ماه نو
دوشنبه 26 تیر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلاممم



سعی کرد دل به نمایشنامه بدهد و درست اجرا کند. اما خیلی نتوانست در بحر کار فرو برود. بیست دقیقه خیلی سریع گذشت و مهیار برخاست.

باهم طول راهرو را طی کردند. وارد اتاقی شدند که در آن قرار بود برنامه ضبط شود. همه داشتند می گفتند و می خندیدند.

بعد از سلام و علیکی گرم، زنی خندان از آن طرف اتاق گفت: مهیار کجایی؟ بیا که جاتو گرفتن.

_: یعنی چی که جای منو گرفتن؟ تو نباید از حق پدرت دفاع کنی؟ یه عمر زحمت بکش بچه بزرگ کن، این چه وضعشه؟

همه خندیدند. فقط آوا متعجب نگاهشان می کرد و چیزی از شوخیهایشان را نمی فهمید.

=: همراهتو معرفی نمی کنی؟

مهیار دو گوشی از تو جیبهایش در آورد و گفت: کدومشو معرفی کنم؟ من از دو تا اپراتور سیمکارت دارم.

یک مرد جوان سر شانه ی مهیار زد و گفت: مهیار با خانمت اینجوری رفتار کنی سر دو روز طلاقشو گرفته رفته.

_: خانمم کجا بوده؟ بذارین اول پیداش کنم بعدش چشم بهتون معرفیش می کنم. ایشونم خانم الوان هستن چند روزیه امدن کارآموزی. بفرما خانم الوان... اون گوشه سمت چپ جای منه. فکر کنم یه صندلی برای تو هم پیدا بشه.

=: بگیر مهیار این صندلی رو بذار اون طرف. همه تون بشینین سر جاهاتون. مثل بچه ها شلوغ می کنین! دیر شد. بشینین بریم ضبط...

مهیار یک صندلی گوشه ی اتاق گذاشت و به آوا گفت بنشیند. خودش هم کنارش نشست و برگه های روی میز جلویش را بررسی کرد. سر برداشت و پرسید: دخترم کجایی؟ بشین دیگه اینقدر شیطونی نکن. میگم شوهرت فلکت کنه ها!

زنی که از اول سر بسر مهیار گذاشته بود جلو آمد و در حالی که طرف دیگر مهیار می نشست، با صدای کودکانه ای گفت: باباجون خواهش می کنم. این دفعه رو کوتاه بیا.

بالاخره همه سکوت کردند و کار شروع شد. یک نمایش رادیویی بود. مهیار اول در نقش مجری برنامه را آغاز کرد و خیلی شاد و پرانرژی حرف زد و بعد با شروع نمایش در نقش پدری میانسال فرو رفت که قربان صدقه ی دختر بدغذایش می رفت تا دو لقمه بخورد.

بازی عالی مهیار و همکارانش یک طرف، ادا و اصول و شکلک در آوردنهایشان طرف دیگر. آوا دستهایش را روی دهانش گذاشته بود و سعی می کرد صدای خنده اش بلند نشود.

بعد از دو ساعت ضبط برنامه تمام شد. آوا مدتها بود که اینقدر نخندیده بود. گروه خیلی بامزه ای بودند. به قول مهیار آن روز هم به طور خاص اوجش بود و بیش از همیشه شوخی کردند.

باز باهم بیرون آمدند. مهیار گفت: شمارتو به من میدی؟ فردا یه کم سرم شلوغه ببینم چه ساعتیش رو می تونم آزاد کنم. صبح زنگ می زنم.

آوا از گوشه ی چشم نگاهش کرد. با تردید شماره اش را گفت. مهیار بلافاصله شماره را گرفت و قطع کرد. گفت: حوالی ساعت ده برنامه ام معلوم میشه. امشب یه کم رو تن صدات کار کن. یهو افت می کنه. نمی دونم چه حسّیه؟ یهو خجالت می کشی؟ چی میشه که اینجوری میشه؟

آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

_: بهرحال روش کار کن. یه متن بذار جلوت از روش بخون، یه کم تمرین کن تا زودتر آماده بشی.

آوا خیلی گوش نمی داد. حواسش به ادوکلن مهیار بود که امروز عوض شده بود. دیروز آوا گفته بود خوشبو نیست و امروز مهیار یکی دیگر زده بود. آیا توجهی به او داشت؟ یا صرفاً یکی دیگر از ادوکلنهایش را زده بود؟

دلش نمی خواست خودش را به سراب دلخوش کند. نفس عمیقی کشید و به طرف مهیار برگشت: من دیگه برم. خداحافظ.

مهیار به پژوی نقره ای اشاره کرد و گفت: می رسونمت. تنها نرو.

+: این ماشین برادرته.

_: هوم. امروز خونه بود. کاری نداشت. قرضش کردم.

+: درست. ولی مزاحم نمیشم. هوا که روشنه. خودم میرم.

مهیار نگاهی به آسمان انداخت. هوا ابری و گرفته بود.

_: خانم الوان فکر کن راننده ی آژانس. کامیار که زیاد تو رو رسونده.

آوا به تندی گفت: گفتم که آقاکامیار جای برادرمه. محبتی که در حقم کرد هیچ کس نمی کرد.

_: منم جسارتی نکردم. دارم همون مسیر رو میرم، گفتم می رسونمت.

+: آقاکامیار همه چی رو تعریف کرده؟ حتی نشونی خونه ی ما رو؟!

_: من و کامیار خیلی بهم نزدیکیم. ماجرای شما هم یه داستان خصوصی نبود. بود؟

آوا سری تکان داد. به طرف ماشین رفت و گفت: نمی دونم. من هیچ وقت خواهر برادر نداشتم که حسّشو بفهمم.

در عقب را باز کرد و سوار شد. مهیار هم پشت فرمان جا گرفت و گفت: تنهایی باید سخت باشه. دوست و رفیق چی؟ زیاد داری؟

آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: دوست زیاد دارم. ولی با هیچکدوم خیلی نزدیک نیستم. فقط الهام...

_: نامزدی... کسی...

داشت سوال کردن را از حد می گذراند. آوا به تندی گفت: هیچکس... ولی به فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه.

_: معذرت می خوام. بی هوا پرسیدم. من بچه ی چهارم خونه ام. کلی هم دوست و رفیق دارم. واقعاً نمی تونم تصور تنها بودن رو بکنم. وقتی کسی خونه نیست دلم می گیره.

آوا شانه ای بالا انداخت و با بدخلقی گفت: منم دلم می گیره. ولی چکار کنم؟ اکثراً تنهام.

_: هوم... دردناکه. دخترا هم نمی تونن به اندازه ی پسرا راحت از خونه بزنن بیرون و تنها نمونن.

+: خیلی دلم نمی خواد برم تو خیابون. یه خونواده ی شلوغ و مهمونی رو ترجیح میدم. ولی خیلی معاشرت نداریم.

مهیار خندید و گفت: پس بیا خونه ی ما. مامان یک خوش مهمون واقعیه. اصلاً به خودش زحمت نمیده ها. هرچی تو خونه باشه میذاره جلو مهمون ولی با روی باز. اینه که کلاً همه همیشه اونجاین. مسافر هم از این طرف و اون طرف خیلی داریم میان خانوادگی چند روز میمونن.

آوا با تعجب گفت: واقعاً اینجوریه؟ چه هیجان انگیز!

_: خیلی! من خیلی دوست دارم. ولی کامیار تا یه حدی تحمل می کنه. بقیه اش ممکنه شبم تو باغچه بمونه تا کمتر مجبور به معاشرت باشه.

+: آقا کامیار احساساتیه. مثل الهام سکوت می خواد و طبع شعر و حال نقاشی و عوالم خودش...

_: ها عین الهام خانم! خیلی بهم شبیهن. جالبه ها! کاش واسه داداشم بریم خواستگاری.

آوا ناگهان از فکر نامزدی الهام ذوق کرد. هیجان زده پرسید: یعنی میشه؟ وای صد ساله نامزدی نداشتیم.

مهیار از دیدن ذوق او لبخند زد. با شیطنت پرسید: برم تو کارش؟ بشینم زیر پای مامان بابا؟

آوا غش غش خندید و پرسید: من چکاره ام؟ از طرفین ماجرا بپرس.

_: تو از الهام خانم بپرس ببین مزه ی دهنش چه جوریاس؟ اگه خوب بود راه انداختن این طرف با من.

+: نظر آقاکامیارم پرسیدی یا کلاً به نظرت بامزه امده جاده رو گرفتی داری میری؟

_: جاده رو گرفتم دارم میرم! حواسم نبود رسیدیم خونه ما!

و غش غش خندید.

آوا هم متعجب به محله ی آشنا نگاه کرد و گفت: رد شدی. ما دو تا خیابون پایینتریم.

_: می دونم. حواسم نبود. البته نشونی دقیق رو نمی دونم.

اما قبل از آن که دوباره راه بیفتد در خانه باز شد. مهناز بیرون آمد و هراسان گفت: مهیار خوب شد رسیدی. بدو بیا. یه گربه رفته تو اتاق مامان، مامان طفلک داره سکته می کنه. بیا بگیرش.

_: خب درو باز کنین خودش میره.

=: می دونی که مامان می ترسه. بیا بگیرش.

مهیار گیج و سردرگم نگاهی به آوا انداخت. آوا گفت: من خودم میرم خونه. دیگه راهی نیست.

در را باز کرد و پیاده شد. مهناز متعجب پرسید: تو کی هستی؟

مهیار گفت: خانم الوان همکارمه. خونشون تو مسیرم بود گفتم می رسونمش.

=: اگه دیرت نمیشه بیا تو تا این گربه رو بگیریم. بعدش مهیار می رسوندت.

+: نه دیگه من اصلاً نمی خوام مزاحم بشم. خودم میرم.

در خانه بازتر شد و این بار مادرشان در آستانه ی در قرار گرفت. آوا خجالت زده سر به زیر انداخت و سلام کرد. وضعیت عجیبی بود که اصلاً نمی دانست چطور باید با آن برخورد کند.

_: سلام مامان جان. خانم الوان رو که می شناسی. اون شب تو پیتزایی بود قرار شد همکار من بشه. داشتم می رسوندمش خونه که مهناز میگه بیا تو گربه بگیر.

=: بله بله. سلام دخترم. چرا دم در؟ بیا تو یه دقه این گربه رو بندازه بیرون بعد قول میدم هرجا می خوای برسوندت.

+: نه نه. من خونمون نزدیکه. خودم میرم. مزاحم نمیشم. با اجازتون.

=: نه بابا مگه میشه همینجوری؟ بیا تو یه لیوان آب بدم دستت اقلاً... نکنه تو هم از گربه می ترسی؟

+: نه من از گربه نمی ترسم...

=: پس بیا تو. الان میره.

نفهمید چطور او را تا توی خانه بردند. تازه معنی خوش مهمان بودن مادر مهیار را فهمید!

کیفش را کنار گذاشت و سر مبل نشست. مهناز یک لیوان شربت خنک برایش آورد. جرعه ای نوشید. گربه از توی اتاق خواب بیرون پرید. مهیار هم دوان دوان به دنبالش آمد و گفت: زبون نفهم هرکار کردم تو حیاط نمیره.

آوا خندید. مادر مهیار گوشه ی اتاق ایستاد و با رنگ پریده گفت: مهیار زودتر بگیرش.

آوا برخاست و شربت را به طرفش گرفت. با ناراحتی گفت: دهن زدم ولی...

مهیار جلو آمد. لیوان را جلوی دهان مادرش گرفت و گفت: طوری نیست مامانم بدش نمیاد. مامان اینو بخور من قول میدم گربه رو که گرفتم یه لیوان دیگه برای مهمونت آماده کنم.

مهناز گفت: گربه رفت تو انباری.

_: دیدم. یا غذا اونجا داره یا بچه!

مادرش نالید: وای نه!

مهیار در انباری را باز کرد. کمی گردن کشید و گفت: نمی بینمش.

بعد برگشت. به آوا که همچنان حیرتزده وسط این آشوب ایستاده بود نگاه کرد و پرسید: تو هم می ترسی؟

+: نه. گربه خیلی دوست دارم.

_: پس بیا کمک!

توی انباری از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا میشد. اینقدر زیر و روی وسایل را گشتند تا بالاخره گربه را با سه بچه زیر یک صندلی کهنه پیدا کردند.

آوا با ذوق گفت: وایییی چه خوشگل و کوچولوئن! حیف مامانم حساسیت داره. وگرنه می بردمشون خونه.

_: به بچه ها دست نزنی مادرشون پوستتو می کنه. بذار من اول مادره رو ببرم. بعد تو بچه ها رو بیار.اول یک جفت دستکش بکن دستت، بچه ها بوی تنت رو نگیرن که مادرشون ولشون نکنه. دستکش رو کابینت کنار ظرفشوییه.

مادر گربه ها را در آغوش گرفت. در حالی که نوازشش می کرد آن را بیرون برد. با وجود آن که خیلی ملایمت به خرج داد، باز هم گربه ی مادر پشت دستش را چنگ زد.

آوا هم به آشپزخانه رفت. دستکشها را پوشید و برگشت. یکی یکی بچه ها را روی دستش گذاشت. در حالی که با شوق و ذوق تماشایشان می کرد بیرون آمد. مراقب بود که به مادر و خواهر مهیار نزدیک نشود.

مهناز با کمی ترس گفت: مهیار رفت تو کوچه.

آوا هم بدون این که چشم از گربه ها بگیرد یا لبخندش محو شود، سر به تأیید تکان داد. به دنبال مهیار رفت و گربه ها را انتهای کوچه توی یک خرابه رها کردند. گربه های کوچک با دیدن مادرشان شروع به شیر خوردن کردند.

چند دقیقه ای همان جا به تمایشان ایستادند. تا این که آوا زمزمه کرد: داره دیرم میشه.

_: بیا دستاتو بشور، یه شربت بخور مامان راضی بشه. بعد می رسونمت. منم زخممو ضدعفونی کنم. همینجور داره خون میاد.

آوا تازه یاد دست مهیار افتاد و با وحشت نگاهش کرد. گفت: شاید بخیه میخواد!

مهیار به طرف خانه شان برگشت و گفت: نه بابا یه زخم سطحیه. الان دردم فقط ضد عفونی کردنشه که حتماً جگرمو آتش می زنه. بیا سر مامانو گرم کن قیافمو نبینه تا ببندمش.

آوا حیران و پریشان به دنبالش رفت. دستکشها را توی آشپزخانه گذاشت. دستهایش را توی دستشویی حسابی شست و صابون زد. بعد سراغ مادر مهیار رفت که با مهناز نشسته بودند. مهناز یک لیوان دیگر شربت برایش آورد.

مهیار هم توی دستشویی دیگر خانه مشغول ضدعفونی دستش بود. بالاخره هم طاقت نیاورد و یک لحظه صدایش از درد بلند شد.

مادرش وحشتزده برخاست و پرسید: چی شده؟

مهیار تند گفت: هیچی هیچی مامان. هیچی نشده. شما یه شربت دادین به مهمون یا همینجور گلوش خشک مونده بنده خدا؟

مادرش سراغش رفت و پرسید: چکار داری می کنی؟

با دیدن باند روی دستش وحشتزده پرسید: چی شده؟

_: هیچی مامان جان. هیچی نشده. شما به مهمون برسین.

بعد سری توی هال کشید. بر صورت آوا را می دید. آرام پرسید: خوشگل نیست؟

چشمهای مادرش برق زد. زخم دست مهیار را کلاً فراموش کرد. با هیجان به هال برگشت تا حسابی دخترک را خریداری برانداز کند.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1396 12:34 ب.ظ
دشمنت شرمنده عزیزدلم...با این همه مشغله توقعی هم ازت نیس...میفهممت...بازم ممنونم بابت ارسال
شاذه خواهش می کنم مهربونم. لطف داری
چهارشنبه 28 تیر 1396 01:21 ق.ظ
گربه؟؟!!
از مامان مهیار یاد خودت افتادم، مهمون دوست
میگم مهیار یه وقت غمباد نگیره اینقد توداره
تکلیف اون چشای سرمه ای رو هم معلوم کن لطفا
شاذه بله
عزیزمی
آخی آخی.... طفلکی همه چی رو تو خودش می ریزه
اتفاقاً صبحی به یادشون بودم. باید برش گردونم تو قصه
سه شنبه 27 تیر 1396 05:01 ب.ظ
سلام شاذه جانم ... خوبی ؟ خاله جان چطورن ؟
خیلی ممنون برای پست جدید . چه پست شادی هم بود !!!‌
چه خوب که دخترمون فرصتی پیدا کرد حسابی بخنده . این چند وقته یا نگران کارش بوده و یا درگیر احساسات ضد و نقیضش !!!
خوبه که محل کار محیطی اینطور شاد و راحت داشته باشه ها . البته میدونم که کارشون همیشه به این راحتی نیست و استرس کارشون هم باید زیاد باشه ولی کنارش فکر میکنم تنوع کارشون خیلی بالا باشه .
خب فکر کنم تفاهمات این دو تا هم کم کم داره شکل میگیره . فعلا که از علاقه شون به گربه و احتمالا حیوانات شروع شد .
چشم مامی جان رو هم که حسابی گرفته . فکر کنم به زودی بقیه ی مشکلات هم حل بشه . خصوصا که قراره با اقدامات مهیار خان بزودی فامیل هم بشن .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . بسیار عالی بود . همیشه شاد باشی و سلامت .
شاذه سلام سهیلاجانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
خاله جان هم ... شکر... هنوز بیمارستانن... صبحی دارم میرم شیفت...

خواهش می کنم عزیزم. نوش جانت

بله خیلی خوب شد. حسابی بهش خوش گذشت
بله همینطوره. کار رادیو به نظرم خیلی جذابه

بله همینطوره
بله حسابی سه تا خانواده همدیگه رو پسندیدن

زنده باشی گلم و دلشاد همیشه
سه شنبه 27 تیر 1396 02:55 ب.ظ
چقد لطف داری ....

در واقع انقدر هم کوتاه کرمانم که میترسم به یه فالوده کرمانی هم نرسم !

دلنوشته؟ نمیدونم! شرحش مفصله ! منم قصه ی زندگی خودم رو دارم ولی به خوش شانسی آدمهای تو قصه هات نیستم.

خلاصه نشد که بشه اما نوشتن باهام موند
شاذه خواهش می کنم. حقیقته....

آخی... خدا کنه برسی!

آخی.... الهی قصه ی زندگیت هرروز زیباتر از دیروز بشه
سه شنبه 27 تیر 1396 02:33 ب.ظ
هوراهورا
این قسمت خیلی خوب بود
عالی بود
شاذه خیلی خیلی ممنونم تیلو جونم
سه شنبه 27 تیر 1396 12:31 ب.ظ
چرا بابا ؟!

منم دوست دارم ببینمت جانم

میفهممت و میفهممشون

لطفته ....
نوشتن قسمتی از شغلمه
و قسمتی از روزم حتی ( یعنی فایلی دارم که 4-5 سالی میشه توش مینویسم )

اما خب اینکه داستان نوشته باشم
یا کتابی چاپ کرده باشم نه ...



شاذه نوعاً دل و جرأتم کمه. خیلی با همه میگم و می خندم. نمی تونم جدی و قدرتمند باشم

متشکرم که درک می کنی. حیف شد که نمیشه....

خواهش می کنم. یعنی اون فایل چیه؟ دلنوشته؟

خیلی خاص و موجز می نویسی. بیخودی شرح و بسط نمیدی و منظورتو خوب می نویسی. کیف می کنم!
سه شنبه 27 تیر 1396 11:47 ق.ظ
آره با دستکش میشه برذشون ... گربه ها به بوی موجود دیگه حساسن ... هر موجودی یه بوی خاصی داره ... بهش میگن فرومون ...
حالا نمیدونم چرا از داستان هیچی نگفتم ... بچه این دو تا خوش صدا چی میشه
من به هم رسوندمشون ، بچشونم دنیا اوردم ...
ولی همچنان کامیار دوس دارم
اصلا من فقط به فکر اصلاح ژنتیک نسل بعدی هستم
شاذه اصلا بذار ویرایش کنم یه دستکش بکنم دستش راحت شیم
تو قنداق چهچه می زنه
آفرین
چشم آبی قشنگم... بیا پسرم
سه شنبه 27 تیر 1396 08:11 ق.ظ
دارم مطمئن میشم اعتماد به نفس اون چیزیه که جذاب ترین ویژگی یه مرد یا یا زنه !


چسبید....
آخر هفته میام شهرتون
دایی ام فوت شدن
کهولت سن ...
بیماری ...
بنده خدا ...
شاذه احتمالاً همینطوره. منم زیاد تجربه اش کردم. ولی خودم خیلی اعتماد بنفسم کمه

نوش جانت

کاش می تونستم ببینمت. حیف که همسرم به شدت با دیدن دوستای وبلاگیم مخالفه.

خدا رحمتشون کنه و خانواده شون صبر بده

دارم فکر می کنم تو یه نویسنده ی بالقوه ای. هیچی نوشتی تا حالا؟
دوشنبه 26 تیر 1396 11:48 ب.ظ
کاری نداره که بچه هاشو با یه دستکشی چیزی بگیرن بندازن تو گونی ببرن بیرون.میشه ها مهرناز.ما این حرکتُ رو بچه گربه های تو حیاط زدیم مامانه ولشون نکرد...یا خیلی بی رگ بود یا اینکه بو نگرفتن.

درضمن مهیارُ بفرستین واکسن هاری بزنه.چنگ و گاز گربه سگ موش اینا رو باید خوب با آب و صابون گرم بشورین بعدشم برین واکسن بزنین.
تازه همونجام میگن برو پنج دیقه دیگه زخمتُ بشور ! :| نمیدونم واسه چیه.

میگم که...چقد این آوا عین منه ! مرد میبینه خوشش میاد جای قر و قمیش وحشی میشه.

شاذه جان...میگن 13 عدد نحسیه...سریع برو 14 تا نحسیش نگرفته وبلاگُ
شاذه یعنی با دستکش بردینشون؟

حالا زخم شمشیرم نخورده. جوش نزن

از این حرفا زیاد می زنن. خودشونم نمی دونن چرا

فکر می کنم تاثیر احساس گناه باشه

ا راست میگی ها! کاش الهام جان همکاری کنه. سریع برسیم 14
دوشنبه 26 تیر 1396 10:53 ب.ظ
سلاممم شاذه جووونم امیدوارم حالت خوب خوب باشه
آخ جون به مامانش گفت آیا به زودی عروسی در پیش داریم ؟؟
بعدش میگم میشه عروسی دوتا داداشا باهم باشه ؟
من یکی از همکلاسیام گربه داشت کلا دستاش جای چنگ بود
شاذه جوونی داستان عالیییی مرسییی
شاذه سلامممم روجای خوشگلم
خوبم شکر خدا. ممنون. ان شاءالله تو هم عالی باشی
اتفاقی گفت اصلاً نمی دونم. این الهام بانو که لو نمیده!
بدم نمیشه اگه باهم باشن
دختر منم یه مدت گربه پیشش بود همینجوری بود
خواهش می کنم گلم. منم مرسیییی
دوشنبه 26 تیر 1396 09:13 ب.ظ
سلااام
خیلی عالی بوووود
شاذه سلاااام
متشکرمممم
دوشنبه 26 تیر 1396 08:56 ب.ظ
چقدر خانواده كامیار با محبتند :)
ممنون از قلم زیباتون
شاذه خیلی نازن :)
خواهش می کنم مهربون
دوشنبه 26 تیر 1396 08:49 ب.ظ
سلام ، خیلی جالب بود ، خیلی ماهرانه از دعوا به خواستگاری میرسن
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی ممنونم عزیزم
دوشنبه 26 تیر 1396 08:40 ب.ظ
واییییی دوستم سلام

اینا چه باحالن ، هر دو طرف خیلی پایه ان برای امر خیر

دست راستشون رو سر من، برای عروسی خواهر و برادرم پیرم در اومد تا مهمونیها رو سر و سامون دادم، کاش زودتر این داستان رو مینوشتی من یه وقت مشاوره از اینا میگرفتم شاذه جان، کلی کارم راه میفتاد و سوتی نمیدادم ، والا...

مامان من کلا در این زمینه ها یه صامت واقعیه... لطفا در اسرع وقت یه وقت مشاوره فوری برام بگیر که کارم حسابی گیره...

قربون دستت ، جبران میکنم دوستم
شاذه سلام عزیزم

خیلی شدید

وای خدا! یادمه چه عذابی کشیدی تا گذشت...

باشه. چشم حتما

زنده باشی گلم
دوشنبه 26 تیر 1396 08:33 ب.ظ
سلام سلام شاذه جانم
خوبی؟
مگه میخوان آوا رو بخرن؟
میبینم که مهیار تصمیمشو گرفته و مامان جان رو داره میفرسته جلو فکر کنم تا شب عقدش کنه سر کامیار بی کلاه نمونه
عالی بود، ممنون شاذه جانم
شاذه سلام سلام امید گل بلبل
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
گمونم. حالا اگه مامانش بفروشه
مهیار بنده خدا اصلاً نمی خواست اینو بگه. نظرش این بود که اول کامیار رو سر و سامون بده. ولی یهو دید مامانش نگرانشه دستپاچه شد. خواست حواسشو پرت کنه به جای توتو و آسمون و اون ور رو ببین، گفت دختره خوشگله
خواهش می کنم عزیزم
دوشنبه 26 تیر 1396 06:54 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 26 تیر 1396 06:48 ب.ظ
دوباره سلام
دیگه واقعا شرمنده محبتت میشم با ارسال ورد
سپاس بسیار و فراوان
ایمیلمو قبلا داده بودم باهم چت هم کرده بودیم ولی دوباره فرستادم

وای گربه رو بغل کردمن بودم کلا خودمو لباسمم میشستم شاید دلم‌راحت میشد کثیفن
خب میبینم که صبر مهیارخان تموم شد بلاخره
ببینیم آوا تا کی دووم میاره
تکلیف کامیار و الهامم که معلوم شد


شاذه سلام عزیزم
خواهش می کنم
اصلاً یادم نبود. شرمنده

منم بودم تا سر تا پا رو نمی کردم تو ماشین رختشویی و خودم یه دوش نمی گرفتم راحت نمی شدم. ولی بعضیا دوست دارن
بلی در واقع پیش امد. قصد نداشت به این زودی بگه. بیشتر می خواست حواس مامانشو از زخمش پرت کنه. اولین بهانه ای که به ذهنش رسید این بود
آوا که از اول دل داده. مونده تو ترساش فعلا
ها دیگه. گل و بلبلتونو آماده کنین بریم خواستگاری

دوشنبه 26 تیر 1396 06:32 ب.ظ
سلام سلام ...
یک نکته در مورد گربه بگم ، دست آدم که به بچشون بخوره ، دیگه سمتش نمیرن ... بوی آدم میمونه به بچه و مادر ولش میکنه تا بمیره...
شاذه سلام سلام
جدی؟ من و آوا نمی دونستیم. بهرحال چاره ایم نبود. مادر مهیار به هیچوجه نمی تونست حضورشون رو تحمل کنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :