ماه نو
یکشنبه 8 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش


وقتی به محل ضبط برنامه رسیدند یک مرد میانسال جلو آمد و با عصبانیت گفت: معلوم هست کدوم گوری هستی؟ یک گوشیت تو خونه است اون یکی هم خاموش! دانشیم داشته میومده تصادف کرده. معلوم نیست با کی باید برنامه رو اجرا کنیم.

_: رسیدم رسیدم. فرزانه حالش خوبه؟

کارگردان کلافه گفت: زنگ زد گفت دستش شکسته، احتمالاً تا آخر شب بیمارستانه. خیلی بد نبود شکر خدا. ولی برنامه ی ما...

مهیار با لبخند دستی روی شانه ی او زد و گفت: برنامه ی زنده است دیگه. پیش میاد. خانم الوان به جای خانم دانشی کار می کنه.

=: خانم الوان کیه؟ برو سر جات. من نمی تونم منتظر کس دیگه ای بمونم.

_: اینه. همکارمه. از عصر تا حالا داریم باهم تمرین می کنیم. صداش معرکه است. مطمئنم بهتر از فرزانه اجرا می کنه. بریم.

رنگ از روی آوا پرید. بهتر از خانم دانشی کار می کند؟ تمرین کرده است؟ کدام تمرین؟ متنی که عصر کار می کردند که متن برنامه ی امشب نبود! ولی حتی فرصت فکر کردن به اینها هم نبود. با عجله سر جایشان نشستند. خوشبختانه دو سری متن آماده جلویشان بود. همینطور دو لیوان آب.

مهیار با عجله لیوان آبش را سر کشید. بعد لیوان را بالا گرفت و گفت: یه پارچ آب بدین.

بعد صدایش را پایین آورد و زمزمه کرد: اگه باید به خونه خبر بدی زودتر زنگ بزن. ولی جام نذاری که خیلی دست بست میشم.

آوا با ترس و لرز گوشیش را در آورد. با چند تا پیام پشت سر هم موضوع را برای الهام توضیح داد. خدا خدا می کرد که الهام زود ببیند و مادرش را توجیه کند. بعد هم گوشی را خاموش کرد و توی کیفش انداخت.

برگه ها را برداشت و به زمزمه پرسید: چکار باید بکنم؟

_: سعی می کنم بیشترشو خودم اجرا کنم ولی هر وقت نوبتت شد تو بخون. اون خودکار رو بگیر دستت خط رو گم نکنی. یه ربع وقت داری. یه کم متن رو بخون.

خودش هم خودکاری برداشت و مشغول بررسی نوشته ها شد.

الهام لباس عوض کرد و از اتاقش بیرون آمد. با شنیدن صدای گوشیش به اتاق برگشت. پیامها پشت سر هم می رسید. معلوم بود که آوا خیلی دستپاچه است. الهام احساس می کرد به اندازه ی او نگران شده است. آب دهانش را به سختی قورت داد. باید به خاله زنگ میزد ولی نمی دانست می تواند توضیح بدهد یا نه. ترجیح داد این کار را به مامان واگذار کند. مامان برعکس خاله از این که آوا برنامه ی زنده را اجرا کند هیجان زده شد. گوشی را برداشت و در حالی که با خوشحالی موضوع را توضیح میداد، رادیوی آشپزخانه اش را هم روشن کرد و مشغول جستجوی برنامه ای که درست هم نمی دانست از کدام موج پخش می شود شد.

 

آوا سعی می کرد نوشته ها را بخواند اما حواسش جمع نمیشد. بالاخره هم با یک دنیا ناراحتی زمزمه کرد: مهیار؟

مهیار بدون این که سر بردارد روی یکی از ورقها علامتی زد و گفت: هوم؟

+: فکر کنم تقصیر من شد خانم دانشی تصادف کرد. یه لحظه بهش حسودی کردم. کاش خودش اینجا بود برنامه رو اجرا می کرد.

مهیار سر برداشت و چند لحظه گیج نگاهش کرد. بعد گفت: هان؟ برو بابا. چه ربطی به تو داشت؟ متنتو بخون. آوا تو رو خدا گند نزنی. شاداب پرانرژی سر حال. هرچی اون بیرون هست باید اون بیرون بمونه. یادت نره. شب عیده و باید تا میشه انرژی بدیم. تمام سعیتو بکن. جبران می کنم.

آوا نفس عمیقی کشید. شاداب؟ پرانرژی؟ سرحال؟ یعنی ممکن بود؟ الان که نزدیک بود از ترس غش کند. یک نفر جلویش چای گرفت. مشتی قند در آن ریخت بلکه فشارش بالا بیاید. اینقدر که شیرینیش گلویش را زد. لیوان آب را سر کشید و برنامه شروع شد!

مهیار نفس عمیقی کشید و به موزیک تیتراژ گوش داد. همین که کارگردان علامت داد شروع کرد: سلام و صد سلام به شنونده های عزیز ویژه برنامه ی عیدانه ی امشب. عاشقان عیدتان مبارک! من مهیار بیهقی به اتفاق همکارم آوا الوان برنامه ی امشب را تقدیم حضور گرم شما می کنیم.

رو گرداند و با خودکار علامتی سر یک خط روی کاغذ آوا زد و سر تکان داد.

آوا چشمهایش را با ترس بست و باز کرد. نفسی گرفت و سعی کرد صدایش مثل مهیار شاداب و پرانرژی باشد. داشت از نگرانی میمرد.

+: سلام! سلامی به زیبایی گلهای بهاری، به گرمی روزهای تابستان، به رنگارنگی پائیز، به نرمی برف زمستان. سلام! عیدتون مبارک!

موزیک پخش شد و آوا نفسش را رها کرد. مهیار به پهنای صورت خندید و زمزمه کرد: عالی بود. بهت افتخار می کنم.

آوا ناباورانه نگاهش کرد و چشمهایش به اشک نشستند. باور نمی کرد موفق شده باشد. موزیک قطع و مهیار دوباره شروع کرد. آوا با عجله اشکهایش را پس زد و با تمام حواسش چشم به نوشته ها دوخت.

توی خانه پدر و مادرش در کنار خاله و خانواده اش با هیجان به برنامه گوش می دادند. خاله آنها را دعوت کرده بود تا کنار هم باشند.

آوا گذشت زمان را احساس نمی کرد. تمام وجودش را برای اجرا گذاشته بود. وقتی که بعد از دو ساعت پایان برنامه اعلام شد احساس می کرد دیگر جان در بدن ندارد.

مهیار از شوق روی پا بند نبود. خوشحال از جا برخاست. برگه های خودش و آوا را دسته کرد و کنار گذاشت. با هیجان گفت: تو یه قهرمانی! ممنون!

آوا سر برداشت و با چشمهایی که دوباره تر شده بودند، زمزمه کرد: اینطورا هم نبود. خیلی تپق زدم.

_: چیزی که نشه جمعش کرد نبود شکر خدا.

+: دائم مشغول اصلاح اشتباهاتم بودی.

_: چند تا تپق ناقابل بود.

کارگردان هم جلو آمد و گفت: خانم الوان من تا حالا شما رو ندیده بودم. امشب نجاتمون دادین. اگه مهیار به تنهایی اجرا می کرد لطف برنامه خیلی کم میشد.

آوا خجالت زده زمزمه کرد: خواهش می کنم. کاری نکردم.

=: صداشونم خیلی خاصه. اینطور نیست مهیار؟

_: آوای الوان به معنی صدای رنگیه.

کارگردان با تعجب پرسید: این یه اسم مستعاره؟

آوا به زحمت از جا برخاست. ضعف داشت. آرام گفت: نه اسم خودمه.

=: بهرحال که ما از کار کردن با شما لذت بردیم. امیدوارم در کارهای بعدیم ما رو همراهی کنین.

مهیار گفت: بله بله حتماً ولی ما الان باید بریم. خیلی دیر شده.

آوا به زحمت خودش را بیرون کشید. وقتی هوای تازه ی شب به صورتش خورد کمی از گیجی در آمد. برگشت و به مهیار نگاه کرد.

_: گیج می زنی دختر. سوار شو.

دوباره ریموت را امتحان کرد. نخیر خراب بود. با کلید در شاگرد را باز کرد و همانطور که آن را برای آوا نگه داشته بود پرسید: حالت خوبه؟

آوا در حالی که می نشست، گفت: انگار همه اش یه خواب بود. یه خواب ترسناک...

مهیار خندید. در را به رویش بست. ماشین را دور زد و خودش هم سوار شد.

_: منصف باش. ترسناک نبود. فقط هیجانش بالا بود. به من که خوش گذشت.

+: چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی؟ همکارت دستش شکسته. هنوز ناراحتم.

_: اوه خدای من! یادم میاد یه چیزی درباره ی این که تقصیر تو بوده گفتی.

+: بهش حسودی کردم...

_: اگه یه ذره حسودی به این سرعت اثر می کرد که مردم شهر یکی یکی نفله می شدن! چون بهرحال همه یه چیزی دارن که به همدیگه حسودی کنن. مثلاً دیروز داشتم به کامیار می گفتم که همه ی عمرم حسرت چشماشو خوردم.

آوا با لحنی حق به جانب زیر لب گفت: تو خیلی خوش تیپ تری.

مهیار با نگاهی خندان پرسید: جدی؟ اونم همینو می گفت. ولی مهم اینه که به نظر کی خوش تیپ بیام.

آوا رو گرداند و آرام گفت: حالم خوب نیست. خیلی سخت بود.

_: ولی تو عالی بودی. الانم اگه دیرت نمیشه می تونم به چند سیخ کباب مهمونت کنم جون بگیری.

+: ترجیح میدم بستنی بخورم.

_: پس پیش به سوی بستنی فروشی. جای خاصی هم مد نظرت هست یا خودم انتخاب کنم؟

آوا مظلوم و سر به زیر اسم یک بستنی فروشی مشهور را برد.

مهیار در حالی که غش غش می خندید گفت: ای من قربون اون همه حجب و حیات برم! چه سر به زیرم شده یهو! خوبه یادم نرفته عصر چه دعوایی می کردی!

آوا به سرعت سر برداشت و گفت: من دعوا نمی کردم. تو اذیت می کردی.

مهیار خندان گفت: آخیش! حالش خوب شد. داشتم کم کم نگران می شدم.

آوا با بدخلقی گفت: تو نگران خودت باش.

_: نگران چی باشم؟ شکر خدا به برنامه رسیدم و عالی هم اجرا شد و همه چی هم خوبه. فقط نمی دونم تو از چی ناراحتی.

+: ناراحت نیستم. خسته ام. خیلی انرژی گذاشتم.

_: ای جان! اولشه. خوب میشی کم کم.

+: میشه تمومش کنی؟

مهیار با حالتی نمایشی دست رو لبش کشید و مثلاً زیپش را بست.

پخش ماشین را روشن کرد. موزیک بی کلام ملایمی بود که معلوم بود سلیقه ی کامیار است ولی در آن لحظه به آوا خیلی چسبید. احتیاج به آرامش داشت. برعکس مهیار که از شوق حضور آوا و همراهی اش در برنامه روی پا بند نبود و ترجیح می داد یک موزیک شاد و پر سر و صدا پخش کند. ولی وقتی رضایت آوا را دید حرفی نزد و در سکوت به راهش ادامه داد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:38 ب.ظ
دلمون تموم شد خانم خوشگله
خب بنویس دیگه
بس که اومدم سر زدم به اینجا و ننوشتی افسردگی گرفتم
شاذه معذرت می خوام. شرمنده
دور از جونت
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:58 ق.ظ
قسمت بعدیییییی لطفا
شاذه کامپیوترم تازه راه افتاده. امروزم مهمون دارم. به محض این که بتونم می نویسم
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:58 ب.ظ
من نمیفهمم جناب مهندس با سیستم شما چیکار دارن اخه؟! یه سیستمه فقط!
من رفتم کلمو بکوبم فایده نداره دیگه!
شاذه منم نمی فهمم گمونم مشکل از کمبود تفریح و امکاناته.مسئولین به فکر جوانان نیستن. باشگاه و استخر شنا کمه. اینا میان محض جوک سیستم عوض می کنن مثل الان که ساعت نزدیک یک بامداده و من هرچی میگم بخوابین، مشغول راه اندازی سیستم جدید هستن. حالا منم صبح مهمون دارم. اگه راهم بیفته نمی رسم بنویسم ولی گمونم آق مهندس دیگه حوصلش از غرغرام سر رفته
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:40 ق.ظ
منتظرالپست
شاذه حتی من کامپیوترم آرزوست
شنبه 14 مرداد 1396 09:57 ب.ظ
نه دیگه فایده نداره من میرم سرمو بکوبم به گوشه تیز دیوار
جناب مهندس دارن امتحان صبر میگیرن؟! سنمون رفته بالا دیگه صبر و حوصلمون زود تموم میشه ها
شاذه نه نکوب حیفههه دیوار خراب میشه. اممم نه چیزه خودت زخمی میشی

والا منم نمی دونم جناب مهندس چه می کنن. بس که همیشه مشغول بدو بدویه گمونم خودشم نمی دونه
فعلا یه داستان آنلاین انگلیسی از سوفی کینزلا پیدا کردم، طنز و عشقولانه و آسون می نویسه. برای من انگلیسی نخووون خوبه. خودمو مجبور می کنم بخونم که سرم گرم بشه فعلا. مطمئنم پی سی که بیاد داستانه رو میذارم کنار
شنبه 14 مرداد 1396 06:52 ب.ظ
سلام
امروز گفتم برای شاذه حتما مشکلی پیش اومده که بیخبر پیداش نیست ...با خودم گفتم بیام پیام ها رو بخونم شاید خبری باشه...
شکر خدا که حالتون خوبه
راستش کاملا درکت می کنم منم با برادرم از این برنامه ها دارم (رشتش IT هست و بسیار علاقمند به کامپیوتر)
کافی بهش بگم کامپیوتر یا لبتاب یا حتی موبایلم گفته اخ ... برای یک هفته باید کلا همه چیز رو تعطیل کنم که می خواد درستش کنه(معمولا نمی گم تا حسابی اوضاع قاراش میش بشه بعد)
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم. سلامت باشی
بله بله همینطوره فعلا به عنوان تست لپ تاپ قدیییییمیم امده که بیچاره نفس نداره راه بره. هرچی سعی کردم دیدم راه نداره. نمی تونم ازش استفاده کنم. گفتم نه جونم من همون پی سی می خوام. حالا تا بیااااد
شنبه 14 مرداد 1396 04:45 ب.ظ
هزار وعده خوبان یکی وفا نکند. شنبه شد ها
شاذه هعیییی
به جای پی سی، لپ تاپ قدیمیییم امده! نفس نداره راه بره. هرچی سعی کردم نتونستم باهاش آپ کنم.گفتم راه نداره کامپیوترمو میخوام
حالا تا بیاد و شخصی سازی بشه و راه بیفته موهای جوگندمیم یه دست سفید میشه می تونم برم یه رنگ توپ بذارم یا بذارم سفید باشه مثل این پیرزن خارجیا تو فیلما
شنبه 14 مرداد 1396 11:03 ق.ظ
صرفا جهت عرض ارادت !
مخلصات
شاذه قربانت! تشکرات ‎:)‎
جمعه 13 مرداد 1396 11:43 ب.ظ
شاذه
جمعه 13 مرداد 1396 07:02 ب.ظ
شاذه جان؟؟؟

شما رفتید مسافرت که سیاحت و زیارت رو با هم انجام بدید و خستگی جسم و روح رو با هم از تن به در کنید.

بعد اومدید با همراهی جناب مهندس خونه و زندگی رو ترکوندید؟

شما که باز استراحت لازمید الان؟

شاذه مسافرت با بچه و توی خونه مسافرتی مردم که استراحت نداره. عین همین جا مدام کار داره. ولی شکر خدا زیارت کردیم. اینجا هم که کلا عادتمه. اگه چند وقت یه بار خونه زیر و رو نشه کپک می زنم ‎:D
الانم مشکل اصلی تعویض لپ تاپه. آقای مهندس نه که شغلشون کامپیوتره، ما مدام داریم یا سخت افزار عوض می کنیم یا نرم افزار ‎:D همیشه یه مورد جدید روی شاذه بانو تست میشه، از اوبونتو و لوبونتو گرفته تاااا هر برنامه و لپ تاپ و کامپیوتری که بگی
خلاصه الان وسیله ندارم با گوشیم نمیشه پست گذاشت. ده جور بروزرم امتحان کردم ولی نمیشه که نمیشه
جمعه 13 مرداد 1396 12:30 ب.ظ
امروز كنكور دارم هی اومدم و رفتم گفتم لااقل یه پست باشه فكر من ازاد بشه دریغ از یه مورچه كه رد بشه
شاذه کامپیوتر ندارم الان
پنجشنبه 12 مرداد 1396 04:57 ب.ظ
من دیگه حرفی با شما و جناب مهندس ندارم. الانم دارم دنبال یه لبه تیز دیواری میزی چیزی میگردم که سرمو محکم بکوبم از هم بپاشه راحت بشم :|
اخه چرا؟! :|
شاذه نههه با خودت این کار رو نکننن
کلا خونه رو کن فیکون کردم، یکیش اینه. بقیه وسایلم عین اسباب کشی همه پا در هوا هستن. امیدوارم آخر هفته ای یکی یکی برن سر جاشون و شنبه به وضعیت نرمال برسم ان شاءاللههههه
چهارشنبه 11 مرداد 1396 07:28 ب.ظ
آیا پست های کوتاه, بهتر از ننوشتن نیست؟ چرا شما ایمان نمی آورید؟
شاذه
من اگه بگم باز دارم سیستم عوض می کنم چی میگی به آقای مهندس؟
لپ تاپ رفته قراره جاش پی سی بیاد باشد که رستگار شویم
سه شنبه 10 مرداد 1396 10:01 ق.ظ
دارم فکر میکنم عاشق شدن و پارتنر شدن یه انتخابه ! میشه جدی اش گرفت !
میشه تا ته ازدواج رفت !
میشه جدی اش نگرفت ...
لبخند زد ! که بگذره !

فکره دیگه
شاذه همه چی انتخابه. ویلیام گلسر تو کتاب نظریه انتخاب، حتی افسردگی رو انتخاب می دونه. میگه ما افسردگی می کنیم! می تونیم نکنیم! توضیحاتش به نظرم منطقی امد.
البته ریشه دارترش می رسه به بحث جبر و اختیار که کاری باهاش نداریم :)
دوشنبه 9 مرداد 1396 07:23 ب.ظ
دوباره سلام شاذه جانم ...
بنده ی خدا خانم دانشی !!! طفلک آوا چه زود هم خودش رو مقصر کرد !!!‌ولی خودمونیم . غیبت بموقعی بود . ان شاءالله که دستش زودتر خوب بشه ولی این اتفاق باعث توفیق اجباری برای آوا شد و فکر کنم ترسش حسابی ریخته باشه ....

راستی یه نکته شاذه جون . فکر کنم اون اولی که مهیار برنامه رو شروع میکنه لازم باشه یه توضیح کوتاه در مورد غیبت همکار قبلیش بده . معمولا شنونده ها روی گوینده های برنامه ی مورد علاقه شون حساس هستن .
هر چند که احتمالا از این اجرا به بعد همه طرفدار صدای آوا جونمون شده باشن . با اون صدای الوانش ....

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . برقرار باشی و همیشه شاد و سلامت .
شاذه سلام به روی ماهت
ها طفلکی نفهمیدم چی شد یهو! آوا هم مثل من کلاً می خواد مقصر باشه همیشه.
بله همینطوره

حتما لازم بوده ولی این مهیار از شوق حضور یار کلاً همه چی رو فراموش کرده. دیگه هرچی رو برگه نوشته بود همونو خوند برنامه هم یه ویژه برنامه ی عید بود نه یه برنامه ی روتین روزانه، این بود که تغییر مجری خیلی تو چشم نبود.
بله حتما همه عاشقش شدن

زنده باشی و دلشاد عزیزم. خیلی ممنونم
دوشنبه 9 مرداد 1396 01:43 ب.ظ
چقدر خوب بود این دو قسمت

چقدر این دوتا برادر خوبن.. پس هنوز نسل مردای خوب منقرض نشده؟
این آوا هم خوب بلده دل این پسر را ببره ها...
شاذه متشکرم عزیزم

تو دیگه چرا؟ آقای دکتر که مرد خوبیه
بله حسابی
دوشنبه 9 مرداد 1396 02:06 ق.ظ
سلامممممم
وااااای شاذه جووون خیلی خوووووب بود
من از هیجان زیاد رقصم گرفته
باز خوبه رادیو بود ، تی وی استرسش وحشتناکه .. من یه بار دعوت شدم برنامه زنده شبکه مازندران، تا برنامه تموم شه مردم و زنده شدم ، ولی خداروشکر تپق نزدم . یه پسره هم بود مخترع بود، مجری بهش گفت خودتو معرفی کن ، طفلک انقدر هول شده بود (هول درسته آیا ؟) گفت من جناب آقای فلانی هستم ..دلم سوخت واسش ..
تازشم من خودم یه بار تست مجری گری دادم ، اونیم که تست میگرفت مجری برنامه ی خانواده بود، بهم گفت صدات خوبه ولی غمگینه ( اصلنم غمگین نبود صدام )
هیچی دیگه منم عطاش رو به لقاش بخشیدم سمتش نرفتم دیگه ولی صدام بد نیست .. دبیرستان مجری تمام مراسما من بودم آخی یهو دلم تنگ شد ...
وای چقد نوشتم
شاذه جووونی عالیییی بود بینهایت خوب بود این قسمت خیییلییی ممنوووون
شاذه سلاممممم عزیزمممم
متشکرممممم
ای جانم
واقعاً تو تی وی آدم دست از پا نمی تونه خطا کنه!
وااییی چه هیجانی! نفس گیر! طفلکی پسره!
هول درسته
محاله صدات غمگین باشه. به نظر من که تو پر از شور زندگی هستی
پس استعدادشو داری! من جات بودم پی اش رو می گرفتم
خیلی هم عالی نوشتی
متشکرم عزیزمممممم
یکشنبه 8 مرداد 1396 11:24 ب.ظ
برنامه رادیویی اونم زنده اونم اولین بار اونم در حضور یار.طفلک اوا.
خسته نباشی شاذه جان
شاذه بله حسابی سخت گذشت بهش
سلامت باشی مینوجان
یکشنبه 8 مرداد 1396 08:10 ب.ظ
چه هیجانی! چه عاشقانه ای! آخی آخی
شاذه متشکرم متشکرم متشکرم
یکشنبه 8 مرداد 1396 06:31 ب.ظ
سلام ، رسیدن به خیر ، زیارت قبول
خیلی قشنگ بود ، خسته از راه رسیده نوشتین ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی ممنونم. جات خالی

خیلی متشکرم. لطف داری عزیزم
یکشنبه 8 مرداد 1396 06:22 ب.ظ
سلام شاذه جون
زیارت ت قبل
خدا قوت.خوبی؟ بچه ها خوبن؟
ممنون حسابی چسبید تا الان سوغاتی این مدلی نداشتم
شاذه سلام سکوت خوشگلم
خیلی ممنونم. سلامت باشی
خوبیم شکر خدا. ممنون. تو خوبی عزیزم؟

خواهش می کنم. قابل شما رو نداشت
یکشنبه 8 مرداد 1396 05:50 ب.ظ
سلام مجدد

وووووووووووووووای این قسمت کلللللللللللللی هیجان انگیز بود، خیلی چسبید
من جای آوا بودم غش میکردم بچه دیگه قاطی کرده
ای جان! ای من قربون حجب و حیا ....
مهیار خوب از فرصت استفاده میکنه ها!!! بچه پررو

ممنون شاذه جانم، خیلی عالی بود، کلی انرژی گرفتم
راستی یه چیز جالب، ما دیشب به واسطه پسرعمو جان با یه آوا فامیل شدیم، البته این آوا سه سالشه و خواهر عروس خانومه
شاذه سلام به روی ماهت

مرسی مرسی... نوش جانت
منم کلی از قول آوا ترسیدم! یهو یه برگه بذارن جلوت بدون هیچ مقدمه ای خیلی سخته! ها طفلکی! ولی خوب از آب گل آلود ماهی گرفت و بستنی رو قاپید
مهیار جان هم فرصت طلبببب

خواهش می کنم عزیزم. چه خوب مرسی. منم کلی از کامنتات انرژی گرفتم
چه بامزه! همیشه اینجوری میشه. یه اتفاق جدید که میفته بعد پشتش هی یه چیزی که مربوط به اونه پیش میاد. نمی دونم چرا ولی خیلی جالبه!
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:01 ب.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :