ماه نو
دوشنبه 12 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
ببخشید که این چند روز اینقدر شلوغم و تاخیر دارم و کم می نویسم. واقعاً نمی رسم.


کامیار به طنز گفت: پس تو باید ناهار مهمون کنی.

آوا آرام گفت: قاعده اش همینه.

کامیار خندید و گفت: بی خیال خانم. کدوم قاعده؟ مگه قراری داشتیم از قبل؟ اینجا رو ببین. یه رستوران سنتیه. من معمولاً قرارای کاریم رو اینجا میذارم. غذاشم انصافاً خوبه.

ماشین را پارک کرد و پیاده شد. آوا هم پیاده شد. پایش به رفتن نمی رفت. همان کنار ماشین ماند تا کامیار متوجه اش شد و برگشت. ماشین را دور زد. کنار در شاگرد روبرویش ایستاد و پرسید: چی شده؟

آوا به جدول خیابان چشم دوخت و با تردید پرسید: حالا... این قرار کاریه؟

کامیار دست روی سقف ماشین گذاشت و گفت: چرا سختش می کنی؟ یه ناهار خوردن اینقدر توجیه و تفسیر نداره.

آوا نگاهش را تا برگهای درخت کنار خیابان بالا آورد و گفت: نمی دونم چی درسته چی غلط.

_: هی... کجا رو نگاه می کنی؟ راست تو چشمهای من نگاه کن بگو موضوع چیه؟

توی چشمهایش نگاه کند؟ آن آبی خاص که مقاومت ناپذیر بود. پس بدون این که نگاه کند دو قدم عقب رفت و از خیابان رد شد.

کامیار هم جلو آمد و باهم رد شدند. پله های رستوران را در سکوت پایین رفتند.

یک تخت کنار آبنمای سنگی انتخاب کردند. روی آبنما پر از خزه و گیاه بود. توی حوضچه ی کف آن هم چند ماهی قرمز شنا می کردند.

آوا گوشه ی تخت چمباتمه زد و به ماهیها چشم دوخت.

کامیار هم نشست و پرسید: از من دلخوری؟

آوا حیرتزده سر برداشت. نگاهش دوباره به آن نگاه آبی گیر کرد. سرش را به نفی تکان داد و گفت: نه.

دیگر نمی توانست نگاهش را بگیرد. مغزش مرتب فرمان میداد که درست نیست که به کسی اینطوری چشم بدوزد اما چشمش...

تا این که کامیار پرسید: طوری شده؟

این بار سرش را به سرعت به نفی تکان داد و نگاهش را دوباره به ماهیها داد.

_: خیلی بدعادت نیستم که مردم خیره ی چشمام باشن، فقط نگرانم که ناراحت باشی.

آوا سعی کرد لبخند بزند. نگاهش را به جایی حوالی چانه ی او دوخت و گفت: نه ناراحت نیستم. فقط... فقط این اولین باریه که...

نتوانست حرفش را ادامه بدهد. کلافه به ماهیها نگاه کرد.

کامیار جمله اش را کامل کرد: که با یه پسر امدی بیرون... خب... حق داری. شاید... شاید نباید مجبورت می کردم.

منو را جلویش گذاشت و گفت: انتخاب کن. بعد از ناهار می رسونمت خونه.

آوا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد. کامیار خیلی بهتر از انتظارش بود. کوچکترین آزاری نداشت.

نگاهش روی اسم غذاها چرخید و بالاخره پرسید: بزقورمه اش آیا چطوره؟

_: به نظر من که عالی.

+: جدی؟ چه خوب. من بزقورمه می خوام. نوشیدنی هم آب.

کامیار خندید و گفت: چه مهمون به صرفه ای!

آوا به تندی گفت: مهمون منی!

کامیار غش غش خندید. از جا برخاست و رفت سفارش غذا را داد. پولش را هم پرداخت کرد و برگشت.

آوا لب برچید و به قهر گفت: نباید این کار رو می کردی. از صبح تا حالا علاف منی.

ناگهان با چشمهای گرد شده زمزمه کرد: این دو تا رو! دارن درسته قورتت میدن. خجالتم نمی کشن.

کامیار غش غش خندید و پرسید: می خوای عینک آفتابی بزنم؟ دیگه هیشکی نگام نمی کنه. خیالت تخت! من نه خوشگلم نه خوش تیپ. فقط رنگ چشمام خاصه.

آوا سر برداشت و منتقدانه نگاهش کرد. تمام تلاشش را کرد که به چشمهایش دقت نکند. خب علاوه بر رنگ چشمها مژه هایش بود. ابروهای صاف و ساده ای داشت. بینیش نه کوچک بود نه بزرگ. صورت گرد و دلنشینی هم داشت. رنگ پوستش به نسبت پررنگ بود. تنها برداشتی که آوا می کرد مهربانیش بود.

لبخندی زد و گفت: شکسته نفسی می کنی.

_: قبول کن که به خاطر رنگ چشمامه. اصلاً میرم یه جفت لنز قهوه ای می خرم، فردا میاییم همین جا. ببین کی منو نگاه می کنه؟

آوا غش غش خندید و گفت: خیلی خودتو دست کم می گیری.

_: خیلی خب. اصلاً من خوش تیپ و جذّاب. فقط مونده برم مو بکارم دیگه عالی میشم. ولی به جاش بن سای می کارم.

+: بن سای چیه؟

_: همین درختای کوچولوی ژاپنی. درختای مینیاتوری. مثلاً یه سیب سرخ دارم الان میوه داده. قدش سی سانته با یه عالمه سیب سرخ بندانگشتی! بذار عکسشو نشونت بدم.

عکس را پیدا کرد و گوشیش را به طرفش گرفت.

+: وای خدای من! چقدر بامزه ان اینا!

_: بقیه ی پوشه رو هم اگه می خوای ببین. همه اش همینایه.

+: بن سای و دیگه چی بود؟

_: ساکولنت.

+: چه اسمای سختی! بعد فقط همینا؟ مثلاً گلدونای دیگه نداری؟

_: نه. بقیه رو امتحان کردم ولی در نهایت دیدم اینا رو بیشتر دوست دارم. همینا هم تنوعشون خیلی زیاده. الان بذار ببینم... مثلاً این کاج مطبق... ده سالی هست که دارم روش کار می کنم.

+: وای! ده سال! اون وقت قیمتش خیلی میشه!

_: من از این راه تجارت نمی کنم. مگه این که کسی واقعاً دلش بخواد پول بده. فروش اصلیم همون ساکولنتا هستن. اونا هم تنوعشون خیلیه. معمولاً هم کوچیک کوچیک می فروشم به گل فروشیا. فروش جزئیم خیلی کمتره.

+: چه جالب! بعد این درخت سیب چند سالشه؟

_: چهار سال.

+: چهار ساله میوه داده؟

_: خیلی نازشو خریدم تا میوه داد.

هر دو خندیدند. پیش خدمت جلو آمد. برایشان سفره پهن کرد و دو کاسه بزقورمه* جلویشان گذاشت.


بعداً نوشت: بزقورمه غذای سنتی کرمان است. گوشت بز یا گوسفند را با پیازداغ و سیرداغ مفصل می پزند و در آخر به آن کشک و نعناداغ و گردو خرد شده اضافه می کنند. با نان سرو می شود. بسیار خوشمزه است :)







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 تیر 1396 11:26 ق.ظ
یادم رفت بگم یه نو دسر مخصوص عروس خلانم داریم ک یه جور حلوا. فوق خوشمزع و مقوی. البته درست کردنش سخته. کلی اجیل داره. روغن محلی و کنجد ...... گاهی مامانم درست میکنه. الان دلم خواست انشالله این هفته بز قورمه شما رو درس کنم
شاذه چه جالب! گرم و پرانرژی!
نوش جانت :)
چهارشنبه 14 تیر 1396 11:23 ق.ظ
فک کنم یه بار دیگه ام تو داستانات بز قورمه بود ما هم یه نوع غذا داریم قدیما مخصوص عروسیا بود گوشت گوسفند یا بز رو به قطعه بزرگ با پیاز و میپختند با زردچوبه یا رب با نون محلی تو کاسه های بزرگ به مهمونا میدادند. الانا ک وسع مردم نمیرسه دیگه زرشک پلو مرغ میدن نهایتا قطعات تقریبا کوچیک رو ابپز میکنند با ابش سس درست میکنند با پلو تقدیم مهمونای عزیز یادم یه بار بچه بود تو روستا اینجور ناهار دادن
شاذه بله احتمالاً بازم نوشتم. شاید چون خیلی دوست دارم
اهل کجا هستین؟
شادی عروسی خوبه. غذاش هرچی ساده تر بهتر...
چهارشنبه 14 تیر 1396 07:46 ق.ظ
اصالتا اهل کرمانم فقط یک مادر بزرگم اصالتش مال شیرازه ...

ولی متولد و بزرگ شده ی کرمان نیستم

الان که میگی میبینم دل و جیگر و کباب دنده و بریون خود گوسفند وقتی طبیعتیمو بله آب گوشت های خاص زندایی ام و اینا هم قسمتی از وعده های بعد گوسفند کشتن بوده

اما چون من فقط در این حالت بزقورمه خوردم این بیشتر تو ذهنم مونده

اگر رستوران خوبی سراغ داری کرمان برای سرو بزقورمه
بسیار استقبال میکنم
میخوام انشا الله نوروز دوستانم رو بیارم کرمان سفر

مرسی
شاذه چه خوب! خوشوقتم!

امیدوارم هرجا هستی خوب باشی :*

نوش جانت :)

رستورانای سنتی اغلب دارن ولی من چون خیلی کم رستوران میرم سراغ ندارم. فقط چند روز پیش لنگر بودیم. رستوران باغ جنت بزقورمه داشت و خوب بود.
سه شنبه 13 تیر 1396 04:34 ب.ظ
سلاااااام
خوب و خوشی شاذه جونم؟؟
کامیار داره میزنه جاده خاکیا
خب پسرجان تو که میدونی کارت درست نیس نباید اصرار کنی پ چرا اصرار میکنی عه استیکر عصبانی خیلی دیگه اغراق بود گوناه داشت پسرم نذاشتمش
یواش یواش دارن از راه به در میشنا
خوش و سلامت باشی شاذه جانم
شاذه سلااااام
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی نازنینم؟
باید افسارشو بکشم
نه دیگه طفلکی دل از کف داده نمی دونه چکار کنه
تند تند
ممنونم. به همچنین عزیز دل
سه شنبه 13 تیر 1396 04:09 ب.ظ
ممنون شاذه جانم, خداروشکر همه چیز امن و امان
ممنون, میدونی که من زیاد با خوردن میونه ندارم,با غذاهای آبکی هم زیاد نمیتونم ارتباط برقرار کنم. البته دوست دارم یه بار امتحان کنم اما ما رو کرمون راه نمیدین
آفرین, تو میتونی خشکش کنی, سعی خودتو بکن به کدوم عشق نافرجامم؟ خیلی زیادن, تو تمام جنبه های زندگیم وجود دارن
شاذه خواهش می کنم عزیزم. خدا رو شکر
حتماً یه بار امتحانش کن. بفرمایید چرا که نه؟ فقط الان نیاین کباب میشین
دارم تمام تلاشمو می کنم. ساکولنت بند کفشیه. عاشقش شدم ولی از وقتی امده خونمون دیگه شادابی تو مغازه رو نداره. منم بهش میگم خیلی بی سلیقه است که اون مردک معتاد گلدون فروش رو به من به این خوشگلی ترجیح میده
سه شنبه 13 تیر 1396 02:51 ب.ظ
سلام رفیق
این لینک چشای کامران واسه من وا نشد بفهمم چی دل آوا رو همچین برده، کپی هم نشد! اگه شد تو تلگرام بفرست
ساکولنت عالیه، نجیب و بی دردسر ولی من طرف بن سای نرفتم، حالا همچین تحفه ای هم نیست قرار باشه اینقدر براش وقت بذارم
شاذه سلام عزیز دل
فرستادم برات. خدا کنه اونجا واز بشه برات
ساکولنت خیلی نازه. یه بند کفشی خریدم عاشقش شدم. ولی خیلی حساسه. جابجاش کردم ناراحته
بن سای هم که کلا سخته ولی از بچگی دورادور دوست داشتم
سه شنبه 13 تیر 1396 01:52 ب.ظ
خیلیی عالی بود شاذه جان
لطفا ادامه بدید!
راستی چرا شاذه؟!
شاذه خیلی ممنونم عزیزم
چشم. ان شاءالله
سالها پیش تو کمبود امکانات وقتی نه اینترنت داشتم نه کتاب اسم، تو فرهنگ عمید دنبال اسم برای شخصیت قصه ام می گشتم. رسیدم به شاذّ و مونّثش شاذّه.... یعنی کمیاب. به دلم نشست ولی برای خودم خواستم نه شخصیت قصه ام.
سه شنبه 13 تیر 1396 08:54 ق.ظ
حالا فکر نکردی من که تا حالا بزقورمه نخوردم و با توضیح شما دلم خواسته باید چیکار کنم ؟؟؟؟
شاذه نسخه شو برای همین گذاشتم عزیزم. سریع بپز و نوش جان کن
سه شنبه 13 تیر 1396 08:25 ق.ظ
اوووممم نمیدونستم بز قورمه تو رستوران ها هم سرو میشه !
تو خونه مادر بزرگ و بعضی اقوام هر وقت گوسفند میکشتن حتما ناهار بز قورمه بود !
دلم تنگ شد

به به به شما
شاذه تو رستورانهای سنتی هست
چه جالب! ما معمولاً بعد از گوسفند کشتن آبگوشت هست یا دل و جگر کباب کرده :))
اهل کجایی؟

سه شنبه 13 تیر 1396 03:42 ق.ظ
اولش تعجب كردم ولی تو همون جمله ی اول فهمیدم میره سراغ گلكاری !!! خیلی هم خوبه
اینا با این حساب خیلی زود با هم دوست بشن .
خیلی ممنون بانوجانم
شاذه بله. می خواد بره سراغش. خیلی ممنون :)
خواهش می کنم عزیز دل
سه شنبه 13 تیر 1396 01:21 ق.ظ
سلاااام
چند روز پیش داشتم "عشق دردانه است" رو برای خواهرم و دختر خالم میخوندم
گفتم یادم باشه سرچ کنم بزقورمه چیه:دی
جدیدا" هرچی تو ذهنمه سریع برآورده میشه :))
خواهش میکنم تند تند بنویس، من می میرم برای قصه هات :*
شاذه سلاااام عزیزم
جدی؟ اونجا هم نوشته بودم؟ یادم نیست :))
چه عالی!
من تمام تلاشم رو می کنم :*
دوشنبه 12 تیر 1396 06:09 ب.ظ
سلام
ان شاءالله همه کارها به خیر و عافیت انجام بشن
متشکرم خیلی خوندنی بود ، دلم نمی‌خواست تموم بشه ، دو بار هم خوندم ولی بازم تموم شد
شاذه سلام شهر عزیزم
سلامت باشی مهربونم
لطف داری عزیز. شرمنده خیلی کم فرصتم این روزا...
دوشنبه 12 تیر 1396 05:04 ب.ظ
خسته نباشید با کلی کار ...
بزقورمه چیه آیا؟
چشمای کامیار
بن سای خیلی خوبه ... من خودم یه بن سای نارنج دارم پرورش میدم ... انصافا سخته...
شاذه سلامت باشی عزیزم
نسخه شو گذاشتم

منم خیلی دوست دارم. ولی چون سخته هیچ وقت طرفش نرفتم
دوشنبه 12 تیر 1396 04:25 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
خداقوت
بزقورمه چیه؟ خب نخوردم چیه مگه؟
من عاشق کاکتوسم, البته مثل همه عشق هام کاری براش نمیکنم کلا عشقای من نافرجامن
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام امیدجان گل بلبل
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ روزگار بر وفق مراده ان شاءالله؟
سلامت باشی
بزقورمه عشقه نسخه شو گذاشتم.
کاکتوسا خار دارن. من ساکولنت بی خار دوست دارم تازگی رفتم تو کارش. البته اگه خشکشون نکنم برو چار تا کاکتوس بخر بلکه اون یکی عشقتم فرجام بیابه

خواهش می کنم گلم

دوشنبه 12 تیر 1396 04:03 ب.ظ
سلاممم
وای بزقورمه .. دلم خواست •_•
ما عید ۹۳ مسافرت اومده بودیم کرمان کلی خوش گذشت ولی یه جای دیدنی میخواستیم بریم همش توراه بودیم آخرشم ارگ بم نرفتیم بجاش رفتیم ارگ راین خیلی قشنگ بود آبشارشم عالییی
رستوران رفته بودیم اول که تو منوی غذا بزقورمه دیدم فک کردم توش گوشت بز داره بدم اومد ولی سفارش دادیم ، دیدم نه گوشت بز که نداره خیلیم خوش مزس مخصوصا با کشک زیاد
چقدرم سوغاتیای کرمان قشنگن مامانم یه عالمه پته خرید .. تازه ماشینای آژانساش همه مدل بالا بودن یه دفعه پرادو اومده بود خلاصه خیلی شهر باحالی دارین
مرسییی شاذه جووون داستان عالییه
شاذه سلاممم عزیزممم
نسخه شو گذاشتم. می تونی بپزی :)
به به چه عالی! منم تو سی و چند سال اخیر فقط یک بار رفتم بم و ارگش رو دیدم. سال قبل از زلزله.
ارگ راین و آبشارم ندیدم یه بار خانواده رفتن من نشد برم. شاید حامله بودم. یادم نیست.

گوشتش یا بزه یا گوسفند ولی خوب بپزه عالی میشه

پته های قدیمی ظریف سوزن دوزی خیلی قشنگن. الانه ها ظرافتشون کم شده؛ کمتر دوست دارم

کدوم آژانس بودین دقیقاً؟ والا ما که هرچی آژانس بگیریم دیگه نهایت پژو داشته باشن

مرسی عزیزم. گمونم از بس شهرتون سبزه، خاک ندیدی. شهر ما به چشمت امده
خواهش می کنم مهربونم. لطف داری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :