ماه نو
یکشنبه 8 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام

ما دیروز با ماشین برگشتیم. امروزم بعد از کلی جمع و جور و مرتب کردن نشستم به نوشتن...
حجمش زیاد شد ارسال نمی کنه. دو تا پست داریم


_: مهیار دیرت نشه.

مهیار نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت. هینی کشید و پرسید: برنامه الان شروع میشه. چرا هیچکس به من زنگ نزده؟

گوشی اش را از جیبش در آورد و با دیدن خاموشی اش گفت: خدای من باتری تموم کرده بود. کامیار اینو بزن به شارژ، قربونت سوئیچتم بده خیلی دیرم شده.

آوا یک دفعه برخاست و گفت: منم میام.

مهیار بی حواس گفت: اگه میای برنامه بیا. ولی اگه می خوای بری خونه شرمنده دیرم شده.

+: نه بابا خونه نمیرم.

الهام پرسید: آوا مطمئنی؟ خاله چی میگه؟

آوا شالش را مرتب کرد و در حالی که به دنبال مهیار میرفت گفت: اگه دیر شد برمی گردم.

و هر دو دوان دوان خارج شدند.

الهام هم کیفش را برداشت و با صدای گرفته گفت: منم دیگه برم. اوه وقت دارومم گذشته. میشه یه لیوان آب به من بدین؟

کپسول را از توی کیفش در آورد. کامیار لیوان آب را جلویش گذاشت و نشست. گفت: حالا چه عجله ایه؟ نمی خواستی یه بن سای ببری؟

الهام با اخم گفت: نه بابا اینا گرونن. الان نمی برم.

لیوان را یک جا سر کشید و روی میز گذاشت.

کامیار یک گلدان سرامیک قرمز جلویش گذاشت. توی آن یک نهال کوچک بود. گفت: این یکی خیلی کوچیکه. قیمتی نداره. اینو همینجوری ببر. بهت یاد میدم که چه جوری بهش رسیدگی کنی بزرگ بشه.

الهام با تردید پرسید: درخت چیه؟

_: درخت بلوط. سایه گستر قشنگیه. دوسش دارم.

الهام آرام گفت: منم دوسش دارم.

یک مشتری وارد شد. گل فروش بود. تعداد زیادی گلدان ساکولنت کوچک می خواست. کامیار مشغول جواب دادن به او شد. الهام بین رفتن و ماندن مردد بود. بالاخره هم برخاست. گلدانش را برداشت و به طرف کامیار رفت.

+: من با اجازتون برم. داره شب میشه.

_: شرمنده این مشتری حسابی وقتمو گرفت. هنوز می خواستم درباره ی نگهداریش توضیح بدم.

+: یه چیزایی قبلاً گفتین. بعداً بازم میام می پرسم. الان دیگه دیر شده.

کامیار به طرف میزش رفت. یک کارت برداشت و در حالی که به او میداد گفت: کاری سوالی حرفی بود در خدمتم.

مشتریش صدایش زد. مجبور شد به یک خداحافظی سرسری رضایت بدهد و برود.

الهام هم با قلبی پرتپش بیرون آمد. این چشمهای آبی بدجوری دلش را به بازی گرفته بودند. بدتر از آن چشمها آن تفکر لطیف و آن همه درک و احساسات بود.

پاهایش انگار به زمین چسبیده بودند. اصلاً دلش نمی خواست از آنجا برود. اما هرطوری بود رفت و سعی کرد قبل از آن که دستهای لرزان و قلب پرتپشش آبرویش را ببرند از آنجا دور شود.

با گلدان زیبایش وارد خانه شد. آن نهال نهال عشقش بود. می خواست تا پای جان مراقبش باشد.

وارد که شد اهالی خانه مشغول تماشای تلویزیون بودند. سلام کوتاهی کرد و به طرف اتاقش رفت. مامان با تعجب به دنبالش آمد و پرسید: این چیه؟

الهام گلدان را پشت پنجره گذاشت و گفت: گلدونه دیگه.

نگاهش را از مادرش می دزدید که متوجه ی پریشانی اش نشود.

=: چی شد گلدون خریدی؟

رو به در کمد ایستاد. در حالی که دکمه های مانتویش را باز می کرد گفت: همینجوری.

=: آوا کو؟ رفت خونه؟

+: نه آقای بیهقی اجرای زنده داشت، آوا رفت تماشا کنه.

=: چه جالب! بیا ببینیم برنامه اش چی بوده.

+: باشه. لباس عوض می کنم میام.

 

 

آوا از گلخانه به دنبال مهیار دوان دوان بیرون رفت. مهیار دکمه ی ریموت را زد اما خراب شده بود. کلافه کلید را توی قفل چرخاند و در را باز کرد. در حالی که سوار میشد در کمک راننده را هم باز کرد و گفت: بدو.

آوا توی ماشین خم شد و در حالی که سعی می کرد قفل در عقب را باز کند گفت: میشینم عقب.

_: آوا سوار شو اذیت نکن. دیرم شده. بشین جلو کمربندتم ببند عجله دارم.

آوا تا به حال اخم و عصبانیت او را ندیده بود. با ترس سوار شد. هنوز در را نبسته بود که مهیار ماشین را روشن کرد. دستپاچه در را بست و کمربندش را کشید. ضربانش بالا رفته بود. عصبی گفت: به کشتنمون ندی حالا!

مهیار با اخم بین ماشینها راه گرفت و گفت: متنامو جا گذاشتم. خدا کنه اونجا یه کپی آماده باشه. باید یه ساعت پیش می رفتم که هماهنگیهای قبل از برنامه رو بکنیم. حواس برای آدم نمیذاری.

آوا لب برچید و گفت: خودت گفتی بیا تمرین. نگفتی ساعت چند باید بری. اگه می دونستم خب زودتر با الهام می رفتیم. همراهتم نمیومدم که اعصابت اینجوری بهم نریزه.

با جمله ی آخر به قهر رو گرداند و از پنجره ی ماشین به بیرون خیره شد. اخم مهیار بالاخره باز شد و با لبخند گفت: آمدنت اعصابمو بهم نریخته. از حواس پرتی خودم عصبانیم. از صبح تا حالا هر کار کردم یه خطشم حفظ نشدم. الانم که خسته نباشم، جاش گذاشتم. برنامه هم زنده اصلاً نمی دونم می خوام چکار بکنم.

+: برنامه کی شروع میشه؟

_: نیم ساعت دیگه.

+: چی هست اصلاً؟ موضوعش...

_: یه جُنگه برای شب عید. مجموعه ی نمایش طنز و مسابقه و ترانه و این حرفا. منم خیر سرم مجریم.

+: تنهایی؟

_: نه اون خانمه که اون روز دیدی، فرزانه دانشی، همراهمه.

آوا احساس ناخوشایندی را زیر پوستش حس کرد. فرزانه دانشی متأهل بود. از مهیار هم بزرگتر بود. ولی چون خیلی راحت بود و زیاد سربسر مهیار می گذاشت، دوستش نداشت.

بی اختیار چهره اش درهم رفت. به روبرو چشم دوخت و گفت: اوهوم.

مهیار ناراحت شدنش را دید. خنده اش گرفت و پرسید: چی شده؟

آوا نگاهش کرد و گفت: هیچی... هیچی.

مهیار خندید. رسیده بودند. ماشین را توی سازمان برد. با عجله پارک کرد و پیاده شدند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 مرداد 1396 09:00 ق.ظ
آخ جون 2 تا !
شاذه
دوشنبه 9 مرداد 1396 06:12 ب.ظ
سلام شاذه جانم ... رسیدن به خیر و خوشی و شادی ... زیارت هم بسیار بسیار قبول باشه .
خیلی هم ممنون که نرسیده بفکر خواننده های مشتاقت هستی .
طفلک پسرمون هم که پاک از دست رفته ....متن جا میزاره ... حافظه اش از کار میافته .... الان هم که فکر کنم از فکر مورد حسادت واقع شدن کیلو کیلو داره قند توی دلش آب میشه ....
امیدوارم برنامه ش رو لااقل خوب انجام بده که خستگیش در بره .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین .
بدوم برم سراغ بخش دوم . .
شاذه سلام سهیلای مهربانم
خیلی خیلی متشکرم عزیزم. جات بسیار خالی بود
اختیار داری. مگه شماها منو فراموش کردین که فراموشتون کنم؟
حسابی! خودشم باورش نمیشد اینجوری از دلش رودست بخوره
برنامه که عالی شد

زنده باشی مهربونم
بفرمایید
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:25 ب.ظ
خداروشکر, همیشه خوش باشی الهی
منم خداروشکر خوبم
خداقوت
آره اگه آوا بود یا گلدونو میشکست رو سر مهیار, یا میگرفت میبوسیدش, هیچکدوم ازش بعید نیست
شاذه سلامت باشی مهربونم
خدا رو شکر
زنده باشی
ها اونم یه وجهشه! بستگی داره تو چه مودی باشه
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:44 ب.ظ
سلااااااااااااام بر شاذه خانم گل
خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟
رسیدن بخیر، ان شالله سفر بعدی مکه و کربلا

اصلا فکر نمیکردم امروز نوشته باشی، دیدم دو قسمت نوشتی کللللللللللللللی ذوق مرگ شدم
وای این الهام چه رمانتیکه، چقدرم عاقله، الان آوا بود دیوونه بازی درمیاورد
ای آوای حسوووووووووووووووووود
کامنت منم اینجا جا نمیشه، بقشو تو قسمت بعد مینویسم
شاذه سلام بر امید خوشگلم

اگه از خستگی راه فاکتور بگیریم، بله شکر خدا خوب و خوش و سلامتم. تو خوبی مهربونم؟ سلامت و سرحال ان شاءالله؟
خیلی ممنونم. جات خالی. آی گفتیییی دلم رفتتتتت

خودمم فکر نمی کردم یهویی دیدم دیگه نمی کشم کار کنم. کارا هم شکر خدا به جایی رسیده بود که میشد بقیه شو برای بعد گذاشت. دیگه یه قهوه ساختم و نشستم با الهام جان به نوشتن یهو دیدم ای جااان... بعد عمری پنج شش صفحه یک جا نوشتم... چسبید الحمدالله

آوا بود خدا می دونه چکار می کرد. یهو ممکن بود گلدون رو بکوبه تو سرش بگه صدقه نمی خوام
کاش عذاب وجدان نمی گرفت بعد از حسودی

مرسیییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :