ماه نو
شنبه 30 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید از صبح ده بار رفرش کردین و من نبودم. خیلی کار داشتم. بالاخره بعد از ظهر فرصت کردم بشینم بنویسم. الانم برم کمی ورزش کنم و به کمر عزیز رسیدگی کنم. کاش فرصت کنم یه پست دیگه هم بنویسم. هعی.... یا میشه یا میمونه برای فردا. ببینیم خدا چی می خواد


روز بعد پشت میز منشی دارم چیزی می نویسم که خانم کاربخش وارد می شود. اینقدر دستپاچه می شوم که قلم و کاغذ از دستم میفتد. نمی دانم چکار کنم. عصبی می خندم و می گویم: سلام خانم کاربخش.

متعجب می گوید: سلام عزیزم. اینجا چکار می کنی؟

رادین به دادم می رسد. با خوشرویی ذاتیش جلو می آید و می گوید: سلام مامان جان. خوش آمدید.

گونه ی مادرش را می بوسد و می گوید: اینقدر از این گلتون تعریف کردین که ما استخدامش کردیم. صبحا اینجاست، عصرا آژانس.

مادرش از گوشه ی چشم نگاهم می کند. لبخند بی رنگی می زند. انگار خیلی راضی نیست. ولی اظهار نظری نمی کند و می گوید: از صبح پشتم خیلی درد می کنه. مرخصی ساعتی گرفتم امدم یه کم ماساژش بدی.

او را به طرف اتاق بیماران هدایت می کند و می گوید: من در خدمتم ولی شما باید ده جلسه پشت سر هم بیایین. اینجوری فایده نداره...

دلم فرو ریخته است. چرا اینجوری نگاهم کرد؟

با پاهایی لرزان به طرف اتاق بیماران می روم. بامداد یکی از پرده ها را کنار می زند و زیر لب می گوید: اولتراساوند.

سری به تأیید تکان می دهم. دستگاه را برمی دارم و پشت پرده می برم. پیرمرد خشک و چروکیده است. ولی دستش ورم دارد. ژل می زنم و آرام مشغول می شوم.

از کابین کناری صدای خانم کاربخش را می شنوم. خیلی بلند حرف نمی زند ولی فقط یک پارتیشن فاصله داریم.

اول دارد درباره دردش توضیح می دهد و بعد یک دفعه می پرسد: واقعاً نیلوفر رو استخدام کردی؟

رادین متعجب می گوید: بله چطور مگه؟ گفتین دختر خوبیه. زحمتکشه. این همه تعریفشو کردین. حالا چی شده؟

گوشهایم تیز می شود. مادرش می گوید: خوبیش که خوبه. ولی اینجوری درست نیست. شما دو تا مرد جوونین. بامدادم که زن داره. هرچی بشه میفته گردن تو.

_: چی قراره بشه مامان جان؟ دارین به دختر مردم تهمت می زنین. خودتون گفتین از گل پاکتره. خداییشم همینطوره.

=: پاکه ولی بالاخره درست نیست تو این محیط... یه زن جا افتاده استخدام می کردی خیلی بهتر بود.

رادین غش غش می خندد و می گوید: دستتون درد نکنه. با دو تا جمله هم به در می زنین و هم به دیوار و تر و خشک و همه رو باهم می سوزونین. بفرمایین قربونتون برم. نگران ما هم نباشین. همه چی تحت کنترله.

رادین می خندد و من از اضطراب خیس عرق می شوم. کارم را تمام می کنم و با عجله بیرون می روم. همان موقع رادین هم پرده را کنار می زند و مرا می بیند که دارم می روم.

توی آشپزخانه پناه می گیرم. یک لیوان آب برای خودم می ریزم و سعی می کنم آرام باشم.

رادین به دنبالم می آید. در را می بندد و محکم در آغوشم می گیرد. توی گوشم زمزمه می کند: نگران هیچی نباش.

گونه ام را هم محکم می بوسد و به آنی رهایم می کند. لحظه ای بعد توی هال است و دارد با مادرش خداحافظی می کند. بی خبر از آتشی که با هر تماسش به جانم می اندازد.

احساس می کنم گونه هایم گر گرفته اند و سرخ شده اند. رادین صدایم می زند: خانم داوودی... مامان خداحافظی می کنن.

نمی توانم با این حالم با او روبرو شوم. جواب نمی دهم.

رادین هم می گوید: شاید رفته دسشویی. بهش میگم خداحافظی کردین.

=: ممنون. شب یادت نره بری خونه ی مامان بزرگ. کورش گفت نمی تونه بره. گلدونا رو هم آب بده. حیاط پشتی رو هم یادت نره. شیر آبم آخر بار ببندی خونه رو آب نبره.

_: چشم مامان جان. چشم...

بالاخره مادرش را راهی می کند و دوباره توی آشپزخانه برمی گردد. در را پشت سرش می بندد و می پرسد: حرفشو به دل گرفتی که نیومدی؟

کمی دستپاچه و ناراحت می گویم: نه راستش.... اینقدر سرخ شده بودم که فکر کردم اگه بیام بیرون حتماً می فهمه که چکار کردی.

غش غش می خندد و می پرسد: چکار کردم؟ یه ماچ ناقابل بود، ماتیکم نداشتم که ردش بمونه.

می خندد و دست دور شانه هایم حلقه می کند. روی سرم بوسه ای می گذارد.

با ناراحتی دستهایم را در هم می پیچم و می گویم: ولی راست میگن. مادره. کلی برات آرزو داره. من هر چقدر هم گل و خوب باشم، تو طبقه ی اجتماعی خودم هستم. نه کنار تو. یه دونه پسر که بیشتر ندارن. دلشون می خواد بهترین عروس رو بیارن.

_: اونی که باید با عروس زندگی کنه، منم. منم اینو می خوام. از همین امروزم شروع می کنم به گوششون خوندن و راضیشون می کنم. میام خواستگاریت. قول میدم.

+: ولی گفتی الان نمی تونی.

_: خب نمی تونم ولی مجبورم. نهایتش کمتر خرج می کنم. ناراحت میشی؟

+: نه اصلاً موضوع این نیست. نمی خوام با خونوادت مشکل پیدا کنی.

_: نیل... یه جوری حرف می زنی انگار می خوای مؤدبانه منو از سر خودت باز کنی. ولی به همین خیال باش خوشگل خانم. من طلاق بده نیستم. مگه این که واقعاً احساس کنم بودنم اذیتت می کنه.

+: راد چی میگی؟ تو از سر منم زیادی.

بامداد ضربه ای به در می زند و می غرد: کار داریم ها!

رادین نفس عمیقی می کشد و زمزمه می کند: بر خرمگس...

خندان دهانش را می گیرم و می گویم: حق داره. وسط کار امدیم اینجا.

خودم را از حصار دستهایش جدا می کنم و بدو بیرون می روم.

بامداد وسط هال ایستاده است. سری از روی تأسف تکان می دهد و آه می کشد. می گوید: برای خانم پورسلیم یه وقت بذار.

با عجله پشت میزم می روم و از خانم پورسلیم که ایستاده است می پرسم: فردا صبح یا عصر؟

وقتش را تنظیم می کنم و می رود. نگاهی به در آشپزخانه می اندازم. رادین هنوز آنجاست. کم کم بیرون می آید. با قدمهای آرام و قیافه ی آرامتر. رادین نباید اینقدر آرام باشد.

آرام صدایش می زنم: رادین؟

برمی گردد. بدون جواب نگاهم می کند.

لب می زنم: خوبی؟

می خندد و سر تکان می دهد. می رود.

تا ظهر به کارمان ادامه می دهیم. بالاخره خلوت می شود. دیگر هیچ مشتری ای نیست. بامداد کتش را می پوشد و می گوید: خانم چنگیزی زنگ زد گفت عصر میاد. گفتم شش و نیم اینجا باشه.

با نگاهی به دفتر جلویم، حرفش را تأیید می کنم.

رادین هم می گوید: باشه. عصر که نیل نمیاد. یه کاریش می کنیم.

خداحافظی می کند و می رود. من هم کم کم جمع می کنم و می پرسم: میری خونه؟

روپوشش را در می آورد و می گوید: ها. باید با مامان حرف بزنم.

با نگرانی می گویم: رادین... مواظب باش...

متعجب می خندد و می پرسد: مواظب چی؟ تو دهن شیر که نمی خوام برم. مادرمه. آخرشم دلش رضا نمیده که من ناراضی باشم. مطمئن باش.

نفس عمیقی می کشم و به دنبالش راهی می شوم.

توی ماشین می گوید: مامان بزرگم با داییم رفتن مشهد. خونشون اینجا یه خونه ی دو طبقه اس که بالا دایی اینا هستن و پایین مامان بزرگ. من و کورش و داریوش... پسرای اون یکی داییم، قراره نوبتی شبا بریم اونجا که خونه خالی نمونه.

چپ چپ نگاهش می کنم. صدای مادرش را شنیده ام که سفارش می کرد حتماً شب برود.

می پرسم: منظوری هم داری یا کلاً داستان تعریف می کنی؟

می خندد و می گوید: خوشم میاد تیزی.

+: حتی فکرشم نکن راد. من تو عمرم شب رو جایی غیر از خونه ی خودمون یا مامان بزرگم نبودم. مسافرتم خیلی کم رفتم که اونم با خانواده بوده. خلاصه این که من الان هیچ توضیح و توجیهی برای مامان ندارم.

_: ولی بدت نیومده.

+: راد اذیت نکن!

_: اذیت نمی کنم. ولی ممکنه از مجید شماره ی سوسن خانمو بگیرم ببینم اون می تونه یه فکری برات بکنه یا نه؟

+: غیرممکنه! مامان می فهمه. پای سوسنو وسط نکش.

_: پس خودت با پای خودت بیا.

+: صدات از جای خیلی گرمی میاد.

_: گرم؟ نه خیلی. خیلی خوش هواست. تو هم بیا ببین.

به ثانیه های چراغ قرمز خیره می شوم و می پرسم: راد می خوای بقیه ی راه رو پیاده بری؟

_: بقیه ی کدوم راه رو؟ تا خونه؟ به جون خودت حوصله ندارم. حاضرم پول دربستی رو بهت بدم ولی در خونه پیاده شم.

نفس عمیقی می کشم و با حرص دنده را عوض می کنم. راه می افتم و در سکوت تا در خانه شان می روم.

قبل از پیاده شدن می پرسد: شب چکار می کنی؟

از بین دندانهای بهم فشرده می گویم: تو اتاقم می خوابم. پیاده شو دیگه. اگه شانس کچل منه الان مامانت میاد بیرون میگه چرا باز با این دختره امدی؟

گونه ام را محکم می بوسد و می گوید: این دختره زن منه. حاضرم به همه ی دنیا اعلام کنم.

و بدون حرف دیگری پیاده می شود و در را می بندد.

می غرم: دیوونه... روز روشن وسط کوچه!

سر می کشم و اطرافم را نگاه می کنم. امیدوارم کسی ما را ندیده باشم. رادین اما بی خیال است. دستی تکان می دهد و توی خانه می رود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 10:43 ب.ظ
سلام شاذه جانم .
خوب و خوشی ؟ کمر درد بهتره ان شاءالله ؟
خیلی هم ممنون برای پست جدید . بالاخره مادر شوهر گرامی داره در جریان قرار میگیره . فکر کنم یه بوهایی هم برده باشه .
خوشم میاد که رادین خان همچنان خونسرد به رفتار شیرینش ادامه میده .
افرین به گل پسرمون
شاذه سلام سهیلاجانم
خوب و خوشم به لطف خدا. کمر هم ای... ان شاءالله خوب میشه. خیلی ممنونم. تو خوبی مهربونم؟
خواهش می کنم. بله همینطوره. بالاخره بی دلیل به نظر نمیاد یه دختر خوشگل یهو اونجا استخدام شده باشه
رادینم که خوشحاااال
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 07:16 ب.ظ
تیلو تسلو بلند فبرست امینننن رو
بانو جان راضی به ناراحتیت نیستیم تو خوب باشی برامون مهمتر از رادین و نیل هستش من تو ذهنم بردمشون بیرون تو غصه نخور
شاذه آممممین
سلامت باشی مهربونم
غصه نمی خورم. دارم می نویسم
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 07:01 ب.ظ
واااااااخ داره کار به جاهای صحنه دار و باریک میکشه :)))))))
شاذه وای وای وای
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 03:36 ب.ظ
همه چیز که محرمیت نیست
من خودم بودم قبول نمیکردم بالاخره زندگی ه و هزار تا بالا و پایین
هر چند که داستان های شما همیشه رو ب شادی هستن
شاذه من باشم اصلاً با کسی که بهش اعتماد نداشته باشم ازدواج نمی کنم. آدم وقتی ازدواج کرد یعنی همه ی شرایطش رو قبول کرده. تعهد سنگینیه درست. ولی یا رومی روم یا زنگی زنگ
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 11:33 ق.ظ
خدا به همه دخترای دم بخت یه دونه از این رادین ها عنایت کنه... آمین
شاذه الهی آمممین
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 10:03 ق.ظ
خووو دیگه حالام هی رفرش میکنم
شاذه امروز خیلی درد دارم. صبح نبودم عصرم باید برم بیرون. ممکنه بشه آخر شب
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 08:08 ق.ظ
من کامنت نذاشتم یا هنوز تائید نشده ؟
اگر نذاشتم بگم که چسیبد رفیق جان
شاذه گذاشتی عزیزم
اشتباها خصوصی شده بود نتونستم جواب بدم
نوش جانت
شنبه 30 اردیبهشت 1396 11:22 ب.ظ
سلام ، باز وسط هیجان موندیم .
متشکرم شاذه جان . ان شاءالله هم خاله جان بهتر شده باشن ، هم کمر شما خوب شده باشه.
خیلی قشنگ بود
شاذه سلام شهرجونم
سلامت باشی
الهی آمین
خیلی ممنونم
شنبه 30 اردیبهشت 1396 11:00 ب.ظ
سلام
به به دلم وا شد زودتر عروسی و بگیر تا این راد رسوا بازی در نباورده
شاذه سلام عزیزم
نوش جونت
بذار رسوا بشن بخندیم بهشون
شنبه 30 اردیبهشت 1396 10:43 ب.ظ
وای عجب وضعی شدددددد
نیست از عروسی امدیم جو اینطوریه دیگه
شاذه ها کلاً لی لی لی لی شد
شنبه 30 اردیبهشت 1396 10:26 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
بازم داستان رسید
راد جان فکر نمیکنی بهت بد بگذره یه وخ؟!!!!
میخوای کلا زنتو برداری ببری خونتون بهتره؟!!
بچه پررووووووو
ای بابا مادر راد که مادرشوهربازی درآورد به همین زودی!
اصلا میگم به راد دختر ندیم, نظرت؟

ممنون شاذه جانم, عالی مثل همیشه
ان شالله همیشه سلامت باشی
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوب و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی مهربونم؟
اوا خب زنشه
مادرشوهر جان
دیگه شرمنده دادیم رفت

خواهش می کنم عزیزم. لطف داری گلم
به همچنین
شنبه 30 اردیبهشت 1396 10:17 ب.ظ
شناااام شاذه جوونی
خوب و خوشی ؟
من هستم این روزا ولی خیلی شلوغم یهو‌میام چنتا چنتا میخونم ولی یادم میاره کامنت بذارم شما ببخشید

این داستان خیلی مثبت ۱۸ عه هاا
ولی خیلی هم دلنشینه

کمر شوما درد نکنه
شاذه شناااام دختر گل
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
آقای دکتر حسابی وقتتو گرفته

یه کم از خط اخلاقیات معمول خارج شدیم

قابل شوما رو نداره

سلامت باشی گلم
شنبه 30 اردیبهشت 1396 09:28 ب.ظ
سلامممم
وای شاذه جوون بسی ذوقیدم خیلییی خوب بوووود
انشالله کمردردتون زودتر خوب بشه
مرسییییی زیاد
شاذه سلامممم عزیزم
خیلی ممنونم عزیزم
سلامت باشی گلم
شنبه 30 اردیبهشت 1396 07:07 ب.ظ
سلام شاذه جونم
خوبی؟ اول از همه مراقب خودت باش
من استرس گرفتم
رادین خیلی تند داره میره خدا کنه نیل قبول نکنه
شاذه سلام عزیزم
خوبم شکر خدا. چشم. متشکرم. تو خوبی عزیزم؟
استرس نگیر
زنشه! مشکلش چیه؟
شنبه 30 اردیبهشت 1396 04:46 ب.ظ
سلام
رو دل نکنه رادین خان شب دختر مردمو میخواد ببره خونه
دیگه چییییی
شاذه سلام
نه بابا یه عرق نعنا می خوره خوب میشه. نگرانش نباش
شنبه 30 اردیبهشت 1396 04:27 ب.ظ
کمر درد خر است
هیییییییییییی کی رادین ما هم پیدا بشه
شاذه خیلی خر است
رادییین؟ هوووو؟ کجایی آخه؟ بیا زودتر
شنبه 30 اردیبهشت 1396 03:00 ب.ظ
آخخخخ جون بالاخره پست جدید .... ایشالا سالم و سلامت باشین و زود به زود برامون پست بذارین ...
البته هنوز نخوندم پست جدید رو
شاذه خیلی از محبتت ممنونم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :