ماه نو
پنجشنبه 19 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلااام
چرا این قصه پیش نمیره آیا؟
چرا من اینقدر خوابم میاد؟
شبتون بخیر و پر از رویاهای رنگی رنگی


سر میز شام مهیار به پهلوی کامیار زد و گفت: د بگو دیگه.

مامان متعجب پرسید: چی رو بگه؟

_: خودش میگه.

کامیار جرعه ای آب نوشید و گفت: هنوز زوده. من نه درسم تموم شده نه...

_: چی چی رو زوده داداش من؟ دختره می پره. تو هم که دلت گیره. برو جلو اسمی ببر، بعد سر فرصت کاراتو ردیف کن.

مامان با خوشحالی پرسید: عاشق شدی؟ کی هست؟

بابا اما آرام گفت: مردم که نمی تونن حیرون ما باشن. هنوز نه تکلیف درسِت معلومه نه سربازی. حالا خدا خواسته یه شغل درست حسابی داری، دلیل نمیشه عجله کنیم. تو هم آروم بگیر مهیار.

_: ای بابا پدر من... یعنی خوشبختی من و کامیار براتون مهم نیست؟ دختره خانم عاقل باشخصیت، به چشم خواهر برادری خیلی خوشگل، داداش ما هم دلش رفته. حالا میگین صبر کن؟ دختر خوب رو دست مردم نمیمونه. شما برین جلو بقیه شم خدا بزرگه.

مامان با شیطنت پرسید: از اون دختری که خودت پسند کردی چه خبر؟ آواخانوم.

_: آوا هم سر جای خودش. ولی حرمت بزرگ کوچیکی سرم میشه. شما اول برای کامیار برین خواستگاری بعدشم من.

بابا دوباره گفت: عجله نکنین. قسمت آدم هرچی باشه همون می مونه.

_: نه باباجون نمی مونه. هر دوتاشون خوشگلن، می پرن.

کامیار دست روی دست مهیار گذاشت و زمزمه کرد: آروم باش.

مهیار سری تکان داد و از سر میز برخاست. زیر لب گفت: خیلی ممنون. خوشمزه بود.

عصبانی به طرف اتاقش رفت. پدر و مادرش سر تکان دادند و کامیار مشغول جمع کردن میز شد.

مهیار به اتاق نرسیده شماره را گرفت. وارد شد و در را پشت سرش بست. روی تخت دراز کشید و دست آزادش را زیر سرش گذاشت.

+: الو مهیار؟

_: سلام. خوبی؟

+: سلام. خوبم. تو خوبی؟

_: خوبم. نه خیلی خوب نیستم.

+: چی شده؟ بسلامتی مریض شدی کلاس فردا کنسله؟ هورا!

_: کنسل شدن کلاس جالبه یا مریض شدن من؟

+: هر دو قربان. ولی صدات خوبه مشکلی نداره. اگه صدات مثل الهام خروسی شده بود خیلی بهت می خندیدم.

_: به الهامم خندیدی؟

+: نه بابا. مگه میشه به الهام خندید؟ اینقدر احساساتیه یک کلمه بگی اشکاش می ریزه. بعدم عذاب وجدان می گیره. کلاً نمیشه باهاش بحث کرد. همون داداش تو به دردش می خوره که بشینن لاولی درباره ی بن سای و شعر نو و کهنه حرف بزنن.

مهیار آهی کشید و جوابی نداد.

آوا بالاخره نگران شد. پشت کامپیوتر بود. صاف نشست و پرسید: مهیار خوبی؟ چی شده؟

_: چیزی نشده. فقط هرچی با اینا چونه می زنم که پا پیش بذارن هی میگن بذار درسش تموم بشه، سربازی بره، بذار این، بذار اون... پس فردا که الهام خانم پرید، خرده های شکسته ی دل کامیار رو ما باید جمع کنیم. حتی خودشم هی میگه عجله نکن. یعنی چی؟ مگه دختر مردم بهش قول داده که صبر می کنه؟

+: حالا تو چرا کاسه ی داغتر از آش شدی؟

_: بابا داداشمه. دارم می بینم عاشقشه. حتی تو هم دیدی.

+: خب دیده باشم. به من و تو چه ربطی داره؟

_: نفر دوم این داستان منم.

آوا فروخورده خندید. از جا برخاست. مانتویی که روی زمین بود را برداشت و در حالی که آویزان می کرد، گفت: بی خیال بابا. حالا بگو چرا فردا کنسله؟ چطوری؟

_: من نگفتم فردا کنسله. تو گفتی.

+: پس چی؟

_: هیچی. گفتم زنگ بزنم دلداریم بدی بگی نگران نباش، من پشتتم و از این حرفا ولی...

آوا قاه قاه خندید و گفت: به همین خیال باش. نگران الهام نباش. عصر که میومدیم باهاش حرف زدم. با کلی خجالت اعتراف کرد. ده سالم طول بکشه دلش پیش داداشته. اصلاً این دو تا شاعرپیشه با فراق خوشترن تا وصال!

_: نگو! اگه به گوش بابام برسه دیگه عمراً پا پیش نمیذاره. هی میگه این کارت تموم بشه، اون کارت تموم بشه.

+: تو چته؟ هفتی به دنیا امدی؟ چکار به تو؟

_: یعنی چی چکار به من؟ باید اون بره که برای من پا پیش بذارن.

+: مهیار برو یه لیوان آب خنک بخور بگیر بخواب. نه فکر کنم یه لیوان جواب نمیده. یه دوش آب سرد بگیر. بدجوری داغ کردی. شب بخیر.

_: هی آوا قطع نکن.

+: هی مهیار حرص نخور، پیر میشی، دوست دخترات می پرن. برای خودت میگم.

_: اینقدر منو حرص نده رنگی رنگی. من اگه دوست دختر داشتم الان به اون زنگ می زدم نه به تو.

آوا دوباره پشت میزش نشست. از لفظ "رنگی رنگی" مهیار کیف میکرد. خوشحال بود که لبخند عریضش را نمی بیند. با صدایی که سعی داشت همچنان بی تفاوت باشد، گفت: من چه می دونم؟ بالاخره یکی هست که بهش زنگ بزنی.

_: خب منم به همون زنگ زدم.

در اتاق آوا باز شد. مامان بود. گفت: آوا بیا عمه ات پای تلفنه.

+: باشه الان. ببین من باید برم. خداحافظ.

و بدون این که منتظر جواب مهیار بماند قطع کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 مرداد 1396 04:44 ب.ظ
سلام علیکم
از بس این کامیار و باباش خونسردن!!! به نظرم مهیار و آوا برنامه بریزن یه خواستگار برا الهام جور کنن کامیار به هول بیفته زود بره خواستگاری
طفلکی مهیار چه راه طولانی در پیش داره تا اعتماد آوا رو جلب کنه! اوا هم سخت نگیره دیگه..ببین پسرمون چه دلشو باخته بهت
خیلی عالی بود
خدا قوت و سلامتی بهت بده شاذه جونم
شاذه علیک سلام خانم گل
والا! باید همین کار رو بکنیم. مگه اینجوری تکون بخوره
آوا هم بیشتر داره اذیت می کنه. والا بعد از چند روز رفت و آمد تقریباً مطمئن شده. ولی اگر سربسر مهیار نذاره روزش شب نمیشه

خیلی ممنونم. عزیزم. لطف داری. سلامت باشی و دلشاد همیشه
جمعه 20 مرداد 1396 12:11 ق.ظ
شاذه
پنجشنبه 19 مرداد 1396 11:09 ب.ظ
ممنون شاذه جانم
کلی کیف کردم

مهیار حسابی قاطی کرده بیچاره اوا هم حسابی از وضعیت سواستفاده میکنه ها
شاذه خواهش می کنم عزیزم
لطف داری

حساااابی تا دلش می خواد می تازونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :