ماه نو
جمعه 20 اسفند 1395 :: نویسنده : شاذه
سلام

پریماه آه بلندی کشید. برخاست. برای این که کاری کرده باشد در ظرف کوچک را باز کرد و گفت: یه کم از این شیرینیا بخور.

هیوا دست برد و بدون این که توی ظرف را ببیند یکی برداشت. نگاهش کرد و گفت: چه تزئینات جالبی!

+: خونواده ی نامزدش خیلی هنرمندن! همه ی کادوها و شیرینیاشون خیلی خوشگل بودن! دلم برای عروسمون سوخت. من و شهرزاد اصلاً از این هنرا نداریم. باز شهرزاد یه ذره... من که اصلاً تو این باغا نیستم.

_: عروستون چی؟ تو باغ هست یا نه؟

پریماه کوتاه خندید و گفت: عروس کلاً نیست. برای عروس آینده میگم. پرویز هنوز سربازه... آخی داداشم... امروز همشون رفتن. خاله اینا برگشتن شیراز. پرویز برگشت پادگان. شهرزاد با مهدی رفت بیرون. مامان و بابام هم از خستگی غش کردن. خونه یهو خالی شد.

_: اسطوره ی فداکاری هم پا شده امده بیمارستان که یه وقت من تنها نمونم. بعد از اون همه دوندگی و خستگی می گرفتی می خوابیدی. اگر تعهدی هم بود که نیست، شامل روزای تعطیل نمیشد.

+: به خاطر تو نیومدم. سکوت خونه داشت خفه ام می کرد.

_: و بیمارستان بسیار باغ دلگشایی بود! ببین من گوشام دراز هست ولی نه اونقدری که تو فکر می کنی. تو هیچ تعهدی به من نداری که از تفریح روز تعطیلت بزنی و بیای پیش من.

+: چرا نمی فهمی هیوا؟ می خواستم با یکی حرف بزنم. راحت باشم. عصر جمعه ای تو خونه خفه نشم.

_: می رفتی پیش دوستات. یعنی چار تا دوست و رفیق نداری که دخترونه دور هم جمع بشین؟

+: معذرت می خوام که مزاحم اوقات شریفتون شدم.

_: ای باباااا! چه جوری بگم که بفهمی؟ این همه فداکاری خودتو اذیت می کنه. معلومه که من خوشحال میشم بیای. این در و دیوار و بوی بیمارستان رو چقدر میشه تحمل کرد؟ دارم دق می کنم. خیلی خوبه که اینجا باشی. ولی وظیفه ای نداری. می تونستی بری جایی که بهت خوش بگذره.

پریماه لب پنجره نشست. به بیرون چشم دوخت و گفت: اینجا بهم خوش می گذره. دوستامم نبودن. همه روز جمعه با خونوادشونن. تازه... نمی خواستم دوستامو ببینم. دیگه تحمل نداشتم کسی درباره ی نامزدی شهرزاد حرف بزنه و قطعاً اگر می رفتم پیششون... حداقلش این بود که می خواستن عکساشو ببینن و دربارش حرف بزنن. دیگه خسته ام. امدم اینجا که خودم باشم. نه به چیزی تظاهر کنم نه کسی برام دلسوزی کنه و نه طعنه بزنه نه حتی خواستگاری کنه.

هیوا تکان بدی خورد. سرش را از روی بالش بلند کرد و با ناباوری پرسید: خواستگاری کنه؟

پریماه گیج به هیوا نگاه کرد. هنوز عصبانی بود. بعد از چند لحظه گفت: ای بابا تو رو نمیگم! عجب گرفتاری شدم. چرا هنوز فکر می کنی چشمم دنبالته؟ خودشیفته! دیشبو میگم. یکی از اقوام دور بعد از اون که یه فصل مفصل برام دلسوزی کرد که مجرد و طفلکی هستم و کلی نصیحتم کرد که اگه فلان رفتار رو کرده بودم نامزدیم بهم نمی خورد. بعد تازه میگه حالا ناراحت نباش چون ممکنه بتونه وساطت کنه که با پسرعموی مجردش که یک جوان جذاب چهل و پنج ساله است ازدواج کنم!

هیوا غش غش خندید و گفت: چه موجود مفلوکی بودی و من نمی دونستم! خب تو چی بهش گفتی؟

+: هیچی. فقط با تمام وجود سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم و نکوبم تو دهنش. خوشبختانه یکی صدام کرد و احتیاجی نشد که جواب بدم.

هیوا سرش را توی بالش فرو برد و گفت: با کمال احترامی که برات قائلم باید بگم تقصیر خودته. اعتماد به نفست کمه. خیلی کم. تو چیزی کم نداری. خوشگلی، تحصیل کرده ای و چار ستون بدنتم سالمه شکر خدا. چه مرگته که اینقدر خودتو کم می بینی؟

پریماه خندید و گفت: یعنی اون کمال احترام اولیت آدم می کشت ها! داشتم نگرانت می شدم. بعدشم خوشگلم؟ نازی! خیلی خوشگلم. دیگه وقتی گفتی چه مرگته خیالم راحت شد. نزدیک بود پرستار صدات کنم یه آرامبخش بهت بزنه. راستی از شاداب جون چه خبر؟ این روزا پیداش نیست.

_: دکتر شریفی؟ مسافرته. اتفاقاً صبح بهم زنگ زد. گفت یه سفر یهویی پیش امده. خیالشم راحت بود که تو مواظبی من خودکشی نکنم.

+:چه حرفا! من مواظبم تو خودکشی نکنی؟ انگار بیست چار ساعته اینجام.

هیوا به سقف نگاه کرد و گفت: خودکشی نمی کردم ولی... خودتم می دونی که بودنت چقدر برام مهمه.

پریماه از لبه ی پنجره برخاست و گفت: نه جدی حالت خوب نیست. مطمئنی که تب نداری؟ پرستار صدا کنم؟

هیوا همانطور که به سقف چشم دوخته بود گفت: دکتر دیشب می گفت اگه همه چی خوب باشه یه هفته دیگه مرخصم.

+: همه چی خوبه. من مطمئنم.

_: خیلی خوب نیست.

+: اککهی ناهیوا! تو دوباره شروع کردی؟ همه چی خوبه. میری خونه و بعد از چند هفته پات جوش می خوره و فیزیوتراپی رو شروع می کنی و راه میفتی و یه پرس چلو کباب می خری و میاری میدی به من. شرطمون که یادت نرفته؟

_: در بهترین حالتش شیش ماه طول می کشه که بتونم چلوکبابتو رو پای خودم برات بیارم.

+: شیش ماه که عالیه! از پا نداشتن که خیلی بهتره!

_: می دونم خوبه. ولی تو این شیش ماه من با کی دعوا کنم و به جونش غر بزنم؟ کاش اقلاً هفته ای یکی دو بار یکی منو بیاره بیمارستان.

+: هیواااا! من الان احساساتی شدم گریه ام می گیره ها! دیوونه که نشدی. تبم نداری. عاشقم خدا بخواد نشدی. چه مرگته آخه؟

هیوا خندید و دست برد گوشیش که داشت زنگ میزد را برداشت. عکس خواهر زیبایش داغ دل پریماه را تازه کرد.

_: سلام...

صدای گوشی اش بدون آن که روی بلندگو باشد اینقدر بلند بود که پریماه به راحتی صدای مخاطبش را می شنید.

صدای بهاره خیلی پریشان بود: سلام هیوا خوبی؟

_: خوبم. تو چطوری؟ چی شده؟

=: ببین... اون دختره...

_: اون دختره اسم داره.

پریماه از حالت جدی هیوا خنده اش گرفت. هیوا هم برایش چشم غره رفت.

=: خیلی خب. خانم معرفت... بهت چی گفت من اونجوری رفتم؟ خیلی زشت شد نه؟

_: گفت خواهرت خیلی خوشگله.

پریماه لب به دندان گزید و ناباورانه به هیوا نگاه کرد. هیوا شانه ای بالا انداخت و خندید.

بهاره با نگرانی پرسید: وای نه.... نگفت این چرا اینجوری رفت؟ این همه زحمت می کشم اصلاً تحویلم نگرفت؟

_: نه والا اینا رو نگفت.

=: خیلی جا خوردم. اصلاً توقع نداشتم ببینمش. روز جمعه ای اونجا چکار می کرد؟

_: به وظایف انسانیش رسیدگی می کرد!

پریماه شکلکی در آورد. هیوا هم جوابش را داد.

=: آخی... طفلکی. خدا خیرش بده. چقدرم ناااازه... اصلاً فکر نمی کردم اینقدر دوست داشتنی باشه. مامان همش می گفتا! فکر می کردم اغراق می کنه.

پریماه با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. هیوا هم برایش سری تکان داد و به گوشی اشاره کرد که: تحویل بگیر!

=: خلاصه هر وقت دوباره دیدیش از قول من خیلی ازش عذرخواهی کن. من هم خجالتیم. هم دستپاچه شدم. هم... اصلاً توقع نداشتم اینجوری باشه. خیلی عزیز بود. هیوا خیلی خری اگه عاشقش نشی.

هیوا غش غش خندید. اینقدر که نفس کم آورد و پریماه دستپاچه برایش آب ریخت و به خوردش داد. بهاره هم خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.

وقتی بالاخره نفس هیوا جا آمد و توانست حرف بزند گفت: جفتتون دیوونه این!

+: دیوونه خودتی بیتربیت! یعنی چشم نداری ببینی یکی منو دوست داشته باشه. حالا خداییش... دوربین مخفی نبود؟ ندیدم گوشیت دستت باشه. اگه بود می گفتم یه مسیجی چیزی بهش دادی که زنگ بزنه اینا رو بگه.

هیوا بین خنده گفت: نه به خدا. بهاره همینجوریه. همیشه داره عذرخواهی می کنه.

+: پس اعتماد بنفسش از منم کمتره! ولی اصلاً نشون نمیده. قیافش خیلی جدی و مطمئن بود.

_: نه بابا هر دوتاتون داغونین. هرکدوم تو یه زمینه ای.

+: یعنی دستت درد نکنه. فقط تو گلی و عاقلی! عاشقتم!

_: مرسی. می دونستم عاشقم میشی.

+: قبلاً هم بهت گفتم دچار خودشیفتگی مزمن هستی.

_: خودت میگی. من که نگفتم.

+: اوه اوه داره تاریک میشه. مامان گفت پیش از غروب خونه باش. کاری نداری؟

دور خودش چرخید. کیفش را برداشت و زیپ بازش را بست. شالش را مرتب کرد. حواسش به هیوا نبود.

هیوا اما آرام نگاهش می کرد. از رفتنش دلتنگ میشد.

بالاخره پریماه رو به او کرد. دسته ی کیف را روی شانه اش انداخت و پرسید: چیزی نمی خوای؟

_: لطف کردی که امدی. به جای هر تفریحی که می تونستی داشته باشی عصر جمعه ی منو شیرین کردی. شیرینی هم آوردی. ممنون.

+: هیوا! چرا دیوونه شدی تو؟ دارم جداً نگرانت میشم. حرف خودکشی می زنی... اینجوری می کنی....

_: من کی گفتم می خوام خودکشی کنم؟! ای بابا! یه تشکر ساده کردم.

+: آخه بهت نمیاد. بذار ببینم کاردی چیزی دور و برت نباشه. داروهاتم که پیش خودت نیست. خوبه.

_: من نمی خوام خودمو بکشم.

+: خوبه. باشه. به پرستار میگم بهت سر بزنه. می خوای قبل از رفتن یه میوه برات پوست بکنم؟

_: هومائیتا... برو. من خوبم. همه چی خوبه. قصد خودکشی هم ندارم.

پریماه آه بلندی کشید. نگاهش کرد و بعد گفت: باشه. خداحافظ.

_: به سلامت. خوش اومدی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 اسفند 1395 05:48 ب.ظ
سلام شاذه جانم ...خوب و خوشی ان شاءالله ؟
چه پست با مزه ای بود ... روحم شاد شد ... این دو تا رو ولشون کنی ساعتها میتونن با هم اره بدن و تیشه بگیرن ...
طفللک بهاره که اگه بدونه حرفهاش رو پریماه شنیده چه حالی بشه !!!
از طرفی خوب شد که پریماه خودش حرفهاش رو شنید . از این به بعد میتونن برخورد های بهتری داشته باشن . ظاهرا هیوا کاملا از نظرات خواهرش مطمئن بود که اجازه داد صداش رو پریماه بشنونه وگرنه اگر حرف منفی ای میزد خیلی توی ذوق پریماه میخورد احتمالا ...

خیلی ممنون شاذه جونم . من برم سراغ بقیه ی پستها ....
شاذه سلام سهیلاجونم
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
متشکرم. خوشحالم لذت بردی. اینا کلاً همینن. دائم باید دعوا کنن
به روش نمیاریم
بله قراره حسابی رفیق بشن

خواهش می کنم عزیزم. بفرما
شنبه 21 اسفند 1395 03:47 ب.ظ
من این داستان را دوست ندارم
اما دلیل نمیشه که به دوست خوب خودم سر نزنم
خودت را بی نهایت دوست دارم
شاذه سلام تیلو جانم
محبت داری
منم دوستانم را با معیار قصه هام نمی سنجم
منم دوستت دارم
شنبه 21 اسفند 1395 10:34 ق.ظ
مرسی شاذه جانم !
خیلی از داستان های قبلی برا من دانلود نمیشن !
چرا ؟
نات فوند میزنه
شاذه خواهش می کنم نداجانم
راستش اینقدر شلوغم که نمی رسم به دانلودیها رسیدگی کنم
هر قصه ای می خوای بگو تا فایل وردش رو به ایمیلت بفرستم
شنبه 21 اسفند 1395 12:02 ق.ظ
وای خدا ذوق کردم .. راستی سلام شاذه جوونم
این قسمت رو به شدددت میدوستم هیوا خان زودتر عاشق شو دیگه ای بابا
مرسیییی شاذه جون عالیییی بوود
شاذه سلام عزیزم
مرسی مرسی عاشقه دیگه بابا
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
جمعه 20 اسفند 1395 09:26 ب.ظ
اخی اخی اخی
باخستگی خیلیییم خوب نوشتین خسته نباشین

هعیی هیواخان دنیاهمیینههه
شاذه قربونت. سلامت باشی. خدا قوت

بله بله
جمعه 20 اسفند 1395 08:15 ب.ظ
ان شالله زودی خوب بشه اون یه نمه
منم خوبم ولی خسته ام
یه عالمه موکت شستم :| خداروشکر به عید مربوط نبود والا عید هیچکسو خونه راه نمیدادم
به به اُمید! خیلی خوبه اما مگه به همین آسونیه که دختر بدیم بهش!
تقاص پس میده! این که داره عشق و حال میکنه فعلا
شاذه سلامت باشی عزیزم
اگه پریماه آخر هفته ها تفریحا میره بیمارستان، تو هم تفریحا موکت می شوری که مربوط به عید نیست؟ خدا قوت
حالا دیگه دخترم دلش گیره. کوتاه بیا شما
درد می کشه طفلککک
جمعه 20 اسفند 1395 08:03 ب.ظ
وااااای من قربون جفتشون بشم
گوگوری مگوریاا
چققدررر ناازن
شاذه زنده باشی
جمعه 20 اسفند 1395 06:01 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
سردردت خوب شد؟! :(
منم دارم نگران هیوا میشم، خیلی لطیف شده یهویی!
یهو نپره تو گلوش این همه خوشی؟! یه پریماه بخر ببره خونشون به جونش غر بزنه! بچه پررو پس کی قراره تقاص رفتارهای زشت گذشته اش رو بده؟
خیلی عالی بود شاذه جانم کلی چسبید. ممنون
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟ سردردم هنوز یه نمه هست. سرما خوردم انگار.
یهویی احساس کرده پاش داره خوب میشه و امید به زندگی پیدا کرده
باشه میگم بخره
این بدبخت با این همه دردی که می کشه هی داره تقاص پس میده
نوش جانت عزیزم. لطف داری
جمعه 20 اسفند 1395 03:36 ب.ظ
شاذه جان عزیزم شوما فامیل عروس محسوب میشیا ، باس دوماد دق بدی نه طرفداریشو کنی اون بنده خدا فعلا با جور هندوستان کشیدن کنار اومده آتیششو داغ نکن
شاذه من طرفدار حق و حقیقتم
جمعه 20 اسفند 1395 02:29 ب.ظ
khobe ke hasti!?!!!
شاذه اشکالش چیه؟
جمعه 20 اسفند 1395 02:03 ب.ظ
چگده گشنگ بود (با لحن بچه گونه بخون)
مرسی شاذه جون
شاذه
خواهش می کنم عزیزم
جمعه 20 اسفند 1395 12:44 ب.ظ
راستی این عزیز گفتن خیلی بامزه اس دوست دارم. فک کنم فقط شما کرمونیا می‌گین چون تا حالا فقط تو داستانای تو خونده بودم دومین نفر هم دکتره که همش بهم میگه تو چقدر عزیزی دختر
شاذه جدی؟ چه جالب! نمی دونستم.
اون وقت درسته دکتر به این مهربونی رو هی سر می دوونی؟ نه انصافه واقعا؟
جمعه 20 اسفند 1395 12:31 ب.ظ
پس بقیه ش کووووو؟

چقد هیوا دلش واسه پریماه رفتهههه.
آخیییی

امیدوارم زودتر را بیوفته.
شاذه ساعت یک بعد از نصف شب، سردرد و خواب آلود، بعد از یه روز پر مشغله، بقیه نداشت دیگه. دعا کن بعدازظهری یه چرت بزنم سر حال شم بیام بنویسم
خیلی عاشقشه
جمعه 20 اسفند 1395 12:26 ب.ظ
سلام خوبی؟ چقدر رومانتیک و طنز و همه چی با هم بود!
خیلی حس خوبی داشت، اونقدر واقعی بود که موقع رفتن پریماه من جای هیوا دلم گرفت
شاذه سلام عزیزم
خوبم الحمدالله. تو خوبی؟
خیلی ممنونم. خوشحالم دوست داشتی
آخی جونم
جمعه 20 اسفند 1395 10:12 ق.ظ
سلام
قشنگ بود پر از حس های خوب
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنوووونم
جمعه 20 اسفند 1395 08:53 ق.ظ
شناااام

آخی داستان چه گوگولی شده
حالا هی نوبت پریماهه بزنه تو ذوق بچه

مچکرم
شاذه علیک شناااام
متشکرمممم
پریماه اینقدر مهربونه که دلش نمیاد بزنه تو ذوق بچه. عوضش راه کوچه علی چپ رو خوب بلده
خواهش می کنم
جمعه 20 اسفند 1395 01:31 ق.ظ
سلام شاذه نازنینم . مثل همیشه عالی ، چقدر حرفه ای شادی و غم با هم مخلوط شده . موفق باشی نویسنده و روانکاو توانا
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی خیلی متشکرم عزیزم
جمعه 20 اسفند 1395 01:13 ق.ظ
بالاخره قسمت جدید
شاذه دم عیده و شلوغ... این قسمتم خواب آلود و با سردرد نوشتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :