ماه نو
سه شنبه 30 خرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
خدا بی نتی نیاره تو این دور و زمونه! نت گوشیم پاک خراب شده. نه دیتا وصل میشه نه ویفی! فقط با لپ تاپ اونم هی از اهل خونه یه قلپ اینترنت بگیرم یه دقه بیام نت. دیگه این حرفا... از صبح یه کمی نوشتم گفتم الان تا یه ذره نت قرضی دارم زود بفرستمش تا ان شاءالله مال خودم درست بشه. 
خلاصه این که معذرت می خوام که بدقول شدم و دیروز پریروز قسمت بعدی نرسید. دعا کنین این درست بشه زود به زود بیام. 


جلوی در گاراژ خانه شان می پیچد. گیج و منگ به روبرو خیره شده ام. پیاده می شود. در را باز می کند. با کمی رفت و برگشت ماشینم را کنار ماشین پدرش جا می دهد.

_: جا داری در رو باز کنی پیاده شی؟ در نخوره به دیوار.

در را به دیوار می زنم و با صدایی گرفته می گویم: نگران خط افتادن پورشه ام نیستم. این نشد یکی دیگه.

غش غش می خندد و می گوید: نیل تو عالی هستی.

و پیاده می شود. من هم پیاده می شوم و به این فکر می کنم که کجای شوخی بیمزه ام اینقدر خنده دار بود؟

از کنار ماشین رد می شود و جلوی پله ی حیاط منتظرش میمانم. در را می بندد و جلو می آید. دست سرد و خیس از اضطرابم را توی دستش می گیرد و بوسه ی صداداری روی گونه ام می نشاند. دست آزادم را روی گونه ام می گذارم و وحشتزده به خانه نگاه می کنم.

خوشحال می خندد و می گوید: با سلاح گرم منتظرمون نیستن. مطمئن باش. ما اصلاً تو خونمون تفنگ نداریم. مگه از همسایه ها قرض کرده باشن.

در باز می شود و خانم کاربخش می پرسد: نمی خواین بیاین تو؟

دستم را رها می کند. خوشحال به طرف مادرش می رود و می گوید: سلام بر ملکه ی بزرگ.

رویش را می بوسد. مادرش طوری که انگار مگسی را بپراند او را پس می زند و می گوید: خبه خبه... برو تو. من با این چیزا خر نمیشم. بهتره یه توضیح درست و حسابی داشته باشی.

مادرش است. خودشیرینی اش را خوب می شناسد. به قول خودش خر نمی شود؛ اما دلیل نمی شود که لبخندی ته نگاه خشمگینش هم ننشیند. برق نگاهش را زیر نور چراغ کوچک بالای درگاه می بینم و لبخند خسته ای می زنم. هنوز نگرانم.

رادین را رد می کند و به من نگاه می کند. می گویم: سلام.

با غضبی فرو خورده می گوید: سلام. بیا تو.

سری تکان می دهم و زمزمه می کنم: چشم.

از توی درگاه عقب می رود و اجازه می دهد وارد شوم. در را آرام پشت سرم می بندم. رادین کفشهایش را کنار می گذارد. برمی گردد و مردانه دست روی شانه ی مادرش می گذارد و می گوید: بفرمایین خواهش می کنم. من در خدمتتونم. ببخشید که دیر شد.

زرین هم جلو می آید. خنده اش گرفته است و انگار می ترسد که بخندد و باعث غضب مادرش بشود. با این حال با نیش باز می گوید: سلام داداش.

نیشگونی از گونه اش می گیرد و با خوشرویی می گوید: سلام شرور. تو هم بیدار موندی منو بازخواست کنی؟

زرین می خندد و می گوید: نه بابا نشستم شو تماشا کنم. ببینم رادین برنده میشه یا مامانم.

رادین می خندد و مادرش با تشر اسم زرین را می برد. زرین هم از ترس پشت رادین پناه می گیرد تا مادرش رد شود.

بعد جلو می آید. دست دور گردن من می اندازد و صورتم را می بوسد. رادین قدمی عقب می آید. بلند می گوید: مامان من یه سری اسناد از تو اتاقم میارم الان میام خدمتتون.

بعد دست روی شانه ی زرین می گذارد و زمزمه می کند: حواست به نیل باشه. تنها نمونه.

دست زرین هنوز دور گردنم است. متعجب می گوید: هست. خیالت راحت.

به من نگاه می کند و شانه بالا می اندازد. با صدایی شاد می پرسد: شال و مانتوتو کجا میذاری؟ میشه دم در آویزون کنی یا بذاری تو اتاق رادین یا بذاری تو اتاق من.

پدرش به استقبالم می آید. فرصت جواب نمی ماند. صورتم را می بوسد و با خوشرویی می گوید: خوش اومدی دخترم. ببخشید نصف شبی زابراه شدی.

دلم برای پدرم تنگ می شود. بغض می کنم و نمی توانم جواب بدهم. فقط سری تکان می دهم و زمزمه می کنم: شما ببخشید.

سیمین هم جلو می آید. موضعش را نمی دانم. انگار خودش هم نمی داند که با چند قدم فاصله سلام می کند و سر تکان می دهد. عصبانی نیست.

پدرش با مهربانی می گوید: لباستو بذار تو اتاق رادین بیا. یا اگه خسته ای همونجا بمون استراحت کن. اونی که باید جواب بده رادینه نه تو.

از لطفش بیشتر بغض می کنم و به زحمت می گویم: ممنونم که بهم اعتماد دارین.

لبخندی پر مهر می زند. در آغوشم می گیرد. سرم را روی شانه اش می گذارد و در حالی که نوازش می کند می گوید: عزیزم.... چرا به دخترم اعتماد نداشته باشم؟

لبریز از پدرانه های نابش می شوم. در ذهنم دنبال آخرین باری که در آغوش پدرم بوده ام می گردم و به خاطر نمی آورم. خیلی گذشته است و انگار از همه بیشتر دلتنگ این چند لحظه هستم.

رادین از اتاقش بیرون می آید و با کمی ترس و تعجب می پرسد: چی شده؟

پدرش رهایم می کند و آرام می گوید: ترسیده.

رادین اوراق توی دستش را به یک دست می دهد. دست آزادش را دور شانه ام می اندازد و فشار گرمی می دهد. با لبخند می گوید: شجاع باش قهرمان.

و بی تعارف گونه ام محکم می بوسد. جلوی پدرش کلی خجالت می کشم و به اتاقش می گریزم. طوری که پدر و پسر بلند می خندند.

در اتاقش باز است. در هال هم همینطور. صدای گرم و آرامش را می شنوم که اسناد را با ذکر تاریخ نشان مادرش می دهد و تعریف می کند که چه اتفاقی افتاده است.

مادرش آرام شده است. با این حال سرزنش وار می گوید که هنوز هم می توانست خودش برایش وام بگیرد یا قرض بدهد. دلیلی نداشت که رادین سر خود اقدام کند.

مانتو و شالم را در می آورم و روی پشتی صندلی میز تحریر رادین می گذارم. با پاهایی لرزان پیش می روم. اصلاً نمی دانم حضورم کنارشان درست است یا نه.

رادین می گوید: می خواستم روی پای خودم وایسم. تا کی باید به شما تکیه می کردم؟ بیست و هفت سالمه. بچه که نیستم.

دست مرا که تازه به هال رسیده ام را می گیرد و با کمی زحمت کنار خودش روی مبل بزرگ راحتی یک نفره جا می دهد. از این که بیخش نشسته ام خجالت می کشم و سر به زیر می اندازم.

مادرش اسناد را زیر و رو می کند و با صدایی که دیگر عصبانی نیست می گوید: ولی دلیل نداشت خودت و یه آدم دیگه رو بدبخت کنی.

رادین نگاهی به من می اندازد و با طنز معمول صدایش می گوید: فکر نمی کنم نیل بدبخت شده باشه. منم که خوشبختم.

از این که حالش دوباره عادی شده است دلم قرص می شود و سر به زیر لبخند می زنم. لبخندم را می بیند. او هم می خندد. دستش دور شانه هایم است. مرا به خود می فشارد.

=: هیچ مادری بد بچه شو نمی خواد. مبارکتون باشه ولی ریسک بزرگی کردی.

_: خیلی ریسک نکردم. نیل رو می شناختم، شما هم تأییدش کرده بودین.

توپ را توی زمین مادرش پاس می دهد. سرم را بیشتر توی یقه ام فرو می برم و سعی می کنم خنده ام را نبینند. به زحمت جمعش می کنم.

مادرش آهی می کشد و می گوید: در این که نیلوفر دختر خوبیه شکی نیست. ولی کاش به ما هم می گفتی.

رادین یک باره از جا برمی خیزد. احساس می کنم بالای درّه رها شده ام و الان سقوط می کنم. به زحمت خودم را جمع و جور می کنم.

رادین خم می شود و مدارکش را از جلوی مادرش جمع می کند. در همان حال می گوید: فرصتش از دست می رفت. نه به نیل می رسیدم نه به وام.

مادرش هم از جا برمی خیزد. آهی می کشد و می گوید: باشه. بسلامتی. پیر بشین به پای هم.

رمق از پاهایم رفته است. نمی توانم بلند بشوم.

مادرش می گوید: یه دست رختخواب از تو انبار بردار ببر تو اتاقت. گیج بازی هم نکنی صاف بری تو تختت مهمونتو یادت بره. اول از راحتیش و جای خوابش مطمئن شو.

رادین بلند می خندد و می گوید: مامان... شناسنامه ی من هنوز اینجاست. یادآوری می کنم که بیست و هفت سالمه. نیل هم مهمون نیست. زن منه. تو تختم می خوابه. نگرانش نباشین.

همه می خندند اما خانم کاربخش سری از روی تأسف تکان می دهد و می گوید: نود سالتم که بشه باید اینا رو بهت یادآوری کنن چون معلوم نیست حواست کجایه. شامم اگه نخوردین همه چی تو یخچال هست. میوه هم هست.

رادین خندان چشم بلند بالایی می گوید و تشکر می کند. همگی شب بخیر می گویند و هرکسی پی کار خودش می رود.

در آخرین لحظه سیمین جلو می آید. صورتم را می بوسد و می گوید: خوش اومدی عزیزم. خدا کنه اینجا بهت خوش بگذره و خوشبخت باشین. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 خرداد 1396 12:45 ق.ظ
شاذه
سه شنبه 30 خرداد 1396 11:02 ب.ظ
سلام شاذخ چون
چه قشنگ بحران رو رد کردن ، خیلی خوندنی بود ، متشکرم
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم. لطف داری
سه شنبه 30 خرداد 1396 07:41 ب.ظ
پرانتز 34 یادت رفته
شاذه ااا خوب شد گفتی! نت که حواس نذاشته برامون
سه شنبه 30 خرداد 1396 07:39 ب.ظ
سلام سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
هی گفتم بزار بیام یه اینترنت درست و حسابی برات راه بندازم, نذاشتی که! جناب مهندس هم که اصلا رسیدگی نمیکنن, اخه چه وضعشه؟!
اصلا بیا خونه ما, اینترنتمون انقدر خوبه
دلم پدرشوهر مهربون خواست, حالا چیکار کنه؟
اخی بیچاره مامانا, مجبورن اشتباه بچه هاشونو هر چقدرم بزرگ باشه ببخشن. البته فعلا به خیر گذشته
نیل بالاخره یه شب راحت میخوابه, اسمشو باید بزاری اولین شب آرامش
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام سلام عزیزم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
همین! می بینی؟ چطور مهندسی شد؟! خدا رو شکر خودم تونستم راهش بندازم
آخ جون! میام! هوا هم حتماً بهتر از اینجاست. داریم مغز پخت میشیم جاافتاده و عاقل
هی هی هی... چه کنیم حالا؟
مجبورن می فهمی؟ اینجوری زاده شدن

خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
سه شنبه 30 خرداد 1396 06:39 ب.ظ
سلام شاذه جونم ... خوب و خوشی ان شاءالله ؟
این روزا مصیبتی بالاتر از نداشتن اینترنت نیست انگار .... البته یه وقتهایی که کار مهم نداشته باشم خوشحال هم میشم از اینکه نت نباشه . بلکه بتونم به دو تا کار عقب افتاده ی دیگه برسم .
خیلی هم ممنون برای پست جدید . خب خدا رو شکر به خیر گذشت ... طفلک نیل که حسابی ترسید و بعدش هم که خجالت زده شد . باز خوبه که بقیه ی اعضای خانواده هواش رو داشتن . خصوصا آقای پدر ...
اصلا همیشه پدر شوهر ها مهربون ترین عضو خانواده ی شوهر هستن . یادش بخیر . پدر شوهر منم خیلی دوستم داشت و باهام مهربون بود .
دست گلت سلامت شاذه جانم ... ایامت همیشه خوش و شیرین و اینترنت گوشیت هم همیشه وصل و برقرار ( دیگه از این به بعد باید این دعا رو هم اخر حرفهامون اضافه کنیم )
شاذه سلام سهیلاجونم
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
واقعاً به قول مامانم انگار جلوی دهنمو گرفتن نمی تونم حرف بزنم نت نباشه خیلی کلافه ام. انگار برق رفته باشه. هزار تا کار میشه کرد ها! ولی همه اش فکر می کنم هیچ کار نمی تونم بکنم
خواهش می کنم عزیزم. بله خدا رو شکر... ها طفلکی... کلاً تمام این قصه مشغول ترسیدن و خجالت کشیدن بوده بیچاره
هعی... یادش بخیر.... خدا رفتگان همه رو بیامرزه. پدرشوهر منم خیلی مهربون بودن. گاهی ساعتها می نشستیم حرف می زدیم. خوش می گذشت.

مرسی مرسی الهی آمین
سلامت باشی و دلشاد
سه شنبه 30 خرداد 1396 03:23 ب.ظ
سلام بر شاذه بانوی مهربونم
خوبی عزیز؟؟
فقط بابای راد
چی میشد آدما تو واقعیتم با مسایل همینطوری برخورد میکردن
همه مشکلا آسون میشد
طفلکی نیل...یکی یه لیوان اب قند بده دستش
بی نتی واقعا بددردیه خدا نصیب نکنه من که طاقتشو ندارم
ممنون که تو این بی نتی هم فکر ما بودی
میبوسمت عزیزم
شاذه سلام بر ارکیده ی قشنگم
خوبم شکر خدا. تو خوبی نازنینم؟
باباش ماهه
کاشکی میشد... هممون صد تا اما و اگر میذاریم جلوی مسائل و همه چی سخت میشه
ها واقعا الان پس میفته
خیلی سخت بود! الان درست شد الحمدالله
خواهش می کنم گلم
منم می بوسمت
سه شنبه 30 خرداد 1396 01:46 ب.ظ
حال من خوش نیست ... اما لذت بخشه خوندن قصه هات بانو
شاد باشی
شاذه چرا آخه؟! خدا نکنه. ان شاءالله خوب باشی
متشکرم عزیزم
سلامت باشی
سه شنبه 30 خرداد 1396 12:56 ب.ظ
سلام سلام
دلم حال اومد طفلک نیلو
شاذه سلام به روی ماهت
مرسی
کم کم خوب میشه
سه شنبه 30 خرداد 1396 12:39 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟
میگم این سیمین کیه؟
شاذه سلام گلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا
تو خوبی عزیزم؟
بچه وسطی خانم کاربخش رادین و سیمین و زرین. سیمین بی سر و صدا هست و کنکوری
سه شنبه 30 خرداد 1396 12:19 ب.ظ
اآخی بابای راد ...چه گوگولیه.... زرین
خانم کاربخش دیگه مجبوری قبول کرد
دیگه کاااار از کار گذشته بود ... خوب شد قضیه بچه رو بابا پیش نکشید
شاذه ها باباش خیلی مهربونه. زرینم یکی لنگه ی رادین
چکااااار بکنه؟
خدا رحم کرد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :