ماه نو
 
 
دوشنبه 23 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

پستا به قول ارکیده جانم لقمه لقمه ان!


روز بعد مهیار همه را جابجا کرد تا آوا کنارش بنشیند و اعلام کرد: طاقت دوری از عشقمو ندارم!

همه کلی سر این ماجرا خندیدند غیر از الهام که داشت از خجالت آب میشد و آوا هم که نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. بعد از آن همه خط و نشان کشیدن برای گرفتن جای کنار مهیار، حالا اگر از حرفش برمی گشت که خیلی بد بود ولی تأیید هم که نمی خواست بکند. خلاصه با کمرویی بی سابقه ای کنار مهیار جا گرفت.

همین که نگاهها از روی آنها کنار رفت، به طرف مهیار خم شد و زمزمه کرد: عشقت؟ یعنی چی؟

مهیار عاقل اندرسفیه نگاهش کرد و پرسید: خوبی تو؟ چی باید می گفتم؟ اصلاً چرا اصرار داشتی بشینی اینجا؟

آوا لب برچید و به متنش خیره شد. مشغول زد و خورد با وجدان و غرورش بود. نفهمید که برنامه آغاز شده است. اشکالی هم نداشت ولی وقتی که باید یکهو به عنوان یکی از شخصیتهای نمایشنامه وسط حرف مهیار می پرید، هنوز حواسش نبود. آرنج مهیار که به بازویش خورد باعث شد به خود بیاید. سوالی به مهیار نگاه کرد و مهیار با چشم به متن پیش رویش اشاره کرد.

فرزانه جمله اش را تمام کرد. مهیار جمله ی بعدی را شروع کرد و آوا با کلی تلاش برای حالت نفس نفس زدن و صدای کودکانه به میان حرفش پرید و نقشش را اجرا کرد.

مهیار با لبخند تأییدش کرد و از روی متن جوابش را داد. بعد الهام در نقش مادر آوا جمله ای محبت آمیز گفت و مهیار و فرزانه از کادر نمایش خارج شدند.

آوا در نقش دختربچه با مشت روی میز میزد و به اصرار اسباب بازی می خواست. مهیار سعی می کرد خنده اش را فرو بخورد و حواس او را پرت نکند. ولی دلش غنج میزد برای آن همه ناز و ادا...

آوا هم که تمام حواسش به تأیید مهیار بود و با حظّی وافر نقشش را اجرا می کرد.

بعد از تمام شدن برنامه کامیار دنبالشان آمد و باهم به طرف ماشین رفتند. آوا الهام را هل داد و گفت: تو جلو بشین.

الهام با نگرانی زمزمه کرد: زشته. این کارا چیه؟

+: خیلیم قشنگه. تو بشین جلو.

مهیار پیش آمد و گفت: اصلاً آوا باید کنار من بشینه. کنارم نباشه دلم می گیره.

الهام با حرص و خجالت زمزمه کرد: می دونم با اون شویی که امروز اجرا کردی.

کامیار پرسید: چکار کردی مهیار؟

مهیار شانه ای بالا انداخت و گفت: من کاری نکردم. فقط گفتم آوا باید کنارم بشینه. الانم همینو میگم.

کامیار سوئیچ را به طرف او گرفت و گفت: شما دو تا جلو بشینین.

در عقب را هم برای الهام باز کرد و با احترام منتظر ماند که سوار شود.

آوا هم پیروزمندانه در جلو را باز کرد و در حالی که سوار میشد گفت: هی داداش.... اولین باره که ماشینت پر از کاغذ نیستا!

الهام خجالت زده گفت: آوا!

مهیار هم سوار شد و گفت: درسش تقریباً تموم شده، کاغذا رو جمع کرد.

کامیار هم نشست و گفت: تو صندوقن، اگه دلت براشون تنگ میشه بیارمشون.

آوا بلند خندید و الهام نفس عمیقی کشید. ولی با لبخند پرمهر کامیار تمام حرص و جوشهایش را از یاد برد.

مهیار راه افتاد و پرسید: کجا برم؟

الهام گفت: من باید برم خونه. ببخشید نمی خواستم مزاحمتون بشم. خودمون می رفتیم.

کامیار آرام گفت: این چه حرفیه؟ لطف کردین که قبول کردین.

آوا به پشتی تکیه داد و در حالی که چشمهایش را می بست گفت: مخصوصاً من خیلی لطف کردم. دارم از خواب میمیرم و عمراً حوصله نداشتم دنبال تاکسی بگردم. این الهامم که خجالتی! به آژانسم نمی خواد زنگ بزنه.

الهام سرخ شد و سر به زیر انداخت. کامیار با نگاهی پر نوازش به او چشم دوخت.

مهیار چیزی گفت اما آوا بین خواب و بیداری معنی جمله اش را نفهمید. به آنی خوابش برده بود.

 

_: آوا... آوا؟ هی رنگی رنگی... بیدار شو. بیدار نشی بغلت می کنم می برمت تو.

آوا ناگهان از خواب پرید و غرّید: به من دست نمی زنی! بی ادب زبون نفهم!

مهیار غش غش خندید و همانطور که پشت فرمان نشسته بود به در ماشین تکیه داد.

+: به چی می خندی تو؟

_: عاشقتم! پیاده شو.

آوا برگشت و نگاهی ترسیده به صندلی عقب انداخت و پرسید: داداشت کو؟

_: دیدم خیلی خوابی اول اونو رسوندم.

+: هوم... باشه... میگم... اممم...

_: چی؟

+: منم.

_: منم؟ چی؟

+: همین دیگه. خداحافظ. شب بخیر.

با عجله پیاده شد و در را بهم کوبید.

مهیار با شوق خندید و از ته دل گفت: خدایا شکرت!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 مرداد 1396 08:27 ق.ظ
یعنی گلوم میسوزه هی لقمه لقمه خوردم
شاذه یه لیوان آب خنک بخور جانم
چهارشنبه 25 مرداد 1396 01:09 ق.ظ
خسته نباشی شاذه جان.

شاذه سلامت باشی مینوجان
سه شنبه 24 مرداد 1396 05:37 ب.ظ
لقمه گرفتن کار آسونی نیس... حوصله میخواد !
شاذه والا... لطف می کنین که با بی حوصلگی هام همراهی می کنین
سه شنبه 24 مرداد 1396 02:29 ب.ظ
وای اون منم که نوشتی عالی بود
میبوسم اون قلم هنرمندت را
عالی بودی
هنرمندی
هنرمند
شاذه لطف داری تیلوجانم. خوشحالم که به دلت نشسته. شما هم با اون دنیای رنگی قشنگ کلی هنرمندی
سه شنبه 24 مرداد 1396 10:59 ق.ظ
از این لقمه لقمه ها خوشمزه بود ولی گلوم پیش جوشه کرد
شاذه پیش جوشه چیه؟
دوشنبه 23 مرداد 1396 10:49 ب.ظ
سلام شاذه جانم ... خوب و خوشی ان شاءالله ؟
پستهای شما همه جوره میچسبه . لقمه لقمه اش هم مثل کباب لقمه ای خوشمزه ست .
من برای پست 20 نظر گذاشته بودم ولی الان دیدم نیست . دیگه برنگشتم عقب . همینجا فقط نوشتم .
خانوم رنگی رنگی حسابی داره خودش رو توی دل و زندگی مهیار جا میکنه ها .
موندم چطور اون شب خانواده ها متوجه ی دلدادگی این چهار نفر نشدن ؟!!! یا شاید شدن و به روی خودشون نیاوردن.
در هر حال این زوجهای خوشبخت خوب از خجالت خودشون در میان ...

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین .
شاذه سلام عزیزم
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی نازنینم؟ سرحالی ان شاءالله؟
نوش جانت عزیزم
اشکالی نداره. لطف می کنی با این همه زحمت فارسی می نویسی
حسابی! هی دست و پاشو می کشه این طرف و اون طرف جایی خالی نمونه
شایدم شدن. گفتن حالا دو تا جوون معقول... بلکه پاشن بیان خواستگاری
بله حسابی مراقب خودشون هستن

زنده باشی و سرحال عزیزم
دوشنبه 23 مرداد 1396 06:18 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
این مهیار دیگه حسابی داره پررو میشه! باید جلوشو بگیریم
من همچنان معتقدم قسمت های کوتاه بهتر از ننوشتنه
ممنون شاذه جانم, عالی مثل همیشه
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ سرحالی؟ روزگار بر وفق مراده ان شاءالله؟
والا! زشته دیگه
با تشکر
خواهش می کنم نازنینم
دوشنبه 23 مرداد 1396 06:13 ب.ظ
سلاااااام علیکم
خوبی نازنینم؟؟لقمه لقمه خوبه
حجم زیاد باشه گیر میکنه گلومون
چقده الهام خجالتیه! تعارفیه! بابا راحت باش..یکی شوهرته یکی برادر شوهرت
از دست مهیار! چقد باحاله
به به میبنم که بلاخره آوا خانومم یه دل شد نیمچه اعترافی کرد!
نه انگار داستان داره میفته رو غلتک...به جاهای خوب خوبش داریم میرسیم
ممنون شاذه جونم
شاذه علیک السلاااااام
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
نوش جانت ممکنه دلدردم بشین حتی!
والا! همینو بگو
مرسی مرسی. باحالی از خودتونه
دیگه راه نداشت. مهیار داشت خودشو می کشت
مرسی مرسی. امیدوارم
خواهش می کنم عزیزم
دوشنبه 23 مرداد 1396 04:35 ب.ظ
سلان شاذه جون
قصه خیلی خوب داره پیش مسره
من دوست دارم یواش یواش پیش میره
شاذه سلام عزیزم
خیلی متشکرممم
خوشحالم دوسش دارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :