ماه نو
سه شنبه 6 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام


چند روزی از آن ماجرا گذشت. هم آوا مردی با چشمهای سورمه ای را فراموش کرد و هم کامیار دختری با صدای رنگین کمانی را از خاطر برد.

بعدازظهر بود. کار آوا کمی بیشتر از معمول طول کشیده بود. حسابی خسته و گرسنه بود. گرما هم که بیداد می کرد. آن هم وقتی که کولر خراب شده بود و منیرخانم فرصتی برای این که کسی را برای تعمیر بیاورد نداشت.

 

=: دیگه سفارش نکنم. برنامه های اداره آب منطقه ای رو به موقع تحویل بدی. همینطور برنامه های بانک. اظهار نامه ی مالیاتی رو هم پر می کنی. دیر نشه ها! نیفتیم تو هچل! به موقع می نویسی و ارسال می کنی. یادت که نرفته، پارسال دیدی چکار کردم. برنامه رو دانلود می کنی، فایلا پر می کنی و می فرستی. عدد و رقماشو اشتباه نکنی. به ریال می نویسی. جون خودت چند ملیون مالیات اضافه نکن تو پاچه ی من که همینم پول ندارم بدم. برات وکالت نامه ی رسمی هم گرفتم. اگه خدای نکرده اشتباهی چیزی شد خودت میری دارایی درستش می کنی. حواست هست؟

سر برداشت و نگاه خسته اش را به نوه عموی بابا دوخت که لطف کرده بود و اجازه داده بود که آوا برایش کار کند. کار که نبود. خرحمالی! آن حقوق مختصر و این کار سخت خیلی آزاردهنده به نظر می رسید. آوا فقط منتظر بود که درسش تمام بشود. آن وقت دیگر حتی یک دقیقه هم توی این بالاخانه ی کهنه و دلگیر نمیماند.

سفارشهایش تمامی نداشت انگار. آوا با خودکار توی دستش بازی می کرد و نصف حرفهایش را نمی شنید. از همه بدتر این اظهارنامه پر کردن بود. اگر خرابش می کرد بدبخت میشد. بالاخره دهان باز کرد و پرسید: اونجا مگه اینترنت نیست؟ نمیشه اظهار نامه رو خودتون پر کنین؟

=: تو کوه و کمر اینترنت کجا بوده؟ یه روز هست ده روز نیست. نمی تونم روش ریسک کنم. خودت پرش کن. وکالتنامه هم برات گرفتم. مُردم این چند روز بس که دویدم. دلم می خواد برم روستا فقط بخوابم.

آوا سری به تایید تکان داد و فکر کرد: منم خیلی دلم می خواد برم یه روستای ییلاقی و فقط بخوابم! ولی زندانی این شغل و فصل امتحانها شده ام!

در همین فکر و خیالات بود که بالاخره منیرخانم گفت: دیگه سفارش نمی کنم. حواست به همه چی باشه. خداحافظ.

سری به تایید تکان داد و زمزمه کرد: چشم. خداحافظ.

 

کامیار در ماشین را باز کرد و سوار شد. قبل از بستن کمربند گوشیش را چک کرد. مریم یک عکس از چشمهایش فرستاده بود. نوشته بود: ابروهام بالاخره درامد. داشتم خل میشدم بس خراب شده بودن. خدا رو شکر دوباره معمولی شدن.

خیلی توجهی به نوشته هایش نکرد. ابروهای مریم جزو دغدغه های روزمره اش نبودند. به چشمهایی چشم دوخت که خیلی دلتنگشان بود. لب به دندان گزید، بسم اللهی گفت و راه افتاد.

دوباره همان جای همیشگی توی ترافیک ماند. باز فراموش کرده بود که از خیابان موازی اش برود. اینجا هم که یک دبیرستان دخترانه بود و این ساعت که تعطیل میشد حسابی خیابان بند می آمد. یکی یکی سرویسهای دخترها توقف می کردند. یا پیاده هایشان می خواستند از خیابان رد بشوند و کلی معطلی داشت.

آرنجش را لب پنجره گذاشت و انگشتهایش را به چانه ی زبرش کشید. گوشی را برداشت و دوباره به چشمهای مریم نگاه کرد. یاد دخترکی افتاد که چند روز پیش همین جا یهو سوار ماشینش شده بود. برگشته بود که بگوید پیاده شود اما با دیدن چشمهایی شبیه به اینها ساکت شده بود. چقدر دلش می خواست الان هم در ماشین بی هوا باز بشود و این بار خود مریم باشد.

از جلوی دبیرستان رد شد. با دیدن یک بقالی کنار زد و پیاده شد. گرم بود. یک بطر آب معدنی خرید و بیرون آمد. جرعه ای نوشید و به گروه گروه دخترهایی که به پیاده رو می ریختند نگاه کرد.

یکی از آنها به طعنه گفت: آقاخوش تیپه به منم آب میدی؟

ابروهایش از تعجب بالا رفتند. دوره ی دبیرستان او دخترها اینقدر پررو نبودند. مگر چند سال گذشته بود؟

بقیه هم بعضاً نگاهی یا متلکی حواله اش می کردند و او هنوز ایستاده بود. خودش هم نمی دانست چرا.

با دیدن یک نفر لبخند روی لبش نشست. دخترک عصبانی بود. دستهایش را بند بندهای کولی اش کرده بود و با پا به سنگی لگد میزد. با وجود آن که سرش حسابی پایین بود و چشمش سنگ را دنبال می کرد بازهم عصبانیتش واضح بود.

کامیار با لبخند زمزمه کرد: حالا از چی دلخوری؟

هنوز ده قدمی با او فاصله داشت و طبعاً صدای او را هم نشنید. قدم به قدم پیش آمد. بالاخره خرده سنگش با کمی خاک روی شلوار قهوه ای کامیار نشست.

سر برداشت. کامیار با لبخند پرسید: سلام. چرا می زنی؟

آوا چند لحظه متعجب نگاهش کرد. انتظار نداشت او را اینجا ببیند. او را با این چشمهای تماشایی که نگاه گرفتن از آنها سخت بود. هرطور بود نگاه چسبناکش را کند و سر به زیر انداخت. با دیدن شلوار خاکی او گفت: سلام معذرت می خوام که شلوارتونو خاکی کردم.

_: من یه وقتی تو بودم. چرا شدم شما؟

+: نسبتی باهم نداریم که بگم تو. بازم معذرت می خوام که اون روز باهاتون دعوا کردم.

کامیار بطری خالی آب را توی سطل انداخت و گفت: من چیزی یادم نمیاد. امروزم اشتباهی انداختم تو این خیابون دوباره گیر ترافیک دبیرستان افتادم. راستی تو چرا لباس فرم تنت نیست؟

آوا پوزخندی زد و گفت: چون دبیرستانی نیستم. با اجازتون.

_: صبر کن. ماشین من همینجاست. گرما این همه راه کجا می خوای بری؟

+: مزاحمتون نمیشم.

_: مزاحم چیه؟ گفتم که مسیرم همون طرفه. چه بیای چه نه، از جلوی کوچه تون رد میشم.

+: یه نفر... چند روز پیش بهم سفارش کرد که سوار ماشین غریبه ها نشم.

جمله اش تمام نشده خنده اش گرفت. سر برداشت و خنده را در چشمهای سورمه ای مرد مقابلش هم دید. به حد مرگ خجالت کشید و دوباره سر به زیر انداخت. با عجله دور شد.

کامیار خندید و سر تکان داد. به طرف ماشینش رفت و سوار شد. چند قدم بعد پشت چراغ قرمز چهارراه دوباره توقف کرد.

آوا با خودش درگیر بود. درست نبود که سوار ماشین غریبه ها بشود. اصلاً با این مرد که نسبتی نداشت. بدتر آن که اگر سوار میشد مرد جوان چه فکری درباره اش می کرد؟ حالا خودش هرچقدر پررو بود و سر راهش مانده بود بماند. مرد بود و کسی خرده نمی گرفت.

لگد محکمی به یک قوطی خالی زد. افکارش ادامه داشتند. شلوارش را هم خاکی کرده بود. مثل جلوی کفشهای کالج خودش که چیزی از رنگ سبزش دیده نمیشد بس که خاک داشت.

باید توی خیابان کناری می پیچید و کمی پایین می رفت تا به ایستگاه اتوبوس می رسید. بعد منتظر می ماند تا اتوبوس بیاید و تازه تا در خانه که نمی رفت. بازهم کلی پیاده روی داشت. هرروز که نمی توانست آژانس بگیرد. آن روز هم قرار بود برای خانه خرید کند و پولهای مامان توی جیبش بود که قصد داشت ولخرجی کند. البته اشتباهش باعث شد که باز هم پول آژانس ندهد.

یاد کولر خنک ماشین مرد چشم سورمه ای افتاد. هعی... گرم بود. ماشین آنجا پشت چراغ قرمز مانده بود و هنوز هفده ثانیه وقت داشت تا چراغ سبز بشود.

پاهایش دیگر از او فرمان نمی بردند. به خیابان زد. از یک پیکان رد شد و در عقب پژوی نقره ای را باز کرد.

راننده انگار منتظرش بود که با لبخند نگاهش کرد و گفت: درو ببند الان سبز میشه.

در را بست و نفس عمیقی از خنکای کولر گرفت. کاغذها را کمی عقب زد و خجالت زده گفت: ببخشید که باز مزاحم شدم.

_: الان دقیقاً چه زحمتی ایجاد کردی؟ بگو منم روشن شم.

تلخ خندید و زمزمه کرد: بهرحال...

سرش را عقب برد و چشمهایش را بست. فردا امتحان داشت و صاحبکار عزیز به ییلاق رفته بود و او را با دنیایی کار به حال خود گذاشته بود. آخر الان وقت ییلاق رفتن بود؟

نفس عمیقی کشید و چشم باز کرد. دقیقاً الان وقت ییلاق رفتن بود. همین الان که گرما بیداد می کرد و کار حسابی سنگین بود. چه راهی بهتر از فرار به یک منطقه ی خوش آب و هوا؟!

پشت چراغ قرمز بعدی کامیار گوشیش را روشن کرد. عکس چشمهای مریم را باز کرد و در حالی که گوشی را عقب می گرفت گفت: یه ساعت پیش عکس چشماشو فرستاده. در واقع منظورش ابروهاش بود که نمی دونم چطور شده، فکر می کنه من از این چیزا سر در میارم.

آوا گوشی را گرفت و لبخند زد. راست می گفت. شبیه بودند. ولی نگاه مریم جسورتر بود. آوا فکر کرد: اگر من اینقدر جسور بودم الان استرالیا نه... ولی حداقل سر یک کار بهتر بودم و اینطوری از وضعیتم حرص نمی خوردم.

چشمهایش آرایش نداشت. مثل آوا بادامی با مژه های کم پشت و بیحالت بود.

_: شبیه نیست؟

گوشی را به طرف جلو گرفت و گفت: چرا شبیهه. چرا به شما شبیه نیست؟ مگه دوقلو نیستین؟

_: چرا هستیم ولی شباهت دوقلوهای دو جنس مثل شباهت بقیه ی خواهر برادرایه.

آوا بدون فکر گفت: ولی نامردیه. همیشه خوشگلیا می رسه به پسرا.

ناگهان متوجه شد که چه گفته است و محکم توی دهان خودش کوبید.

کامیار از گوشه ی چشم دست او را که محکم دهانش را می فشرد و نگاه وحشتزده اش را دید. غش غش خندید و پرسید: کجای من کچل خوشگله که حق خواهرمو خوردم؟

کچل؟! آوا تا حالا به موهای کم پشت او دقت نکرده بود. موهایش اینقدر کوتاه بودند که کم مویی روی سرش بیشتر به چشم می آمد. اما سر گرد و خوش ترکیبش مخصوصاً با آن چشمها و مژه های جذّاب، کم مویی را کامل پوشش میداد.

_: هوم؟ همین که چشم آدم رنگی باشه دیگه خوشگله؟

آوا اما اینقدر شرمنده بود که جوابش را نداد. سر به زیر انداخت. دلش می خواست بگوید: فقط چشم رنگی نیست. این آبی تیره ی خاص با این مژه های ردیف و پررنگ....

چون سکوتش طولانی شد، کامیار پرسید: اینقدر خجالت داشت؟ نداشت. چرا ما از همه چی یه برداشت دیگه می کنیم؟ چرا نمیشه خیلی معمولی به یکی بگی صداش قشنگه یا... هرچی. چی میشه مگه؟ چرا همیشه دنبال منظور می گردیم؟ نمیشه منظور تو فقط شوخی با وضع موجود باشه؟ من حتی نمی خوام به خود بگیرم و فکر کنم که واقعاً چشمام قشنگه.

آوا با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: ولی هست. مژه ها...

نتوانست ادامه بدهد. نمیشد! حجب و حیایش را چه می کرد؟

کامیار تلخ خندید و گفت: مریمم همیشه سر مژه هام حرص می خورد. ولی خودم خوشحال نبودم. همش گیر می کرد به شیشه های عینک اذیت می کرد. پارسال چشمامو عمل کردم. از شر عینک خلاص شدم شکر خدا.

+: مریم... خواهرته؟

هر دو فهمیدند که دوباره دوم شخص شد و هر دو در سکوت نشنیده اش گرفتند.

_: ها... دختره ی چیز! پا نمیشه یه سر بیاد اینجا. حالا نمیشد یه راه نزدیکتر برن؟ حتماً باید می رفتن اون سر دنیا؟ از بچگیش همینجوری بود. سر تق و مستقل. همه اش دلش می خواست تنها باشه که هیشکی بهش دستور نده. الان دیگه راحته. هر دانشگاهی بخواد میره. هر جایی دوست داره کار می کنه. هروقتم عشقش کشید میره تعطیلات...

لبش را گاز گرفت. دوباره نه... اشکهایش نباید جاری می شدند. خیلی دخترانه بود!

آوا اما بغضش را حس کرد. حتی یواشکی سر کشید و تر شدن مژه های خوشگلش را هم دید. با لحنی حاکی از همدردی گفت: خوش بحالش که اینقدر دوسش دارین. ولی کاش... کاش اینقدر دلتنگش نبودین و میذاشتین خوشیاش به دلش بچسبه. حتماً برای اونم سفر به اینجا یه عالمه خرج داره. و الا دشمنی که نداره که نیاد. مگه میشه دلش اینجا نباشه؟

چقدر صدای این دختر قشنگ بود. مخصوصاً وقتی که اینقدر نرم و دوست داشتنی حرف میزد. دلش می خواست این راه ساعتها ادامه داشت و دخترک بی وقفه حرف میزد برایش. اما ادامه نداشت. به ناچار توی کوچه پیچید، جلوی در بنفش ایستاد و گفت: راست میگی. تو نمی خوای گویندگی رو امتحان کنی؟ صدات خیلی رنگیه.

آوا  متعجب پرسید: رنگی؟

خندید و ادامه داد: مگه جسم داره که رنگی باشه؟

کامیار چشم بست تا بهتر بشنود. گفت: من دوست دارم حسهام رو به رنگها تشبیه کنم. ولی صدای تو یه رنگ نیست. هزار تا رنگ داره و همشون قشنگن.

چشم باز کرد و با لبخند گفت: برو بسلامت.

آوا گیج و ناباور زمزمه کرد: ولی یه رنگ نبودن همیشه هم خوب نیست.

کامیار خندان گفت: رنگ داریم تا رنگ. پیاده شو کار دارم. باید برم جایی.

آوا با عجله پیاده شد و گفت: راهتونو دور کردم. ببخشید. نباید سوار میشدم. من...

_: راه من دور نشد. مطمئن باش. خداحافظ.

آوا خداحافظی کرد و در را بست. به دیوار پشت سرش تکیه داد و صبر کرد ماشینش از توی کوچه بیرون برود. امروز پر از حسهای عجیب غریب بود. این مرد چه می گفت؟ از جانش چه می خواست؟ صدای رنگی؟ یعنی چی؟ این چه وضعش بود؟ مردانی که او می شناخت سبز و آبی را هم به زحمت از هم تشخیص می دادند چه برسد به رنگهای صدا! اصلاً مگر صدا رنگ داشت؟

گوشیش را در آورد. ضبط صوتش را به کار انداخت و میکروفون را جلوی دهانش گرفت: امتحان می کنیم... یک دو سه... به نام خداوند جان آفرین... حکیم سخن در زبان آفرین.

مامان در را باز کرد و گفت: عروس میاری؟ چرا نمیای تو؟

گوشی را قطع کرد و گفت: سلام. دارم میام.

=: سلام. بیا تو... بیا باباتم الان رسیده. زودتر دست و روتو بشور بیا سر سفره.

چند لحظه بعد سر سفره ی سه نفره شان نشست. خواهر داشتن چه شکلی بود؟ آن هم یک خواهر دوقلو. حتماً دلچسب بود. برادر داشتن چطور؟ برادری با چشمها و احساسات رنگی. حتماً قشنگ بود. چقدر خوش می گذشت اگر بود...



شاعر می فرماید:
چشمش به میان صف مژگان
چون شه به صف سپاه باشد


حکایت جوان چشم سورمه ای ماست. البته نه دقیقاً حکایت او. این شعر رو یک شاعر عزیز که خدایشان بیامرزد وقتی من دو ماهه بودم برای من سرودن. روحشون شاد

البته آخر شعرم فرمودن "باور تو مکن. مزاح باشد" 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 تیر 1396 08:20 ب.ظ
من نمیدونم چرا اینقد ماخوذ به حیام ! :|
اصن باید همونجا بش میگفتم آقای دکتر زن داری یا نه؟
میگفت نه میگفتم من خوشم اومده ازت.والسلام.الان همش حس میکنم نیمه گمشده مُ پیدا کردم بعد با دستای خودم باز گمش کردم !

چقدرم با بچه ها مهربون بود.خود خود مرد رویاهام بود لامصب.

والا خجالت میکشم دیگه برم ببینم زن داره یا نه...چه برسه به کرایه تخت و غش رفتن.

اینقده اون روز حال خودم بد بود نشد به مامان که اومده بود جای من پیش مامانبزرگم بگم که این آقاهه چشمو گرفته بلکه مامان یه حرکتی چیزی بزنه...حالا هی از جلو اورژانس رد میشم آه میکشم.

من نسل بابام اینا همشون حلقه هاشون دستشونه اونوقت نسل ماها همگی فرارین از حلقه ! :| اصلا نسل قابل اعتمادی نیستن!
شاذه ای بابا ای بابا! چرا آخه؟؟؟
برو دنبالش. یه وقت می بینی پرستارای بیمارستان قُرش زدن. اون وقت تو میمونی و حوضت!
دور و بر ما هیچ نسلی حلقه نمیندازن خیلی کم دیدم مردا حلقه داشته باشن
پنجشنبه 8 تیر 1396 02:39 ق.ظ
كامیار به نظر همسر رویاهای نیل بوده :)مردی با چشم های آبی پررنگ.
من یكی از همكارانم چشم های این رنگی داشت كه اولین بار كه باهاشون روبرو شدم فقط داشتم به رنگ چشماشون نگاه میكردم! خیلی تجربه بدی بود، بعد از اون اتفاق تا اونجایی كه تونستم فاصلمو باهاشون حفظ كردم.
پست خواندنی ای بود، سپاس.
شاذه خود خودشه
بله منم تجربه شو داشتم. خیلی بده.
متشکرم از همراهیت
چهارشنبه 7 تیر 1396 04:15 ب.ظ
شوخرخاله مرحومتون شوخیش گرفته بوده ها! با روح و روان بچه نباس بازی کرد. خدارحمتشون کنه.
شما حتما قرص ماهی, البته نه از اینا که شوهرخاله جانتون گفتنا. واقعنی ماهی
گویا قرار بوده یه قسمت جدید داشته باشیم اما نشده
شاذه شوهرخاله خدابیامرز خیلی شوخ و مهربان و لطیف بودن. روحشون شاد
نظر لطفته مهربونم
داریم ان شاءالله. خواهر کوچیکه لطف کرد پست عصری رو به عهده گرفت. من فردا میرم اگه خدا بخواد
منم دیدم خونه ساکته جشن گرفتم. قهوه درست کردم و نشستم بنویسم
چهارشنبه 7 تیر 1396 04:07 ب.ظ
سلام خوبی دوستم

چه خبرا؟ وای نمیدونی من الان دقیقا همین شکلیم

عید فطر عقد کنان خواهر جان بود و به دلیل هجمه میهمانان گرامی اینترنت و وب و مابقی ماجرا تعطیل وگرنه با اخم و تخم مادرجان مواجه میشدی، اخر شبا هم کلیه اقوام مشغول گشت زنی در نت کلا سیستمم مرد. 55 گیگ اینترنت ظرف دو هفته تموم شد، تصور کن؟؟؟؟

امروز که وقت کردم بیام به صفحه ات سر بزنم دیدم رادین تموم شده یکی دیگه اومده که از اونم بهتره این چه وضعیه آخه

منم میخوام خب ...

خدا بد نده، چی شده خاله جان؟ کمکی نمیخوای؟

بوس برم داستان رو بخونم ، اول اومدم پیغام بزارم بعد برم دنبال داستان

راستی اون تمرینات ورزشی رو برای کمر درد امروز با ایمیل برات میفرستم، ببخشید خیلی شلوغ بودم.

بوسسسسسسسسسسسس


شاذه سلام اشرف جان

همیشه بخیر و خوشی. دلم برات تنگ شده بود

تو خونه ما بدون مهمون یه بار بیست روزه صد گیگ مصرف شد. دیگه نت نگرفتیم. هرکسی با پول توجیبی خودش رو گوشی خودش می گیره

بله اینجوریاست. دنیا می چرخه بهرحال...

میخخخرم برات...

خاله جان سرطان معده. ممنون از محبتت

بوس بوس. مرسی

متشکرم. چک می کنم

بوسسسسسسس
چهارشنبه 7 تیر 1396 03:35 ب.ظ
زور نکن به خودت.هروقت حسش اومد بنویسما راضی به زحمتت نیستیم.

اتفاقا پریشبا مهمون داشتیم زنداییم گیر داده بود چرا شوهر نمیکنیا و اینا...من گفتم دنبال آدم میگردم که باهاش ازدواج کنم گفت نگرد نیست.
اونجا نتیجه گیری کردیم که طرف یا مرده یا آدمه..از این دوحالت خارج نیست.(البته به شوخی.)

آخه چیجوری خودمو به غش بزنم؟کلا اورژانس دو تیکه س.اون بخش اصلی اورژانسُ باید با تخت بری تو تا بیان سرت.منم شکر خدا مشکل خاصی ندارم.
حالا اگه شانس منه دکتره زن داره.والاع!

من از همینجا مراتب اعتراضمو به آقایونی که حلقه دست نمیکنن اعلام میکنم ! بترکید اون حلقه هاتونو دستتون کنین خب ! :|
شاذه مرسی مرسی خیلی هم فرصت ندارم. ساعت پنج باز باید برم بیمارستان شیفت خاله جان تا آخر شب.
آدم؟ مگه حوا باشی

یه برانکارد اجاره کن بخواب روش
اول برو آمارشو در بیار بعد ببین صرف داره زحمت بکشی یا نه؟
چه وضعیه آخه؟ خجالت بکشین. اون حلقه رو دادن که بکنین دستتون دیگه!
چهارشنبه 7 تیر 1396 02:34 ب.ظ
من شدیدا عجله دارم ببینم به کجا میرسه.همزمانم بگردم یه مردی پیدا کنم قد کامیار عقلش برسه که صدا میتونه رنگ داشته باشه ! البته میدونی یکی هست که فک میکنم بفهمه ها...ولی نمیدونم چطوری برم گولش بزنم.رفته بودیم واسه مامانبزرگم اورژانس سر خیابون.اتند بخششون خیلی خیلی مهربون و صبور و جذاف بود.
حالا البته چشاش که سورمه ای نبود موهاشم مث کامیار بگی نگی ریخته بود...قیافه ش درکل خیلی خیلی معمولی بودا..ولی مهربون بود.هعییییییی....دست ما که دیگه بش نمیرسه.

من یه چیزی میخواستم هی بگم گفتم شاید همه بلد باشن...حالا دیدم یکی کامنت گذاشته گفتم بگم.این نمیپسندم که منفی میشه اگه یه بار بزنین رو میپسندم حذف میشه نمره منفیسخت شد نه؟

پ.ن:منتظر سومیشیم !
شاذه منم عجله دارم. فقط نمی دونم چرا دو ساعته نشستم اینجا هیچی قصه ننوشتم. نوشتنم نمیاد
مرد مثل کامیار فقط تو قصه های من پیدا میشه
به به اتند جان اتنشن کن به این رفیق ما بلکه یه عاشقانه ی خوشگل جور شد
چرا بابا دو سه بار خودتو بزن به غش کردن. مجبور بشه هی بیاد بهت توجه کنه درست میشه. فقط دقت کن وقت شیفتش باشه و فرصت داشته باشه بیاد سراغت

نه بابا همه بلد نبودن. یکیش من

منم همینطور
چهارشنبه 7 تیر 1396 01:16 ب.ظ
آخیششششششش چسبید !

شاذه نوش جان
چهارشنبه 7 تیر 1396 01:04 ب.ظ
چه کیفی داره زیر کولر نشستن و داستانت را خوندن
کلی ذوق کردم دیدم داستان جدید نوشتی خوشگل خانوم
شاذه به به چه عالی! خوشحالم که لذت بردی مهربونم
چهارشنبه 7 تیر 1396 09:20 ق.ظ
اونقدر ذوق میکنم وفتی میام اینجا و دو سه تا پست میخونم
میگم عجب دل خجسته ای داره این منیر خانم !!!
اظهار نامه ی مالیاتی رو سپرده به آوای طفلکی و خودش پاشده رفته ییلاق ؟؟!!
خب این بنده ی خدا اگه اشتباهی بکنه که حاصل زحمات یکساله به باد فنا میره که ... یه چند روز هم دندون به جگر میزاشت دیگه
این جان .. این مرد چشم قشنگ چه احساساتی هم هست ... صدای رنگی !!! اوج بیان احساساته
چه دلی هم برده از دخترمون ... طفلک با اون مردهای ساده ی دور و برش حسابی تحت تاثیر این اقای چشم قشنگ قرار گرفته ...
قربون خدا برم . این اقا مجبور شده برای بلندی مژه هاش بره دکتر اونوقت خانمهای دیگه باید برن مژه بکارن
سهیمه ها جابجا میشه ها یه وقتهایی

دست گلت سلام شاذه جونم ... خیلی خیلی چسبید .
برقرار باشی و همیشه شاد و سلامت ...
شاذه منم ذوق می کنم وقتی میایین
خیلی خجسته است. نگران نیست. اگر مشکلی پیش بیاد پوست آوای طفلکی رو می کنه. د
خیلی احساساتیه پسرمون :)
بله. مرد احساساتی اصلاً ندیده. نمی دونه چه جوری هست
برای مژه هاش نرفته دکتر بد توضیح دادم. منظورم این بود که چشماشو عمل کرد از شر عینک خلاص شد. فکر کنم باید ویرایشش کنم.
ها واقعاً... هرکسی قسمتی داره
دیگه خدا می دونه چی برای کی بهتره و چرا

زنده باشی عزیزم. نوش جانت
به همچنین
چهارشنبه 7 تیر 1396 03:09 ق.ظ
ای داد بیداد اشتباهی دستم به نمیپندم خورد
شاذه طوری نیست
سه شنبه 6 تیر 1396 11:20 ب.ظ
سلام ، عیدتون مبارک
شعر و داستان هر دو عالی .
من تا حالا چشم سرمه ای ندیدم ، شایدم دقت نکردم
موفق باشی
شاذه سلام عزیزم
متشکرم. مبارکتون باشه
ممنونم. شاعر شوهرخاله ی مرحومم بودن. بچه بودیم برامون شعر می گفتن
منم خیلی کم دیدم
سلامت باشی مهربونم
سه شنبه 6 تیر 1396 07:49 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 6 تیر 1396 07:42 ب.ظ
سلاممم
میگم این چشم سورمه ای جانمون هنر خوندن ؟ ادبیات ؟ خیلی شاعرانست ] استیکر چشم قلبی ]
آغا ما یک عدد ییلاق داریم بسی سرسبز و زیبا ، تازشم یه آبشار خوشگلم داریم ، از ییلاق منیر خانوم اینام بهتره، آوا خواست بیارینش . تازه باهم دوستم میشیم
منم مثل کامیارم . عاشق چیزای رنگی رنگی ام
این قسمت کلی حسای خوب داشت مثل یه عالمه قلبهای کوچولوی صورتی یا بستنی توت فرنگی
شاذه جووونم مرسییییی
شاذه سلاامممم عزیزم
نه. اتفاقا آواجان هم همین فکر رو کرد. حالا تو قسمت بعد میگم چی خوندن
ای جان ای جان... منم می خوام... اینجا بسی گرمهههه
منم همینطور
متشکرم. خوشحالم که اینقدر خوشمزه بود
خواهش می کنم گلمممم
سه شنبه 6 تیر 1396 06:04 ب.ظ
این شعر آخریه چه قشنگ بود حالا اولی رو باور کنیم یا دومی رو؟

آوا جان شما کلا نمیخوای به حرف هیچکس گوش بدی؟ نگفتن سوار ماشین غریبه نشو؟ عجبا!
کامیار هم چه خوشش اومده! البته منم پسر بودم خوشم میومد یه دختر گیج و صدا رنگی و شبیه خواهرم پیدا میکردم
خیلی قشنگ و رنگی بود شاذه جانم، ممنون
شاذه خیلی قشنگه. مخصوصا این بیتش نمی دونم والا! بعد از ده دوازده بیت تعریف و تمجید یهو اینو گفتن. نگفتن اون کودک دو ماهه شکست عشقی می خوره بعدها می زنه تو کار نویسندگی هی قصه ی عاشقانه می نویسه جبران شکستش بشه؟؟؟
یه جاش گفتن: قرص ماهش چون شب دوازده بود___ گر بر سر او کلاه باشد

نه مگه باید گوش بده؟ داریم مگه؟
چرا بدش بیاد؟ به این خوبی قشنگی! حرفم که می زنه دنیاش رنگی رنگی میشه. چرا که نه؟
خیلی خیلی ممنونم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :