تبلیغات
ماه نو - آوای الوان (9)
 
ماه نو
دوشنبه 19 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان عزیزم
امروز دیگه واقعاً می خواستم بشینم مفصل بنویسم ولی باید برم بیمارستان شیفت، فرصت ندارم.

آبی نوشت: بیمارستان پیامبر اعظم ص خیلی تمیز و خوبه شکر خدا. ولی خدا هیچ کس رو اسیر بیمارستان نکنه. خیلی سخته. خدا به همه ی مریضها شفای عاجل و کامل بده ان شاءالله...

سبز نوشت: یه موجود شنگول می شناسم که برای این که دونه دونه اعصابش کشیده نشن از تمام پرسنل و نقشه و راهروها سوژه می سازه و هی میگه اینو تو یکی از قصه هام میارم

بنفش نوشت: پرستارای خوش اخلاق جزء نعمتهای بزرگ خدا هستن. خدا نگهشون داره. خداییش چه جوری می تونن با این کار سخت بازم لبخند بزنن؟


آوا دست روی پیشانی اش کشید و نالید: وای.... حالا مامان گیر داده به بن سای ول هم نمی کنه.

الهام خندید و گفت: ولی پسره خیلی خوشگله. تورش کن.

آوا سر برداشت و از گوشه ی چشم نگاهش کرد. از آن زاویه چشمهای آبی اش را نمی دید. در عوض مهیار کاملاً در دیدش قرار داشت.

از بین دندانهای بهم فشرده گفت: فقط چشماش خوشگله. ولی داداشش خوش تیپ تره.

+: من میمیرم برای چشم خوشگل!

خاله با دو بطری آب سر میز نشست و گفت: چشمم روشن! دیگه چی؟

الهام با خنده گفت: مگه چی گفتم مامان؟ اونی که خیلی شاد و شنگول داره با یارو گپ می زنه من نیستم. خاله است.

خاله با اخم گفت: شاد و شنگول نیست که! مثل شما هر و کر راه نمیندازه. داره خیلی عادی سوالاشو می پرسه. زود بخورین بریم.

آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: ما که خوردیم. منتظر مامانیم. راستی الهام اون شعر آخریه تو کتابت هست یا نه؟

+: ها بالاخره دلمو یه دل کردم و گذاشتم باشه. فضاش با بقیه فرق می کنه ولی دوسش دارم.  

+: بخونش... خیلی ناز بود.

الهام با خنده پرسید: اینجا؟

آوا شانه ای بالا انداخت و الهام هم دو سه خط از شعرش را خواند.

بالاخره مامان هم دل از سوالات بی انتهایش گرفت و برگشت. ولی اینقدر صمیمی شده بود که وقتی چهار تایی از کنار میزشان رد می شدند همه باهم خوش و بش کردند.

ناگهان مهیار از جا بلند شد و رو به آوا گفت: ببخشید خانم...

روبرویش ایستاد و پابپا کرد. گفتنش سخت بود. خودش هم نمی دانست چرا اینطوری از جا پریده است.

آوا متعجب نگاهش کرد. بقیه هم چشم به دهان مهیار دوختند. مهیار لبهایش را بهم فشرد و سعی کرد فکر کند. این همه اجرای بداهه کرده بود، حالا برای گفتن یک جمله کم آورده بود.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد مسلط باشد. همه داشتند نگاهش می کردند. با کمی مکث خودش را باز یافت و گفت: من... ببخشید... من تو رادیو کار می کنم. برای یه برنامه ی جدید دنبال گوینده ایم. شما صدای خاصی دارین...

رو به الهام کرد و ادامه داد: شما هم خیلی مسلط شعر می خونین. می تونم ازتون خواهش کنم برای تست صدا بیاین رادیو؟

مامان معترضانه گفت: من دلم نمی خواد دخترم کار کنه. باید درسشو بخونه.

خاله پرسید: شرایطش چه جوریه؟

مهیار که کمی وا رفته بود به خاله نگاه کرد و گفت: اول که باید تست بگیرن. اگه قبول بشن... خب یه کم آموزش داره بعدم کار شروع میشه. خیلی کار سنگینی نیست. یه جُنگ شاد و داستانیه با داستانهای کوتاه بامزه. روزی یک ساعت که حالا با ضبط و تمریناش ممکنه دو سه ساعت بشه.

خاله به مامان نگاه کرد و گفت: خوبه که! به درسشونم لطمه نمی خوره.

مامان با تردید گفت: حالا برم با باباش حرف بزنم ببینم چی میگه.

مهیار به طرف آوا برگشت و پرسید: نظر خودتون چیه؟

الهام گفت: من که موافقم!

آوا زمزمه کرد: ببینم چی میشه...

مهیار سری تکان داد و گفت: اگه مشکلی نبود فردا صبح بین هشت تا ده بیاین رادیو، سراغ منو بگیرین راهنماییتون می کنم.

خاله و الهام کلی تشکر کردند. مامان هم تشکر رسمی ای کرد و آوا هم که کلاً حرف نزد! می دانست این پیشنهاد از کجا آب می خورد و نمی فهمید الان باید چه حسی داشته باشد. نگاهش لحظه ای با چشمهای آبی کامیار تلاقی کرد. کامیار لبخندی دلگرم کننده زد.

آوا لبهایش را بهم فشرد و سر به زیر انداخت. درگیری با احساساتش تمامی نداشت انگار.

خاله و الهام با آنها به خانه شان آمدند. بابا و شوهرخاله هم از مهمانی کاری برگشته بودند و داشتند چای می نوشیدند و فوتبال می دیدند.

توی یک شرکت تولید و صادرات فرش همکار بودند. امشب یک جلسه ی کاری داشتند. مامان و خاله هم تصمیم گرفتند که شام را با دخترها بیرون بخورند. پسرهای دوقلوی خاله هم که در اوان جوانی کمتر در خانه پیدایشان میشد.

همین که نشستند خاله با هیجان مشغول شرح پیشنهاد مهیار شد. مامان هم با همان هیجان درباره ی بن سای حرف میزد. به طوری که شوهرهایشان حسابی گیج شده بودند. آوا و الهام هم به این شلوغی می خندیدند.

بالاخره بعد از کلی بحث و بررسی پدر آوا گفت: اگه خودش دوست داره فردا بره تست بده. بذارین امتحان کنه. اگر به درسش لطمه می خورد میاد بیرون. فعلاً که تابستونه.

مامان هم به ناچار رضایت داد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 تیر 1396 11:12 ب.ظ
سلام دوست جان

من ایمیل رو هفته پیش فرستادم به ادرس
shazze4@yahoo.com
هفته گذشته ۳ جولای ٬ الان دوباره برات میفرستم عزیزم

بوسسسسس
شاذه سلام اشرف جان

وای ببخشید. من همه اش منتظر آلارم گوشی بودم ولی ظاهراً گوشیم کلاً با یاهو مشکل پیدا کرده و واردش نمیشه. اینه که خبری هم نداد که نامه داری. الان چک کردم دیدم. خیلی خیلی ممنونم از محبتت. لطف کردی مهربونم

بوسسسسس
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:57 ق.ظ
سلام دوستم

خسته نباشی عزیزم، انشاا... که خاله جان هر چه زودتر بهبود پیدا کنند و شما هم یه دل سیر استراحت کنی شهرزاد قصه گو

قربانت
شاذه سلام عزیزم

سلامت باشی. خیلی ممنونم. الهی آمین

استراحت ان شاءالله

من هنوز منتظر اون ایمیلتم ها!

زنده باشی
سه شنبه 20 تیر 1396 07:10 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 20 تیر 1396 05:39 ب.ظ
خدا بهشون سلامتی بده ان شاءالله و به شما خواهر زاده ی مهربون هم سلامتی و انرژی مضاعف و اجر فراوان. کار بزرگی میکنین.

داستان دو تا برادر هم خیلی جالب شده . اصلا نمیشه پیش بینی کرد چه خوابی براشون دیده الهام بانوی شیطون بلا ...

ایامت به خیر و شادی شاذه جانم .
شاذه لطف داری سهیلاجانم. خیلی ممنونم. الهی آمین

خیلی متشکرم. امیدوارم تا آخرش خوب پیش بره

سلامت باشی نازنینم
سه شنبه 20 تیر 1396 04:30 ب.ظ
سلام، خب ببینیم این آوای الوان چه کار میکنه؟! یه دل دارم و دو دلبر شد که
در ضمن هنوز نتونستم به بیمارستان به عنوان محل درمان نگاه کنم کمتر یادم میاد کسی از عزیزام راضی ز اونجا بیرون اومده باشه، پرستار خوش اخلاقم کیمیاست، اگه گیرت اومد یه عکس باهاش بنداز
خداوند زودتر مریضتونو شفا بده....
شاذه سلام عزیزم
منم نمی دونم چکار می کنه
ها واقعاً
بیمارستان... من به شدت خودم رو تو قصه هام گم می کنم که اصلاً درباره اش فکر نکنم.
اتفاقاً اونجا چند تایی هستن. خدا خیرشون بده. ولی طبعاً درصد اونایی که خسته و بداخلاقن بیشتره
سلامت باشی. الهی آمین
سه شنبه 20 تیر 1396 03:59 ب.ظ
سلام شاذه خیلی عزیزم
خدا به خاله جون سلامتی کامل عنایت بفرماد ، ان شاءالله
خیلی جالب بود ، متشکرم
شاذه سلام شهر نازنینم
الهی آمین
متشکرم
سه شنبه 20 تیر 1396 03:56 ب.ظ
امیدوارم اگر حسش برگشته وقتش رو هم بکنید و یه قسمت دل سیییر ببنیم از این قصه
شاذه عزیزمی! خیلی دلم می خواست امروز بنویسم. ولی بازم نشد متاسفانه...
سه شنبه 20 تیر 1396 03:01 ق.ظ
سلام و خدا قوت بابت نگارش این داستان زیبا

من كمی با رفتار شتابزده مادر آوا زمانی كه پاسخی شتابزده با مهیار داشت، نتونستم ارتباط برقرار كنم.
انتظارم نسبت به رفتار این شخصیت نوعی پختگی رفتاربود، با توجه به ارتباط های اجتماعی بسیار و روابط عمومی قوی.
آیا دلیلی رو میخواستین در پشت این واكنش پنهان كنید؟
شاذه سلام. سلامت باشید

حساسیتهای هر کسی فرق می کنه. مادر آوا خیلی از کار قبلی آوا و نمره های پایینش تو امتحانات اخیر شاکیه. برای همین جوابش شتابزده بود.
دوشنبه 19 تیر 1396 09:21 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
ان شالله خاله جان زودتر خوب میشن.
خداقوت شاذه جانم
عجب اوضاعی درست کردن اینا. آوای بیچاره مونده بین عشوه های دلبرانه این دوتا برادر
الهام میخواد این وسط یه شوهر پیدا کنه
ممنون شاذه جانم که بین این شلوغیا مینویسی
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
ان شاءالله
سلامت باشی گلم
ها والا! می بینی چه خبره؟
یه لحظه یادم رفت اسم دخترخاله رو گذاشتم الهام، فکر کردم الهام بانو رو میگی اصلا نمی دونم الهام جانم مجرده یا متاهل؟
خواهش می کنم گلم. اگه ننویسم از فکر و خیال دیوونه میشم
دوشنبه 19 تیر 1396 08:11 ب.ظ
خیلی هیجان انگیزه داستانتون :)
شاذه متشکرم عزیزم
دوشنبه 19 تیر 1396 07:28 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 19 تیر 1396 06:02 ب.ظ
چه باحال میشه رقابت دوتا برادر
خاله جدیدا داستانات شیطون و چالش برانگیز شدناااا
شاذه مرسی
ها چی شده آیا؟
دوشنبه 19 تیر 1396 05:58 ب.ظ
سلام شاذه ی جونم ... خدا هیچ بنده ای رو اسیر بیمارستان نکنه حتی تمیزترینشون .
اینجور که پیداست یکی از عزیزان مشکل دارن . ان شاالله هر چه زودتر شفا پیدا کنن .
اون موجود شنگول الهام بانو نیست آیا ؟ آفرین به ذوق و استعدادش که در هر شرایطی از فعالیت باز نمیمونه .
خدا به پرستارای زحمتکش هم سلامتی بده ان شاءالله .
دو تا دختر خاله برای دو تا برادر ... خوبه دیگه ... چی از این بهتر ... اینطوری مهیار هم چشمش دنبال آوا نمیمونه . کامیار که ظاهرا راضی به نظر میومد ...
مبارکشون باشه همگی ...
ما که بریدیم و دوختیم ... مونده شما تنشون کنین یا نه ؟!!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین. خدا بهتون سلامتی بده و شادمانی .
شاذه سلام سهیلاجانم
الهی آمین
بله خاله ی بزرگم در دو ماه گذشته بیشترش رو تو بیمارستان بودن و سه تا جراحی داشتن متاسفانه
الهی آمین
خود خودشه. باید تو هر شرایطی موجودیتش رو حفظ کنه
الهی آمین

ببینیم بالاخره این لباسا به تن کی میشینن

سلامت باشی سهیلاجونم. خیلی ممنونم
دوشنبه 19 تیر 1396 05:23 ب.ظ
ببینیم بالاخره کدوم برادر دل از اوا میبره.
شاذه بله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :