ماه نو
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلاااااام
یعنی امروز از اون روزا بود! از دعاتون کارام عالی پیش رفت ولی خدا می دونه چقدر کار کردم!
کاش یکی از قرص خوابای مامان نیل رو داشتم الان می خوردم کله پا می شدم

اینم تقدیم به مهرای گل و نینای عزیز که شاکی بودن که چرا پست بهشون ندادم


یه بولرو قلاب بافی شروع کردم. خدا کنه تا فردا عصر تموم شه منم از کت و کول نیفتم

کاش دختره مو زیتونی فیزیوتراپ خیلی با من دوست میشد هی هرروز می رفتم پیشش... هعییییی... ولی موهاش خوشگل بود ها فقط رادین نداشت


فردا خیلی کار دارم. احتمالاً پست نداریم


یکی بیاد کت و کول منو ماساژ بده




در انباری خوب بسته نمی شود. موکت پایینش ول شده است و یک باریکه لای در باز میماند. دست از تلاش برای بستنش برمی دارم و پشت در تکیه می دهم.

صدای شاد دخترانه ای را می شنوم که به رادین می گوید: ا سلام تو اینجایی؟ فکر کردم تنهایم داشتم دق می کردم.

از لای در سر می کشم بلکه دختر را ببینم. ولی فقط رادین را می بینم که عقب عقب می آید و به در انبار نزدیک می شود. در همان حال می گوید: سلام. مگه تو قرار نبود بری مهمونی؟ نمیام خونه و میرم پیش مرضیه و این داستانا چی بود؟

=: پوووه... نشد که بشه. مرضیه زنگ زد خونشون مامانش گفت ناهارمون کمه مهمون نیار. حسابی خورد تو ذوقم.

_: خب تو دعوتش می کردی.

=: مامانش خوشش نمیاد بیاد اینجا. میگه برادر مجرد داره. یکی نیست بگه این داداش ما از ماستم وا رفته تره.

فضولیم نمی گذارد آرام بماند. با احتیاط سر می کشم. قیافه اش را درست نمی بینم. رادین بیشتر دیدم را گرفته است. زرین کیف و مانتویش را روی مبل رها می کند و به آشپزخانه می آید. دیگر اصلاً دید ندارم.

_: من وارفته ام؟ دست شما درد نکنه.

=: وا رفته نیستی گیجی. دیروز به مامان میگم حوصله ام سر رفته. چرا یه اتفاق تازه نمیفته؟ چرا سیمین خواستگار نداره؟ چرا رادین دوماد نمیشه؟ می دونی چی گفت؟

_: گفت من ماستم؟!

=: نه گفت گیجی. گفت هنوز بچه ای و سر به هوا.

رادین قاه قاه می خندد. صدای خنده اش را دوست دارم.

صدای جیغ تیز زرین بلند می شود: هورااا... مرضیه نوشته بعد از ناهار می تونی بیای. من برم حاضر شم.

_: هیچی نخوردی که!

=: سیر شدم. بعداً میام می خورم.

در دستشویی کنار انباری را باز می کند و محکم می بندد. طوری که از جا می پرم. ولی لحظه ای بعد دوباره در را می کند و داد می زند: رادین...

_: یواش من همینجام. گوشامم میشنوه شکر خدا.

=: هان. آخه فکر کردم رفتی تو اتاقت. ببین تو دفتر تلفن نگاه کن مامان شماره این دختره رو نوشته... چی بود اسمش؟

_: کدوم دختره؟

=: همین راننده تاکسیه که مامان عاشقشه. هان... نیلوفر داوودی. هی میگه هم اسمش گله هم خودش گله...

لبخند عریضی روی لبهایم می نشیند.

زرین ادامه می دهد: یه لطفی کن بهش زنگ بزن بگو بیاد دنبال من. اگه نمی تونست زنگ بزن آژانس بانوان. بابا اجازه نمیده با راننده ی مرد برم، میگه بیشتر از تو برای اون راننده ی بدبخت دلم میسوزه. بس که تو گیج و سر به هوایی.

قاه قاه به حرف خودش می خندد و این بار واقعاً توی دستشویی می رود.

رادین در انباری را باز می کند و با خنده می گوید: خانم گل عزیز...

می خندم. سر می کشم و با ترس می گویم: نیاد ببینه.

در دستشویی با شتاب باز می شود. در انبار را با همان سرعت می بندم.

زرین به طرف اتاقش می دود و در همان حال می پرسد: زنگ زدی؟

_: بگم کجا میری؟

=: جهاد 13

_: باشه. زنگ می زنم.

در انبار را باز می کنم و با احتیاط توی هال را نگاه می کنم. رادین زمزمه می کند: برو امنه.

+: از پنجره نبینه...

_: پرده ش باز نیست.

بدون پوشیدن کفشهایم طول حیاط را می دوم. دم در خم می شوم و تند کفش می پوشم. تا حد امکان بی صدا بیرون می روم. وقتی توی ماشینم می نشینم نفس نفس می زنم. کمی ماشین را جابجا می کنم و خدا خدا می کنم که زرین متوجه نشود که از قبل اینجا بوده ام.

کمی بعد زرین و رادین می آیند. هر دو عقب می نشینند. زرین می گوید: سلام سلام... شما نیلوفرین؟

برمی گردم و نگاهش می کنم. صورت گرد با نمکی دارد. با لبخند می گویم: سلام. بله.

دستش را از بین دو صندلی جلو می آورد و می گوید: من زرینم. مامانم عاشق شماست. همش سفارش می کنه جایی خواستم برم به شما زنگ بزنم.

می خندم و از ته دل می گویم: لطف دارن. خیابون جهاد میرین؟

=: بللله... میگم رادین میشه تو راه بستنی بخرم؟

رادین که پشت سرم نشسته است توی آینه ی جلو نگاه می کند و می پرسد: سرویس دیگه ای ندارین؟ می تونین چند لحظه توقف کنین؟ منم باید برم شریعتی.

=: اول منو برسونین. عجله دارم. بستنی بخرم؟

با لبخند می گویم: حتماً عزیزم. هرجا خواستی وایمیستم.

=: وای مرسی. همینجا خوبه. بذار ببینم... هی وای من! رادین من پول ندارم.

رادین می خندد و سر تکان می دهد. کیف پولش را از جیب شلوار جین بیرون می کشد و می پرسد: چقدر می خوای؟

=: خیلی نمی خوام.

خم می شود و یک اسکناس از کیف بیرون می کشد و با شتاب پیاده می شود.

رادین از بین دو صندلی کلیپسم را به طرفم می گیرد و با خنده می گوید: اگه این بچه اینقدر گیج نبود حتماً اینو دیده بود.

+: حتی منم اینقدر گیجم که فکر نکردم اگه اونجا پیدا بشه چی میشه. فقط داشتم از گرما می پختم. موهامو کردم تو مانتوم.

_: برات متاسفم. اینجا هم که نمی تونی افشونشون کنی. مجبوری تا فیزیوتراپی صبر کنی.

نگاهی به ساعت می اندازم و می گویم: نمیام تو. میرم آژانس یه کاریش می کنم. دیرم شده.

_: برم صداش کنم؟ گمونم بین انتخاب بستنیا مونده. یا... زرین رو برسون برو. من از همینجا با یه وسیله ای میرم.

به عقب برمی گردم و می گویم: راد؟ پیاده بشی خیلی بهم برمی خوره!

زرین در را باز می کند و در حالی که سوار می شود می گوید: هی وای من! داشتین باهم حرف می زدین؟ می خواین من پیاده شم؟

رادین می غرد: بشین بچه. اون درم ببند. دیر شد.

زرین در را می بندد و معترضانه می گوید: بده می خوام برات جاده صاف کنم؟ تو که آخرش نمی تونی حرف بزنی. بس که می خندی همه چی رو بهم می ریزی.

_: الان با این تعریفای دلبرانه ی تو، نیلوجان شیفته ی من نشده باشه عجیبه.

زرین جیغ می زند: نیلوجان؟؟؟؟ باهم دوست شدین؟ واقعاً؟ رادین بهت افتخار می کنم.

با خنده می گویم: برادرتو نمی شناسی زرین؟ داره سربسرت میذاره.

رادین سری تکان می دهد و با تأسف می گوید: واقعاً اگه جاده ای هم می خواست صاف بشه الان سنگلاخی شد. خواهر من اگه تو به من کمک نکنی خیلی ممنون میشم.

زرین بین باور و ناباوری نگاهش را از رادین به من می کشد و می پرسد: یعنی هیچ راهی نیست؟

تیر خلاص را می زنم و می گویم: من نامزد دارم زرین جان.

آه بلند پر تأسفی می کشد و می گوید: هاااا... یادم نبود. مامان گفت ابروهاتو ورداشتی خیلی خوشگل شدی. می گفت گفتی عروسی پسرخالته. ولی ما گفتیم حتماً نامزد شدی روت نشده بگی.

رادین غر می زند: تو و مامان تو خونه موضوع صحبتی جالبتر از نیلوفرخانم ندارین؟

زرین اصلاح می کند: من و مامان و سیمین.

_: دیگه بدتر! مگه سیمین درس نداره؟

=: وقتایی که میاد استراحت می کنه حرف می زنیم. همه اش از عشقه برادر من. مامان دائم داره این نیلوفرخانم رو می زنه تو سر ما که چه دختر خوب و خوشگلیه! حالا واقعاً نامزد داری؟ یعنی هیچ راهی نیست که به رادین فکر کنی؟

_: زرین بسه! من وکیل وصی نمی خوام. نشونی بده ببینم کجا می خوای پیاده شی.

=: هعییییی رد شدیم. همون در سبزه بود.

دنده عقب می گیرم و برمی گردم. قبل از این که کامل توقف از ماشین پایین می پرد و می گوید: بهرحال خیلی ممنون نیلوفرجون. رادین جان عشقم با نیلوفرخانم حساب کن من کیف پولمو تو خونه جا گذاشتم.

می خندیم و خداحافظی می کنیم. در سبز باز می شود و زرین خودش را توی خانه می اندازد.

رادین در را باز می کند و ماشین را دور می زند. جلو می نشیند و می گوید: حالا وقتی قضیه لو رفت باید برای نامزدی قبلیت توجیهش کنی.

+: نه دیگه اون موقع معلوم میشه که از اول نامزد کی بودم.

می خندد و راه میفتم.  

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 08:00 ب.ظ
سلام شاذه جون♡ خسته نباشین. ممنون از اینکه بیشتر از قبل پست میذارین میخواستم بگم اگر تونستین میشه برای اول خرداد هم یه پست بذارین؟ تولدمه
شاذه سلام عزیزم
سلامت باشی ❤
خواهش می کنم
شنبه 23 اردیبهشت 1396 02:48 ب.ظ
پرتوقع شدیم
شاذه خیلی شلوغ شدم دوباره
شنبه 23 اردیبهشت 1396 10:11 ق.ظ
خب !
به و به و به !
منم خوندمش
شاذه نوش جانت عزیزم
جمعه 22 اردیبهشت 1396 10:18 ب.ظ
خداروشکر حالت بهتره شاذه جانم.
استراحت کن عزیزم, خوب بخوابی, شبت بخیر
شاذه سلامت باشی مهربونم
جمعه 22 اردیبهشت 1396 08:59 ب.ظ
ممنون خوبم شاذه جانم.
نوش جونت باشه, البته بیشتر اذیتت کرده.
آخی چه سخت, ان شالله زودتر خوب شی عزیزم
شاذه سلامت باشی گلم
الحمدالله بهتر شدم ولی خیلی خسته ام. حال نوشتن ندارم. ان شاءالله فردا می نویسم
جمعه 22 اردیبهشت 1396 05:43 ب.ظ
چقده قشنگ بود
افرین ب شما خانم هنرمتد
راستی عبد شما مبارک
شاذه متشکرم سکوت جونم
عیدت مبارک
جمعه 22 اردیبهشت 1396 11:15 ق.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
عیدت مبارک
الان که رفتی خدمت عمه جان میدونم اما ما عیدی میخواااااایم
وای صورتی چقدم راحت به نظر میرسه, خیلی مبارک خودت و دخترگلت باشه و خداقوت
شاذه سلام امید جانم
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ سرحال؟ قبراق؟
عید تو هم مبارک
هاع.... بعدازظهرم دیدن جاری و غروبم پدر و مادرم... الان رسیدم خونه...
ناهار و شام به خودم عیدی دادم و بعد از هزار سال یه عالمه پنیرپیتزا با سبزیجات و نون زدم بر بدن... معده درد و سردرد جات خالی نباشه... اصلا بهم نمی سازه ولی خیلی دوست دارم حالا می خوام یه کم راه برم. شاید یه قرص بخورم. بلکه کمی آروم بگیره و جا برای الهام بانو باز شه
خودمم خیلی دلم می خواد بنویسم
متشکرم مهربونم. سلامت باشی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:41 ب.ظ
سلام شاذه عزیز
مرسی که با تمام گرفتاریها و خستگیهات بازم می نویسی و ما رو شاد میکنی
راستی عیدت هم مبارک امشب به جای منم خوش بگذرون که خیلی دلم برای شبای نیمه شعبون کرمون تنگ شده

شاذه سلام ستاره ی مهربونم
خواهش می کنم عزیزم
عید تو هم مبارک. جات خیلی خالی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:32 ب.ظ
خیلییی عالی بود
نمیشه شبی هم عیدی بزارین لطفاااا
شاذه خیلی ممنونم عزیزم
دیشب از خستگی هلاک بودم
الان دارم میرم دیدن مادرشوهر.... اگه بعدازظهر خونه بودم چشم.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 05:53 ب.ظ
سلااااام..... من الان اومدم مسافرت مشهد .... بعد از چند روز خماری اومدم وصل شدم به نت ... دیدم چندددد تا پست پشت سر هم ... چقددددر چسبید‌...‌دست و‌پنجول و کت و کول شما هم درد نکنه ... ایشالا خانم فیزیوتراپ خوشگله خووووب مشت و‌مال بده شما رو ....
شاذه سلاااام
به بهههه زیارت قبول.... دلم رفتتتت.... یه در حسابی برای من بزن بگو شاذه خیلی دلتنگه....
نوش جانت عزیزم
خانم فیزیوتراپ حرفی نداره. فقط مجانی کار نمی کنه
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 11:37 ق.ظ
سلام
واااای چرا این قصه اینقدر خوشگله !
خدا قوت
شاذه سلام
خوشگلی از خودتونه
سلامت باشی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:36 ق.ظ
شاذه
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:06 ق.ظ
خسته نباشی شاذه جونم
شما وقت كردی یه سر برو پیش رادین خان
هم كارش خوبه و هم خوش اخلاقه ، یه حالی هم از نیلو جانمون میپرسی
عاشق زرین هم شدم ، عروس خانواده شون خیلی خوش بحالش میشه
دست گلت سلامت شاذه بانو جانم
شاذه سلامت باشی عزیزم
والا! باید برم
زرین بمب انرژیه
متشکرم عزیزم. سلامت باشی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:32 ق.ظ
شاذه جون خوشگل و نازم سلام
عالی بود.فوق العاده است که به خاطر امتحان مجبور بشی بیشتر شب را بیدار باشی و صبح هم زود بیدار بشی، کلی هم درس بخونی بعد محض استراحت یک دور بیای نت و ببینی شاذه شاهکار کرده.
مرسی که اینقدر مهربونیامیدوارم همه کارهات به خوبی پیش بره دوست من
شاذه سلام عزیز دلم
خیلی ممنونم از محبتت. موفق باشی تو امتحانات
خواهش می کنم گلم. لطف داری عزیز
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:44 ق.ظ
خدا قوت شاذه جون
میشه بعد عکس بافتنی ت رو بزاری
داستان خیلی خوب بود ممنوک
شاذه سلامت باشی گلم
یه وجب جلیقه بود
بلوزم که مال خودم بود و پریروز می دوختم
اینا
http://uupload.ir/files/l6pe_photo_2017-05-12_10-16-53.jpg
خیلی متشکرم عزیزم
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:58 ب.ظ
سلام ، کدبانوی عزیزم ، خسته نباشی ، ان شاءالله که تموم میشه و به سلامتی می پوشن .
وای تا این قسمت برسه کلی استرس گرفتم ، خدا رو شکر به خیر گذشت ،
متشکرم عزیزم ، بسیار خواندنی بود
شاذه سلام شهر مهربونم
سلامت باشی. خیلی متشکرم
آخی عزیزم. ممنونم که همراهمی
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:42 ب.ظ
وای که تو چقدررررررررررر عشقی آخه جلیقه واسه دخترخانم گلت میبافی خوش به حالش. ان شالله که تموم میشه و خیلی شیک و خوشگل میپوشه
شاذه نه بابا
یه وجب جلیقه بود برای روی لباسش
بلوزی هم که پریروز برای خودم می دوختم
اینا
http://uupload.ir/files/l6pe_photo_2017-05-12_10-16-53.jpg
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:39 ب.ظ
چه فیلم پلیسی شد
نجاتش دادیا، والا باید با این بچه گیج هم دست میشدن و روز اولم لو میرفتن
گویا این خانواده بیشتر دلشون میخواد پسرشونو به نیل بندازن
نیل جان الان وقتشه کلاس بزاری براشون
راد جان، نیل دیگه گولتو نمیخوره بیاد فیزیوتراپی واسه بستن موهاش
ممنون شاذه جانم، عاااااااااااالی بود
حیف فردا داستان نداریم، عادت کرده بودیما. پس فردا کاش دو قسمت اینجا داشته باشیم
ان شالله خیلی خوب بخوابی و فردا سرحال سرحال از خواب بیدار بشی
شاذه خعیلی
اصلاً نمیشه بهش اعتماد کرد
پسر گیجشون رو دستشون مونده
نه. بدون گول خوردن با پای خودش میاد
خواهش می کنم عزیزمممم
تمام روز مشغول بودم. حتی نشد کامنتامو جواب بدم
سلامت باشی و خوشحال مهربونم. خیلی ممنونم
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:36 ب.ظ
وایییی جیگیییی...مرسیییی
اصن این پست عجب بیشتر از همیشه چسبید بهم
زرین هم آدم باحالیه ها
خوشبحال نیل واقعا!!! خانواده شوهرش عاشقشن همه
شاذه
قابل شوما رو نداره
خیلی باحاله
ها خوش بحالش
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:19 ب.ظ
عزیزممممممممممممممم بیا خودم ماساژ بدم
خداقوت عزیزم
خیلی امروز کار کردی، فردا رو استراحت کن، البته میدونم استراحت نمیکنی، اما سعی کن یکم بیشتر استراحت کنی
من برم داستانو بخونم و بیام کامنت بزارم
مممممممممممممممممممممنون شاذه مهربونم
حالا چرا انقدر میخوای زود تموم کنی بافتنی رو؟ حالا کو تا زمستون؟!
شاذه مرسیییییی
سلامت باشی گلم
چشم. سعی می کنم
متشکرمممم عزیزممممم
بافتنی زمستونی نیست. جلیقه ی قلاب بافی تزئینی با نخ نازکه دلم میخواد دخترم تو جشن فردا شب بپوشه. حالا اگهههه تموم شه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :