تبلیغات
ماه نو - آوای الوان (10)
 
ماه نو
چهارشنبه 21 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم

بعد از هزار سال یه پست پر و پیمون داریم

بازم ویرایش نشده. وقت ندارم. بعداً نگاش می کنم


آوا و الهام از ماشین پیاده شدند. هر دو به شدت اضطراب داشتند. راننده تاکسی صدا زد: خانما... کرایه نمیدین؟

هر دو دستپاچه برگشتند و توی کیفهایشان جستجو کردند. بالاخره کرایه را پرداختند و از سر در صدا سیما گذشتند. از چند نفر سراغ مهیار بیهقی را گرفتند. بالاخره مهیار را دیدند که به طرف آنها می آمد.

_: سلام سلام. خوش آمدید. بفرمایید.

باهم وارد اتاق ضبط شدند. با چند نفر که آنجا بودند سلام و علیک کردند. مهیار الهام را پشت میکروفون نشاند. یک متن شامل چند خط نظم و نثر جلویش گذاشت و گفت: بخونین.

الهام با نگاهی نگران اشخاصی که توی اتاق بودند را از نظر گذراند و پرسید: میشه اول آوا بخونه؟ من خیلی می ترسم.

آوا خندید. او ترجیح می داد همان اول امتحانش را بدهد و خلاص شود. از این که مهیار اول به الهام گفته بود کمی ته دلش ناراحت بود. الهام که اینطور گفت با خوشحالی گفت: چرا. پاشو من بشینم.

آوا نگاهی به من انداخت. میکروفون را جلو کشید و با تقلید از حرفه ایها گفت: امتحان می کنیم. یک دو سه. صدا خوبه؟

مهیار خندید. سری تکان داد و گفت: خوبه. بخون.

خنده اش دل می برد. ردیف دندانهای درشت سفید....

آوا لبش را محکم گاز گرفت و نگاهش را به برگه اش دوخت. متن و شعر را سریع و روان خواند. بعد سر برداشت و نیم نگاهی به جمع انداخت. یک زن جاافتاده با صدایی پخته گفت: برای بار اول خوب بود. ولی خیلی تند خوندی. صدات باید تاثیر بذاره.

آوا سری تکان داد. به مهیار نگاه کرد. مهیار گفت: صدات خاص و تاثیرگذاره ولی مکث هات تعلیم دیده نیست. یه کم کار کنی راه میفتی. آسونه.

زیر لب گفت: ممنون.

از جا برخاست. الهام نشست. برعکس آوا خیلی ملایم و با مکث می خواند. به او گفتند که باید تندتر بخواند.

مهیار گفت: اگه اجازه بدین من چند روزی باهاشون کار کنم. بنظرم پایه شون خوبه.

زن که گویا کارگردان بود گفت: ولی خیلی وقت نداریم مهیار. می تونی ده روزه آماده شون کنی؟

مهیار سر برداشت و رو به آوا و الهام پرسید: نظر خودتون چیه؟

الهام با تردید گفت: من اعتماد بنفسشو ندارم.

مهیار مطمئن گفت: پیدا می کنی.

آوا با شوق گفت: من خیلی دوست دارم.

یکی از مردهای همکار مهیار پرسید: کجا می خوای باهاشون کار کنی؟

_: همین اتاق ته راهرو... مشکلی که نیست؟

=: نه بفرمایید. فقط شبا اونجا ضبط داریم.

مهیار سری به تایید تکان داد و باهم به طرف اتاقی که می گفت رفتند. پشت میز و صندلی های مخصوص کار نشستند. مهیار چند تا متن آماده کرد و در اختیارشان گذاشت.

پشت میز نشست. آرنجش را روی میز گذاشت و انگشت شستش را بین ابروهایش کشید. در حالی که چشم به کاغذ پیش رویش دوخته بود گفت: خانم الوان شروع کن. یه کم آروم و شمرده...

آوا از شنیدن صدای مهیار ذوق می کرد. اختیاری نبود. نمی دانست منظور کامیار از صدای رنگی همین بوده است یا نه؟

پرسید: ضبط میشه؟

مهیار سر برداشت و گفت: نه میکروفونا خاموشن. فعلاً تمرین می کنیم. سعی کنین حس بگیرین، برین تو دل متن... ولی خانم... ببخشید فامیل شما رو فراموش کردم.

+: باغخانی هستم.

_: بله خانم باغخانی... شما خیلی حس می گیرین. در واقع کمی حوصله سر بر میشه.

آوا خندید و گفت: یه میکس بسازین از هر دومون عالی میشه.

مهیار هم خندید و گفت: موافقم. حیف که نمیشه. شروع کن.

آوا نفس عمیقی کشید. سعی کرد آرام باشد و متن را صحیح بخواند. مهیار با دقت گوش می داد و غلط می گرفت. چند دقیقه بعد باز نوبت به الهام رسید. الهام متن را حفظ می کرد. چشمهایش را می بست و سعی می کرد تمرکز کند. با تمام وجود می خواند.

اینقدر مشغول بودند که گذشت زمان را متوجه نشدند. نزدیک ساعت دو بعدازظهر بود که مهیار بالاخره مرخصشان کرد.

بیرون که آمدند آوا گفت: وای چقدر ایراد گرفت. به یه ذره زیر و بالای کلام کار داره. حالا کی گفته ایشون استاده؟

+: بالاخره دوره های فن بیان رو دیده. از ما بهتر بلده. ولی من عاشق این کار شدم. کاش به جای سه سال علافی تو دانشگاه ادبیات امده بودم اینجا.

+: عزیز من اگه سه سال دانشگاه ادبیات نرفته بودی اینقدر خوب بلد نبودی شعر بخونی. میشدی یکی مثل من که هی بهت بگه یواش، آروم، چه خبره؟ دنبالت نکردن. پسره ننر از خودراضی از دماغ فیل افتاده!

الهام خندید و گفت: تو همیشه عجول بودی. بنظر من که معلم خوبیه. خیلیم ملایم و مهربون تذکر می داد.

+: ملایم و مهربون؟ کنار داداشش خیلی خشنه. اصلاً بیا بریم پیش داداشش ساکولنت بخریم. من پشت پنجره مو تمیز کردم چند تا گلدون بذارم قشنگ بشه. تا حالا به فکرم نرسیده بود میشه. ولی این ساکولنتا خیلی مقاومن زود خشک نمیشن. به آدم انگیزه میدن.

+: هرکار می خوای بکنی بکن. ولی من از گشنگی دارم میمیرم. اول بریم ناهار.

ناهار و کمی خرید از همان دور و بر دو سه ساعت از وقتشان را گرفت. با مادرهای نگران هم چند بار تماس گرفتند و گفتند که فعلاً باهم هستند. بالاخره عصر به مغازه ی کامیار رسیدند.

همین که از راهروی سبز و خرم ورودی گذشتند، آوا بی توجه به ابراز احساسات پرشور الهام درباره ی اطرافش، غرید: واییی این پسره که اینجا هم هست. الان دوباره بگه درست حرف بزن می زنم تو دهنش.

الهام خندید و با ناز پرسید: دلت میاد؟

آوا با حرص گفت: البته که دلم میاد!

کامیار جلو آمد و گفت: سلام خانما. خوش آمدید. بفرمایید.

مهیار هم آمد و با لبخند دندان نمایی گفت: سلام. بفرمایید.

آوا پشیمان از آمدن دلش می خواست برگردد. ولی قبل از آن که بهانه ای برای برگشتن پیدا کند الهام تا ته مغازه رفت و مشغول تماشای بن سای ها شد. کامیار هم کنارش ایستاد و با حرارت توضیح می داد.

الهام چنان عاشقانه برگها و میوه های مینیاتوری را نوازش می کرد که کامیار غرق لذت شده بود. بالاخره یک نفر پیدا شده بود که مثل خودش به بن سای ها عشق بورزد!

آوا پشت به مهیار کرد و دستی به یکی از برگهای گوشتی ساکولنتها کشید.

مهیار کنارش ایستاد و گفت: معذرت می خوام. امروز خیلی به کارتون ایراد گرفتم.

آوا با حرص گفت: وظیفتون بود.

مهیار خندید و گفت: انگار خیلی دلتون پره. راحت باشین. هرچی می خواین بگین.

آوا خنده اش را فرو خورد. سر برداشت و به الهام و کامیار نگاه کرد.

مهیار گفت: چیزی خواستین من در خدمتتونم.

+: داشتم فکر می کردم اگه اینا رو تزئین می کردن خیلی فروشش بهتر میشد.

_: چه تزئینی؟ روبان بزنیم رو گلدونش؟

+: نه.... منظورم ترکیب کردنشون بود. مثلاً تراریوم یا تو یه گلدون... باید جالب بشن.

یک بشقاب لبه بلند سفالی برداشت و ادامه داد: مثلاً تو این بذاریم.

یک ساکولنت خورشیدی لب ماتیکی برداشت و توی بشقاب گذاشت. یک بند کفشی هم کنارش جا داد. به آنها چشم دوخت و یک اشک عروس اضافه کرد و بعد یکی دیگر. نگاهشان کرد. گلدانهای کوچک پلاستیکی سیاه جالب به نظر نمی رسیدند.

سر برداشت و پرسید: چه جوری اینا رو از گلدون در بیارم؟ باید حتماً کف بشقاب سوراخ بشه؟ دلم نمی خواد سوراخش کنم. می تونم با آبپاش بهش آب بدم که خیس نخورن.

مهیار گفت: میشه کف بشقاب پوکه بریزیم. روش خاک مخصوص و به قول شما با آبپاش بهش آب بدیم که ریشه ها خیس نخورن. می خواین الان درستش کنیم؟

+: اگه بشه خوبه. من تا حالا نکردم بلد نیستم.

_: بفرمایین اونجا تو کوار بشینین.

آوا سر برداشت. کوار جای دلچسبی به نظر می رسید. پیش رفت و روی یکی از صندلیها نشست. به الهام و کامیار چشم دوخت که همچنان درباره ی بن سای ها حرف می زدند.

کامیار یکی از گلدانها را برداشت و با الهام به طرف کوار آمد. بدون توجه به آوا نشستند و کامیار مشغول توضیح دادن درباره ی نوع هرس کردن و رسیدگی به درخت گیلاس پیش رویش شد.

الهام چنان با هیجان و علاقه به او نگاه می کرد که آوا در عمرش ندیده بود به چیزی اینقدر توجه نشان بدهد. خنده اش گرفته بود.

مهیار هم با خاک مخصوص و پوکه از راه رسید. آخرین صندلی را اشغال کرد. نیم نگاهی به در مغازه که پشت سرش بود انداخت و گفت: خدا کنه مشتری نیاد ما خیلی کار داریم.

کامیار چپ چپ نگاهش کرد و آوا خنده اش را فرو خورد. الهام که اصلاً نشنید که او زیر لب چی گفت.

آوا به دستهای مهیار که خیلی حرفه ای کف بشقاب پوکه و خاک برگ می پاشید، چشم دوخت.

+: بهتون نمیاد اهل این کارا باشین.

مهیار بدون این که سر بردارد گفت: جمع نبند. اینقدر از صبح دعوات کردم بیشتر شرمنده میشم.

کامیار متعجب پرسید: چرا دعوا کردی؟

_: از بس عجله داره. این خانم باغخانی با دو تا تذکر یاد گرفت. یعنی از اولشم بلد بود شعر بخونه. تو متن یه کم لنگ می زنه. لحن اجرا رو باید یاد بگیره.

آوا با لحنی طلبکار گفت: خانم الوانم بی استعداد دو عالم.

مهیار با خنده نگاهش کرد. دلش بهم پیچید. هنوز نمی دانست روابط این دختر با برادرش در چه حد است. کاش دلش پیش آن چشمهای آبی نباشد.

دلجویانه گفت: من فقط میگم اینقدر عجله نکن. رو مکثات دقت کن. حرفی نزدم که!

گلدان کوچک سیاه را برداشت. کمی فشارش داد و برش گرداند. بوته ی خورشیدی را توی دستش گرفت و پرسید: اینو بذارم وسطش؟

کامیار پرسید: می خواین چکار کنین؟

آوا متفکرانه گفت: بذارین وسط فعلاً... ببینم چه جوری میشه. می خوام چند تا رو ترکیب کنم. برای تراریوم هم خوشگل میشه چند جور کنار هم.

به بوته ی کلم مانند چشم دوخت. کمی آن را جابجا کرد. بالاخره به همان وسط رضایت داد.

مهیار پرسید: بعدی؟

+: این یکی چی بود؟

_: اشک عروس.

+: چه اسم چرتی! راستی کلاس بعد کی تشکیل میشه؟

_: شکل اشکه. حالا چرا عروس نمی دونم. من فردا صبح کار دارم. بعدازظهر می تونین بیاین؟

آوا گلدان را برگرداند و پرسید: چه جوری در امد؟ این که در نمیاد.

الهام نگاهی به بن سای ها انداخت و گفت: من یه بن سای می خوام ولی الان پول ندارم.

کامیار آرزو داشت یکی به او هدیه بدهد اما آیا زود نبود؟ از آوا خوشش آمده بود. این جای انکار نداشت اما حسش به الهام خیلی خیلی فرق می کرد. الهام حرفش را، حسش را نگفته می فهمید. باید زودتر به مهیار می گفت و خیالش را بابت عشقش راحت می کرد.

_: پولش چه قابل؟ شما همین جوری ببرین.

+: نه این چه حرفیه؟ هروقت داشتم میام می گیرم. آوا چکار می کنی؟

+: باغ درست می کنم. نگاه کن این بند کفشیا کنار اشک عروسا چقدر ناز میشه! این بوته ی خورشیدیم این وسط... عاشقشم! کاش یه کم صدف پیدا کنم بریزم رو خاکش.

مهیار نگاهی به طبقه ها کرد و گفت: صدف نداریم. ولی خرده سنگ رنگی هست. بذار بیارم.

کامیار گفت: صدفم داریم. تو کشو وسطی میز.

آوا کلی سنگ و صدفها را زیر و بالا کرد بالاخره تصمیم گرفت سنگ بریزد. کلی برای باغچه ی کوچکش ذوق کرد. نگاهی آرزومند به بقیه ی گلدانها انداخت و گفت: بعداً بازم میام درست می کنم.

به هر ترتیب بود پول گلدانها را داد و با الهام بیرون آمدند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 04:12 ب.ظ
ممنون شاذه جانم, خوبم شکر.
ان شالله خاله جان هم خوب میشن.
فکر کنم من کاکتوس تو بیابونم بخشکونم
تو شرکت چندتایی هست اما اسمشونو نمیدونم.
باز خوبه تو حافظه ات در این مورد خوبه, حافظه من در هر مورد تعطیله فکر کنم پیرشدم ننه جان
شاذه خدا رو شکر که خوبی
ان شاءالله

اینا رو تازه یاد گرفتم. تحقیقات اخیرم بوده. فرصت نشده یادم بره
پنجشنبه 22 تیر 1396 01:56 ب.ظ
میبینم که دلت نیومد سر کسی بی کلاه بمونه !
آفرین ! همین درستههه
شاذه والا! هرچی حساب کردم دیدم کامیار به آوا نمی خوره. خیلی احساساتیه آوا کم میاره
مرسی!
پنجشنبه 22 تیر 1396 12:41 ب.ظ
کاش میشد تو دنیای این قصه ها زندگی کرد
شاذه کاشکی...
چهارشنبه 21 تیر 1396 11:12 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
خاله جان خوب هستن؟
این پسرا چقدددددددددددر اعتماد به نفس دارن! میخواد به برادره بگه که خیالش راحت بشه آوا رو نمیخواد! حالا انگار آوا اونو میخواد خلن
دلم گل خواست، اما میدونم نمیتونم نگه دارم و خشک میشن
من اسم دوتا چیز یادم نمیمونه، یکی شیرینی، یکی گل چقدر اسم بلدی
ممنون شاذه جانم، کلی چسبید
شاذه سلام امید گل بلبلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
خاله جان هم شکر. همون طورا که بودن

لابد یه چیزی تو چشماش دیده که میگه
ساکولنت نگه دار. با آبپاش هر روز با آبپاش بهش یه ذره آب بده. پشت پنجره میمونه ظاهرا! البته من بند کفشی رو دوست داشتم از همه کم جونتره. ولی گوشتیا مثل انواع گل ناز و خورشیدی و اینا خوب میمونن
من حافظه ی اسمی و نوشته ام خوبه ولی امان از تصویر.... لباسا... آدما... اصلاً به قیافشون نگاه نمی کنم. ولی کافیه دو خط برام بنویسن. قشنگ از رو دو خط کامنت بررسیشون می کنم و گزینش می کنم که بهم می خوریم آیا؟ باهم دوست میشیم یا نه؟

خواهش می کنم عزیزم. نوش جانت
چهارشنبه 21 تیر 1396 11:00 ب.ظ
سلام ، متشکرم قشنگ بود
به آقای کامیار نمیومد یک لحظه عاشق باشه ، لحظه بعد فارغ
شاذه سلام شهر عزیزم
خواهش می کنم
عاشق نشده بود. فقط درگیر صدای آوا شده بود. حسی که به الهام داره خیلی فرق می کنه
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:57 ب.ظ
سلام شاذه جانم . خوبی ؟ خاله جان بهترن ؟
خیلی هم ممنون برای پست پرو پیمون !
نمیدونم چه حسابیه که بعنوان خواننده همیشه فکر میکنم اولین برخوردها خیلی مهمه و باید حتما همون بشه .
خب الان کاملا معلومه مهیار بیشتر به اوا میخوره ولی دلم چرا راضی نمیشه ؟؟!!
نکنه منم ندیده عاشق چشماش شدم خودم خبر ندارم ....
چه واسه الهه خوب شد که بی دردسر یه عاشق دلخسته هم پیدا کرد !!!
هم شغل و هم شوهر .... چه روزگار خوبی !!!
من هیچوقت توی خونه از این ساکولنتا نداشتم ولی امسال برای توی حیاط چند تا گلدونش رو خریدم . از همین ترکیبی ها . خیلی قشنگ شدن . امیدوارم سال دیگه هم سبز بشن . اینجا که به اسم گیاه دائمی خریدمشون .
دست گلت سلامت شاذه جانم .عالی بود.
شاذه سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. خاله جان هم شکر... همون طورا که بودن. تو خوبی عزیزم؟
منم معمولاً حسم همینه. ولی وقتی دو سه قسمت نوشتم حس کردم کامیار خیلی احساساتی تر از آواست. هر چقدر هم بتونن عاشق هم بشن بازم درک تفاوتشون سخته. این شد که از مهیار کمک گرفتم
چشماش بالاخره دلبرن اون آبی با اون مژه ها...
الهام البته. جالب این که منم اول اسمشو الهه گذاشتم. بعد دیدم یه جورایی حس خوبی به الهه ندارم. احساس شرک ورزیدن می کنم. این شد که گذاشتم الهام.
همه چی آرومه. من چقدر خوشبختم
منم تازه خریدم. چند تا خودم ترکیب کردم هدیه دادم. فقط یه بندکفشی برای خودم نگه داشتم که اونم داره خشک میشه بس دستم سبزه

سلامت باشی مهربونم. لطف داری
چهارشنبه 21 تیر 1396 07:47 ب.ظ
سلام پست جدید مبارک اولین کامنتم فکر کنم...

به به پسرا دخترخاله هارو گرفتن...

هوس کردم از این کاکتوسا بخرم
شاذه سلام عزیزم
دومیش
بله
ساکولنتا گیاهان گوشتی آبدارن. اونا که تیغ دارن کاکتوسن. اونا که تیغ ندارن فقط بهشون میگن ساکولنت
ترکیبشون کنار هم خیلی نازه
چهارشنبه 21 تیر 1396 07:32 ب.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :