تبلیغات
ماه نو - قصه های یواشکی (21)
 
ماه نو
دوشنبه 1 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه

سلااام
این قسمت باید عصر میومد. نت نامرد قطع شد یهو! هرکار کردم نفرستاد.
تقدیم به همه ی عزیزانی که حضوری و اینترنتی دلگرمی میدن



رو می گردانم و با اضطراب نگاهش می کنم. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می پرسم: حالا کجا برم؟

_: رنگ و روشو! انگار داره میره مسلخ!

+: خسته ام رادین. سربسرم نذار.

_: باشه. همین کوچه رو برو. در آخر سمت راست.

+: مادربزرگت با مجید همسایه ان؟!

_: ها... به همین دلیل باهم آشنا شدیم. همینجاست. نگه دار در گاراژو باز کنم.

در که باز می شود، پیاده می شوم. سوئیچ را به طرف رادین می اندازم و می گویم: خودت بزن تو. حالم بده.

توی تاریک روشن حیاط دستشویی را پیدا می کنم و می روم. دل و روده ام از نگرانی بهم می پیچند.

رادین ماشین را تو می آورد. در را می بندد و با نگرانی تا کنار دستشویی می آید. همان موقع در را باز می کنم و بیرون می آیم.

دست روی شانه ام می گذارد و می پرسد: خوبی؟

+: نمی دونم. شاید مسموم شدم. دل و روده ام بهم ریخته.

_: مسموم؟! منم که از همون غذا خوردم. چیزی نبود.

زیر بازویم را می گیرد و کمکم می کند تا باهم وارد خانه بشویم. سرم گیج می رود. به اولین مبل که می رسم می نشینم.  

رادین هم به آشپزخانه می رود. صدایش را می شنوم که اسامی عرقیجات را می خواند: گلاب، پونه، نسترن، بهارنارنج، نعناع، بومادران... چی بدم بهت؟

می نالم: بومادرون.

_: بذار الان شربت کنم.

+: نه نه نمی خواد. نصف استکان خالی بده می خورم.

استکان بومادران سر می کشم و سرم را روی پشتی مبل رها می کنم. چشمهایم را می بندم و می گویم: دارم از خستگی میمیرم.

شالم را برمی دارد. دکمه های مانتو را هم باز می کند و می گوید:درش بیار.

از جا برمی خیزم. مانتو و شال را روی مبل کناری رها می کنم و دوباره توی دستشویی می پرم.

بیرون که می آیم یک شکلات توی دهانم می گذارد و با نگرانی می گوید: اگه خیلی بده بریم اورژانس.

روی یک چهارپایه می نشینم. شکلات را فرو می دهم. دست دراز می کنم نمکدان روی میز را برمی دارم و کمی نمک روی زبانم می پاشم. آهی می کشم و به رادین که پشت سرم ایستاده است تکیه می دهم.

دستهایش را روی شانه هایم می گذارد و آرام ماساژ می دهد. یکی یکی عضلات خسته و سفت شده ام را نرم می کند. اینقدر که خوابم می گیرد و چشمهایم را می بندم.

رهایم می کند. می خندد و می گوید: پاشو پاشو بیا تو اتاق بخواب.

کیفم را باز می کند. کمی می گردد و یک تاپ و شلوارک راحتی به طرفم پرت می کند. یکی روی پایم میفتد یکی روی زمین. هر دو را برمی دارم و می پرسم: کجا عوض کنم؟

چپ چپ نگاهم می کند. نگاهش پر از طنز و شوخی است. بالاخره قبل از آن که من از خجالت آب بشوم به دری اشاره می کند و می گوید: اتاق شب خوابها اونه.

+: شب خوابا؟

_: هرکی شب بیاد اینجا دیگه. بیشتر من و کورش داریوشیم. ولی دخترا هم وقتی مامان بزرگ هستن میان.

+: آهان.

با رخوت از جا برمی خیزم. نگاهم می کند و می پرسد: سرت گیج نمیره؟

آرام می گویم: نه خوبم.

چراغ اتاق را روشن می کنم. یک اتاق سه در چهار معمولی است. بالای در شیشه دارد. یک دیوارش هم کمد است. یک فرش کهنه و یک تخت خواب چوبی قدیمی و یک جالباسی وسایل اتاق را تشکیل می دهند. یک میز عسلی کوچک هم کنار تخت است.

دستم به طرف در می رود که آن را ببندم. اما قبل از آن آرنجهای رادین روی شانه هایم آوار می شوند.

+: رادین برو بیرون.

_: اگه نرم چی میشه؟ اصلاً من می خوام لباسمو عوض کنم تو برو بیرون.

و خندان شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش می کند.

لب تخت می نشینم و بالش را به طرفش پرت می کنم. دوباره می گویم: رادین برو بیرون.

بالش پر سنگین است و نرسیده به او روی زمین می افتد. غش غش می خندد و می گوید: یه سلاح بهتر پیدا کن.

بالش را دوباره روی تخت می اندازد. کنارم می نشیند و دست دور بازوهایم حلقه می کند. کلیپسم را باز می کند و روی میز می گذارد. موهایم را نوازش می کند و زمزمه می کند: به خوابم نمی دیدم زنم اینقدر خوشگل باشه.

سعی می کنم سری به کوچه ی علی چپ بزنم و با بی خیالی می پرسم: تو خوابت چی می دیدی؟

می خندد و می گوید: خواب که نه... ولی تقریباً مطمئن بودم یه روز مامان میاد میگه بریم خواستگاری، بعد من اونجا اینقدر می خندم و لودگی می کنم که همه چی بهم می خوره. قیافه ی دختره هم تو ذهنم همیشه یه سیاه پشمالو بود.

می خندم و می گویم: بدجنس.

_: چرا آخه؟ تو که قربونت برم سفید و دلبر.

از وسوسه ام نمی توانم بگذرم. گاز ملایمی سر شانه اش می زنم. همه اش استخوان است!

می گویم: به همین خاطر کلاً از رو مجلس خواستگاری پریدی.

به عقب هلم می دهد. روی بالش می افتم و می گوید: نپریدم. هنوز نرفتم خواستگاری. ولی الان خیالم راحته که وقتی رفتم هیچی نمی تونه باعث بشه که من به عشقم نرسم.

نگاهم نگران می شود. می پرسم: مطمئنی که می تونی بیای خواستگاریم؟

روی صورتم خم می شود و می گوید: مطمئن باش که میام.

 

صبح چشم که باز می کنم بین رادین و دیوار مانده ام. به بازویش می زنم و می گویم: راد دارم له میشم.

دست دور شانه ام می اندازد و چشم بسته می گوید: اشکالی نداره.

+: راد می خوام برم دسشویی!

_: همین الان؟

+: راااد...

لب تخت می نشیند و غر می زند: بی رحم. سنگدل. نمی ذاری آدم بخوابه!

در حالی که از کنارش رد می شوم می گویم: مجبوری تحمل کنی عزیز دلم. دفعه ی بعدی نمیام که راحت بخوابی.

پشت سرم داد می زند: ببین من حرفمو پس گرفتم. مزخرف گفتم. اصلاً خواب بودم نفهمیدم چی گفتم.

غش غش می خندم. ساعت هنوز هفت هم نشده است. خانه با نور اول صبح آرامش دلپذیری دارد. حالم از این بهتر نمی شود.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:16 ب.ظ
خیلی هم خوب !
کلی انرژی خوب بفرستیم اتفاقای قشنگ قشنگ بیفته
شاذه
چهارشنبه 3 خرداد 1396 11:18 ق.ظ
امروز خبری میشه ؟
شاذه خدا بخواد میشه ان شاءالله. الان رسیدم به لپ تاپ...
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:25 ق.ظ
گیر نیوفتن خب...ولی خیلی باحال میشه دختره حامله شه.

یعنی اصن جون میده پای یه بچه م بیاد این وسط

الهام کوش؟الهام جون بیا با من یه صوبتی بکن...من کلی ایده دارم که چطوری دوتایی بدبختشون کنیم.
شاذه حاملگی که رو شاخشه احتمالاً. یعنی با این سبکی که اینا دارن پیش میرن حامله نشه عجیبه باید اون وقت عیب بذاریم رو دخترمون که نازاست و اینا
الهاااام؟ بدو بیا کارت دارن
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:26 ق.ظ
سلام شاذه جانم ،
افرین به الهام بانوی خلاق و خوش سلیقه
اولش حال دخترمون همچین بد بود كه فكر كردم الانه كه یا كارش به بیمارستان بكشه یا از شدت عذاب وجدان فرار كنه بره خونه ولی مثل اینكه جادوی رادین خان قوی تر از این حرفهاست
چه آروم و بیصدا هم كارش رو پیش میبره
فقط دعا میكنم كسی سر نرسه كه دیگه اوضاع حسابی خطرناك میشه
دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین
شاذه سلام سهیلاجونم
الهام جان تشکر می کنه
رادین جان با پنبه سر می بره. خیلی لطیف و ناز
نه دیگه. خونه خالیه. خیالت راحت
زنده باشی گلم
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:21 ق.ظ
شاذه
سه شنبه 2 خرداد 1396 06:16 ب.ظ
داییم به رحمت خدا رفتن
دیگه درگیر مراسما و ختم و اینا بودیم اصن فرصت نت نداشتم
نه من که هنوز ۱۸ سالم نشده
چشم و گوشم هم بستس
قراره شما منو با این داستان روشن کنی چشم و گوشم باز شهولی بیشتر سانسورش نکنیا
بیشتر کنجکاو میشیم
شاذه اوه خدای من! خدا رحمتشون کنه و به شما هم صبر و اجر بده


عزیزم مهدکودک وبلاگ بغلیه. اشتباه امدی. برو گلم تا مامانت سر منو گوش تا گوش نبریده
سه شنبه 2 خرداد 1396 04:17 ب.ظ
سلام شاذه جون
افرین یه پرش پنج امتیازی زدی , قشنگ قسمت مهم ماجرا سانسور شد !
من گفتم کلا قسمت ۲۱ رو از روش میپری !
میمیریم از استرس تا راد بره خواستگاری
شاذه سلام عزیزم
واقعاً می خواستی با جزئیات تعریف کنم؟
نه دیگه اینقدر
نمیر جانم. تو هنوز جوونی. آرزو داری
سه شنبه 2 خرداد 1396 04:05 ب.ظ
سلام علیکم
خوبی شاذه جونم؟
۷_۸روزی نبودم‌گفتم لابد داستان تموم شده
اومدم دیدم خداروشکر تو هم چندروز ننوشتی..همش به خاطر این تله پاتیه ها
بیشتر عاشقت شدم
وای خدا اینا چقد خوبن
بعد از حال بد این چندروز خوندم حالم خوب شد روحم تازه شد
خدا تو رو برامون سلامت نگه داره
تا حالا تو هیچکدوم از داستانا تا اینحد پیش نرفته بودیا
خیلی دیگه دهه هفتادی شدخیلی خوبه
آقا حالا دخترمون‌امنیت داره میفرستیشون خونه خالی حواست بهشون باشه ها
دلت شاد و تنت سلامت عزیزم
شاذه و علیک السلام
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیز دلم؟
هاااا خوشحالم که تله پاتی برگشته
دل به دل راه داره
آخی... خدا نکنه حالت بد باشه. چطور بودی؟
زنده باشی گلم
حسابی زدم تو خط بالای هیجده سال. به سن قانونی رسیدی یا نه؟

امنیت؟ تا به چی بگی امنیت؟ دیگه شرمنده من رفتم خوابیدم نفهمیدم چی شد
به همچنین عزیزم
سه شنبه 2 خرداد 1396 02:26 ب.ظ
خیالم راحت باشه که شب قبل فقط رفتن تو تخت و از خستگی خوابشون برده؟
ولی این چطوری تونسته اولین باری که کنار یکی خوابیده خوابش ببره؟ من که اصلا عادت نداشتم یکی نزدیکم باشه تو تخت و موقع خواب.
تا یکی دو ماه فقط بی خوابی کشیدم
شاذه خیالت تخت
منم سه روز اول عروسیم نخوابیدم. روز چهارم بیهوش شدم
ولی شاید نیلوفر ازوناست که از استرس خواب میرن
سه شنبه 2 خرداد 1396 10:49 ق.ظ
خوشمزه بود کمی تا قسمتی ابری
شاذه نوش جان
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:38 ق.ظ
فک کنم راد کول ترین و قاطع ترین مرد قصه هات بوده تا حالا !
خدا داند بعد از این چه در سر داره !
شاذه به نظرم همینطوره. خیلی باحاله
برنامه ی خاصی نداره. هرچه پیش آید خوش آید. ترجیحاً با نیلوفر آید
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:31 ق.ظ
سلام
خرج پسرمونان زیاد شد ، دیگه باید 5 تا سکه رو بده
ان شاءالله همیشه به شادی ، متشکرم شاذه جان
شاذه سلام عزیزم
بله همینطوره
زنده باشی گلم
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:24 ق.ظ
سلامم
شاذه جوون عزیزم دست گلت درد نکنه
مثل همیشه عالی
من رادین میخوام
شاذه سلام روجا جونمم
سلامت باشی گلم
مرسییی
میخخخرم برات
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:16 ق.ظ
گیر نیوفتن یهو؟؟؟(شکلک از ترس پس افتادن)
خداییش گیر بیوفتن من نمیخونم رد میشمامن قشنگ خود خود نیلوفرم.استرس میکشتم.

فقط موندم راد کی میخواد بره خواستگاری کی مامانشو راضی کنهحسم اینه که مامانه ممکنه یهو وسط کار یه نه بیاره رادم مجبور شه رو کنه که نیلوفر زنشه.بعد بیا و درستش کن.

آقا بچه دار نشن یهو؟

خداییش این راد خیلی دردسر سازه ها.چقدرم عجوله...موندم چطوری تا حالا جلو خودشو گرفته بوده دخترمونو یه لقمه چپش نکرده.
بعد نیلوفرُ بگو !! اینقد بالا آورد و ناز کرد تهشم همراه شازده دوماد شد.یعنی خوشم میاد ما نیلوفرا هممون عاشق زجرکش کردن خودمون حتی وسط خوشیای زندگی هستیم ! دیوانگی که شاخ و دم نداره.داره؟
شاذه نه گیر نمیفتن جوش نزن
حالا اگه گیر افتادنم بالاخره یه جوری خلاصشون می کنیم. غصه نداره

منم اصلاً نمی دونم می خواد چکار کنه فرمون دادم دست الهام بانو خودم راحت عقب نشستم
همینو بگو! از اینا که بعید نیست. فردا بچه دار میشن

دیگه گل پسرمون اینجوریه. یه هفته ای طاقت آورده بود به نظرم. خودش خیلیه

دیگه هم می خواد و هم نمی خواد و هم می ترسه و هم عاشقه
هممون همینطوریم. غصه نخور
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:02 ق.ظ
الان چشم و گوش ملت واشد راحت شدی
بدم سانسورت کنن؟ تهاجم فرهنگی!
من چون دختر خوبیم دیگه بعد از گاراژشو نخوندم البته ،ولی گاز سرشونه حال میده، دیدم که میگم
شاذه هااااا آخییییش
ایش ایش واه واه
بارکلا دختر خوب
واقعاً دیدی؟ کجا؟
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:59 ب.ظ
عروسی خوش گذشت؟
امروز کمر من جای کمر تو رو گرفته! دیگه داغون شده فکر کنم
خوبه بالاخره نت این قسمتم فرستاد

بیچاره نیل از استرس داغون شد البته تقصیر خودشه! میخواست نره
ممنون شاذه جانم, عالی مثل همیشه
شبت بخیر شاذه گلم
شاذه خیلی خوب بود الحمدالله. جات خالی
باهم همدردی می کنیم
ها خدا رو شکر...

دیگه هم خدا رو می خواد هم خرما و بقیه ی چیزا رو
خواهش می کنم گلم. لطف داری
تا برسم جواب بدم بعدازظهر شد. روز خوبی داشته باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :