ماه نو
دوشنبه 2 بهمن 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
شبتون به خیر و شادی

=: خب ضعف کنم. چه اهمیتی داره؟ قوی باشم امین برمی گرده؟ یهو روز عقدکنون میگه وای من دخترعموم رو می خوام؟ مسخره!

_: نه نمیگه. ولی با شکم گشنه آدم با هیچی کنار نمیاد. اینو می دونم.

=: می خوام کنار نیام. می خوام بمیرم.

متعجب  پرسیدم: واقعاً؟ چرا اون وقت؟

=: دوسش داشتم. می فهمی؟ همونطور که تو ایلای رو دوست داری.

روی مبل نشستم و کلافه گفتم: ایلای بچه است. درباره اش اینجوری حرف نزن.

حیرتزده پرسید: منظورت چیه؟ مگه دوسش نداری؟

_: خیلی دوستش دارم. خیلی زیاد. ولی دلم نمی خواد دوست داشتنش با عشق بین آدم بزرگا قاطی بشه. دید من اصلاً بهش اینجوری نیست. بچه است. پاکه. بفهم اینو!

دستش را طوری که انگار مگسی را پس می زند بالا آورد و بدون این که نگاهم کند گفت: خیلی خب بابا تو هم. هرجور عشقته عاشقش باش.

حرصی گفتم: از این که فکر کنی به یه بچه نظر بدی دارم عصبانی میشم.

پوزخندی زد و بی حوصله گفت: یه جوری جوش میاره انگار زنشه.

روی مبل ولو شدم و سر تکان دادم. زنم بود. واقعاً زنم بود. آهی کشیدم و گفتم: شربتتو بخور.

بالاخره برداشت و جرعه جرعه نوشید. عصبانیتم باعث شد که غصه اش موقتاً فروکش کند.

به لیوان نصفه چشم دوخت و متفکرانه گفت: باورم نمیشه. واقعاً براش فقط دخترعمو بودم. همه ی اون وقتایی که با خوشرویی جواب سؤالامو میداد... اون وقتایی که به تبریکای عید و تولد خوشحال جواب میداد... وقتی برای تولدم برام هدیه فرستاد... هیچ منظوری پشتش نبود. هیچی! چقدر برای خودم رویا بافته بودم. فکر می کردم حالا حالاها قصد ازدواج نداره. فکر می کردم تا جاگیر بشه منم لیسانسمو گرفتم و میرم پیشش...

بقیه ی شربت را لاجرعه سر کشید و پرسید: حالا چکار کنم؟ چه جوری می تونم برم عروسی و وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده؟

_: کسی می دونست؟ خودش یا بقیه؟

عصبی گفت: نه هیچکس. ولی دل خودم چی؟ بگم برای چی نمی خوام بیام؟

_: بهانه؟؟؟ خوبی سارینا؟ داری شبانه روز می خونی برای کنکور. بهانه از این دست اول تر؟

با بغض گفت: امین داره از مالزی میاد. همه ی خانواده دارن سر و دست می شکنن. هیچکس بهانمو قبول نمی کنه. مخصوصاً دخترعموم که خیلی باهم دوستیم.

_: حتی اونم خبر نداره؟

چانه اش را بالا داد و گفت: نه همیشه می گفت تو عروسی امین باید تو کمکم کنی. خواهرم باشی. چی بهش می گفتم؟ می گفتم نه من می خوام عروستون باشم؟

دوباره گریه اش گرفت. قوطی دستمال را جلویش گذاشتم. لیوان را برداشتم و به آشپزخانه رفتم. ساندویچ نان پنیر گردوی کوچکی پیچیدم و برگشتم. بدون حرف آن را به طرفش گرفتم.

دستم را پس زد و گفت: اه تو هم که فقط به فکر خوردنی!

جدی گفتم: اینو بخور بعدش عقلامونو میذاریم رو هم یه فکری برات می کنیم دیگه!

با ناز از دستم گرفتم و لقمه ای خورد. روبرویش نشستم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چیزی که مسلمه اینه که این جناب پسرعمو نباید رو درس ما تاثیر بذاره و همه ی زحمتامونو به باد بده. والا منم کم مشکل نداشتم. نمی تونم بگم تو سفر دو روزه ام چه اتفاقی افتاد ولی اینقدر بود که بزنم زیر همه چی، ولی نزدم.

=: تو خیلی قوی هستی. بیشتر از سنّت می فهمی. می تونی با همه چی روبرو بشی. من نمی تونم.

آهی کشیدم. پیمان هم همین را می گفت!

گوشیم زنگ زد. ایلای بود. سرد و جدی جواب دادم: جانم ایلای؟ سلام.

از لحنم ترسید. با چشمهای گشاد شده پرسید: سلام. درس داشتی؟ ببخشید. بعدش زنگ می زنم.

دلم نرم شد. چقدر به شنیدن صدایش احتیاج داشتم. لبخند به نرمی روی لبم نشست و گفتم: نه الان درس ندارم.

هیجانزده گفت: پیش مامانتم. ببین آیلین می خنده. ببین!

گوشی را به طرف آیلین گرفت و شروع کرد به حرف زدن با او. دخترک دست و پا زد و خندید. دلم برایش ضعف رفت.

گوشی را به طرف سارینا گرفتم و نجوا کردم: یکی از مشکلاتم اینه. دلم می خواد بگیرم بچلونمش. تمام وقت خوشمزگیش من اینجام. نه می تونم به مامانم کمک کنم، نه نوزادی این خوشگله رو از نزدیک ببینم.

سارینا لبخند کمرنگی زد. دوباره چشم به صفحه ی گوشی رفتم و قربان صدقه ی آیلین رفتم.

کیهان سرش را جلوی دوربین آورد و گفت: ما نیستیم خان داداش. تو بین خواهر برادرات فرق میذاری. باید همینجوری قربون منم بری.

غش غش خندیدم و گفتم: آخه دماغ پرجوشتو قربون! صورتتو بکش عقب!

ایلای دوربین را رو به مامان گرفت. مامان برایم دست تکان داد. همینطور بابا. چقدر خوب بود که دور هم بودند. دلم برایشان تنگ تنگ تنگ شده بود. کمی گپ زدیم و بعد خداحافظی کردیم.

گوشی را گذاشتم و به سارینا که حالا لقمه اش را خورده بود گفتم: خب؟

لبخندی زد و گفت: چقدر خوب که اینقدر عاشق خونوادتی. من به هیچکدومشون اینقدر وابسته نیستم.

_: نمی دونم این وابستگی چقدر خوبه. ولی همیشه آرزو می کنم که هیچوقت مجبور نشم برای مدت طولانی ازشون جدا بشم.

سری به تأیید تکان داد و گفت: امیدوارم. حالا من چکار کنم؟ دیدن امین کنار دختری که دوستش داره واقعاً دردناکه.

_: به نظرت چطوره که امروز کلاً بی خیال درس بشیم؟ بریم بالای شهر برف بازی.

=: تو خوبی؟ من چی میگم تو چی میگی!

_: من میگم تو احتیاج داری که روحیه ات تقویت بشه. هم برای درس خوندن هم برای روبرو شدن با پسرعموت. خونوادت مشکلی ندارن با من بیای گردش؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: نه.

از جا برخاستم و گفتم: پس برو لباس گرم بپوش زود بیا بریم.

با تردید از جا برخاست و پرسید: تو مطمئنی این جواب میده؟

_: مطمئنم. برو.

بالاخره رفت. من هم نفس عمیقی کشیدم. یک روز تعطیل هم غنیمت بود. این دختر را ول می کردی از توی کتاب بیرون نمی آمد. مخصوصاً الان که لابد می خواست با درس خواندن خودکشی کند!

کمی بعد هر دو حاضر بودیم. آژانس گرفتیم و به پارک جمشیدیه رفتیم. همان بدو ورود با یک گروه دختر و پسر همراه شدیم. خیلی راحت ما را در جمع خود پذیرفتند و دو تا تیم برف بازی راه انداختیم. کلی بازی کردیم و تو سر و کله ی هم زدیم. ظهر ناهار باهم آش خوردیم و بعد از صرف چای و کیک، دوباره به بازی ادامه دادیم.

غروب بود که خسته و خیس و سرمازده ولی خوشحال به خانه برگشتیم. از آسانسور که پیاده شدیم سارینا که از سرما می لرزید و دندانهایش بهم می خورد گفت: مرسی. بهانه ی خوبی جور شد. ذات الریه می کنم میفتم خونه دیگه نمی تونم برم.

کلید را توی در واحد مامان شیوا چرخاندم و خندان گفتم: برو یه دوش آب گرم بگیر و یه لیوان چایی گرمتر هم بخور. بعدم بگیر بخواب.

سری تکان داد. دیگر نمی توانست حرف بزند. خیلی سردش بود. به زحمت در خانه شان را باز کرد و رفت.

مامان شیوا با دیدن قیافه ی من وحشتزده گفت: بپر تو حموم. داری یخ می زنی بچه. کجا بودی؟ من الان رسیدم خونه. می خواستم بهت زنگ بزنم.

با صدایی سرمازده گفتم: پارک جمشیدیه بودم.

وقتی بیرون آمدم مامان شیوا یک لیوان بزرگ دمنوش سرماخوردگی برایم آماده کرده بود. با عذاب وجدان پرسیدم: به سارینا هم بگم بیاد؟ باهم بودیم.

مامان شیوا گوشی تلفن را برداشت و عصبانی گفت: دو تا بچه ی بی فکر نفهم! دم امتحانا چه وقت پارک رفتن بود آخه؟

با لحنی حق به جانب گفتم: برف آمده بود.

اما مامان شیوا گوش نداد. گفت: سارینا خوبی؟ تنهایی یا مامانت هست؟ نیست؟ زود بیا این طرف یه دمنوش بخور سینه پهلو نکنی. امدی ها!

زیاد طولش نداد. با یک بلوز یقه شل بلند اسکی و شلوار گرم گشاد و شال بزرگ پشمی و جوراب گرم و موهای خیس آمد. روی مبل چمباتمه زد و لیوان گرم را بین آستینهای بلندی که تا روی انگشتانش بود گرفت.

سرما خورده بود. با عذاب وجدان گفتم: ببخشید تقصیر من شد. سرما خوردی.  

سرش را بلند کرد و با چشمهای قرمز شده گفت: به لذتش می ارزه. خیلی خوش گذشت. ممنون. خیلی وقت بود که اینقدر بازی نکرده بودم.

سری تکان دادم و گفتم: منم همینطور.

=: حالم... خیلی بهتره.

لبخندی زدم و جلوی مامان شیوا حرف دیگری نزدم.

گوشیم زنگ زد. پیمان بود.

_: الو دایی... سلام.

=: سلام آیهان خوبی؟

_: خوبم شکر خدا. تو خوبی؟

=: خوبم. ببین... یه زحمتی برات دارم... نمی دونم می تونی یا نه. اصلاً میشه...

جرعه ای از لیوان دوم دمنوش گرم و شیرینم را نوشیدم و پرسیدم: چه خبره؟

=: چایما داره برای کریسمس میاد تهران.

_: آخ جووون! کریسمس کی هست؟

=: ده یازده روز دیگه. برای کریسمس اینقدر ذوق کردی؟ رفتی پایتخت مسیحی شدی؟

غش غش خندیدم و گفتم: کریسمس با ایلای ذوق کردن داره. خودتم داری میای؟

=: نه بابا من بیام چکار؟ می خواستم ببینم می تونم تحویل هواپیما بدمش بری بگیریش؟ بعد... زحمتی نیست پیش شما بمونه؟ یعنی نمی دونم چقدرش بره پیش چایما...

_: مشکلی نیست. به چایما زنگ می زنم هماهنگ می کنم. تو نگرانش نباش. فقط بفرستش بیاد.

=: نمی خوای از مامان بزرگت بپرسی؟

_: باشه. گوشی... مامان شیوا... ایلای بیاد اینجا؟ مامانش داره میاد دیدنش... البته مامانش نمیاد اینجا. ایلای رو می برم پیشش.

سارینا خندید و با ته مایه ای حسرت توی لحنش گفت: برق چشماشو! اگه نفر اول کنکورم می شدی اینقدر هیجان زده نمی شدی.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نفر اول رو می خوام چکار؟ همینقدر که کرمون تو دانشگاه راهم بدن بسه. مامان شیوا؟

مامان شیوا یکی از آن لبخندهای نابش را تحویلم داد و گفت: بگو بیاد. فقط حواست باشه که دل و دین ازت نبره و از درس خوندن نیفتی.

با خوشحالی گفتم: دایی هستی؟ حتماً بیاد. خوشحال میشیم. ساعت و روز پروازشو برام اس ام اس کن. ترجیحاً طرف شب باشه که بتونم برم فرودگاه. مرسیییی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم


در اتاقم را بستم و به پیمان زنگ زدم. الو نگفته رگباری شروع کردم: پیمان می فهمی چکار کردی؟ قرار بود نفهمه. چرا اینقدر باهاش حرف زدی که حساس بشه؟ که بفهمه؟ آخه این چه کاری بود؟ از بچگیت همینطوری بودی. هیچ کاری رو نمی تونستی یواشکی بکنی. این بچه چه تقصیری داشت که هی براش جلسه توجیهی راه انداختی؟ چکار می کرد تو جمع؟ خودم مراقب بودم دیگه. نمی پرید بوسم کنه که!

=: نفس بگیر آیهان. چی شده؟ فهمید؟ همه شو؟

کلافه گفتم: نمی دونم چقدر فهمیده. اینقدر می دونه که نامزدیم.

=: وای...

_: وای و زهرمار. دیگه اگه درباره ی من باهاش حرف زدی حتی یک کلمه! پدرشی باش. منم شوهرشم. بعد از این پاسش می کنی به خودم. بلکه بتونم جمعش کنم.

گفتم شوهرش ولی این کلمه برایم خیلی سنگین بود. اصلاً به معنی واقعیش در ذهنم نمی گنجید. آن هم در مقابل ایلای کوچکم. ولی مجبور بودم از وزنه ای استفاده کنم که پیمان مغلوب شود.

=: به بقیه نگه... دوستاش تو مدرسه.

نفسی کشیدم و سر تکان دادم. غریدم: فقط می تونم امیدوار باشم که هیچکس باور نکنه که تو این دور و زمونه چه حماقت بزرگی مرتکب شدی. چرا من قبول کردم آخه!

پوزخندی زد و گفت: ها... اگه یادت باشه یه طرف این ماجرا تویی رفیق شفیق! همه چی رو ننداز گردن من.

_: خیلی خب مسئولیت بقیه اش با خودم. دیگه اسم منو جلوش نیار. بهش نگو چه وقت بهم زنگ بزنه یا نزنه. خودم می دونم و ایلای.

=: اوه اوه چه توپ پری هم داره شازده داماد. هی این یکی رو... ایلای بابا... سلامت کو؟ آیهان چی بهش گفتی که عصبانیه؟

_: من چی گفتم؟! هیچی جناب نابغه. همونایی که تو گفتی اذیتش کرده. حیرون این رابطه شده.

=: آیهان...

_: آیهان و زهرمار. من دیگه جا ندارم. میرم بیرون هوا بخورم. تو میدونی و دخترت. وای به حالت اگه خرابترش کنی.

=: چکار کنم؟

_: ورش دار ببر بیرون گردشی کنه هوایی بخوره روز جمعه ای. عوض این که با یه مشت اراجیف مغزشو پر کنی.

پشت خطی داشتم. عصبانی از پیمان بدون خداحافظ قطع کردم و جواب دادم.

=: سلام آیهان. تا بیای پایین رسیدیم.

_: سلام. امدم.

کت بهاره ای برداشتم. با مامان بابا خداحافظی کردم و بیرون رفتم. سوار که شدم مثل گلوله راه افتادند. دو تا ماشین باهم کورس گذاشته بودند. صدای آهنگ بلند، کری می خواندند و می خندیدند. من هم صندلی عقب بین میلاد و جمشید نشسته بودم و نفسم را حبس کرده بودم. تا بیایم که خودم را قانع کنم که نترسم و همراهشان بخندم رسیده بودیم! سرگیجه و تهوع گرفته بودم. تلوتلوخوران پیاده شدم و همراهشان راهی شدم. پله های باغ را یکی یکی بالا رفتیم. از سروها و حوضها گذشتیم. سعی کردم تا می توانم نفس عمیق بکشم. کم کم حالم بهتر شد.

توی رستوران سنتی نشستیم و سفارش ناهار دادیم. ناهار را بین سروصدا و شوخیهایمان خوردیم. دلم برای بگو بخندها و دیوانگیهایشان تنگ شده بود.

بعد از ناهار توی باغ روی تخت نشستیم و چای و قلیان خبر کردند. دو دستم را روی پشتی پهن کرده بودم و به آواز خواندن و لودگی میلاد می خندیدیم. بعد با توپی که جمشید آورده بود وسطی بازی کردیم. از این که هنوز می توانستم خوب نشانه بگیرم و هدف را بزنم کیف کردم.

نزدیک غروب بود که خسته ولی خوشحال به خانه برگشتیم. توی گاراژ دایی ایمان و پیمان را دیدم که با خانواده هایشان از گردش برگشته و داشتند بارهایشان را خالی می کردند. ایلای به طرفم دوید و با خوشحالی مشغول تعریف کردن از کوه و دشت و حیواناتی که دیده بود شد.

باهم بالا رفتیم. عموشاهرخ و خاله پروین و شیدا خانه ی ما بودند. کمی بعد شهرام هم آمد. ایلای هم ماند و دور هم شام خوردیم. آخر شب مهمانها که رفتند با یک دنیا دلتنگی ایلای را بوسیدم و خداحافظی کردم. این بار ایلای حسابی گریه می کرد و نمی خواست برود. مجبور شدم شب کنار خودم نگهش دارم تا آرام بگیرد. خودم اصلاً نخوابیدم. صبح زود خواب بود که آرام برخاستم. گونه اش نرم بوسیدمش و راه افتادم. بابا تا فرودگاه همراهم آمد. قول داد که مواظب ایلای باشد.

دوباره تهران دوباره دود دوباره درس... سارینا عصبانی بود که من یک کلمه هم درس نخوانده ام. داشت حرص می خورد و من هم با لبخند نگاهش می کردم. دید هرچه حرص بخورد عکس العمل بهتری نشان نمی دهم و بالاخره ساکت شد.

داشتیم می خواندیم که ایلای زنگ زد. سارینا پوفی کشید. گوشی را از جلوی من برداشت و روشن کرد: سلام ایلای. آیهان درس داره. بیست دقیقه دیگه زنگ بزن. خداحافظ.

فرصت یک کلمه جواب دادن هم نداد. فروخورده خندیدم و به تست زدن ادامه دادم. همین که اعلام تنفس کرد به ایلای زنگ زدم و خوشحال گپ زدیم.

+: اون کی بود که جواب داد؟

نگاهی به سارینا انداختم. روی زمین دراز کشیده بود و پاهایش را توی هوا نگه داشته بود. داشت ورزش می کرد.

_: سارینا. همسایمونه. باهم درس می خونیم.

نفس عمیقی کشید و گفت: کاشکی منم اونجا بودم.

تبسمی کردم و گفتم: خوشگل خانم اگه تو اینجا بودی حواس نمیذاشتی من درس بخونم. این یه سال رو دندون رو جگر بذار.

+: یعنی چی؟

_: یعنی صبر کن. میام.

+: باشه.

سارینا برخاست. پشت میز برگشت و گفت: نه دقیقه.

_: ایلای جانم... باید برم. بوووس!

صفحه ی گوشی را بوسیدم و ایلای از خنده ریسه رفت.

بالاخره قطع کردم و دوباره مشغول خواندن شدیم.

چند ماه گذشت. حسابی جا افتاده بودم. درس خواندن خیلی ساده تر شده بود. با چند تا از همکلاسیها در حد همان مدرسه رفیق شده بودم. همه به شدت درس می خواندند و فرصت گردش و تفریح نداشتند.

ولی از همه بیشتر با سارینا خو گرفته بودم. هر روز باهم مدرسه می رفتیم و برمی گشتیم. بعد هم که ساعتها درس می خواندیم. دنیای خیلی متفاوتی داشتیم ولی به سادگی همدیگر را پذیرفته بودیم. خیلی درباره ی هم سؤال نمی کردیم.

می دانست که ایلای دخترداییم است و خیلی دوستش دارم. می دانستم پسرعمویش مالزی است و ته دلش همیشه می خواهد به او ملحق شود. این درس خواندن بی وقفه اش هم به امید این است که بتواند کارشناسی اش را اینجا بگیرد و با دست پر برود.

این که چقدر دوستش داشت نمی دانم. خیلی در این باره حرف نمی زد. بیشتر صحبتش کمک پسرعمو و ادامه تحصیل در دانشگاههای مالزی بود. ولی لابلای حرفهایش بوی محبتی هم می آمد.

جمعه صبح بود. مامان شیوا از شب قبل به دیدن یکی از دوستانش که خانه ای نزدیک بام تهران داشت رفته بود و تا عصر برنمی گشت. من خواب آلوده صبحانه می خوردم. می دانستم الان سارینا می رسد و باید زودتر جمع کنم اما حالش را نداشتم. آرام لقمه می گرفتم و جرعه جرعه چای می نوشیدم.

بالاخره سارینا با نزدیک نیم ساعت تاخیر رسید. در را نیمه باز گذاشته بودم که با خیال راحت صبحانه بخورم. وارد شد و در را بست. بدون این که ببینمش خوشحال گفتم: سلام. 25 دقیقه تاخیر داری خانم. معلوم هست کجایی؟

آخرین لقمه را هم خوردم و برخاستم. نیمی از چرتم را پشت میز آشپزخانه زده بودم. آن صبحانه ی مفصل هم حسابی حالم را جا آورده بود.

داشتم جمع می کردم که توی درگاه ایستاد. چشمهایش سرخ و متورم بود. با صدای گرفته گفت: سلام. ببخشید.

ترسیدم. ظرف پنیر را تند توی یخچال گذاشتم و پرسیدم: چی شده؟

آب دهانش را قورت داد. اشکی که از گوشه ی چشمش سر زده بود را با سر انگشت گرفته. بغض دار گفت: هیچی. بریم بخونیم.

_: وایسا سارینا... کسی طوریش شده؟ اگه جایی باید بری برو. اگه تنها نمی تونی بری باهات میام.

به طرف اتاق کار رفت و گفت: هیچکس هیچیش نشده. اصلاً چه اهمیتی داره؟

به دنبالش رفتم و متعجب پرسیدم: یعنی چی چه اهمیتی داره؟ داری گریه می کنی. میگی چی شده یا نه؟

گریه کنان پرسید: تا حالا ندیدی یه دختر گریه کنه؟ اینقدر عجیبه؟

سرزنشگرانه نگاهش کردم و گفتم: چرا. دیدم. ولی نه همه دخترا. ما الان چند ماهه که هرروز باهمیم و من حتی بغض کردنتم ندیدم تا حالا. پس الان حتماً یه اتفاقی افتاده.

پشت میز نشست. آرنجهایش را روی میز گذاشت و عصبی انگشتها و ناخنهایش را جوید. عصبانی دستش را پس زدم و گفتم: نکن. بگو چی شده؟

صورتش را با دستهایش پوشاند. با گریه گفت: امین نامزد شده.

اینقدر بغض داشت که به زحمت فهمیدم چه می گوید.

ادامه داد: آخر هفته میاد برای عقد کنون. همین دیشب فهمیدم. می گفتن سنتی رفتن خواستگاری... سه ماهه که تلفنی حرف می زنن تا آشنا شدن و قبول کردن و من تمام این مدت برای خودم رویا می بافتم.

به آشپزخانه رفتم. یک لیوان شربت خنک آماده کردم و برگشتم. جلویش گذاشتم و آرام گفتم: یه کم از این بخور.

با سر انگشت پسش زد و گفت: نمی تونم. نمی خورم. حال تهوع دارم.

_: بنظر نمیاد صبحانه خورده باشی. بخور. ضعف می کنی.

=: خب ضعف کنم. چه اهمیتی داره؟ قوی باشم امین برمی گرده؟ یهو روز عقدکنون میگه وای من دخترعموم رو می خوام؟ مسخره!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلااام
نصف شبتون بخیر
این قصه چرا اینجوریه؟ هر قسمت رو که می نویسم سورپریز میشم که چی شد که اینجوری شد! الهام جان کلاً داره راه خودشو میره. بنده بی تقصیرم


صبح طبق معمول جمعه ها به خانه ی آقاجون رفتم. البته مامان هنوز ضعیفتر از آن بود که بتواند بیاید. اما اصرار کرد که من حتماً بروم و خانواده را ببینم.

ایلای با لباس مرتب و روسری گلدار وارد شد. با دیدن من لبخند زد اما زود جمعش کرد و سعی کرد رو بگرداند. کمی تعجب کردم. داشتم در دل مؤاخذه اش می کردم که باز حسادت می کند یا چیزی شبیه به این. اما نه... کم کم متوجه شدم کاملاً دوستانه از من دوری می کند ولی تمام حواسش به من است. نفسی به راحتی کشیدم.

پیمان کنارم نشست. جهت نگاهم را که دید گفت: دو ساعت باهاش حرف زدم که تو جمع دور و بر تو نپلکه. کاری بهت نداشته باشه. دل تو دلش نیست بپره کنارت بشینه.

فکر کردم: کنارم؟! خنده ام را به زور فرو خوردم.

پیمان نیمه شوخی تشر زد: چه خوششم امده. جمع کن خودتو!

نیشم را جمع کردم و در حالی که به زحمت چشم از ایلای می گرفتم پرسیدم: از صبح کجا بود؟ هی فکر کردم میاد نیومد.

=: شهناز بندش کرده بود که حموم کنه و موهاشو درست کنه و این حرفا. ولش می کرد ثانیه ای تو خونه بند نمیشد. مهره ی مار داری انگار.

خندیدم. گوشیم زنگ خورد. شهرام بود. گفت بچه ها را جمع کرده است و می خواهند برای ناهار بروند باغ شازده. من هم بروم.

پیشنهاد خوبی بود. من که حالا حالاها دیگر بعید بود که کلاهم این طرفها بیفتد و بتوانم هوایی تازه کنم.

قطع که کردم دایی گفت: تا می تونی از این گردشای مجردی استفاده کن. پس فردا که رفتی سر خونه زندگیت دیگه از این خبرا نیست.

_: همین فردا دارم میرم. فعلاً خونه زندگیمون اینجوریه. خونه زندگی تو چه جوریه؟ راضی هستی؟

نگاهی به شهناز که داشت با ماندانا حرف میزد و می خندید انداخت و گفت: میشه راضی نباشم؟ شهناز بهترین همدمیه که می تونم داشته باشم.

_: خدا رو شکر. خیلی نگرانت بودم. اصلاً نمی تونم تصور کنم که یه خواستگاری سنتی رسمی برم و بعد هم خوشحال باشم.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خواستگاری رفتن تو که نوبر بود.

خندیدم و در حالی که دوباره چشمم به ایلای بود گفتم: عشق منه.

از جا برخاستم. به اندازه ی کافی نشسته بودم. یک خداحافظی رسمی با جمع کردم و بیرون آمدم. هنوز از درگاه رد نشده بودم که ایلای از زیر دستم سر خورد و بیرون پرید. چرخید. نگاه خندانی به من انداخت و پله ها را تند تند بالا رفت.

دنبالش نرفتم. دکمه ی آسانسور را زدم و خونسرد بالا رفتم. دم در خانه منتظرم مانده بود. صورتش از دویدن سرخ شده و چشمهای خندانش می درخشید.

در را باز کردم و در حالی که دستش را می گرفتم گفتم: خیلی نمی مونم. شهرام میاد دنبالم بریم بیرون.

به دنبالم آمد و متعجب پرسید: کجا برین؟

کسی توی هال نبود. سلام بلندی کردم. بابا بچه به بغل از اتاق بیرون آمد و گفت: سلام.

جلو رفتم. با احتیاط آیلین را گرفتم و روی مبل نشستم. ایلای را هم کنارم نشاندم و دست آزادم را دور شانه هایش حلقه کردم.

رو به بابا گفتم: شهرام زنگ زد. گفت با بچه ها میریم باغ شازده. تو هم بیا.

ایلای سر برداشت و نگاهم کرد. چشمهایش تر شده بود. با عذاب وجدان لب برچیدم و به آیلین نگاه کردم.

بابا گفت: سرشو بذار رو شونه ات آروغ بزنه. البته ممکنه شونه تم مزین کنه. اگه ناراحت میشی بدش به خودم.

خندیدم و از جا برخاستم. بچه را به بابا دادم و گفتم: شهرام الان میاد. حسش نیست دوباره لباس عوض کنم.

ایلای چیزی نگفت. فقط غمگین نگاهم کرد. گردش و تفریح و هرچه که بود زهرمارم شد. بگویم نمی آیم؟

از جا برخاستم و به اتاقم رفتم. احتمالاً این آخرین گردشم تا وقت کنکور میشد و اگر نمی رفتم...

ایلای به دنبالم به اتاق آمد. روی صندلی گردان پشت میزم نشستم و ایلای را روی پایم نشاندم. سعی کردم توجیهش کنم.

_: ایلای من اگه امروز نرم... تا وقت کنکور نمی تونم هیچ جا برم. نمی دونی اونجا چه جوری دارم درس می خونم. یه همدرس هم دارم که دور از جان شما عین گشتاپو! نمی ذاره سرمو چپ و راست کنم. فقط باید بخونم.

با لحنی گرفته و بی تفاوت پرسید: گشتاپو چیه؟

_: پلیس آلمان تو جنگ جهانی.

سری تکان داد و حرفی نزد.

بیخ گوشش را بوسیدم. بوی شامپو می داد. نرم زمزمه کردم: می دونی چقدر دوستت دارم؟

سرش را به نفی بالا انداخت.

فشارش دادم و گفتم: ای وروجک! خیلی دوستت دارم.

غمگین گفت: باشه.

تکانش دادم بلکه حواسش پرت بشود: هی... ایلای؟

گوشیم زنگ زد. شهرام بود. حتماً رسیده بودند. خواستم ایلای را زمین بگذارم و در حالی که به شهرام جواب می دهم تا دم در بروم اما اینقدر حالش گرفته بود که دلم نیامد.

همانطور که با یک دست نگهش داشته بودم، جواب دادم: سلام شهرام؟ رسیدین؟

=: سلام. نه ببین... ماشین خراب شده یه ساعتی کار داره. تموم که شد بهت خبر میدم. الان نمیریم.

با ذوق بشکنی زدم و گفتم: باشه. منتظرم. فعلاً...

قطع که کردم با ایلای روی صندلی چرخان چرخیدم و گفتم: یوهو... یه ساعت دیگه میاد. خوبه؟

+: منم بیام؟

_: با یه مشت نره غول تو رو کجا ببرم؟

آرام زمزمه کرد: هوم. هیچ جا نمی تونی منو ببری.

_: امدی نسازی ها! صبر کن بزرگ شی... رو جفت چشام. اصلاً ولت نمی کنم.

چپ چپ نگاهم کرد و مؤاخذه گرانه پرسید: اون وقت می تونم با نره غولا بیام بیرون؟

خندیدم و گفتم: نه اون وقت دو تایی میریم.

زبانم را گاز گرفتم. نباید زیادی توضیح می دادم.

+: مثل ماندانا و نامزدش؟

ای خدا! خراب کردم. سرم را خاراندم. مکثی کردم و در حالی که چشم تو چشمهایش دوخته بودم پرسیدم: می دونی این کجی چشمات خیلی جذّابه؟

پلک نزد. سرد و سنگی نگاهم کرد. یاد روزهای اولی که آمده بود افتادم. آن روزها که با همه سر جنگ داشت و خیلی کم می خندید.

سعی کردم اعتماد بنفسم را نگه دارم. با خنده پرسیدم: چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ توله شیر می خوای منو بترسونی؟

+: می خوام ببینم آخرش راستشو میگی یا نه؟

_: چی رو بگم؟

+: شما دو تا فکر می کنین من هیچی نمی فهمم؟

با تردید پرسیدم: ما دو تا؟

عصبانی گفت: تو و بابام. از صبح هی گیر داده تو جمع حواست باشه، طرف آیهان نری، کنارش ننشینی. بهش دست نزنی. کسی نبینه دستشو می گیری. خیلی خب. می فهمم!

مکثی کرد و افزود: تو هم که اینجوری...

مردد پرسیدم: من... من چه جوری؟

از روی پایم پایین پرید و گفت: خیلی بدی. خداحافظ.

دستش را قاپیدم که نرود. گفتم: صبر کن ایلای. من الان که نمی خوام برم. شهرام گفت یه ساعت دیگه. قهر نکن دیگه.

+: قهر نیستم. فقط می خوام برم خونمون.

_: بوسم کن بعد برو.

+: نمی خوام.

_: ایلای....

شکلکی در آورد و با چندش گفت: گربه شرک.

غش غش خندیدم و بغلش کردم.

+: ولم کن.

_: نمیشه. دعوا نداریم.

+: خب اذیت نکن. بگو چی شده.

عقب رفتم. شانه هایش را نگه داشتم و ملتمسانه گفتم: نپرس ایلای. این یکی رو نپرس.

لبهایش را بهم فشرد. انگار سعی می کرد بپذیرد. سری به تأیید تکان داد. پیش آمد. بوسه ی نرمی روی گونه ام نشاند و بدون حرف دیگری از اتاق بیرون رفت.

صورتم را با دست پوشاندم و نالیدم: پیمان خدا بگم چکارت کنه!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
من خیلی گلم هی تند تند پست میذارم


با صدای زنگ در آرام ایلای را زمین گذاشتم و با رخوت از جا برخاستم.

پیمان بود. گفت: سلام. به ایلای بگو بیاد. داریم میریم مهمونی.

در را بیشتر باز کردم و ایستادم. عکس العمل بهتری نمی توانستم نشان بدهم. متعجب نگاهم کرد و پرسید: خوبی؟

سر به تأیید تکان دادم.

مامان بچه به بغل به هال آمد. پرسید: تو خجالت نمی کشی باز اینجایی؟

پیمان خندان وارد شد و گفت: چاکر حمیده خانم هستم دربست. گل دخترتون هنوز اسم نداره؟

ایلای با خوشی گفت: چرا اسمش آیلینه. به ایلای و آیهان میاد.

کیهان با بلوز خیس از ظرف شستن، به چهارچوب در آشپزخانه تکیه داد و گفت: منم که طفلکی سرراهیم. کسی کاری بهم نداره.

دایی خندید و پرسید: چرا خیسی طفلکی؟

=: ظرف شستم. می بینی دایی؟ ازم بیگاری می کشن.

کمی از حال و هوای قبل در آمدم و بهتر شدم. سری توی آشپزخانه کشیدم و گفتم: کو؟ هنوز که تموم نشده.

کیهان نالید: من بیچاره. من طفلکی.

همه خندیدند. پیمان گفت: بریم ایلای. مامان و شاینا لباس عوض کرده و آماده منتظر تو ان.

+: من نمی خوام بیام خونه خاله مهناز.

=: دعوت کردن. نمیشه نریم. همه هستن.

+: می خوام پیش آیهان بمونم.

و اشکهایش یهو ریختند. ناباورانه نگاهش کردم. این اشکها را از کجا آورده بود؟

بابا با ملایمت گفت: پیمان جان اگه اجازه بدی پیش ما بمونه. بعد از این که از مهمونی برگشتین بیا دنبالش.

دایی آهی کشید و گفت: باشه. اذیت نکنی. به بچه هم دست نمی زنی.

ایلای تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: دستامو شستم. عمه اجازه میدن.

دایی کلافه سر تکان داد و خداحافظی کرد. ایلای هم خوشحال جواب داد و راهیش کرد.

مامان از سر پا ماندن ضعف کرده بود. بیحال و خسته نشست. به من که نزدیکش ایستاده بودم گفت: بیا بچه رو بذار تو گهواره اش.

متعجب پرسیدم: من؟ می ترسم بغلش کنم.

بابا خم شد و بچه را گرفت. در همان حال گفت: ترس نداره که. ببین یه دست زیر گردنش که سرش عقب نیفته، یه دستم دورش. نه زیاد فشار میدی نه خیلی شل می گیری.

و جلویم ایستاد تا بغلش کنم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: خب منم از همین می ترسم که یا زیاد فشارش بدم، یا شل بگیرم بیفته خدای نکرده.

ایلای جلو پرید و با خوشحالی گفت: بدینش بغل من. من بلدم. می تونم. بدین.

بابا اما هنوز منتظر بود که من بگیرم. با احتیاط دست پیش بردم و گرفتمش. بابا روی بازویم جایش داد و یک دستم آزاد شد که بتوانم پتویش را از روی صورتش پس بزنم و انگشتم را زیر دستش بگیرم. وقتی مشت کوچکش دور انگشتم پیچید و دهانش با رضایت به خمیازه ای باز شد، انگار یک جام عسل در گلویم ریخت. باورم نمیشد این حجم عشق را! می دانستم که خواهرم را دوست دارم ولی باور نمی کردم که عاشق یک نوزاد چند روزه بشوم.

ایلای منتظر بود که بچه را به او بدهم. اول خندان... بعد کم کم لبخندش جمع شد و بعد... یک دفعه به طرف در دوید و بیرون رفت.

بابا آیلین را گرفت و گفت: برو دنبالش. جلوی ایلای هم دقت کن اینجوری نری تو بحر بچه.

به دنبالش رفتم. در خانه ی دایی باز بود. ضربه ای به در زدم و بلند گفتم: سلام. ایلای اینجاست؟

شهناز در حالی که شالش را روی سرش مرتب می کرد جلو آمد و گفت: سلام. رسیدن بخیر.

_: متشکرم. خونه است؟

با چشم به اتاقش اشاره کرد و گفت: عصبانی بود. رفت تو اتاقش.

_: با اجازه.

=: بفرمایین.

پیمان جلو آمد و با لحنی شوخ پرسید: چی به بچم گفتی ناراحت شده؟

در حالی که از کنارش رد می شدم، زیر لب طوری که شهناز نشنود گفتم: تو یکی حرف نزن که شقه ات می کنم.

بلند و خندان گفت: روت زیاد شده آیهان.

در حالی که در اتاق ایلای را باز می کردم گفتم: بهم رو دادی.

ایلای دراز کشیده و سرش را توی بالش فرو کرده بود. در حالی که پا می کوبید گفت: برو خونتون. من دیگه نمیام اونجا. خونه خاله مهنازم نمیرم. می خوام تنها بمونم. همتون برین.

بعد هم چند تا جمله ی آمازیغی که احتمالاً فحش بودند ردیف کرد. هنوز سرش توی بالش بود و پاهایش را به نوبت روی تشک می کوبید.

جلو رفتم و بغلش زدم. جیغ کشید و پا کوبید. دهانش را گرفتم که صدایش ساختمان را پر نکند.

دایی با کمی ترس پرسید: می خوای چکار کنی؟

آرام گفتم: نمی زنمش. فقط می خوام آرومش کنم.

ایلای دستم را گاز گرفت. دهانش را محکمتر گرفتم که نتواند گاز بگیرد. تا توانست مشت و لگد زد. از پله ها بالا رفتم تا به اتاقکی که به پشت بام می رسید، رسیدم. ایلای به سختی تلاش می کرد که دستم را از روی دهانش پس بزند. لب تک پله ای که جلوی در بام بود نشستم و گفتم: دستمو برمی دارم. صدات در بیاد من می دونم و تو.

با ترس نگاهم کرد. دستم را برداشتم. یک قدم عقب پرید. زیر لب گفت: گفتی نمی زنی.

خسته بودم. به کنارم اشاره کردم و گفتم: بشین.

سرش را به نفی بالا برد.

تند گفتم: ایلای بشین.

کنارم نشست و با غصه گفت: هیچکس واقعاً واقعاً منو دوست نداره.

دست دور بازویش انداختم و سرش را روی پایم گذاشتم. در حالی که موهایش را نوازش می کردم گفتم: ایلای قلب آدما برای دوست داشتن خیلی جا داره. من هم تو رو دوست دارم هم آیلین، هم مامان هم بابا، کیهان، خانم جون آقاجون، پیمان، شهرام... اوووه خیلیا رو دوست دارم. و هیچکس جای کسی رو نمی گیره. آیلین جای تو رو نمی گیره. تو هم جای آیلین رو نمی گیری.

با بغض گفت: ولی اونو یه کم بیشتر دوست داری.

_: نه توله شیر پر دردسر. من هیچکس رو مثل تو دوست ندارم. بعد از این اگه بهش حسودی کنی یا به هرکسی دیگه بدجوری کلاهمون میره تو هم.

سر برداشت و متعجب پرسید: یعنی چی؟

سرم را به سرش نزدیک کردم و با طنز گفتم: یعنی دعوامون میشه. مثل دو تا شیر که دعواشون میشه. اینجوری.

و غرشی هم ضمیمه اش کردم.

خندید و سرش را عقب برد. از جا برخاستم و دست به طرفش دراز کردم.

_: پاشو بریم خونه. من خیلی گشنمه.

دستم را گرفت و پا به پایم آمد. پرسید: حسودی یعنی چی؟

_: یعنی همین که آیلینو بغل کردم ناراحت شدی. یا مثلاً دایی ایمان برای مجید توپ بخره و تو ناراحت بشی.

+: اون جوری ناراحت نمیشم. فقط...

_: اینجوری هم ناراحت نشو. باشه؟

آهی کشید و گفت: باشه.

بابا و کیهان سفره چیده بودند. دور هم شام خوردیم. ایلای هنوز ناراحت بود که معلوم بود که سعی دارد با خودش کنار بیاید. بابا هم سعی می کرد با توجه به او حواسش را پرت کند. برایش ماست ریخت. شوخی کرد. سربسرش گذاشت و به زور او را خنداند تا بالاخره شامش را خورد.

بعد از شام ظرفها را جمع کردم و با ایلای شستیم. کلی حباب ساختیم و خندیدیم. بالاخره حالش خوب شد.

تمام که شد بیرون آمدیم. روی گهواره خم شدم و آرام گونه ی آیلین را نوازش کردم. ایلای چند لحظه منتظر ماند. حواسم بهش بود ولی سر بلند نکردم. گوشیم را برداشت و رمزش را که از قبل می دانست وارد کرد. بعد به اتاقم رفت و مشغول بازی شد.

بابا آرام گفت: حساسش نکن.

_: کاری نکردم.

به اتاقم رفتم و کنارش لب تخت نشستم.

+: کارتون نداری؟

_: یکی دارم. اصلاً فرصت نکردم نگاهش کنم.

دراز کشیدم و گوشی را از دستش گرفتم. کارتون را پیدا و پخش کردم. به ده دقیقه نکشید که خوابش برد. نگاهش کردم. خواب خواب بود. گوشی را خاموش کردم و کنار گذاشتم. دستهایم را زیر سرم گره زدم و به سقف چشم دوختم. صدای نفسهای منظمش آرامبخش بود.

ساعتی بعد پیمان نوشت: ما برگشتیم. به ایلای بگو بیاد خونه.

نوشتم: خوابه. بیا ببرش.

از جا برخاستم و به هال رفتم. کسی دور و بر نبود. در را باز کردم. دایی رسید و در حالی که وارد میشد زمزمه کرد: سلام. ببخشید دیر شد.

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: سلام. خیلی دیر نیست.

به اتاقم رفت. روی تخت خم شد و سعی کرد بلندش کند. در همان حال گفت: سنگینم شده. چه جوری زدیش زیر بغلت؟

_: دانشمند. بیا کنار.

دخترک خواب آلود را بلند کردم و پاهایش را روی زمین گذاشتم. زیر بازویش را گرفتم و به طرف در هدایتش کردم.

پیمان خندید. آن یکی دستش را گرفت و گفت: فهمیدم. خودم می برمش. مرسی.

پوزخندی زدم و گفتم: خواهش می کنم.

همان دم اتاقم ماندم و صبر کردم تا بروند. بعد برگشتم بخوابم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
یکی بیاد اینا رو تأدیب کنه. اینجا خانواده رد میشه. یکی دیگه هم یه قهوه و مسکن برای من بیاره. بعد از دو روز مهمونداری نشستم قصه نوشتم
تشکر


پیمان شانه ام را گرفت. چشمهایش هنوز از نگرانی دودو میزد. زمزمه کرد: قرار نیست جار بزنی همه جا بگی ها. مامانت می دونه کافیه. خیلی هم از دست من دلخوره.

دست ایلای را گرفتم. لبخندی به او زدم و رو به پیمان گفتم: اتفاقاً مامان باید خوشحال باشه. دیگه هی حرص نمی خوره از دست من.

=: به گل پسرش توهین کردم. انگار گفته بودم چشمش هرز میره. می خواست منو نصف کنه.

حرصی گفتم: دست شما درد نکنه.

ایلای دست مرا گرفته بود. می چرخید و بازی می کرد. در همان حال پرسید: چشمش هرز میره یعنی چی؟

_: تحویل بگیر. حالا بیا و ترجمه کن.

پیمان با ملایمت گفت: وقتی دو تا بزرگتر دارن باهم حرف می زنن، بچه ها دخالت نمی کنن.

+: دخالت یعنی چی؟

_: ولش کن ایلای. بابات اعصاب نداره. بیا بریم بالا. من هنوز خواهر کوچولومو ندیدم.

پیمان زیر لب گفت: دستشو ول کن جلوی همه.

دستش را رها کردم و گفتم: بچه ها اون طرفن. کسی اینجا نیست.

=: یه وقت میان.

_: منم دارم میرم. کاری فرمایشی؟

=: منو می بخشی آیهان؟

حالت نگاهش دوباره همان پسربچه ی ساده ی آسیب پذیر شده بود. می توانستم نبخشم؟ بهترین دوستم بود. نگاهی به ایلای انداختم. دوباره دستش را گرفتم و گفتم: تو ببخش که به اینجا رسید. می دونم که برات سخته و مطمئن باش در امانتت خیانت نمی کنم.

با بی قراری گفت: کسی نفهمه آیهان.

_: یه روزی بالاخره لو میریم. دیر یا زود. ولی من حرف نمی زنم. خیالت راحت.

با ایلای به طرف راهرو رفتیم. طبقه ی اول که رسیدیم یک سلام و علیک سر پایی سریع با خانم جون و آقاجون کردم. ایلای هم بدون توجه به من به طرف ترموس رفت. برای خودش آب ریخت و یک شیرینی از روی میز برداشت تا من عقب گرد کردم و بیرون آمدم. او هم مثل جوجه دنبالم راه افتاد.

دستم را گرفت و در حالی که تاب می داد از پله بالا رفتیم. صدای پایی شنیدم. دستش را رها کردم. او هم با لبخند و نگاهی شیطنت آمیز دستهایش را پشت سرش گره زد. انگار بازی بود. خنده ام گرفت. دایی ایمان داشت پایین می آمد. خوشحال سلام و علیک و روبوسی کردیم. به ایلای یک آدامس داد. همیشه توی جیبش برای بچه ها تنقّلی داشت.

بالاخره به خانه رسیدم. کلید توی در چرخاندم و باز کردم. اول بو کشیدم. بوی خانه... بوی عطر مامان، ادکلن بابا، بوی خوش زندگی.

کیهان جلو آمد. با خوشحالی در آغوشش کشیدم. صدای گریه ی بچه باعث شد ذوق زده رهایش کنم و وارد بشوم. بابا هم برخاست و به استقبالم آمد. او را هم بوسیدم و به طرف مامان رفتم. رنگ به رو نداشت. بغلش که کردم اشکهایش ریخت. من هم بغض کردم ولی سعی کردم با نفس عمیق آن را پس بزنم.

زیر گوشم نجوا کرد: دامادت کرد رفت؟ نگفت من هزار تا آرزو برات دارم؟

لبخند عمیقی زدم. برگشتم و به ایلای که کنار گهواره ی بچه ایستاده بود نگاه کردم. زمزمه کردم: دوسش دارم مامان.

مامان اشکهایش را با سر انگشت پاک کرد و سر تکان داد. بابا دستمال کاغذی را جلویش گرفت. روی مبل کنار گهواره نشستم و با احتیاط پتو را از روی نوزاد سرخ رو پس زدم. جرأت نداشتم بغلش کنم.

کیهان گفت: شازده پسر از راه رسیدی هیچی بهت نمیگن. و الا من و ایلای می دونیم با دست کثیف به پتوی بچه هم دست نمی رسیم. چه برسه خودش!

مامان با بغض گفت: اذیتش نکن.

خندیدم. برخاستم و گفتم: ایلای بریم دستامونو بشوریم.

پشت سرش ایستادم. دستهایش را زیر شیر آب گرفتم و صابون زدم. با خنده گفت: خودم بلدم.

در حالی که چهار تا دست را باهم می شستم گفتم: نه خیلی خوب بلد نیستی. تمیز نباشه بچه مریض میشه. راستی اسمش چیه؟

+: نمی دونم. من یه همکلاسی دارم اسمش هست ترگل. خیلی خوشگله. چشماشم سبزه. دوست دارم اسم اینم بذاریم ترگل.

بلند حرف می زدیم. بیرون که آمدیم بابا گفت: ولی ما دوست داریم اسمشو بذاریم آیلین که به ایلای و آیهان بیاد.

بعد هم ایلای را روی پایش نشاند و یک مشت مغز بادام و پسته تعارفش کرد.

کیهان کنارم زمزمه کرد: بابا همه اش نگرانه ایلای حسودی کنه. الانم که اینجوری شده دیگه راحت. دخترشه.

متعجب نگاهش کردم. پس کیهان هم می دانست؟

زمزمه کردم: به کسی نگی!

در حالی که می نشست گفت: نه بابا مگه بچه ام؟

من هم کنار مامان نشستم. مامان بچه را در آغوش گرفته بود. پرسید: به نظرت آیلین خوبه؟

سیبی از توی ظرف میوه برداشتم و گفتم: خیلی خوبه.

فضا سنگین بود. همه می دانستیم چه کرده ام و حرفی نمی زدیم. خودمان را با بچه سرگرم کرده بودیم. مامان به زحمت برخاست و به اتاق رفت تا به آیلین شیر بدهد.

من هم به اتاقم رفتم و لباس عوض کردم. در اتاقم یک دفعه باز شد و ایلای پرسید: لپ تاپتو آوردی؟

_: ایلای اصلاً کار درستی نیست که بدون در زدن وارد اتاق میشی.

سر برداشت. نگاهش رنگ خجالت گرفت. با لوندی گفت: همه اش یادم میره.

لپش را کشیدم و گفتم: ای بلا. سعی کن یادت نره.

+: چشم. حالا لپ تاپت هست؟

فروخورده خندیدم. درست بشو نبود. از توی کیف دستیم لپ تاپ را در آوردم و روی میز گذاشتم. روشنش کردم و اجازه دادم بازی کند. به آشپزخانه رفتم. یک لیوان چای برای خودم ریختم. با دیدن ظرفهای کثیف پراکنده آهی کشیدم. طفلکی مامان... اگر حالش خوب بود هرگز آشپزخانه این شکلی نمیشد. مشغول مرتب کردن ظرفها و خالی کردن آشغالها شدم. همه را کنار سینک ظرفشویی دسته کردم که بابا رسید و گفت: تو از راه رسیدی خسته ای. بذار خودم میشورم.

_: نه باباجون شما بفرمایین. کیهان میشوره. کیهااان؟

کیهان توی درگاه آشپزخانه ایستاد و پرسید: آخه من؟ مگه من بلدم ظرف بشورم؟

_: بیا خودم یادت میدم.

=: آفرین مرد خانواده! همین کارا رو کردی که دامادت کردن. ولی من هیچ عجله ای ندارم که یاد بگیرم.

بابا با اخم زمزمه کرد: حتی شوخیشم نکن. نه به گوش ایلای برسه نه هیچکس دیگه.

حتی من هم از اخم بابای ملایمم ترسیدم. آب دهانم را قورت دادم و زمزمه کردم: نمی گفتین بهش.

بابا حرصی گفت: اینقدر کرم ریخت تا بالاخره فهمید. اونجا واینستا. بدو بیا ظرفا رو بشور. برادرت خسته است. درست کف مالی کن چرب نمونن. اسکاچم تو قابلمه تفلون نکش. با ابر بشور خط نشه.

کیهان لبش را گاز گرفت. معلوم بود که از شوخی بیجایش که منجر به تنبیه شده بود بدجور پشیمان است. ولی چاره ای نداشت. پیش آمد و مشغول شستن ظرفها شد.

بابا هم یک لیوان شربت برای مامان آماده کرد و به اتاقش برد.

من هم به اتاقم برگشتم و روی تختم دراز کشیدم. شئی سفتی توی پهلویم فرو رفت و صدای شکستنش آمد. با اخم نشستم و زیر لحاف را نگاه کرد. یک گیره ی مو بود.

_: ایلای این مال توئه؟

چشم از بازی برنداشت. پرسید: چی؟

_: گل سر. زیر لحافم بود. شکست.

+: اه! باختم. چی؟ ها مال منه. طوری نیست.

_: تو تخت من چکار می کنه؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: وقتی دلم برات تنگ میشه میام تو تختت یواشکی گریه می کنم. حتماً همون موقع افتاده.

بعد با خونسردی برگشت و دوباره مشغول بازی شد.

_: دیگه گریه نکن. باشه؟ خواستی اینجا بخوابی طوری نیست. ولی گریه نکن.

+: خب دلم تنگ میشه.

_: بهم زنگ بزن.

+: نمیشه. تا عصر که مدرسه ای. بقیه شم بابا هی میگه اینقدر زنگ نزن. بذار درسشو بخونه.

روی صندلی گردان چرخید و گفت: تازه عمه مهدیه میگه باید درس بخونی تهرون قبول بشی. همون جا بمونی. میگه دانشگاهها اونجا بهترن. واقعاً می خوای بمونی؟

چشمهایش تر شدند. دستهایم را به طرفش دراز کردم. از جا پرید و آمد روی پایم نشست. موهایش را نوازش کردم و گفتم: نه نمی مونم. سر یه سال برمی گردم. قول میدم.

سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: ولی یه کمی هم خوشحالم که رفتی.

متعجب پرسیدم: چرا؟

+: چون بالاخره دلت برام تنگ شد. تا حالا بغلم نمی کردی. بوسم نمی کردی.

ای خدا...  جای پیمان خالی. من الان جواب این وروجک را چی بدهم؟

گونه ام را بین موهای فرفری اش کشیدم و حرفی نزدم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
من برم یه سوراخ موش پیدا کنم از دست مخالفین قایم شم


وقتی چرخهای هواپیما روی خاک شهرم نشست کم مانده بود از خوشی جیغ بکشم. اول قرار بود با پرواز شش و نیم بعدازظهر بیایم ولی دم آخر بابا یک بلیت چارتر برای ساعت سه و نیم پیدا کرد و من بدو خودم را به فرودگاه رساندم. سه ساعت هم سه ساعت بود!

کیف دستیم را برداشتم و به طرف سالن دویدم. چشم گرداندم که هرچه زودتر بابا را ببینم. با دیدن پیمان ذوق زده جلو رفتم و در آغوشش کشیدم.

بعد از سلام و علیک با عجله گفتم: بریم پیمان. هلاکم که زودتر برسم. فقط یه روز و نصفی وقت دارم. می خوام همه رو سیر ببینم.

پیمان کمی عصبی بود. با اخم گفت: میریم حالا. چمدون نداری؟

تند گفتم: نه بابا سفر یه روزه چمدون می خوام چکار؟ بریم.

=: مطمئنی؟ چیزی جا نذاشتی؟

کیف دستی ام را نشانش دادم و گفتم: نه همه اش همینه. بریم. خیلی وقت ندارم.

و بدون این که منتظرش بمانم به طرف در ورودی رفتم. جلوی خودم را گرفته بودم که ندوم،مبادا نگهبانها فکر کنند خلافی کرده ام. به خودم بود می خواستم تا خانه پرواز کنم.

پیمان به دنبالم آمد. وسط محوطه بازویم را کشید و گفت: ماشین اون طرفه.

_: باشه. چرا مثل مورچه سواری راه میری؟

=: برای این که تو دیوونه شدی. ازت می ترسم.

حیرتزده نگاهش کردم. واقعاً حالش خوب نبود.

_: دایی خوبی؟ اتفاقی افتاده؟

در ماشین را باز کرد و گفت: دو روزه فکر و خیال راحتم نذاشته.

کیفم را روی صندلی عقب گذاشتم و جلو سوار شدم.

_: فکر و خیال چی؟

با صدایی گرفته گفت: آیهان... فقط نه سالشه.

نفسم را که از نگرانی رفته بود رها کردم و با خنده گفتم: داری به من آمار سن و سال بچه رو میدی؟ یعنی نمی دونم؟ پریروز که خوب بودی آقای پدر.

غمزده زمزمه کرد: بچه است.

_: این ماشین لعنتی رو روشن کن دایی! من که گفتم ده سال دیگه. چت شده یهو؟

به زحمت استارت زد و از پارک بیرون آمد. حالش بد بود. خیلی بد. از در دلجویی در آمدم و گفتم: دایی... یه حرفی زدیم و تموم شده. تو از چی می ترسی؟ این که برم به دخترت بگم ما قراره عروسی کنیم؟ نمیگم. بچه ی نه ساله رو چه به این حرفا؟ پنج سال دیگه هم نمیگم. نگرانش نباش. تو فقط قول بده که مال منه، من ده سال رو کامل صبر می کنم.

نگاهم کرد. هنوز چشمهایش دودو میزد. دوباره به روبرو چشم دوخت و گفت: نمی دونی چقدر دلتنگته. می دونم که تو هم همینطوری.

_: الان مشکلت چیه دایی؟

=: کارت که گیر من افتاده هی دایی دایی خرجم می کنی.

پوفی کشیدم و گفتم: آقای پیمان خان زیر لفظی می خوای تا حرف بزنی؟ الان دردت چیه؟ چی عوض شده که تو نگران شدی یهو؟

کلافه گفت: از راه می رسی بغلش می کنی. می دونم این دو روزی همه اش رو سر و کولته. می دونم و نمی تونم جلوشو بگیرم.

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و بعد رو گرداندم. بی حوصله پرسیدم: همین؟

=: کمه؟ دختر نداری که دردمو بفهمی. قبل از اعترافت خودمو زده بودم به نفهمی. بچه مدام میگه دلش تنگه خب بگه. طفلک شهناز به هر دری می زنه که سرگرم و خوشحالش کنه. خیلی خب. ولی وقتی تو هم بگی... می دونستم. نه که از قبل نمی دونستم ولی...

سرد و گرفته گفتم: من بهش دست نمی زنم. خیلی وقته که دارم اینو تمرین می کنم. وقت رفتن هم بغلش نکردم. از چی می ترسی؟ من حتی یه بارم نبوسیدمش. می دونه. می فهمه. خنگ که نیست.

=: ولی غصه می خوره.

_: معلوم هست تو کدوم جناحی؟ الان چکار کنم؟

=: عقدش کن. ده ساله. ولی بهش نگو. از حدّتم رد نشو. بقیه هم لازم نیست بفهمن. همینقدر که بچه اینقدر عذاب نکشه.

حیرتزده نگاهش کردم. مدتی طول کشید تا بفهمم چه می گوید. بالاخره با ناباوری زمزمه کردم: دیوونه شدی دایی.

=: دیوونه ام کرده. داره دق می کنه. بچمه. بفهم اینو. مادرش که ولش کرده. تو هم که اینجور.

آهی کشیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم.

سکوتم را که دید ادامه داد: با یه عاقد حرف زدم. براش شرایط رو توضیح دادم. اول سعی کرد منصرفم کنه. وقتی اصرار کردم و گفتم به تو اطمینان دارم راضی شد.

نگاهش کردم. اما باز هم جوابی نداشتم.

او هم نگاهی به من انداخت و با تردید گفت: من همیشه بهت اطمینان داشتم. ولی الان دلم می خواد خودت هم تضمین کنی.

دلخور پرسیدم: چه ضمانتی بدم؟

=: همین قدر که بگی مشکلی پیش نمیاد من راضیم.

نفسم را رها کردم. بیرون را بدون این که ببینم نگاه کردم و گفتم: مشکلی پیش نمیاد. مطمئن باش. بهت قول میدم که کمتر از تو دوستش ندارم.

نفسی به راحتی کشید و به راهش ادامه داد. هیجانم برای به خانه رسیدن کم شده بود. دیگر آن طور بیتاب نبودم. غرق فکر دنبال جایی که اشتباه کرده بودم می گشتم. چکار کرده بودم که دخترک اینطور وابسته شده بود؟

جلوی یک مسجد نگه داشت. تازه فهمیدم که مسیر خانه را نرفته است. اینقدر گیج بودم که متوجه نشدم کجا می رود.

در خودش را باز کرد و در حالی که می رفت گفت: پیاده شو.

پیاده شدم و پرسیدم: کجا بیام؟

وارد مسجد شدیم. صدای همخوانی قرآن می آمد. کفشهایمان را در آوردیم و جلوتر رفتیم. یک پیرمرد نورانی به بچه ها درس قرآن میداد.

با دیدن ما از جا برخاست. لبخندی زد و خوشامد گفت. به بچه ها گفت درس امروزشان تمام شده و می توانند بروند. ما را هم به گوشه ی سالن کنار منبر و محراب هدایت کرد.

فکر می کردم باید هیجان زده باشم اما نبودم. انگار تو خواب راه می رفتم. فضای مسجد خیلی آرامبخش بود.

پیرمرد دوباره با پیمان حرف زد و پرسید که مطمئن است یا نه. وقتی پیمان جواب مثبت داد به طرف من برگشت. دست از تماشای چلچراغ طلایی برداشتم و نگاهش کردم.

=: پسرم... بهم قول میدی که مواظب اون دختر بچه باشی؟

_: البته.

=: کاری که دارم می کنم خیلی درست نیست. ولی شرایط شما یه کم خاصه.

آهی کشیدم. دوباره دلم آشوب شده بود. می خواستم به خانه برگردم. مامان را ببینم. خواهر کوچکم. ایلای... به ایلای فکر نمی کردم. فکر کردن بهش پریشانترم می کرد.

روحانی مسجد خطبه را خواند و راهیمان کرد. بیرون آمدیم. باورم نمیشد. توی ماشین نشستم و دوباره گفتم: من مطمئنم که تو دیوونه شدی. منم دیوونه شدم. حالا چی میشه؟

برای اولین بار در آن روز لبخند زد و گفت: قرار نیست چیزی بشه. تو بهم قول دادی.

زیر لب فحشی دادم و دندان قروچه رفتم. بعد سر برداشتم و پرسیدم: این لگن تندتر نمیره؟ هلاک شدم.

=: فقط دو هفته نبودی. حال منو ببین که شیش ماه دور از وطن بودم.

_: باشه. منم شنبه زنمو با خودم می برم. قول میدم دیگه جیکم در نیاد.

وسط خیابان جفت پا روی ترمز کوبید و گفت: چه زری زدی؟

پوفی کشیدم و گفتم: یه مزخرفی گفتم تو هم باورت شد؟ خوبی تو؟ کجا ببرمش؟ تو خونه مامان شیوا خودمم زیادیم.

=: ده سال دیگه! یه روزم ازش کم نمیشه آیهان. وای به حالت اگه پاتو اون طرف خط بذاری. زنده ات نمی ذارم. مطمئن باش که برام مهم نیست. می کشمت.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: راه بیفت. پاک مخت تاب برداشته. اگه به من اطمینان نداشتی غلط کردی بچه تو گذاشتی تو دامنم.

راه افتاد و گفت: من بهت اطمینان دارم فقط... جای من نیستی که بفهمی. اگه ایلای بیست ساله هم بود باز هم نگران بودم. نه برای این که به تو اطمینان ندارم.

جوابی نداشتم که بدهم. خیلی درک نمی کردم. فقط دلم می خواست به خانه برسم. کلید خانه را از جیبم در آورده و با آن بازی می کردم. وقتی رسیدیم هنوز ماشین درست خاموش نشده بود که پیاده شدم. قبل از آن که کلید را توی در بچرخانم توپی محکم به در خورد. به دنبال آن صدای پاهایی آمد که می دوید و نزدیک میشد. می توانستم شرط ببندم که ایلای است. در را تند باز کردم و وارد شدم.

ایلای توپ به دست سر برداشت. چند بار پلک زد. انگار باور نمی کرد که آنجا باشم. دستهایم را که باز کردم مکث نکرد. در آغوشم پرید و پاهایش از زمین کنده شد. موهای خاک آلودش را بوسیدم. صورتش را بارها بوسیدم.

تا وقتی که پیمان از پشت سرم تشر زد: بسه دیگه بذارش زمین.

با بی میلی رهایش کردم و موهای بازش را بهم ریختم. خدایا چقدر دلتنگش بودم!

مجید وارد گاراژ شد و گفت: ایلای کجایی؟ پس چی شد این توپ؟

با دیدن ما خندید و گفت: سلام! ایلای چشمت روشن.

ایلای خندید و توپ را به طرف او پرت کرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
الهام جان خدا بخواد از تعطیلات برگشته. اگه لطف کنه بمونه ممنون میشم


سارینا یک لیوان آب ریخت و دستم داد. یک شکلات هم پوست کند. به طرفم گرفت و گفت: میگن کاکائو شادی آوره. بخور. دو سه هفته زیاد نیست. من چهل روز زود به دنیا امدم اما حتی به دستگاه هم احتیاج پیدا نکردم.

متفکرانه بهش خیره شدم و سعی کردم بفهمم چهل روز زودتر از موعد به دنیا امدن چه تاثیری رویش گذاشته است. چیزی نفهمیدم.

کمی آب نوشیدم. شکلات را هم گرفتم و آرام پرسیدم: یعنی خواهرم حالش خوبه؟

=: البته که خوبه. شکلات رو بخور. آب میشه.

همین که شکلات را توی دهانم گذاشتم تلفنم زنگ زد. پیمان بود. با یک جرعه آب شکلات را بلعیدم و جواب دادم: پیمان سلام. منتظر تلفن بابائم. قطع کن. بعداً بهت زنگ می زنم.

خندید و گفت: سلام آغ داداش. بچه بغل باباته من زنگ زدم.

نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم: به این زودی آوردنش؟ خوبه؟ مامان چطوره؟

=: بچه خوبه. مامانتم خوبه. البته اونو هنوز نیاوردن. تو ریکاوریه به نظرم. بیا خواهرت داره گریه می کنه. صداشو گوش کن. ماشاءالله حنجره! این یکی به خودت رفته. کیهان صداش اصلاً اینقدر بلند نبود. ولی تو عالی بودی. تا ته راهرو بیمارستان صدای نعره هات میومد.

_: کم بلوف بزن. اون موقع نه سالت بود. برای چی امده باشی بیمارستان؟

=: برای این که سرما خورده بودم. با آقاجون امدم بیمارستان به جنابعالی هم سر زدیم.

نفس عمیقی کشیدم. نصف حواسم به صدای گریه ی کوتاهی بود که شنیدم و کلی خیالم را راحت کرد.

_: باشه. ممنون. مامان که بیرون امد بهم زنگ بزن. اگه می تونست حرف بزنه گوشی رو بهش بده.

=: چشم. امر دیگه؟

نگاهی توی هال انداختم. سارینا رفته بود. مامان شیوا هم با فاصله ی خوبی از اتاق مطالعه نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد.

_: ایلای که همراهت نیست؟

=: نه نیست. خونه است. حالشم خوبه شکر خدا. ملالی نیست جز دوری جنابعالی. اینقدر که بهانه ی تو رو می گیره بهانه ی مامانشو نمی گیره.

دلم فشرده شد. آرام گفتم: عزیییزم... منم بهانشو می گیرم.

=: هی... می دونی من خیلی سیب زمینی نیستم. حداقل تو روم اینجوری نگو.

_: تو روت نمیگم. پای تلفنم الان.

=: موش بخورتت!

پوزخندی زدم و گفتم: پیمان؟

=: چیه؟

_: هیچی... مواظبش باش. از قول خودت ببوسش. از قول منم براش لواشک کیوی بخر.

=: اینم چشم. ولی از من به تو نصیحت یه فکری به حال جنونت بکن. داره خطرناک میشه. اینطوری نمی تونی درس بخونی.

_: دست خودم نیست دایی. اصلاً اونطوری که تو فکر می کنی هم نیست. من واقعاً به بچه ی نه ساله نظر بدی ندارم. ولی جونمه عمرمه عزیزمه. می فهمی اینو؟

=: یعنی عین خواهرت؟

سرم را بین دستهایم فشردم و گفتم: نمی دونم. من هنوز خواهرمو ندیدم که بدونم احساسم بهش چیه.

آهی کشید و گفت: باشه. مامانتو آوردن بیرون. دکترش ظاهراً راضیه. ولی خودش داره ناله می کنه. چشمهاشم بسته است. بذار فردا باهاش حرف بزن.

_: باشه.

مکثی کردم و با صدایی که به زحمت بالا می آمد پرسیدم: دایی... منو می بخشی؟

=: برای چی؟

_: اگه واقعاً ایلای رو بخوام... حرف الان نیست. صبر می کنم. تا هر وقت که بگی. ایلای خواهرم نیست.

=: داغی بچه. داغی. برو بیرون یه کم هوا بخور. بس که درس خوندی خل شدی.

_: من جدی گفتم پیمان.

=: منم جدی گفتم. تا ده سال دیگه کی مرده کی زنده؟ برو یه کم نفس تازه کن بعدم بشین سر درسات.

_: فکر می کنی تو این هوای پر دود میشه نفس کشید؟ از اینجا متنفرم.

=: همه اش یه ساله. طاقت بیار.

_: ها... مجبورم. بابا گفت برای آخر هفته برام بلیت میگیره. از الان ذوق زده ام.

=: مشخصه که ذوق زده ای! صدات پر بغض، حالتم خراب. برو یکی دیگه رو سیاه کن. ما خودمون ذغالیم. پاشو برو بیرون. پول می ریزم برات یه پیتزا مهمون من بخور. یه کم بچرخ، دخترای پایتخت رو تماشا کن. با دو تاشون لا* س بزن. ولی اگه خواستی پیتزا مهمونشون کنی پول خودتو خرجشون کن. هرچی باشه من بابای عروسم.

از ته دل خندیدم و پرسیدم: چطور بابایی هستی که همچین پیشنهادی میدی؟

بعد با بغض اضافه کردم: پیمان واقعاً دخترتو بهم میدی؟

=: آیهان واقعاً خیلی خری که از الان بهش فکر می کنی. کوفتت بشه. اگه عاشقتر از تو پیدا نشد چشم.

_: پیدا نمیشه. مطمئنم. عاشقتم دایی. عاشقتم!

=: دیوونه. برو بچه. خرج تلفنم سر به فلک زد. پاشو برو بیرون بچرخ. اینجوری نمی تونی درس بخونی.

آهی کشیدم و قطع کردم. مست و ملنگ به سقف اتاق چشم دوختم و فکر کردم ایلای وقتی بزرگ بشود چه شکلی می شود.

صدای پیام گوشیم آمد. با لبخند بازش کردم. از بانک بود. دایی برایم پول ریخته بود. به سنگینی بلند شدم و بیرون آمدم.

مامان شیوا گفت: مبارکت باشه پسرم.

لبخندم جمع شد. مامان شیوا شنیده بود که به پیمان چه گفته ام؟ آبرو برایم نماند!

چون جواب ندادم ادامه داد: بابات گفت آخر هفته برات بلیت می گیره بری ببینیش.

کی را ببینم؟! هاااان... تازه فهمیدم از چه حرف می زند. خدای من! اینقدر حواسم به ایلای بود که خواهر نورسیده و مامان عمل کرده را فراموش کرده بودم. با عذاب وجدان دستی به موهایم کشیدم. یاد سارینا افتادم که می گفت موهایم را می کشم.

دستم را تند پس کشیدم و گفتم: بله بله... خیلی دلم می خواد ببینمش. خیلی ممنون از تبریکتون. با اجازه من شام میرم بیرون. هیجان زده ام. نمی تونم درس بخونم. فردا جبران می کنم.

سری تکان داد و گفت: باشه. برو بسلامت.

روز بعد با مامان حرف زدم. خیلی درد داشت ولی خوشحال بود شکر خدا. بابا هم حسابی ذوق زده بود. برایم بلیت خرید. تا آخر هفته برسد روی پا بند نبودم. به زحمت مدرسه می رفتم و درس می خواندم. باز خوب بود که فقط دو روز طول کشید. اگر خواهرکم شنبه به دنیا می آمد تا آخر هفته دق می کردم!

ساک مختصری جمع کردم. با سارینا و مامان شیوا خداحافظی کردم و با تاکسی تلفنی به فرودگاه رفتم. توی فرودگاه کمی سوغات خریدم و بالاخره سوار هواپیما شدم. دل توی دلم نبود که زودتر برسم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

نفس نفس زنان زنگ در را زدم و دیگر ندویدم. وارد که شدم تند به مامان شیوا سلام کردم و خواستم به اتاق کار بروم که صدایم زد و گفت: بیا. کلید خونه رو داشته باش.

کلید را توی مشتم فشردم و تشکر کردم. یک جاکلیدی فلزی با آرم شورلت داشت. لبخندی زدم و آن را توی جیب شلوار جینم گذاشتم.

سارینا پشت میز نشسته بود و جزوه ای را ورق میزد. با دیدن من سر برداشت و گفت: هفده دقیقه. اینجوری می خوای داروسازی قبول شی؟

_: به جای تشویقته؟ اینجوری می خوای روحیه تقویت کنی؟ می دونی اگه روحیه ام تخریب بشه به هیچ جا نمی رسیم.

گوشه ی چشمهایش را چین داد و به طعنه گفت: نازی گل پسر! تو اگه فقط یه ذره جدی بگیری به همه جا می رسی. بعد از اینم زنگ تفریحها بیشتر از ده دقیقه نباشه. عقب میمونیم از برنامه.

آهی کشیدم و نشستم. مشغول شدیم. بخوان، بنویس، تست بزن، زمان بگیر...

تا به خود بیایم یک ساعت گذشته بود. سارینا تکیه داد و گفت: خیلی خب. ده دقیقه استراحت. این بار یک ساعت خوندیم ولی اگه به ده دقیقه استراحت راضی بشی پنجاه دقیقه درس داریم. ضمناً وقت درس گوشی تو این اتاق نمیاریم.

وسط حرفش گوشیم شروع به زنگ زدن کرده بود. آن را از جیبم بیرون کشیدم و گفتم: هرکی هست وقت شناسه. عکس کوچک روی صفحه را نمیدیدم. ولی متعجب به اسم mine چشم دوختم. کی بود که من به این اسم سیو کرده بودم؟

تماس را برقرار کردم و تصویر ایلای با آن موهای بهم ریخته صفحه را پر کرد. از ته دلم خندیدم. یادم آمد که سیم کارت اضافه ام را توی تبلتش گذاشته ام تا بتواند با مادرش تماس تصویری بگیرد.

با خوشی گفتم: سلام گل دختر.

سارینا کتابهایش را مرتب کرد و از جا برخاست. صفحه ی گوشی در دیدش بود. پرسید: خواهرته؟

بدون این که چشم از ایلای بگیرم گفتم: نه. خواهرم هنوز به دنیا نیومد.

+: سلام آیهام! خوبی؟

با شنیدن صدایش دلم برایش فشرده شد. ولی باید عادت می کردم. خوشحال گفتم: خوبم تو خوبی؟

سارینا از اتاق بیرون رفت. از پارچ روی میز یک لیوان آب ریختم و جرعه ای نوشیدم.

_: بابات خوبه؟ شهنازخانم؟ شاینا؟ آقاجون خانم جون؟

+: همه خوبن. همه چی خوبه. فقط تو نیستی. بیا.

_: میام. یک سال دیگه. وقتی مدرسه ها تموم شد.

آه بلندی کشید و گفت: دلم تنگ میشه.

_: دل منم تنگ میشه. خیلی...

از شاینا گفت و کلاس نقاشی و بچه های خانه و مرغ و خروسها... هنوز داشتیم حرف می زدیم که سارینا برگشت. ساعت مچی اش را نشان داد و گفت: ده دقیقه تموم شد. قطع کن.

_: ایلای گلم باید برم.

+: باشه. زنگ بزن بهم.

_: حتماً. خداحافظ.

+: خداحافظ.

مامان شیوا از توی آشپزخانه گفت: آیهان چای ریختم بیا ببر.

سارینا لب برچید و زیر لب غر زد: ده دقیقه استراحت داشتیم چرا حالا؟

در حالی که به طرف آشپزخانه شیرجه می زدم گفتم: چایی همیشه خوبه.

حواس و دلم هنوز پیش ایلای بود. ای جانم ایلای! حرف زدن باهاش حسابی شارژم کرده بود و این چایی هم بنظرم خیلی به موقع بود. سینی را روی میز گذاشتم و با انرژی مشغول بررسی کاغذها و پیگیری بحث و درس شدم. سارینا هم که دید خیلی جدی هستم دست از نق زدن برداشت.

ظهر مادرش برایمان ناهار فرستاد و وقت استراحتمان خوردیم. دوباره مشغول شدیم و تا شب مرتب خواندیم. دوباره فردا روز از نو روزی از نو... اول صبح آمد و شروع کردیم. وقت استراحتش گاهی به خانه شان می رفت، گاهی هم همان جا میماند و ورزشهای کششی می کرد. مرا هم مجبور به همراهی می کرد. ورزش کششی دوست نداشتم. دلم دویدن می خواست و جیغ کشیدن و هیجان؛ نه این ورزشهای سوسولی دخترانه! اما چاره ای نبود. وقت بیرون رفتن نداشتم و بدون ورزش هم بدنم خیلی خشک میشد. به ناچار همراهی اش می کردم. هرچند او سابقه ی بیشتری داشت و حرکتها را خیلی کاملتر از من انجام میداد.

برای یک هفته به صورت آزمایشی درس خواندیم و بالاخره قرار شد قید کلاس کنکور را بزنیم. خودمان می توانستیم درس بخوانیم. سارینا هزار و یک راه تست زدن را بلد بود و مدتها بود که داشت برای کنکور برنامه ریزی می کرد. سر و کله زدن با من هم باعث میشد درسهایش را بهتر یاد بگیرد یا اقلاً خودش اینطور فکر می کرد.

مدرسه هم شروع شد. صبح تا بعدازظهر مدرسه بودیم. هر دو ساعت سه تعطیل می شدیم. سر خیابان مسیرمان یکی میشد و تا خانه باهم می رفتیم. هنوز نفس تازه نکرده بودم سارینا لباس عوض کرده و توی اتاق مطالعه منتظر من بود. گاهی بدجور اعصابم را خرد می کرد.

=: با خودکار صورتی من ننویس.

_: ا... خودکار توئه؟ ببخشید.

پسش دادم و با خستگی نگاهش کردم که چطور قسمتی از یادداشتش را صورتی نوشت. بعد سر برداشت و پرسید: خودکار بنفشمو ندیدی؟

خودکار بنفش را به طرفش گرفتم و پرسیدم: واقعاً منظورت از این همه رنگ چیه؟

بدون این که سر بردارد گفت: اینجوری بهتر یادم میمونه. تو هم باید روش خودتو پیدا کنی. نه این که تمام مدت حفظ کردن درسها با موهای افشونت بازی کنی. اینجوری ادامه بدی تا آخر سال کچل میشی.

نگاهی به نوشته هایش که حالا با رنگ سبز پیش می رفت انداختم و گفتم: نه بابا دیگه اینقدرام دستم تو موهام نیست. من از اون سوسولاش نیستم که همه اش حواسم به موهام باشه.

سر برداشت و جدی گفت: منم نگفتم سوسولی ولی وقتی حواست نیست مدام داری موهاتو می کشی. نکن. یعنی اگر دوست نداری کچل بشی. یه آرامبخش بی ضرر پیدا کن.

_: یعنی تو فکر می کنی من برای آرامشم موهای سرمو می کنم؟

=: فکر نمی کنم؛ دیدم. برای تمرکزت. چیز عجیبی نیست. خیلیا این کار رو می کنن. اگه از نتیجه اش ناراحت نمیشی ادامه بده. به من ربطی نداره. بیا اینا رو بنویس.

دفتر رنگی رنگی اش را پیش کشیدم و متفکرانه پرسیدم: چه جایگزینی پیشنهاد می کنی؟ البته حرف خودکار رنگی رو نزن که حالم بهم می خوره.

=: خیلی خب بابا. فهمیدم شما سوسول نیستین. لازم نیست اینو هی بکوبی تو سر من. چه می دونم. با خودکار بازی کن. یه کار دیگه بکن.

اعصابم را بهم ریخت. راست می گفت انگار. تا که حواسم پرت میشد دستم توی موهایم می رفت. نمی کندم. فقط بازی می کردم. ولی اگر سخت میشد و عصبانی می شدم به طرف کندن هم می رفت. باید عوضش می کردم. سعی کردم با خودکار بازی کنم، با پارچه ی لباسم، با لبه ی میز. هرچیزی که ذهنم را از موهایم دور کند. سخت بود ولی شد.

نزدیک غروب بود که گوشیم زنگ زد. بابا بود. سلام و علیک کوتاهی کردیم.

=: مامانتو بردن اتاق عمل. براش دعا کن. می ترسم.

با نگرانی پرسیدم: زود نبود؟

=: چرا یه کمی زوده. نه زیاد. دکتر ترجیح می داد حداقل دو سه هفته دیگه بمونه ولی دیگه نشد.

_: خدایا کمک کن. همه چی خوب میشه بابا. همه چی خوب میشه.

=: ایشالا. آخر هفته برات بلیت بگیرم بیای؟ میای؟

_: بله بابا میام. پنجشنبه تا دوازده مدرسه ام. بعدش حاضرم مستقیم برم فرودگاه.

=: خوبه. ببینم برای چه ساعتی می تونم برات بلیت بگیرم. باهات هماهنگ می کنم.

_: متشکرم. مامان که امد بیرون بهم زنگ بزن. خواهش می کنم.

=: حتماً. نگران نباش. فقط براش دعا کن. مامان خونه است؟

_: مامان؟ ها مامان شیوا؟ الان گوشی رو میدم بهشون.

گوشی را به مامان شیوا دادم و به اتاق برگشتم با حال زار سرم را بین دستهایم گرفتم.

سارینا پرسید: چی شده آیهان؟ موهاتو نکن.

دست از موهایم برداشتم. با بیچارگی سر بلند کردم و نگاهش کردم. مدتی طول کشید تا صدایم بالا آمد: میشه بری خونه؟ حالم خوب نیست. مامان اتاق عمله. قرار بود دو سه هفته دیگه به دنیا بیاد. الان زوده. خدایا بخیر بگذره....

نرفت. صندلی اش را جابجا کرد و کنارم نشست. آرام گفت: بعضی لحظه ها خیلی سختن. فقط باور این که بهرحال خدا هست و همیشه حامی ماست یه کم آرامبخشه.

گیج نگاهش کردم. چند لحظه طول کشید تا فهمیدم چه می گوید ولی حرفش به دلم نشست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلااام
نصف شبتون به خیر و شادی



دیشب حواسم نبود که دو صندلی در دو ضلع میز گذاشته شده است. اگر متوجه می شدم هم اهمیتی نمی دادم. از ذهنم نمی گذشت که چنین آشی برایم پخته باشند.

نگاهی به آش مربوطه انداختم و فکر کردم: یه وجب روغن که نه... نیم وجب هم ندارد. شوخی هم نداشت. انگار واقعاً آمده بود که نفر اول کنکور بشود و برود!

وسایل توی کیفش را روی میز پهن کرد و بعد نشست. شروع به توضیح نقاط قوت و ضعف خودش در درسها و برنامه هایی که داشت کرد.

من هم آرنج روی میز گذاشته و دستم را زیر چانه زده بودم و نگاهش می کردم. به ظرافت و سفیدی مچ دستش وقتی تکانش می داد و حرف میزد یا صدای ریز و تیزش دقت کردم. به صافی عجیب موهای سیاهش که آیا سشوار کشیده بود یا خودشان اینقدر صاف بودند؟ به یقه اش... بسه! سعی کردم بیشتر دقت نکنم. ولی خیلی مسخره بود. اول صبحی یک دختر بی نقص گذاشته اند جلوی چشم من که چکار کنم؟ نه واقعاً می پرسم... جای مامانم خالی!

کلی حرف زد و بعد پرسید: خب؟ تو چی؟

دستم را از روی میز برداشتم و صاف نشستم. نفسی کشیدم و پرسیدم: من چی؟

=: برنامه ات چیه؟ نقاط ضعف و قوتت... چه جوری می خوای شروع کنی؟ چکار می خوای بکنی؟ نظر مشاورت چیه؟

سرم را خاراندم و گفتم: مشاور ندارم. ریاضیم تعریفی نداره. هرچند با خر زدن پارسال بالاخره تونستم نمره بیارم. آخه مدرسه امسالی شرط معدل داشت. از شیمی خوشم میاد. فیزیک دوست ندارم. برمی گرده به همون قسمت ریاضیش... برنامه ی خاصی ندارم.

چند لحظه بهت زده نگاهم کرد. بعد با تردید پرسید: برای دانشگاه... چه رشته ای می خوای بخونی؟

نگاهی به پنجره انداختم. بعد به کتابخانه. بعد دوباره به او که منتظر جواب بود چشم دوختم و گفتم: گفتم که... از شیمی خوشم میاد.

تیز پرسید: مهندسی یا شیمی محض؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: شایدم داروسازی.

=: قبول شدنت آسون نیست ها!

_: با این برنامه ی ویژه ای که تو و مامان شیوا برام چیدین قبول شدنم باید خیلی هم آسون باشه.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت: همه چی بستگی به تلاش خودت داره.

_: تا چی قسمت باشه.

=: من نمیشینم به انتظار شانس و قسمت. من به تلاش معتقدم.

_: خیلی خب! نزن منو! تلاشتو بکن.

=: من دست روت بلند کردم؟! تو هیچی رو جدی می گیری اصلاً؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: سخت بگیری سخت میشه.

پوف کلافه ای کشید و گفت: می ترسم آخرش آبمون به یه جوب نره. بدون درس خوندن نمیشه قبول شد. این کنکوره. بازی یه قل دو قل نیست.

_: یه قل دو قل بلدی؟ اصلاً ساده نیست ها.

=: ببین... فکر کنم تو مغزت هنگ کرده. ده دقیقه استراحت می کنیم.

_: قربون دهنت! بالاخره یه حرف حساب زدی.

از جا برخاستم و از اتاق بیرون رفتم. بدون مکث راهی اتاق مهمان شدم و دراز کشیدم. نفهمیدم چطور ظرف سی ثانیه خوابم برد!

با صدای مامان شیوا چشم باز کردم: آیهان... آیهان بیدار شو. یه ربع خوابیدی. کافیه. پاشو یه آب به صورتت بزن و بیا شروع کن. سارینا منتظره.

فقط یک ربع خوابیده بودم؟ ولی عجیب مزه داده بود! سر حال بیدار شدم. صورتم را شستم. توی آینه ی دستشویی کمی ته ریش سبک و جوشهای غرور جوانی ام را بررسی کردم. خوشبختانه از آنها که خیلی جوش می زنند نبودم.

دو سه ضربه به در دستشویی خورد: آیهان... بیا بیرون.

اککهی... یه چیزی هم بدهکار شدیم. بی حوصله بیرون رفتم و دوباره پشت میز اتاق کار نشستم.

سارینا هم نشست و یک کاغذ خط دار و خودکار پیش کشید. پرسید: اول بگو ببینم قصدت درباره ی داروسازی جدیه؟

_: بدم نمیاد کنکورشو بدم. مهندسی شیمی هم همینطور.

=: خب باید برنامه ریزی کنیم. درسای زیستتو باید بیشتر بخونی. برای مهندسی هم روی ریاضیت باید کار کنی. تو کدومش بهتری؟

_: شیمی.

سرزنشگرانه نگاهم کرد و پرسید: ریاضی یا زیست؟

چشمهایش چقدر درشت بود! صورت بیضی با چانه ی نسبتاً تیز.

_: با تو ام. حواست کجاست؟

به عقب تکیه زدم و گفتم: تو هیچکدوم خوب نیستم ولی باز زیست آسونتره. من شیمی می خوام.

=: می خوام! مگه آبنبات چوبیه؟ باید برنامه بریزیم که چه جوری بخونیم که به هم کمک کنیم.

_: اون وقت من شاگرد تنبل نفهم شوخ دقیقاً چه کمکی می تونم به تو بکنم؟

=: اگه یه ذره... فقط یه ذره جدی بگیری و راه بیای خیلی کارا می تونیم بکنیم. همین تکرار و تمرین کلی به من کمک می کنه. اون وقت مجبور نیستیم یه عالمه پول کلاس کنکور بدیم. با همین مشاورای مدرسه و تمرین تو خونه دوتایی از عهده اش برمیاییم. اصلاً خیلی وقتا نفرات اول کنکور آدمایی از دورترین نقاط کشورن با ابتدایی ترین امکانات!

_: قربون آدم چیزفهم. من اگه می خواستم قبول بشم تو شهر خودم هم می تونستم. چرا امدم اینجا؟

پیشانیش را کف دستش فشرد و گفت: من اگه امروز از دست تو خودکشی نکنم، غول کنکورم می تونم شکست بدم.

از بیچارگی اش خنده ام گرفت و بالاخره تصمیم گرفتم دست از دست انداختنش بردارم. حالا که تا اینجا آمده بودم و بابا این همه سرمایه گذاشته بود، حداقل کاری که می توانستم بکنم استفاده ی درست از آن بود.

کاغذی را پیش کشیدم و باهم مشغول بحث درباره ی ساعتها و نحوه ی درس خواندمان در هفته ی جاری شدیم. مدرسه پنج روز دیگر شروع میشد. بعد از یک ساعت تقریباً می دانستیم که می خواهیم چکار کنیم و چطور پیش برویم.

عقب کشیدم. چشمهایم را فشردم و گفتم: کله ام باد کرده. من یه ربع میرم بیرون یه هوایی بخورم میام.

=: آیهان فقط ده دقیقه!

_: سارینا یه ربع میرم بیرون و میام. کمتر نمی تونم. باید لباس هم عوض کنم.

نگاهی به تیشرت و پیژامه ی خوابم انداختم. اگر بابا می فهمید من با چه قیافه ای جلوی دختر غریبه ی همسایه نشسته ام و دو ساعت سر و کله زده ام، سرم را گوش تا گوش می برید!

به سرعت نور لباس عوض کردم و از خانه بیرون زدم. دم آخر مامان شیوا داشت حرفی میزد که نماندم بشنوم. فقط خداحافظی کردم و رفتم. شمارش معکوسم بدجوری داشت سکه می انداخت! باید زود برمی گشتم.

کوچه از سمت چپ به خیابان اصلی می رسید اما من از در که بیرون زدم به سمت راست رفتم. سفر قبل یک بقالی توی کوچه بالایی کشف کرده بودم. فروشنده اش هم جوان ساده ای بود. از آن زبان بازها نبود که روی اعصابم برود.

وارد که شدم داشت فوتبال میدید. سلامی کردم و نگاهی دور یخچالش انداختم. یک ساندویچ سرد برداشتم و پرسیدم: اینا تازه ان؟

بدون این که چشم از تلویزیون بگیرد گفت: مال دیشبن.

خب اشکالی نداشت. یک نوشابه هم برداشتم و رو به تلویزیون مشغول خوردن شدم. خیلی طول نکشید. پولش را حساب کردم و بیرون آمدم. دلم درد می کرد. جلوی دو تا خانم سانتی مانتال هم که نمیشد یک دستشویی با فراغ بال بروی. یاد پیمان افتادم که به خاطر دستشویی ایرانی زن گرفته بود. همینم مانده بود که در این سفر خاطره انگیز زن هم بگیرم. مثلاً آن سارینای از خودراضی که می خواست دنیا را فتح کند.

پوزخندی به افکار بی سروتهم زدم و با دیدن وضوخانه ی مسجد کوچه بالایی گل از گلم شکفت. با خیال راحت رفتم دستشویی و بیرون آمدم. نگاهی به ساعت انداختم. کمتر از یک دقیقه وقت داشتم. تا خانه دویدم. نه که از سارینا یا مامان شیوا بترسم... نهههه... فقط برای سلامتی!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 7 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
اینجا کرمان... من بدو الهام بدو
اگه منظورش از حضور این شخصیت جدید رو فهمیدین به منم بگین

آبی نوشت: این پست تقدیم به رفیق جانم fve60. عزیزم تولدت مبارک

در طول تابستان چند بار من و بابا برای ثبت نام و هماهنگ کردن مدرسه به تهران سفر کردیم. هر بار یکی دو روز میماندیم و برمی گشتیم. هربار بیشتر دلتنگ دخترکی که جا می گذاشتم می شدم.

شهناز خانم به ایلای خوب می رسید. با دوستهای تازه آشنایش کرده بود. برایش مهمان دعوت می کرد. او را کلاس نقاشی می فرستاد و همه جوره نازش را می خرید. ایلای هم خیلی دوستش داشت. طوری که احساس می کردم محبتش به من کمرنگ می شود.

شاید اینطوری بهتر بود. با خیال راحتتری می رفتم. اما یک حفره ی عمیق در دلم باقی میماند. حفره ای که نمی دانم از کی و چرا ایجاد شده بود.

اوائل شهریور بود که بار و بندیلم را به قدر یک سال جمع کردم. مدرسه از پانزدهم شروع میشد تا این سال آخر را بی وقفه کار کنند. کمتر از صنعتی شریف را قبول نداشتند انگار! من یکی که دانشگاه باهنر کرمان از سرم هم زیاد بود.

با یکی یکی اهالی ساختمان خداحافظی کردم. برای ماندانا که تازگی خواستگار خوبی پیدا کرده بود، آرزوی خوشبختی کردم. با مجید دست دادم و کیهان و پیمان را محکم بغل کردم. خانم جون و آقاجون را بوسیدم و طلب دعای خیر کردم. با دایی ایمان و دایی احسان هم دست دادم و روبوسی کردم. جلوی زرین مکثی کردم. از وقتی که با شهرام می گشت بیشتر دوستش داشتم. خلق و خوی نرم و خوش شهرام را گرفته بود. لبخندی زدم و برای او در دل آرزوی خوشبختی کردم. عمو شاهرخ و زن عمو پروین و شیدا و شهرام هم آنجا بودند. دل کندن از همه ی عزیزانی که با آنها بزرگ شده بودم کار آسانی نبود.

نگاهم روی همه چرخید. از شهناز خانم و شاینای کوچکش گذشت و بالاخره به ایلای رسید. لبخند به لب داشت. اگرچه چشمهایش تر بودند ولی حالش آنقدر که ته دلم می خواست بد نبود. می خواستم حالش بد باشد؟ واقعاً این را می خواستم؟ نه اینقدر بد نبودم.

نفس عمیقی کشیدم که گریه نکنم. با همه خداحافظی کردم. بابا و مامان و کیهان و شهرام همراهم تا فرودگاه آمدند. بارهایم را کیهان و شهرام برداشتند و من فقط گیج و منگ عزیزانم را نگاه می کردم.

وقتی به سالن ترانزیت رفتم گوشه ای نشستم و به اشکهایم اجازه دادم که بی صدا جاری شوند. در تمام طول پرواز به روبرو چشم دوختم. حتی نگاه نکردم ببینم کی کنارم نشسته است.

پایم که به زمین تهران رسید به خودم قول دادم که دیگر عزاداری نکنم. بی وقفه درس بخوانم و یک سال نشده برگردم.

بارهایم را جمع کردم. تاکسی گرفتم و نشانی خانه ی مامان شیوا را دادم. این چند وقت مرتب آمده و رفته بودم و خیلی به محیط آشناتر شده بودم. ولی اینجا جای من نبود. این همه دود و ترافیک را دوست نداشتم. دلم خانه ی شلوغ خودمان را می خواست.

مامان شیوا با خوشرویی از من استقبال کرد. کمک کرد که وسایلم را جا بدهم. لباسهایم را توی اتاق مهمان گذاشتم. کتابها و لپ تاپ را هم گفت به اتاق کارش ببرم. فکرش را هم نمی کردم که اتاق کارش را با آن میز تحریر سلطنتی در اختیار من بگذارد. نیمی از کتابخانه را خالی کرده بود. گفت کتابهایم را آنجا بچینم. حسابی شرمنده شده بودم.

با وجود این که از راه رسیده و حسابی خسته بودم اما به سرعت مشغول جا دادن وسایلم شدم. لحن جدی مامان شیوا جایی برای تردید نمی گذاشت. لباسها را توی کمد آویختم و کتابها را توی کتابخانه ردیف چیدم. کارم که تمام شد مامان شیوا شام کشید و بالاخره فرصتی شد که بنشینم. بعد از شام اجازه نداد کمک کنم. گفت تو خسته ای و خودش میز را جمع کردم. من هم از خدا خواسته دوشی گرفتم و روی تخت جدیدم که ملحفه اش بوی تمیزی می داد خواب رفتم.

صبح که بیدار شدم مامان شیوا نبود. احتمالاً برای پیاده روی روزانه اش رفته بود. به آشپزخانه رفتم و یک لیوان چای ریختم. پشت میز نشستم و به گوشه ای چشم دوختم. یاد سفری که برای بردن ایلای آمده بودیم افتادم. الان دخترک چکار می کرد؟ بیدار شده بود؟

با صدای تقه ای که به در خورد از جا برخاستم. در را که باز کردم با دختری تقریباً همسن خودم روبرو شدم. بلند و باریک بود. پوست سفید و موهای صاف سیاه داشت. دلم برای موفرفری یک دست قهوه ایم تنگ شده بود.

=: سلام. من ساریناام. تو باید آیهان باشی. اومدم باهم درس بخونیم.

چند بار پلک زدم و حیرتزده نگاهش کردم. خیلی منتظرم نماند. کنارم زد و در حالی که وارد میشد پرسید: چکار کردی؟ کلاس کنکور ثبت نام کردی؟ برنامه ریزیت دقیقه؟ اگه یه برنامه ی منسجم بریزیم و دوتایی شروع کنیم بهتر پیش میریم.

آب دهانم را قورت دادم و نگاهش کردم. راحت وارد اتاق کار مامان شیوا شد و کیف بزرگش را روی مبل انداخت. بعد چرخید و پرسید: تو چرا ماتت برده؟

بلوز سفید راحتی با شلوار جین مشکی تنگ پوشیده بود. پاچه هایش را کمی تو زده بود و صندل سیاه سفید لاانگشتی به پا داشت. موهای صافش را هم دم اسبی بسته بود.

در را بدون بستن رها کردم و پرسیدم: گفتی کی هستی؟

عاقل اندر سفید نگاهم کرد و گفت: ساریناام. همسایه روبروییتون. امسال میرم پیش دانشگاهی. شیواخانم بهم گفت از امروز بیام اینجا باهم درس بخونیم برای کنکور.

مامان و تمام تنبیهاتش پیش چشمم آمد. گفتم: لطف کردین ولی من ترجیح میدم تنها بخونم. بفرمایین.

به در باز اشاره کردم که برود. اما حتی از اتاق هم بیرون نیامد. اخمی کرد و گفت: وا... یعنی چی؟ من و شیواخانم کلی باهم حرف زدیم. گفت تو درسات مشکل داری و بهتره یکی باهات بخونه که پشت گوش نندازی.

_: آهان! که اینطور. ولی با وجود این من ترجیح میدم تنها بخونم.

این بار جلو آمد و یک قدمی ام ایستاد. چشمهایش را باریک کرد و گفت: ببین خوشگل پسر من نه می خوام قاپ تو رو بدزدم، نه دامی برات پهن کردم. ما یه هدف مشترک داریم که قطعاً دو نفری بهتر بهش می رسیم. من دلم می خواد جزو نفرات اول کنکور بشم. پس خیالت راحت... این یه معامله ی دو سر بُرده. هر دومون به دانشگاهمون می رسیم.

یک دسته مو را که از کش رها شده بود پشت گوشش زد و پرسید: نظرت چیه؟

مثل یک نوار ضبط شده تکرار کردم: تنهایی راحتترم.

پوف کلافه ای کشید و گفت: من کلی رو این همراهی حساب کردم.

بدون جواب نگاهش کردم بلکه از رو برود. با صدای مامان شیوا چشم از او گرفتم.

=: وا! چرا در بازه؟

سر برگرداندم و گفتم: سلام. باز گذاشتم که ساریناخانم برای رفتن به زحمت نیفته.

بر خلاف انتظارم سارینا فروخورده خندید. چقدر رو داشت این بشر!

مامان شیوا  در را بست و پرسید: بره؟ کجا بره؟ بشینین برنامه هاتونو هماهنگ کنین. خیلی وقت ندارین.

قدمی به طرفش برداشتم و گفتم: مامان شیوا من می خوام تنها درس بخونم.

=: که نخونی. پسر مامان من تو رو می شناسم. یه عالمه استعداد داری اما امان از بازیگوشیات. باید زور بالا سرت باشه. برین تو اتاق شروع کنین.

لحنش اینقدر قاطعانه بود که جای حرف نمی گذاشت. هرچه بود اینجا خانه ی او و مقرّ فرماندهی اش بود. من هم که چهار و دست پا اسیر شده بودم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلاممم
الهام بانو رو ندیدین؟ نوشتنم نمیاد...
این باشه خدمتتون
بعداً انشاءالله ویرایش می کنم.


صبح ایلای به زمزمه بیدارم کرد: عیهن... عیهن... برام شیر می ریزی؟ پارچ سنگینه.

خواب آلوده نشستم. سردم شده بود و تمام تنم درد می کرد. به زحمت از جا برخاستم و هیکل خسته ام را به آشپزخانه رساندم. برایش شیر ریختم و روی میز گذاشتم. توی کتری برقی آب ریختم و روشنش کردم. صبحانه چیدم و چای دم کردم. کنار ایلای نشستم و برایش لقمه های کره عسل گرفتم.

خندان زمزمه کرد: خودم می تونم.

یک لقمه دیگر گرفتم و غمگین گفتم: می دونم که می تونی.

لقمه را نخورد. حیرتزده پرسید: عیهن؟

لقمه را روی میز گذاشتم. چه اهمیتی داشت که عسل بریزد؟ از جا برخاستم و خودم را با آماده کردن لیوان چای سرگرم کردم. برای ایلای فنجان قرمز خال سفید را گذاشتم. چای نیمه دم کشیده را توی فنجان و لیوان ریختم و سر میز برگشتم.

دست روی دستم گذاشت و نجوا کرد: آیهان؟

نگاهش کردم. جدی گفت: می تونم بگم آیهان.

جرعه ای چای داغ و تلخ نوشیدم. زبانم را سوزاند. چند قند برداشتم و گفتم: همه میگن آیهان ولی تو هرجور دوست داری بگو.

+: بگم آیهم؟

_: بگو.

+: یعنی...

فکر کرد. به دنبال کلمات می گشت.

_: اسم مراکشیه؟

سر به تأیید تکان داد و گفت: پسر همسایه بود. بازی می کردیم. می گفت یعنی... یعنی... خواب خوب... یعنی خیال... یعنی...

درس ادبیات را پیش چشمم آورد. متعجب گفتم: یعنی ایهام. عربیه. وهم یعنی خیال. ایهام تو شعر فارسی یعنی دوپهلو.

نگاهم کرد. چند بار پلک زد. معنی حرفم را نفهمیده بود. بالاخره پرسید: دوسش نداری؟ نگم؟

لبخند زدم و گفتم: چرا. بگو. از خدامه که رویای تو باشم.

+: یعنی چی؟

لقمه ای را به طرفش گرفتم و گفتم: یعنی خواب خوبت باشم.

خندید و خجالت زده گفت: هستی.

لب زدم: می دونم.

کاش نبودم. اینطوری وضعیتش خیلی عجیب غریب میشد. هیچ وقت نمی توانست یک خانواده ی متعادل را تجربه کند. نمی دانستم چه عواقبی دارد ولی می دانستم که درست نیست.

 

ساعتی بعد پیمان به دنبالش آمد. نمی دانم عروس بلوری چه ترفندی زد که در خانه نگهش داشت. شب هم نیامد. چند بار به پیمان پیام دادم و حالش را پرسیدم. هربار نوشت: خوبه. داره با شاینا بازی می کنه. خوبه داره تلویزیون می بینه. خوبه. رفته بخوابه...

کلافه بودم. از بی قراری رفتم بخوابم. پتو را که کنار زدم عروسکش را دیدم. ساعت ده شب بود. این ساعت نمی توانستم در خانه ی عروس و داماد را بزنم و عروسک را پس بدهم. دراز کشیدم و دست دور عروسک پارچه ای حلقه کردم. موهای کاموایی اش را نوازش کردم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. نفهمیدم کی خوابم برد.

 

برای سال تحویل خانه ی عموشاهرخ بودیم. مامان شیوا و عمه شهره هم از تهران آمده بودند. بعد از تحویل و تبریک و دیده بوسی و البته عیدی... دور هم نشستیم. نمی دانم از کجا بحث به کنکور من رسید. مامان شیوا به بابا گفت: نظرت چیه برای سال چهارمش بیاد پیش من؟ تو خونه ی شما با بچه ی کوچیک و ساختمون شلوغ امکان درس خوندن نداره.

ساختمان شلوغ را خوب گفت. بهانه ی همیشگی ماندانا برای قبول نشدنش شلوغی خانه و رفت و آمد دائمی بچه ها بود. ولی مگر می توانستم بروم؟ ایلای چی؟ خواهر نوزادم...

نگاهی به مامان انداختم. حسابی ضعیف شده و هنوز شکمش صاف بود. مثل قبل از بارداری که باشگاه می رفت و ورزش می کرد. ولی بهرحال خواهر من آنجا بود. شاید هم برادرم...

بابا نگاهی به من انداخت و گفت: نمی دونم. برای شما هم زحمت میشه.

مامان شیوا قاطعانه گفت: نه زحمتی نیست. آینده ی این بچه مهمتر از این حرفاست. درسش اونقدر خوب نیست که بگم همینجا هم بخونه قبول میشه. بیاد اونجا خیالم راحتتره. یه دبیرستان عالی نزدیک خونمونه. کلاس کنکورم ثبت نامش می کنم. این یک سال خیلی مهمه. قبول داری؟

=: بله بهرحال که مهمه.

شهرام به شانه ام کوبید و گفت: پسر عجب شانسی! مامان شیوا آیا آیهان از من قشنگتره که همچو تعارفی به من نکردین؟

=: اولاً که تعارف نیست و یه درخواسته. بعد هم این که تو این خونه بدون بچه کوچیک و همسایه های پر سر و صدا تو براحتی امکان درس خوندن داشتی. و خوندی و قبول هم شدی شکر خدا. ولی وضعیت آیهان فرق می کنه. هیچوقت هم که خیلی درسخون نبوده. اگه با این وضع "ولش کن" ادامه بده محاله قبول بشه.

با ناراحتی گفتم: ولی من نمی تونم بیام.

همهمه ای در گرفت. به نظر همه این پیشنهاد عالی بود و من باید خیلی احمق می بودم اگر رد می کردم.

خب من هم می دانستم که درسم خیلی خوب نیست. که خانه ی شلوغی دارم. اینها که جزو اسرار نبود! فکر کرده بودم یک رشته ی ساده توی یکی از دانشگاههای بدون کنکور بخوانم و در کنارش برای خرج تحصیلم کار کنم. ولی ظاهراً بقیه اینطور فکر نمی کردند و مرا لایق بهترین دانشگاهها می دانستند! حالا چرا؟ خدا می دانست!

تصویب شد. بدون این که حق رأی داشته باشم. بدون این که بتوانم بگویم که دلم برای ایلای تنگ می شود. و برای کودکی که هنوز نیامده بود و به این ترتیب نمی توانستم وقت تولدش اینجا باشم و نوزادیش را لحظه لحظه لمس کنم.

وقت ناهار رسید. داشتیم به طرف میز می رفتیم که مامان کنارم مکث کرد. آرام گفت: در کنار تمام محسناتش، این که علاقه ی تو و ایلای هم تعدیل میشه خیلی خوبه.

خوبه؟! واقعاً مامان اینطور فکر می کرد؟ نمی دید چطور دلم برایش پر می کشد؟ حتماً می دید که اینطوری می گفت. او هم نگران بود. مثل من...

در طول شش ماه اول سال مشغول آماده کردن مقدمات انتقال من به پایتخت شدیم. نمی خواستم بروم. واقعاً نمی خواستم. ولی راه دیگری نداشتم.

ایلای به شهناز و دایی عادت کرده بود. هنوز مرا دوست داشت. خیلی دوست داشت ولی خانه و خانواده اش را پذیرفته بود.

امتحانات آخر سال را به سختی دادم. مدرسه ی بعدی شرط معدل داشت و باید بیش از تمام سالهای تحصیلم درس می خواندم که با نمرات عالی قبول بشوم. تنها دلخوشی من در آن روزها سر زدن گاه گاه ایلای بود و البته خبر دختر داشتن مامان! هرچند دومی بیشتر دلم را سوزاند. من که نمی ماندم که ببینم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1 دی 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
یه پست کوچولو هدیه ی یلداتون

عروسی دایی پر از احساسات عجیب و غریب بود. این که بهترین دوست آدم که از قضا داییش هم هست ازدواج کند هیجان انگیز است ولی وقتی داستان اینطور پیش رفته بود بیشتر نگران بودم تا خوشحال.

دایی ماسک بی خیالی زده بود. می گفت و می خندید و با همه عکس می گرفت. می فهمیدم چه آشوبی درونش دارد و حالم بدتر میشد. گاهی از سالن بیرون می رفتم. ایلای سر قولش مانده بود. توی محوطه با بچه ها می دوید و بازی می کرد. به نظر خوشحال می رسید.

آخر شب عروس کشان کردیم و بوق بوق کنان عروس بلوری را به خانه بردیم. البته دم در ضمن عذرخواهی مهمانها را مرخص کردیم. آقاجون و خانم جون و مادر مریض احوال من دیگر تحمل سر و صدا را نداشتند.

شاینا تو بغل خاله اش خواب رفته بود. خاله اش گفت: امشب می برمش خونه.

شهناز اما پیش آمد. دخترک را در آغوش گرفت و گفت: تا حالا از من دور نبوده. می ترسم بیدار شه بترسه. پیش خودم باشه بهتره.

اقوام نزدیک هم داشتند خداحافظی می کردند. مامان و بابا رفته بودند بالا. دست ایلای را گرفتم و به پیمان گفتم: امشب می برمش بالا.

شهناز گفت: نه چرا ببرینش؟ بذارین سر جاش بخوابه راحت باشه.

پیمان هم جلو آمد. دست ایلای را گرفت و گفت: بیا بریم باباجون.

چشمهای ایلای رنگ غم گرفت. دلم برایش کباب شد. اما من چکاره بودم؟ نمی توانستم اصرار کنم.

عروس و داماد و بچه هایشان توی آسانسور رفتند. همه خداحافظی کردند و ایلای به دیوار عقب آسانسور تکیه زد و برایم دست تکان داد. در آسانسور که بسته شد فکر کردم کاش با پله او را به خانه ی دایی می رساندم. طفلک از آسانسور می ترسید.

کتم را درآوردم. با یک انگشت روی شانه ام نگهش داشتم و پله ها را با غصه بالا رفتم.

لباس عوض کردم، دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم. نه خوابم میبرد نه کاری می کردم که اقلاً سرگرم شوم. یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت...

بالاخره برخاستم که چیزی بخورم. بی سروصدا در یخچال را باز کردم. یک تکه کوکو که ظهر بابا درست کرده بود برداشتم و خوردم.

با صدای تق تق ملایمی متفکرانه برگشتم. در یخچال را بستم و گوش دادم. واقعاً صدای در بود؟ ریز و کم صدا و دنبال هم می کوبید.

در را باز کردم. ایلای بود. چند لحظه بهم نگاه کردیم. بعد بدون هیچ حرفی وارد شد. عروسک پا بلند پارچه ای که چند وقت پیش برایش خریده بودم را در آغوش داشت. صاف به طرف اتاقم رفت و سر جایم دراز کشید.

تعجب کردم. آرام گرفتم و بالاخره خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و در را با احتیاط بستم.

بابا توی هال آمد و به نجوا پرسید: صدای در بود؟

با سر به اتاقم اشاره کردم و زمزمه کردم: ایلای امد.

=: به پیمان خبر بده نگران نشه.

_: نگران نمیشه. ببینه نیست می فهمه کجا رفته. تو کوچه که نمیره.

=: وابستگیتون داره عجیب غریب میشه.

_: خیلی!

=: اگه خواستی از تو کمد بالش برداری سر و صدا نکن. مامانت تازه خواب رفته.

_: برنمی دارم.

روی نیمکت هال دراز کشیدم. پتوی کوچکش را روی کمرم انداختم و زیر سرم کوسن گذاشتم. چندان راحت نبود ولی وقتی صدای نفسهای منظم ایلای را شنیدم که حکایت از خواب رفتنش می کرد، من هم آرام گرفتم و خوابم برد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 19 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :