دم در قصه میگی.

+: نه بابا باید برم. پریساجونت الان از نگرانی غش می‌کنه.

_: پریساجون بابات! بیا بشین. بهش زنگ بزن بگو اینجایی.

+: همینم مونده! نه خیلی ممنون. خداحافظ.

و این بار بدون این که منتظر جوابش بمانم از در بیرون می‌روم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 خرداد 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ساعت نزدیک دو بامداده و اگر من نخوابیدم همش تقصیر این بامداده! دکتر شده هنوز ساعت سرش نمیشه!



بامداد یک چهارپایه پیش می‌کشد و نزدیک تخت می‌نشیند. از وقتی آمده حرفی نزده‌ام. لباسم همان دیروزی است ولی شالم را با یک شال بی رنگ و حال خاکستری که توی یک مسابقه‌‌ی عکاسی برنده شده‌ام، عوض کرده‌ام. می‌دانم که قیافه‌ام را از اینی که هست بیمارتر و زشتتر می‌کند اما اهمیتی نمی‌دهم و التماسهای مامان را هم نشنیده می‌گیرم.

آستینم را بالا می‌زند و دستگاه فشار خون را دور بازویم می‌پیچد. در همان حال می‌پرسد: چطوری؟

نگاهش که می‌کنم قلب بی‌جنبه‌ام به تلاطم می‌افتد. پس ترجیحاً به گوشه‌ی اتاقم چشم می‌دوزم و حرفی نمی‌زنم.

گوشی را که از گوشش بیرون می‌آورد، مامان با نگرانی می‌پرسد: فشارش خوبه؟ از دیروز تا حالا هیچی نخورده. فقط یه ذره نون خورده. الان شربت آوردم لب نزده.

_: باید گوشت، تخم‌مرغ... غذاهای مقوی بخوره.

=: حتماً. ببینین... جسارته... ولی من فکر می‌کنم از اتاق عمل ترسیده که عصبی شده بود. هم اونجا بود هم بعدش هی این عکسا رو میدید و مرتب می‌کرد... براش خوب نیست. دیروز هم که شما رو دید لابد باز براش تداعی شد...

بابا چشم‌غره‌ی خطرناکی می‌رود و می‌گوید: من معذرت می‌خوام آقای دکتر... مادره و نگران... معلومه که به خاطر این نبوده.

مامان دوباره می‌گوید: پس به خاطر چی بوده؟ به دیدن این همه خون و خونریزی عادت نداره. خب معلومه که اذیت میشه. اجازه بدین که دیگه نیاد.

اینقدر از بامداد دلگیرم که حرفی در دفاع از او نمی‌زنم. بامداد با سرگشتگی نگاهمان می‌کند و حرفی نمی‌زند.

بازهم بابا دفاع می‌کند و می‌گوید: اصلاً معلوم نیست. به هر دلیلی می‌تونه باشه. به نظرتون یه دوره آرامبخش ملایم نباید بخوره؟

برای اولین بار بامداد را مظلوم می‌بینم. آرام می‌گوید: این تخصص من نیست. بابا هم دارویی تجویز نکردن. اگر لازم بود می‌نوشتن.

مامان می‌گوید: ولی دیروز یه آرامبخش بهش زدن به نظرم.

بابا توضیح می‌دهد: دکتربامداد خودش رفت خرید.

گیج نگاهش می‌کنم و فکر می‌کنم: رفت دارو خرید؟ فکر کردم قهر کرده است.

مامان از جا برمی‌خیزد و می‌گوید: برم براش یه کم کباب دیگی درست کنم.

بامداد هم از جا برمی‌خیزد و رو به من رسمی می‌گوید: ان‌شاءالله بهتر باشین.

بابا او را بدرقه می‌کند و مامان چند دقیقه بعد با کمی کباب و نیمرو به اتاق برمی‌گردد. گرسنه‌ام. همه را می‌خورم. حتی لیوان شربت را هم به اصرار مامان سر می‌کشم. در همان حال گوشی را برمی‌دارم و پیامهایم را چک می‌کنم. دخترعمه‌ها حسابی نگران حالم شده‌اند و باهم قرار گذاشته‌اند که امروز به دیدنم بیایند. خیلی دوستشان دارم ولی امروز حوصله‌ی هیچ کدامشان را ندارم.

دلم می‌خواهد به جایی بروم که برای چند ساعت تنها باشم. هیچکس هیچ سوالی نپرسد. نگرانم هم نباشد. بتوانم کمی فکر کنم و با خودم کنار بیایم.

از جا برمی‌خیزم و لباس عوض می‌کنم. مامان وحشتزده می‌پرسد: کجا میری؟

+: میرم یه کم قدم بزنم.

=: ولی هنوز فشارت پایینه. استراحت کن.

+: نه مامان با این همه قند و نمک و پروتئینی که من الان خوردم مطمئن باشین هیچ کمبودی ندارم. خسته‌ام. دلم هوای تازه می‌خواد.

با نگرانی نگاهم می‌کند و از سر لاعلاجی اجازه می‌دهد بروم. تأکید می‌کند که گوشی‌ام را روشن بگذارم و در دسترس باشم.

برای دخترعمه‌ها می‌نویسم خانه نیستم. فوری مشغول اعتراض نوشتن می‌شوند ولی توجهی نمی‌کنم. گوشی را توی جیب مانتو می‌اندازم و آرام راه می‌افتم.

سر کوچه به البرز می‌رسم. نان تازه خریده است و به خانه برمی‌گردد. سلام می‌کنم، جواب می‌دهد و نان را تعارف می‌کند. با تشکر رد می‌کنم.

می‌گوید: مهتاب گفت دیروز حالتون بد شده بود. خدا رو شکر که بهترین. طفلک خیلی نگران بود.

باز تشکر می‌کنم و می‌روم. چقدر به مهتاب می‌آید. چقدر خوب که دیگر حسی به او ندارم. تازه فهمیده‌ام آنچه که من عاشقش بودم فقط تصویرش بود. من او را نمی‌شناختم. این آدم ملایم و احساساتی به همان مهتاب می‌خورد نه به من...

سر کوچه به این فکر می‌کنم که کجا بروم. دلم می‌خواهد یک جای ساکت و آرام بنشینم و فکر کنم. مدام تصویر خانه‌ی پدری بامداد پیش چشمم می‌رود و می‌آید. هرچی پسش می‌زنم دوباره برمی‌گردد! بالاخره تسلیم می‌شوم. پیاده حدود ربع ساعت راه است. نمی‌دانم وقتی رسیدم چی می‌خواهم بگویم. اصلاً شاید بامداد خانه باشد و بتوانیم بنشینیم سنگهای پیش پایمان را وا بکنیم. شاید هم نباشد و مادرش به این بهانه به داخل خانه دعوتم کند. بدجوری دلم هوای آن فضای روحبخش و آرام را کرده است.

کاش می‌دانستم که در ذهن بامداد چه می‌گذرد. چقدر حرفهایم را باور کرده است؟ چرا امروز به دیدنم آمد؟ اگر باورم نداشت می‌آمد؟ به خاطر قسم پزشکی‌اش آمد؟

هرچی فکر می‌کنم به هیچ جوابی نمی‌رسم. جلوی در خانه‌شان رسیده‌ام. برای زنگ زدن مرددم. حالا که اینجا هستم آمدنم به نظر احمقانه می‌رسد. زنگ بزنم چی بگویم؟ چه می‌خواهم؟ یک ساعت سکوت؟ امکان دارد یک ساعت توی اتاق پذیرایی شما بنشینم و بعد بروم؟ لطفاً نه چیزی بپرسید و نه کاری بکنید!

می‌خواهم برگردم که در خانه باز می‌شود. دکتر رشید است. دستپاچه سلام می‌کنم. بدون تعجب و با کمال آرامش و مهربانی می‌گوید: سلام دخترم. حالت چطوره؟ بهتری؟

+: س... سلام. خوبم. خیلی ممنون. خیلی بهتون زحمت دادم.

=: چه زحمتی؟ کاری نکردم. کی بیدار شدی؟

+: امروز صبح. از دیروز هیچی یادم نمیاد.

=: اشکالی نداره. تاثیر آرامبخشه. الان خوبی؟ مشکلی نداری؟

+: خوبم. خیلی ممنون.

=: بفرما تو. بامداد خونه نیست ولی میاد. ملیحه‌خانم؟ خانم مهمون دارین.

ملیحه‌خانم به استقبالم می‌آید. با خوشرویی سلام و علیک می‌کند. معلوم است که خبری از حال بد دیروزم ندارد چون چیزی نمی‌پرسد و این باعث خوشحالی است. دلم نمی‌خواهد بیش از این نگرانم باشند.

مرا توی هال می‌نشاند. به آشپزخانه می‌رود و از همان جا می‌گوید: بامداد ماشینش خراب بود. رفته تا تعمیرگاه. الان میاد.

یک سینی محتوی چای و شکرپنیر هلی جلوی من می‌گذارد و می‌گوید: یه اتاق تو حیاط هست، من اونجا شاگرد دارم. شما اینجا راحت باش. بامداد الان میاد. اگر حوصلت سر رفت هم می‌تونی بیای پیش ما. کلاس خیاطیه.

به حیاط می‌رود و مرا تنها می‌گذارد. چقدر ممنونش هستم. غرق در آرامش خانه می‌شوم. استکان چای را با یکی دو تا شکرپنیر برمی‌دارم و برمی‌خیزم. جرعه جرعه می‌نوشم و در همان حال قاب عکسهای دور هال را تماشا می‌کنم. عکسهای خانوادگی، تابلوهای خوشنویسی، گلدوزیهای ظریف و زیبا... با دقت و سلیقه اینجا و آنجا نصب شده‌اند.

در خانه که بهم می‌خورد از جا می‌پرم. استکان خالی چای را لب پیش‌بخاری می‌گذارم و شالم را مرتب می‌کنم. بامداد در حالی که  دستهایش را دم در می‌شوید با خودش آوازی را زمزمه می‌کند.

نمی‌دانم چه کنم. انگار تازه می‌فهمم که به اینجا آمدنم تصمیم مسخره‌ای بوده است. الان چه توضیحی دارم که برای بامداد بدهم؟ اینجا چکار می‌کنم؟

همان‌جا خیره به در مانده‌ام. بالاخره بامداد می‌آید. با دیدنم اول صدای آوازش قطع می‌شود. بعد متفکرانه اخم می‌کند و زیر لب سلامی می‌دهد. بدون توجه بیشتری به آشپزخانه می‌رود و برای خودش یک لیوان آب می‌ریزد. پشت میز می‌نشیند.

کنار قاب در می‌ایستم و نگاهش می‌کنم. نگاهش به لیوانش است. جرعه‌ای می‌نوشد و بعد می‌گوید: اگر امدی توضیحی بدی الان وقتش نیست و اگر امدی گردن کج کنی که ببرمت اتاق عمل، فایده‌ای نداره. زحمت نکش.

هیچ جوابی ندارم. استکان خالی‌ام را به آشپزخانه می‌برم و مشغول شستنش می‌شوم. در همان حال می‌گویم: چایی داغه. بریزم برات؟

_: منظور؟

استکان را پر می‌کنم و جلویش می‌گذارم. ظرف شکرپنیر را هم از هال می‌آورم.

_: لیوانی می‌خورم.

بدون حرف استکان را برمی‌دارم و یک لیوان پر از چای جایگزینش می‌کنم. استکان را جلوی خودم می‌گذارم و می‌نشینم.  با انگشت روی میز خط می‌کشم و می‌گویم: امدم اینجا که آروم بشم.

_: شدی؟

+: خیلی بهترم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 خرداد 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
آخیش... هفته‌ی شلوغ پرکاری داشتم و خدا رو شکر به سلامت گذشت. سلام به زندگی عادی
بامداد و پگاه و اینا



چشمهایم را می‌بندم و آرزو می‌کنم وقتی که بازشان می‌کنم بامداد روبرویم نباشد. ولی هنوز آنجاست و حالا نگاهش توبیخ‌گر، ناباور و پر از سوال است.

می‌نالم: توهمه.

بعد هم ظرف شیرینی را روی عسلی جلوی بامداد رها می‌کنم و به آشپزخانه می‌روم. نمی‌دانم بابا چه توضیحی می‌دهد، مهتاب چه می‌گوید یا عمه‌ماندانا. تمام تلاشم را می‌کنم که صدای هق هقم آبرویم را به فنا نبرد. مامان به آشپزخانه می‌آید و در آغوشم می‌گیرد. در حالی که مثل کودکی تابم می‌دهد برایم دل می‌سوزاند و می‌گوید: هر آدم حسابی که از اینجا رد میشه بهش میگه تو نامزد داری. چرا آخه؟ چرا؟

به طرفداری از مامان‌ماهرخ می‌نالم: هیشکی نباشه هم میگه.

مهتاب می‌آید و یک لیوان آب برایم می‌ریزد. به طرفم می‌گیرد و می‌گوید: بیا بخور. دایی همه چی رو براشون گفت. یواشکی به آقای دکتر گفت که همیشه توهم نامزدی تو رو داره. دکتر هم یه قرص دیگه براش نوشت. بیا بخور.

پشت میز آشپزخانه می‌نشینم و آب را می‌نوشم. ضربه‌ای به در باز آشپزخانه می‌خورد و بامداد سینه صاف می‌کند. مامان وحشتزده از جا می‌پرد و مهتاب متعجب به طرف بامداد می‌رود. من اما اینقدر دلگرفته‌ام که حتی سرم را بلند نمی‌کنم.

مهتاب می‌پرسد: چیزی احتیاج دارین آقای دکتر؟

_: نه. داریم رفع زحمت می‌کنیم. فقط پگاه‌خانم دیروز زمین خورده بود. گفتم اگه اشکالی نداشته باشه یه نگاهی به زانوش بندازم.

مامان از فکر رفع شدن سوءتفاهم ذوق می‌کند و تند تند از توجه بامداد به پای من تشکر می‌کند. من اما فقط سر برمی‌دارم و نگاهش می‌کنم. با نگاهم التماس می‌کنم که حرفهای مامان‌ماهرخ را باور نکند.

مهتاب با بهانه‌ای واهی مامان را از آشپزخانه بیرون می‌برد. بامداد جلوی پایم زانو می‌زند و می‌پرسد: جریان چیه؟ دیگه چی رو به من نگفتی؟

دامنم را بالا می‌زند. کش را باز می‌کند. زخم و کبودی پایم را با دقت معاینه می‌کند.

+: هیچی... به خدا توهمه. می‌خواستم بگم بهت... ولی خجالت کشیدم. الان چند ساله که میگه. از بس گفتیم نه و اون باور نکرده... بچه‌ها دست گرفتن. میگن ها نامزد داره. اسمش هم...

خجالت می‌کشم. لبم را گاز می‌گیرم. آب دهانم را به سختی فرو می‌دهم. بامداد سر برمی‌دارد و بدجور نگاهم می‌کند. نگاهش تیز و ترسناک است. نفسم بند می‌آید و دیگر نمی‌دانم چی بگویم.

یک دفعه از جا برمی‌خیزد و می‌گوید: کافیه. خداحافظ.

چشمهایم را می‌بندم و از ترس ضعف می‌کنم. ولی به سختی از جا برمی‌خیزم و زبان می‌گشایم. صدایم به شدت لرزان است ولی باید بگویم.

+: اسمش بامداده. سالهاست که اسمش اینه. تقصیر ما نیست که از یه توهم تلخ یه جوک ساختیم که بتونیم تحملش کنیم. همه‌اش همین بود. خوش اومدین. خداحافظ.

از کنارش رد می‌شوم و بیرون می‌روم. باید از پله‌ها بالا رفته باشم. وقتی به خود می‌آیم وسط اتاقم ایستاده‌ام و کش پایم را توی دستم فشار می‌دهم. چرا اینقدر خودم را کوچک کرده‌ام؟ گفتم بامدادجونم؟ من گفتم؟!!! خدایا چه حماقتی! چرا این کار را کردم؟ یک اتاق عمل رفتن اینقدر ارزش داشت که خودم را به در و دیوار بزنم؟ تو اگر اینقدر عاشق اتاق عمل هستی، به جای عشوه‌های احمقانه، درسش را بخوان.

لب تختم می‌نشینم و کش را بیشتر می‌فشارم. دارم خفه می‌شوم. به سختی سعی می‌کنم نفس بکشم. صدای زنگ گوشی‌ام نزدیک می‌شود و بعد مهتاب با گوشی وارد اتاقم می‌شود. می‌گوید: رفتن ولی داره بهت زنگ می‌زنه. خیلی رمانتیکی که به جای اسمش گل گذاشتی. پگاه حالت خوبه؟ پگاه؟

دو تا سیلی ملایم دو طرف صورتم می‌زند. جوابی نمی‌دهم.

=: پگاه؟ ببین منو. پگاه...

تلفن قطع می‌شود و دوباره زنگ می‌زند. مهتاب جواب می‌دهد و هراسان می‌گوید: سلام من مهتابم. پگاه حالش خوب نیست. شوکه شده. هرچی باهاش حرف می‌زنم جواب نمیده.

بدون عکس‌العمل نگاهش می‌کنم و فکر می‌کنم از چی حرف می‌زند؟ من که مشکلی ندارم. چرا به جای اسم بامداد گل گذاشتم؟ چرا گذاشتم با دلم بازی کند؟ اصلاً چرا اینقدر سست عنصر بودم که با هر حرکتش ذوق‌زده شدم؟ چرا مهتاب از اتاق بیرون نمی‌رود؟ چرا اینقدر پریشان است؟ مگر چه اتفاقی افتاده است؟

اتاق یک دفعه پر از آدم می‌شود. بامداد و پدرش اول می‌آیند و به دنبال آنها بابا و مامان و پرهام و عمه‌ماندانا هم می‌رسند. حتی مامان‌ماهرخ هم خودش را می‌رساند و هی می‌گوید: به نامزدش زنگ بزنین بیاد حالش خوب میشه. بگین نامزدش بیاد پیشش. نامزدش خیلی خوبه.

چشم‌غره رفتن بامداد را می‌بینم و فکر می‌کنم: چقدر مسخره! بذار هر فکری می‌خواد بکنه.

شروع به لرزیدن کرده‌ام. عجیب است. سردم نیست ولی می‌لرزم و دندانهایم بهم می‌خورد. دکتررشید کنارم می‌نشیند و دستم را می‌گیرد. حرفهایی می‌زند که نمی‌فهمم. نگاهم به بامداد است که سر پا جلویم نشسته است و چشم از چشمهایم برنمی‌دارد. یک دفعه هم برمی‌خیزد و شتابان بیرون می‌رود. قهر کرده است؟ به خاطر حرفهای مامان‌ماهرخ؟!!! بهتر... می‌خواهم برنگردد. آن صدای مزاحم ته دلم هم غلط می‌کند که آرزوی دیگری می‌کند.

کم‌کم همه بیرون می‌روند. فقط دکتررشید مانده است که پدرانه نوازشم می‌کند و حرفهایی می‌زند که نمی‌شنوم. دیگر هیچ چیز جز صداهای ذهنم را نمی‌شنوم.

بامداد برمی‌گردد. یک کیسه دستش است. جلویم روی زمین می‌نشیند و کیسه را باز می‌کند. اما پدرش آن را از او می‌گیرد. مایعی را توی سرنگ می‌کشد و به بازویم تزریق می‌کند. ذهنم کند کار می‌کند. نمی‌فهمم چه اتفاقی افتاده است. حتی سوزش سوزن را هم به سختی حس می‌کنم... و بعد خواب می‌روم.

چشم که باز می‌کنم اتاق نیمه روشن است. زمان و مکان را گم کرده‌ام. کمی به دوروبرم نگاه می‌کنم. توی تختم هستم. ساعت اتاق یک ربع به شش را نشان می‌دهد. صبح؟ عصر؟

گرسنه‌ام. می‌نشینم. دستم مشکلی دارد. یک آنژیوکت؟ اینجا چکار می‌کند؟ من سِرُم داشتم؟ آن که مال توی بیمارستان بود! آنژیوکت را هم کشیدند. بامداد خودش کشید و جایش را چسب زد.

کم‌کم شوکه‌شدن و شلوغی اتاقم را به خاطر می‌آورم ولی درباره‌ی سِرُم هیچ نظری ندارم. آرام از جا برمی‌خیزم و بیرون می‌روم. صبح است یا عصر؟ کسی توی هال نیست. دست و رویم را می‌شویم و دقت می‌کنم که آنژیوکت و چسبهای کنارش خیس نشوند. بعد هم به آشپزخانه می‌روم. در یخچال را باز می‌کنم. میلی به خوردن هیچی ندارم. یک تکه نان خانگی خالی برمی‌دارم و گاز می‌زنم. به اتاقم برمی‌گردم.

ذهنم هنوز گیج و درهم است. گوشی را از کنار تختم برمی‌دارم و بدون فکر شماره می‌گیرم.

صدای مضطربش را می‌شنوم که می‌گوید: سلام بفرمایید.

گیج و منگ فکر می‌کنم از کی تا حالا به جای پگاه‌جان اینطوری جوابم را می‌دهد؟ ناگهان انگار همه چیز را دوباره به خاطر می‌آورم. من گفته بودم "پگاه‌جان" صدایم کند؟ من غلط کرده بودم.

_: الو؟ پگاه؟

چشم می‌بندم و زمزمه می‌کنم: اشتباه گرفتم. ببخشید.

قطع می‌کنم و لقمه‌ای دیگر نان می‌خورم. تماس می‌گیرد، رد می‌کنم. یک لقمه دیگر... یک رد تماس دیگر... یکی دیگر...

مامان گیج و خواب‌آلود و ترسیده به اتاقم می‌آید. سر برمی‌دارم و سلام می‌کنم. سعی می‌کنم لبخند بزنم اما موفق نمیشم. بی‌حالت نگاهش می‌کنم.

مامان کنارم می‌نشیند. دست دور شانه‌هایم می‌اندازد و می‌گوید: سلام مادر. خوبی؟ تو که ما رو نصف جون کردی. چت شد یه دفعه؟

سرم را به شانه‌اش تکیه می‌دهم و تماس بعدی را رد می‌کنم.

مامان متعجب می‌پرسد: این کیه؟

+: بامداد.

دستپاچه گوشی را از دستم می‌گیرد و دفعه‌ی بعد که زنگ می‌خورد جواب می‌دهد: آقای دکتر سلام. بیدار شده. بنظرم حالش خوبه. یه کم ضعف داره. لطف می‌کنین. خیلی ممنون. خداحافظ.

صدایش را شنیده‌ام. گفته است که می‌آید مرا ببیند. بیحال غر می‌زنم: لازم نیست بیاد. من خوبم.

بابا هم وارد اتاق می‌شود. برخوردش از مامان بهتر است. حداقل طوری رفتار نمی‌کند که احساس کنم تا دم مرگ رفته‌ام!

خب اینطور که پیداست شش صبح است. بامداد هم خودش را می‌رساند. وقتی می‌آید، کمی از نانم را خورده و دوباره دراز کشیده‌ام. مامان برایم شربت هم می‌زند اما از فکر نوشیدنش احساس تهوع می‌کنم.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام

مامان به اتاقم می‌آید و متعجب می‌گوید: وا چرا هنوز نشستی؟ زانوت چی شده؟ خوبی تو؟ بیا می‌خوایم ناهار بخوریم.

انگار از خواب می‌پرم. سری تکان می‌دهم و آرام برمی‌خیزم. مانتو و مقنعه و جوراب را در می‌آورم و با تاپ و شلوار جین بیرون می‌روم.

مامان دوباره می‌پرسد: زانوت چی شده؟

بابا هم متعجب نگاهم می‌کند و همین سوال را می‌پرسد.

برایشان از زمین خوردن و عکس گرفتن و نتیجه‌ی آن می‌گویم. هر دو کلی به جان دکتربامداد و محبتهایش دعا می‌کنند. دلم از شنیدن اسمش ذوق می‌کند و هی غش و ضعف می‌رود. از این که به دل مامان و بابا هم نشسته است خیلی خوشحالم.

مامان از بچگیهای بامداد تعریف می‌کند که خیلی پسر بانمکی بوده است. آلبوم را می‌آورد و چند عکس از بچگیهایش نشانم می‌دهد. عکسها را دیده بودم. فکر می‌کردم عکس سیاوش یا سیامک پسرهای دایی صابر هست. اتفاقاً خیلی هم آن عکسها را دوست داشتم. اینقدر مطمئن بودم که سیاوش یا سیامک باشند که حتی سوال هم نکرده بودم. تاریخ هم پای عکسها نبود که بدانم چند سالی بعد از کودکی آنها بوده است.

کمی بعد که مامان می‌رود تا به استراحت بعدازظهرش برسد و بابا هم پایین تا سری به مامان‌ماهرخ بزند، عکسها را از زیر نایلون آلبوم بیرون می‌کشم. با اسکنر به دقت اسکن می‌کنم و به فلش عکسهای بامداد اضافه می‌کنم. بعد فلش را توی یک جیب کوچک کیف پولم جا می‌دهم.

بعد هم حمام مفصلی می‌کنم. کش را دوباره دور زانویم می‌بندم و از سر حوصله مشغول رسیدگی به موهایم می‌شوم. دیگر غروب شده است. شب خانه‌ی عمه‌ماندانا دعوتیم. خانواده‌ی کریمی را دعوت کرده است. لباس می‌پوشم، آماده می‌شوم و از اتاقم بیرون می‌روم.

برعکس روز خواستگاری، حالم کاملاً خوب است. خوش و خرم با همه شوخی می‌کنم. حتی به البرز هم سفارش مهتاب عزیزم را می‌کنم و می‌گویم باید مراقب این موجود نازنین باشد.

مهتاب از خوشحالی من خوشحال است و چند بار در طول شب این را می‌گوید.

بابا برای عمه‌ماندانا تعریف می‌کند که بامداد گفته است که فردا پدرش را برای معاینه‌ی مامان ماهرخ می‌آورد. این طرف اتاق مهتاب برای خودش ذوق می‌کند و هی مرا نیشگون می‌گیرد.

از هیجانش خنده‌ام می‌گیرد و بالاخره تصمیم می‌گیرم محض دلخوشی خودم دوباره پیامش را بخوانم. همین که روشنش می‌کنم سیل پیامها را می‌بینم. اشتباهاً صدایش را قطع کرده بودم. کار هم داشتم و کلاً بی‌خیال گوشی شده بودم.

بامداد نوشته است: پگاه‌جانم؟

_: یه جوابی بده بدونم در چه حالی؟

_: زنگ بزنم؟

_: چرا گوشی رو برنمی‌داری؟

_: قهری الان؟

_: تو دقیقاً الان چه سازی داری می‌زنی؟ معرفیش کن من سعی می‌کنم رقصمو تنظیم کنم!

_: الو؟

_: چشم قشنگ؟

_: دخترخاله؟

_: بازم زنگ زدم جواب نمیدی.

_: خیلی خب. حداقل بگو به این دختره فریناز اشکی شمارتو بدم؟ همون رزیدنته که عکسا رو می‌خواست.

_: پی نوشت: من با این دختره سر و سری ندارم. بچه‌ی خوب و سر براهیه. فقط همین.

_: خوابیدم و بیدار شدم هنوز خبری نیست. میرم باشگاه یه کم لگد بزنم بلکه اعصاب خش خشیم درست بشه. جان من نباشه، جان خودت آخر شب یه جوابی به من بده ببینم چته!

ناباورانه به آخرین پیامش نگاه می‌کنم. مال دو ساعت پیش است. چی فکر کرده است؟ اصلاً فکر نمی‌کردم پیامش جوابی بخواهد! من که... تکلیفم معلوم بود. یعنی نمی‌دانست؟

زیر گوش مهتاب زمزمه می‌کنم: من میرم تو اتاقت به بامداد زنگ بزنم.

=: برو ولی نیم ساعت بیشتر شد میام سراغت.

می‌خندم و می‌گویم: فقط دو دقه. زود میام.

در اتاق را به دقت پشت سرم می‌بندم و شماره‌اش را می‌گیرم. به بوق دوم نرسیده، نفس نفس زنان گوشی را برمی‌دارد و می‌گوید: جانم پگاه؟

ای جان! ذوق‌زده لبخند می‌زنم و می‌گویم: سلام. ببخشید گوشیم اشتباهی سایلنت بود. نمی‌خواستم بی‌جواب بذارم.

نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: سلام. معلوم هست کجایی؟

لحنش کمی دلخور است. به او حق می‌دهم. دوباره توضیح می‌دهم: ببخشید. خیلی کار داشتم. امشب خونه عمه‌ماندانا هستیم. بعد دیگه تا ناهار بخورم و حموم و دو ساعت رسیدگی به موها و اینا... اصلاً یادم رفت گوشیمو نگاه کنم. الان یه دفعه وسط مهمونی نگاه کردم دیدم...

سرد و جدی می‌پرسد: البرزم اونجاست؟

می‌خندم و بی‌خیال می‌گویم: ها بابا. ور دل مهتاب‌جونش نشسته تکون نمی‌خوره. خیالت راحت نگاه چپ به من نمی‌کنه.

_: باشه. ممنون که زنگ زدی. من برم سرد کنم. باشگاهم.

دلم می‌گیرد. نمی‌دانم چی بگویم. زیر لب می‌گویم: باشه. فردا می‌بینمت.

_: شاید نتونم بیام. شیفت دارم. بابا میاد.

غرغرکنان می‌گویم: پس من میام بیمارستان.

_: فردا خودم جراحی دارم. دقیق و سخته. نمی‌تونم ببرمت. اصرار نکن.

از نفس نفس زدنش می‌فهمم که حین حرف زدن دارد بدن گرم از ورزشش را سرد می‌کند.

+: من و دوربینم همون دور و بریم. اصلاً حرف نمی‌زنیم.

_: نمیشه.

+: بامدادجونم...

با لحن خنده‌داری می‌گوید: ای زهرمار... گوشی رو بذار بچه. اتاق عمل رو از من بیشتر دوست داری. قرار بود فقط سر همون عملهای ترمیمی بیای.

خودم را لوس می‌کنم: ولی فردا هم میام.

_: پگاه می‌خوام دوش بگیرم. با گوشی نمیشه.

+: خیلی خب. فردا ساعت چند؟

_: بهت زنگ می‌زنم.

ذوق‌زده می‌گویم: مرسی.

و بدون حرف دیگری قطع می‌کنم. بعد هم با نیش باز از اتاق بیرون می‌روم. سرمه از کنارم رد می‌شود و متعجب می‌پرسد: کارتت برنده شده؟

ترمه با هیجان می‌پرسد: آخ جون چی بردی؟

با افتخار می‌گویم: اجازه‌ی عکاسی از جراحی!

حالشان بهم می‌خورد و کلی برای کج سلیقگی من اظهار تأسف می‌کنند و اصلاً نمی‌پرسند چه کسی این اجازه را برای من گرفته است. لابد فکر می‌کنند همراه دکتربهار می‌روم.

آخر شب در انتظار تلفنش، عکسها را مرتب می‌کنم. عکسهای اولین جراحی را برایش می‌فرستم. عکسهای سزارین را برای رزیدنت زنان و عکسهای سه قلوها را برای پدرشان روی سی‌دی می‌ریزم و وقتی که از زنگ زدنش ناامید می‌شوم، کامپیوتر را خاموش کرده و می‌خوابم.

صبح روز بعد وقتی بیدار می‌شوم ساعت نزدیک ده است. وحشتزده از جا می‌پرم. طوری که زانویم حسابی درد می‌گیرد. لب تخت می‌نشینم و گوشی را چک می‌کنم ولی حتی یک پیام ناقابل هم از بامداد ندارم. حرصی فکر می‌کنم حتماً به تنهایی رفته است. تماس گرفتن هم فایده ندارد. توی اتاق عمل که به تلفن جواب نمی‌دهد.

خسته و ناامید دست و رویی صفا می‌دهم و یک بلوز آستین بلند با دامن بلند نخی راحت می‌پوشم. یک شال سبز چمنی که با نخهای کاموای رنگی تزئین شده هم به سر می‌کنم. دامنم سه چهار تکه رنگی رنگی است و سر حالم می‌آورد. لبخند می‌زنم. از پله‌ها پایین می‌روم و در راهروی مامان‌ماهرخ را باز می‌کنم. آفتاب از پنجره توی هال افتاده است و نور دلپذیری به فضا داده است.

سلام بلندی می‌کنم و قدم روی فرش دستبافت قدیمی آرامبخش می‌گذارم. از توی حیاط پر نور آمده‌ام و اول چشمم درست نمی‌بیند ولی کم‌کم دکتررشید را تشخیص می‌دهم و آن طرف هم... این بامداد است؟ او که گفت نمی‌آید!

بابا و عمه‌ماندانا و مهتاب هم هستند. پرستار مامان‌ماهرخ هم دارد جلوی دکتررشید چای می‌گیرد. خدا خدا می‌کنم که مامان‌ماهرخ احوال نامزدم را نپرسد. کاش به بامداد گفته بودم!

به طرفش می‌روم و با کمی فاصله از او می‌نشینم. با اشاره می‌پرسم: جراحی چی شد؟

_: بعدازظهره.

حرصی لب می‌زنم: بعد تو میگی صبح نمیام.

نجوا می‌کند: شیفت داشتم. به خاطر یه کوچولوی لوس جابجاش کردم.

لب برمی‌چینم و رو می‌گردانم. مهتاب اشاره می‌کند: چی شده؟

فرو خورده می‌خندم و اشاره می‌کنم: هیچی.

بعد از جا برمی‌خیزم و ظرف شیرینی را پذیرایی می‌کنم. جلوی بامداد که می‌رسم، زمزمه می‌کنم: من میام.

نگاه خندان و پر شیطنت بامداد یک راست روی قلبم می‌نشیند. تنها چیزی که می‌تواند حال خوش آن لحظه‌ام را خراب کند، صدای مامان‌ماهرخ است که می‌گوید: پگاه مادر نامزدت نمیاد؟ آقا نامزد خوبی داره. به از پسر شما نباشه... پسر خوبیه. سر براهه خوبه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 20 خرداد 1398 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
یه پست ویرایش نشده ی خواب آلود
هرچی میگم بامدادجان پسرم... بذار فردا می‌نویسمت تمیز و قشنگ و مجلسی... از صبح کلی کار داشتم خسته‌ام... دو تا پا داشت، پاهای پگاه رو هم تو همون کفش جا داد و گفت نمیشه باید الان بنویسی... حالا اگر ولم کنه می‌خوام برم بخوابم. غلطای تایپیشو بگین فردا اصلاح کنم. با تشکر


راه که می‌افتد با هیجان می‌گویم: وای امروز چقدر خوب بود. دارم کم‌کم از این که نرفتم دنبال پزشکی پشیمون میشم.

از گوشه‌ی چشم نگاهم می‌کند و می‌گوید: هنوز هم دیر نشده.

+: نه بابا بیییی خیال... می‌دونی رقابت قبولی پزشکی چقدر سنگیییینه؟

_: فکر کنم بدونم.

از لحن جدی‌اش از خنده ریسه می‌روم و بین خنده می‌گویم: نه نمی‌دونی. تو هزار سال پیش کنکور دادی. الان کلی تعداد متقاضیها اضافه شده.

لبخند پرمهری به رویم می‌زند و دوباره چشم به روبرویش می‌دوزد. خیلی حواسش به من نیست. چون غرق فکر زمزمه می‌کند: همیشه بخند.

از لحن عجیبش جا می‌خورم. یک دفعه ساکت می‌شوم و با تردید می‌پرسم: ناراحت شدی؟

_: از چی؟

خودم هم مطمئن نیستم. می‌گویم: از این که... بهت گفتم پیر؟ یعنی گفتم...

باز هم توی افکار خودش است. بدون این که چشم از چراغ قرمز روبرویش بگیرد می‌گوید: نشنیدم چی گفتی. ببخش حواسم نبود. فقط از صدای خنده‌ات خوشم امد.

گیجتر می‌شوم. سر به زیر می‌اندازم. تا الان از هیجان روی صندلی رو به او نشسته‌ام. آرام می‌چرخم و صاف می‌نشینم. حتی کمربندم را هم می‌بندم.

از دریای افکارش بیرون ممینگاهم می‌آید، نگاهم می‌کند و با لحن شوخی می‌‌پرسد: هی چی شد؟ چرا دست و پاتو جمع کردی؟

سردرگم جواب می‌دهم: دست و پامو؟ هیچی... اون وری نشسته بودم... صاف نشستم. پام درد می‌کنه. به نظرت مسکّن چی بخورم؟

_: کوچه علی چپ کدوم طرفه عزیز دلم؟

+: هان؟

_: هان.

دوباره پشت چراغ قرمزیم و این بار خندان نگاهم می‌کند. از خجالت در خودم می‌پیچم. بر خلاف انتظارم حال خوبی ندارم. از گوشه و کنایه خوشم نمی‌آید. رک و راست حرفش را نمی‌زند و من نمی‌فهمم به در و دیوار چه می‌گوید.

چند لحظه صبر می‌کند و بعد بی‌ربط می‌گوید: فردا پنج‌شنبه است. بابا بیکاره. باهاش صحبت کردم بیاد مامان‌ماهرخت رو ببینه. صبح براشون راحتتره یا عصر؟

+: زشته اینجوری! میاییم مطب.

_: خیلی هم قشنگه. صبح یا عصر؟

+: حرفا می‌زنی بامداد! مامان‌ماهرخ راه رفتنشون مشکل نداره شکر خدا. شنبه میاریمشون مطب.

جلوی در خانه توقف می‌کند و دوباره می‌پرسد: صبح یا عصر؟

چپ چپ نگاهش می‌کنم که می‌گوید: اصلاً با بچه نمیشه حرف زد. شماره تلفن باباتو بده با ولیت حرف بزنم.

بهم برمی‌خورد. نه... کلمه درستش این است که دلم می‌گیرد. هنوز هم مرا خواهر کوچکش می‌بیند و تمام اظهار لطفش خطاب به خواهرکش است. غمزده در ماشین را باز می‌کنم. زیر لب خداحافظی می‌کنم و می‌خواهم پیاده شوم که آستینم را می‌کشد و می‌پرسد: چی گفتم که بهت برخورد؟ ها؟ پگاه منو ببین. پگاه‌خانم... خانم محترم بزرگسال... ممکنه شماره تلفن پدرتون رو به من مرحمت کنین؟

سر برمی‌دارم و نگاهش می‌کنم. کاش اینقدر دوستش نداشتم. کاش اینقدر از تحمیل شدن نمی‌ترسیدم. دلم نمی‌خواهد مثل دخترهایی که توی بیمارستان دیده بودم  آویزانش شوم.

سری به تأیید تکان می‌دهم و زیر لب می‌گویم: برات می‌فرستم. خداحافظ.

اما آستینم را رها نمی‌کند و می‌گوید: بگم پگاه‌خانم خوبه؟ راضی میشی؟

نگاهم در نگاهش ملتمسانه می‌ماند. چه بگویم؟ این که آرزو دارم که باز پگاه‌جان صدایم بزند؟ اصلاً این "جان" یک جور دیگری به جانم می‌نشیند. چرا ردش کردم؟ کاش دوباره بگوید پگاه‌جان... حتی اگر تا همیشه می‌خواهد به چشم خواهر کوچکش مرا ببیند. باشد... سعی می‌کنم همانطور که می‌خواهد دوستش داشته باشم. خیلی سخت است. خیلی خیلی سخت است ولی من عاشقتر از آنم که برایش تعیین تکلیف کنم و بگویم که او چطور دوستم داشته باشد.

از ماشین بیرون می‌روم و در همان حال با غیظ می‌گویم: تو اصلاً بگو پگاه‌جان ولی بذار برم.

غش‌غش می‌خندد و می‌پرسد: از کی این رو دلت مونده بود؟ خب زودتر می‌گفتی جان دلم.

دوباره خراب کرده‌ام. در ماشین را بهم می‌کوبم. خم می‌شوم و با بغض از پنجره خطاب به او می‌گویم: منظورم اونی که تو فکر می‌کنی نیست. هرجوری دلت می‌خواد خواهر کوچولوت رو صدا کن.

ابرویی بالا می‌اندازد و می‌پرسد: چی؟

یک ماشین توی کوچه می‌پیچد. صدای آشنایش باعث می‌شود که سر بردارم و عقب بروم. بابا است. زیر سایه‌درخت جلوی خانه پارک می‌کند و پیاده می‌شود. به طرف ما می‌آید. سعی می‌کنم لبخند بزنم. سلام می‌کنم.

بامداد هم پیاده می‌شود. سلام می‌کند و با بابا دست می‌دهد. به گرمی احوالپرسی می‌کند. بابا از کار من می‌پرسد؛ بامداد کلی از هنرم تعریف می‌کند و بعد با هیجان می‌گوید: خیلی جالبه که نمی‌ترسه. مامان من این همه سال داره با سه تا دکتر زندگی می‌کنه، هنوز سوزن بره تو انگشتش، روشو برمی‌گردونه خون نبینه.

بابا می‌خندد و می‌گوید: منم نمی‌دونم به کی رفته اینقدر خیره‌سر شده. من جراحی دوست دارم ولی اینقدر شجاعت ندارم. مادرش هم که اصلاً... حالا بفرمایید تو... بده دم در.

_: نه مزاحمتون نمیشم. برم خونه منتظرمن. شب هم نخوابیدم باید استراحت کنم. فقط پگاه‌خانم درباره‌ی مادرتون با من صحبت کردن. بابا متخصص مغز و اعصابن. گفتم اگر صلاح بدونین بابا هم ایشون رو ببینن. فردا هم بیکارن. هم صبح هم عصر. می‌تونن بیان اینجا که زحمت مطب امدن هم نداشته باشین.

=: اتفاقاً چند وقت پیش می‌خواستیم ببریمشون پیش دکتررشید... ولی گویا خارج بودن. حدود سه ماه پیش بود.

_: آها... اون موقع برای یه سمینار دو هفته‌ای انگلیس بودن برگشتن. ولی من باهاشون صحبت کردم، فردا آزادن.

=: منم فردا صبح خونه‌ام. اگر بتونن بیان که خیلی بهتره. چون مامان از دکتر رفتن خیلی بدشون میاد. هربار باید کلی قصه بگیم و راست و دروغ بهم ببافیم تا راضی بشن. اینجوری خیلی هم زحمتتون میشه ولی...

_: نه نه اصلاً... باعث افتخاره. ده صبح اینجاییم انشاءالله. با اجازتون. خدانگهدار.

برای من هم سری خم می‌کند و خداحافظی می‌کند. من و بابا هم جوابش را می‌دهیم. بابا باز تشکر می‌کند. وقتی توی خانه می‌رویم از دکتررشید تعریف می‌کند که بهترین دکتر شهر است و چقدر همه کارش را قبول دارند.

یادم می‌آید که قبلاً هم اسم دکتررشید متخصص مغز و اعصاب را شنیده‌ام. پارسال هم می‌خواستند مامان‌ماهرخ را پیش او ببرند. یک بار که خودش راضی نشد دکتر برود و یک بار هم دکتر وقت نداشت و بالاخره به یک دکتر دیگر رضایت دادند. حالا خود دکتر می‌خواهد بیاید. دعا می‌کنم که دستش برای مامان‌ماهرخ شفا باشد و حالش بهتر بشود.

هنوز بالای پله‌ها نرسیده‌ایم که صدای پیام گوشی‌ام را می‌شنوم. مطمئنم از بامداد است ولی حدس این که چی نوشته برایم سخت است.

بابا جلوتر می‌رود و در خانه را باز می‌کند. بلند سلام می‌کند. پشت سرش وارد می‌شوم و سلام می‌کنم. در همان حال گوشی را روشن می‌کنم و پیامش را می‌خوانم: یه بار گفتم، یه بار دیگه هم به صورت مکتوب میگم که یادت بمونه. دیگه خواهرم نیستی جان دلم.

از توی قلبم پروانه‌های رنگی پرواز می‌کنند. حال دلم خوب می‌شود. سر برمی‌دارم و به مامان که متعجب نگاهم می‌کند، دوباره سلام می‌کنم. لبخند می‌زنم و به اتاقم می‌روم.

روی تختم می‌نشینم و بارها و بارها پیامش را می‌خوانم. غرق رویا می‌شوم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 خرداد 1398 :: نویسنده : شاذه
باز هم سلام
به مناسبت عید و عذر تاخیر دو پست داریم. پست قبلی جا نمونه



متعجب نگاهش می‌کنم. نمی‌دانم که در تهدیدش چقدر جدیست. ولی ترجیح می‌دهم که امتحان نکنم. چانه‌ام را بالا می‌گیرم و با لجبازی کودکانه‌ای می‌نشینم که باعث می‌شود بخندد و بگوید: ای ول دختر شجاع!

از جا می‌پرم و می‌پرسم: یعنی شوخی کردی؟

با فشاری به شانه‌ام مرا دوباره می‌نشاند و می‌گوید: نه اصلاً. بشین. دیوونه‌ای می‌خوای این همه راه بری؟ من همیشه تو این راهروها آرزو می‌کنم یه ماشین برقی داشته باشم. مخصوصاً بعد از ساعتها بی‌خوابی فقط جنازه‌مو می‌کشم و راه میرم.

جیغ جیغ کنان می‌گویم: به خاطر همین بی‌خوابیاست که نمی‌خوام دکتر بشم.

در حالی که ویلچر را هل می‌دهد، روی سرم خم می‌شود و آرام می‌گوید: مادر شدن هم خیلی بیخوابی داره.

با کمی مکث اضافه می‌کند: مخصوصاً وقتی پدر بچه‌ها هم هیچ وقت خونه نباشه و تمام مسئولیت رو دوش خودت بمونه.

از خجالت سرخ می‌شوم و صورتم را با دستهایم می‌پوشانم. خجالت هم نمی‌کشد. باز خدا را شکر که پشت سرم است و چشم توی چشمم این اراجیف را بهم نمی‌بافد. می‌دانم که منظوری ندارد. فقط هنوز دارد سر آرزوی مادر شدن اذیتم می‌کند.

خوشبختانه دیگر حرفی نمی‌زند. جلوی اتاق عمل سوال می‌کند. یک طحال پاره شده و یک سزارین اورژانسی. بدون این که از من بپرسد به طرف اتاق عمل سزارین اورژانسی می‌رود. اول راهمان نمی‌دهند. کمی زبان می‌ریزد و با دو سه جمله پرستار را قانع می‌کند که باید برویم.

لباس استریل می‌پوشم و آماده می‌شوم. همه‌اش می‌ترسم دیر برسم. وقتی با عجله بیرون می‌آیم منتظرم است. چطور زودتر از من حاضر شده است را نمی‌دانم.

همین که پا به اتاق می‌گذاریم یک نوزاد خون آلود را از شکم مادرش بیرون می‌کشند و صدای ناله‌اش را می‌شنوم. با کمی تلاش دکتر صدای گریه‌اش رسا و بلند می‌شود. با هیجان جلو می‌روم و تند تند عکس می‌گیرم. روی دست رزیدنتها که به نوبت مشغول بخیه زدن هستند سر می‌کشم. دست آخر چون چیزی نمی‌بینم دوربینم را بالا می‌برم و از روی سرشان عکس می‌گیرم.

لباس بچه را پوشانده‌اند. ذوق‌زده جلو می‌روم و می‌پرسم: می‌برینش اتاق نوزادان؟

پرستار از پشت ماسک می‌گوید: نه. خدا رو شکر مشکلی نداره. تحویل خونواده‌اش میدیم.

+: پس چرا اورژانسی عمل شد؟

=: ضربان قلب بچه کم شده بود.

+: میشه بغلش کنم؟

=: برای من مسئولیت داره.

+: قول میدم هیچی نشه. ببرمش بیرون؟

و بدون این که منتظر جواب بشوم بچه‌ی پتوپیچ را از روی میز برمی‌دارم. پرستار آهی می‌کشد و به همراهم می‌آید. بامداد هم از بالای ماسک خندان نگاهم می‌کند. دهانش را نمی‌بینم ولی چشمهایش می‌خندند و چقدر این خنده را دوست دارم.

پرستار در اتاق را برایم باز می‌کند. یک زن میانسال با ترس جلو می‌آید و می‌پرسد: هر دوشون سالمن؟

بچه را از بغلم می‌گیرد و پرستار با اطمینان می‌گوید: هردوتاشون خوب خوبن. خیالتون راحت.

چند نفر دور زن را می‌گیرند و با هیجان نگاهش می‌کنند. لبخند می‌زنم. این قسمتش خیلی خوب است. به اتاق برمی‌گردم. مریض را به ریکاوری می‌برند و مشغول تمیز کردن اتاق می‌شوند. عجله دارند. مریض بعدی خیلی زود می‌رسد. یکی از همان مجروحین است که دستش شکسته است.

سر این عمل گاهی می‌ایستم و گاهی می‌نشینم و استراحت می‌کنم. به اندازه‌ی قبلی هیجان ندارم. پایم درد دارد ولی به روی خودم نمی‌آورم.

بامداد کنار رزیدنتها می‌ایستد و کمی از جراحی را هم او انجام می‌دهد. از حرکات مسلط دستهایش کیف می‌کنم و در دل قربان صدقه‌اش می‌روم.

وقتی مریض را به ریکاوری می‌برند، بامداد پیش می‌آید. گوشه‌ی راهروی اتاق عمل روی یک چهارپایه‌ی پلاستیکی نشسته‌ام.

_: بیا بریم یه چیزی بخوریم. نفر بعدی همون سه قلوئه.

+: آخ جون! پس چرا بریم؟ همین جا بمونیم. برگردیم دوباره باید از هفت خوان رد شیم.

_: من خسته‌ام. یه قهوه می‌خوام. دیشب شیفت بودم نخوابیدم. صبح فقط بیست دقه شد بخوابم.

وحشتزده می‌پرسم: من زنگ زدم بیدارت کردم؟

_: خودم گفته بودم زنگ بزنی استاد عذاب وجدان. نمیای؟

+: نه. می‌مونم همین جا.

_: باشه.

ولی پایش را که بیرون می‌گذارد گرفت و گیرها شروع می‌شود. اجازه نمی‌دهند آنجا بمانم و از اتاق عمل بیرونم می‌کنند. پشت در اتاق عمل روی صندلی می‌نشینم و منتظرش می‌مانم. احساس غریبی می‌کنم. کاش با او رفته بودم.

مادر سه قلوها را با آن شکم بزرگش می‌آورند. بیچاره دارد ناله می‌کند. از ته دل برای سلامتی خودش و بچه‌هایش دعا می‌کنم. هرچه التماس می‌کنم اجازه نمی‌دهند همراهش بروم. بامداد ده دقیقه بعد بالاخره می‌رسد و جواز عبورم را دوباره می‌گیرد. وارد می‌شویم. مریض تازه بیهوش شده است. با هیجان مراحل کار را تماشا می‌کنم و عکس می‌گیرم. اولین بچه... دومی... و سومی... صدای گریه‌هایشان را اتاق را پر کرده است و سلامتی‌شان باعث خوشحالی تیم جراحی شده است.

به بهیارها کمک می‌کنم که بچه‌ها را لباس بپوشانند و آماده کنند. حین کار چندین عکس از آنها می‌گیرم.

یک رزیدنت ریزه میزه‌ی بامزه به طرفم می‌آید و با صدای کودکانه‌اش می‌گوید: دکتررشید میگه عکسا رو می‌فروشی. راست میگه؟ میشه بدیشون به من؟ بالاترین نرخ ازت می‌خرم به شرطی که به هیشکی دیگه ندی.

با لبخند می‌گویم: حتماً چرا که نه.

بیرون که می‌روم بامداد با پدر سه قلوها هم صحبت می‌کند. بعد به طرفم می‌آید و می‌گوید: یه سی‌دی هم عکس سه قلوها رو برای پدرشون آماده کن. شمارشو گرفتم.

متعجب می‌گویم: چی داری میگی؟ بابا بنده خدا اگر پول داشت عکس بخره که نمیومد بیمارستان دولتی!

_: نه بابا خیالت راحت. مشکل مالی نداشت. دیروز دیده بودمش. چون زایمان پرخطر بود آوردنش اینجا. نگران نباش. تو پولتو بگیر استاد عذاب وجدان.

+: برو خودتو مسخره کن.

می‌خندد. دستش را با فاصله پشت سرم نگه می‌دارد و می‌گوید: بیا از این طرف. ماشین نزدیکه. سوار شو بریم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 15 خرداد 1398 :: نویسنده : شاذه
سلاااام
عیدتون مبارک
طاعاتتون قبول




با تردید می‌پرسم: وقتی بیهوش بودم خیلی حرف زدم؟

باز هم نگاهم نمی‌کند. توی چایش قند می‌اندازد و می‌گوید: بیشترش نامفهوم بود. فقط همینا رو فهمیدم.

سر به زیر می‌اندازم. با یک دانه پفک بازی می‌کنم و زیر لب می‌گویم: پسر ناظم مدرسه‌مون بود. پنج سال پیش... وقتی رفتم هنرستان دیگه ندیدمش تا همین یکی دو ماه پیش که همسایه شدیم. همه‌اش یه طرفه بود. نه هیچوقت حرفی زدم نه اون فهمید. قرار هم نیست که بفهمه.

بدون این که سر بردارد می‌گوید: می‌دونم. دارم باهاش کنار میام.

گیج می‌پرسم: کنار میای؟ با چی؟

لیوان را برمی‌دارد. کمی می‌نوشد. بالاخره نگاهم می‌کند و می‌گوید: هیچی. فراموشش کن.

توی نگاهش نرمشی هست که دلم را به تلاطم می‌اندازد. آب دهانم را به سختی فرو می‌دهم و چند لحظه طول می‌کشد تا نگاهم به زیر بیفتد.

نمی‌دانم با چه جرأتی می‌پرسم: هیچوقت عاشق شدی؟

البته آنقدرها شجاع نیستم که توی چشمش نگاه کنم و این را بپرسم.

پوزخندی می‌زند و می‌پرسد: می‌خوای یر به یر بشیم؟ باشه... اون موقع که تو مغازه کار می‌کردم یه دختره سال آخری بود، قد بلند و خیلی خوش‌قیافه...

سعی می‌کنم سر برندارم و چپ‌چپ نگاهش نکنم. طبعاً احساس حسادت کرده‌ام. من نه قد بلندم و نه خیلی خوش‌قیافه. با حرص دانه‌ای پفک می‌خورم و بعد هم یکی دیگر. خرچ خرچ!

_: سعی کردم باهاش حرف بزنم ولی نشد. برعکس بقیه‌ی دخترای هنرستان که هر غلطی حاضر بودن بکنن، این یکی اصلاً کوتاه نیومد. همین هم بیشتر حریصم می‌کرد. آخرش هم به جایی نرسید. دیگه هم ندیدمش.

بالاخره طاقت نمی‌آورم. سر برمی‌دارم و با عصبانیت می‌گویم: همشون اینطوری نبودن. یا لااقل من نبودم.

لبخند مهربانی می‌زند و می‌گوید: تو که خواهر کوچیکه‌ی خودم بودی و فقط عکس می‌گرفتی. کار بدی نمی‌کردی. راستی اون عکسا رو نداری؟ بنظرم هزار تا عکس از من گرفته باشی.

ناباورانه نگاهش می‌کنم. بالاخره خجالت‌زده سر به زیر می‌اندازم و می‌گویم: به کلی فراموششون کرده بودم. ولی دیشب مهتاب پیداشون کرد. میدم بهت. خیالت راحت. کپی هم ندارم. همشون رو یه کول دیسکن.

می‌خندد. لیوان خالی چای را کنار می‌گذارد و می‌گوید: من گفتم تو بزرگ شدی؟ حرفمو پس می‌گیرم. تو هنوز به اندازه‌ی بچگیات پاک و ساده‌ای.

لیوان خودم را که کمی هم سرد شده برمی‌دارم. نیمی از آن را می‌نوشم و می‌گویم: راحت باش. بگو خیلی خری. میگم... الان اتاق عمل راهمون نمیدن؟

_: الان؟ می‌خوای بری مجروح ببینی؟ چه کاریه؟

از جا برمی‌خیزم و در حالی که سعی می‌کنم به پایم فشار نیاورم، لیوانها و پاکت خالی پفک را توی سطل زباله می‌اندازم.

+: روشون که پوشیده است. فقط جای عمل بازه. می‌خوام ببینم مثلاً چه جوری یه پای شکسته رو پیچ و مهره می‌کنن.

_: اذیت میشی سر پا وایسی.

نگاهش می‌کنم. مهربان است. خیلی! اما هنوز هم به نظر می‌رسد که مرا مثل خواهر کوچکترش دوست دارد. مگر نگفت عشقش قد بلند و خیلی خوشگل بوده است؟ من فقط دختر کوچولوی بامزه‌ای هستم که سرگرمش می‌کند و طبعاً غیرت برادرانه اجازه نمی‌دهد که به امثال البرز فکر کنم.

ولی خدا وکیل البرز کیلویی چند؟ بامداد خیلی خیلی مردانه‌تر و جذاب‌تر است. آن شانه‌های پهن ورزیده... آن چشم و ابروی تیره و نگاه بانفوذ...

روی صندلی پلاستیکی هم ردیفش می‌نشینم. یک صندلی بینمان فاصله است. روی مانتویم دست می‌کشم و ذره‌های پفک را پاک می‌کنم. بدون این که سر بردارم می‌پرسم: باشگاه میری؟

_: می‌رفتم. یه دوره‌هایی که سرم خلوتتر بود. مدتیه که نتونستم برم. ول شده دوباره شروع نکردم.

سر برمی‌دارم. با وجود این که دارم از فضولی میمیرم سعی می‌کنم لحنم کاملاً بی‌اعتنا باشد. می‌پرسم: از این قرص و دواها هم که تو باشگاها میدن خوردی؟

از لحنم خنده‌اش می‌گیرد. نگاهی به ساعد ورزیده‌اش می‌اندازد و می‌گوید: نه بابا عضله‌هام بیشترش ژنتیکه. یه مقداریش هم ورزش. دایی‌صابر ندیدی چقدر عضلانی‌ان؟ من خیلی شبیه دایی‌ام.

دایی‌صابر دایی مامان است. بازنشسته‌ی ارتش. با آن هیکل و بر و رو هنوز هم هیبتی دارد. دقت که می‌کنم می‌بینم راست می‌گوید. خیلی به دایی شبیه است. حتی بیشتر از سیاوش و سیامک پسرهای دایی. این را به او می‌گویم. می‌خندد و تأیید می‌کند.

+: هنوز هم فکر می‌کنم خیلی عجیبه که هیچ‌وقت همدیگه رو ندیده بودیم.

_: تقصیر منه که زیاد نمیرم خونه خاله‌مرضیه. هر بار هم رفتم مامانت بوده ولی تو رو ندیدم. حتی می‌دونستم که دخترش پگاهه ولی اصلاً شک نکردم که پگاه خودم باشه.

پگاه خودش؟ پگاه خودش؟ رویا نباف. منظورش خواهرش است.

سر به زیر می‌اندازم و سعی می‌کنم که از ناامیدی بغض نکنم. حواس خودم را پرت می‌کنم و می‌گویم: تقصیر منم هست. زیاد نمیرم اونجا. پیش مامان‌ماهرخ راحتترم. با خاله‌مژده خیلی جور نیستم.

_: خیلی باهم فرق می‌کنین. اصلاً تیپ تو نیست. با وجود این که سنتون بهم نزدیکه.

بعد چشمکی می‌زند و با لحن بامزه‌ای می‌گوید: اعتراف می‌کنم منم خیلی وقتا از ترس مژده اونجا نمیرم.

متعجب می‌پرسم: از خاله می‌ترسی؟ چرا؟

شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید: یه باور قلبی داره که هربار برای دیدن اون میرم، و من دلم نمی‌خواد این حس تقویت بشه.

قابل درک است. حتی حسودی هم نمی‌کنم. فقط سری به تأیید تکان می‌دهم. برای این که فکر نکند که من هم چشمم به دنبالش است و تحت فشارش قرار می‌دهم از جا برمی‌خیزم و می‌پرسم: میشه بریم اتاق عمل؟ حداقل بیا بپرس چه عملیه. خواهش می‌کنم. شاید خیلی ترسناک نباشه.

سری تکان می‌دهد و از جا برمی‌خیزد: امان از دست تو. می‌زنی پاتو شل و پل می‌کنی بچه!

+: نه خوبم الان. خیلی درد نمی‌کنه. بهش فشار نمیارم.

_: حداقل بشین رو ویلچر. تا اتاق عمل خیلی راهه.

+: نههه... خوبم.

_: اعصاب منو خیش خراشما نکن. یا میشینی یا کولت می‌کنم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 27 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :