ماه نو
 
 
چهارشنبه 8 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام
آوای الوانم تموم شد. آروم آمد و آرومتر رفت. شاید فقط برای این که فضای خالی بین هیجان قصه های یواشکی و قصه ی بعدی رو پر کنه. از ته دلم امیدوارم بعدی جذابتر و سرگرم کننده تر باشه. هرچند که هنوز فقط در حد یه ایده ی خامه و کلی تحقیق می خواد. ولی بهش امیدوارم....
آدمی بهرحال به امید زنده است

ممنونم که هستید. می خونید. همراهی می کنید. محبت می کنین و بهم شور و انرژی میدین. خدا حفظتون کنه


داشتند به خانه برمی گشتند. توی ماشین مامان گفت: وای اصلاً توقع نداشتم. یهویی گفت هر دو تا! خیلی جا خوردم!

بابا آرام گفت: منم همینطور. خیلی تعجب کردم. هرچند که بهرحال انتظارش می رفت.

مامان معترضانه گفت: ولی من ترجیح میدم به دخترم احترام بذارن و تو یه مجلس جدا محترمانه به خواستگاریش بیان. یعنی چی دو تا یکی کنن؟

=: اگه بگی بیان که حتماً میان. اونا هم قصد نداشتن کم بذارن. فقط به نظر میومد مهیار اینقدر بی قرار باشه که راهی برای پدرش نگذاشته باشه.

چهره ی مامان به لبخندی رویایی باز شد. از گوشه ی چشم به آوا که در سکوت به گفتگویشان گوش میداد نگاه کرد و گفت: خیلی خوشحالم. مهیار واقعاً برازنده است. هرچند که آدم بهرحال نمی تونه با عجله تصمیم بگیره. حداقل به سه ماه معاشرت برای فکر کردن و تصمیم گیری احتیاج  داریم. بحث یه عمر زندگیه.

=: درسته. نظر خودت چیه آواجان؟

+: من نظر شما رو قبول دارم.

=: ما نمی خوایم چیزی رو بهت تحمیل کنیم...

مامان حرف بابا را قطع کرد و گفت: قرار نیست تحمیل کنیم. مهیار اینقدر جذّاب هست که هر دختری خوشش میاد. در مورد خونواده اش و اصالت و درستیش هم که آوا باید به ما اعتماد کنه. اینطور نیست آوا؟

آوا تبسمی کرد و آرام گفت: همینطوره.

بعد از پنجره به بیرون چشم دوخت و از ته دل خدا را شکر کرد که در مهمترین تصمیم زندگیش مامان را با او هم سو و هم نظر کرده است. آهی کشید. مهیار خیلی بیشتر از انتظارش بود. جدا از قیافه و تیپش، مهربان بود. شوخ بود. درکش می کرد. عاشقش بود...

چشم به آسمان دوخت و از ته دل خدا را شکر کرد...

پنجشنبه عصر مادر مهیار زنگ زد و خواهش کرد برای خواستگاری بیایند. با کمی پرس و جو برنامه را برای جمعه عصر گذاشتند.

جمعه مامان از صبح مشغول بشور و بساب بود. مثل هر بار دیگر که مهمانی قرار بود بیاید به جان خانه افتاده بود و تا جان در بدن داشت می سابید.

آوا کلافه از این همه تکلف به دنبال او مشغول بود و می دوید. اینقدر دویده بود که حس نگرانی هم برایش نمانده بود. فقط خسته بود. همین که قبل از رسیدن مهمانها فرصت خیلی کوتاهی برای دوش گرفتن و لباس عوض کردن پیدا کرد کلی خدا را شکر کرد!

خانواده ی خاله آمده بودند که توی حمام پرید. الهام هم برایش لباس انتخاب کرد. فرصت نبود به این فکر کند که انتخاب الهام را دوست دارد یا نه. سریع پوشید. موهای نمدارش را هم الهام برایش بافت و در همان حال خودش کمی آرایش کرد. هنوز داشت رژ میزد که زنگ در به صدا درآمد. مثل دونده ای که به خط پایان رسیده باشد، چشمهایش را بست و آهی کشید.

الهام دستپاچه برخاست و دستی توی موهایش کشید. توی آینه نگاه کرد و پرسید: من خوبم؟

آوا بدون این که چشمهایش را باز کند زمزمه کرد: عالی...

+: هی آوا چشماتو باز کن بعد بگو!

آوا چشمهایش را باز کرد و گفت: خوبی بابام جان. خوبی. قشنگ. کامیار باید بپسنده که پسندیده. تو الان مشکلت چیه؟

الهام آرام گفت: هیچی.

و از اتاق بیرون رفت. آوا با سرگشتگی از جا برخاست. باید همان جا میماند یا بیرون می رفت؟ حوصله نداشت مثل الهام پایبند رسوم بماند. خواب آلوده پاهای سنگینش را به طرف در کشید.

مهمانها از جلوی اتاقش رد شده بودند ولی هنوز مشغول سلام و علیک و تعارفات معمول بودند. هنوز با خودش درگیر بود که جلو برود یا نه که کامیار متوجه اش شد. لبخند گرمی زد و ضمن سلام بازوی مهیار را فشرد. مهیار دو قدم رفته را با شتاب برگشت و خوشحال سلام کرد.

سرش را به چهارچوب در تکیه داد. لبخند بی رنگی زد و آرام گفت: سلام.

مهیار قدمی جلوتر گذاشت و با نگرانی پرسید: خوبی؟ رنگ به رو نداری. چی شده؟

خنده اش گرفت. اما نا نداشت بخندد. با بی حالی گفت: خوبم. طوری نشده. خسته ام.

بقیه هم متوجه شان شدند. مهناز و مادرش پیش آمدند و با آوا روبوسی کردند، بعد او را با خود به اتاق پذیرایی بردند.

صحبتها با آرامش و صلح و صفا پیش رفت. قرار مجلس عقدکنان را گذاشتند.

جشن عقدشان هم باهم بود. توی یک تالار زیبا و رویایی برگزار شد. همه چیز قشنگتر از تصورشان بود. الهام و کامیار قدمی پیشتر می رفتند. هر دو لبخندی ملیح بر لب داشتند و با خوشرویی به مهمانها خوش آمد می گفتند.

پشت سرشان آوا و مهیار با کمی زحمت راه باریک را طی می کردند. خندان به مهمانها خوش آمد می گفتند. آوا درگیر دنباله ی لباسش بود که به همه جا گیر می کرد. دو ساقدوش کوچکش که دخترهایی چهار پنج ساله بودند از عهده ی جمع کردن آن برنمی آمدند. مهیار خم شد و کمکشان کرد. لبخند از لبش دور نمیشد. آوا ناباورانه نگاهش می کرد. چند ماه بود که دوستانه کنار مهیار کار و زندگی کرده بود و به زودی قرار بود همخانه بشوند.

سر سفره ی عقد چشم بسته بود و از ته قلبش برای یک یک عزیزانش دعا می کرد. عاقد اول خطبه ی عقد کامیار و الهام را خواند. الهام خیلی ملیح و متین گوش داد و لبخند زد و بار سوم با اجازه ی بزرگترها بله را گفت.

بعد از عقد الهام و کامیار نوبت به آوا و مهیار رسید. آوا با بی قراری گوش می داد. همین که عاقد پرسید "وکیلم؟" نیم خیز شد. بعد دوباره نشست. بعد هم بدون آن که منتظر بار دوم و سوم بشود بلند گفت: بله!

همه آشفتگی اش را دیدند و کلی اسباب خنده شد. اول حسابی خجالت کشید ولی بعد همراه جمع خندید. عاقد خطبه را بین خنده ی حضّار جاری کرد.

مجلس شادی بود و به همه خیلی خوش گذشت. هرچه الهام و کامیار متین و موقر بودند، آوا و مهیار خندیدند و خوش گذراندند. با همه ی مهمانها با ژستهای خنده دار عکس گرفتند. کلی شوخی کردند و خاطره ساختند. دور و بر چرخیدند و عاشقانه کنار هم پر گشودند تا زندگی تازه ای آغاز کنند.

تمام شد

چهارشنبه 8 شهریور 96

شاذّه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 11 شهریور 1396 06:43 ب.ظ
سلااااام
خوبی شاذه جونم؟؟
عخی تموم شد!
چه خوب بودن اینا
با این من هودم آرومم و شخصیتم زیاد به الهام و کامیار نزدیکه ولی مهیار و آوا و شیطنتاشونو بیشتر دوس داشتم
ممنون برای این عشقولانه های خوشمزه
منتظر داستان جدید هستیم شاذه جونم
شاذه سلااام ارکیده ی خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
متشکرممم
منم همینطور. خیلی جرات ندارم که شیطونی و سر و صدا کنم. ولی تلاش خودم رو می کنم الان از دوره ی نوجوانیم سر و صدام خیلی بیشتره
نوش جانت عزیزم
متشکرمممم
جمعه 10 شهریور 1396 11:58 ق.ظ
گرمای اونجا که واسه من غیرقابل تحمله!
عیدت مبارک شاذه جانم
شاذه واقعاً! منم برعکس تحمل سرما رو ندارم. شکر خدا برعکس نیستیم
متشکرم عزیزم. عید تو هم مبارک
پنجشنبه 9 شهریور 1396 10:21 ب.ظ
خداروشکر منم خوبم شاذه جانم ممنون
اخی, پس توم حساسیت داری, باز خوبه حساسیت تو یه محدودیتی داره,مال من 4 فصله, هر روز عطسه نکنم, روزم شب نمیشه , الانم یه عطسه گیر کرده تو دماغم :|
اینجا که همچنان گرمه, عصر بیرون بودم, مُردم از گرما
شاذه خدا رو شکر
من بیشتر بهار و دم پاییز...
گیر کرده
آخی.... اگه گرمای اینجا رو می دیدی چی می گفتی ولی الان خوب شده شکر خدا. حتما برای شما بازم این درجه حرارت این روزهای اینجا گرمه ولی برای ما خوبه. کلی خنک شده
پنجشنبه 9 شهریور 1396 06:35 ب.ظ
سلام شاذه جانم ... بسیار بسیار خسته نباشی . خیلی عالی و زیبا و دوست داشتنی بود ماجرای آوای رنگی و مهیار خوش ذوق و کامیار و الهام عاشق پیشه و آرام ...
چه مجلس جالبی هم بود ... دو زوج با رفتار کاملا متفاوت . اینجوری فکر کنم همه از مجلس عقد کنان راضی بیرون رفتن . برای هر سلیقه ای عروس و داماد موجود بود !!!
ان شاءالله که همه ی عروس و دامادهای گلمون همینطوری راحت و آسوده انتخاب کنن و مراسم بگیرن و به شادی سر زندگیشون برن .
هر چه که تدارکات و مقدمه چینی ها بیشتر میشه گرفتاریها و مشکلات و دلخوری هم باهاشون بیشتر میشه .
کاش همه مثل این دو خانواده سهل میگرفتن .
دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز ونازنین .از حالا بیصبرانه منتظر سوژه ی جدید هستم . آفرین به الهام بانوی گل که همیشه به فکر خواننده های مشتاق هم هست .
برقرار باشی و همیشه سلامت .
شاذه سلام سهیلای مهربانم
سلامت باشی نازنینم. خیلی ممنونم. خوشحالم لذت بردی
کاملا راضی بودن
الهی آمین
کاش همینطور بود. اینقدر همه سخت می گیرن...
سلامت باشی و دلشاد عزیزم. متشکرم دوست خوبم
پنجشنبه 9 شهریور 1396 01:05 ب.ظ
خیلی خوب و عالی بود
مچکرم]
شاذه خواهش می کنم گل دختر
پنجشنبه 9 شهریور 1396 12:00 ب.ظ
سلام ، بسیار خواندنی و قشنگ بود ، متشکرم شاذه جون . داستانهانهاتون یک قسمت از فیلم آرام و زیبای زندگی هست که در ذهن روشن شما میگذره ، به همین دلیل آرام تموم میشن . ر واقع شخصیتهای داستانهاتون انسانهای سالمی هستن که بعد از ازدواج زندگی آرام و ساده ای در پیش رو خواهند داشت و نیازی به ادامه قصه نیست . به نظر من همه داستانها به موقع تموم میشن ، فقط چون ما خواننده ها برای خوندن هر قسمت انتظار میکشیم و مدت زیادی درگیری فک ی با شخصیتهاش پیدا میکنیم ، کنار رفتن اونا رو از ذهنمون راحت قبول نمیکنیم و دوست داریم بازهم باهاشون باشیم ، اگه داستان رو از اول تا آخر بدون وقفه بخونیم ، داستان کامل هست و نیا ی به ادامه ندا ره .
موفق باشی عزیزم
شاذه سلام شهر نازنینم
چقدر عزیز و مهربانی! از تفسیر و توضیح زیبا و پرمهرت ممنونم
سلامت باشی و دلشاد
پنجشنبه 9 شهریور 1396 09:29 ق.ظ
خسته نباشی شاذه جان
داستان آرومی بود
اما آخرش یه جوری بود
همیشه نگران آخر داستاناتم
به زیبایی شروع و اواسط کار نیست
شاذه سلامت باشی مروارید عزیزم
نگران نباش. شاذه رو با این عیب بزرگ بپذیر
الان برای مشاورم نوشتم اینجوریه. بلکه اون بتونه کمکم کنه
و الا من سالهاست که دارم تلاش می کنم. همین که شخصیتهام دیگه چیزی برای کشف کردن ندارن رهاشون می کنم. نمی دونم چرا...
پنجشنبه 9 شهریور 1396 12:15 ق.ظ
خسته نباشی شاذه جان
مبارک عروس و داماد باشه
شاذه متشکرم مینوجانم
چهارشنبه 8 شهریور 1396 11:47 ب.ظ
شاذه عزیز خسته نباشى
مثل همیشه قشنگ و با احساس
منتظر كتاب بعدیت هستم همیشه شاد و سلامت باشى ❤️❤️
شاذه سلامت باشی زهره جانم
لطف داری مهربونم
خیلی ممنونم. به همچنین
چهارشنبه 8 شهریور 1396 06:36 ب.ظ
سلام شاذه جانم, خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
چه عاشقونه و آروم تموم شد, البته تا آخرش این دو تا دست از دلقک بازی برنداشتن
ممنون شاذه جانم, این داستان هم عالی بود, داستان بعدی هم حتما عالی خواهد بود
شاذه سلام امیدخوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. عطسه می کنم شدیییید. شهریور است دیگر... با وجود حساسیت بازم عاشق حال و هوای تغییر فصل این موقعم
تو خوبی عزیزم؟ حوالی آذربایجان هوا چطوره؟ گویا اینجا زودتر از اون طرفا رو به سرما میره.

مرسی. ممنون. بله بالاخره هرکار تونستن کردن که بهشون خوش بگذره
خواهش می کنم نازنینم. تو لطف داری. ان شاءالله
چهارشنبه 8 شهریور 1396 05:15 ب.ظ
شاذه
چهارشنبه 8 شهریور 1396 04:34 ب.ظ
سپاس، قلمتون پایدار.
شاذه سلامت باشی و دلشاد
چهارشنبه 8 شهریور 1396 04:09 ب.ظ
آخی !این دو تا جفت هم به سر و سامون رسیدن !

آخ جون هیجان !


مرسی ازت شاذه بانو !
شاذه بلی بلی ات لست

هورااااا

خواهش می کنم مهربونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :