ماه نو
چهارشنبه 10 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان جان

طاعات و عباداتتون قبول باشه ان شاءالله

ببخشید اینقدر تاخیر دارم. کمرم انگار قصد خوب شدن نداره. نشستن خیلی اذیتم می کنه. ولی سعی می کنم یک روز درمیون حتماً بنویسم.




چند روز دیگر هم می گذرد. نه سؤال می کنم که تا کی باید به این وضع ادامه بدهیم و نه حتی به آن فکر می کنم. سعی می کنم به چشم یک تفریح جدید نگاهش کنم. یک تفریح پر هیجان برای زندگی ساده، پرکار و شاید غمگین من خیلی هم خوب به نظر می رسد.

پشت میز منشی نشسته ام و اسامی مراجعین را توی لپ تاپ مرتب می کنم.

رادین لب میز می نشیند و می گوید: دیشب حرف پسر یکی از آشناها بود. طرف رفته بود ابهر سربازی، بعد دو سال با زنش برگشت.

از گوشه ی چشم نگاهش می کنم و می خندم. می گویم: بهش حق میدم. ابهر کجا اینجا کجا؟ منم بودم لابد از تنهایی زن می گرفتم.

_: ولی من دلم به حال زنش سوخت. بنده خدا خیلی از خونوادش دور شده. فرهنگ و زبونشون با ما فرق می کنه.

+: راست میگی. اینم هست.

_: حالا همه اینا به کنار... خاله داشت این داستان رو با آب و تاب برای مامان تعریف می کرد که پسره امده و پدرش زده تو گوشش و این داستانا... بعد مامان برای من چشم غره می رفت که تو همچین غلطی نکنی ها! گفتم چشم مامان نمی کنم.

ابرویی بالا می اندازم و می گویم: نمی کنی!

_: والا... نمی کنم. از حالا به بعد که قصد ازدواج ندارم.

و غش غش می خندد. من هم می خندم و برای سرخوشی اش سر تکان می دهم.

بامداد از اتاق بیرون می آید و می گوید: خانم داوودی... اولتراساوند.

از جا برمیخیزم. شانه ی رادین را هل می دهم و تقریباً از روی میز می افتد. البته فیلمش است. من که زورم نمی رسید او را بیندازم. می خندم و می روم.

شب رادین و نریمان را سوار می کنم. نریمان جلو می نشیند و برای رادین هم چشم غره می رود. هر دو از غیرتی شدنش می خندیم و سربسرش می گذاریم. او هم غر می زند و بالاخره ساکت می شود. خسته و بی حوصله است.

من هم همینطور. رادین که پیاده می شود دلم می گیرد. مثل همیشه دلتنگش هستم و اصلاً نمی دانم که دفعه ی بعد کجا و چطور می شود باهم باشیم. به هزار راه ممکن و غیر ممکن فکر می کنم.

نریمان می پرسد: چرا ازش حق سرویس نگرفتی؟

چپ چپ نگاهش می کنم و می گویم: نریمان به هر دوتامون کار داده، حقوق میده. ازش حق سرویس بگیرم؟!

=: تو که لو نمیدی چقدر بهت میده. اصلاً چرا میده؟ بنظرم شما دو تا زیادی صمیمی هستین.

+: با خواهر بزرگت درست صحبت کن.

بی حوصله رو می گرداند و می گوید: فکر می کنن من خرم.

می خندم و جوابش را نمی دهم. کمی بعد می پرسم: بستنی می خوری؟

=: نخیر. این جوری هم گوشام دراز نمیشه. برو خونه. خسته ام.

غش غش می خندم و موهایش را بهم می ریزم. عصبانی صافشان می کند و می گوید: وحشی! چکار می کنی؟

بالاخره به خانه می رسیم. دایی پیش مامان است. دارند حرف می زنند. سلام و علیک گرمی می کنیم. نگاهی به اطراف می اندازم و می پرسم: زن دایی نیومده؟ نرگس کجاست؟

دایی می گوید: نه منصوره جایی دعوت داشت.

مامان می گوید: نرگس پیش اعظم خانمه. نریمان مادر برو دنبالش می خوایم شام بخوریم.

نریمان به طرف اتاق می رود و می گوید: من خسته ام. بگین نیلو بره.

مامان می گوید: نیلوفرم خسته است. از صبح تا حالا سر کار بوده. برو مادر قربونت برم. برو صداش کن تا ما سفره میندازیم.

پاکوبان می رود. بحران نوجوانی برادر آرام مرا هم اسیر کرده است.

سری تکان می دهم و به طرف اتاق می روم. در حال رفتن شالم را برمی دارم و دکمه های مانتو را باز می کنم.

مامان می گوید: نیلوجان یه دقه بیا بشین بعد برو لباستو عوض کن.

شالم را روی دستم می اندازم و مشکوک نگاهش می کنم. دایی با پر رومیزی بازی می کند. دلم هووفی می ریزد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و جلو می روم. لب مبل می نشینم.

دایی می گوید: من اهل مقدمه چینی نیستم. یه همکار داریم پسر خوبیه. تازه استخدام شده. سربازیشو رفته. یه موتور داره و یه حقوق ماهیانه... پسر خوبیم هست. این چند وقت همه جوره امتحانش کردم. نه اهل دود و دمه نه رفیق بازی. مثل خودت خوبه. دنبال زن می گرده. گفتم اگه موافق باشی با خونوادش بیان باهم آشنا بشین.

معده ام می جوشد. انگار با شنیدن حرفهای دایی دارم به رادین خیانت می کنم. دست و پایم گزگز می کنند. اسید تا توی گلویم بالا می آید. به زحمت آن را فرو می دهم و می گویم: اممم... چیزه...

مامان می پرسد:  چرا رنگت پریده مادر؟ پسره همه شرایط تو رو می دونه. از خداشم هست. خونوادشم مثل خودمون... وضع مالیشون معمولیه...

وضع ما معمولی بود؟ به چه نسبت معمول بود؟ نفسم را با حرص رها می کنم که به این چیزها فکر نکنم. باید از سر باز کردن خواستگار فکری می کردم.

مامان ادامه می دهد: بذار بیان... بلکه مهرشون به دلمون افتاد.

می خواهم بگویم: مامان قبلاً مهر شوهرم به دلتون افتاده! زیاد!

در خانه باز می شود. نریمان و نرگس وارد می شوند. نرگس با خوشحالی خودش را در آغوش دایی می اندازد.

آرام برمی خیزم و به اتاقم می روم. انگار بدنم را با مایعی سنگین پر کرده اند که به این سختی جابجا می شوم. لباس عوض می کنم. نریمان پشت در می کوبد. می خواهد لباسش را عوض کند. بیرون می آیم و به آشپزخانه می روم. مامان با عجله جلو می آید و می گوید که پیش دایی بنشینم. نرگس را صدا می زند که برای پهن کردن سفره کمکش کند. کنار دایی می نشینم و سرم را تا حد امکان پایین می اندازم.

دایی با لحنی آرام و پرمهر شروع می کند و از محاسن من و آن جوان همکارش می گوید. و من به این فکر می کنم که اگر روزی بفهمد که شوهر دارم هم همینقدر مهربان میماند؟

نمی دانم. دارم میمیرم. دلم می خواست رادین اینجا بود. چنگ بزنم و دستش را محکم بگیرم و هرگز رها نکنم. دستهایم را به صورتم می کشم و در جواب لحن سوالی دایی سری به تأیید تکان می دهم. اصلاً نشنیده ام چی گفته است.

سفره ی شام مرا از این گفتگوی دردناک رها می کند. دایی از مامان تشکر می کند و می نشیند. مامان با خوشرویی برای همه می کشد و دور هم می خوریم. لقمه ها را به سختی قورت می دهم و لحظه ها را می شمرم که تنها شوم. دارم از دلتنگی دق می کنم. نمی دانم خانه اینقدر گرم است یا من بی دلیل احساس خفگی می کنم؟

بالاخره زمان با من سر سازگاری می گذارد. لحظه های کشدار می گذرند. دایی می رود و بچه ها به رختخواب می روند.

مامان با هیجان می گوید: خیلی برات خوشحالم. داییت خیلی تعریفشونو می کنه. میگه خونواده ی خیلی خوبی داره. چند بار مهمونشون شده و سر سفره شون نشسته. همه جوره تضمینشون می کنه.

بلوزم را تکان می دهم و می گویم: خیلی گرمه. کولر درست نشد؟

مامان وا می رود. با ناراحتی می گوید: نه ولی داییت گفت به همین پسره میگه بیاد تا هم کولرمونو درست کنه هم قبل از خواستگاری یه جلسه ببینیمش.

از حرفم پشیمان می شوم. به اتاقم می روم. یک تونیک آستین بلند خنک می پوشم. یک شال سبک هم روی سرم می اندازم و از اتاق بیرون می آیم. کلید و گوشیم را از روی میز برمی دارم و می گویم: میرم رو پشت بوم یه کم هوا بخورم و فکر کنم.

مامان ذوق زده می گوید: برو عزیزم. خوب فکر کن.

سری تکان می دهم و با ناراحتی زمزمه می کنم: کلید می برم. شما بخوابین.

با خوشحالی توی آشپزخانه می رود. یک بشقاب کیک و میوه آماده می کند و می گوید: شام کم خوردی. اینا رو هم ببر بلکه دلت خواست بخوری.

+: این همه؟!

=: بابا سه تا برش کیک این حرفا رو نداره. برو.

+: باشه. شب بخیر.

گونه ام را می بوسد و زمزمه می کند: الهی خوشبخت بشی دخترم.

طعم تلخ عذاب وجدان تا توی دهانم می آید. سری تکان می دهم و آرام بیرون می روم. پله ها را بالا می روم و لب دیواره ی بام می نشینم. کولرهای همسایه ها جیس جیس کنان می چرخند. به شهر زیر پایم چشم می دوزم. گوشی را برمی دارم و شماره می گیرم.

_: جانم نیل؟ سلام.

+: سلام.

_: چی شده؟

بغضی که معلوم نیست یک دفعه از کجا آمده است و چرا آمده است می ترکد و با گریه می گویم: خواستگار دارم.

_: خدای من نیل... چرا گریه می کنی؟ ببین می تونی بیای تو کوچه؟ میام در خونتون.

+: بیا.

بدون حرف دیگری قطع می کنم و های های گریه می کنم! حتی خودم از نیلوفر مقاوم توقع این گریه را ندارم. ولی بالاخره که چی؟ از آهن که ساخته نشده ام. من هم گاهی دختر می شوم. دلتنگ شوهرم... خسته از فشار زندگی... من هم گاهی کم می آورم.

پیام می دهد: من دم درم.

می نویسم: آیفون رو می زنم بیا رو پشت بوم.

پله ها را پایین می روم. در خانه را باز می کنم.

مامان متعجب می پرسد: برگشتی؟

می گویم: می خواستم برم دستشویی.
و واقعاً می روم. اما قبل از رفتن دور از چشم مامان کلید آیفون را هم می زنم. بعد هم دوباره از مامان خداحافظی می کنم و پله ها را بالا می روم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 خرداد 1396 06:50 ب.ظ
سلاااااام علیکم
خوبی شاذه جونم؟؟ کمرت بهتره؟؟ خیلی مواظب خودت باش..
بیشتر استراحت کن
وای چه هیجانی
تازه قسمت جدید بعدی دوز هیجانش بیشترم هس
پروین خانم نبینه ایناروها
خیلی بده اینطوری لو برن
گناه داره مامان نیلو
همش تخسیر خانم کاربخشه؛ موافقت کن دیگه مادرشوهر
سلامتی شاده جونم
شاذه سلاااام عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
کمرم خوب میشه ان شاءالله. اگر مجالی پیدا کنم چشم

وای وای چه شوددد
اصلا میریم خانم کاربخش رو می زنیم
زنده باشی گلم
پنجشنبه 11 خرداد 1396 03:11 ب.ظ
سلام دوستم

خوبی ؟ خیلی باحالن اینا

من هر وقت میام قسمت جدید رو میخونم بیشتر دپسرده میشم، من خیلی از دنیا عقبم

راستی خصوصی رو هم چک کن

شاذه سلام اشرف جان
الحمدالله خوبم. تو خوبی عزیزم؟

مرسی
نه بابا من و تو عقب نیستیم. اینا خیلی جلو ان

ممنون از این لطف و محبتت من دو تا دیسک پایینم مشکل داره اما هنوز شدید نیست شکر خدا.
shazze4@yahoo.com

چهارشنبه 10 خرداد 1396 08:55 ب.ظ
اره, سی سالش به همین زودی گذشت, بقیش زودتر میگذره, نه دیگه تابستونا روزهاش طولانیه, نه شب های زمستون, این یعنی زودتر داره میگذره
شاذه الهی بسلامتی و دل خوش بگذره
چهارشنبه 10 خرداد 1396 06:44 ب.ظ
بعضی وقتا آدم نمیتونه دردشو به هیچکس بگه, ترجیح میده همش بخنده و بگه بیخیال دنیا دو روزه
شاذه هعی... اینم می گذره
چهارشنبه 10 خرداد 1396 05:07 ب.ظ
سلام شاذه بانوی عزیز و نازنین . طاعات قبول درگاه حق !
خیلی متاسفم که کمر درد همچنان هست و داره اذیت میکنه . یکی از راههای مقابله به کمر درد تقویت ماهیچه های اطراف ستون مهره هاست . دکترتون ورزش مفیدی رو بهتون پیشنهاد نکردن ؟
من خیلی سال پیش کمی مشکل داشتم ولی شکر خدا به کمک یه دکتر کایروپرکتیس خوب شدم . احتمالا این روش رو هم امتحان کردین ؟
خیلی هم ممنون که با وجود درد بازم برامون نوشتی شاذه جانم .
اخرش یه بهانه برای جدی شدن مشکلشون پیدا شد . دیگه وقتشه که رادین هم دست به کار بشه و یه فکری برای یواشکیهاشون بکنه .
ان شاءالله که خیلی اذیت نشن . طفلک مادر نیلو چقدر ناراحت بشه !!!

دست گلت سلامت شاذه جانم . امیدوارم هر چه زودتر کمر درد کاملا رفع بشه .
شاذه سلام سهیلای مهربانم
متشکرم. به همچنین از شما هم قبول باشه
دکترم هیچ ورزشی پیشنهاد نکردن. باید برم فیزیوتراپی ولی الان امکانش رو ندارم.
خیلی متشکرم. یکی دیگه از دوستان هم درباره کاریوپرکتیس صحبت می کرد ولی متاسفانه اینجا نیست. منم فعلا مقدورم نیست برم تهران.
خواهش می کنم عزیزم
اگر رادین جان جدی بگیره
امیدوارم مادرهاشون خیلی اذیت نشن
زنده باشی گلم. خیلی از محبتت ممنونم
چهارشنبه 10 خرداد 1396 05:02 ب.ظ
سلااااام شاذه جووون
ان شاالله خیلی زود زود خوب بشین

واااایی خدا مرگم بده . پروین خانمو بگووووو
شاذه سلام عزیزمممم
سلامت باشی. خیلی ممنونم
حالا زنده باش
چهارشنبه 10 خرداد 1396 05:01 ب.ظ
عجب کاری کردند این دوتا.حالا دردسر پشت دردسر
شاذه تو قصه های من اتفاق تلخ کم میفته :)
چهارشنبه 10 خرداد 1396 04:44 ب.ظ
یه خرده کنجکاوی!

شاده جان قصه خودت شبیه کدوم یکی از ایناس که نوشتی ؟

اصلا چند سالته ؟

چند تا بچه داری ؟
شاذه وای نداجون من الان دیدم جوابم ثبت نشده! ببخشید.
زندگی من قصه ای نداره. خیلی سنتی و معمولی هیجده سالگیم با پسر عمه ام ازدواج کردم. نوزده سالگی دخترم به دنیا امد و بعدشم سه تا پسرام. الانم سی و هفت سالمه.
چهارشنبه 10 خرداد 1396 04:43 ب.ظ
من برم دیگه کم کم تا شنبه
انشا الله
کمرت بهتر باشه الهی
شاذه جان در بعضی انواع کمر درد
چون روزه آب بدن رو کم میکنه میتونه مضر باشه
با دکترت مشورت کن جانم


شاذه به سلامت عزیزم
خیلی ممنونم. سلامت باشی
متاسفانه به خاطر ناراحتی معده روزه نمی تونم بگیرم
چهارشنبه 10 خرداد 1396 03:38 ب.ظ
سلام شاذه جان
چرا اینقدر کمر درد طول کشیده ، ان شاءالله هر چه زودتر کاملا بهبود پیدا کنی
متشکرم که با وجود درد و روزه باز هم مینویسی ، مثل همیشه خواندنی
شاذه سلام شهر مهربونم
نمی دونم چرا. ان شاءالله سلامت باشی
متاسفانه به خاطر معده ام روزه نمی تونم بگیرم
لطف داری نازنینم
چهارشنبه 10 خرداد 1396 03:18 ب.ظ
باز کامنتم نصفه امد عجب وضعی
انشاالله خوب باشین. عجب وضعی شددد خواستگااار
شاذه اوا بازم؟ چه لوس شده هی کامنتا رو می خوره!
سلامت باشی عزیزم
بلییی
چهارشنبه 10 خرداد 1396 02:46 ب.ظ
خداروشکر منم خوبم ممنون
پس هنوز منو نشناختی! روزهایی بود که خاله جان اول با زبون خوش و بعد با تهدید و ارعاب میگفت بزار خواستگار بیاد مامان جان زورش نمیرسید میرفت سراغ خاله بزرگه که مثلا من ازش حساب ببرم اما بی فایده بود. بعد نوبت دخترخاله ها بود که سن و سالشون نزدیک تر بود و فکر میکردن اینا زبون منو میفهمن اما زهی خیال باطل و محال حتی نمیتونستن دلیل شوهر نکردنمو از زیر زبونم بکشن, چه برسه به راضی کردن
تا به نیل گفتن خواستگار داره وا رفت
شاذه خدا رو شکر
اوووه! عجب ماجراهایی! من اگه بودم لابد به نفر دومی لو می دادم دردم چیه
نیلم گمونم روز گریه اش بود کلا.دنبال بهانه می گشت
چهارشنبه 10 خرداد 1396 02:25 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
شاذه جانم خیلی مراقب کمرت باش,ان شالله زودی خوب میشه
نیل واقعا قاطی کرده ها! خب بگه نمیخوام شوهر کنم! کسی زورش نمیکنه!!!! بیاد خودم براش کلاس بزارم, یه کاری میکنم که دیگه هر کی خواست در مورد خواستگار حرف بزنه, بقیه بگن نیل اهل شوهر کردن نیست, استاد شدم در این زمینه
چقدر این دو تا خلن! خب نیل بره پایین که ریسکش کمتره! اصلا تنشون میخاره واسه دردسر
ممنون شاذه جانم, عالی مثل همیشه
راستی طاعات قبول, التماس دعا
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
خیلی ممنونم مهربونم. سلامت باشی

خونوادشو ندیدی چقدر کنه ان؟ ولش نمی کنن که!
خیلی خلن
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
متشکرم. به همچنین
چهارشنبه 10 خرداد 1396 01:47 ب.ظ
عالی بود
لطفا سریع قسمت بعدی رو بزارین
شاذه ممنون
دعا کن کمرم خوب باشه بتونم بشینم بنویسم
چهارشنبه 10 خرداد 1396 01:38 ب.ظ
ان شاالله خوب باشید شاذه جانم
شاذه سلامت باشی میم مهربونم
چهارشنبه 10 خرداد 1396 01:10 ب.ظ
سلام سلاام
اخ این کمر چطوره
شاذه سلام به روی ماهت
هعی... دیگه همی طوریا... دستتون که تو کاره. ان شاءالله مال تو خوب خوب باشه
چهارشنبه 10 خرداد 1396 11:33 ق.ظ
ای بابا چالش ....
ببینیم این پسرک سهل گیر چطور حلش میکنه ....
شاذه منم نمی دونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :