ماه نو
 
 
سه شنبه 14 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
امروز دو تا پست داریم. با تشکر فراوان از خانم دکتر خوشگلم


زن پاکت آزمایش را با دستهای لرزان روی میزش گذاشت و گفت: خانم دکتر شما بازش کن. جرأت نکردم خودم نگاهش کنم.

پاکت را برداشت و زیر لب بسم اللهی گفت. بازش که کرد لبخند بر لبش نشست. سر برداشت و با شوق گفت: مبارکه! شیرینی چی میدی خانم جبّاری؟

=: وای! خدا خیرت بده خانم دکتر. من دلم روشن بود که دستت شفایه. همه گفتن پیش دکتر تازه کار نرو. گفتم پیش همه رفتم اینم امتحان می کنم. می دونستم. می دونستم خدا شفای منو پیش تو گذاشته. روسفیدم کردی. خدا روسفیدت کنه. میرم همه جا ازت تعریف می کنم. به همه میگم که چقدر باسواد و خانمی. چقدر عزیز و محترمی.

+: لطف خدا بود عزیزم. خدا رو شکر که خیرت بود و درست شد. ان شاءالله تا آخرش با خوشحالی و سلامتی طی کنی و بچه تو به سلامتی به دنیا بیاری.

=: ممنونم. ممنونم. خدا خیرت بده. من کی دوباره بیام برای چکاپ؟

+: یه سری آزمایش برات می نویسم جوابشو برام بیار.

=: حتماً. حتماً. ممنون.

وقتی زن بعد از بارها تشکر و دعای خیر از در بیرون رفت، به پشتی صندلی تکیه داد و آهی از سر رضایت کشید.

نفر بعدی وارد شد. نتیجه ی سونوگرافی اش را روی میز گذاشت و بعد از سلام و علیکی کوتاه، معترضانه گفت: آخرشم دختر شد. من می دونستم این شوهر از خودراضیم بالاخره حرفشو به کرسی مینشونه. تقصیر شوهرم بود نه؟ همه اش دلش دختر می خواست. دختر بزائم که چی بشه؟ مثل خودم بدبخت بشه؟

حیرتزده به زن پیش رویش چشم دوخت و بالاخره وقتی که فرصتی برای جواب دادن پیدا کرد گفت: دختر رحمته. چراغ خونه است. عزیز دله...

=: این حرفا مزخرفه. دخترا از اول تا آخرش بدبختن. بیچاره بچم... بیچاره من! این همه زجر بکش آخرشم دختر بزا که شوهره حلوا حلواش کنه و دیگه کلاً نگام نکنه.

+: مطمئناً شما هم عزیزتر میشی. بچه که رقیب شما نیست. وقتی بیاد می بینی که چقدر دوسش داری.

=: هیچم اینطور نیست.

سری تکان داد. بحث کردن نداشت. صدای قلب بچه را گوش داد. تعداد ضربان و مشاهدات سونوگرافی را در پرونده درج کرد. مقداری ویتامین برای زن نوشت و دفتر و پرونده اش را دستش داد و مرخصش کرد.

بعد از او دختر جوانی گریه کنان وارد شد. بچه ی ناخواسته و تقاضای سقط!

مثل این مورد زیاد دیده بود و هر بار انگار سیلی به گوشش می خورد. ناباورانه نگاهش کرد و پرسید: می خوای بکشیش؟!

دختر عاجزانه نالید: نمی تونم نگهش دارم. نمیشه. کمکم کن.

+: نمی تونم تو قتل شریک بشم. از من نخواه.

دختر النگوی کلفتی از دستش در آورد و روی میز گذاشت. گفت: اینو میدم بهت. هرکار می تونی برام بکن.

حالش از دیدن برق طلا بهم خورد. رو گرداند و گفت: برش دار برو بیرون. من نمی تونم.

=: این فقط پیش پرداخته. منو از شرّش خلاص کن. هرچی بخوای بهت میدم.

احساس کرد ضربانش بالا می رود. توی سرش صدا می دهد. از جا برخاست و از در مطب بیرون رفت. منشی از جا برخاست و پرسید: خانم دکتر طوری شده؟

رو گرداند و لحظه ای نگاهش کرد. اما او را نمی دید. آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: الان میام.

چند قدم را آرام برداشت و بعد شروع به دویدن توی راهروی بیمارستان کرد. پله ها را تند تند پایین رفت. توی اولین پاگرد، تنه ی محکمی به مردی که داشت بالا می آمد زد. ولی مکث نکرد. فقط تند عذرخواهی کرد و خواست برود. اما عطر آشنایی که اتفاقاً دوستش هم نداشت باعث شد بایستد. سالها بود همین عطر را میزد.

برگشت و نگاهش کرد. مثل همیشه مرتب و اتوکشیده و اصلاح کرده بود. آن لبخند هم که عضو جدانشدنی صورتش بود انگار...

_: سلام. ظاهراً خیلی عجله داری. کارت که تموم شد تماس بگیر، باید بهت یه پیغوم بدم.

برای چند لحظه ناراحتی اش را فراموش کرد. متعجب پرسید: پیغوم؟ عجله ندارم الان بگو. تلفنم روشن بوده. چرا به خودم زنگ نزدن؟

_: می دونی که خاله چقدر ملاحظه کاره... همیشه فکر می کنه اتاق عملی. زنگ نمی زنه.

چرا از جمله ی دوّمش طعنه احساس کرد؟ به جراح بودنش حسودی می کرد یا آن را بی کلاسی می دانست؟

به تندی گفت: خب؟ چی شده؟

_: مامان اینا رفتن روستا دیدن مامان بابات. قراره تا آخر هفته بمونن. من گفتم چهارشنبه شب می تونم برم. عمو زنگ زد گفت دینا هم همون موقع داره میاد. تو که ماشین نداری با دینا بیا که اونم شب تو جاده تنها نباشه.

+: این همه میرم و میام. الان یاد تنهاییم افتادن؟

لبخند کمرنگ میلاد به خنده ای فروخورده تبدیل شد. گفت: بیا منو بزن. شاید دلت خنک شد.

با کمی شرمندگی رو گرداند. باید به مطبش برمی گشت. دست روی نرده ی راه پله گذاشت و آرام یک پله بالا رفت. میلاد هم که داشت بالا می رفت هم قدمش شد.

از گوشه ی چشم نگاهش کرد. چانه اش هنوز از اضطراب می لرزید. باید به او می گفت؟ همیشه به همه نصیحت می کرد که برای هر مشکلی به متخصصش مراجعه کنند و حالا...

اصلاً اینقدر اضطراب اسمش مشکل بود؟ حتماً مشکل بود که اینطوری از پشت میزش گریخته بود!

_: فعلاً خداحافظ. برای ساعتش و اینا بعداً هماهنگ می کنیم.

+: اممم.... میلاد... امشب تا کی مطب هستی؟

یک ابروی میلاد بالا رفت. نگاهش انگار رنگ طعنه گرفت. ولی وقتی دهان باز کرد لحنش عادی بود.

_: می خوای از بیمارات کسی رو ارجاع بدی؟

ارجاع بدهد؟ چرا تا بحال به این مطلب فکر نکرده بود؟ چرا به جای حرص خوردن از دست باردارهای افسرده با آن همه هورمون بهم ریخته، آنها را پیش روانپزشک نفرستاده بود؟

انگشت اشاره اش را بالا گرفت و گفت: ارجاع بدم. این عالیه! متشکرم! خداحافظ.

میلاد سری تکان داد و خندان گفت: خداحافظ.

سرحال و پر انرژی به مطبش برگشت. نگاهی خندان به چند نفری که توی اتاق نشسته بودند انداخت و از منشی پرسید: همه چی مرتبه؟

دختر جوان آفتاب سوخته ابرویش را بالا برد و با تعجب گفت: بله خانم دکتر.

دختر ساده ای بود. از اهالی روستا و به نوعی فدایی خانم دکتر. اصلاً کسی توی آن روستا نبود که خانم دکتر و خانواده اش را دوست نداشته باشد. مگر کم برایشان زحمت کشیده بودند؟ پدرش پزشک عمومی بود و مادرش مامایی خوانده بود. ولی توی شرایط سخت روستا از کارهای ارتوپدی گرفته تا جراحیهای ساده را هم انجام داده بودند.

دینا هم که همیشه مشتاق دنیای پزشکی بود از کودکی با پدر و مادرش همراه میشد. هنوز نوجوان بود که یک بار که پدر و مادرش به شهر رفته بودند مجبور شد بچه ای را به تنهایی به دنیا بیاورد. از همان موقع عاشق تولد بچه ها بود.

روستایی نبودند ولی به خاطر عشق پدر و مادرش به زندگی ساده ی روستایی آنجا زندگی می کردند. محل زندگیشان تا مرکز استان دو ساعتی فاصله داشت. گاهی فرصتی میشد برای دیدن اقوام به شهر می آمدند اما بیشتر مهمان می پذیرفتند. خانه ی روستاییشان بزرگ و باصفا و پر از اتاق بود و مرتب پذیرای مهمانهایی میشد که می آمدند و می ماندند و حسابی خوش می گذراندند.

 

چهارشنبه شب با میلاد تماس گرفت.

_: سلام دینا. من تو پارکینگم.

+: سلام. ببخش. من زایشگاهم. یه مورد زایمون طبیعی دارم. منتظر من نشو. تو برو.

_: فکر می کنی چقدر طول بکشه؟

نگاهی به ساعت انداخت. ده و نیم شب بود. سری تکان داد و با خستگی گفت: اصلاً نمی دونم. شاید سه چهار ساعت.

_: اون وقت ساعت دو بعد از نصف شب می خوای تنها بشینی پشت فرمون؟!

+: میلاد این شغل منه.

_: من با شغلت مشکلی ندارم. الان کجایی؟

+: گفتم که... زایشگاه.

_: باشه. میرم مطبم. هروقت کارت تموم شد بیا دنبالم.

+: ممکنه خیلی طول بکشه.

_: اشکالی نداره. به خانواده ات خبر میدی که دیر میای یا من زنگ بزنم؟

+: زنگ می زنم.

 

خداحافظی کرد و گوشی را پایین آورد. می توانست میلاد را راهی کند و خودش فردا صبح برود. اما خسته و دلتنگ بود. هرچه زودتر می خواست به خانه برسد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1396 11:36 ب.ظ
مثل به چای خوش رنگ آخر شب چسبید بهم !
انتظار دو پست رو اصلاااا نداشتم...
عاااالی
شاذه نوش جانت ندا جانم
خوشحالم که لذت بردی
منم اطلاع نداشتم. الهام جان زودتر خبر نمیده. داشتم می نوشتم یهو دیدم خیلی شد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :