ماه نو
 
 
شنبه 4 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
باغچه های آوا این شکلی هستن


یادآوری می کنم که پست کوتاه نوشتن بهتر از ننوشتن است


پدر کامیار شروع به صحبت کرد و گفت: البته هر دو پسر من قصد ازدواج دارن و جالب اینجاست که هر دو دخترهای این خانواده رو پسندیدن. ان شاءالله که قسمت باشه و هر دو به آرزوشون برسن.

آوا با شگفتی به مهیار نگاه کرد. او هم تعجب کرده بود و با نگاهی درخشان به پدرش چشم دوخته بود. برای لحظه ای برگشت و نگاهی ذوق زده به آوا انداخت. آوا خجالت زده لب به دندان گزید و نگاهش را به پدر مهیار دوخت که هنوز داشت از پسرهایش می گفت.

دلش می خواست الهام کنارش بود و این هیجان را با او شریک میشد ولی الهام هنوز توی آشپزخانه بود و می خواست مثل عروسهای سنتی هروقت صدایش کردند چای بیاورد!

مادر مهیار دل به دل همسرش داد و در تکمیل حرفهای او کلی از آوا و الهام تعریف کرد و از دل دادن پسرهایش گفت.

آوا از هیجان دو طرف صندلی ناهارخوری زیر پایش را بین پنجه هایش می فشرد و می فشرد. مجلس شلوغ شده بود. بالاخره وسط هیاهو الهام را هم صدا کردند که چای بیاورد.

بعد از خوردن چای کم کم فضا آرام گرفت و صحبتها به روال معمولش برگشت. خانواده های الهام و آوا برای تصمیم گرفتن فرصت خواستند. قرار شد مدتی سه خانواده باهم معاشرت کنند و بعد تصمیم بگیرند.

بالاخره خانواده ی مهیار عزم رفتن کردند. همه برخاستند. مهیار خودش را به آوا رساند و هیجان زده گفت: بابا سورپریزم کرد!

+: همه رو سورپریز کرد. داشتم از جوش میمردم. گفتم اگه یه وقت بابام بدش بیاد...

_: نه بابا... حرف بدی که نزد. چرا بدش بیاد؟

+: نمی دونم. همین جوری فکر کردم آخه این مجلس الهام بود...

مهیار لبخند عریضش را جمع کرد و با تردید پرسید: تو ناراحت شدی؟

آوا نگاهش را جایی حوالی چانه ی مربع اصلاح شده ی او نگه داشت و گفت: دیوونه ای؟ برای چی ناراحت باشم؟

مهیار دستش را مشت کرد و هیجان زده زمزمه کرد: وای آوا... باورم نمیشه. یعنی میشه؟ فکر می کنی چقدر نظر مامان بابات مثبته؟

آوا خندید و به پدر و مادرش که گرم صحبت با جمع بودند نگاه کرد. بعد سر برداشت و نگاهش را به نگاه جذّاب مهیار داد. با لبخندی پرعشوه پرسید: می دونی که یکی یه دونه ام؟

مهیار که نفسش برای آن لبخند رفته بود، بی صدا نالید: می دونم.

+: راه درازی در پیش داری شازده.

_: اگه بدونم دلت باهامه تا پشت کوه قافم میام.

+: دلم؟ نمی دونم.

بعد هم رو گرداند که برود.

_: هی لعبت فتّان... وایسا. روزی صد بار منو تا لب چشمه می بری و تشنه برمی گردونی. این انصاف نیست.

آوا روی یک پا به طرفش چرخید و با شیطنت خندید. ولی نتوانست بیش از چند لحظه در چشمهایش خیره بماند. دلش برای آن نگاه جذّاب عاشق پر کشید. شرم چهره اش را گلگون کرد و سر به زیر انداخت.

داشتند به خانه برمی گشتند. توی ماشین مامان گفت: وای اصلاً توقع نداشتم. یهویی گفت هر دو تا! خیلی جا خوردم!

بابا آرام گفت: منم همینطور. خیلی تعجب کردم. هرچند که بهرحال انتظارش می رفت.

مامان معترضانه گفت: ولی من ترجیح میدم به دخترم احترام بذارن و تو یه مجلس جدا محترمانه به خواستگاریش بیان. یعنی چی دو تا یکی کنن؟

=: اگه بگی بیان که حتماً میان. اونا هم قصد نداشتن کم بذارن. فقط به نظر میومد مهیار اینقدر بی قرار باشه که راهی برای پدرش نگذاشته باشه.

چهره ی مامان به لبخندی رویایی باز شد. از گوشه ی چشم به آوا که در سکوت به گفتگویشان گوش میداد نگاه کرد و گفت: خیلی خوشحالم. مهیار واقعاً برازنده است. هرچند که آدم بهرحال نمی تونه با عجله تصمیم بگیره. حداقل به سه ماه معاشرت برای فکر کردن و تصمیم گیری احتیاج  داریم. بحث یه عمر زندگیه.

=: درسته. نظر خودت چیه آواجان؟

+: من نظر شما رو قبول دارم.

=: ما نمی خوایم چیزی رو بهت تحمیل کنیم...

مامان حرف بابا را قطع کرد و گفت: قرار نیست تحمیل کنیم. مهیار اینقدر جذّاب هست که هر دختری خوشش میاد. در مورد خونواده اش و اصالت و درستیش هم که آوا باید به ما اعتماد کنه. اینطور نیست آوا؟

آوا تبسمی کرد و آرام گفت: همینطوره.

بعد از پنجره به بیرون چشم دوخت و از ته دل خدا را شکر کرد که در مهمترین تصمیم زندگیش مامان را با او هم سو و هم نظر کرده است. آهی کشید. مهیار خیلی بیشتر از انتظارش بود. جدا از قیافه و تیپش، مهربان بود. شوخ بود. درکش می کرد. عاشقش بود... چشم به آسمان دوخت و از ته دل خدا را شکر کرد...

پنجشنبه عصر مادر مهیار زنگ زد و خواهش کرد برای خواستگاری بیاید. با کمی پرس و جو برنامه را برای جمعه عصر گذاشتند.

جمعه مامان از صبح مشغول بشور و بساب بود. مثل هر بار دیگر که مهمانی قرار بود بیاید به جان خانه افتاده بود و تا جان در بدن داشت می سابید.

آوا کلافه از این همه تکلف به دنبال او مشغول بود و می دوید. اینقدر دویده بود که حس نگرانی هم برایش نمانده بود. فقط خسته بود. وقتی قبل از رسیدن مهمانها فرصت خیلی کوتاهی برای دوش گرفتن و لباس عوض کردن پیدا کرد کلی خدا را شکر کرد!

خانواده ی خاله آمده بودند که توی حمام پرید. الهام هم برایش لباس انتخاب کرد. فرصت نبود به این فکر کند که انتخاب الهام را دوست دارد یا نه. سریع پوشید. موهای نمدارش را هم الهام بافت و در همان حال خودش کمی آرایش کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 شهریور 1396 09:36 ق.ظ
شاذه ممنونم میم عزیزم
دوشنبه 6 شهریور 1396 07:37 ب.ظ
سلام شاذه جونم . خوب و خوش و سلامت باشی ان شاءالله . خاله جان بهترن ان شاءالله ؟
چه سورپرایز شیرینی !!! پست کوتاه ولی پرباری بود شاذه جون . چه خوب که خانواده ی آوا هم از مهیار خوششون میاد . معلومه که مهیار راهش از قبل هموار شده ست ....
اینطور که داره پیش میره بعید میدونم عمر آشناییشون به سه ماه هم بکشه ... اگه این مهیار خانه دو آتیشه ست که تا یه ماه دیگه هر دو برادر رو داماد میکنه !!!
عکسهای زیبایی بود . آفرین به آوا خانوم با سلیقه . فکر کنم بزودی کارشون حسابی بگیره .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ما بریم سراغ رخت و لباس و تدارک عروسی .
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خیلی ممنونم. الهی شکر خوبم. خاله جان هم خدا رو صدهزار مرتبه شکر. مرخص شدن. حالا به نظرم هفته ای دو بار تزریق دارن. ان شاءالله که تو هم سلامت و سرحال و خوشحال باشی.
نظر لطفته مهربونم
بله خدا رو شکر همشون دوسش دارن. اصلاً مگه میشه این پسر خوش تیپ بانمک رو دوست نداشت؟
غلط نکنم همینطوره
عاشق این عکسائم. حتما کارشون می گیره

زنده باشی نازنینم بله بله. اینا از اون پرتشریفاتا هم هستن. چند دست لباس برای چند تا مجلس لازمه
دوشنبه 6 شهریور 1396 02:05 ب.ظ
شنیدم دوتا عروسی رو میخواین یکی کنید !
اتفاقا ما اون هفته یه عروسی رفتیم داماد ها دو قلو بودن , عروس ها هم دختر عمو .
کلا عروسی جالب و قشنگی بود
شاذه گمونم اینطوری بهتره
چه بانمک! خوشبخت بشن الهی
یکشنبه 5 شهریور 1396 10:43 ب.ظ
اول از همه سپاس بابت این داستان زیبا. اغلب داستانهاتون برای من مثل "داستان" نیروزا هستند. دست مریزاد.
شاذه خواهش می کنم شاسا جان. لطف داری عزیزم
یکشنبه 5 شهریور 1396 08:15 ب.ظ
سلام ، کوتاه بود و بسیار جالب ، متشکرم شاذه نازنینم
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی از لطف و محبتت ممنونم
یکشنبه 5 شهریور 1396 04:30 ب.ظ
سلام علیکم
آخجون چه سورپرایز خوبی بود! درود بر پدرجان
خیلی خوب بود
حالا حتما عروسیم میخان دوتا یکی کنن
فکر کنم مهیار اگه از قبل خبر داشت پیژامه شو با خودش میاورد که شب بمونه
عالی بود شاذه جونم
دست گلت سلامت
بوس بوسی
شاذه علیک السلام و رحمه الله!
مرسی مرسی
حتما همینطوره. اصلا الهام و آوا عروسی تکی به دلشون نمی چسبه
نه که خونه الهام اینا بود سخت بود. و الا خونه آوا اینا بره حتما می بره
خواهش می کنم نازنینم
سلامت باشی و دلشاد
بوس بوسی
یکشنبه 5 شهریور 1396 01:25 ب.ظ
مبارکه !
مبارکه !
دو تا دوتا خبر خوب !

ههههعییی
ما که بریم نمازمون رو بخونیم و بعدش خیلی محترم تشریفمون رو ببریم اتاق بازرگانی !
انگار ما رو بهر کار دیگر آفریدن !
شاذه مرسی!
مرسی!
بله دو تا دو تا عروسی
بفرمایید بفرمایید. موفق باشید
خوب است و خیر
یکشنبه 5 شهریور 1396 11:10 ق.ظ
سلام شاذه جون
این تراریوم ها خیلی خوشگلن و البته خیلی گرون . یه مدت تو فکر درست کردنش بودم , دیگه اینقدر امروز و فردا شد که از سرم افتاد , حتی وسایلش هم خریده بودم .
چه سوپرایزی بود برای مهیار . فکر کنم مهیار حول بودنش رو به پدرش رفته !
شاذه سلام عزیزم
ها خیلی! منم یکی برای یه نفر درست کردم هدیه دادم. از اون موقع هی می خوام برای خودم درست کنم هی نشده
بله
یکشنبه 5 شهریور 1396 12:19 ق.ظ
شاذه
شنبه 4 شهریور 1396 11:49 ب.ظ
یکبار هم پیشبینی که کرده بودم درست از اب دراومد.
شاذه خیلی هم خوب
شنبه 4 شهریور 1396 10:50 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
میدونی که من حامیتم در مورد پست کوتاه میدونی که چه شخصیت مهمی هستم
بابای مهی و کامی حسابی غافلگیرمون کرد! افرین به تدبیرش! میخواد دوتا مراسمو یکی کنه, اصفهانیه
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام امید گل بلبلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا
تو خوبی نازنینم؟
مرسی مرسی. قطعا شخصیت مهمی هستی
حالا میاد دوباره خواستگاری. از هولش هر دو تا رو گفت
خواهش می کنم مهربونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :