ماه نو
پنجشنبه 12 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان عزیزم
ببخشید من افتادم وسط یه عالمه کار نشد زودتر بیام
عوضش امروز دو پست داریم


صبح روز بعد از هیجان دیدن هیوا زودتر از معمول سر کار رفت. توی راه به یک سوپرمارکت رفت. مدتی دور خودش چرخید. بالاخره یک کمپوت آناناس و یک دسر پاناکوتا برداشت. نگاهی به قوطی مقوایی دسر انداخت و فکر کرد: آخه کی برای مریض دسر می بره؟!!!

ولی شانه ای بالا انداخت و با سرخوشی پول خریدش را پرداخت. بیمارستان که رسید اول به سی سی یو رفت و سراغ مادر هیوا را گرفت.

+: ببخشید خانم معتمد... که دیروز بستریشون کردن. یعنی فامیل خودشونو نمی دونم. فامیل شوهرشون معتمده... پسرشون تو اتاق عمل بوده پشت در اتاق عمل حالشون بد شد.

پرستار خوشحال و پرشر و شور سری تکان داد و گفت: بله دیروز بعدازظهر خودم اینجا بودم که آوردنش. بنده خدا مشکلش فقط پسرش بود. وقتی شنید حال پسرش خوبه به اصرار خودشو مرخص کرد. هی می گفت اینجا قلبم می گیره. دیگه دکتر با التماس تا آخر شب نگهش داشت. ساعت حدود ده بود که به مسئولیت خودش رفت خونه. خوب بود حالش. فقط دکتر می گفت تا فردا بمونی بهتره ولی طاقت نداشت. قول داد داروهاشو به موقع بخوره و کمتر برای پسرش جوش بزنه و خلاصه رفت.

پریماه لبخندی زد: خوشم میاد مادر و پسر لجباز! حالا یه شب میموند چی میشد؟

پرستار خندید و گفت: هیچی. می گفت سر جام نباشم خوابم نمیبره. دکتر می گفت من برات خواب آور نوشتم، می خوابی. می گفت نه میرم خونه می خورم سر جام می خوابم. دیگه به زور رفت. بنده خدا دکتر نمی دونست چی بگه. پسرشم انگار سرطانیه بیچاره...

+: عملش کردن. خدا کنه خوب شده باشه.

=: با پسرشون دوستی؟

+: دوست؟ چرا؟

=: چون اسم مامانشو نمی دونستی.

پریماه غش غش خندید و گفت: مچ می گیری ها! نخیر همینجا با خونوادشون آشنا شدم. دیروز پشت در اتاق عمل دیدم که چقدر حالش بد بود. حالا امدم احوالی ازش بگیرم. با اجازه. من برم سر کارم. کامپیوترتون که مشکل نداره؟

=: نه. فقط اینقدر دلم می خواد چند تا بازی بریزیم شبای شیفت که بیکار میشیم بازی کنیم...

پریماه خندید. سر تکان داد و گفت: با سر پرستار صحبت کن. اگه اجازه داد میام می ریزم. بدون اجازش مسئولیت قبول نمی کنم.

پرستار لب برچید و گفت: اون که محاله اجازه بده. همین ورق بازی ویندوز رو که باز می کنیم ببینه کلی غر می زنه. روزا باز یه جوری می گذره. شبا خیلی طولانیه.

+: تو گوشی بازی بریزین.

=: تو گوشی که دارم. ولی صفحه ی کامپیوتر بزرگتره بیشتر کیف میده.

+: بهرحال شرمنده. بدون اجازه ی سرپرستار نمی تونم. برم دیگه. خداحافظ.

=: خداحافظ...

 

 

وارد بخش مردانه که شد به طرف اتاق هیوا رفت. اما آنجا نبود. برگشت و به طرف پرستاری رفت. سلام و علیک گرمی با پرستار کرد و بعد پرسید: آقای معتمد رو جابجا کردن؟

=: ها بعد از عمل براش اتاق خصوصی گرفتن. اتاق یک ته راهرو.

سری تکان داد و گفت: چه خوب. ممنون. فعلاً خدافظ.

لای در باز بود و صدای هیوا را می شنید که می گفت: هیراد من خوبم. برو به کارت برس. تنهایی طوریم نمیشه. کاری داشتم زنگ پرستار رو می زنم. نگران چی هستی؟

پریماه ضربه ی ملایمی به در زد و در را کمی باز کرد. هیراد و هیوا به طرف در برگشتند. پریماه لبخند خجولی زد و گفت: سلام. صبح بخیر.

هر دو با روی باز جوابش را دادند. وارد شد و جلو رفت.

هیوا به هیراد گفت: بفرما تنها نیستم. برو.

هیراد به سنگینی برخاست و گفت: میرم پی نخودسیاه ولی برمی گردم. خانم معرفت کار داره. نمی تونه تا ظهر پیش تو بمونه.

هیوا پوف کلافه ای کشید. حرصی به سقف نگاه کرد و گفت: تو یه چیزی بهش بگو. از کار و زندگی افتاده. من ل له نمی خوام.

+: شما برین خیالتون راحت باشه. من بین کارم هروقت فرصت کنم بهش سر می زنم. نگران نباشین. حالش که خوبه الحمدالله.

هیراد با تردید نگاهش را بین آن دو چرخاند.

هیوا دوباره گفت: برو داداش. شب نخوابیدی خسته ای. به کارت برس بعدشم استراحت کن. امشبم پدرام میاد. هادی هم گفت ممکنه بیاد.

بالاخره هیراد رضایت داد و گفت: باشه. پس کاری داشتی زنگ بزن. خیلی ممنون خانم معرفت. خداحافظ.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 اسفند 1395 11:02 ق.ظ
اینجا هم شنااااام
خسته نباشی بانو
یکی دیگر از دلایلی که‌ من زیر بار شووهر کردن نمیرم همین خونه تکونی ه میدونم الان هزارتا مناطق خوشگل برای خلع سلاح کردن من تو آستین داری ولی اینو دیگه موافقت کن لطفا دلم شاد شه

باور کن کافه خیلی نزدیک تر از سوپره خالی که‌ نه جونم واحد روبروم یه آقا پسر گل و بلبله که‌ به همه مظنونه کلا تا سر کوچه همه میره در خونشو شیشصدتا قفل میزنه که‌ واقعا منو وسوسه کرده ببرم دزدی ببینم چه گنج پنهانی داره ولی خونه خودم خالیه قدمتم رو چشم بیا اینجا هم‌ من از تنهایی در میام هم تو همه زبون داری چرت و پرت میگیم کلی میخندیم
بیکاره رستوران بزنه ؟! الان نون تو کافه اس جونم کنارش دقیقا به رستوران خیلی خوبم هست که‌ خلوته ، ولی این هر ساعتی از روز بری شلوغه ، بعد بدون دردسر پخت و پز به چای دمی ها دارچین میذاره جلوت ۷ تومن به قول دکتر جان من و هم اتاقیم میریم یه بسته چای میخریم ۵ تومن کل ماهمون رو ساپورت می‌کنه بعد این چارتا دونه ااز همون بسته میریزه میده ۷ تومن واقعا بیکاره بره رستوران بزنه

دیگه تصمیم الهام جانه امیدوارم خودش ی فکری واس ننری هیوا برداره قبل اینکه پریماه رو بفرسته خونه شوهر

تاتا
شاذه علیک شنااااام
سلامت باشی عزیزم
فقط خونه تکونی نداشتم که! آقای همسر مریضن و یه هفته است خونه خوابیده. وسطش علاوه بر خونه تکونی و پرستاری کارای دیگه هم بود. ولی باشه... هرچی تو بگی

باشه برو کافه واجب شد بیام از کار این پسره سر در بیارم قربانت... مرسی

والا! آقای همسر پارسال امده بود پایتخت تو دفتر یه بنده خدایی کار داشت. می گفت صبح یه قهوه و کیک برام گرفت، ظهر یه چلوکباب مفصل... قیمت قهوه و کیک با چلوکباب و مخلفات یکی شد!!!

باشه چشم. میگم تلاش خودشو بکنه

تاتا
پنجشنبه 12 اسفند 1395 11:05 ب.ظ
ممنون شاذه جانم خوبم
آخی طفلی الهام بانو چقدر حرص خورده از دستت
منظور هیراد واضح بودا
شاذه خدا رو شکر که خوبی
خیلی حرص خورد. خواب خواب بودم
خیلی نامرده
پنجشنبه 12 اسفند 1395 06:27 ب.ظ
سلام شاذه جونم .... خسته نباشی از کار ... خیلی هم ممنون برای پستهای جدید .
دیروز چند بار اومدم سر زدم خبری نبود دیگه وقتی رفتم خونه سرم گرم کار شد و اصلا فرصت نشد بیام سر بزنم .
چه خوب که برامون دو تا پست گذاشتی .
خدا رو شکر که حال مریضمون بهتره . مادر جان هم که رضایت دادن و رفتن خونه استراحت . ان شاءالله که گل پسرشون هم به لطف محبتها و عشق خانم پریماه خانوم زودتر خوب میشه و میره خونه .
البته کنار مامی جان نه دیگه . بهتره برن سر خونه زندگی خودشون .
دست گلت سلامت شاذه جونم ..
پ ن . طفلک پرستاری شیفت شب هم خیلی خسته کننده ست ها . ولی فکر کنم باید به همون بازی کردن توی گوشی اکتفا کنن . یه وقت ممکنه توی کامپیوتر اونقدر غرق بازی بشن که از بیمارای بینوا به کل غافل بشن .
شاذه سلام سهیلای عزیزم
سلامت باشی. خواهش می کنم
دیروز خیلی شلوغ بودم شرمنده...
قابل شما رو نداره
خدا رو شکر. مادرجان رضایت ندادن، مجبور شدن استراحت کنن الهی آمین. فقط باید بگردم یه بهانه ی خوب پیدا کنم که با خونه رفتنش دیدارهاشون قطع نشه
مگه سریع وصلت کنن نه که اصرار دارم این قصه آروم پیش بره دیگه نمی دونم چی بشه
سلامت باشی خانم گل
واقعاً خسته کننده است و چه صبور هستن بعضی پرستارها... خدا خیرشون بده. شبهایی که پیش مادربزرگ یا خاله ام تو بیمارستان بودم یکی از تفریحاتم بررسی رفتار پرستارها بود
پنجشنبه 12 اسفند 1395 06:21 ب.ظ
سلاااااام بر شاذه خانم گل
خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
ووووووووووووووووووای که چقدر چسبید
خواستم صفحه رو باز کنم گفتم حتما فرصت نکردی بنویسی اما دیدم نوشتی کلی ذوق کردم، اونم دو قسمت باهم
اصلا آخر سال 95 خیلی عالی بود با این دو قسمتا
این هیرادم فقط +18 فکر میکنه! برم پی نخودسیاه؟؟؟؟
پرستاره خیلی باحال بود، سریع میخواد مچ بگیره
برم قسمت بعدی کامنت بزارم دلش نشکنه
شاذه سلااااام بر امیدجان گل بلبل
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ سلامتی؟ سرحال؟
نووووووش جانت
بعدازظهر دیگه هرجوری بود نشستم نوشتم. دیشب آخر شبم سعی کردم ولی هرچی می نوشتم پاک می کردم. چشمام وا نمیشد ببینم چی دارم می نویسم. مغزمم کلاً خواب بود. الهام جان تنهایی داشت می نوشت یه کمش باقی موند امروز چک کردم و هی توش کم و زیاد کردم تا نوشته شد بالاخره....
خواهش می کنم. نوش جانت
هنوز سال تموم نشده ها
این از اون جمله هایی بود که دیشب تو خواب نوشتم آخرشم منظور هیراد جان رو نفهمیدم
پرستاره حوصلش سر رفته خسته اس. دنبال هیجان می گرده
متشکرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :