ماه نو
یکشنبه 12 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام!

بر همگان واضح و مبرهن است که این جانب به مقوله ی کودکان و روانشناسی به شدت علاقمندم. ولی تلاش شده که این قصه تکراری نباشه



شگفتی تولد

 

صدای گریه ی بچه که اتاق را پر کرد، نفس رفته اش به سینه برگشت. این صدای زندگی بود. سر برداشت و با لبخندی از ته دل خدا را شکر کرد. هربار که تولد نوزادی را میدید از اعجاز آفرینش شگفت زده میشد؛ و هیچوقت این شگفتی کهنه نمیشد.

نوزاد سرخ و کثیف را تحویل پرستار داد و مشغول تمیز کردن رحم مادر و چک کردن خونریزی و لایه لایه دوختن شکافهایی که چند دقیقه قبل با دقت ایجاد کرده بود شد. زیر لب آوازی زمزمه می کرد. اگر می توانست بلندتر بخواند حالش بهتر میشد ولی از دکتر بیهوشی که مردی جاافتاده و موقر بود خجالت می کشید.

به آخرین لایه که رسید آناهیتا کمی جلوتر آمد و گفت: بده من بدوزم. داری از پا میفتی.

او را با ضربه ی ملایم بازویش پس زد و آرام گفت: خوبم. خودم می زنم.

=: حالا مثلاً این زیر شکم رو شما بخیه ی زیبایی نزنی چی میشه؟ بذار رد افتخارش بمونه.

زیر ماسک لب به دندان گزید و نیم نگاهی به دکتر بیهوشی انداخت. دلش نمی خواست جلوی او با آنا یکی بدو کند. بخیه ها را با ظرافت یک جراح زیبایی زد و آهی از سر آسودگی کشید.

از اتاق عمل که بیرون آمد شوهر بیمار هراسان جلو آمد و پرسید: خانم دکتر حالش چطوره؟

با خستگی لبخند زد و گفت: خوبه. مبارکتون باشه.

هنوز جمله اش به آخر نرسیده بود که یک زن میانسال عصبانی خودش را به او رساند و پرسید: این نیم وجبی دکتره؟

دامادش نگاه خجالت زده ای به دینا انداخت و گفت: بله مادرجون.

زن با عصبانیت گفت: شماها رحم و مروت سرتون نمیشه؟ فقط پول براتون مهمه؟ شکم بچه ی منو سفره کردی خوشحالی؟ چرا نباشی؟ دو ساعت بیشتر می تونی بخوابی به جای این که بشینی به انتظار تا اون طفلک خودش بزاد. الان خیالت راحت شد؟ برو بخواب دختر ولی آسایش برات نمیذارم. من ازت شکایت می کنم!

دینا نگاهی به اطراف انداخت. چرا هیچکس نمی آمد ساکتش کند؟ ساعت دوازده و نیم شب و بخش خلوت و خالی بود.

بالاخره آنا بیرون آمد و بین دینا و زن قرار گرفت. با تندی ولی صدایی کنترل شده گفت: شکایت می کنم... شکایت می کنم... به خاطر این که نصف شبی از خوابش زده و امده جون بچه و نوه تو نجات داده ازش شکایت می کنی؟ اگر این خانم از خوابش نمی زد و با این عجله دخترتو اتاق عمل نمی برد که الان نوه ات زنده نبود. نفس نمی کشید. می فهمی اینو؟ برای دخترتم خطر داشت. معلوم نیست چه بلایی سرش می آمد. برو به خاطر وجدان کاری خانم دکتر ازش شکایت کن. به خاطر این که از جون و دل مایه گذاشت و جون بچه و نوه تو نجات داد ازش شکایت کن. به خاطر این که سر دونه دونه بخیه هاش دقت کرد و درست و تمیز زد....

=: اینا همه اش حرفه. اینا رو میگن که کارشونو توجیه کنن. پولکی شدن همه. نمی تونن دو دقه وقت بذارن تا بچه خودش به دنیا بیاد...

هنوز داشت حرف میزد که شوهر و دامادش او را عقب کشیدند و سعی کردند ساکتش کنند. چند پرستار هم بالاخره رسیدند و مشغول رسیدگی به اوضاع شدند.

دینا و آنا هم با قدمهایی خسته به طرف اتاق استراحتشان رفتند.

آناهیتا غرغرکنان گفت: مثل بز وایسادی هرچی دلش می خواد بارت کنه؟

با صدای خسته ای که به زحمت بالا می آمد گفت: اونی که بارش می کنن الاغه نه بز!

آنا رو به او کرد و گفت: هی الاغ عزیز... چرا وایمیستی که هرکی هرچی دلش می خواد بهت بگه؟

روی تخت دراز کشید و گفت: برای این که خسته ام. حوصله ندارم باهاش دهن به دهن بذارم. دیدیش که... تا صبحم توجیه می کردی بازم حرف خودشو میزد. مهم اینه که پیش وجدان خودم آسوده باشم. بقیه هم که دیدن الکی نبردمش اتاق عمل، پس خدا بخواد مشکلی پیش نمیاد. شب بخیر.

پشت به آنا و رو به دیوار چرخید. با سر انگشت مشغول کشیدن خطهای فرضی روی دیوار شد.

=: دیوونه به خاطر خودت میگم. اینجوری پیش بری اذیت میشی. تا کی می خوای این همه مهربونی کنی؟ افسرده میشی. اصلاً شاید همین حالا افسرده ای که دهنتو باز نکردی یک کلمه جوابشو بدی.

چشمهایش را بست و گفت: آنا من فقط خسته ام. هیجده ساعت بدون وقفه مشغول بودم. خوابم میاد.

=: ببین برای چکاپ افسردگی یه سری به این فامیلتون بزن. ضرر نداره. بچه ها خیلی ازش تعریف می کنن. میگن خیلی اهل قرص و دوا هم نیست. بیشتر مشاوره میده.

بین خواب و بیداری جمله های پرهیجان دوستش را به زحمت می شنید. در پس پلکهای بسته اش تصویر فامیل روانپزشکش را میدید. قبل از آن که به کلی بیهوش شود فکر کرد: اگه افسرده هم باشم ترجیح میدم برم پیش یه دکتر حسابی نه این پسره پر مدعا!

ولی عموزاده پرمدعا تمام خوابهای پریشانش را پر کرد. خواب میدید توی اتاق عمل مشغول است و میلاد به زور می خواهد به او مشاوره بدهد. مدام حرف میزد و توجیه می کرد که باید برای افسردگی اش کاری بکند.

عمل جراحی هم خوب پیش نمی رفت و همه چیز داشت عصبی اش می کرد. بالاخره وقتی از خواب پرید تمام عضلاتش منقبض و بدنش خیس عرق بود. اتاق گرم بود. سر گرداند تا ببیند شب کجا خوابیده است. توی تاریک روشن اتاق هیکل آنا را تشخیص داد و زیر لب غرغری نثارش کرد.

از جا برخاست و خواب آلوده بیرون آمد تا آبی برای نوشیدن پیدا کند. دوباره تصویر میلاد و خوابهای پریشانش توی ذهنش جان گرفتند. واقعیت این بود که میلاد با آن لبخند کمرنگ همیشگی اش که انگار روی لبهایش مهر شده بود، اصلاً به خودش زحمت نمی داد که حرف بزند چه برسد که مشاوره ی اجباری بدهد!

از وقتی که یادش می آمد همینطور بود. ساکت بود و طوری رفتار می کرد که انگار از بالا به همه نگاه می کند. مرموز بود. با جمع قاطی نمیشد. دینا از او خوشش نمی آمد. ولی از آنجا که مار که از پونه بدش می آمد دم لانه اش سبز میشد، با میلاد هم زمان پزشکی قبول شد. باهم وارد دانشگاه شدند و مرتب به همه توضیح دادند که پدرهایشان باهم پسرعمو هستند که فامیلشان یکیست.

البته دینا مطمئن نبود که میلاد این توضیح را داده باشد. اصلاً میلاد به کسی جواب پس نمی داد که بخواهد توضیح بدهد. لابد شانه ای بالا انداخته و مثلاً گفته بود: ممکنه فامیل باشیم!

از یادآوری جوابهای دوپهلوی میلاد توی جمعهای خانوادگی حرصش گرفت و سرش را محکم تکان داد. اصلاً چرا باید پدرش اینقدر با پدر میلاد رفیق باشد که مرتب معاشرت کنند؟ مادرهایشان را بگو... حسابی دوست بودند.

غرق افکار پریشانش بود که پرستار جلو آمد و گفت: خانم دکتر بدو... مریض آوردن نوار قلب جنین افت طولانی داره. دکترشم جواب تلفن نمیده.

آب خوردن را فراموش کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد کمی بیدار و آرام شود. فقط دو ساعت خوابیده بود آن را هم مدام کابوس دیده بود. خیلی خسته بود.

مریض را معاینه کرد. درخواست آماده کردن اتاق عمل را داد. آنا غرغر کنان همراهش شد.

=: یه شب دو تا عمل اورژانسی خیلیه. من خوابم میاد. دارم میمیرم... دینااا... این چه شغلیه که ما انتخاب کردیم؟

جوابش را نداد. خسته تر از آن بود که دهانش را باز کند. صورتش را شست تا خوابش بپرد. به سرعت مشغول آماده شدن برای عمل شد.

دوباره شروع کرد. به مریض ترسیده لبخند زد که البته چون ماسک داشت مریض نمی دید. هنوز سی سال نداشت. صورت بزرگ رنگ پریده ای داشت. برای عمل آماده اش کردند. از همه چیز می ترسید. دفعه ی قبل طبیعی زاییده بود و دلش نمی خواست سزارین شود اما چاره ای نبود.

آنا تند تند مشغول حرف زدن شد. اینقدر آسمان و ریسمان بافت تا حواس بیمار را پرت کرد. دکتر بیهوشی بدون حرف کارش را انجام داد و دینا هم شروع کرد. لایه لایه برید تا جدار رحم باز و کودکی دیگر متولد شد. این یکی مکث نکرد. در اسرع وقت با تمام قوا جیغ کشید.

دینا خوشحال خندید و آنا حیرتزده گفت: جل الخالق! عجب حنجره ای! ما رو نخور حالا!

بچه را به پرستار سپرد و خندان گفت: بگو ماشاءالله.

بعد دوباره توی رحم خم شد و به کارش ادامه داد. وقتی آخرین بخیه را زد سرش را عقب برد و کمی به مهره های گردنش استراحت داد.

با احتیاط بیرون آمد. خدا خدا می کرد دوباره کسی یقه اش را نچسبد که بی دلیل دست به چاقو برده است. ولی نه... این بار همسر و خواهر بیمارش جلو آمدند و کلی به خاطر این که این وقت شب به داد زن بینوا رسیده است تشکر کردند.

لبخند خسته ای بر لبش نشست. نا نداشت تشکرشان را جواب بدهد. به زحمت خواهش می کنمی گفت و راهش را کشید و رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 شهریور 1396 05:15 ب.ظ
وای سلام،

وای دکتر ؟؟ خیلی کارشون سخته، هیچ وقت تو خودم این توانایی رو ندیم،
ولی وای نی نی ؟؟ من اینقدر که نی نی دوست دارم بچه که میبینم مثل این بچه ها که شکلات میبینن لبخند ژوکوند میزنن نیشم شل میشه با یه وضع اسفناکی

عاشقتم دوستم،
شاذه سلاااام عزیزم

یه ریفرش بکن دو پست دیگه رسید

خیلی خیلی سخته. یکی می پرسید واقعاً خانم دکتر فرصت داره با تو چت کنه؟ گفتم بله به سختی

منم خیییییلی بچه دوست دارم

عزیزمی
سه شنبه 14 شهریور 1396 07:36 ق.ظ
سلام شاذه جانم .. چقدر خوشحال شدم دیدم یه داستان جدید روبرامون شروع کردی . اونم یه داستان در مورد فرشته های کوچولو !!!
خوش بحال اون نوزادهایی که دینا خانوم به دنیا آمدنشون کمک کرده ! چی بهتر از یه دکتر خوش اخلاق و صبور !!!
اون اقا میلاد هم باید شخصیت جالبی داشته باشه .مشتاق آشنایی هستیم

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین
شاذه سلام سهیلای نازنینم
از لطفت متشکرم. منم عاشق این فرشته هام
همینطوره
بله. قضاوت شده محکوم شده و تموم شده. در حالی که اینطور نیست

زنده باشی سهیلای مهربانم
دوشنبه 13 شهریور 1396 11:27 ب.ظ
چه خوبه که با مشاوره یک پزشک داری این داستان را مینویسی.پزشکی واقعا شغل پر دردسری هست.
شاذه بله خیلی خوبه. همینطوره
دوشنبه 13 شهریور 1396 10:21 ب.ظ
نه! دینا پرانرژیه
چی بگم! امیدوارم همینطور باشه و باز ما رو حرص ندی
عزیزدلی شما, ما هم دوستتون داریم
شاذه جدی؟ چه خوب! برعکس خودم احساس کردم چقدر خسته است و نگران بودم که خستگیهامو منتقل کرده باشم تو قصه. ممنون که اینو گفتی
من تمام تلاشمو می کنم
محبت داری
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:19 ب.ظ
سلام شاذه مهربون!
خیلی وقت پیش گفتم اگه میشه ی قصه بنویسین كه شخص اولش ی خانم دكتر باشه .. ولی دیگه فرصت نكردم بگم چی منظورمه
عمل اول كه مادر اون خانوم باهاش بحث میگیره دلمو خنك كرد! و فكر كنم روزی ك اومدم و گفتم در مورد این موضوع بنویسین مورد مشابه واسم پیش اومده بود.
ممنونم تو این جو بدی ك نسبت به پزشكا هست كه آره همه پولكی شدن و فلان دارین میگین اینطوری نیست.
خستگیم در رفت
منتظر ادامش هستم بییی صبرانهه
موفق باشید همیشه
شاذه سلام مهروی نازنینم!
اون موقع نمی تونستم بنویسم. برای این قصه قدم به قدم از دکتر زنانم دارم کمک می گیرم
اشکال اینجاست که همه، همه چیز رو کلی میگن. مردا اینطوری.... زنها اونطوری... دکترا اینجوری... در حالی که بین مردها و زنها و پزشکها و باقی اصناف هم آدم خوب داریم هم بد، هم منصف داریم هم بی انصاف. تازه طیف وسیعی از همه گروهها خاکستری هستن. نه خوب مطلق و نه بد. این جمع بستن همیشه اذیتم می کنه و متاسفانه گاهی خودم هم اشتباهاً استفاده اش می کنم.

خدا رو شکر
تو هم پزشکی؟ ممنون میشم از تجربیاتت برام بگی
ممنونم عزیزم. سلامت باشی و دلشاد
دوشنبه 13 شهریور 1396 06:38 ب.ظ
دکتر نیستم...
گفتم شاید بتونم تو جمع آوری اطلاعات کمک کنم...
ولی پیشنهاد مسخره ای بود...معذرت
شاذه ای جانم
لطف داری. تازگی با دکتر زنانم دوست شدم. چند تا از قصه هامو خوند و پیشنهاد داد درباره ی شغلش بنویسم. منم با راهنماییاش دارم می نویسم :)
دوشنبه 13 شهریور 1396 05:37 ب.ظ
خب صبح بالاخره کامل خوندم.
خیلی عالی بود, من کلا عاشق آدم های پرانرژی هستم
شاذه جانم!اگه!
میلاد عاشق دینا بشه!
دینا عاشق میلاد بشه!
دینا و میلاد عاشق هم بشن!
جایگشت دیگه ای موند؟! اره موند بعدا میگم!
خلاصه اگه یکی از اینا اتفاق بیفته من هر دو رو میکشم! اخه چرا ما رو با این پسرای گنده دماغ حرص میدی؟! اخه چرا؟! نمیشه یه پسر خوب و کم رو پیدا بشه؟! عجب!
اصلا تو ما رو دوست نداری
خلاصه اگه دوستمون داری, جایگشت اخرو اجرا کن, یعنی هیچکدوم عاشق هم نشن! باشه؟
ممنون شاذه جانم عالی بود
شاذه مرسی مرسی
متشکرممم. کی پرانرژی بود اینجا؟ آنا؟
جونم؟ بگو



میلاد پسر خوبیه! باور کن! فقط دینا با یک پیش داوری قطعی هزار سال پیش از ذهنش بیرونش کرده و دیگه هیچوقت بهش اجازه ی ورود نداده
چرا چرا دوستون دارم. بیا بغلمم

خواهش می کنم عزیزم. لطف داری مهربون
دوشنبه 13 شهریور 1396 04:59 ب.ظ
آخ که چقدر طفلی رو درک میکنم!
خاله اگه یه وقت هوس کردی و موضوع کم آوردی میتونی از شغل ما بنویسی. من کمکت میکنم
شاذه آخی :)
شغلت چیه؟
دوشنبه 13 شهریور 1396 03:28 ب.ظ
اوه اوه
من عقب موندم !
برم بخونم
شاذه ای جانم :)
دوشنبه 13 شهریور 1396 01:11 ق.ظ
سلام شاذه بانو
بالاخره از خواننده خاموش دراومدم و خواستم نظرمو بگم
کلی ذوق کردم برای داستن جدید مث همه ی اونای دیگه قشنگه یعنی من هر داستانی رو میخونم فک میکنم این قشنگترینشونه ولی با بعدی نظرم عوض میشه هی عالی پشت عالی
بعد من به این آقا و خانم دکترمون امید داشته باشم یا یهو یکی دیگه میاد وسط
یه سوال دیگه ام داشتم این خانم دکترمون 30 31 رو باید داشته باشه دیگه ن؟ البته با طرح و اینا بعد با توضیحاتی دادین تخصصش میشه زنان و زایمان دیگه چون این تخصص برای بدنیا اوردن بچه تو اتاق عمل برای عمل سزارینه
کلا خیلی داستانشو دوس دارم بهم حس خوبی میده کلی مرسی
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم که نظر دادی :)
واقعاً محبت داری. کارای من اینقدرم خوب نیستن ولی خوشحالم که سرگرمت می کنن

نه دیگه همین دو تاان خیالت راحت
بله همین حدود سنش هست. طرحاشم خریده اگه میذارشتم طرح بره کم کم سی وچهار رو تموم می کرد تخصصشم زنان و زایمانه. درسته
خیلی ممنونم. خوشحالم که دوس داری. لطف داری
دوشنبه 13 شهریور 1396 12:41 ق.ظ
سللللام و هورا داستان جدید یهویی صفحه را باز کردم یکی از داستانای وبلاگ و بخونم که چشم خورد به داستان جدید
دوستان برای هم دعای خیر کنیم و محتاج دعام
شاذه سللللااااام
مرسییییی
دعاگویم و التماس دعا دارم
دوشنبه 13 شهریور 1396 12:17 ق.ظ
وووی بیمارستانی:) دووووس دارم:)))
میگم تو تحقیقات کمک نمیخواین؟؟!:دی
شاذه مرسییی... منم دوس دارم. به شرطی که فقط قسمت هیجانش توش باشه و همه چی ختم به خوشی بشه :))
دکتری عزیزم؟ :)
یکشنبه 12 شهریور 1396 11:47 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
به به! داستان جدید مبارکمون باشه
فعلا تا وسطش خوندم, دوست داشتم تا اینجاش بیام بگم ذوق دارم واسه داستان جدید. میخوام بقیشو صبح سر فرصت بخونم, حیفه الان تندتند بخونم.
ممنون شاذه جانم, تا اینجاش که عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
مرسی مرسی
ای جانم. عزیزمی
یکشنبه 12 شهریور 1396 11:36 ب.ظ
سلام
قصه جدید؟ باورم نمیشه! داستانش جالبه
بنظرم تفصیر دوست جدیدته
آقای وبلاگ خواهشا ارسال کن
شاذه سلام به روی ماهت
باور کن
دوست جدیدم و مشاورم مشاورجان البته پزشک نیست ولی چون مجبور بودیم با عموزاده ی محترم تو دانشگاه هم دیدار داشته باشیم به ناچار روانپزشک شد
با تشکر بالاخره فرستاد الحمدالله
یکشنبه 12 شهریور 1396 11:15 ب.ظ
سلاااام
به بههه
میریم که داشته باشیم
نی نی و روانشناسی
شاذه سلاااام
مرسییییی
امیدوارم عالی از کار دربیاد

یکشنبه 12 شهریور 1396 10:51 ب.ظ
شاذه
یکشنبه 12 شهریور 1396 10:01 ب.ظ
سلاممم وای منکه خوشم امدد هورا
شاذه سلامممم
مرسیییی
یکشنبه 12 شهریور 1396 08:21 ب.ظ
سلام ، چقدر با داستان احساس نزدیکی داشتم ، به جای میپسندم باید خیلی میپسندم بود ، متشکرم شاذه جون
منم بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم
شاذه سلام شهر مهربونم
دلم برات تنگ شدههه
خیلی از محبتت ممنونم عزیزم
یکشنبه 12 شهریور 1396 06:38 ب.ظ
چقدر دوستش داشتم
شاذه متشکرمم
یکشنبه 12 شهریور 1396 05:32 ب.ظ
وااای احسنت ! عاللللیییی بود
خیلی موضوع بیسته ! محیط و طرز نوشتن این داستان. من عاااشقشم
خیلییی عاالیه . یعنی من با توصیفات خستگیشو اینا حال کردم ، شاید چون خودمم همیشه ناخودآگاه دلم می‌خواد داستانامو با یه آدم خسته و بی رمق که داره سعی می‌کنم به آرامش برسه ولی وقت نداره شروع کنم خیلی دوسش دارم ، لطفاااا هرچه سریعتر میتونین قسمت بعدی رو بزارین . بی صبرانه منتظرم
شاذه متشکرممم. خوشحالم که دوسش داری
شغلت چیه؟
موفق باشی
خیلی ممنونم. کللی انرژی دادی. تلاشمو می کنم که زود به زود بنویسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :