تبلیغات
ماه نو - قصه های یواشکی (32)
 
ماه نو
سه شنبه 23 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
ببخشید تاخیر دارم. دیشب و پریشب مهمون داشتم و فرصتی برای نوشتن نبود. داستان هم به جایی رسیده که یا باید جمعش کنم یا این که یه سوژه ی تازه برای ادامه دادنش پیدا کنم. نمی خوام مثل همیشه عجله کنم. پس با اجازه تون چند روز دیگه هم مرخصی می گیرم تا حسابی روش فکر کنم.

شبهای قدر را در پیش داریم. دعاهاتون قرین اجابت، به خیر و عافیت. التماس دعا



مامان زنگ می زند و می گوید که برای شام به خانه برویم. توی راه پله به آقای جهانبخش برخورد می کنیم. سلام و علیک می کنیم و رادین را معرفی می کنم.

هر دو آدمهای خوشرویی هستند. گرم و گیرا باهم حال و احوال می کنند. آقای جهانبخش صمیمانه به هردویمان تبریک می گوید.

پروین خانم متوجه ی سروصدا می شود و هراسان خودش را می رساند. رادین را با انگشت نشان می دهد و طوری که انگار دزد گرفته است می گوید: همین بود. همین بود. چند بار دیدمش تو ساختمون. رفت و آمدای مشکوک داره.

هر سه می خندیم. آقای جهانبخش می گوید: شوهر  نیلوفرجانه پروین خانم. امنه. نگران نباش.

پروین خانم با چشمهای گرد شده به رادین نگاه می کند و می پرسد: واقعاً؟!

رادین می خندد و می پرسد: شناسنامه بدم خدمتتون؟

و واقعاً هم شناسنامه هایمان را که از صبح توی جیبش هستند بیرون می آورد! یک لحظه هول می کنم که مبادا دروغمان لو برود.

اما آقای جهانبخش می خندد و می گوید: سخت می گیری پروین خانم! به فرض محال دختر عزیزمون راستشو نگفته باشه. به من و شما چه مربوط؟ گناهشو پای من و تو نمی نویسن.

پروین خانم عصبانی می پرسد: پس امنیت ساختمون چی میشه؟

آقای جهانبخش با همان خوشرویی می گوید: امنیت سر جای خودش. تهمت نزنین به مردم. با اجازتون.  

بعد هم دستی سر شانه ی رادین می زند و می گوید: بازم تبریک میگم. ان شاءالله بسلامتی. خوشبخت باشین. نیلوفر دختر خیلی خوبیه. زحمتکشه. قدرشو بدون.

رادین هم خوشحال تشکر می کند. آقای جهانبخش می رود.

پروین خانم نگاهی به ما می کند. انگار شرمنده می شود. بالاخره سر به زیر می اندازد و می گوید: ببخشین. من نمی دونستم. خبر نداشتم. شما هم که هچی نمیگین. از کجا بدونم؟ خب مرد غریبه خطر داره تو ساختمون. می گفتی یک کلمه. ما که بخیل نیستیم. مبارکتون باشه.

رادین با نگاهی درخشان و لبی خندان می گوید: خیلی ممنون پروین خانم. دعامون کنین. شما لطف دارین که مواظب امنیت ساختمون هستین. همسایه ها باید به وجود شما افتخار کنن. با اجازتون. مادرزن عزیز منتظرمونن. خدانگهدارتون.

چشمهای پروین خانم ستاره باران می شود. می بینم که مثل همه در جا عاشق رادین می شود. بازوی رادین خودشیرین را با غیظ می فشارم و از پروین خانم هم می گذریم.

وارد خانه که می شویم مامان اسفند دود می کند و قربان صدقه ی دامادش می رود. نرگس ذوق زده می خندد. نریمان هم راضی به نظر می رسد.

مامان خیلی دستپاچه است و رودربایستی دارد. هی دور و بر را جمع می کند و به رادین تعارف می کند که راحت باشد. شام را که می خوریم با کلی خجالت می گوید اتاق خودش را برای ما آماده کرده است و خودش شب جای من توی اتاق بچه ها می خوابد.

رادین می خندد و می گوید: حالا هنوز که سر شبه.

بیخ گوشم زمزمه می کند: گرمه. بریم رو پشت بوم؟

+: بریم.

مامان طبق عادتش ظرفی خوراکی همراهمان می کند. از پله ها بالا می رویم و به هیچکدام از همسایه ها برخورد نمی کنیم.

رادین روی بام می ایستد. دستهایش را باز می کند و عمیق نفس می کشد. بعد می گوید: اککهی! الان دیگه از پروین خانم هم نمی ترسیم. چه زندگی بی هیجانی!

می خندم و می گویم: چشم نداری ببینی دل من از ترس تاپ تاپ نکنه.

می خندد. دست دور شانه هایم حلقه می کند و می پرسد: حالا واقعاً خبری نیست؟ داشتم کلی با باباشدن ذوق می کردم.

+: منم داشتم از ترس میمردم.

_: حالا که همه چی علنی شد. ترس نداره دیگه.

از حصار دستش بیرون می آیم. لبه ی بام می نشینم و می گویم: می خوام چند وقت آروم باشم. هیچ اتفاقی نیفته. میشه آیا؟

_: معلومه که میشه. در نود درصد اوقات هیچ اتفاقی نمیفته.

+: این همه اتفاق! سرم داره سوت می کشه.

رادین هم می نشیند. یک زردآلو گاز می زند و می گوید: خوش گذشت.

+: باشه. منم اعتراف می کنم خوش گذشت. ولی خیلی هم ترسیدم.

_: دیگه نترس. همه چی آرومه. منم خیلی خیلی خوشبختم.

پرمهرترین لبخندش را به رویم می پاشد و سرشار از عشق می شوم.



پی نوشت: یه گزینه دیگه هم دارم. همین قسمت آخر باشه. نظرتون چیه؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 27 خرداد 1396 12:28 ق.ظ
سلام شاذه بانو طاعات تون قبول باشه
خسته نباشید داستان قشنگیه
برای ادامه مهم نظر شماست ولی به نظرم همچین خیلی خوشبحال رادین شد همچین یه تنبیه کوچولو نمیخواد!!!
شاذه سلام عزیزم
به همچنین از شما هم قبول باشه
متشکرم
منم به همین نتیجه رسیدم. دارم می نویسم
چهارشنبه 24 خرداد 1396 07:09 ب.ظ
خسته نباشی شاذه جان.طفلکی پروین خانم چقدر ضایع شد.
حالا که اینقدر زحمت کشیدی یک عروسی هم بگیر خب
شاذه سلامت باشی مینوجان
بنده خدا خیلی آزارشون داده بود :)
اگر الهام جان همکاری کنه حتما
چهارشنبه 24 خرداد 1396 03:03 ب.ظ
سلام سلام
خوبی نازبانو؟؟
طاعات عبداتتون قبول حق

وای فقط اونجاش که پروین خانوم گفت خودشه خودشه
امان از رادین خوشحال
خدایی چرا افراد مث رادین تو جامعه انقد کمیابن
خدا زیادشون کنه
این داستان خیلی خیلی دوست داشتنی بود
حالا انگار بقیشون دوست نداشتنین!!
خدا قوت بانو
هرطور شاذه گلی و الهام بانو تصمیم بگیرن ما دوست داریم
حاجت روادباشی شاذه جون جونم
خیلی التماس دعا
شاذه سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. تو خوبی مهربونم؟
ممنونم. به همچنین

مرسییی
نمی دونم رادین چه جوری پیداش شد ولی خیلی دوسش دارم. کاش منم می تونستم اینقدر شاد و بی خیال و مهربون باشم
خیلی خیلی متشکرم عزیزم
سلامت باشی نازنینم
به همچنین نازنین
متشکرم. منم التماس دعا دارم
چهارشنبه 24 خرداد 1396 09:57 ق.ظ
سلام بانو جان خوبین؟ طاعات و عباداتون قبول باشه
من عاشق نوشته هاتونم شادن مطمئنم که پایان خوش دارن پس نگران نیستم فقط تنها چیزی که اذیتم میکنه پایان یکهویی تو رماناتونه!!!
اما این رمانتون بابقیه فرق داشت انقدر مرتب گذاشتین و قصه خوب روایت شد که همه هیجاناشو تجربه کردیم تا اونجا که آخرش با اونا به آرامش رسیدیم یواشکی های مهمشون تموم شد و چند کوچولوش موند که اونم واسه خودشون دوتاییه!!! به نظر من الان بهترین لحظه برا تموم شدنشه هرچند نظر خودتونه که مهمه
بانو جان خسته نباشید و ممنون که برامون می نویسین توی این روزهای شلوغ و غمگین زندگی نوشته هاتون مایه آرامشه
شاذه سلام مژده جان
خوبم الحمدالله. تو خوبی عزیزم؟ متشکرم. از شما هم قبول باشه ان شاءالله
خیلی از محبتت ممنونم. بله متاسفانه بزرگترین عیب کار من اینه و هنوز نتونستم کامل برطرفش کنم
ممنونم از توضیح و تفسیر قشنگت
سلامت باشی عزیزم
چهارشنبه 24 خرداد 1396 03:39 ق.ظ
سلام شاذه جووونم
مرسیییی مثل همیشه عالی
ولی دوست ندارم تموم بشه میشه لطفا ادامه داشته باشه ؟ مجید نمیره خواستگاری سوسن ؟
با نظر مهرناز هم موافقم .. ماجرا لو بره
راستی جشن عروسی نمیگیرن ؟
تشکرات فراوان
شاذه سلام عزیزممم
متشکرممم
اگر الهام جان همکاری کنه چشم. شبهای قدر بگذره بعدش ببینم چی میشه...
خواهش می کنم نازنینم
چهارشنبه 24 خرداد 1396 02:10 ق.ظ
سلام نه قسمت آخر نباشه همه چیز لو بره بفهمن اینا زن و شوهر بودن. رادین مهربان همه جا عشق میاره با خودَش مثل نیلوی آرام و صادق
نظر نصفه شبی و دخالت بیجای مرا عفو کنید
شاذه سلام
خواهش می کنم عزیزم. لطف کردی نظر دادی. اگر بتونم بنویسم حتما.
سه شنبه 23 خرداد 1396 11:00 ب.ظ
سلام شاذه جانم ... طاعات و عبادات قبول . ان شاءالله شب قدر پر باری باشه براتون .
خیلی هم ممنون برای پست جدید . منم فکر میکنم بعد از اونهمه هیجان که این دو نفر از سر گذروندن الان دیگه به ساحل آرامش رسیدنشون شیرینه و احتمالا هر اتفاق دیگه ای هم بیافته باز اون شور و هیجان قبل رو ایجاد نمیکنه . خصوصا که ماجرای بارداری هم منتفی شده . حالا باز اگه هنوز باردار بود شاید مادر شوهر جان میتونست یخورده هیجان بهشون بده ولی الان دیگه این زوجی که اون دوران رو از سر گذروندن آبدیده شدن حسابی .
من که از خوندن نوشته های شیرینت سیر نمیشم شاذه جانم . دیگه هر جور خودت صلاح میدونی .
دست گلت سلامت عزیز دل .
شاذه سلام سهیلای عزیزم
متشکرم. به همچنین برای شما
از تفسیر و توضیح زیبات ممنونم
سلامت باشی مهربون
سه شنبه 23 خرداد 1396 10:33 ب.ظ
نه خواهشا این فسمت اصلن نه
شاذه اگر ذهنم یاری کرد چشم
سه شنبه 23 خرداد 1396 09:09 ب.ظ
سلام شاذه عزیزم، طاعاتت مقبول درگاه حق، خسته نباشی از مهمون داری و روزه داری.
این پست به عنوان آخرین بخش داستان خوب و من دوستش دارم :))
شاذه سلام مریم جان
متشکرم. سلامت باشی. از شما هم قبول باشه
خیلی ممنونم :)
سه شنبه 23 خرداد 1396 07:37 ب.ظ
سلااام ...
به نظرم مامان راد ، شناسنامه راد رو ببینه ، و به بلایی سرش بیاره ....
لطفا قسمت آخر نباشه
شاذه سلاااام
نظر شما هم محترم. اگه تونستم یه ماجرای شاد از توش دربیارم حتما
سه شنبه 23 خرداد 1396 06:53 ب.ظ
شاذه میم جانم
سه شنبه 23 خرداد 1396 06:42 ب.ظ
سلام سلام خسته نباشییین. منم راضیم کلی ماحرا داشتیم تموم بشه هم خوبه اینجا
رادین
شاذه سلام به روی ماهت
سلامت باشی
خیلی ممنونم
سه شنبه 23 خرداد 1396 06:20 ب.ظ
عالی بود
عالی
اما اگه میتونی هنوز هیجان بدی و کاری کنی قلبمون تند تند بزنه قسمت آخر نباشه
شاذه متشکرم تیلوجانم
اگر هیجانی به ذهنم رسید حتما
سه شنبه 23 خرداد 1396 05:43 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
بیچاره پروین خانم
رادین تنش میخاره ها!
خیلی قشنگ بود, ممنون شاذه جانم
هر طور نویسنده عزیز صلاح بدونن,اگه فکر میکنی این سوژه تموم شده برو سراغ بعدی, خودتو محدود نکن
ممنون شاذه جانم, التماس دعا
شاذه سلام امیدجان گل بلبل
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی نازنینم؟ روزه می گیری ویتامین می خوری ضعف نکنی؟

اینم از سرنوشت پروین خانم

به همه چیز و همه کس می خواد بخنده. خوشه

خیییلی ممنونم عزیزم

مرسی از محبتت گلم. چشم. ببینم الهام جان چه تصمیم می گیره

خواهش می کنم گلم. منم التماس دعا دارم
سه شنبه 23 خرداد 1396 04:37 ب.ظ
سلام
شاذه سلام
سه شنبه 23 خرداد 1396 03:56 ب.ظ
سلام شازه خانم خوبین شما؟ نماز روزتون قبول باشه، همیشه به شادی

میگم ماه بانو خانم نمیشه داستان بعدیتون راجع به دختره باشه که مریضه بیماری قلبی آسمی البته دور از جون همه.
آخه تا حالا توی کاراتون از این مایه ها ندیدم زین جهت گفتم حتما اونم قشنگ مینویسین.
شاذه سلام مهدیس جان
خوبم شکر خدا. متشکرم. به همچنین
اگر بتونم داستان شادی از توش در بیارم چرا که نه؟ ولی داستان غمگین نوشتن نداره. از غم نوشتن خیلی خیلی آسونه و البته جز غم نتیجه ای نداره.
سه شنبه 23 خرداد 1396 03:37 ب.ظ
خیلی عالی !
به نظر من اگر جرقه ای برای ادامه اومد .... و ذهنت دوس داش ادامه بده
خب ادامه میدی
اگرم قرار شد این زود یواشکی به هم رسیده رو روی پشت بوم با همین لبخند به حال خود به خداوند بسپریم و بریم سراغ یه قصه ی دیگه ! خب میریم !
ریش و قیچی به دست جاذبه ذهن شما شاذه بانو جان
شاذه خیلی متشکرم نداجانم
سه شنبه 23 خرداد 1396 03:32 ب.ظ
خیلی هم خوب !
مرسی
و بریم بخونیم
شاذه
سه شنبه 23 خرداد 1396 02:43 ب.ظ
سلام شاذه جان ، نماز روزه ها قبول ، التماس دعا
داستان قشنگی بود ، بیشتر از قبلیها هیجان داشت و به نظر من الان دیگه کامله . امیدوارم همیشه موفق باشی
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی ممنونم. سلامت باشی
از نظرت متشکرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :