ماه نو
 
 
سه شنبه 31 مرداد 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
دیگه واقعا باید یه "کمو" (الک) بگیرم جلوی صورتم بس که ننوشتم. معذرت می خوام


آوا تقریباً هرروز عصر را به باغچه می رفت و قبل از برنامه، یک تراریوم یا باغ کوچک با ساکولنتهای کامیار درست می کرد و گوشه ای می گذاشت. بعد با مهیار به سازمان می رفت که برنامه اش را اجرا کند. شخصیت دختربچه ی بانمک با استقبال خوبی مواجه شده بود و همه صدا و اجرایش را دوست داشتند.

صبحها را هم به جستجو توی بازار می گذراند. ظرفهای بلور و گلدانهای جالب و تزئینات ریز و درشتی که می توانست توی گلدانها به کار ببرد تا آنها را تبدیل به منظره ای زیبا بکند.

کم کم دور و بر باغچه پر از دست ساخته های او و مهیار شد. تعدادی را فروخته بودند اما باز هم خیلی بود. تصمیم گرفتند نمایشگاه بزنند. این طرف و آن طرف تبلیغ کردند. از شبکه های مجازی استفاده کردند و بالاخره یک پنج شنبه جمعه را برای نمایشگاه گذاشتند.

استقبال بی نظیر بود! باغچه های کوچک رنگی و زیبایشان به سرعت فروخته شده و کلی هم سفارش گرفتند.

کم کم مهر و موسم تحصیل می رسید. انصراف از درس چیزی بود که آوا حتی فکرش را نمی کرد. ولی موفقیتش در رادیو و باغچه اینقدر چشمگیر بود که حتی مامان هم رضایت داد که این کار برای دخترش بهتر است.

آوا مثل یک پروانه آزاد و خوشحال بود. کلید باغچه را داشت و در هر فرصتی به آنجا می رفت. مهیار هم هر وقت می توانست می آمد. باغچه های کوچک و زیبایشان فروش خوبی داشت.

آن روز سرد پاییزی آوا به دقت مشغول باز کردن چند تا ریشه ی ساکولنت بند کفشی بود که مهیار وارد شد.

_: وووی سرده سلام.

آوا بدون این که سر بردارد گفت: سلام. اینجا که گرمه شکر خدا.

_: چه می کنی؟

+: می خوام چند تا بند کفشی بذارم اینجا مثل چند تا بید مجنون روی تپه باشه. یه آبنمای کوچولو هم درست کنم که یه جوی باریک از پای تپه رد بشه.

_: درست کنی!

+: خب تو درست می کنی. من و تو نداریم. داریم؟

مهیار روی زمین سیمانی نشست. با لبخند به او چشم دوخت و گفت: نه نداریم. داشتم میومدم مامانم زنگ زد خونه ی خاله ات.

+: خونه ی خاله؟ چرا؟

مهیار نفس عمیقی می کشید. وقتی آوا تعجب می کرد خیلی بامزه میشد. این روزها عشقش از بی قراری اولیه به دردی ته نشین شده رسیده بود.

_: برای کامیار.

آوا با تعجب بیشتری سر برداشت و پرسید: واقعاً؟ راضی شدن؟ وای چه هیجان انگیز! خدا کنه زود قبول کنن. واااییییی ذوق زده شدم! تو چرا اینقدر ماستی؟ به تو هم میگن برادر؟ چرا ذوق نمی کنی واسه داداشت؟

_: آوا کی نوبت ما میشه؟ اصلاً میشه؟ هرروز داره اعتماد بنفسم کمتر میشه.

+: بس که دیوونه ای. اون بیلچه رو بده.

_: بعضی وقتا تحملش خیلی سخت میشه.

+: تحمل چی؟

_: خودتو به اون راه نزن. کابوسم شده که یکی میاد می بردت و من به قول تو مثل ماست وا رفته نشستم.

+: قیافه شو! هی ماست وا رفته... ماتم نگیر. طوری نشده که! اصلاً هیچ خری پیدا نمیشه بیاد منو بگیره. خیالت راحت.

مهیار ته لبخندی زد و پرسید: الان داری به من فحش میدی یا اون خواستگارای نبوده؟

+: دیگه هرجور دوست داری برداشت کن. این خیلی خوشگل شده نه؟ آبنماشو درست می کنی؟

_: قشنگه. مریم گفته کریسمس میاد. کامیار میگه اگه خاله ات اینا قبول کنن و بشه عقدشون همون وقت باشه خیلی خوب میشه.

+: واقعاً مریم میاد؟ چه هیجان انگیز! خیلی دلم می خواد ببینمش. هی ماست رفته تمام هیجاناتتو سر برنامه ی زنده ی صبح خرج کردی که دیگه انرژی نداری؟

_: دیشب همه اش کابوس دیدم. خسته ام.

آوا در حالی که به شدت مشغول باغچه سازی بود گفت: شام زیاد خوردی عزیزم سنگینیت کرده. کمتر بخور داری شکم میاری زشت میشی.

مهیار چشمهایش را بست، سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و خندید. زمزمه کرد: عاشق صداتم. کامیار راست میگه. هزار تا رنگ داره.

+: الان قیافم تکراری شده که چشماتو بستی؟

مهیار چشم باز کرد و با لحن خسته ای گفت: نه خوابم میاد.

+: حالا چی کابوس دیدی؟

_: هیچی دیروز داشتی می گفتی عروسی دعوتی و دنبال لباس بودی، شب همه اش خواب می دیدم عروسی خودته و دنبال لباسی. داشتم دیوونه می شدم.

آوا سر برداشت و نگاهش کرد. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. آرام گفت: مطمئن باش که این اتفاق نمیفته مهیار. من خیلی وقته دل سپردم. خیانت نمی کنم.

مهیار با شوق نگاهش کرد. کم پیش می آمد که آوا ابراز عشق کند. وقتی می کرد دلش می خواست با تمام وجود ذره ذره ی کلامش را سرمه ی چشمانش کند.

+: اینجوری منو نگاه نکن دست و پامو گم می کنم. ببین ریشه اش پاره شد. این که خشک میشه! دستت به اون یکی بند کفشی می رسه؟ حال داری یه آبنما درست کنی این زودتر تموم بشه؟ می خوام اینو کادو بدم به مامان بزرگم. خیلی خوشگله. نه؟

مهیار نیم خیز شد. بند کفشی کوچک را به او داد و بالاخره از جا برخاست. گوشیش زنگ زد. کامیار بود. با خوشحالی خبر داد که برای سه شنبه عصر قرار خواستگاری را گذاشته اند.

مهیار قطع کرد و با لبخند گفت: اجازه دادن. سه شنبه عصر میریم خواستگاری.

+: هوراااا! بذار به الهام یه زنگ بزنم. ااا نگاه کن خودش داره زنگ می زنه! سلام عروس خانممم...

مهیار خندان سر تکان داد و به دنبال وسایل درست کردن آبنما توی کمد کوچک کنار میز کامیار خم شد.

 

الهام میلچه ی سورمه را بین پلکهایش کشید و با دقت به آینه نگاه کرد.

آوا لباس اتو شده ی او را توی هوا نگه داشت تا خنک شود. در همان حال گفت: خیلی زحمت نکش. هر کار بکنی کامیار چشماش خوشگل تره.

الهام برس ریمل را روی مژه هایش کشید و گفت: چشمت دنبال چشمای شوهرم باشه من می دونم و تو ها!

+: ارزونی خودت. بشینین روبروی هم گل بگین گل بشنفین. شعر بخونین. احساساتی بشین. کفشات کو؟

+: زیر تخت. خوبه مثل تو و مهیار مثل خروس جنگی بهم بپریم؟

آوا کفشها را از زیر تخت بیرون کشید و گفت: ما فقط دوستانه مکالمه می کنیم و خیلی لطیف یه کمی بهم فحش میدیم! خوبه مثل شما دو تا حوصله سر بر؟ اه اه ایش ایش!

+: راستی بهت گفتم دیشب با مریم حرف زدم؟ عاشقش شدم!

+: گفتی! هیچ تصوری ازش ندارم. کامیار شیفتشه و مهیار هیچ اظهار نظری درباره اش نمی کنه. ترجیح میدم وقتی امد باهاش حرف بزنم. از راه دور برام سخته با یه غریبه آشنا بشم.

+: وای الان میان! من خوبم؟

آوا بدون آن که نگاه دقیقی به او بیاندازد گفت: عالی هستی. خیالت راحت. من برم بیرون ببینم چه خبره.

کمی بعد کامیار و خانواده اش از راه رسیدند. کامیار مرتب عرق می ریخت و با دستمال پیشانیش را خشک می کرد. مهیار مثل همیشه خوش تیپ و جذاب نشسته بود و آماده بود به جای همه حرف بزند. البته تریبون را به دست نگرفت و با لبخند آن را به بزرگترها واگذار کرد.

آوا گوشه ی اتاق نشسته بود و سعی می کرد نگاه مستقیمش به طرف مهیار نچرخد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 شهریور 1396 08:07 ب.ظ
یکی از آشناهامون برای پسر بزرگه رفتن خواستگاری یه دختری، همونجا از خواهر کوچیکه هم برای پسر کوچیکه خوششون اومد، اما حس کردن که زشته همون موقع چیزی بگن، خداحافظی کردن و اومدن بیرون، بعد از نیم ساعت دوباره دور زدن برگشتن، گفتن دلمون طاقت نیاورد :دی
البته عروسیشون همزمان نشد، اما همیشه همه جا حرفشون هست که یکجا خواستگاری کردن
.
خسته نباشی شاذه جونم :)*
مثل همیشه عالی عالی
ما هم منتظر قسمتهای بعدی :دی
شاذه چه بامزه!! مرسی که برام تعریف کردی :)

سلامت باشی گلم :*)
متشکرم عزیزم
قسمت بعدی رسید :) پدر اینا هم طاقت نیاورد و از هر دو تا خواستگاری کرد :))
جمعه 3 شهریور 1396 05:24 ق.ظ
سلام سلام
خوبی شاذه جونم؟؟ سلامتی؟؟
خداروشکر منم خوبم
کمو چرا؟؟ الان منم کمو لازمم ینی؟؟ بابا غیبتمون موجهه
جات خالی درگیر مهمونی و عروسی و اینا بودم وقت نکردم سر بزنم اینجا خدا بخاد بازم عروسی داریم انقده دوس دارم بچه ها یکی یکی بزرگ میشن عروس و داماد میشن خیلی حس خوبیه
من که پیر نمیشم!!! بچه ها بزرگ میشن
عخی بلاخره خواستگاری شد البته فعلا کامیار!! حتما یه سالم طول میکشه تا راضی بشن برا مهیار برن خواستگاری
ای طفلک مهیار ای بینوا مهیار
خیلی خوبن اینا ممنون که برامون مینویسی عزیزم
بوس بوسی
شاذه سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. خدا رو شکر که خوبم
مرسی که درک می کنی
چه عالی! همیشه به عیش و شادی. ایشالا عروسی خودت
نه بابا... من و تو، تو چهارده سالگی هی در جا می زنیم
بلی بلی... حالا دارن براش
از خوان اونا رد بشه تازه می رسه به پدر و مادر آوا... بعد از اونا هم خود آوا... طفلکیییی
مرسی مرسی عزیزم
بوس بوسی
پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:20 ب.ظ
تو کامنت یادم رفته اسمم را بنویسم
شاید برای همین متوجه نشدی کجا
توی عمده فروشیها جات خالی بود...
شاذه آهان از اون لحاظ! فکر می کردم یه جواب مربوط به کامنتای این وبلاگه هرچی می گشتم نمی فهمیدم منظورت چیه. متشکرم
چهارشنبه 1 شهریور 1396 06:41 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟ سلامتی؟
خب کار داشتی عزیزم بیکار که نمیگشتی, خداقوت
بالاخره رفتن خواستگاری! خسته نباشن واقعا مهیار بدبخت افسرده شد
ممنون شاذه جانم عالی بود
شاذه سلام امید گل بلبلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا
تو خوبی نازنینم؟ چه خبر احوالا؟ مدیر نامهربان خوبن؟
سلامت باشی عزیز دلم
بالاخره بعد از شیش ماه قدم رنجه فرمودن مهیار طفلککک مهیار افسردهههه
خواهش می کنم گلم. لطف داری
چهارشنبه 1 شهریور 1396 04:35 ب.ظ
نظر لطفته و شاید من هم تو رو دنبال میکنم بین قصه هات ! کی میدونه ؟


میدونی برای چند لحظه تصور کردم دارم با شاذه جانم وسط بازار مسگرها فالوده کرمونی میخورم و گپ میزنم !


میدونم که دوستی هاتو مجازی نگه میداری، اما جریان سیال فکر رو که نباید محدود کرد ! باید باهاش زندگی کرد .... پس از همین فاصله حظ اش رو میبرم

پیش به سوی ساختن یه آخر هفته آروم و مفرح و انرژی بخش

شاذه چه تشبیه زیبایی! لطف داری!

هی هی هی... جات خالی دیروز تو پارک بانوان فالوده خوردم ولی خداییش هیچ فالوده ای مزه ی اون فالوده ی وسط بازار مسگرها با اون همه نوستالوژی رو نمیده. اونجا که میرم پنج ساله میشم. حالم خوب میشه.

جرین سیال ذهن کوچکترین محدودیتی نداره. من هم ذوق می کنم از فکر فالوده خوردن با نداجانم و یادآوری یک عالمه خاطره و حس خوب بازار...
اتفاقاً دیروز از بازار هم گذشتم. عاشق درخت وسط کاروانسرای گلشن هستم که دورش یه بوته ی بزرگ نیلوفری پیچیده و لباسی از برگای قلبی شکلش تنش کرده.

خیلی هم عالی! اتفاقاً مشاورم می گفت بهم قول بده که هرروز یه رویای قشنگ بسازی، ازش لذت ببری و خدا رو به خاطر حس خوبت شکر کنی

چهارشنبه 1 شهریور 1396 04:25 ب.ظ
سلام به روی ماهت
جات خالی بوده پس حسابی
ممنونم
من عاشق قلمت هستم
داستانت را خط به خط دنبال میکنم
هر روز میخونم
اگه تازه ننوشته باشی همون قدیمی را باز میخونم
ولی واقعا نمیدونم چی باید بگم
خیلی بی انصافی هست در برابر اینهمه قلم زیبا و لطفت هیچی نمینویسم ... ولی واقعا نمیدونم چی باید بگم
شاذه سلام عزیزجانم
کجا؟ هرچی تو کامنتا رو زیر و رو کردم نفهمیدم منظورت چیه :))
خواهش می کنم
خیلی لطف داری. واقعاً اینقدر عالی نمی نویسم. خیلی محبت داری که اینقدر همراهی می کنی. ممنونم
چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:58 ب.ظ
اول اینکه چسبید !
دوم اینکه شاذه جان تا حالا 3 تا شباهت یافتم بینمون !
کرمان
نوشتن
عشق به روان و روانشناسی !

بیش باد !
شاذه نوش جانت!
چه عالی! خوشوقتم!
شخصیتت خیلی بنظرم جذابه!
چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:04 ق.ظ
سلام ، متشکرم شاذه جون ، خیلی قشنگ بود .
«کمو» عالی بود ، مدتها بود نشنیده بودم ، دلم برا این کلمه تنگ شده بود
شاذه سلام شهر مهربونم
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
نوستالوژیهای شیرین خیلی دلپذیرن
سه شنبه 31 مرداد 1396 11:56 ب.ظ
دو تا خواستگاری را یکجا انجام میدادن هم بد نبود.بیچاره مهیار دلش اب شد.
شاذه بله اگه راضی بشن خوبه
سه شنبه 31 مرداد 1396 10:59 ب.ظ
سلام شاذه جانم . خوبی ؟ جای شما خالی خیلی خوب بود . هوا هم یاری کرد . کمی بارید ولی همون بارونش هم خالی از لطف نبود .
جانم ! خواستگاری و بعدش هم به سلامتی لی لی لی لی .... مجلس عقد و عروسی و شادی کنان بر پا میشه ان شاءالله ....
طفلک مهیار چه عجله ای هم داره و فعلا هم باید صبر کنه .
خب این فکر خوبیه که دارن یه خط تولید پرسود رو طراحی میکنن . چی بهتر از این ؟ مگه قراره همه با پشت میز نشینی پول در بیارن ؟
راستی اون کابوس مهیار من رو هم نگران کرده . نکنه طوفانی چیزی در راه باشه ؟!!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . همچنین الهام بانوی خوش ذوق
شاذه سلام سهیلای مهربانم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
به به چه عالی! خیلی هم خوب! خوشحالم که خوش گذشته
بله بله ان شاءالله
طفلکی مهیار داره دق می کنه
بله خیلی خوبه. عاشق تراریوم هستم! اگه امکاناتشو داشتم حتما یه عالمه ازینا درست می کردم!
هیچ ایده ای درباره ی طوفان ندارم. الهام جان حتی یه خط بعد از این قسمت رو بهم لو نداده!
سلامت باشی و دلشاد عزیزم
سه شنبه 31 مرداد 1396 07:08 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 31 مرداد 1396 07:04 ب.ظ
سلام سلاممم
وای شاذه جوونی من به جای مهیار انقدررر ذوق کردم
انشالله به پای هم پیر بشن
ولی طفلکی مهیار .. گناه داره
شاذه جوونم دستم به دامنت زودتر یه کاری واسش بکن
وای خیلیی خوب بود این قسمت . شاذه جونم بیصبرانه منتظر قسمت بعدیم ، یه عالمه مررررسییی
شاذه سلام سلام گلم
از خواستگاری کامیار؟
الهی آمین
خوب میشه جوش نزن. اگه زودی بهم برسن که داستان تموم میشه
خیلی ممنونم که می خونی و همراهمی عزیزم
سه شنبه 31 مرداد 1396 07:03 ب.ظ
عررررررر ، خیلی عااالی بود . مرسی
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :