ماه نو
 
 
سه شنبه 14 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
اینم پست دوم امروز


از جا برخاست و به مریضش سر زد. عرق کرده بود و درد می کشید. با لبخند نگاهش کرد و گفت: قوی باش. همه چی داره عالی پیش میره.

مامای شیفت گزارش داد: دهانه ی رحم دو سانت باز شده، ضربان طبیعی، فشار خون مادر نرماله.

زن لبخند بی رمقی زد و مادر نگرانش دستش را فشرد. نی آبمیوه را به دهانش نزدیک کرد و گفت: بخور مادر. باید جون داشته باشی.

با لبخند سر تکان داد و گفت: من همین جاام. کاری داشتین صدام کنین.

بیرون برگشت و روی صندلی نشست. به مادرش زنگ زد. مامان با نگرانی گفت: ببین اگه امشب نمی تونی بیای بذار صبح. شب راه میفتی تو جاده خیلی جوش می زنم.

+: میلادم هست. بابا بهش گفته باهام بیاد.

_: یعنی حاضره صبر کنه به پای مریض تو؟! خب بگو اون با ماشینی چیزی بیاد، تو هم فردا صبح بیا.

+: باشه. بهش میگم.

 

آرام تا پای استیشن پرستاری رفت و گفت: من همین دور و برم. کاری بود بهم زنگ بزنین.

تا جلوی آسانسور رفت. آخر شب خلوت بود و می توانست استفاده کند. اما دلش به طرف پله ها کشیده شد. نیمه بیدار بود. حال خوبی داشت. یک جور رخوت دلپذیر. پله ها را پایین رفت و بعد طول راهرو را تا مطب میلاد پیمود. یک طبقه را اشتباه کرده بود به مطبش نرسید. خنده اش گرفت. طول راهرو را برگشت و طبقه ای دیگر پایین رفت. دوباره قدم به قدم جلو رفت و بالاخره رسید.

مطبش از مطب دینا کوچکتر بود. مراجعینش به زحمت توی اتاق انتظار جا می شدند. اغلب توی راهرو منتظر نوبتشان می ماندند.

لای در باز بود. ضربه ای به در زد و سری تو کشید. کسی توی اتاق انتظار نبود. وارد شد. در مطب بسته بود.

ضربه ای به در زد. میلاد سرش را از روی پشتی مبل برداشت و چشمهایش را باز کرد. از جا برخاست و با قدمهای مقطع به در رسید.

_: سلام. تموم شد؟!

+: سلام... نه تموم نشده. با مامان حرف زدم. گفت میلاد رو معطل خودت نکن. بگو اون بیاد. تو هم بذار صبح بیا.

_: من کاری ندارم. الانم راه بیفتم تا برسم نصف شب گذشته. اهل خونه رو بیدار می کنم.

+: هر جور راحتی.

_: یه قهوه می خوری؟

+: فرانسه؟

میلاد را با دستگاه قهوه ساز و قهوه فرانسه های اعلایش می شناخت. اصلاً این بشر همه چیزش پز و قیافه بود!

_: هم فرانسه هست هم کافی میکس. بیا یه چیزی بخور بلکه یه کم بیدار شی. خواب خوابی.

میلاد از کی اینقدر مهربان شده بود؟! مطمئن بود که همیشه او را یک دختر دهاتی بی سر و پا می داند که معاشرت با او کسر شأنش است.

به مبل تک نفره ی بزرگ چرمی نزدیک میزش اشاره کرد و گفت: بشین. راحت باش. قهوه چی می خوری؟

روی مبل نشست و به نیمکت زرشکی زیر پنجره چشم دوخت. گلدان سبز بزرگی کنارش بود. خواب آلوده گفت: فرانسه. دارک. ممنونم.

کفشهایش را در آورد و پاهای خسته اش را توی شکمش جمع کرد. چرم نرم مبل بزرگ خیلی وسوسه انگیز بود. سرش را تا روی دسته پایین آورد و چشمهایش را بست. صدای قل قل قهوه ساز را بین خواب و بیداری می شنید.

گوشی اش یک جای دوری زنگ میزد. داشت زیر درختهای پر شکوفه ی گلابی می دوید و می خندید. سمیه و سمیرا با روسریها و لباسهای غرق گل همراهش بودند.

میلاد خم شد و زمزمه کرد: دینا... دینا... دکتر؟ خانم دکتر؟

هینی کشید. چنان سر بلند کرد که سرش را به دماغ استخوانی و خوش فرم میلاد کوبید.

میلاد روی بینی دردناکش را با دست پوشاند و خندان گفت: نترس. گوشیت داره زنگ می زنه.

گوشیش را از توی جیبش پیدا کرد. مامای کشیک با ناراحتی گفت: خانم دکتر چرا جواب نمیدی؟ مریض فول شده.

+: ببرینش اتاق زایمون الان میام.

پاهای سفت شده اش را باز کرد و با سر پنجه جلوی مبل دنبال کفشهایش گشت. چشمش به لیوان قهوه ی روی میز افتاد.

دست برد که آن را بردارد. میلاد با همان لبخند همیشگی گفت: یک ساعتی هست که اینجاست. سرد سرده.

قهوه ی تلخ را سر کشید و گفت: بهتر! الان فرصت ندارم داغ بخورم.

میلاد با عجله یک تکه شکلات تخته ای شکست و گفت: حداقل یه شکلات باهاش بخور.

شکلات را هم توی دهانش پرت کرد و در همان حال گفت: خیلی خیلی چسبید. خیلی ممنون.

از جا برخاست به طرف در رفت. خم شد و پشت کفشهایش را درست کرد.

_: نوش جان. خوش اومدی. تموم شد خبر بده.

+: حتماً.

در حالی که طول راهرو را می دوید به این فکر می کرد که چه کار عجیبی کرده است! خوابیدن توی مطب میلاد آخرین کاری بود که ممکن بود انجام بدهد. ولی بدون برنامه پیش آمد و چه خواب خوبی هم بود. حسابی شارژش کرد. آن قهوه و شکلات بعد از خواب هم که عالی بود. حسابی به دهانش مزه کرد.

بچه ی تر و لرزان را گرفت. به خودش یادآوری کرد که نفس بکشد. اغلب تا وقتی که بچه جیغ می کشید نفس کشیدن یادش می رفت. خیلی معطل نشد. صدای گریه اش که توی اتاق پیچید او را روی شکم مادرش گذاشت و با لبخند گفت: مبارکت باشه خانومی. دخترت یه برادر خوشگل پیدا کرد.

زن بیحال و خسته لبخند زد. دینا هم به کارش ادامه داد. در همان سعی می کرد حرف بزند و به زن روحیه بدهد. بالاخره وقتی که بخیه ها را هم زد و تمام شد نفسی به راحتی کشید.

از اتاق زایمان بیرون آمد و تازه به خاطر آورد که باید با میلاد برود. در حین زایمان او را به کلی از ذهنش بیرون رانده بود و حالا دوباره به یاد آورد که توی مطبش خوابیده است. هر لحظه بیشتر به نظرش خجالت آور و زشت می رسید.

اصلاً روی آن را نداشت که دوباره تا جلوی مطبش برود. ولی چاره ای نبود. مقنعه و روپوشش را صاف کرد. پر از لکه های خون شده بود. اینقدر با عجله رفته بود که لباس عوض نکرده بود.

گندش بزنند! با این قیافه این وقت شب دنبال میلاد اتو کشیده می رفت و چی می گفت؟ اصلاً چرا توی مطب او خوابش برده بود؟ جا قحط بود؟ پاویون تخت نداشت؟

حسی موذی ته دلش می گفت آن مبل تک نفره ی بزرگ نرم از تخت سفت پاویون خیلی دلچسبتر بود.

با کلی خوددرگیری به مطب میلاد رسید. دو ضربه ی نرم روی در زد و فکر کرد حتماً خواب است. کاش به فکرش رسیده بود اول به خانه می رفت و دوشی می گرفت. بعد دنبال میلاد می آمد. ولی دیگر دیر شده بود. میلاد خواب آلوده در را باز کرد. خمیازه ای کشید و با لبخند گفت: سلام. نخسته خانم دکتر.

سر به زیر انداخت. لکه های روی روپوش سفید یکی یکی به او دهان کجی می کردند. با ناراحتی گفت: ببخشید اینجوری شد. کاش... کاش...

_: کاش چی؟ هنوز کار داری؟ چرا سرتو انداختی پایین؟

سر برداشت و نگاهش کرد. تا بحال توی نگاهش اینقدر مهربانی ندیده بود. گیج شد. سری تکان داد بلکه از خواب بپرد. به تندی گفت: نه نه تموم شد. می خوام برم. چیزه... من برم روپوشمو عوض کنم الان میام. یادم رفت.

_: من یواش یواش میرم پارکینگ.

+: باشه ممنون.

به مطب خودش رفت. گیج و سرگردان قفلها را یکی یکی باز کرد. چرا اول نیامده بود لباس عوض کند؟ بس که خجالت کشیده بود مرتب کارها را خرابتر کرده بود. حرصی روپوش کثیف را درآورد و تونیک راحت و آزاد بنفش را به تنش کشید. دو تا دکمه ی یقه اش را بست. شال راه راه خاکستری صورتی اش را هم پوشید. خیلی ست نبود و حسابی اعتماد بنفسش را می گرفت اما الان کاری نمی توانست بکند. لباسهای کثیف را توی بخش برد و به یکی از خدمه سپرد.

دکمه ی آسانسور را زد و توی پارکینگ پیاده شد. میلاد را کنار ماشینش دید. دستش بی اختیار به طرف شالش رفت و کمی مرتبش کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:15 ق.ظ
وای سلام سلامممم شاذه جوونی خوبی شاذه جووونم ؟ چقدر دلم تنگ شده بود
آغا این سازمان سنجش مارو گیر آورده ..استرس جواب دارم اعلام نمیکنن که راستی معرفی میکنم اینجانب روجا در خانواده ملقب به جغد هستم البته خودم خفاش شب رو ترجیح میدم تا ۵ صبح بیدارم بعد میخوابم تا ۵ غروب فقط هم نشستم فیلم کره ای میبینم خل شدم دیگه
وای نی نی من عاشق بچه هام البته در رنج سنی ۰ تا ۷ سال بچه ی فامیلمون دوسالشه میریم پیششون از اول تا آخر بغل منه
ببخشید ببخشید خیلیییی پرحرفی کردم تخلیه شدم قشنگ .
میگم من دیگه برم بخوابم صبح بخیر

راستی شاذه جوونی خیلی دوستت دارم
شاذه سلام به روی ماهت روجای خوشگلم منم همینطور

چه وضعشه آخه؟ اعلام کنین خب! بچم منتظره. بیا بغلم گلم. بیا لالایی بخونم شبا بخوابی

منم بچه خیلی دوست دارم. ولی نه هر بچه ای. بعضیا خیلی به دلم میشینن. بعد دیگه ولشون نمی کنم

خیلی خوب کردی. دلم برات تنگ شده بود. منم دوستت دارم
چهارشنبه 15 شهریور 1396 06:34 ق.ظ
سلام شاذه جونم.چه سورپرایز خوبی بود .اصلا انتظار پست جدید نداشتم اونم دو تا
خیلی چسبید . خصوصا بخش قهوه ی فرانسه با اون شکلات تلخ خوشمزه کنارش
طفلک میلاد چقدر توی ذهن دینا منفی جلوه میکنه . امیدوارم کم کم این تصویر اصلاح بشه .
بنظر میاد اقا میلاد تا حدودی دل هم باخته
فکر کنم خانواده ها هم بدشون نمیاد این دو تا رو کنار هم داشته باشن

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . عالی بود مثل همیشه .
راستی منم عاشق زندگی روستاییم . همیشه دلم میخواست یه جای آروم و دور از هیاهوی شهری زندگی کنم . به امید دوران بازنشستگی ام
شاذه سلام سهیلاجونم
خیلی ممنونم. حتی خودمم سورپرایز شدم وقتی دیدم چقدر نوشتم
نوش جانت
بله منم امیدوارم
احتمالا همین طوره
چرا که نه؟ دو تا دکتر خوشگل و خوب دارن بشینن کنار هم خوش باشن

سلامت باشی و دلشاد عزیزم. لطف داری

منم خیلی خیلی دوست دارم. متاسفانه زندگی شهر به تار و پودم بسته شده
چهارشنبه 15 شهریور 1396 12:49 ق.ظ
سلام علیکم
خوبی شاذه جونم؟؟
به به..به به میبنم داستان جدید داریم‌اونم یه داستان هیجانیه عالی
دستت ممنون عزیزجان
آخی چه خانوم دکتر خوابالویی
چه منفی بینم هس
میلاد به این‌مهربونی همش ازش بد میگه
خیلی خوبه داستان
دوقسمتشو خوندم خیلی چسبید
سلامت باشی شاذه گلی جونم
شاذه علیک السلام عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی گلم؟
متشکرم. خوشحالم که دوسش داری

طفلکی فرصت نداره بخوابه
از کمبود حس اعتماد بنفس رنج می بره
خیلی ممنونم. نوش جونت
به همچنین عزیز دلم
عیدتم مبارک
چهارشنبه 15 شهریور 1396 12:20 ق.ظ
چه خوبه که از نمونه های واقعی استفاده کردی.
شاذه کاملاً خیالی بودن ولی سعی کردم به حقیقت نزدیک باشه
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:43 ب.ظ
ااا باز کامنت نصفه کلی حرف زدمااااا. خلاصه اینکه ببینیم دکتردینا چه میکنه خسته هم نباشید این روزا
شاذه آخ آخ حیف شد!
منم نمی دونم نصف شبی می خواد با این همه خجالت چه کنه :)
سلامت باشی عزیزم
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:38 ب.ظ
شاید هیچی به قدر شروع قصه ی عشق جذاب نیست......
شاذه
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:01 ب.ظ
خیلی چسبید شاذه جانم, ممنون
دینا خانم یه وخ جاش ناراحت نباشه
من برم ظرف بشورم نصف شب شد! فردا میام نظرات فاخر خودمو اعلام میکنم
شاذه نوووش جانت عزیزم
نه نه راحته نگران نباش
واییی نصف شب ظرف شستن خیلییی زور داره. خووب باشی
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:13 ب.ظ
سلام سلام
اوه اوه میلاد مهربون از کجاپیداش شد
شاذه سلام به روی ماهت
پیدا بود فقط دینا نمی دیدش
سه شنبه 14 شهریور 1396 09:02 ب.ظ
سلام مجدد شاذه جونم
اوهوم دقیقا همین جمع بستن ها خیلی ناراحت كننده است! ولی من عاشق این داستان شدم از بس كه با دقت نوشتینش .. مرسی كه اینقد تحقیق میكنین.
منم كه پزشك كه هنوز زوده واسم، یه دانشجوی طفلكیم
یادم اومد دقیقا روزی كه اون درخواست رو فرستاده بودم شبش كشیك بودم، یه مورد تصادف ناجور بود، داشتم خانومه رو معاینه میكردم كه باباش با كلی بد و بیراه پرتم كرد از اتاق بیرون .. ی چیزایی كه دل آدمو میشكنه ..
خسته نباشید صمیمی مجدد واسه داستان حرفه ای تون
شاذه سلام مهروی نازنینم
بله خیلی!
متشکرم. خوشحالم که دوسش داری. مرسی از لطف دوستم که پیشنهاد داد و با وجود این که خیلی گرفتاره داره کمکم می کنه. هی جمله های پزشکیشو براش تلگرام می کنم و طفلک هر وقت که فرصت کنه اصلاح می کنه و توضیح میده.

ای جانم! موفق باشی. سال چندم؟ هنوز عمومی هستی یا تخصص؟

آخ آخ... متاسفانه از این دست خیلی خیلی پیش میاد. دوستم هم میگه نمی دونی ما چه برخوردایی می بینیم...
سلامت باشی مهربانم
سه شنبه 14 شهریور 1396 08:20 ب.ظ
من همه داستاناتونو خوندم. خیلی هم خوبه که سبک نوشتنتون با زندگی معمولی ایرانی همخوانی داره.
داستانای تخیلیتونم خیلی خوبن
شخصیت پردازی ها هم اکثر مواقع معقول و خوبن.
تو همه اش از رضای سفرنامه طراوت خیلی بدم اومد. خیلی نچسب بود این آدم.
مرسی که مینویسین
شاذه متشکرم. خوشحالم که داستانامو دوست داری
ممنون که نظرتو گفتی
خواهش می کنم عزیزم
سه شنبه 14 شهریور 1396 05:35 ب.ظ
شاذه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :