ماه نو
دوشنبه 5 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
عیدتون مبارک. لبتون خندون. دلتون خوش
طاعات و عباداتتون مقبول درگاه الهی باشه
امیدوارم از قصه ی جدید هم خوشتون بیاد



آوای الوان

 

آوا کلافه از گرما به خیابان شلوغ نگاه کرد و دوباره شماره ی آژانس را گرفت. تلفنچی گفت: فرستادم خانم. یه پژوی نقره ای.

چراغ سر چهارراه قرمز شده بود و ماشینها تا جلوی پای آوا توقف کردند. با دیدن یک پژوی نقره ای جلوی پایش خوشحال شد. در ماشین را باز کرد و قبل از آن که سوار شود کاغذهایی را که تمام نیمکت عقب را پر کرده بودند، عقب زد. نشست و تند در را بست. سلام کرد و نگاهی به ساعتش انداخت. دقیقاً چهل و پنج دقیقه منتظر تاکسی مانده بود.

کامیار برگشت و عقب را نگاه کرد. سلامش را با تعجب پاسخ گفت. نگاهشان برای یک لحظه درهم گره خورد و بعد با بوق ماشینهای پشت سر راننده رو گرداند. مجبور شد به راهش ادامه بدهد.

آوا هم به تندی نشانی خانه شان را گفت و با یک کتاب نازک مشغول بادزدن خودش شد. از گوشه ی چشم حواسش به راننده هم بود. امیدوار بود آدم امینی باشد.

خسته و گرمازده پرسید: چرا اینقدر طول کشید؟ سه ربع ساعته دم در وایسادم. داشتم از گرما تلف می شدم.

کامیار نگاهی به ماشینی که راهش را سد کرده بود انداخت و سعی کرد راه دیگری بیابد. ماشین پشت سری بوق زد و به راه بسته اعتراض کرد.

آوا گردن کشید و سعی کرد از باد کولر که بیشتر صندلیهای جلوی ماشین را در بر می گرفت، بهره ای ببرد.

کامیار بعد از کمی تلاش توی خط خودش قرار گرفت و توانست به وضعیت قابل کنترلی برسد. بالاخره نفس عمیقی کشید و با لحن معنی داری پرسید: منتظر من بودین؟

آوا گیج شد. اخمی کرد و پرسید: مگه شما از آژانس پرستو نیستین؟

کامیار فروخورده خندید. برگشت و نیم نگاهی به او انداخت. گفت: نخیر نیستم. شما آرم آژانس رو ماشین من دیدی که سوار شدی؟

+: چی داری میگی آقا؟ بزن کنار پیاده شم.

_: راه باریک و خیابون شلوغه. الان به هیچ وجه نمی تونم بزنم کنار. وانگهی مقصدتم به من نزدیکه. می تونم برسونمت.

+: یعنی چی آقا؟ می خوام پیاده شم.

_: منم حرفی ندارم که پیاده شی. ولی الان نمی تونم توقف کنم. یه نگاه به دور و برت بنداز؛ کجا وایسم؟ راه بند میاد.

+: من زود پیاده میشم.

_: نقل دیر و زودش نیست. تصادف می کنیم. بعد از اون می خوای بری سه ربع ساعت دیگه منتظر آژانس بعدی وایسی؟ خب دارم همون طرف میرم. می برمت.

+: چه جوری اعتماد کنم؟

_: اعتماد نکن. اگه می تونی پیاده شو. در قفل نیست.

+: منو مسخره می کنی؟

_: مسخره نکردم. میگم اگه راهی داری برو.

+: بپیچ تو این کوچه میرم.

_: یک طرفه است. حتی اگه راهم داشت دیر گفتی. نمی تونستم بپیچم.

+: از جون من چی می خوای؟

کامیار خندان گفت: تو پریدی تو ماشین، من از جونت چی می خوام؟!

پشت چراغ قرمز توقف کرد. آوا آهی کشید. تازه خنک شده بود. باید دوباره پیاده میشد و معلوم نبود تا کی منتظر ماشین بعدی میماند.

کامیار به چراغ راهنمایی چشم دوخت و گفت: دو ثانیه وقت داری... تموم شد.

و راه افتاد.

آوا حرفش را مزه مزه کرد. با تردید پرسید: واقعاً مسیرتون همون طرفه؟

ولی زنگ گوشی کامیار مانع جوابش به او شد. دکمه گوشی کوچک بلوتوثش را زد و گفت: بله؟ سلام... بله. میوه؟ چی بخرم؟ چشم. چشم ماستم می خرم.

شمرده و با تاکید گفت: یک هندوونه ی خوب می خرم که دردونتون میل کنن. چشم.

خندید و خداحافظی کرد.

آوا به پیشانی اش کوبید و گفت: هندونه!

کامیار برگشت و پرسید: چیه تو هم هندونه می خوای؟

+: مامان گفت بخرم از بس حیرون تاکسی شدم پاک یادم رفت.

کامیار با لحنی اطمینان بخش گفت: می خریم.

جلوی یک میوه فروشی پارک کرد و پیاده شدند. یک بقالی هم کنارش بود. خریدهایشان را کردند. کامیار صندوق عقب را باز کرد. لپ تاپش را کنار زد و یکی یکی کیسه ها را جا داد. آوا هی سر می کشید و خریدهای خودش را جدا می گذاشت.

_: چقدر تو دست و پایی. خیلی خب. جدا میذارمشون. نمی خوام میوه هاتو بخورم که.

آوا خجالت زده عقب کشید و گفت: ببخشید.

کامیار نگاهش کرد و برای بار هزارم فکر کرد: چقدر چشماش شبیه مریمه. کاش اینقدر سرشو پایین نمینداخت!

راه افتادند. کمی بعد به خیابانی که آوا در آن زندگی می کرد رسیدند.

+: تو کوچه نرین. مسیرتون دور میشه. همینجاها نگه دارین. پیاده میشم.

کامیار با تفریح گوش داد. صدایش هیچ ربطی به صدای شاد و کمی خشن مریم نداشت. این صدا خیلی نرم بود. خیلی لطیف و هزار رنگ... انگار...

بر افکارش افسار زد و توی کوچه ی شماره سیزده پیچید. گفت: با این همه بار کجا می خوای بری؟ تا اینجا که امدیم. دو قدم راه برای ماشین فرقی نمی کنه.

+: خیلی ممنون. ببخشید. جلوی اون در گاراژی بنفش کمرنگ وایسین.

کامیار توقف کرد.

آوا با خجالت گفت: حداقل بذارین به اندازه ی آژانس باهاتون حساب کنم. خیلی مزاحمتون شدم.

کامیار دست روی پشتی صندلی گذاشت و به عقب برگشت. با لحنی برادرانه گفت: پول نمی خوام. فقط یه قولی بهم بده. دیگه هیچوقت هرگز سوار ماشین یه غریبه نشو. حتی از آژانسی که نمی شناسی هم ماشین نگیر. تو این دور و زمونه به هیچ کس اعتماد نکن.

آوا سر به زیر انداخت و خجالت زده گفت: ببخشید.

کامیار خنده اش را فرو خورد. گوشیش را روشن کرد. عکس صفحه اش را نشان او داد و گفت: چشمات شبیه خواهرمه. دلم براش تنگ شده. اگه این نبود همون اول راه پیاده ات کرده بودم.

آوا به عکس نگاه کرد و با ترس و تردید پرسید: خواهر کوچیکتونه؟ مگه کجاست؟

کامیار با لبخند به عکس نگاه کرد و گفت: خودش میگه بزرگتره. دوقلوییم. شوهر که کرد رفت استرالیا. هشت ساله ندیدمش.

+: با اینترنت حتماً دیدین.

_: عکس و فیلم خیلی جبران حضور رو نمی کنه.

صدایش خش پیدا کرد. در ماشین را باز کرد و تند پیاده شد. صندوق عقب را باز کرد و بغض نیامده را فرو داد.

آوا هم پیاده شد. دلش گرفته بود. این مرد جوان خیلی احساساتی به نظر می رسید. مردهای دور و برش احساساتی نبودند. حداقل رسمشان نبود که با یادآوری عزیزانشان بغض کنند یا عکسشان را صفحه ی اول گوشی بگذارند. اصلاً مردهای دور و برش هیچکدام چشمهای سورمه ای و مژه هایی به این قشنگی نداشتند که تر بشوند و انگار که ریمل خورده اند صد برابر جذّابتر بشوند!

پیاده شد. نگاه بازیگوشش سر کشید تا دوباره آن مژه ها را ببیند. همان موقع کامیار با چند تا کیسه میوه توی دستهایش سر بلند کرد و نگاهشان باهم تلاقی کرد.

آوا دستپاچه شد و گفت: زحمت نکشین. خودم میارمشون.

کامیار لبخندی زد و کیسه ها را تا جلوی در خانه آورد. خم شد و آنها را پشت در گذاشت.

آوا خجالت زده تند تند گفت: وای ببخشید خودم میاوردمشون. خیلی زحمتتون شد. اینجوری خیلی بد شد. من نمی خواستم اینطوری بشه.

کامیار با مکث و آرام چرخید. صدای این دخترک عجیب نرم و دلنشین بود. حرف که میزد توی دلش پروانه های رنگی پرواز می کردند. باید به او می گفت؟ نمیشد که گفت.

به لبخندی اکتفا کرد و گفت: کاری نکردم. گفتم که مسیرم همین طرف بود. خونمون چهارراه بعدیه. بهرحال از اینجا رد می شدم. خداحافظ.

آوا با شرمندگی نگاهش کرد. آخرین کیسه ی خریدش را هم برداشت و در صندوق عقب را بست.

+: خیلی خیلی ممنونم. لطف کردین. خداحافظ.

کلید را توی قفل چرخاند. کامیار هم سوار شد و با باز شدن در خانه ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

وارد شد. مامان خسته و عصبانی به استقبالش آمد و پرسید: کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟

سر به زیر و غرق فکر گفت: تاکسی نبود. با شخصی امدم.

مامان چشم گرد کرد و وحشتزده پرسید: با شخصی امدی؟ چند بار بهت بگم سوار ماشین غریبه نشو. این چه کاریه؟ خیلی خطرناکه دختر. اگه برداشته بود برده بودت چه خاکی به سرم می کردم؟ می شنوی چی میگم؟

آوا بدون عکس العملی کیسه های خرید را به آشپزخانه برد و آرام گفت: می دونم. خدا رو شکر آدم بدی نبود.

مامان اما ول نمی کرد. یک نفس دعوا می کرد و آوا هنوز درگیر چشمهای سورمه ای مردی بود که بی هوا سوار ماشینش شده بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1396 02:27 ب.ظ
اومدم....جا خالی ندی با مخ برم تو دیوار!
شاذه خوش اومدی. بیا بغلم
چهارشنبه 7 تیر 1396 11:38 ق.ظ
آخخخ جون اومدم و با دو تاااا قسمت تپل مواجه ام !
برم یه چای بریزم
یه چند تا گل محمدی مهمونش کنم
و بیام
غرق لذت بخورم به و به و به !
شاذه ای جان! چه تصویر زیبایی! نوش جانت
چهارشنبه 7 تیر 1396 09:10 ق.ظ
سلام شاذه جانم ..چه عیدی خوشمزه ای ..
الان آخر شبی یهو اومدم اینجا دیدم وای یه داستان جدید شروع کردی. واقعا که خیلی شاد شدم .
خصوصا که داستان هم خیلی شیرین شروع شده .
دو تا انسان شیرین با چشمهای جذاب !!! چه شود ؟؟؟
چه برخورد جالبی هم بود . جالبتر اینکه هر دو خیلی راحت با شرایط کنار اومدن . نه کامیار بخاطر اشتیاه گرفته شدن با راننده ی آژانس بهش برخورد و نه آوا بخاطر اشتباهی که کرده بود زیادی شرمنده شد ... خلاصه که انکار این دو تا برای هم خلق شدن ...
دست گلت الهام بانو و شاذه جانمان سلامت ...
ایام همیشه به کام
شاذه سلام سهیلای نازنینم
نوش جانت
خیلی از محبتت ممنونم
چشمهای دخترمون معمولیه
بله انگار قراره به جاهای خوبی برسه
زنده باشی مهربونم. سلامت و دلشاد
چهارشنبه 7 تیر 1396 06:14 ق.ظ
مرسی از محبتت
نه خواهرم در میهن بسر میبرد من الان نقش مریم رو بازی میكنم
هاها
دلمان تنگ شده ولی به روی خود نمی آوریم
شاذه خواهش می کنم عزیزم

سلام مریمشون اینا
کاش بیایی. دل اونا هم حسابی تنگ شده
سه شنبه 6 تیر 1396 06:08 ب.ظ
خدا حفظشون کنه برات و شما رو برای گل هاتون

خاله بزرگه؟ یعنی همون خاله ای که قبلا هم بیمارستان بودن؟
خدا شفاشون بده
بیمارستان موندن خیلی سخته، خداقوت
شاذه زنده باشی گلم
بله. چهل و چند روز از عمل اولیشون می گذره. چند روزی هم خونه بودن دوباره جای عمل چرک کرد و دوباره بستری و دو تا عمل دیگه و....
الهی آمین
من که زیاد نمیرم. خدا به بچه هاشون قوه بنیه بده. سلامت باشی گلم
سه شنبه 6 تیر 1396 05:40 ب.ظ
خیلی قشنگ میگی پسربزرگه، اصلا دلم میخواد پسربزرگ داشته باشم حتی
حس میکنم خیلی عشق میکنی از داشتنشون

خدا قوت، ممنون شاذه جانم
منتظرمممم
اصلا فکر نکنی من امروز کلی کار دارم که هنوز انجام ندادم فردا با کارفرما دعوامون نشه خوبه به نظرت فردای دو روز تعطیلی تو این اداره های دولتی کارمندی وجود داره که پیگیر کار بشه؟
شاذه ای جانم! لطف داری
واقعاً عشقه... خدا رو صد هزار مرتبه شکر

زنده باشی گلم
رسید

مثل من که همه کار رو گذاشتم کنار و خوشحال نشستم به نوشتن باید روحیه ام خوب بشه شب برم بیمارستان شیفت خاله بزرگه... به خاله کوچیکه هم از کی سر نزدم... هی روزگار... خدایا شکرت
سه شنبه 6 تیر 1396 05:20 ب.ظ
آخی چه پروانه ای با هم آشنا شدن!!
قصه ای كه نكوست از آغازش پیداست!
منم دلم برای خواهرم تنگ شده، همزاد پنداری كردم شدید.
فاصله خره!
مرسی كه مینویسی و ممنون مه انقد خوب مینویسی
شاذه مرسی لمول جانم
ممنونم از حسن ظنّت
آخی... جانم... خواهرت اینجاست یا اونم یه گوشه ی دیگه ی دنیا؟ دلم برای مامانت اینا سوخت.
فاصله خیلی خره
خواهش می کنم گلم. ممنونم که همراهمین
سه شنبه 6 تیر 1396 04:33 ب.ظ
حتما دوست داشتنیه
الان میارم برات
اشکالی نداره من کلا نمیتونم بخورم, سرگیجه شدید میاد سراغم
شاذه
مرسی گفتم پسر بزرگه برام ساخت. البته قهوه شو همچین پر و پیمون ریخت
آخی... خوب باشی
منم پنج صفحه نوشتم. یه ویرایش بکنم ببینم در چه حاله و ارسال ان شاءالله
سه شنبه 6 تیر 1396 03:09 ب.ظ
وای یه قسمت جدید
ممنون شاذه مهربونم
قهوه بیارم برات؟
شاذه ان شاءالله دوسش داشته باشین
خواهش می کنم عزیزم
بیار گلم. یه فنجون سوپخوری ترک لایت کم شیر کم شکر... یه کم شبیه آب حوض میشه ولی چون غلیظ نمی تونم بخورم مجبورم به همین راضی باشم انگشتدونه ای هم دوست ندارم. دوست دارم فنجون کاری باری باشه
سه شنبه 6 تیر 1396 02:59 ب.ظ
سلام بی هوا آمدم ، دیدم
شاذه سلام. خوش اومدی
سه شنبه 6 تیر 1396 02:42 ب.ظ
پس کی قسمت دوم میاد؟
باز یه داستان جدید شروع شد, ما هی قراره بیاییم گیر بدیم بهت
شاذه الان بالاخره وضعیتم استیبل! شد می خوام شروع کنم به نوشتن اگررر مسئله ی دیگه ای پیش نیاد. تازه قهوه هم درست نکردم برای خودم ولی دیگه حالم نمیاد پاشم
شما بخونین، همراهم باشین من شادم
سه شنبه 6 تیر 1396 01:15 ق.ظ
خدایا بلاخره یکی پیدا شد بفهمه من چقد شیرینم !

شاذه بیا بغلم
سه شنبه 6 تیر 1396 12:28 ق.ظ
سلاممممم شاذه جوونی خوبی خوشی سلامتی ؟ آغا اولین چیزی که به ذهنم رسید معنی لغت بود ، میگم الوان جمع لون یعنی رنگ ها ؟؟
آخی صدای رنگ ها ، آرایه تشخیص محسوب میشه آیا ؟ الان قشنگ معلومه من کنکور دارم نه ؟
دعا کنین واسم پلیززز
شاذه جوونم شروع قصه عالییییی
ولی دلم واسه نیل و راد تنگ میشه ..
ندیده یه عالمه دوست دارم شاذه جوونم کلییی مرسیییی
شاذه سلام به روی ماهت گل دختر
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ سرحالی؟
بله الوان یعنی رنگها ولی دیگه باقیشو بلد نیستم
کاملا مشخصه موفق باشی
چشممم... ان شاءالله همونی که می خوای قبول میشی
متشکرمممم
نیل و رادم همین دور و برن. تو سر و کله ی هم می زنن و مردم رو ماساژ میدن و وضعشونم ای بد نیست...
منم دوست دارم عزیزم
دوشنبه 5 تیر 1396 11:37 ب.ظ
سلام سلام وای عالی بود عیدتون مبارک
شاذه سلام سلام
متشکرم عزیزم
دوشنبه 5 تیر 1396 11:35 ب.ظ
خداروشکر منم خوبم شاذه جانم
ممنون, طاعات شما هم قبول باشه
ممنون شاذه مهربونم
شاذه خدا رو شکر که خوبی
متشکرم عزیزم
دوشنبه 5 تیر 1396 11:33 ب.ظ
پسر انقدر احساساتی اخه؟! الکی!
چشم سورمه ای مگه داریم؟! چرا من ندیدم اصلا؟! قشنگه؟!
دختر انقدر بی حیا؟! واویلا
ممنون شاذه جانم, شروع احساسی و زیبایی بود دوست دارم بدونم چه داستانی در پیش داریم
شاذه اینم یه مدلشه
آبی تیره خوشرنگ... نمی دونم چه جوری توضیح بدم. ولی مهم مژه ها و حالت چشمشه که به رنگش جلوه میده.
بی حیا نیست بیچاره. کلافه است اعصابش ریخته بهم. هوا خوب باشه خوبه
خواهش می کنم عزیزم
منم خیلی دوست دارم بدونم. طبق معمول فقط چند تا کد ازش دارم
دوشنبه 5 تیر 1396 11:19 ب.ظ
سلام شاذه جانم
خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
عیدتون مبارک
گفتم اول بیام سلامی عرض کنم و عیدو تبریک بگم بعد برم سراغ داستان جدید.
چند روز میخوام بیام احوالپرسی اما فرصت نمیشد, ماه رمضون کلا فرصت هیچی نداشتم! خودمم نمیدونم چطور گذشت!
دلم برات تنگ شده بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی نازنینم؟
نماز روزه هات قبول باشه گلم
مرسی عزیزم. مبارکت باشه. منم دلم برات تنگ شده بود
دوشنبه 5 تیر 1396 10:58 ب.ظ
شاذه دل منو آب نکن !
نمیشه خب بخری...اگه میشد که اصن خودم میخریدم !

بعد باباشون اینقد خوشگل باشه میدزدنش ازم خب !
ولی خوبه چشاش رنگی باشه که بچه هامون چش رنگی بشن.

هعییییییی....بریم آگهی بزنیم روزنامه یک عدد مرد خوش اخلاق مهربون با چشای سورمه ای مژه های بلند گم شده،پیداش کنین مژدگونی بگیرین!
(هرچند فک کنم پیداش کنن دیگه خودشون برش دارن.لامصب خود خود مژدگونیه اصن!)
شاذه خیلی بامزه ای
خود خود مژدگونی
دوشنبه 5 تیر 1396 10:58 ب.ظ
سلام عیدتون مبارک
داستان جدید
شاذه سلام عزیزم
متشکرم
دوشنبه 5 تیر 1396 10:52 ب.ظ
عاقا چرا یکی ازین راننده باحالا به پست ما نمیخوره؟؟؟
شاذه می گردم برات پیدا می کنم
دوشنبه 5 تیر 1396 10:39 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 5 تیر 1396 10:32 ب.ظ
شاذه جان...هلد آن !
کشتی مارو که ! بابا ما مجردیم هیشکیم زیر سر نداریم...حالا هنوز از عشق رادین درنیومده پریدیم وسط یه عشق دیگه !
قشنگ قلبم واستاد سر همین چندصفحه!

این یکیو جدی میخوام من.حالا چشاش سورمه ایم نبود که نبود...احساساتی و مهربون باشه من راضیم.
شاذه
میخخخرم برات. با اولین پست می فرستم در خونتون با دسته گل و مژه های بلند و چشمای سورمه ای به بچه هات فکر کن. باباشون باید خوشگل باشه
دوشنبه 5 تیر 1396 09:20 ب.ظ
چه شروع خوبی، مشتاق خوندن ادامه داستان هستم :)
شاذه خیلی ممنونم شاساجون :)
دوشنبه 5 تیر 1396 09:17 ب.ظ
سلام شاذه جون
عیدتون مبارک نماز روزه هاتون قبول
این رمان ازوناست که از قسمت اول عاشقش می شی
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم. به همچنین
متشکرمممم
دوشنبه 5 تیر 1396 08:54 ب.ظ
سلام خانمی خوبی؟ عیدتون پر از شادی، مبارک باشه
رمان جدید مبارک باشه چرخش براتون بچرخه ایشالا بعدی

میگم این آوا یکم زود عاشق نشد؟
میگما من اگر اشتباهی خودم و سوار یه ماشین کنم این قدر پرو بازی در نمیارم خجالت میکشم معذرت خواهی میکنم من آن نرمالم یا آوا؟؟
شاذه سلام مهدیس جان
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟ متشکرم
مرسی مرسی
عاشق نشد. فقط چشمای پسره خاص بودن خوشش امد.
منم اگه بودم کلی خجالت می کشیدم. ولی فکر کردم آوا یه دختر هیجده نوزده ساله ی خسته است که سه ربع ساعت تو آفتاب وایساده. اعصاب براش نمونده و دلش می خواد هرجوری هست برگرده خونه. اینه که نصف پررویی مال اینه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :