ماه نو
 
 
پنجشنبه 5 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش:

پریماه نه اعتقادی به فال داشت و نه توجهی که یادش بماند که کی چی توی فالش گفته است و به انتظار تعبیر بماند. کلاً طبق عادت فنجان را برمی گرداند و حس دیگری نداشت. این بار هم فقط به لحن پر از شوخی خاله خندید و گفت: خط عمرم رو دراز ببین.

=: خط عمر مال کف دسته بچه جان... اینجا... بذار ببینم... چرا اینقدر پریشونی؟ نگران شهرزادی؟ نگران محکم شدن جای پای نامزدش؟ نگران پای یه مردی. یه پا افتاده که حواست بهشه. اینقدر نگران نباش. پشتش پر از خیر و خوشیه... پر از روشناییه...

از حرفهای خاله سرش به دوران افتاد. دیگر نمی شنید چه می گوید. با بلند شدن صدای اذان مغرب از مسجد محله از جا برخاست و گفت: میرم نماز بخونم.

=: ولی فالت خیلی روشنه. نگران نباش.

+: ممنون. متشکرم. نگران شهرزاد نیستم.

=: پس این پای کیه؟

با خنده ای اجباری گفت: خاله حرفا می زنی ها!  

خاله مینا هم خندید و چون فنجان شهرزاد جلوی صورتش آمد دیگر فرصت نکرد ادامه بدهد.

پریماه وضو گرفت و به اتاقش رفت. داشت جانمازش را پهن می کرد که مامان با یک دسته ملحفه وارد شد و آنها را روی تشکهای مهمانها گذاشت.

پریماه گفت: مامان من بعد از نماز یه کمی می خوابم. خیلی خسته ام. اینام که شب حتماً می خوان تا دیروقت بشینن.

=: اگه تونستی تو این سر و صدا بخوابی بخواب!

سر و صدا که هیچ، رفت و آمدشان هم امان نمی داد. یکی یکی آمدند و رفتند.

بالاخره جانمازش را جمع کرد و به انباری برد. انباری کوچک و خنک با پنجره کوچک نزدیک سقف و رو به کوچه اش جای دنجی برای خلوت کردن بود. بعد از نماز مدتی سر سجاده با خدای خودش راز و نیاز کرد و از ته دل برای سلامتی هیوا و همه ی بیماران دعا کرد. بعد هم سجاده را جمع کرد. تا کنار دیوار خزید. سرش را روی آخرین رختخواب پیچ موجود گذاشت و پاهایش را توی شکمش جمع کرد. چشم بست و به هومائیتا سفر کرد.

روز بود. هوا پاییزی و خنک. برگهای درختها را باد می برد. بازوهایش را از سرما بغل کرد و راه افتاد. در یک خانه باز بود. به امید آتش و گرم شدن وارد شد.

یک خانه ی کوچک چوبی ساده بود. خانه ی همایون! با وارد شدنش همایون ابرویی بالا انداخت و گفت: درو ببند سرده.

داشت قهوه جوشی را روی آتش بخاری دیواری اش می گذاشت. پرسید: قهوه ترک؟

+: نه مرسی الان خوردم.

=: چته باز گرد و خاک کردی؟

+: اگه هیوا خوب نشه...

=: چی میشه؟

+: بنده خدا خونوادش...

=: به تو چه؟

+: تو قلب نداری؟ دلم براشون میسوزه.

=: دلسوزی اندازه داره. اونم برای یه غریبه.

+: بی رحم نباش. الان دیگه غریبه نیست. دوستمه.

همایون فنجان بزرگش را پر از قهوه کرد و رو به رویش نشست. پریماه از فکر نوشیدن آن همه قهوه و اضطراب بعد از آن، به خود لرزید.

همایون فنجان را بالا گرفت و پرسید: چیه؟ فکر کردی همه مثل شما تیتیش مامانین؟ اعصابمو ریختی بهم. یه قهوه هم نمیشه بخورم؟

+: قهوه برای اعصاب بده.

=: برای اعصاب شما بده. برای من خیلی هم خوبه. غرض از مزاحمت... خواهرت از این دوست گرامی به تو نزدیکتره و خودت از خواهرت هم به خودت نزدیکتری. خیلی مهمه که اول مراقب خودت باشی، در درجه ی بعد خونوادتو در نظر بگیری و بعد به دوستانت رسیدگی کنی. دروغ میگم بگو دروغ میگی.

+: من با خودم مشکلی ندارم.

=: نه پس این پاییز سرد رو من راه انداختم. نیومده بودی به زمستونم می رسید. ما باید تو سرما میمردیم چون خانم تمام قلب و احساساتشو باخته.

+: دروغه. من عاشقش نیستم.

=: این حس تو خیلی موندگارتر از عشقه. تب و تاب نداره ولی تمام وجودتو پر کرده. در حالت عادی قشنگه به شرطی که از منطقش خارج نشه.

+: دوست ندارم دوستیامو خط کشی کنم.

همایون جرعه ی بزرگی از قهوه اش نوشید و گفت: پس خودتو فنا کن. و اگه این کارو کردی دیگه حق نداری هیوا رو به خاطر آرزوی مرگ سرزنش کنی چون داری با خودت دقیقاً همین کار رو می کنی.

+: منظورتو نمی فهمم.

=: واضحتر بگم؟ آخر این هفته عمل جراحی دوستت و نامزدی خواهرته. تو فقط حق داری تا حدی که به خودت آسیب نزنی به دوستت کمک کنی. حق نداری نگرانش باشی چون نگرانی قطعاً کمکی به هیچ کدومتون نمی کنه. این یک... دوماً وقتی به روحت آسیب می زنی و اجازه میدی ترسهات جلو بیان نمی تونی با غرور و اعتمادبنفس توی نامزدی خواهرت شرکت کنی و میشی یه موجود سرخورده و زبون که باعث میشه همه بگن که از نامزدی خواهرت ناراحتی یا این که نگران این هستی که سرنوشتی مشابه تو پیدا کنه و از این قبیل مزخرفات که باعث میشه دوباره سرخورده تر بشی تا حدی که هومائیتا رو با خاک یکسان کنی.

+: می تونم نگران نباشم؟ داره پاشو از دست میده.

=: در مقابل جونشو به دست میاره. ارزش داره یا نداره؟

+: شاید... جونشم به دست نیاره. شاید خیلی پیشرفت کرده باشه.

=: اولاً که کمال بی رحمیه که به لطف خدای ارحم الراحمین امید نداشته باشی. دوماً اگر چنین تقدیر تلخی هم در سرنوشت دوستت باشه نگرانی تو فقط راهشو سختتر و بدتر می کنه.

پریماه از لحن محکم جا خورد. نا خواسته خنده اش گرفت و پرسید: پس بشینم سر جام حرف نزنم.

همایون پر مهر خندید و گفت: قربون آدم چیز فهم. قهوه بزن.

فنجان نصفه اش را به طرفش گرفت و پریماه فکر کرد: قهوه های هومائیتا حتماً برای اعصاب خوبن.

 

وقتی از خوابگونه اش بیدار شد لبخندی واقعی به لب داشت. نفس عمیقی کشید. کش و قوسی رفت و از جا برخاست. خستگی اش افتاده بود. آن بار سنگین نگرانی هم خیلی سبک شده بود. هرچند که هنوز ته دلش را می خراشید اما حالش خیلی بهتر بود.

با روی باز پیش بقیه برگشت. داشتند دور هم اسم فامیلی بازی می کردند. یک کاغذ برداشت و با لبخند زیر اسم از حرف ه نوشت: هیوا...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
خوب و خوش و سلامتین ان شاءالله؟
امشب دو تا پست بدون هیوا داریم. میشد اصلاً ننویسمشون و سریع برسم به روز عمل... اما... همچنان اگه خدا بخواد دارم آرام پیش میرم و دلم خواست از شادیهای توی خونه هم بنویسم همینطور از نگرانیهای پریماه. امیدوارم دوست داشته باشید


با کلی فکر و خیال درباره ی هیوا و عملی که در پیش داشت به خانه برگشت. وقتی که رسید خانه را در شور و حال تازه ای دید. خاله مینا و دخترهایش از شیراز رسیده بودند و خانه پر از هیاهوی شادی بود.

دخترهای لباسهای رنگارنگ مجلسی شان را از چمدان در می آوردند و با هیجان درباره ی لباسها و آرایش مو و صورتشان بحث می کردند.

پریماه وارد شد و با دیدن آن همه شور و حال مدتی توی راهرو ایستاد و گوش داد. از باریکه ی لای در توی اتاق را می دید ولی آنها او را نمی دیدند. شنیدن صدایشان و دیدن شور و حالشان، حالش را خوب می کرد. چند دقیقه ای با لبخند همان جا ماند تا خستگی کار و نگرانی هیوا را زمین گذاشت. بعد توی دستشویی راهرو دست و رویی صفا داد و خوشحال وارد شد.

بلند و خندان گفت: سلام! خوش اومدین!

خاله مینا جلو آمد و گفت: سلام عزیزم. خسته نباشی.

+: بذارین من برم لباس عوض کنم بوی بیمارستان میدم. بعد میام همتونو بغل کنم.

به اتاقش رفت. لباس بیرونش با بلوز شلوار راحتی زرد و صورتی اش عوض کرد. دم اسبی شل شده اش را باز کرد و شانه ای به موهای نرمش زد. دوباره آنها را بست و از اتاق بیرون رفت. خاله و دخترها را یکی یکی در آغوش گرفت و باز خوشامد گفت.

ماریه لباس صورتی بلندی را بالا گرفت و گفت: ببین پریماه... برای اولین بار صورتی خریدم. ولی اعتماد بنفس ندارم بپوشمش.

+: واه چرا؟! به این قشنگی! حالا تو هم یه بار بیا قاطی دخترا! لباس منم صورتیه.

=: بس اسپرت می پوشم اصلاً نمی دونم چه جوری میشه لباس شب پوشید. این دفعه هم مامان اصرار کرد اینو بخرم.

خاله مینا گفت: من کی اصرار کردم اینو بخری؟ گفتم نامزدی دخترخالته یه پیراهن بخر. رنگ و طرحشو خودت انتخاب کردی. تازه کفشت که بی پاشنه و عروسکیه. اوضاع خیلیم بد نیست.

=: والا! اگه پاشنه دار می پوشیدم که میمردم!

دخترها به لحن پر ادایش غش غش خندیدند.

ماریه گفت: تو چی پریماه؟ لباستو رو کن ببینیم. ما اینجا سرّی و سورپریز نداریم. گفته باشم! آ آ... لباسای هممون اینجاست. حتی لباس گل عروسمون. راستی پاشنه هاش خیلی بلند نیست؟ شهرزاد مطمئنی می تونی با اینا راه بری یا تمام مجلس باید آویزون دوماد باشی؟ البته دوماد خیلی خوش بحالش میشه. می ترسم رودل کنه. من که میگم بیا یه جفت دمپایی پلاستیکی بپوش پسره پررو نشه.

شهرزاد بین خنده هایش گفت: همه مثل تو امل نیستن که نتونن یه جفت کفش رو درست بپوشن. بین ما فقط تویی که مثل پیرزنای نود ساله کفش می پوشی.

=: پیرزن نود ساله خودتی! بچه من ورزشکارم! راستی بهتون گفتم باشگاهمون تو استان اول شد؟

شهرزاد گفت: یعنی آدم به خاطر کتک کاری مدالم بگیره خیلی عالیه!

=: کتک کاری چیه احمق جان؟ ورزش رزمی.

پریماه به بحث پر از شوخیشان چشم دوخت و از باشگاه و ورزش، خیالش دوباره به هیوا رسید. بغضی که معلوم نبود چرا به گلویش نشسته است را فرو داد و به اتاقش رفت. لباس حریر صورتی اش را برداشت و برگشت. آن را بالا گرفت و خطاب به جمع که انگار همه همراه داشتند حرف می زدند بلند گفت: اینم لباس من. بگین خیلی قشنگه!

هدیه سومین و کوچکترین دختر خاله جلو آمد و گفت: وای این خیلی قشنگه!

ماریه داد زد: فوق العاده است. خیلی بهت میاد. عجیب به تنت میشینه.... همینا رو باید می گفتم یا بازم بگم؟

مهدیه غش غش خندید و گفت: این که دیوونه است ولی لباست واقعاً خوشگله. رنگشم خیلی بهت میاد.

مامان از دم در آشپزخانه داد زد: دخترا میشه اینجا رو جمع کنین؟ یکی هم پاشه بیاد قهوه درست کنه دور هم بخوریم.

خاله مینا گفت: آی گفتی قهوه... الان با این خستگی راه حسابی می چسبه. زود باشین بچه ها. چمدونا رو ببرین تو اتاق.

پریماه لباسش را به کمد برگرداند. مهدیه در حالی که چمدان بازش را بغل زده بود به دنبالش آمد و پرسید: کفشم خریدی؟

+: نه یه جفت سفید دارم همونو می پوشم. ساده پاشنه پنج سانت.

=: خیلی هم خوب. خداییش خوشگله.

+: ممنون. لباس تو هم خیلی خوشگله. سبز بهت میاد.

=: متشکرم.

پریماه لبخند پرمهری زد. دلش دوباره برای دخترخاله اش تنگ شد. قبل از این که از اتاق بیرون برود محکم او را بوسید و گفت: چه خوب شد که اومدین.

مهدیه لبخندی زد و گفت: نامزدی تو که نشد بیاییم خیلی دلم سوخت ولی بعد که بهم خورد فکر کردم بهتر! ببینم... الان خوشحالی پریماه؟ اون مدت خیلی ناراحت بودی. چشمات نمی خندید. الان بهتری؟

+: الان خوب خوبم. عالی! متشکرم. برم قهوه درست کنم.

و از بحث بیشتر فرار کرد. خودش را با کف قهوه و مرتب کردن آشپزخانه سرگرم کرد. بالاخره وقتی قهوه حاضر شد لبخندی روی صورتش نشاند و به هال برگشت. همه دور هم نشستند و فنجانهای کوچک قهوه ترک بین سر و صدا و شلوغیشان صرف شد. انگار حالا حالاها حرف داشتند برای گفتن. پریماه فنجان خالی را روی نعلبکی برگرداند و در جواب هدیه که از شغلش می پرسید، گفت: گفتم که تو بیمارستان. مسئول قهوه... نه...

از اشتباه لفظیش خندید و از قهوه یاد هیوا افتاد. خنده اش جمع شد. سعی کرد چهره اش درهم نرود. با لبخندی اجباری ادامه داد: مسئول کامپیوتر هستم. به کامپیوترای بیمارستان رسیدگی می کنم. هر بخشی کامپیوتری داره که باید مراقب باشم که برنامه هاشون منظم و درست کار کنن.

هدیه سر تکان داد و گفت: خوبه. منم دوست دارم کامپیوتر بخونم.

خاله مینا فنجان وارونه ی پریماه را برداشت و با لحن کولیها گفت: بذار فالت بگیروم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم پست دوم امشب:

شبتون به خیر و شادی


_: الو؟ حالت خوب نیست؟ منت کدومه؟ گفتم چشم می خورم. صبر کردم باهم بخوریم. بد کردم؟ معذرت می خوام. بردار یه لقمه بخور به دلم بگیره. عجب گرفتاری شدیم ها! یه پام لب گوره. دلم خوش بود تو یکی اشک و آه راه نمیندازی.

+: همون یه پات لب گوره. اون یکیش که بیرونه! بشین زندگیتو بکن حرف زیادی هم نزن.

_: آخیش خیالم راحت شد خودتی! داشتم کم کم نگران می شدم نکنه عاشقم شده باشی.

+: عاشق تو؟ صنار بده آش...

_: خداییش عاشقم نبودی؟ الانو نمیگم. قبلاً. هیچوقت جواب ندادی.

پریماه از بالای لیوان آب نگاهش کرد و خندید. جرعه ای نوشید، یک پر سبزی برداشت و در حالی که نگاهش می کرد گفت: ملت دیدی عاشق فلان هنرپیشه ی هالیوود میشن؟ یه جوری با هیجان ازش حرف می زنن انگار همسایه بغلیشونه. برای منم تو به اندازه ی هنرپیشه ی هالیوود در دسترس بودی و دقیقاً همونجوری عاشقت بودم. عاشق یه تصویر. هیچ حس و تجسمی از این که چه جور آدمی هستی نداشتم و تو رو همون جوری که دلم می خواست تصور می کردم. و اصلاً در تصورم نمی گنجید که واقعی تر از این فرضت کنم.

_: عوضش الان واقعیم با یه تصویر داغون.

+: برو بابا! کاش از مامانت نسخه ی شامیشو بپرسم. ما هیچوقت شامی نمی پزیم. چرا؟ یادم نمیاد مامانم پخته باشه. تو خونه ی اقوامم خیلی کم خوردم.

_: مامان منم به خاطر من یاد گرفت. یه بار خونه ی یکی از دوستام خوردم. اینقدر تعریف کردم که مامان مجبور شد نسخه بگیره و درست کنه و بعد از اون ماهی یکی دو بار درست می کرد.

+: خوشمزه است.

هیوا لقمه ی کوچکی برداشت و گفت: خیلی.

+: راستی... بیا یه هومائیتا برای خودت بساز. برای من خیلی خوب بوده. شاید برای تو هم خوب باشه.

هیوا خندید و گفت: واقعاً فکر می کنی می تونه یه غده ی سرطانی رو برطرف کنه؟

+: نخیر برای روحیه ات میگم.

_: روحیه ی من خیلی هم خوبه. کاملاً شرایط رو پذیرفتم و باهاش کنار امدم.

+: تو تسلیم شدی. مبارزه نمی کنی.

_: فایده ای داره؟

+: حتماً فایده داره. ممکنه پاتو قطع نکنن. این یه احتمالشه. یه احتمالشم اینه که پات قطع بشه و بعد به زندگی برگردی. چرا از نعمتی که دوباره بهت داده میشه استفاده نکنی؟ تو لیاقتشو داری. هنوز جوونی. می تونی خیلی کارا بکنی.

_: اوه اوه... استپ خانم! دور برداشتی. تو به جای من نیستی. نصیحتم نکن.

+: پوه... یعنی قشنگ می زنی تو پر آدم ها! دلم به حال شاگردای باشگاهت میسوزه. عجب مربی آشغالی داشتن.

_: بالاخره آشغالم یا با لیاقت؟ یک کم دیگه آب بریز لطفاً.

لیوانش را پر کرد و گفت: هم آشغالی هم با لیاقت. ابعاد مختلف وجودیته!

هیوا خندید و گفت: یعنی عالی هستی! کم نمیاری تو سفسطه کردن.

+: نه بابا. اینطوریام نیست. من اگه زبون داشتم...

چهره اش کمی درهم رفت.

هیوا حدس زد: اون بیژن رو زودتر از هشت ماه می نشوندی سر جاش.

پریماه لبخندی زد و گفت: والا! بعد از هشت ماهم جوابشو ندادم. دستبند نشونشو پس دادم و از خونشون زدم بیرون. چند روز قبل از عروسیم بود.

_: عقد بسته بودین؟

+: نه خدا رو شکر. بابا نذاشت. دوست نداره دختر عقد بسته تو خونه باشه. یکی از بهانه های بیژنم همین بود. هی عروسی به دلایلی عقب میفتاد. بعد از شیش ماهم پدربزرگم فوت کرد. یه جوری غر میزد انگار تقصیر من بوده. از فردای چهلمم شروع کرد دعوا که دیر شد زود باشین الان یکی دیگه میمیره باز بهانه میارین. منم نازنازی... هیچوقت هیچکس کمتر از گل بهم نگفته بود. اصلاً باورم نمیشد یکی بتونه اینجوری حرف بزنه. ولی بازم فکر می کردم زندگی همینه و باید بسازم. به هیچکس هم نمی گفتم.

_: چی شد که زدی بیرون؟

پریماه لبخند عمیقی زد. برگشت دست نوازشی بر سر گلهای ارکیده کشید. گفت: آرش بهم زنگ زد. گفت برام دسته گل سفارش داده. بیژنم دست گرفت که بگو بخندت با پسرداییته، اخم و غرت واسه ما... مادرشم شروع کرد نصیحت کردن... یهو بریدم. پا شدم تا سر کوچه شون دویدم. هنوزم باورم نمیشه من این کارو کرده باشم. باور قلبیم بود که باید بمونم تا موهام رنگ دندونام بشه.

_: باورم نمیشه اینقدر خودآزاری داشته باشی.

+: الان دیگه ندارم.

_: دکترشریفی به این نتیجه نرسیده که حمله هات مربوط به ترسهای فروخورده ات باشه؟

+: البته که هست. باورت میشه؟ اون روز که حالم بد شد تو خیالم بیژن رو کشتم. می دونی هیچ تصویری ازش نداشتم ولی صداش مدام باهاش بود. اینقدر تو اتاق دکتر شریفی داد زدم که دیگه صدا نداشتم. اصلاً نمی دونستم می تونم اینقدر داد بزنم. ولی بعدش حالم خوب شد. یه بار همه رو ریختم بیرون و دیگه صداش از ذهنم رفت.

هیوا لبخندی زد و گفت: همین کار رو تو روش می کردی دلت بیشتر خنک میشد. اونم می فهمید با کی طرفه.

+: نه بابا جرأت پدرمو نداشتم. ترسناک بود. مگه وایمیستاد همین جوری نگاه می کرد؟ بنده خدا شاداب جون جیک نزد. گذاشت هرکار دلم می خواد بکنم.

_: دستم روت بلند می کرد؟

+: نمیذاشتم بهم دست بزنه. یکی از دلخوریاش همین بود.

هیوا لبخندی زد. ظرف خالی را نشانش داد و گفت: به مامان بگی نصفشو من خوردم!

لقمه ی نان توی دست پریماه ماند. با لبخند توی ظرف را نگاه کرد و گفت: چی بیخودی میگن تو هیچی نمی خوری. تهمته والا!

_: والا! معلوم نیست کی این شایعات رو درست می کنه؟

پریماه خندید و گفت: خیلی باحالی هیوا. زود خوب شو می خوام برات برم خواستگاری. یعنی اون روز رو می بینم که مامانت میاد میگه تو رو خدا باهاش حرف بزن راضی نمیشه بیاد. بعد من گوشی رو برنداشته میگی خودم بیام دنبالت یا میای باهم بریم؟

هیوا هم خندید و گفت: چه دل خجسته ای داری تو! کی به من دختر میده؟

+: همینو بگو. پسر اینقدر عنق و ننر نوبره به خدا.

_: کی میگه؟ دختر این همه ترسو خیلی خوبه؟

+: یعنی می خوای بیای خواستگاری من؟ خاک بسرم هیوا عاشق شدی؟ پاک از دست رفتی حالا چکار کنم؟ ای خدا به کی بگم؟

هیوا غش غش خندید. دسته های ویلچر را فشرد و گفت: بسه بسه. اینجوری می خندم دردم میاد.

+: چه جوری بخندی دردت نمیاد؟ تکلیف منو روشن کن. ولی قبلش توجیهم کن که عاشق نشدی. من الان نگرانم. یهو می بینی از ترس دچار حمله شدم. اون وقت خر بیار و باقالی بار کن.

هیوا در حالی که می خندید و روی زانوی دردناکش دست می کشید، گفت: یعنی تو این هیری ویری فقط عاشقی کم دارم.

+: خب عزیزم عاشق بشو. کاری داره؟ بگردم یکی از این پرستار خوشگلا برات پیدا کنم عاشقش بشی؟

هیوا ابرویی بالا انداخت و پرسید: عزیزم؟ کار داره به جاهای باریک می رسه. بگو یکی منو ببره تو اتاقم.

پریماه در حالی که به سختی جلوی خنده اش را می گرفت پرسید: یعنی واقعاً فرق این عزیزم با اون عزیزم رو نمی فهمی؟ کندذهنم که هستی. چکاااار بکنم؟ یعنی واقعاً چه جوری می تونم پرستاره رو خرش کنم از تو خوشش بیاد؟

هیوا سرش را به عقب برد در حالی که می خندید گفت: بسه. خیلی درد دارم.

پریماه لب به دندان گزید و پرسید: ببرمت بالا؟

_: ببر ولی خودت نمون تو اتاق. دیروز وقتی جابجام می کردن خیلی حالت بد شد.

پریماه از جا برخاست و در حالی که ویلچر را می چرخاند گفت: حالا ببین مادر بیچارت چی میکشه.

_: ببین اینقدر رو وجدان من پیاده روی نکن. من به قدر کافی خوددرگیری دارم.

+: به جای باز کردن مشکل داری صورت مسئله رو پاک می کنی.

_: من خسته تر از اونم که مسئله حل کنم.

+: کافیه بازش کنی. اگه راضی بشی کمکت می کنم. باهم یکی یکی مشکلاتشو بررسی می کنیم.

_: الان که خیلی خسته ام. باشه بعد. حال تهوع هم دارم. یه تلنگر کافیه که هرچی خوردم برگردونم.

+: باشه. فردا اگر عمل نداشتی حرف می زنیم.

_: نمی خوام به فردا فکر کنم.

+: باشه. تو فقط به پرستار خوشگلای بخش فکر کن. ببین کدوم رو می پسندی.

هیوا خنده ی پردردی کرد و نالید: دیوونه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام
امشبم دو تا پست داریم. هوراااا

خونه که نمی تکونم. دعا کنین حداقل یه ذره لاغر شم شاد شم


صبح سه شنبه با کار بین قسمتهای مختلف بیمارستان شروع شد. صبح تا ظهر بیشتر از آن که پشت کامپیوترها بنشیند داشت می دوید. نزدیک ظهر بود که خسته و گرسنه به دفترش رسید.

شاداب زنگ زد و پرسید: امروز خبری از هیوا داری؟

+: فقط چند لحظه رسیدم دم اتاقش. دوستش پیشش بود. یه دست تکون دادم رفتم. خیلی کار داشتم. چطور؟

=: مامانش شکایت داشت که غذا نمی خوره خیلی ضعیف شده. پیشنهاد کردم با تو غذا بخوره. قرار شد بعد از فیزیوتراپی بیارنش پیش تو. ناهارم میارن.

+: آوو! چه هیجان انگیز! مطمئنین که فایده داره؟

=: انتظار معجزه نداریم ولی من به تو امیدوارم.

+: خیلی هم خوب. من تلاشمو می کنم.

=: متشکرم. کاری نداری؟

+: نه ممنون. خداحافظ.

=: خداحافظ.

 

کمی بعد مادر هیوا رسید. سلام و علیک و کلی قربان صدقه و عذرخواهی...

یک ظرف غذا روی میز گذاشت و گفت: شامی پختم. بچم شامی خیلی دوست داره. خدا کنه بخوره.

+: من سعی خودمو می کنم.

=: خدا کنه فکر نکنه براش برنامه چیدیم عصبانی بشه. یه وقت دیگه بدتر بشه هیچی نخوره یا با شما دعوا کنه.

+: دعوا کردن با من که مسئله ای نیست. منم جوابشو میدم و باهم کنار میاییم. مشکلی نداره. غذا رو هم ان شاءالله می خوره.

=: خدا کنه. خیر از جوونیت ببینی. اینم نون خونگیه. یه جا نزدیک خونمون می پزه خیلی نون خوبیه. بچم شامی رو با پلو دوست نداره. فقط با نون می خوره. ببخش اگه شما پلو دوست داشته باشی، نپختم.

+: نه مشکلی نیست. منم با نون دوست دارم.

=: اینم سبزی خوردن. نوش جونتون. من برم دیگه. باعث زحمتت. ببخش دخترم. تو رو خدا حلال کن ما رو. خیلی اذیتت می کنیم.

+: این چه حرفیه خانم؟ کاری نمی کنم.

=: خدا ان شاءالله به موقعش بهت اولاد سالم عطا کنه، بفهمی بچه ی آدم جون و دلشه.

پریماه لبخندی زد و با او که داشت می رفت خداحافظی کرد. بعد از رفتن مادر هیوا، به طرف فیزیوتراپی رفت. از صبح دو بار دیگر هم به اینجا سر زده بود.

منشی فیزیوتراپ با دیدن او گفت: خانم مهندس چه خوب شد امدی. من چه جوری اینو اجرا کنم؟

نیم نگاهی روی دستش انداخت و توضیح کوتاهی داد. بعد سر برداشت و پرسید: آقای معتمد اینجاست؟

دخترک که چشم به کامپیوتر دوخته بود گفت: بله. کابین سه... نه چهار.

پرده کابین چهار را با احتیاط بالا زد و با لبخند گفت: سلام آقای معتمد.

هیوا خندید و گفت: سلام. امروز پیدات نبود.

وارد شد و گفت: خیلی کار داشتم. از صبح یکسره این طرف و اون طرف دویدم. الان رسیدم به اتاقم. داشتم از گشنگی میمردم. فکر کن چی دیدم!

_: یه پرس چلو کباب!

+: از اونم بالاتر! یه پرس شامی کباب مامان پز! با نون خونگی و سبزی خوردن تازه!

_: مامانت پخته بود؟

+: نه. مامانت پخته بود! شاداب جون تشخیص داده اگه من با تو ناهار بخورم شاید تو چهار تا لقمه از گلوت پایین بره. بنده خدا مامانتم رفته برای گل پسرش شامی پخته آورده تحویل من داده.

_: و تو همه رو خوردی.

پریماه غش غش خندید و گفت: نه دیگه این قدرا بد نیستم!

_: دقیقاً چقدر بدی؟

+: اینقدر که به جای سورپریز کردنت تمام قصه رو بذارم کف دستت.

_: حوصله ی سورپریز ندارم.

+: منم همینو حس کردم. برای همین گفتم جنگ اول به از صلح آخر.

_: الان نجنگیدیم.

+: ا حیف شد! حالا چه جوری بگم که یه دعوای درست حسابی راه بیفته؟

_: حوصله ی دعوا هم ندارم. مامان خواسته غذا بخورم؟ خیلی خب تا جایی که بتونم می خورم. مگر چقدر دیگه باید بخورم؟ فردا یا نهایتاً پس فردا عملم می کنن و بعدش... خدا بخواد همه چی تموم میشه.

+: دهه! هیوا امدی نسازی ها! بعدش باید بری خونه، سر سفره کنار خانواده شامی مامان پز بخوری.

_: باورت میشه دیگه نمی خوام برم خونه؟ اینقدر عذابشون دادم...

صدای بوق دستگاه حرفش را قطع کرد. نفس عمیقی کشید و ادامه نداد. فیزیوتراپ وارد شد و پدها را جدا کرد. پریماه هم هم دسته های ویلچر را گرفت و آن را به طرف اتاقش هدایت کرد.

در اتاق را بست و روی صندلی گردانش نشست. به طرف هیوا چرخید. در ظرف را برداشت و گفت: اوممم... عطر و بوش حرف نداره.

_: بازارگرمی نکن. گفتم می خورم. امروز میزون نیستم. حوصله ندارم.

+: تو کی میزونی؟ ماشالا هر روز بهتر از دیروز! عینهو همون تبلیغه! بزن روشن شی.

_: این بزرگه. گلومو می گیره. بذار خودم  می خورم. آب هست؟

+: الان میارم.

لقمه را خودش خورد و از اتاق بیرون رفت. وقتی با بطر آب معدنی و لیوان یک بار مصرف برگشت، نگاهی توی ظرف انداخت. گفت: اوا نخوردی که!

_: صبر کردم تو بیای لقمه هامو بشمری گزارشت غلط از آب در نیاد.

+: بیمزه!

_: مگه نباید گزارش بدی؟ حتماً ازت می پرسن.

پریماه با بی میلی لقمه ای خورد و سعی کرد جواب ندهد. ولی طاقت نیاورد و زمزمه کرد: اینقدر تلخ نباش. اذیتم نکن.

هیوا با شگفتی پرسید: مگه چی گفتم؟ آ آ ببین دارم می خورم.

پریماه سر برداشت و آرام گفت: بخور نوش جونت. ولی منت نذار. سر مادرت منت نذار. منت نذاشته و با حال خرابش غذای مورد علاقتو پخته.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 2 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم

یکی بیاد منو بفرسته خونه تکونی...


آرش سوت زنان برگشت. روی صندلی نشست و پرسید: قضیه چقدر جدیه؟

+: کدوم قضیه؟

=: داستان همین جناب مربی.

+: داستانی نیست.

=: یکی رو رنگ بزن که تو رو نشناسه. این بابا از مهمترین مصیبت زندگی تو خبر داشت. نداشت؟ وقتی گفتی چه خوب شد عروسیم بهم خورد، عکس العملی نشون نداد.

+: خبر داشت.

=: چه رابطه ای می تونه وجود داشته باشه که دخترعمه ی کم حرف من، مهمترین مسئله ی زندگیش رو برای یه غریبه بگه؟

سر به زیر انداخت. این غریبه از حمله های ترسش هم خبر داشت. چیزی که حتی خانواده اش هم نمی دانستند. همینطور از عشق دوران نوجوانیش... این غریبه خیلی می دانست!

سر برداشت و گفت: دکتر روانکاوش ازم خواسته که باهاش حرف بزنم. بهش امید بدم. خیلی ناامیده. همش از مرگ حرف می زنه. خانوادشم ازم خواستن که کمکش کنم.

آرش ابرویی بالا انداخت و پرسید: چرا تو؟ روانپزشکی یا روانکاو؟

+: برای منم سوال بود. میگن روش تاثیر خوبی میذارم و کلی ازم خواهش کردن که حداقل تا روز عملش باهاش حرف بزنم. برادرش می خواست بهم پول بده. قبول نکردم. از این بُعد اگه بهش نگاه کنی کاملاً جدیه. به عنوان یک انسان نگرانشم و سعی دارم کمکش کنم.

=: باشه. من نه تو رو زیر سوال می برم نه مسئولیتی در قبالت دارم ولی از ته دل دعا می کنم که اگه این دفعه می خوای دل ببندی طرف آدم حسابی باشه.

+: من به بیژن هیچوقت دل نبستم. به هیوا هم فقط به چشم یه دوست نگاه می کنم. همونطوری که با تو یا پرویز دوستم.

=: راستی بیژن چند روز پیش سراغتو می گرفت. فکر می کرد پشیمون شده باشی.

+: پشیمون؟ هرگز! اگه یه کار درست تو زندگیم کرده باشم بهم زدن نامزدیمه.

=: منم بهش گفتم نه قربون برو خدا روزیتو جای دیگه بده. اونم اصرار که حرف تو رو می خونه. این با من لج کرده. برو وساطت کن از خر شیطون بیاد پایین و این حرفا... گفتم من کاره ای نیستم.

پریماه غش غش خندید. بعد از جا برخاست و گفت: بشین برم برات از بوفه چایی بگیرم. نسکافه که نمی خوری.

=: بشین بابا پذیرایی نمی خواد. امدم یه دقه ببینمت. کلاس دارم باید برم دانشگاه.

آرش بعد از چند دقیقه رفت. پریماه هم مشغول مرتب کردن کامپیوتر پیش رویش شد. برنامه ها و فایلها خیلی شلوغ و بهم ریخته بودند. نمی فهمید خانم افسری چطور فایلهایش را پیدا می کرد. پریماه که نمی توانست اینطوری کار کند. هر روز کمی مرتب کرده بود و هنوز کلی مانده بود تا آنقدر که می خواست تمیز و ساده بشود.

بالاخره برنامه ها را بست و به عکس زمینه اش که ساحل دریا بود چشم دوخت. عکسی که انگار عکاس از پیش پایش گرفته بود و پریماه احساس می کرد می تواند روی شنهای ساحل پا بگذارد. نه از آن عکسهایی که از دور برمی دارند و نزدیک و ملموس نیستند.

نفس عمیقی کشید و کامپیوتر را خاموش کرد. از جا برخاست و بیرون رفت.

 

توی خانه همه در تکاپوی نامزدی شهرزاد بودند. پریماه که از راه رسید، چهارپایه ی بلندی برداشت و مشغول تمیز کردن شیشه ها شد. شور و حال خانه مثل وقت عید شده بود و حالش را خوب می کرد.

سر شب خانوادگی برای خرید لباس رفتند. فقط پرویز نبود که مجبور شده بود به پادگان برگردد تا بتواند برای جشن بیاید. پریماه یک پیراهن حریر بلند صورتی و سفید خرید. شهرزاد هم نارنجی روشنی انتخاب کرد. برای شهرزاد یک تاج خریدند و کفشهایی هم رنگ لباسش. پریماه کفش سفید داشت. دیگر نخرید. شام را هم باهم توی یک رستوران سنتی خوردند. با شهرزاد کلی قربان صدقه ی دوقلوهای کوچولویی که دور رستوران بازی می کردند رفتند. شب آرامی بود و به همگی خیلی خوش گذشت.

 

آخر شب وقتی که می خواست بخوابد لبخند عمیقی بر لب داشت. چشمهایش را بست و به هومائیتا سفر کرد تا آرام بگیرد و راحتتر به خواب برود.

وارد دهکده که شد یک روز عادی را دید. روزی که هوا نه گرم بود نه سرد. احتمالاً زمانش صبح بود و اواسط بهار... اهالی دهکده هرکدام به کاری مشغول بودند. کسی توجهی به او نداشت. پریماه هم با کسی کاری نداشت. آرام آرام توی ده قدم میزد و از بوی خاک و صدای آب و آواز پرنده ها لذت می برد. حال خوبی داشت. مدتها بود که اینقدر حالش خوب نبود.

سری توی خانه ی مهربانو کشید. مهربانو داشت نان خمیر می کرد. اوس کاظم هم مشغول تعمیر کردن یک نیمکت چوبی بود. هر دو لبخندی زدند و سر تکان دادند. پریماه هم خندید. حرفی نزد. رد شد و رفت.

همایون مشغول تیمار کردن یک مادیان بزرگ قهوه ای بود. پریماه با لبخند گفت: عجب اسبیه!

=: ها می بینی؟ محشره!

جلو رفت. دستی روی یال اسب کشید. اسب شیهه ی ملایمی کشید و سر تکان داد. پریماه قدمی عقب رفت.

همایون پرسید: می خوای سوارش بشی؟

با لبخند گفت: نه. شاید بعداً...

کم کم از او دور شد. به خانه ی آسیابان رسید. ماه بانو مشغول دوختن پیراهن تازه ای برای صفیه بود. صفیه هم کنارش نشسته بود. دنباله ی دامن روی پایش بود و کوک میزد. با دیدن او لبخند زدند.

صفیه گفت: متشکرم. لباسم خیلی قشنگه.

پریماه هم لبخند زد و گفت: خواهش می کنم.

به آسیاب هم سر زد. آب نقره فام پر ستاره روی چرخ بزرگ آسیاب می ریخت و چرخ، سنگ آسیاب را می چرخاند. جایی که آسیابان ایستاده بود کم کم گندمها را روی گودی سنگ می ریخت تا نرم شوند. امید کیسه های آرد و گندم را به دوش می گرفت و جابجا می کرد.

آسیابان کمی بعد به طرف سماوری رفت که کنار اتاقک سنگی آسیاب می جوشید. دو استکان چای ریخت. یکی را به پریماه داد و گفت: بیا بریم بیرون حرف بزنیم.

روی نیمکتی چوبی پای دیوار آسیاب نشستند. پریماه سرش را به عقب تکیه داد و آرام گفت: گاهی به درست بودن کارم شک می کنم. گاهیم نه.

=: کمک کردن به آدما شک کردن داره؟

+: نمی دونم کارم چقدر درسته. اگر بچگیام عاشقش نبودم بازم این کار رو براش می کردم؟

=: احساس بچگیت عشق نبود. فوران احساسات نوجوانی بود.

+: حالا هرچی. ازش خاطره داشتم که به طرفش جلب شدم.

=: شخصیتش جذبت کرد که موندی. مسلماً الان به اندازه ی چند سال پیش خوش قیافه نیست.

+: احساس می کنم آدم درستیه. حیفه که خودشو از بین ببره.

=: پس چیزی که وجود داره اینه. یه آدم درست که مریضه و تو دلت می خواد بهش کمک کنی. اگر نیت غلطی در بین نیست، اشتباهی وجود نداره.

+: نه نیست. فقط می خوام کمکش کنم. احتمالاً بعد از عملش همه چی تموم میشه. از خدا می خوام که خوب تموم بشه.

=: براش دعا کن.

+: حتماً.

سر برداشت و از ته دل برایش دعا کرد. آنقدر به آسمان هومائیتا چشم دوخت تا خوابش برد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام


هنوز پشت کامپیوتر بخش بستری مشغول بود که صدای نعره ای از اتاق هیوا باعث شد هراسان از جا بپرد و خودش را به آنجا برساند.  

وحشتزده پرسید: چی شده؟

پیرمرد تخت اول گفت: دارن از تخت میارنش پایین. وقت جابجا کردنش خیلی درد می کشه. همیشه همین جوری داد می زنه.

پریماه دستی زیر گلویش کشید و منتظر ماند تا هیراد با کمک یک بهیار به هیوا کمک کنند تا روی ویلچر بنشیند. وقتی نشست صورتش از درد خیس عرق شده بود. بیرون که آمد هنوز نفس نفس میزد.

پریماه با پریشانی پرسید: خوبی؟ چی شد یهو؟

هیوا دستش را بالا آورد به زحمت گفت: خوبم. هیچی نیست.

چهره ی هیراد هم درهم رفته و ناراحت بود.

+: کجا میرین؟

بهیار گفت: ام آر آی.

+: کاری از دست من برمیاد؟

هیوا با خستگی لبخندی زد و گفت: نه.

 

پریماه کنار کشید و اجازه داد بروند ولی دلش از جا کنده شده بود. با غصه به رفتنش چشم دوخت و از ته دل برای سلامتی همه ی بیماران دعا کرد. بعد چرخی زد و پشت کامپیوتر برگشت.

بعد از چند دقیقه به سرپرستار گفت: درست شد. الان لیست بیمارا کامله. بیا ببین.

سرپرستار سری تکان داد و گفت: ممنونم.

پریماه آهی کشید و از جا برخاست. به دفترش برگشت و نشست. ولی حس و حال کار کردن نداشت. صندلی را رو به در چرخاند و غرق فکر به رفت و آمد مردم چشم دوخت.

با رسیدن هیوا از جا برخاست و جلو رفت. پرسید: خوبی؟

هیوا ابرویی بالا انداخت و گفت: عالی. از این بهتر نمیشم.

پریماه لبخندی زد و پرسید: می خوای بیای دفترمو ببینی؟

هیراد به جای هیوا گفت: اشکالی نداره تا وقت فیزیوتراپی همین جا بمونه؟ جابجا کردنش از رو تخت خیلی دردناکه. من مجبورم برم. حواستون بهش هست؟

+: بله حتماً. خیالتون راحت باشه.

هیوا چشمهایش را در حدقه چرخاند و گفت: انگار بچه دو ساله ام میسپره دست ل له! خیالت راحت خان داداش. قول میده مراقب باشه به گاز دست نزنم. با بچه های تو کوچه هم رفیق نشم. ممکنه ازشون حرف بد یاد بگیرم.

پریماه غش غش خندید و گفت: وای بحالت دست از پا خطا کنی.

هیراد از پشت سر هیوا بی صدا لب زد: مراقبش باش.

پریماه لبخند زد و سر تکان داد. هیراد هم خداحافظی کرد و رفت.

هیوا کلافه گفت: دلسوزیها که از حد می گذره دیوانه میشم. بابا زندگیتونو بکنین. تو هم اگه کار داری بفرست منو تو اتاقم. مگه تنها بمونم چی میشه؟ تازه اونجا تنها نیستم. دو تا هم اتاقی هم دارم. زنگ پرستارم هست.

پریماه بدون توجه به طرف کامپیوترش چرخید و روشنش کرد. در همان حال پرسید: با هم اتاقیات رفیق شدی؟

_: نه بابا کی حوصله رفاقت داره؟ تخت وسطی که تازه امده. پیرمرده هم یکی بی اعصابتر از من. همش میگه می خوام برم خونه ولی بچه هاش نمیذارن. هی امیدوارن یه روزی حالش بهتر بشه. خودشم می دونه رفتنیه. دلش می خواد تو خونه اش بمیره ولی نمیذارن.

+: ولی من دیدمش. خیلی بد به نظر نمیومد.

_: ظاهرشه. خیلی مریضه. قند داره. دو تا از رگای قلبش گرفتن. ریه شم مشکل داره.

+: بیچاره. خدا شفا بده.

_: خدا مرگ بده. هر لحظه مردن خیلی سختتر از یه بار مردنه.

+: هیوا اینجوری نگو! کفره!

_: چرا کفر؟ من خدا رو قبول دارم. حکمت و نعمتشم همینطور. فقط از درد کشیدن خسته ام. می فهمی اینو؟

پریماه آهی کشید. صدای نعره ی هیوا هنوز توی گوشش بود. باورش نمیشد که این صدا از این هیکل نحیف شده بیرون آمده باشد. با ناراحتی به موهای سرش که کم پشت شده بودند و چند تاری هم روی شانه هایش ریخته بودند نگاه کرد.

هیوا هم چند لحظه منتظر ماند. بعد عصبی گفت: تو یکی برام دلسوزی نکن. اصلاً حاضرم پول بگیری ولی معمولی کنارم باشی. مرگ حقه. دیر یا زود سراغ همه میاد. خدا رو چه دیدی؟ شاید لطفش شامل حالم شد و زندگی اون دنیام بهتر شد. اون وقت فکر کن چرا باید حال خوب اون دنیا رو به درد کشیدن این دنیا بفروشم؟

پریماه آهی کشید و سر تکان داد. آرام گفت: هرجور دوست داری فکر کن.

_: نه دوست دارم نظرتو بدونم. اگه می تونی قانعم کنی بکن.

+: من چه جوری قانعت کنم وقتی بزرگترین ترسم مرگه؟ تو حمله هام از مرگ می ترسم. اگه می تونستم مثل تو فکر کنم خوب می شدم و دیگه به قول تو هر لحظه نمیمردم.

_: و لابد اگر منم مثل تو فکر می کردم بیشتر برای زنده موندن تلاش می کردم.

+: بیشتر تلاش کن. نه به خاطر خودت. به خاطر پدر و مادرت که از خودشون بیشتر دوستت دارن.

_: ترجیح میدم نباشم تا این که با یه پا بمونم رو دستشون افسرده و بداخلاق و در آرزوی مرگ.

پریماه کلافه رو گرداند و به کامپیوتر چشم دوخت. ولی با صدای آواز آشنایی حیرت زده به طرف در برگشت.

=: پرسون پرسون ترسون ترسون اومدم در خونتون... یک شاخه گل در دستم... سر راهت...

اول ارکیده های صورتی وارد شدند و بعد خودش با چهره ای خندان و نگاهی تابان.

پریماه از جا برخاست و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: آرش...

آرش نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن هیوا جا خورد. لبخندش رنگ شرم گرفت و گفت: سلام... مثل این که بی موقع مزاحم شدم.

پریماه به سرعت گفت: سلام. نه نه خوش اومدی. آرش پسرداییمه. ایشونم... هیوا مربی باشگاه فجر.

هیوا لبخند کمرنگی زد و نرم گفت: مربی سابق. سلام. چطوری پهلوون؟

و دستش را به طرف آرش دراز کرد.

آرش با او دست داد و با لبخند گفت: سلام خوشوقتم. شنیدم باشگاهتون خیلی امکانات داره. کاش همت می کردم میومدم عضو می شدم.

بعد گلها را به طرف پریماه گرفت و گفت: جهت عرض تبریک به مناسبت شغل جدید.

+: متشکرم. چرا زحمت کشیدی؟

=: یادم امد چند تا شاخه ارکیده بهت بدهکارم.

پریماه چند لحظه گیج نگاهش کرد و بعد گفت: هااا... ارکیده هایی که قرار بود برای دسته گل عروسیم بگیری! خدا رحم کرد بهم خورد. بشین. چرا وایسادی؟

صدای زنی از دم در گفت: هیوا مادر اینجایی؟

پریماه برخاست و با خجالت گفت: سلام خانم.

=: سلام عزیزم. باعث زحمتت. ببخش از صبح ولش کردیم رفتیم. هیوا بریم فیزیوتراپی.

هیوا چشم بست و باز کرد. سعی کرد صدایش نرم بماند. گفت: مادر من... من یک کودک دو ساله نیستم. اینجا هم اگه بودم یه توافق دو جانبه بود.

پریماه برای عوض کردن فضا خندید و گفت: راست میگه. کاری با من نداشت.

=: بهرحال متشکرم عزیزم.

و ویلچر را عقب کشید.

_: مادر من... خواهش می کنم شما با این کمر دردناک ویلچر نرونین.

آرش جلو رفت و گفت: اجازه بدین من ببرمشون. کجا باید برم؟

و بدون این که به تعارفات مادر هیوا گوش بدهد راه افتاد. همین که چند قدم دور شدند مادرش به اتاق برگشت و به پریماه گفت: دخترم خدا خیرت بده. خدا هرچی از خودش می خوای بهت بده. نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم. هیراد گفت این چند روز با هیوا حرف زدی. روحیه اش خیلی بهتر شده. تحمل ماها رو که اصلاً نداره. به خودش باشه اصلاً اجازه نمیده هیچ کدوم پیشش بمونیم. با تو حرف می زنه خیلی خوبه.

+: من کاری نکردم.

=: چرا مادر. خیلی مهمه که خودشم بخواد خوب بشه. براش یه پروتز سفارش دادن بذارن جای استخون زانوش. خدا بخواد دورش خیلی آسیب ندیده باشه بتونن قطعش نکنن. اگه پروتز تا چهارشنبه برسه، چهارشنبه صبح عملش می کنن. براش دعا کن. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش

شبتون به خیر و شادی


بعد از کنار هیراد رد شد و با قدمهایی سریع تا کنار تخت هیوا رفت. بدون توجه به هم اتاقیهایش کنارش ایستاد و به او چشم دوخت. بهش برخورده بود. اینقدر ناراحت بود که نمی توانست حرف بزند.

هیوا هم متعجب نگاهش می کرد. بالاخره پرسید: می خوای بگی چی شده یا نه؟

پریماه بالاخره چشم از او گرفت و سری به نفی بالا برد.

_: خوبی؟ دیروز چکار کردی؟

پریماه سرد و ساده گفت: خوبم. هیچی.

_: چته؟ کسی حرفی بهت زده؟ ببینم... هیراد امده سراغت؟

از حدس خودش جا خورد و به دنبال هیراد به در باز اتاق نگاه کرد. آنجا نبود. دوباره به طرف پریماه برگشت و پرسید: هیراد بهت چی گفته؟ دعوات کرده؟ اصلاً هیراد خیلی ملایمه. با کسی دعوا نداره.

+: دعوا نکرده.

_: جون به لبم کردی. میگی چی گفته؟ یا حداقل صداش کن از خودش بپرسم.

پریماه احساس کرد سرش گیج می رود. صندلی کنار تخت را پیش کشید و نشست. سرش را لب تخت روی دستش گذاشت و گفت: چیز مهمی نبود. دعوامم نکرد. ولش کن.

فکر کرد اولین بار است که دلش نمی خواهد حقیقت را به هیوا بگوید. تا به حال بدون فکر تمام درد دلش را برایش گفته بود.

_: خوبی؟

همانطور که سرش روی دستش بود، رویش را به طرف هیوا چرخاند و گفت: خوبم. سرم درد می کنه.

_: شکلاتایی که دیروز گرفتی تو کشوی کنارمه. بردار بخور. حتماً صبحونه نخوردی فشارت افتاده.

+: می خورم حالا.

_: نمی خوای بگی چی گفته؟ من اگه از سرطان نمیرم از فضولی حتماً میمیرم.

هر دو بیحال خندیدند. پریماه سر برداشت و در کشو را باز کرد. شکلاتها را در آورد. یکی را باز کرد و به طرف هیوا گرفت. هیوا سری به نفی تکان داد و گفت: بخور نوش جونت. من با این دواها همش دارم آتش می گیرم. شکلات نمی تونم بخورم.

+: میوه بخور. تو یخچال داری؟

و خواست برخیزد که هیوا گفت: بشین شکلاتتو بخور. رنگت پریده. الان وسط راه غش می کنی نمی تونم بیام جمعت کنم.

پریماه خندید و نشست. گازی به شکلات زد و گفت: خیالت راحت. من تا حالا غش نکردم.

_: همینو بگو الان پخش شی کف اتاق. شانس که ندارم.

+: من غش کنم بدشانسی توئه؟

_: اگه شانس منه میان یقه مو میگیرن میگن اخلاق مخلاق که نداری حتماً یه چیزی گفتی غش کرده.

پریماه خندید و گفت: اون که البته. الان چند روزه که داری میگی.

_: روزای قبل رو کاری ندارم. امروز هرچی هست گردن هیراده. تو هم که نمی خوای بگی چی شده.

کاغذ شکلات را توی دستش تا کرد و گفت: تو هم گیر سه پیچ! بهم گفت به اندازه ی خانم دکتر بهت پول میدم که با هیوا حرف بزنی.

هیوا متعجب پرسید: چی بگی؟

+: هرچی. گفت باهاش رفیق باش.

_: خب؟

+: به جمال که نه به زشتی اخلاق و قیافت! یعنی چی بهم پول بده؟ بهم برخورد.

هیوا غش غش خندید. اینقدر خندید که اشکهایش ریختند. بعد دوباره پرسید: واقعاً می خواست بهت پول بده؟ خب قبول می کردی! می گفتی اگه خانم دکتر ساعتی هفتاد تومن می گیره من نود تومن می گیرم. جرأت داشت نده!

پریماه اما نخندید. دلخور بود. گفت: بهش گفتم یه چیزایی هستن که اگه روشون قیمت بذاری ارزششونو از دست میدن.

_: واووو چه فلسفی! نگو دوباره عاشق شدی به عقلت شک می کنم.

+: عاشق کی؟ تو؟ نه خیالت راحت. اینقدرا دیوونه نیستم. وای هیوا...

خودش از این که اسم او را به این راحتی برده بود جا خورد. حرفش را قطع کرد و دست جلوی دهانش گرفت.

هیوا متعجب سر تکان داد و پرسید: چی؟

پریماه نفسی کشید. ظاهراً اتفاقی نیفتاده بود یا اقلاً برای هیوا مهم نبود که به اسم کوچک صدایش کند. پس برای عادی تر کردن جوّ حرفش را ادامه داد و گفت: دیروز جنون رو به چشم دیدم. اینقدر حالم بد شد... هیچوقت اینجوری نشده بود. راستی من می خواستم برات میوه بیارم. چه حواسی دارم. اینجا داری یا...

_: بشین بچه هیچی نمی خوام. چی شد دیروز؟ بدجوری داشتی می لرزیدی. یعنی خوب شد عصر امدی دیدمت، والا تا صبح فکری میموندم. این حمله ی لعنتی چیه آخه؟

+: میام میگم. بذار یه چیزی برات بیارم.

_: میوه نمی خوام. یه آب انار تو در یخچاله اونو بیار.

پشتی تخت را بالا آورد و لیوان آب انار را دستش داد. بعد گفت: دیوونه شده بودم. یه عالمه دویدم. بعد تو اتاق شاداب جون کلی به در و دیوار زدم تا از خستگی بیهوش شدم. یعنی بعد که بیدار شدم داشتم از خجالت آب می شدم ولی دست خودم نبود. خیلی بد بود.

_: بعدش چی؟ شب تونستی بخوابی یا بازم می ترسیدی؟

+: کلاً شبا بد می خوابم. خیلی وقته. نیست که بترسم ولی آروم نیستم. بعضی شبا هم که خب می ترسم.

_: از چی؟

+: از مرگ. فکر می کنم اگه بخوابم میمیرم. روز بخوابم اشکالی نداره ولی شب می ترسم. وای من کامپیوترم مونده الان صدای سرپرستار درمیاد.

کارتش را بالا گرفت و گفت: رسمی شدم. حالا دیگه راحت می تونم بیام تو بخش و برم.

هیوا کارت را پیش کشید. به دقت نگاهش کرد و گفت: مبارک باشه. شیرینیش یه نسکافه اس.

+: نسکافه بدم پاچمو بگیری؟ نمیدم.

هیوا خندید و گفت: برو بچه برو. نخواستیم.

پشت کامپیوتر برگشت. هیراد از روی صندلی راهرو برخاست و جلو آمد. با ندامت گفت: معذرت می خوام که ناراحتتون کردم. قصد بدی نداشتم. فقط می خواستم...

پریماه سر برداشت و گفت: فراموشش کنین.

=: فقط می خواستم یه جوری تشکر کنم.

+: احتیاجی نیست. بفرمایید.

هیراد سری تکان داد و زیر لب گفت: ممنون.

و به طرف اتاق هیوا رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام

خیلی خوش به حالتونه که جفت جفت پست میذارم یا نه حالا تعریفیم نداره؟

امشبم دو تا داریم


به خانه که رسید مهمان داشتند. فرشته خانم و مهدی نامزد شهرزاد آمده بودند تا قرارهایشان را برای جشن نامزدی آخر هفته تنظیم کنند.

آخر هفته هم جراحی هیوا بود و هم نامزدی شهرزاد! پلک برهم فشرد و سعی کرد مضطرب نشود.

با مهمانها سلام و علیکی کرد و رفت که لباس عوض کند. کمی بعد هم به آشپزخانه رفت تا کمکی به مامان کرده باشد. شستن ظرفها و آب ریختن روی دستش اضطراب درونش را آرام می کرد. همانطور که می شست به هومائیتا سفر کرد.

امید و همایون و صفیه دور آتشی در میدان دهکده نشسته بودند. لباسهایشان پاره و بدنشان زخمی و کبود بود. ماه بانو با قیافه ای خسته یک سینی محتوی لیوانهای شیرکاکائوی داغ جلویشان گرفت و گفت: بخورین بچه ها. یه کم جون بگیرین.

هیچ کس به پریماه نگاه نمی کرد. اینقدر که نگران شد. شیر آب را بست و پشت میز آشپزخانه نشست. سرش را بین دستهایش گرفت تا بیشتر تمرکز کند. چشم بست و دوباره غرق دنیای درونش شد.

جلو رفت. بازهم نگاهش نکردند. مشغول کار خودشان بودند. دستهایشان را روی آتش گرم می کردند و شیرکاکائو می نوشیدند.

سر پا نشست و پرسید: چی شده؟

همایون برگشت. نگاهش خسته بود. ولی بر خلاف انتظار پریماه لبخندی زد و گفت: دمت گرم. جنگ سختی بود ولی موفق شدیم.

ناباورانه پرسید: بیژن مُرد؟

همایون پوزخندی زد و پرسید: مُرد؟! تکه تکه شد. نابود شد. هر بلایی که می تونستی سرش آوردی. قیافه ی ما رو ببین.

+: معذرت می خوام. الان خوبین؟

صفیه دامن پاره اش را روی پایش مرتب کرد و با آسودگی گفت: عالی. ماه بانو قول داده برام یه لباس تازه بدوزه. البته فقط در صورتی که تو بتونی اعتماد به نفستو به دست بیاری.

+: اعتماد به نفس من خوبه که! امید تو خوبی؟

امید لبخندی زد که هیوا را به یادش آورد. دلش فرو ریخت. امید زمزمه کرد: هیچ وقت به این خوبی نبودم.

صفیه گفت: اگه اعتماد به نفس داری پاشو برو پیش مهمونا بشین. یعنی چی از خواستگار خواهرت فرار می کنی و ادای آدمای شکست خورده رو در میاری؟ برو مثل آدم کنارشون بشین تا من قشنگترین لباس دنیا رو پیدا کنم. برو مادرت نگرانته.

 

سر برداشت. صفیه راست می گفت. از جا برخاست و لباسش را مرتب کرد. نفس عمیقی کشید و به اتاق پذیرایی رفت.

سخت بود. دلش نمی خواست آنجا بنشیند. ذهنش پر از تناقض میشد. این که هرکسی چی فکر می کند و از حضورش چه برداشتی می شود. ولی مطمئن بود بودنش شخصیتش را قویتر نشان می دهد؛ هرچند که واقعاً سخت بود.

نیم ساعتی بعد مهمانها رفتند و نفسی به راحتی کشید. شهرزاد جلو آمد و با شوق او را بوسید. گفت: چه خوب شد امدی پیشمون. همه اش نگران بودم که تو آشپزخونه ناراحت باشی. ولی الان که امدی پیشمون خیالم راحت شد.

لبخندی زد و گفت: من خوبم و برای تو خیلی خوشحالم.

مامان هم لبخند عمیقی زد. اما از چهره ی بابا هیچ چیز خوانده نمیشد. در جمع هم شرکت نکرده بود. پرویز کنار مهدی نشسته بود و بابا توی اتاقش با کتابهایش و خطاطی سرگرم بود.

شب نسبتاً آرام گذشت و صبح روز بعد به موقع سر کارش حاضر شد. برایش کارت صادر کرده بودند که پیش لباسش بزند. اینطوری می توانست به راحتی بین بخشها تردد کند.

هنوز کامپیوترش را روشن نکرده بود که تلفن روی میزش زنگ زد. کامپیوتر بخش بستری مردان اشکالی پیدا کرده بود. پیروزمندانه دستی به کارتش کشید و لبخند زد. این که اجازه ی عبور داشت خیلی لذت بخش بود. کیف سی دی هایش را برداشت و بالا رفت.

سرپرستار با تعجب نگاهش کرد و پرسید: شما تازه امدین؟

در حالی که پشت کامپیوتر می نشست با لبخند گفت: بله.

نیم ساعتی مشغول بود تا چند دقیقه وقت آزاد پیدا کرد. از جا برخاست و با قدمهایی نرم تا جلوی در اتاق هیوا رفت.

پیرمرد روی تخت اول خواب بود و بیمار تخت دوم با کنجکاوی نگاهش کرد. هیوا حواسش به مرد همراهش بود. اما چند لحظه بعد انگار سنگینی نگاه پریماه را حس کرد که چشم گرداند و با دیدنش لبخند زد. پریماه هم خجالت زده تبسمی کرد و خواست برگردد که هیوا گفت: سلام. بیا تو.

تقریباً زمزمه کرد: نه حالا باشه...

پشت کامپیوتر برگشت و با خجالت مشغول کارش شد. اگر دیروز با آن جنگ سخت بیژن توی ذهنش را نکشته بود الان حتماً تنبیه میشد. ولی الان فقط چهره اش گلگون شده بود و لبخندی نرم بر لبش داشت.

دست مردانه ای روی پیشخوان بالای کامپیوتر نشست. صدای سلامش باعث شد سر بردارد. ابرویی بالا برد و گفت: بله؟ سلام.

=: من هیراد هستم. برادر هیوا.

+: خوشوقتم.

=: منم همینطور. می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟

پریماه گیج و سردرگم نگاهش کرد. به یک صندلی خالی کنارش اشاره کرد و گفت: بفرمائید.

تنها حدسی که زد این بود که هیراد می خواهد بگوید که از هیوا فاصله بگیرد. آماده بود که جواب بدهد که بین او و هیوا هیچی نیست.

نیم نگاهی به کامپیوتر انداخت و آرزو کرد که کاش کارش در این قسمت تمام شده بود و شتابان به دفترش برمی گشت.

هیراد نشست. حتماً از هیوا بزرگتر بود. جاافتاده تر و عاقل تر به نظر می رسید. شر و شور نگاه هیوا را نداشت. هرچند که هیوا هم وقتی ناامید میشد نگاهش رنگ می باخت.

پریماه انگشتهایش را درهم قفل کرد و سر به زیر نشست. ضربانش بالا و خیلی مضطرب بود.

هیراد هم کمی پریشان به نظر می رسید. مکثی کرد و بعد گفت: هیوا میگه... این چند روز لطف کردین و چند بار کمکش کردین. به حرفاش گوش دادین. بدخلقیاشو تحمل کردین.

پریماه ناباورانه سر برداشت. منظور هیراد را نمی فهمید. احتمالاً اینها را نمی گفت که بگوید: برو ردّ کارِت!

=: هیوا خیلی ناامیده... احتیاج داره که یه دوست همراهیش کنه. حس کردم به شما نگاه دوستانه ای داره. حاضرم همون قدر که به خانم دکترشریفی پرداخت می کنم به شما هم بدم که تا روز عمل تنهاش نذارین. باهاش رفاقت کنین. حرف بزنین. حواسش پرت بشه. روزی فقط چند دقیقه هم باشه کافیه.

+: من دارم همین کار رو می کنم. البته به توصیه ی خانم دکتر شریفی.

هیراد دسته چکی را در آورد و گفت: من نمی دونم خانم دکتر قراره چقدر بگیرن ولی حال روحی هیوا برام خیلی مهمه. شما مبلغ پیشنهادی خودتون رو بگین تا به توافق برسیم.

پریماه همان قدر که ناراحت شد خنده اش هم گرفت. از جا برخاست و با خنده ای تلخ پرسید: شما برای دوستی چه مبلغی پیشنهاد می کنین؟ برای برادری چطور؟ یه چیزایی تو این دنیا قیمت ندارن آقای محترم. اگه روش قیمت بذارین ارزش و معنیشونو از دست میدن.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
اینم پست دوم امروز

دعا کنین الهام همچنان فعال بمونه. خونه تکونی هم یه جوری خودش انجام بشه


پریماه اینقدر ملایم بود که حتی با دوستان نزدیکش هم به این تندی که هیوا حرف میزد، صحبت نمی کرد. معمولاً ملاحظه ی همه را می کرد. ولی خودش هم نمی دانست چرا در مقابل هیوا اینطور رفتار می کند. شاید لحن تندش صداهای عذاب وجدانش را کم می کرد. شاید هم چون هیوا به کلی دست از زندگی شسته و عصبانی نمیشد اینطور با او رفتار می کرد. شاید هم دلیل دیگری داشت.

بدون این که به جوابی برسد قهوه را خرید و برگشت. هیوا روی ویلچر و شاداب رو تخت بیمار نشسته بود. سینی را بین آن دو روی تخت گذاشت و گفت: شکلاتم خریدم. کافئینم شد دو تا. امشب از ترس نخوابیدم میام به خوابت ها!

هیوا غش غش خندید و گفت: وای خدای من! چه کابوسی بشه امشب! سکته نکنم خوبه.

+: به مامانت بگو یه اسفند برات دود کنه. خیلی بانمکی.

هیوا همانطور خندان گفت: خودت میگی. بیا شکلاتم حساب کن.

و کیف پولش را دوباره در آورد.

+: بذار جیبت. هی پولشو به رخ من می کشه. منم دارم. شکلاتم خودم دلم خواست بخرم. روم نشد یکی برای خودم بخرم. می دونی که تعارف دارم.

هیوا باز خندید و گفت: خیلی خب. مال من و خانم دکتر رو حساب کن.

+: بیشین بابا. خانم دکتر شما برنامه ی طبابت ندارین؟ این مشاوره ی شما که فقط به دعوای ما دو تا می گذره. می خواین من برم مزاحم نباشم.

شاداب با تفریح نگاهش کرد و گفت: من اصلاً پزشک نیستم که طبابت کنم. من دکترای روانشناسی دارم. شما راحت باش. قهوه تو بخور. خسته شدی از صبح اینقدر کار کردی. شبم که نخوابیدی قیافت داغونه. بشین یه دقه.

+: من اینو می بینم داغون میشم. شب از ترس خوابم نمی بره. حالا هی بگو بیا.

_: یعنی یه بدبخت رو ویلچر نشسته که گلاب به روت تا دسشوییم نمی تونه بره کجاش ترسناکه آخه؟

+: عوضش زبونش خوب درازه.

_: ای جانم! نه که زبون تو کوتاهه!

شاداب با خنده گفت: پریماه یه چیزی یادم امد. هیچ ربطی هم به زبون شما دو تا نداره. اسم پسرم ونداده. می دونی یعنی چی؟

هیوا زیر لب گفت: یعنی هیوا.

پریماه چشم گشاد کرد و گفت: نه! یعنی امید؟ آه خدای من...

شاداب خندید و پرسید: اتفاق روزگار رو می بینی؟

هیوا پرسید: امید کیه اون وقت؟

+: هیچی چند وقت پیش بحث سر معنی های امید بود. داشتم می گفتم هومائیتا یعنی امید. بعدشم که تو پیدات شد. حالا هم میگن ونداد.

_: مگه من گم شده بودم؟ هومائیتا چه جالبه! مثل اسمهای افسانه ای میمونه. سرزمینهای خیالی...

پریماه زیر لب گفت: اسم یه سرزمین خیالیه.

_: واقعاً؟ داستانش چیه؟

+: داستانی نداره. یکی از تزهای خانم دکتر بود. گفت یه سرزمین خیالی بساز که ترسات کم بشن. منم... هومائیتا رو ساختم. سرزمین که نه... یه دهکده یه.

سر به زیر انداخت. چرا تمام افکارش را برای هیوا می گفت؟ باید یک بار با شاداب صحبت می کرد و می فهمید چرا در برابر این غریبه هیچ ناگفته ای نگذاشته است؟ حرفهایی که حتی خانواده و دوستانش هم نمی دانستند.

_: چه ایده ی جالبی! برای ترسهای خیالی حتماً خوبه. کاش برای سرطانم جواب میداد.

شاداب گفت: امیدتو از دست نده هیوا. این مهمه.

_: پوه.... شروع شد! من امید الکی نمی خوام. تقدیرم رو قبول کردم. فکر کردم شما هم قبول کردین که دارین سعی می کنین این روزای آخر بهم خوش بگذره.

جرعه ی بزرگی از قهوه اش نوشید و سعی کرد چهره ی درهم رفته اش به گریه ننشیند. داروها اینقدر ضعیفش کرده بودند که به اندک تحریکی بغض می کرد.

+: بابا شاداب جون ولش کن. اصلاً از امروز صداش کنین ناهیوا!

پریماه این را گفت و لیوان آب جوشش را که حالا کمی سرد شده بود برداشت. یادش رفته بود پاکت کافی میکس را توی آن بریزد.

هیوا گفت: اشکالی نداره. اینم صداش کنین دیوسیرت.

پریماه سر برداشت و ناباورانه نگاهش کرد. بعد با یک تصمیم ناگهانی لیوان آب جوشش را روی سر هیوا خالی کرد و گفت: دیوسیرت خودتی!

هیوا صورتش را با دستهایش پوشاند. در حالی که غش غش می خندید گفت: وحشی.

پریماه به لیوان کاغذی خالی نگاه کرد. با کمی مکث پرسید: نسوختی که.

هیوا دستهایش را از روی صورتش برداشت و در حالی که از شدت خنده سرخ شده بود گفت: نه. داغ نبود، فقط ناگهانی بود. اولشم فکر کردم قهوه یه، ترسیدم. حوصله ی حموم رفتن نداشتم.

پریماه آرام لب تخت بیمار نشست و زمزمه کرد: نه آب خالی بود.

_: هی چته؟ من خوبم.

پریماه دستی زیر گلویش کشید. بدنش آشکارا شروع به لرزیدن کرد و نجوا کرد: دارم خفه میشم.

شاداب دست روی شانه اش گذاشت و با ملایمت گفت: آروم نفس بکش. ببین هیچ اتفاقی نیفتاده. هیوا حالش خوبه.

+: بیژن...

=: بیژن اینجا نیست پریماه. هیچ حقی هم درباره ی تو نداره. خیالت راحت باشه. پاشو ننشین. پاشو.

پریماه صورتش را با دستهایش پوشاند و گفت: بیژن منو می کشه.

هیوا با کمی نگرانی پرسید: بیژن برادرته؟

شاداب گفت: نه نامزد سابقشه.

هیوا نفسی به راحتی کشید و گفت: خب پس کاری نمی تونه بکنه. اصلاً چی شد؟ تو که خوب بودی.

=: الانم خوبه. پریماه پاشو. یه کم بدو. برو تو حیاط بدو. وقتی خسته شدی بیا اتاق من حرف بزنیم. برو.

به زور او را هل داد. چند قدم اول را به زحمت برداشت. انگار تمام عضلاتش قفل شده بودند. اما کمی بعد شروع به نرم دویدن کرد. از در بیرون رفت. اینقدر دور باغ بیمارستان دوید تا خسته شد. با شانه های فروافتاده راه مرکز مشاوره را پیش گرفت.

وقتی رسید شاداب منتظرش بود. پا کشان وارد شد و پر از خشم لب مبل مخملی فیروزه ای نشست. با نگاهی که گویا آنجا نبود غرید: این همه زحمت می کشم این همه هومائیتا می سازم... چه کرده با من که دیوانه شدم. جنون رو به چشم دیدم. کاش می تونستم نشونش بدم که باهام چکار کرده. کاش راهی بود که ازش انتقام بگیرم.

شاداب آرام نشست و اجازه داد که پریماه بخروشد و داد بزند و به در و دیوار مشت بکوبد. بعد هم روی مبل از خستگی خوابش ببرد.

دو ساعت بعد شاداب آرام صدایش زد: پریماه؟ عزیزم؟ بیدار شو. مراجعینم امدن.

پریماه گیج و خواب آلود نشست.

=: حالت بهتره؟

+: خوبم.

=: پاشو یه آبی به صورتت بزن. اینم شالت.

+: من... من چکار کردم؟ دیوانه شده بودم.

=: باید یک بار اینقدر شدید باهاش روبرو میشدی. خوشحالم که این اتفاق اینجا افتاد. کاملاً تحت کنترل بود.

پریماه به سنگینی برخاست. شالش را دور موهای آشفته اش پیچید و نالید: احساس نمی کردم خیلی تحت کنترل باشم. هرکار دلم خواست کردم.

=: خیلی خوب بود. خیال بیژن رو تکه پاره کردی. سری به هومائیتا بزن. بیژن دیگه وجود نداره.

پریماه گیج و آرام گفت: باشه.

=: ولی قبل از اون برو سری به هیوا بزن. نگرانت شده بود.

+: حتماً الان تو بخشه. نمی تونم برم بالا.

=: هنوز یه کم از وقت ملاقات مونده. زود بری می رسی.

+: خونوادش اونجان!

=: دو تا هم اتاقی هم داره. تخت کناریشم پر شده. فقط برو تو اتاق از جلوش رد شو. هرکدومشون فکر می کنن با تخت کناری کار داری.

+: این دست از دنیا شسته. اگه یه وقت خواست منو به خونوادش معرفی کنه چی بگم؟

=: می تونی بگی کارآموز منی. برو. چیزی نمیشه. اگه مشکلی بود برگرد همین جا. اگر رفتی هم که خداحافظ.

+: پوه... باشه. خداحافظ. ببخشید خیلی سر و صدا کردم.

=: خواهش می کنم. مشکلی نبود.

نمی دانست چه کند. هنوز از خواب و خستگی گیج بود. تلوتلوخوران تا بخش مردانه رفت. بخش شلوغ و پر از ملاقاتی بود. آخر ساعت ملاقات بود و پرستارها داشتند بخش را خالی می کردند.

وارد اتاق هیوا شد. دور هر سه تخت پر از ملاقاتی بود که داشتند یکی یکی خداحافظی می کردند.

پریماه تخت اول و دوم را رد کرد. کنار تخت هیوا مادرش و پدرام را شناخت. چند نفر دیگر هم بودند. از پایین تخت سر کشید.

هیوا نشسته بود که او را دید. برق نگاهش عوض شد و گوشه ی لبش به لبخندی بالا رفت. پریماه هم لبخند کمرنگی زد. سر به زیر انداخت و بدون این که با کسی حرف بزند از اتاق بیرون رفت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 بهمن 1395 :: نویسنده : شاذه
سلاممم

اینطور که بوش میاد الهام جان داره از خونه تکونی فرار می کنه که به قصه نوشتن افتاده! اشکالی نداره. من که راضیم. ان شاءالله خدا هم راضی باشه



روز بعد اولین روزی بود که خانم افسری اصلاً نیامد و رسماً کار را به پریماه سپرد. روز شلوغی بود و پریماه با تمام توانش مشغول کار بود. ساعت حدود ده بود که تلفن روی میزش به صدا در آمد. گوشی را برداشت و در حالی که سعی می کرد صدایش خیلی خسته نباشد گفت: مرکز کامپیوتر بفرمایید.

=: سلام خانم خانما. کامپیوتر ما روشن نمیشه. چکار کنیم؟

+: سلام شاداب جون! کامپیوتر تو مطبتون؟ تا نیم ساعت دیگه بیام خیلی دیره؟

=: شوخی کردم عزیزم. اصلاً کامپیوترم خراب نیست. دارم میرم پیش هیوا. میای؟

+: وای نه خیلی کار دارم.

=: یکی دو ساعت دیگه چی؟ سرت خلوت میشه؟

+: نمی دونم. خیلی کار دارم. شاید نتونم.

=: باشه. ببینم چکار می کنم. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

گوشی را روی تلفن گذاشت. چند لحظه چهره درهم کشید ولی افکار مزاحم را پس زد و مشغول کار شد.

ساعت حدود دوازده و نیم بود که مشکلی که از صبح درگیرش بود بالاخره حل شد. ارتباط کامپیوتری اورژانس و آزمایشگاه دوباره به راه افتاد. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست.

ضربه ای به در خورد و شاداب با لحن شادش پرسید: خانم مهندس؟ میای؟

سر برداشت و با نگاهی گرفته به شاداب چشم دوخت. شاداب قدمی تو گذاشت و پرسید: چی شده؟

پریماه نگاه از او دزدید و پرسید: میشه نیام؟

=: هنوز کار داری؟

+: نه... دیشب... دیشب خواب بدی دیدم.

شاداب روی صندلی نشست و آرام پرسید: چه خوابی دیدی؟

+: خواب دیدم بیژن... به خاطر این که با هیوا حرف زدم... داره خفه ام می کنه. خیلی ترسیدم. از خواب پریدم ولی تا صبح احساس خفگی ولم نکرد. دیگه هم نتونستم بخوابم. حتی هنوزم احساس می کنم رد انگشتاش رو گردنم هست. هومائیتا هم فایده نداشت. یعنی تا که می خواستم تصورش کنم قیافه ی بیژن میومد پیش چشمم. صداشم همش تو گوشم بود. حتی خودمم فکر می کنم دارم کار بدی می کنم. هیچ دلیلی نداره که با یه پسر غریبه حرف بزنم.

شاداب دست روی دست او گذاشت و با مهربانی گفت: چه دلیلی مهمتر از این که بهش امید زندگی بدی؟

+: چرا من؟ من که نه دکترم نه مددکار.

=: ولی در حال حاضر از دکتر و مددکار بهتر داری عمل می کنی.

+: ما همش داریم دعوا می کنیم.

=: برای دعوا کردن روحیه ی مبارزه نیازه. چیزی که آدمو به زندگی برمی گردونه. تازه دعوای شما اصلاً جدی نیست. خودتم می دونی. کاملاً دوستانه است.

+: ولی عذاب وجدانم چی؟ از بیژن می ترسم. خیلی می ترسم. با وجود این که خیلی وقته که ندیدمش، صداش واضح تو گوشمه و قیافه اش... همه اش تو کابوسامه.

=: اون حل میشه. حالا میگم چطوری. عصر بیا مطب سر فرصت باهم حرف بزنیم. ولی الان بیا بریم. تو فیزیوتراپی با هیوا قرار گذاشتم.

+: مطمئنین که کار بدی نمی کنم؟

=: تو اگه دکتر یا مددکار بودی روزی با صد تا مثل هیوا طرف بودی. می خواستی به خاطر یکی یکیشون عذاب وجدان بگیری؟

+: الان دکتر نیستم.

=: الان هیوا بهت احتیاج داره. تا آخر هفته رو تحمل کن. در مورد بیژن هم عصر حرف می زنیم.

بالاخره رضایت داد که برخیزد. باهم به فیزیوتراپی رفتند. فیزیوتراپ خوشرو جلو آمد و بعد از سلام کوتاهی به پریماه، رو به شاداب کرد و گفت: سلام. چه عجب خانم! راه گم کردی. پارسال دوست امسال آشنا...

با خوشحالی باهم دست دادند و روبوسی کردند. شاداب گفت: خوبی شاهرخ؟ مهشید بچه ها همه خوبن؟

=: خدا رو شکر. همه خوبیم. بچه ها خیلی بهانه می گیرن که چرا عمه نمیاد خونه ما دلمون برای ونداد تنگ شده. حالا ونداد خوبه؟ حمیدرضا چطوره؟

=: اونا هم خوبن الهی شکر. ممنون. ای جانم عزیزای عمه... میاییم. در اولین فرصت ان شاءالله. این هیوا معتمد آمده یا نه؟

=: هیوا.... نه هنوز. آهان آوردنش. سلام هیواجان.

هیوا سر برداشت و به هر سه سلام کرد. بعد از شاداب پرسید: دکتر خداییش اینو برای چی همرات برمیداری میاری؟ بذار به کامپیوتراش برسه.

=: به کامپیوتراشم می رسه. اتفاقاً صبح صداش کردم، گفت کار دارم، گذاشتیمش برای ظهر.

_: بی خیال بابا من اینو می بینم حالم بد میشه.

پریماه با درک شوخی اش حرصی گفت: دل به دل راه داره. اتفاقاً مجبورم کردن و الا نمیومدم.

شاهرخ پدهای برق را روی پای هیوا گذاشت و با کش بست. بعد از تنظیم ولتاژ و زمان دستگاه رفت.

شاداب گفت: ها بابا اجباری بود. هی گفت نمیام گفتم باید بیای یه کم دعوا کنین بخندیم.

پریماه باز با حرص گفت: شدم ملیجک دربار. شاداب جون برای خندیدن پول می گیری؟

هیوا خندید و پرسید: پادشاه کیه اون وقت؟

پریماه به تندی گفت: معلومه کی پادشاهه. جنابعالی. همونی که به همه دستور میده.

_: آی گفتی دستور... این نسکافه پریروز بدجوری چسبید. میری سه تا بگیری دور هم بخوریم؟

در همان حال کیف پولش را از جیب لباس بیمارستانش در آورد و در حالی که اسکناسی بیرون می کشید گفت: مهمون من.

پریماه پشت چشمی نازک کرد و رو گرداند. گفت: نه نمیرم.

_: اگه خواهش کنم؟

+: فایده ای نداره.

اسکناس دیگری در آورد و پرسید: اگه دو برابر بدم؟

+: نمی خوام برم. اگه برم بیرون میرم تو دفترم و دیگه برنمی گردم. تا همین جاشم به خاطر شاداب جون امدم.

هیوا اسکناسها را سه تا کرد. به طرفش گرفت و گفت: خواهش می کنم. من بالا قهوه ندارم. دلت میاد؟ من که دارم میمیرم...

+: بگو مامانت بعدازظهر میاد ملاقات برات بیاره.

_: مامانم تحریمم کرده. سپرده هیشکی برام قهوه نیاره. میگه خودت اعصاب نداری، کافئینم بخوری دیگه بدتر.

+: بعد الان داری به من رشوه میدی که برم بخرم.

_: رشوه کدومه؟ مگه کار خلاف ازت می خوام؟ بچه که نیستم. تو این هفته همون یه دونه نسکافه رو که تو دادی خوردم. اعصاب منم از اینی که هست داغونتر نمیشه. مطمئن باش.

شاداب گفت: ناز نکن. برو بخر گناه داره.

پریماه لب برچید و یک دانه اسکناس از بین اسکناسهای هیوا کشید و گفت: فقط به خاطر شاداب جون.

هیوا لبخند عریضی زد و گفت: با تشکر از خانم دکتر.

پریماه پشت چشمی نازک کرد و گفت: برو دیگه خودتو لوس نکن.

بعد از فیزیوتراپی بیرون رفت. صدای بیژن هنوز پس زمینه ی صداهای ذهنی اش بود و اذیتش می کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :