ماه نو
پنجشنبه 26 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم


مهیار یک دور دیگر تا انتهای هال رفت و برگشت. نالید: مااامااان...

مادرش از جلوی گاز به طرف ظرفشویی چرخید و گفت: برادرت پنج سال از تو بزرگتره. قصد ازدواجم داره. درسته که من بگم اول تو؟ منصفانه است؟

_: کامیار قصد ازدواج داره؟! کامیار فقط عاشقه. اینقدر امروز و فردا می کنه. معلوم نیست کی می خواد پا پیش بذاره.

مامان سیب زمینی ها را توی روغن داغ ریخت و گفت: ببین من با تو مخالفتی ندارم. حتی باباتم مخالفتی نداره. ولی آسیاب به نوبت. نمیشه که یهو بپری وسط. تازه تو الان چی داری؟ باز کامیار یه درآمدی داره بتونه دو وجب جا اجاره کنه. تو استخدام رسمی سازمان نیستی. ساعت وقتی اگه کاری بود صدات می کنن. یه روز هست یه روز نیست.

_: مامان من در طول دو سال گذشته بیکار نبودم شکر خدا. یه مختصر درآمدی دارم.

=: خودتم میگی مختصر. با این درآمد میشه عروسی گرفت؟ طلا خرید؟ خونه اجاره کرد؟ ما هم کمکتون می کنیم ولی اول برادرت. اونم انتخاب کرده منتظر موقعیته. مثل تو آتش به دست نیومده که ملّام کن خرم رفت!

_: آوا با کم و زیاد من میسازه. مطمئنم.

=: آوا تک فرزنده. تمام امکانات خونواده در اختیارش بوده. معلوم نیست بتونه با کم و زیاد تو بسازه.

_: من فقط آوا رو می خوام.

=: منم نگفتم آوا نه. میگم صبر کن موقعیتش جور بشه.

_: خب شما اسمی ببرین، ندنش به یکی دیگه، بعد تا هر وقت بگین صبر می کنم.

=: اسم ببرم برای چه وقت؟ می دونی ممکنه چند سال طول بکشه؟ فکر می کنی داماد شدن آسونه؟

گوشی مهیار زنگ زد. نفسش را با حرص بیرون فرستاد و گوشی را از توی جیب شلوار جینش بیرون کشید. با دیدن اسم آوا لبخند تلخی زد و جواب داد: جانم آوا؟ سلام.

مامان با تأسف سری تکان داد و به کارش ادامه داد.

+: سلام مهیار ببین اینجا نوشته دختره جیغ زد و به گردن مامانش آویزون شد. من چه جوری اینو تو صدا نشون بدم؟ نمایشنامه است که می نویسن اینا؟ مگه تأتره؟

مهیار به اتاقش رفت. پشت میزش نشست و در حالی که متن را بررسی می کرد، گفت: خب بعدش نوشته که مامانش میگه عزیزم گردنم درد می کنه. آروم باش و اینا...

+: کجا؟

_: صفحه بعدیش.

+: ا من تا همینجا خونده بودم. ولی حالا هرچی. من که نمی تونم نشونش بدم.

_: سخت نگیر. الهام تو دیالوگش توضیح میده.

+: هوم... الان هیشکی تو باغچه نیست نه؟

_: نه. کامیار بعدازظهر میاد. کاری داری؟

+: یه شیشه بزرگ پیدا کردم می خواستم تراریوم درست کنم. خیلی بی ذوقین که تراریوم و از این مجموعه ها درست نمی کنین بفروشین.

_: من بی ذوق تو با ذوق. خودت درست کن.

+: حوصله ام سر رفته.

_: بیام دنبالت بریم باغچه؟ البته ماشین ندارم. پیاده میام.

+: دو تایی بریم؟ نه....

_: تو خونه هم ساکولنت داریم. مامانم هست. میای؟

+: نه زشته.

مامان به چهارچوب در اتاق تکیه داد و گفت: اگه می خوای برای ناهار دعوتش کن.

_: مرسی مامان. آوا... مامان میگه ناهار بیا اینجا.

آوا پوف کلافه ای کشید. به ساعت دیواری روبرویش چشم دوخت و پرسید: زشته مهیار. بیام بگم من کیم؟

_: لازم نیست خودتو معرفی کنی. قبلاً باهات آشنا شدن.

+: همه ی دوست دختراتو به همین راحتی برای ناهار دعوت می کنی؟

_: تو دوست دخترم نیستی. اگه خانواده رضایت می دادن میومدم خواستگاری، ولی میگن اول کامیار.

+: با این حال برای ناهار دعوتم می کنن!

_: با تو مخالفتی ندارن. با بی پولی من مشکل دارن و شغل غیررسمی و درس نیمه کاره و.... خداییش الان که فکر می کنم می بینم اونا هم راضی بشن، خونواده ی تو راضی نمیشن یکی یه دونه شونو بهم بدن.

+: نه راضی نمیشن. ولی من الان باید پاشم ناهار درست کنم. برای خودم تنهایی. مامان بابا هیچکدوم نمیان. حوصله ام سر رفته.

_: خب عزیز دلم دارم میگم که بیا اینجا. میام دنبالت پیاده بیاییم. راهی نیست. مهنازم امد. شاید شوهرشم باشه.

+: وای نه خونوادگیه نمیام.

_: یعنی چی نمیام؟ مگه تو جزو خونوادمون نیستی؟ حالا گیرم من نه پول دارم نه کار درست و حسابی. دل که دارم.

+: این درست نیست.

مهیار روی تختش دراز کشید. به سقف چشم دوخت و نالید: من چکار کنم؟

+: هیچی. برو ناهارتو بخور.

_: اینجوری دیگه از گلوم پایین نمیره.

+: بخور مهیار منم یه چیزی می خورم. عصر می بینمت. شاید قبلش بیام باغچه چند تا ساکولنت بگیرم.

_: من سه ونیم میرم باغچه.

+: چهار میام.

_: خوبه.

+: خداحافظ.

مهیار گوشی را بوسید و آرام گفت: خداحافظ.

آوا دستپاچه قطع کرد و سرش را بین دستهایش گرفت. قلبش بی وقفه می تپید و حالش بد بود. احساس شیرین دوست داشته شدن، با تلخی احساس گناه معجون عجیبی ساخته بود که به شدت مضطربش می کرد.

ناهار نخورد. تا نزدیک ساعت چهار کلافه دور خودش چرخید. بالاخره هم جام بلورش را برداشت و به طرف باغچه رفت.

مهیار و کامیار آنجا بودند. آوا تمام تلاشش را کرد که دوباره شاد باشد. با سرخوشی سلام و علیک کرد. جام بزرگش را بالا گرفت و گفت که می خواهد چند تا ساکولنت توی آن بکارد.

چند گلدان و زیر گلدانی هم این طرف و آن طرف باغچه پیدا کرد و مشغول شد. مهیار هم به کمکش آمد. باهم ساکولنتهای مختلف را کنار هم جور می کردند و طرح باغ و جنگل و جزیره درست می کردند. توجه کامیار هم جلب شده بود ولی زیاد مزاحم خلوت عاشقانه شان نمیشد.

ساعتی بعد الهام هم رسید. آوا سر برداشت و با خوشحالی گفت: سلام. تو هم آمدی؟

الهام پیش آمد و متعجب جواب داد: کامیار گفت اینجایی. فکر کردم دارین تمرین می کنین.

+: تمرین باغبانی. ببین این چه خوشگل شده! عاشقش شدم. مهیار بیا اینجا یه حوض کوچولو و یه نیمکت چوبی درست کنیم. از این عروسکای روی شیرینی هم بذاریم.

_: برای حوضش میشه از این کاسه ترشی خوریها کوچولو بگیریم.

+: عالیه!

الهام خندید و به طرف کامیار برگشت. کامیار هم با لبخندی پرمهر به طرف بن سای هایش اشاره کرد و باهم مشغول رسیدگی به جنگل مینیاتوری کامیار شدند.

 شاخه های بلند شده ی درخت سیبش را چید. یک سیب کوچک از شاخه های بریده شده جدا کرد و کف دستش گذاشت. آن را با لبخند به طرف الهام گرفت. الهام ذوق زده سیب سرخ کوچک را برداشت و به دهان برد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:49 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
چه خبرا؟ کجاهایی؟ دلم برات تنگ شده
شاذه سلام امیدجانم
خوبم شکر خدا. شرمنده. تو دایره ی کارهای روزمره دارم می چرخم و می چرخم. نمی دونم چرا این قسمت اینقدر سخت نوشته شد!
منم دلتنگتم اساسی!
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:33 ب.ظ
سلام به روی ماه شاذه جان !
میخواستم این مرداد رو حساب یخوش بگذرونم
بعد تیر پر کار!
خوش هم گذروندما ! کنسرت و سینما و تئاتر و سفر ...
و از اون طرف دکتر بازی و دارو خوردن برا تقویت جسمم
اما میخوام بهت بگم انگار حس آدمی به این حرفها نیست ... حالم تو تیر هم همین بود
الان هم همونه !

نه که حالم بده !
نه اتفاقا !
خیلی هم خوب و سرحال و قبراقم !
اما میخوام بگم انگار اتفاق ها نیست که حال آدم رو دیگر گون میکنه


مخلصات- دلتنگ یک قسمتتتتت طولانیی شاذه نویس ! - ندا
شاذه سلام نداجانم
حس و حال و روان آدمی عجیبه. خیلی عجیب. دیروز پیش مشاورم بودم. زیر و روی افکارم رو جستجو کرد و نتایج واقعاً غیرمنتظره بود. این منم؟ من واقعاً اینطوری فکر می کنم؟ ناخودآگاه آدم دنیای بزرگیه!
مشاورم هزار ماشاءالله اینقدر انرژی داره و انرژی میده که هربار باهم صحبت می کنیم افسوس می خورم که کاش روانشناسی بلد بودم و می تونستم اینقدر حال آدما رو خوب بکنم.

سلامت باشی و سرحال ندای نازنینم
یکشنبه 29 مرداد 1396 02:44 ب.ظ
خیلی خیلی قشنگ بود
عین همیشه
جای شربت خنک تابستونی نوشیدمش
شاذه خیلی خیلی متشکرم تیلوجانم
جمعه 27 مرداد 1396 11:18 ب.ظ
سلام ، متشکرم شاذه جون مثل همیشه با لبخندی روی لب داستان رو میخونم ، بسیار بی آلایش و دلنشین بود .
آرزو میکنم این قصه برای زندگی بچه هامون تکرار بشه
شاذه سلام شهر مهربونم
اینقدر دلم برات تنگ شدههه
لطف داری عزیزم
دلت شاد باشه همیشه
جمعه 27 مرداد 1396 09:58 ب.ظ
سلام و رحمت الله
شاذه و علیکم السلام باران جان
جمعه 27 مرداد 1396 08:26 ق.ظ
سلام شاذه جون
آخ آخ , اول این که این سیستم لایک رو غیر فعال کن که تنبلمون کرده اساسی .
بعدم عجب ضرب المثل جالبی .
این الهام اینا چه لاولین ! هی به هم نگاه میکنن هی قلب برا هم میفرستن . فکر کنم اگر داستان فقط رو محور الهام اینا بود , کل داستان سکوت و نگاه عاشقانه و لبخند دلبرانه میشد .
مهیار خان چه عجوله ! جالب اینجاست همه چیزم اعتراف میکنه .
دستتون درد نکنه
شاذه سلام عزیزم
خیلی سیستم خوبیه. دیگه هیچکس مجبور نیست زورکی کامنت بذاره
قدیمیه. فکر می کردم همه شنیدن
ها واقعا
هم عجوله هم پرحرف هم دستپاچه
خواهش میشه
جمعه 27 مرداد 1396 02:54 ق.ظ
سلاااممم شاذه جوون عزیزممم خوبی شاذه جون ؟ سه روز نیومدم دلم یه عالمهه تنگ شد
وای شاذه جوونی یه عالمه حس خوب بهم دست میده وقتی داستانو میخونم
کلا خوندن عاشقانه ها رو دوست دارم داستانای شما که فبها.. مخصوصا بگذار تا بگویم ، رو خیلی دوست دارم ،اولین داستانی که ازتون خوندم بود آروم بود و عاشقانه ولی هروقت میخوندم دهنم آب میافتادا مخصوصا واسه اون کیک شکلاتیش
میگم حالا نمیشه مهیار و آوا نامزد کنن حداقل جفتشون گناه دارن خب ..
یعنی دلم میخواد کامیار رو خفه کنم اصلا به فکر داداشش نیست
یکی نیست بهش بگه بابا زودتر دست بجنبون دیگه ...
کلا زیاد مینویسم شرمنده شاذه جوون خوشگلم مررررسی که مینویسی
شاذه سلاااامم روجای مهربونمم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟ منم دلم برات تنگ شده
خوشحالم که اینقدر لذت میبری
لطف داری. والا منم دلم پیش اون کیک شکلاتی مونده
نمی دونم. هرچی زیر و بالا می کنم می بینیم خانواده ها به این راحتی باهاشون راه نمیان
نه بابا بیچاره خیلی مهربونه. ولی عمق فاجعه رو درک نمی کنه. اون عاشقه و به دیدن عشقش دلخوش؛ نمی فهمه مهیار عاشقه و عجله داره زودتر به وصال برسه

کلاً لطف می کنی عزیزم. کلی انرژی می گیرم از نوشته های شادت. مرسییی
پنجشنبه 26 مرداد 1396 11:29 ب.ظ
شاذه
پنجشنبه 26 مرداد 1396 10:02 ب.ظ
سلام شاذه جونم ... امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی در پناه خدا .
منم خوبم شکر خدا . ببخشید شما همیشه توی جوابا احوالپرسی میکنین من یادم میره جواب بدم .
این آخر هفته جای دوستداران طبیعت خالی میخوایم بریم کمپینگ توی جنگل . امیدوارم بارون نیاد .
چه چونه ای میزنه این مهیار بینوا .... مامان جان هم که یک کلام . ولی فکر کنم اگه با همین پشتکار ادامه بده بزودی جشن نامزدیشون برگزار بشه .
اصل قضیه دلهاشونه که با همه . بقیه ی مشکلات هم حل میشه ...
دختر یکی یه دونه یه حسنش اینه که مادر و پدر تمام عشق و آرزوشون رو خرجش میکنن . مهیار هم که گل پسر ... دیگه مشکلی نمیمونه .
خونه هم بدن که دیگه عالی میشه ...
از این الهام و کامیار که بعید میدونم ابی گرم بشه .بهتره به جشن عروسی همین دو تا دلخوش باشیم .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت همیشه شاد و شیرین و سبز
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خیلی متشکرم. خوب و خوشم به لطف خدا
خدا رو شکر. محبت می کنی که مرتب کامنت میذاری اونم با این مشکلات فارسی سازی. ان شاءالله همیشه سلامت و سر حال باشی
ای جان! خوش بگذره. ان شاءالله هوا عالی باشه و کیف کنین

مهیار تابع این ضرب المثله: هر دری رو بکوبی بالاخره وا میشه
بله بله همینطوره
اینم یه طرف قضیه است
دستشون درد نکنه
بله اون دو تا که فعلا مشغول لبخند عاشقانه ان

زنده باشی و دلشاد و سر حال عزیزم
پنجشنبه 26 مرداد 1396 07:35 ب.ظ
میگم شاذه جان عجب دوره زمونه ای شده.زنگ زده به پسره میگه مامان بابام نیستن حوصله ام سر رفته
شاذه دوره زمونه ی بدی شده ولی تو ذهن من آوای قصه کاملا کودکانه و بی منظور این حرف رو زده بود.
پنجشنبه 26 مرداد 1396 04:55 ب.ظ
سلام تبریک بابت این استعداد نویسندگی فوق العادتون فقط کاش وقت داشتین بیشتر مینوشتین
کاراتون همگی عالی و بی نقص هستن
شاذه سلام
شما لطف داری. بی نقص که قطعا نیستن ولی ممنون که می خونی
پنجشنبه 26 مرداد 1396 04:11 ب.ظ
سلام شاذه خانم گل,خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
مهیار جان میخوای یه چیزم بزاریم رو آوا بیا ببر مفتی مفتی میخواد دوماد شه! عجب!
ملام کن خرم رفت یعنی چی؟
الهام چقدر دیگه میخواد عشقولانه بیاد و بره! حوصله ادمو سر میبره
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ سرحالی؟ سلامتی ان شاءالله؟
والا! اگه یه خونه هم روش بدن خیلی خوب میشه
میگن قدیم یه بنده خدایی خرشو میذاره جلو یه مکتب خونه میره تو میگه مُلّام کن خرم رفت
کنایه از عجله ی زیاد برای کار طولانیه
همینو بگو. نمی دونم دردش چیه
خواهش می کنم مهربونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :