ماه نو
چهارشنبه 18 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
امیدوارم هرجا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید


جلوی در خانه ی خاله پیاده شد. همه کلی تحویلش گرفتند و تشویقش کردند. خاله برنامه را ضبط کرده بود. دوباره دور هم گوش کردند. باور نمی کرد اینقدر برایشان جالب باشد.

روز بعد طبق قرارشان با مهیار، همراه با الهام ساعت دو بعدازظهر به باغچه رفت. حال الهام بهتر شده و بی قراری بی سابقه ای توی رفتارش دیده میشد. آوا چند بار خواست سربسرش بگذارد اما منصرف شد. اصلاً الهام لطیفتر از آن بود که بشود به خاطر عاشقی اش مسخره اش کرد. باید طعنه هایش را نگه می داشت و یک جا سر مهیار خالی می کرد تا او هم جوابش را بدهد و کلی دو تایی بخندند.

هی از گوشه ی چشم الهام را پایید و زبانش را در دهان نگه داشت تا بالاخره رسیدند. هنوز چند قدم به در مانده بود که قدمهای الهام تند شد و تقریباً دوان دوان وارد باغچه شد.

آوا هم سلانه سلانه به دنبالش رفت. مهیار که خودش را با ساکولنتهای نزدیک در مشغول کرده بود با دیدن الهام سر برداشت. با لبخند سلامی کرد و سر کشید تا آوا را ببیند. با کمی تردید پرسید: آوا نیومده؟

به طور معمول باید آوا خیلی عجولانه تر و پر سر و صداتر از الهام وارد میشد.

الهام اصلاً سوال مهیار را نشنید. یک قدم بعد از مهیار سر جایش مانده بود و مبهوت آن چشمهای آبی شده بود. حتی زبانش در دهانش نچرخید که سلام کند!

کامیار با قدمهای بلند ولی مقطع پیش آمد. چشم از او برنمی داشت. آرامشی که از این دختر می گرفت را هیچوقت تجربه نکرده بود. دلش می خواست تا ابد به او چشم بدوزد و او هم نگاهش را نگیرد.

ولی الهام بود که بالاخره شرمنده شد. نگاهش را پس کشید و سر به زیر انداخت. همان لحظه هم دلش بنای بهانه گیری گذاشت و پای مژه هایش را تر کرد.

به سختی پا از زمین کند و با کامیار هم قدم شد. خیلی سعی کرد صدایش بغض نداشته باشد و آرام جوابش را بدهد. بغض نداشت اما آرام و با اعتماد بنفس هم نبود. مگر فاصله ی دیدارشان چقدر بود؟ هنوز یک شبانه روز هم کامل نشده بود. اصلاً اینجا درست کنارش و هم قدم و هم نفسش دلش بیشتر بهانه می گرفت. توی خانه که بود دور بود. تکلیف خودش را می دانست. مسئله ای نداشت. اما اینجا...

مهیار متعجب از گیجی الهام تکرار کرد: پس آوا کو؟

و قدمی به طرف در برداشت.

+: آوا اینجاست. گم نشده. سلاملیکم. برات متاسفم. هنوز از شرّم خلاص نشدی. حالا حالا آوارم رو سرت! آوا نیستم که!

مهیار خندان گفت: سلام رنگی رنگی.

آوا از لحن او خنده اش گرفت. ولی با دیدن الهام و کامیار یک دفعه ساکت شد و با تفریح از کنار شانه ی مهیار سر کشید تا آنها را بهتر ببیند. طوری که مهیار هم برگشت و بعد با اشاره از آوا پرسید: چی شده؟

آوا با لبخندی عریض بی صدا لب زد: خیلی لاولین! آخی....

مهیار خندید و زمزمه کرد: می خوای ما بریم بیرون راحت باشن؟

کیفش را به بازوی مهیار کوبید و از کنارش رد شد. حالا الهام و کامیار به کوار رسیده بودند. کنار الهام روی صندلی نشست و در جواب سلام کامیار، گفت: سلام آقاکامیار. خوب هستین؟ دو روز ما رو نبینین دلتنگ میشینا. ما هم همینو تشخیص دادیم هی میاییم اینجا. تقصیر سازمانه که از اینجا اینقدر دوره. اگه نزدیک بود ما کمتر زحمت می دادیم.

_: نه بابا چه زحمتی؟ خوشحالم میشم.

+: خودم می دونم. میگم مهیار میگم اصلاً وسایل ضبط رو بیار برنامه رو از همین جا بفرستیم رو آنتن.

مهیار یک فنجان چای جلوی او گذاشت و گفت: یعنی من مرده ی این همه اعتماد بنفستم. حالا داداش من یه تعارفی کرد، این خودم می دونمت چیه؟

+: اوا خب قیافشون معلومه که شادن! نیستن؟ ها؟

کامیار خندید و سر تکان داد. یک جعبه بیسکوییت باز کرد و روی میز گذاشت. الهام کیفش را روی میز گذاشت. درش را باز کرد و با کلی خجالت یک ظرف در بسته بیرون آورد و باز کرد.

آوا با لبخند در ظرف را باز کرد و گفت: الهام براتون رولت پخته. منم بالاخره به واسطه ی شما ممکنه فیضی ببرم. رولت خامه ایهای الهام دومی نداره.

بعد دست توی کیف خودش برد و گفت: منم بشقاب یه بار مصرف آوردم. بالاخره نصف زحمتش با منه! منم می تونم به اندازه ی الهام هنرمند باشم. رو نمی کنم بعضیا پررو نشن. همه که مثل آقاکامیار آقا و با شخصیت و با ظرفیت نیستن!

_: بشکنه این دست که چایی بی نمک گذاشت جلوی تو.

+: اییی! یعنی می خواستی تو چاییم نمک بریزی؟

کامیار و الهام با تفریح نگاهشان می کردند. کامیار گفت: مهیار همیشه نگران بودم که هیچکس از عهده ی زبون تو بر نمیاد.

_: نه خان داداش. دیگه اصلاً نگران نباش. این دختره فقط روز خواستگاری دهنشو ببنده. دیگه باقیش هرچی بگه من مشکلی ندارم.

+: جان؟ خواستگاری کی؟ مثل این که حسابی به دهنت مزه کرده. من عمراً همراه تو نمیام خواستگاری. باز آقاکامیار جای داداشم حاضرم همراش برم.

_: حالا کی خواست همرام بیای؟ چه شلوغشم کرده. نه عزیزم شما بشین تو خونه من میام خواستگاری.

الهام با چشمهای گرد شده به مهیار نگاه کرد و وحشتزده دستهایش را روی دهانش گذاشت. طوری که کامیار خواست به مهیار اعتراضی بکند اما آوا اجازه نداد. به تندی گفت: هی آق معلم چشاتو درویش کن. خواستگاریم لازم نیست بیای. جواب نه می گیری. بیخودی از اول خودتو کوچیک نکن. بشین درستو بده. بذار به کارمون برسیم.

کامیار خندید و رو به الهام زمزمه کرد: نگرانشون نباش.

الهام بی صدا لب زد: دیوونه ان اینا!

کامیار خندید و الهام محو چینهای ریز دو طرف چشمهایش شد. با مشتی که مهیار روی میز کوبید به خود آمد. تکان بدی خورد و به طرف آنها برگشت.

مهیار هم متوجه ی شدت ضربه اش شد و با کمی دستپاچگی گفت: ببخشید ببخشید. قصدم این نبود که اینقدر محکم بزنم. همه اش تقصیر آوائه.

آوا چانه اش را بالا گرفت و به قهر رو گرداند. در همان حال یک برش رولت توی بشقاب کشید و جلوی کامیار گذاشت. بعدی را برای الهام گذاشت و بقیه ی ظرف را هم جلوی خودش کشید. چنگال یک بار مصرف را توی خامه ها فرو برد و کمی مزه مزه کرد.

مهیار با چشمهای باریک شده به او چشم دوخت. الهام با دستپاچگی زمزمه کرد: آوا زشته! به آقامهیارم بده. نکن اینجوری.

آوا یک تکه کیک سر چنگال زد و با خونسردی گفت: باید التماسم کنه.

_: التماست کنم؟ عمراً! تازه مگه مال توئه؟ یکی دیگه پخته آورده، تو به خود گرفتی؟

+: چنگالا مال منه. با دست نمی تونی بخوریش که!

مهیار ظرف را پیش کشید و لقمه ای با قاشق چایخوری جدا کرد و با دست خورد. انگشتهای خامه ایش را هم لیسید و گفت: حرف نداره. اگه این آوا یک کلمه راست گفته باشه همون تعریفش از رولتای شماست.

+: لقمه شو ببین! اینقدر نخور مهیار. چاق میشی، بی ریخت میشی، دوست دخترات می پرن! نگی نگفتی ها!

_: کی میگه تو دهن من نگاه کنی؟ دوست دخترای خودمن می خوام بپرونمشون. همین تو یکی برای من بسی!

+: من یکی چی؟ کجا؟ کی قولی دادم که خودم یادم نیست؟ توهم زدیا! اینقدر نخور. نمایشنامه کوش؟ بیاین شروع کنیم بابا الان شب میشه.

مهیار خندید و یک پوشه جلوی او گذاشت. با تفریح نگاهش کرد. کل کل کردن با این دختر روحش را تازه می کرد. آرزو داشت که می توانست به رابطه شان شکلی رسمی بدهد اما نمی دانست چقدر طول می کشد تا بتواند آوا را راضی کند. بعد از آوا هم خانواده ها بودند. آهی کشید و چشم به متن دوخت. راه درازی در پیش داشت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 مرداد 1396 08:02 ب.ظ
غلط گیریت هم دوست داریم شاذه جانم .
من اینجا فارسی ندارم . بعد میام توی پیج گوگل تایپ میکنم و کپی پیست میکنم . دیگه یه وقتایی هم بخاطر عجله کردن یه چیزایی از قلم میافته . از جمله اون مد سر آ
برقرار باشی خانم معلم
شاذه سلامت باشی گلم
آخ آخ با چه زحمتی کامنت میذاری!! شرمنده شدم
مشکلم با ع بود
زنده باشی عزیزم
پنجشنبه 19 مرداد 1396 09:54 ب.ظ
ممنون شاذه مهربونم
چی میشد امشب مینوشتی؟ فردا که جمله است و روز دیدار عمه جان. نمیشد واقعا؟
شاذه خواهش می کنم گلم
نوشتم گلم. خیلی کوتاهه ولی سعی خودمو کردم
پنجشنبه 19 مرداد 1396 02:16 ب.ظ

ممنون که نوشتی
شاذه خواهش می کنم تیلوجانم
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:25 ب.ظ
ممنون خوبم شکر خدا
چه بک گراند عجیبی. من از هر چی خوشم میاد میزارم, چند وقتم هست از سایت متمم هر ماه برمیدارم که مال اون ماهه و عکس های مختلف داره, قشنگن.
شاذه جانم تو کلا به کانون گرم خانواده علاقه داری, نشیمن هم یه نماد از خانواده است. ان شالله کانون خانوادتون همیشه گرم و شاد و عشقولانه
شاذه خدا رو شکر که خوبی
اینقدر آدمایی که سبک و راحت انتخاب می کنن رو دوست دارم سخت می گیرم و به یه چی گیر میدم. حالا بگو بک گراند اون زیره! تو قصه تو بنویس! نمیشه. باید دنج باشه. دلچسب باشه. نورش نه زیاد و نه کم باشه. پنجره اش قشنگ باشه. پله اش حس خوبی بهم بده ووووو....
چه تفسیر زیبایی! بله احتمالا منظورم همین عشق به خانواده است که نشیمن برام خیلی مهمه
زندگی تو هم پر از شادی و عشق عزیزم
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:30 ب.ظ
سلام سلام
رسیدن بخیر
زیارت قبول
تغییر و تحولاتم مبارک و با سلامتی
مطمئنا من آلزایمری شدم رفته (اصن تمرکز ندارم علائم پیریه)
فکر میکردم نظر نوشتم برای پستای قبل اومدم الان جوابشو بخونم هرچی گشتم دیدم نیس تازه یادم افتاد نیتشو داشتم بنویسم ولی یادم رفته که بنویسم
چقد این دوتا باحالن کلی خندیدم‌از کل کلشون
الهام طفلونکی...چه شوکی شد
چرا کامیار مث مهیار عجله نداره؟ خیالش از الهام راحته یا مشکلی داره
دستت سلامت شاذه جونم
ماچ و بوس محکم
شاذه سلام سلام
خیلی ممنونممم
متشکرم عزیزم

نه بابا... چار تا جدول حل کن متمرکز میشی اصلاً تقصیر دنیای شلوغه!
منم هی چک می کردم ببینم کجایی. گفتم لابد کار داشتی نرسیدی کامنت بذاری

خوشحالم که کنارشون بهت خوش گذشته
طفلکی مودب و موقر، باورش نمیشه آوا بتونه این حرفا رو بزنه

هم خیالش راحته هم می خواد وضع مالیش بهتر بشه
متشکرم عزیزم. سلامت باشی و دلشاد
مااااچ بووووس
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:23 ب.ظ
سلام دوستی

آخی، اینا هر دو کلا خلن.

منم یه دوستی دارم که خیلی شبیه مهیار، ولی دختره و اتفاقا اسمش هم آوا است، مهیار به پای آوای ما نمیرسه، تو ازدواجش رسما شوهرش رو خفت کرد تا به قول خودش بیاد بگیردش. هر چی همسرش با شخصیت و مظلوم و بی زبون بود وای اما آوا اوه اوه
باورت میشه شاذه تو تولدش به مهدی گفت میشه به عنوان کادوی تولد بیای خواستگاری
همه ما تا چند روز تو کما بودیم.

فکر کنم مهیار هم باید به عنوان حق التدریس از آوا بخواد به خواستگاریش جواب مثبت بده.

برم ببینم میتونم دوستم رو پیدا کنم ، ایران نیست، دلم براش یهویی یه عالمه تنگ شد.

بوسسسسسس

شاذه سلام رفیق جان

خیلی خلن

چه بامزه!
کادوی تولد
عالی بود!!!! اگه من اینو بنویسم همه میگن قصه نوشتی! بفرما! تو واقعیتم از این آدما هست!!!

اینم فکر خوبیه

آخی.... امیدوارم پیداش کنی

بووووسسسس
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:44 ب.ظ
وای شاذه جان.کاشکی تو دنیای واقعی هم همه چیز همینقدر ساده و پاک و بی شیله پیله بود.
شاذه کاشکی... هی زندگی....
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:25 ب.ظ
سلام شاذه جانم ... چه پست شاد و شیرینی بود ....
اخ جون شیرینی رولتی . نون اقا کامیار توی روغن هست حسابی با این دست پخت خوب الهام جان .
دختر رنگی رنگی ما هم خوب شیطونه ها ... رو نکرده بود کاملا . از بس که هی میترسید و سکوت میکرد این روی شیطونش رو خوب نشناخته بودیم .
بقول کامیار که خوب هم از پس زبون مهیار بر میاد . به پای هم پیر شن ....
میگم طرح اجرای برنامه ی زنده توی یه محیط شاد و سبز مثل اونجا بد فکری هم نیست ها ... کلی نوع اوری به حساب میاد .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین .
شاذه سلام سهیلای مهربونم
متشکرممم. نوش جانت
بله حسابی. سال دیگه شکم میاره این هوا
دختر رنگی رنگیمون به قول امید زده به سیم آخر اول داستان اعصابی نداشت طفلک. گرفتار منیرخانم و مالیات و اینا بود حال نداشت بخنده
مهیار بیچاره رو لوله می کنه

من اگه غلط نگیرم باید اسممو عوض کنم نوآوری
ولی خداییش باغ صداسیما هم سبزه. با وجود هوای گرم و خشک اینجا خوب بهش رسیدن. قشنگه ماشاءالله

سلامت باشی و دلشاد عزیزم
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:50 ب.ظ
سلام شاذه جانم، خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
ان شالله با سیستم جدید که دیگه مشکل نداری؟

این دو تا چرا زدن به سیم آخر؟! خل شدنا آوا حسابی قاطی کرده
الهام و کامیارم که دیگه شور عشق و عاشقی رو درآوردن، بابا این بازیا موند تو قرن هفتم و حافظ و سعدی و اینا
ایجوری پیش برن تا فردام دوام نمیارن

ممنون شاذه جانم، عالی مثل همیشه
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ سلامت و سرحالی؟
مشکل خاصی که نه یه کم بک گراندمو دوست ندارم ولی هنوز cozy living room دلچسبی پیدا نکردم که بذارم جای این یکی سالهاست همینو سرچ می کنم یا چیزی تو این مایه ها و بالاخره یه عکس که فکر کنم توش می تونم زندگی کنم می ذارم بک گراندم عکس آدم و منظره و حیوون و اینا دوست ندارم. فقط با نشیمن ارتباط برقرار می کنم

نمی دونم والا آوا پاک خل شده
همینو بگو. حس کردم فقط حاضرن برای همدیگه شعر بگن و محو برق نگاه هم بشن

خواهش می کنم امید مهربونم. لطف داری
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:32 ب.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :