ماه نو
شنبه 16 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستام
این پست کوچولو رو داشته باشین منم برم پنجاه تا سوال ریاضی طرح کنم


عاقد خطبه را می خواند. تمام که می شود رادین دستم را می گیرد. خم می شود و محکم می بوسد.

سر که برمی دارد چشمهایش تر است. از ته دل می گوید: متشکرم.

ناباورانه نگاهش می کنم. با دیدن اشکش بغض می کنم و لب به دندان می گزم. لبم مزه ی رژلب شکلاتی سوسن را می دهد.

احسان می گوید: داداش دیر نمیشه. همش مال تو. ولی جون تو و جون آبجی ما! وای به حالت اگه اشکشو در بیاری.

مجید می گوید: راست میگه. می ریزیم سرت تا می خوری می زنیمت.

رادین می خندد و می گوید: قول میدم مراقبش باشم.

سوسن جلو می آید و صورتم را می بوسد. توی گوشم می کند: خیلی خری اگه نگهش نداری.

کمی از رادین فاصله می گیرم و زمزمه می کنم: این لقمه ی دهن منه که نگهش دارم؟ حرفا می زنی.

لب می زند: عاشقته. گریه شد.

از گوشه ی چشم نگاهش می کنم. دوستانش دوره اش کرده اند و صمیمانه تبریک می گویند.

دوباره رو به سوسن نجوا می کنم: احساساتیه. به خاطر فداکاریم گریه شد. دلش مثل یه بچه صافه.

سوسن می گوید: آخی... به پای هم پیر شین.

سقلمه ای به پهلویش می زنم و می گویم: چرت نگو.

رادین و دوستانش عاقد را دوره کرده اند و اصرار دارند که هرچه زودتر شناسنامه ها و قباله را بنویسد و بدهد. هرچه عاقد می گوید بروید بعداً بیایید به خرجشان نمی رود. همین الان می خواهند. بالاخره هم موفق می شوند.

امضاها را می کنیم. شناسنامه ها و قباله را می گیریم و بیرون می آییم. پسرها می خندد و خوشحالند. سربسر هم می گذارند و بالاخره تصمیم می گیرند به شکرانه ی موفقیتشان من و رادین و سوسن را به ناهار مهمان کنند.

سوسن کمی شک دارد که بیاید یا نه ولی با اصرار پسرها راضی می شود. هوا خوب است. تصمیم می گیریم ناهار را در رستورانی بیرون شهر بخوریم.

رادین با پسرها می رود. من و سوسن هم به دنبالشان راه میفتیم.

سوسن با نگرانی می پرسد: فکر می کنی کارمون درسته؟ با یه مشت پسر از شهر بریم بیرون؟

همان طور که نگاهم به جاده است می گویم: قطعاً درست نیست ولی... امروز نمی خوام به هیچی فکر کنم.

سوسن سری تکان می دهد و می گوید: منم که انگار عهد کردم تو حماقتت شریک باشم.

+: می خوای برگردیم؟

=: نه. برو.

آهنگی می گذارد و مشغول خواندن با آن می شود. اینقدر ذهنم پریشان و مشغول است که نمی فهمم چه می خواند.

پسرها از جاده خارج می شوند. به دنبالشان می روم و بالاخره جلوی یک باغ سرسبز که تابلوی رستوران هم دارد پیاده می شویم.

روز غیر تعطیل آن هم قبل از ظهر، هیچ مشتری دیگری نیست. خوش هواترین جا را انتخاب می کنیم و روی فرش می نشینیم. زیر درخت کنار جوی آب و بوته های گل سرخ...

اول دستور چای می دهند. کیک و آجیل هم قبل از خارج شدن از شهر خریده اند. کیک شکلاتی تر و تازه ایست.

همه را وسط می گذارند. مجید یک کارد می گیرد و می آورد. آن را به سوسن که سر خط است می دهد و می گوید: بده آبجیم با شوهرش کیک ببرن.

رادین می خندد و می گوید: خودتم باورت شده ها!

=: چی رو باورم شده؟ این که این یه عقد درست و صحیح بود که شکی توش نیست. ولی این که شما دو تا اینقدر احمق باشین که بخواین بعد از وام بزنین زیرش اونو نمی دونم. البته به آبجیم جسارت نمی کنم.

سوسن معترضانه می گوید: آبجیتم یکی لنگه ی شوهرش. اینم همینو میگه. میگه ما دیگه نهایت یه هفته دیگه جدا میشیم. یعنی موندم تو این همه حماقتش! تا حالا اینجوری نبود ها! غلط نکنم تو این فیزیوتراپی چیزخورش کردن.

مجید می گوید: از اونجایی که دوتاییشون مشکل پیدا کردن، پس هرچی هست زیر سر بامداده.

احسان می گوید: بامداد زود اعتراف کن. چی به خوردشون دادی؟

بامداد سری تکان می دهد و می گوید: به جون شیش تا بچم تقصیر من نیست.

نادر می گوید: آهای پدر شیش تا بچه، تو چرا زنتو نیاوردی؟ نامردی نیست تنهایی امدی الواتی؟

=: نامردی که هست. ولی نمیشد. زنم با خواهر رادین خیلی دوسته. هیچی از هم پنهون ندارن. می رفت صاف میذاشت کف دستش. امروزم صبح تا شب دانشگاه بود، شبم تولد دوستش. کاری به من نداشت که عذاب وجدان بگیرم.

رادین سری تکان می دهد و می گوید: مرسی رفیق. از همتون متشکرم. نهایت لطف رو به من کردین. از همه بیشتر نیلوفر که رو زندگیش قمار کرد.

نادر می گوید: ای بابا حالا کیک رو ببرین. مجید چایی بریز.

مجید به سوسن می گوید: سینی رو هل بده این ور.

سوسن اما قوری را برمی دارد و بدون جواب شروع به چای ریختن می کند. کارد را برمی دارم. رادین دست روی دستم می گذارد و باهم کیک را می بریم.

مجید می گوید: اخماتو وا کن داداش. و الا فکر می کنم از حرفم ناراحت شدی.

رادین سر برمی دارد و متعجب می پرسد: از حرف تو؟ من فقط الان به طرز فجیعی شرمنده ام که نطقم کور شده. خیلی نگران نیلوفرم.

مشتی به پهلویش می زنم و می گویم: بی خیال. تو نگران خودت باش.

همه می خندند. نادر کیک و بشقابها را پیش می کشد. برای هرکسی یک برش می گذارد. مجید هم سینی چای را از سوسن می گیرد و دور می گرداند.

احسان می پرسد: خداییش می خواین جدا بشین؟

مجید می گوید: اگه جدا نشین من سور میدم.

می گویم: نه فکر کنین جدا نشیم. من برم به مامانم بگم مامان جون من ازدواج کردم اینم شوهرمه. خانم کاربخشو بگو. از خجالتش نمی تونم سرمو بلند کنم.

سوسن می پرسد: خانم کاربخش کیه؟

+: مامان رادین. مشتری آژانسه. از طریق اون با رادین آشنا شدم.

احسان سری تکان می دهد و می گوید: عجب بدشانسی بزرگی.

می خندم و می گویم: رادین بدشانسی نیست. بهترین دوستمه.

سوسن می گوید: بشکنه این دست که نمک نداره. من اینجا دسته جارو ام؟

می نالم: نه. هر دوتاتون بهترین دوستمین.

مجید می گوید: غصه نخور. تو بیا با من دوست شو. اصلاً به این دو تا محل نده.

سوسن شکلکی در میاورد می گوید: برو بابا. اینم دیگه از آب گل آلود ماهی می گیره. من همین الانشم فقط به خاطر رفیقم اینجام که یه وقت درسته قورتش ندین.

مجید حیرتزده می پرسد: مگه ما آدمخواریم؟ قیافه ی ما شبیه آدمخواراست؟ نه واقعاً شبیهه؟!

سوسن نمی تواند از لحن پر تعجب مجید نخندد. رو می گرداند که خنده اش را نبیند. اما مجید می بیند و با خوشحالی می گوید: خندید. آشتی کردی. هورااا....

بعد از آن هم تا می تواند به سوسن خوش خدمتی می کند. اینقدر از دست مجید می خندیم که دلدرد می گیریم. تمام مدت ناهار مشغول رسیدگی به تغذیه ی سوسن است. وقتی هم سوسن می رود که دستهایش را بشوید، با او می رود که تنها نباشد.

بعدازظهر دوباره به طرف شهر راه میفتیم که به کار و زندگیمان برسیم. من باید ساعت سه آژانس باشم، بقیه هم کار دارند.

این بار مجید با لودگی توی ماشین من می نشیند. رادین هم همینطور. تمام راه از آهنگهای شاد رادین گوش می دهیم و می خندیم.

همه را می رسانم و بعد به آژانس می روم.  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 08:25 ق.ظ
چه جمع شادی
منم میگم حیفه جدا شن ء تازه انگار سوسن هم خواهان پیدا كرد هوووووورا
شاذه جوانن و دلشاد
خلاصه از این نمد برای سوسن هم کلاهی شد
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 11:02 ق.ظ
سلام شاذه جونم
خوبی؟ خوشی؟ کمرت خوبه؟
عیدت و روز ت مبارک
شاذه سلام سکوت جونم
خوب و خوشم شکر خدا. الهی شکر کمرم هم خوبه. تو خوبی عزیز دلم؟
متشکرم عزیزم. مبارکت باشه
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 06:57 ب.ظ
عزیزممم, حسنکا کلا با ریاضی درگیری دارن برادر کوچیکه منم تا دیپلم بگیره ما رو با ریاضی دیوانه کرد, جالبه هر چی میگفتیم, میگفت معلم ما یه جور دیگه یاد داده
ان شالله امتحانشو خوب میده.
منتظریم
شاذه دقیقاً! معلم ما یه جور دیگه گفته
متشکرم عزیزم
شرمنده. نبودم خونه نشد بنویسم. ان شاءالله الان می نویسم
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 05:00 ب.ظ
سلام شاذه جان
من خواننده چندین ساله شمام
البته خواننده خاموش.این اولین کامنتم برای شماست
همیشه از داستان هاتون لذت می بردم داستان قبلی را که می خوندم فکر نمی کردم یه روزی تو خانواده خودم بیمار سرطانی باشه
مادرم از روز سوم عید حالش بد شد و الان تقریبن بیست روزه فهمیدیم سرطان داره
هر وقت خیلی ناراحت میشم یاد داستان شما میوفتم و میگم مادر منم خوب میشه انشاالله
هر وقت تو اوج غم های این چند روز اومدم این داستان جدیدتون را خوندم یه لبخند به لب هام اومده ممنونم که می نویسی و هی با خودم میگم کاش زود به زود بذاری که حداقل با خوندن داستان یه کم دلم شاد بشه
ببخش اگر کامنتم تلخ بود ولی ممنونم ازت
انشاالله همیشه سلامت باشی و هیچ وقت مریضی سراغ خودت و خانواده ات نیاد
شاذه سلام سمانه جان
خیلی خیلی برای مادرت متاسفم. ان شاءالله به موقع فهمیده باشین و درمان مناسبی براش باشه و زود زود خوب بشه.
متشکرم که همراهمی. ان شاءالله خدا دلت رو خوشحال کنه
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 10:00 ق.ظ
میخوای من سوال ریاضی طرح کنم تو به بقیه داستان برسی
اصلنم عجول نیستما
شاذه قربونت. از فردا امتحانای پایان ترم شروع میشه تا سی ام. بیای باهاش سر و کله بزنی خیلی خوب میشه
شنبه 16 اردیبهشت 1396 10:50 ب.ظ
عاقا...یه جوری شدا..دلم فشرده شد اصن.

این پسره چه گیر سه پیچی داده به سوسن!قشنگ صدای بادا بادا مبارک بادا میاد.

بهرصورت منتظرم شیرین بشه زندگیشون
و میدونم نهایت نامردیه ولی من 12 میخوام.
شاذه چرا آخه؟ کجاش غمگین بود؟

دلش رفته یهو

شیرینه خیالت تخت

در اولین فرصت چشم...
شنبه 16 اردیبهشت 1396 08:38 ب.ظ
دارم به این نتیجه میرسم روزایی که من کوزت میشم الهام بانو میاد خونه شما، خدا خیرش بده که خستگیمو تموم میکنه
شدی رقیب قهوه ها
شاذه ای جانم. خدا حفظت کنه عزیزم
شنبه 16 اردیبهشت 1396 08:21 ب.ظ
راستی 50 تا سوال ریاضی رو واسه کی طرح میکنی؟!
کاش فردا هم یه پست جدید اینجا باشه
شاذه برای حسنک. امروز امتحان داره. آخرشم پنجاه تا نشد. تا حل کردیم و سر و کله زدیم نهایت بیست و پنج تا شد حالا خدا کنه خوب یاد گرفته باشه
کاشکی... سعی می کنم بنویسم
شنبه 16 اردیبهشت 1396 07:00 ب.ظ
عالی بود
ممنون
شاذه مرسی سکوت جونم
شنبه 16 اردیبهشت 1396 05:13 ب.ظ
سلام شاذه جان

کار دارم گرفتارم حسابی، میام قسمت جدید میخونمو دوپینگ میکنم و میرم

خیلی باحاله این داستانت

ببخشید بابت این کلمات سخیف

من که اینقذه دوست دارم، جیک جیک میکنم برات یه چند تا دوست باحال مثل رادین و دوستاش برام میفرستی

بوسسسسسس
شاذه سلام اشرف جان

چه خوبه که اینقدر لذت می بری. خدا رو شکر

مرسی عزیزم

نه بابا

چشم چشم. الان کردم تو جعبه با پست سفارشی فرستادم برات. برو دم در امضاء کن تحویل بگیر

بوسسسسس
شنبه 16 اردیبهشت 1396 04:57 ب.ظ
آخ من جای این دو تا استرس گرفتم كه بدون اطلاع خانواده ها عقد كردن :)))
ولی با همه داستانای قبلیت فرق داره شاذه جون، مث همیشه عالی ❤️
شاذه منم خیلی استرس گرفتم
خوشحالم لذت می بری. متشکرم
شنبه 16 اردیبهشت 1396 04:35 ب.ظ
خوب شد رفرش کردم این پیج رو هاااا به گمونم تا دوشنبه سه شنبه دیگه پستی نبوده !
برم برم بخونم و غرق قصه شم ! گیرم زندگی به این لطیفی نباشه !
شاذه خیلی خوب شد :)
خوش بگذره. بی خیال... زندگی که بهرحال می گذره...
شنبه 16 اردیبهشت 1396 04:22 ب.ظ
اصلا دلم.گواهی میداد امروز مینویسی
میگم.یه وخ به.این پسرا بد نگذره ! مخصوصا به راد و مجید
فکر کنم این وسط سوسن صاحب شوهر شه, نیل و راد به دوستی صمیمانشون ادامه بدن
ممنون شاذه جانم, خیلی عالی بود
شاذه ای جانم

نه خیالت راحت. خوب خوبن. عیششون تکمیله. کم و کسری هم بود میگیم براشون بیارن

خیلی عالی میشه

خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
شنبه 16 اردیبهشت 1396 03:50 ب.ظ
سلام متشکرم عزیزم ، کتاب کار بخرین ، سوالات رو از روش بنویسین ، خودتون هم راحت کنین.
این پست شاد بود ولی نمیدونم چرا دلم برای مظلومیت نیلوفر خیلی سوخت .
شاذه سلام عزیزم
فقط دو تا امتحان ریاضی مونده. آخر اردیبهشت تعطیل میشن
همیشه شادی و غم باهم هستن
شنبه 16 اردیبهشت 1396 03:47 ب.ظ
سلام متشکرم عزیزم ، کتاب کار بخرین ، سوالات رو از روش خودتونمبنویسینخودتونمنین.
ظاهرا این پست شاد بود ولی نمیدونم چرا دلم برای مظلومیت نیلوفر خیلی سوخت .
شاذه سلام شهر مهربونم
فعلا باباش نشسته کنارش، منم یه کم کارامو بکنم و بعد برم ببینم چکاره است.
خوب میشه. مخصوصا که رادین تمام تلاششو می کنه بهش ظلم نشه
شنبه 16 اردیبهشت 1396 03:33 ب.ظ
سلام من دوباره اومدم
داستانتون هم عالیه مثل بقیه ی داستان هاتون
شاذه سلام
خوش اومدی
متشکرم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :