ماه نو
پنجشنبه 15 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام :)

این یکی دیگه واقعاً باعث خجالته! ولی یه کوه اتوکشی دارم نمیشه ادامه بدم. دوست داشتم حتماً بذارمش! زود میام ان شاءالله


یک مرد جوان از راهروی مغازه گذشت و وارد شد. بلند و شاداب سلام کرد. طوری که همه با لبخند به طرفش برگشتند. آوا با کنجکاوی نگاهش کرد. خوش قد و بالا و خوش قیافه بود. صدای صاف و محکمی داشت.

کامیار از انتهای مغازه صدا زد: سلام مهیار!

مهیار هم دست بلند کرد و با لبخند گفت: سلام.

صدایش پر انرژی و تعلیم دیده بود. آوا به یاد آورد که کامیار گفته بود برادرش توی رادیو کار می کند.

مهیار نگاهی به مشتریهای مغازه انداخت. نگاهش روی آوا نشست. انگار حس کرد که نباید یکی از مشتریهای روزمره باشد. حس خاصی به او داشت که الان فرصت تفسیرش را نداشت.

فقط جلو رفت و گفت: سلام. می تونم کمکتون کنم؟

آوا تکان خورد. هم جذاب و خوش قیافه بود و هم این صدا به شدت دلبری می کرد. حواسش پرت شده بود و از خودش بدش آمد. تازگی نگاهش بدجور ول می چرخید. باید افسارش را می کشید.

یاد توصیف کامیار درباره ی رنگهای صدایش افتاد. صدای مهیار چه رنگی بود؟ صاف بود و خاص... یک جایی در عمق وجودش می نشست و نفسش را می گرفت.

این دو تا برادر چرا این شکلی بودند؟! کم کم داشت از احساساتش می ترسید.  

نگاهش را به بن سای ها دوخت و گفت: من کاری ندارم. مامان دارن بن سای انتخاب می کنن.

مهیار برگشت و گفت: در خدمتتون هستم خانم.

مامان درخت سیب را برداشت و پرسید: این چنده قیمتش؟

مهیار لبخندی زد و قیمت را گفت. دوباره از گوشه ی چشم نگاهی به آوا انداخت. آن خطوط مشخص چهره اش، چشم و ابروی مشکی و گونه های گرد و فک و چانه ی خوش فرم و بینی ای که انگار با خط کش فرم داده شده بود، بدجوری دلبری می کرد. یک جور زیبایی وحشی داشت انگار.

مامان دوباره در انتخابش شک کرد. درخت سیب را گذاشت و یک نارنج برداشت.

مهیار کمی فاصله گرفت و به طرف کامیار رفت. کامیار پوزخندی زد و زمزمه کرد: چشمتو گرفته؟

مهیار هم خندید و زیر لب جواب داد: شوخی نداره با کسی.

_: حالا همچین جدیم نیست.

مهیار متعجب پرسید: می شناسیش؟

کامیار سری تکان داد و گفت: تا حدودی.

_: خب زودتر بگو برادر من!

_: بینمون هیچی نیست. نگران نباش.

مهیار با دلخوری گفت: یه چیزی بوده بهرحال!

کامیار نفس عمیقی کشید و گفت: به تو بیشتر می خوره.

مهیار با اخم گفت: برو به مشتریات برس. خیلی چرت و پرت میگی.

 

خودش هم به کوار کنار گلخانه رفت و روی صندلی نشست. برادر احساساتیش را می شناخت. می دانست که برای خانواده اش جان می دهد. عشق نورسیده اش که عددی نبود. عصبانی بود. از این که آن دخترک چشمش را گرفته بود حرص می خورد. باید تمام تلاشش را برای بهم رسیدن آنها می کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 تیر 1396 11:55 ق.ظ
خوش به حال مردم !
دوتا دو تا به دلشون میشنه
دو تا دو تا هم به دل میشینن !
شاذه والا!
شنبه 17 تیر 1396 11:03 ق.ظ
یدونه اتو بخار مخزن دار بگیری خیلی تندتر کارات پیش میره
ماهم به داستانمون میرسیم
شاذه اتو پرس دارم شکر خدا ولی بازم کار بیشتر از فرصت منه
هی هی هی.... تو دعا کن الهام جان همکاری کنه هرجوری بشه یه جایی برای نوشتن باز می کنم
جمعه 16 تیر 1396 10:41 ق.ظ
سلام شاذه جون خوبین؟
نمیشه رقیبش برادرش نباشه؟!
من کامیارو دوس دارم
از گذشتی که تو داستانها توسط برادر بزرگها انجام میشه خوشم نمیاد آدمو یاد فیلمهای قبل انقلاب میندازه!!!!
یعنی دارم خودمو میکشم که آوارو به کامیار برسونی!!معلومه؟!
شاذه سلام عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
منم دوسش دارم. فقط حس کردم به آوای جدی نمی خوره. نگران نباش. تمام سعیم رو می کنم که تا آخرش لذت ببری :)
جمعه 16 تیر 1396 12:40 ق.ظ
شاذه جان.این جناب مهیار با دو کلمه حرف عاشق شد؟
شاذه هیچ کدوم از طرفین این بازی هنوز د مرحله ی دلدادگی نیستن. فقط طرف مقابل به طبعشون خوش نشسته
پنجشنبه 15 تیر 1396 11:01 ب.ظ
سلام شاذه جون
واااای اتو !
به قول مادر شوهر مرحومم « انسان میماند معطل » - خدا رحمتشون کنه .
متشکرم
شاذه سلام عزیزم
ای امان! تازه دیروز فقط به پنج تا پیراهن رسیدم. هنوز کلی هست... بازم خدا رو شکر... به خاطر عزیزانی که هستن و به خاطر لباسهایی که هست... الحمدالله
خدا رحمتشون کنه
خواهش می کنم
پنجشنبه 15 تیر 1396 09:26 ب.ظ
شاذه
پنجشنبه 15 تیر 1396 09:25 ب.ظ
ععجب بساطی ... دو تا برادر یکی از یکی بهتر ... حالا این دخترمون دوراهی گیر نکنه !!! بین برادرای چشم قشنگ و خوش صدا !!!
باز خوبه مهیار زود متوجه ی حس کامیار شد . معلومه خوب برادرش رو میشناسه .
یاد داستان نجات غریق افتادم .اگه اشتباه نکنم اونجا هم یه مثلث عشقی داشتیم درسته ؟ البته برادر بزرگه زود کنار کشید . ولی دلم خیلی سوخت اونجا .امیدوارم اینا دچار مشکل نشن .

دست گلت سلامت شاذه جانم .
شاذه دیگه برادرا مجبورن بین خودشون صلح کنن
برادر احساساتیش رو حفظه
بله اونجا هم احساسات مشابهی بود. امیدوارم به اون شکل تموم نشه...

سلامت باشی مهربونم
پنجشنبه 15 تیر 1396 07:55 ب.ظ
نه بابا!!!!!
برای دوره هم میام قرار میذارم بیایین این ور
شاذه خیلی خیلی ممنونممم
پنجشنبه 15 تیر 1396 05:41 ب.ظ
سلام خانم گل
خوبی؟ خدا قوت
ایشالا همیشه سالم و پر انرژی باشی
حسابی زدی تو کار آش پختن
ببینیم قسمت بعد چقدر روغن روش میریزی
شاذه سلام عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی مهربونم؟
متشکرم. سلامت باشی
پنجشنبه 15 تیر 1396 04:12 ب.ظ
شاذه و مثلث عشقی؟! حالا چیکار کنه؟
میبینی! یکی پیدا میشه دو دو تا عاشقش میشن,یکیم هیچیدنیا هیچ جاش عدالت نیست
همه تو این داستان هیزن
خیلی هیجان انگیز شد, کاش زودی بنویسی فردا که جمعه است و خونه عمه خانم تشریف میبرین, پس حداقل تا شنبه باید منتظر بمونیم
ممنون شاذه جانم عالی بود
خداقوت شاذه جانم
شاذه همینو بگو. حالا این الهام مگه نم پس میده؟ لو نمیده ببینم چی میشه!
واقعاً... واقعاً... مصیبت یکی دو تا نیست
همه باهم
ان شاءالله بتونم زودتر بنویسم
لطف داری مهربونم
سلامت باشی عزیزم
پنجشنبه 15 تیر 1396 02:48 ب.ظ
شاذه عزیز ممنون كه با این همه مشغله باز هم مینویسى
قربونت برم این دختر و پسر هاى عالى رو از كجا پیدا میكنى ما كه دلمون رفت
شاذه خواهش می کنم عزیز دل
همین دور و بر... فقط خوشبین باشیم :)
پنجشنبه 15 تیر 1396 02:28 ب.ظ
عاقا چرا این خواهر برادرا اینقد سلایقشون شبیه همه؟؟ یعنی اد باید عاشق یه نفر شن؟؟
هر چند من چشم آبی روبه هر آپشن دیگه ای ترجیح میدم ولی جدا فک کنم به مهیار بیشتر میاد:)))
شاذه هیچ کدوم هنوز به مرحله ی عاشقی نرسیدن :)
منم یهو حس کردم با مهیار جور تره
منم عاشق این رنگ چشمم :)
پنجشنبه 15 تیر 1396 12:52 ب.ظ
نمیدونم چرا ها
اما ایندفعه حرص خوردم
خوندن داستانت کیف داره
میتونی با قلمت هر بلایی میخوای سر خواننده بیاری
شاذه چون انتظار حضور شخص ثالث نداشتی احتمالا
کاش همیشه باعث دلخوشی باشم نه حرص خوردن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :