ماه نو
شنبه 21 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام
من همچنان شرمنده ام که این قصه نمی خواد پیش بره

بالاخره روز ضبط برنامه از راه رسید. از ساعت شش بعدازظهر شروع به ضبط کردند. مامان و بابا و خاله و شوهرخاله هم آمدند. حتی کامیار هم آمد. الهام آنجا بود. مگر میشد خودش را نرساند. مهیار کلی وساطت کرد تا اجازه دادند پدر و مادرها همین یک روز در برنامه حاضر باشند. کامیار هم که بی سر و صدا گوشه ای نشست.

همه سر جای خود قرار گرفتند. آوا و الهام پشت یک میز و فرزانه و مهیار پشت میز دیگری بودند. آوا با حرص به فرزانه نگاه می کرد و زیر لب غر میزد. گاهی هم با چشم و ابرو برای مهیار خط و نشان می کشید که فقط باعث میشد مهیار بخندد.

بالاخره برنامه آغاز شد. خاله خیلی ذوق داشت ولی مامان هم نمی توانست شوقش را پنهان کند. بابا هم که دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داده بود و با لبخندی مطمئن دخترش را تماشا می کرد.

الهام با آرامش همیشگی اش صحبت می کرد و آوا با دو سه شخصیتی که به جایشان حرف میزد، هر لحظه رنگ عوض می کرد.

بعد از سه ساعت و نیم ضبط برنامه ی سه ربع ساعته تمام شد و کارگردان به نتیجه رضایت داد.

همه باهم بیرون آمدند. بابا می گفت: باور نمی کردم بتونی اینقدر مسلط اجرا کنی. حتی صدات از همیشه به نظرم قشنگتر امد.

آوا با سرخوشی گفت: منو دست کم گرفتین باباجون؟ داشتیم؟ نداشتیم.

مهیار و کامیار پیش آمدند. بابا برگشت و از مهیار تشکر کرد که وساطت کرده بود که بمانند و شاهد ضبط برنامه باشند.

کامیار به آوا گفت: تبریک میگم. کارت عالی بود.

آوا با هیجان گفت: همه اش از لطف شما بود. و الا من عمراً به فکرم نمی رسید برم دنبال گویندگی.

_: قسمت بود. من کاری نکردم.

مهیار زیر لب گفت: قسمت من.

آوا با لحنی شوخ اعتراض کرد: چه به خود گرفته! تو چکاره بودی؟

مامان که جمله ی مهیار را نشنیده بود، دستپاچه گفت: آوا درست صحبت کن. آقامهیار اینقدر این چند وقت زحمت تو رو کشیده.

مهیار شانه ای بالا انداخت و گفت: بیا و خوبی کن.

آوا قدمی عقب رفت و از پشت شانه ی مامان شکلکی برای مهیار در آورد. کامیار هم از آن طرف دید. سر به زیر انداخت و خنده اش را فرو خورد.

بابا از کامیار و مهیار دعوت کرد که شام را باهم در یک رستوران بخورند. خانواده ی خاله هم بودند. برادرهای الهام هم آمدند. کامیار و الهام روبروی هم نشسته بودند. قیافه هایشان دیدنی بود. نگاههای یواشکی شان، سرخ و سفید شدن الهام، مژه زدنهای کامیار با آن چشمهای آبی...

در عوض مهیار و آوا از هیچ فرصتی برای اذیت کردن هم فروگذار نمی کردند. متلکها و گوشه کنایه ها یک طرف، پا زدنهای زیر میز هم طرف دیگر. دو ضلع میز کنار هم نشسته بودند و بدون این که دیگران متوجه شوند مدام بهم تکه می پراندند.

مهیار از بین لبهای نیمه بازش زمزمه کرد: بسه آوا تمام شلوارم خاکی شد.

+: ماست منو خوردی طلبکارم هستی؟

_: بیشترشو که خورده بودی!

+: می خواستم همه شو بخورم.

_: میرم برات میگیرم.

+: لازم نیست. بشین.

_: دوغ بزن.

+: نوشابه می خورم.

_: دندونات خراب میشه.

+: آخ جون! زشت میشم دست از سرم برمیداری.

_: دیوونه ای؟ راه بهتری نداری که دست از سرت بردارم؟

+: نوچ! ببین یه صحبتی با کارگردان بکن. از فردا من بشینم کنارت. فرزانه بره پیش الهام.

_: اجرای برنامه دو نفره است. من و فرزانه مجبوریم کنار هم باشیم. حالا وقت نمایش خیلی فرقی نمی کنه. ولی وقت اجرا تمرکزم بهم می خوره.

+: خب از فردا من به جای فرزانه اجرا می کنم.

مهیار که از حسادت او دلش غنج میزد با لبخند گفت: عزیز دلم من کارگردان نیستم.

+: ولی تو از همه شون زبون بازتری، هر کار بخوای می تونی بکنی.

_: اینو الان به حساب تعریف بذارم یا تخریب؟

+: هرچی دلت می خواد ولی جای منو درست کن.

_: میشه میز کناری به جای آقای منوچهری بشینی کنار من.

آوا با بی میلی قبول کرد و سر به تایید کج کرد.

دیروقت بود که بالاخره شامشان تمام شد و از هم جدا شدند. آوا پر از انرژی و سرحال بود. حسابی از گپ زدن با مهیار لذت برده بود. مهیار هم تا ساعتها لحظه لحظه ی باهم بودنشان را به خاطر می آورد و لبخند میزد.

کامیار و الهام لبریز از عاشقانه بودند و تا آخر شب برای همدیگر تک بیتهای ناب می فرستادند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 مرداد 1396 11:43 ب.ظ
سلام بر شاذه جوون عزیزم
خوبی شاذه جوونم ؟
خیلی مزه داد بعد از سه چهار روز اومدم دیدم ۳ تا پست هست .میگم الهام و کامیار خیلی عشقولانه شدن ها راستی آوا چرا اینجوری رفتار میکنه ؟ نه به اونکه به مهیار میگه نیا خواستگاری جوابم منفیه ، نه به اینکه انقدر تابلو حسادت میکنه طفلکی مهیار گناه داره
این چند روز که نیومدم ماجرا داشتیم ..پنجشنبه عمو جانم فوت کردن طفلک سالم بودا یهویی نصفه شب تو خواب دوتا سکته کرد رفت کما ، فرداش هم خونریزی داخلی کرد و .. همینجوری یهویی
هیچی دیگه این چند روز درگیر مراسم بودیم ، انقدر خم و راست شدم کمر نمونده واسم حالا تواین وضعیت من باید انتخاب رشته هم میکردم. تازه همین چند دیقه پیش انتخاب رشته کردم خداروشکر . فردا دوباره مراسم داریم
خیلی نوشتم شاذه جونم شرمنده ولی حس میکنم سبک شدم
ندیده یه عالمه دوست دارم شاذه جوونم
مرسی که مینویسی چون با خوندن داستانات واسه چند دیقه هم که شده همه چی رو فراموش میکنم انشاءالله همیشه سلامت باشی شاذه جوونم
شاذه سلام بر روجای خوشگل مهربونم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
نوش جانت. ها خیلی عشقولانه ان. یه حالی اصلا
آوا هنوز با خودش یه دل نشده. هم دلش میخواد با مهیار باشه هم هنوز ته دلش فکر می کنه مهیار یه عالمه دوست دختر داره

آخ خدا رحمتشون کنه! چه ترسناک! ما هم هفته ی گذشته ماجرای مشابهی داشتیم. یه خانمی از آشناها یهویی مریض شدن و خونریزی مغزی و تموم... طفلکی بچه هاشون خیلی شوکه بودن. برای همه ی ما هم دردناک بود. خانم خیلی عزیزی بودن.

بالاخره چی انتخاب کردی؟
خوب کردی که نوشتی
منم خیلی دوستت دارم
خواهش می کنم عزیزم. سلامت باشی و دلشاد همیشه
یکشنبه 22 مرداد 1396 11:37 ب.ظ
سلام ، خیلی متشکرم شاذه جون ، مثل همیشه بسیار دلنشین
مامان جراحی داشتن کمی سرم شلوغه ، نتونستم از قسمتهای قبلی تشکر کنم ولی همه رو با کمال اشتیاق خوندم و خیلی لذت بردم
شاذه سلام شهر مهربونم
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری. ان شاءالله حال مامانت خوب خوب باشه و خیلی زود سرحال بشن
یکشنبه 22 مرداد 1396 08:06 ب.ظ
سلام شاذه جانم, خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
باز این دوتا زدن به خل بازی
الهام و کامیار چقدر لوس هستن
ممنون شاذه جانم, عالی بود کلی خندیدم
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف پروردگار. تو خوبی نازنینم؟
حسابی. ول کن معامله نیستن
تو عالم خودشونن
خواهش می کنم عزیزم. منم متشکرم
یکشنبه 22 مرداد 1396 08:59 ق.ظ
شاذه
شنبه 21 مرداد 1396 10:55 ب.ظ
وای ینی ممکنه اولین نفر باشم!!!بعد از مدتها
ببین کار دنیا به کجا کشیده من جقد قانع شدم به ماشین برلیانس هم راضی و قانعم
سلام سلام
دشمنت شرمنده
ای بابا شاذه جون چه عجله ایه
دور هم هستیم یه لقمه داستان میزنیم دیگه
چرا میخوای زود تموم شه
من که راضیم خیلیم دوسش دارم
کلا هرچی شاذه جونم بنویسه رو دوست دارم
بوس بوسی
شاذه اوه خدای من! برنده ی اول این برنامه بانو.... ارکیده ی صورتی... تشویق کنید

سلام سلام به روی ماهت
لطف داری گلم. ممنون که همراهم هستین
نمی خوام زود تموم شه. کلا بعد از هیجانای قبلی آرامش این یکی تو ذوقم می زنه
متشکرم مهربونم. منم دوستت دارم
بوس بوسسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :