ماه نو
 
 
پنجشنبه 16 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
آخر هفته تون به خیر و شادی
معلومه که این قصه رو خیلی دوست دارم؟ از خدا می خوام که تا آخرش خوب و پرانرژی پیش بره.


دکمه ی کنترل ماشین را زد و با قدمهایی لرزان به طرف ماشین رفت. خسته و خجالت زده بود. در دل مرتب با خودش بحث می کرد: اصلاً چه اصراری بود نصف شب رانندگی کنی که بعد از تنهایی بترسی و قرار باشه این لندهور از خودراضی بیاد همرات و وجب به وجب قیافتو به چشم تحقیر نگاه کنه؟ خوابیدن تو پاویون شرف داره به این همه خفّت کشیدن! وای خوابیدن تو مطبشو بگو! رفتی اونجا خوابیدی که چکار کنی؟ دختره ی آویزون! چه فکرایی که پیش خودش نکرده!

وقتی که سوئیچ را می چرخاند کم مانده بود که گریه اش بگیرد. سر برداشت و دیوار روبرویش را نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و به زحمت به خودش مسلط شد تا ماشین را از پارک بیرون بیاورد. ولی تنبیهات ذهنی اش بی وقفه ادامه داشت.

با صدای میلاد به خود آمد: اینقدر معذبی که دارم فکر می کنم کاش مزاحمت نشده بودم.

+: نه نه نه... معذب نیستم. چیزه... من فقط...

به اولین بهانه چنگ زد: خیلی خسته ام.

 _: پس همین الان دور بزن و برو خونه ات استراحت کن. لزومی نداره با خستگی رانندگی کنی. مطمئنم که خونوادت درک می کنن.

+: نه نه... بیشتر از اونا خودم اصرار دارم که الان برم. راستش از دلتنگی کلافه ام. ببخشید تو رو هم این وقت شب زابراه کردم. موندی معطل من.

_: خودم خواستم بمونم. با کسی تعارف نداشتم. اگر واقعاً دلم می خواست برم می رفتم. تو هم اگه تعارف نکنی خیلی بهتره. هنوز از شهر خارج نشدیم. اگه خسته ای برگرد. یا اجازه بده من رانندگی کنم.

فرمان را زیر دستهایش فشرد و گفت: نه نه خوبم. باور کن. با رانندگی هم مشکلی ندارم. اگه... اگه خوابم گرفت بهت میگم...

با یادآوری خواب رفتنش توی مطب میلاد قلبش فشرده شد. برای لحظه ای چشمهایش را بست و دوباره باز کرد. بوی عطر آشنای میلاد ماشین را پر کرده بود و حالش را هر لحظه بدتر می کرد.

ذهنش بین ادامه دادن و برگشتن در جدال بود. خیلی خیلی خجالت می کشید برگردد. نوعی کم آوردن بود! در عین حال دلش می خواست حتماً امشب به روستا برسد و در فضای آشنای دوست داشتنی اش تجدید قوا بکند. در کنار اینها تحمل حضور میلاد هم خیلی سخت بود.

بالاخره تسلیم شد. اول جاده کمربندی یک دفعه کنار زد و گفت: خیلی خب. تو رانندگی کن.

ولی نه کمربندش را باز کرد، نه تکانی خورد. مات و خسته به گوشه ی فرمان خیره شده بود.

_: اگر ناراحت میشی جاتو بگیرم، اصراری ندارم که رانندگی کنم.

+: نه نه ناراحت نمیشم.

با عجله کمربندش را باز کرد و پیاده شد. هوای خنک شب به صورت ملتهبش خورد. نفس عمیقی کشید. دلش نمی خواست دوباره سوار شود.

میلاد ماشین را دور زد و به طرفش آمد. آرام پرسید: می خوای منو برسونی خونه تنها بری؟

نگاهش کرد. داشت از خجالت آب میشد. سری به نفی تکان داد و گفت: نه الان خوب میشم. فقط... فقط یه ذره هوا بخورم بعد میرم سوار میشم. دو دقیقه...

به در صندلی عقب تکیه داد. سر برداشت و آسمان پر ستاره ی شب را نگاه کرد.

میلاد دستهایش را روی سینه گره زد. با نوک پنجه به سنگریزه ای زد. بعد سر برداشت و پرسید: میشه لطفاً برام بگی از چی ناراحتی؟

به تندی گفت: من ناراحت نیستم آقای روانپزشک!

میلاد فرو خورده خندید و گفت: برای درک ناراحتیت لازم نیست روانپزشک باشم.

با لحنی تهاجمی گفت: شما ذاتاً نابغه این آقای دکتر!

میلاد این بار کوتاه خندید و گفت: کاش منظورتو متوجه می شدم.

دینا سری تکان داد و آرام گفت: منظوری نداشتم. معذرت می خوام.

بعد با سری فرو افتاده ماشین را دور زد و سوار شد. میلاد هم در راننده را باز کرد و سوار شد. کمربندش را بست و ماشین را روشن کرد.

_: از من خطائی سر زده؟

+: نه. چه خطائی؟ شما همیشه پرفکتین. اونی که همیشه خطاکاره منم. اونی که اشتباهی تو مطب مردم خوابش می بره منم. اونی یادش میره لباسشو عوض کنه، اونی که همیشه گیجه منم.

_: خدای من! عجب زد و خوردی! زدی دینا رو له کردی که! حیف نیست؟ این درسته که در مورد خانم دکتر عزیزی که به سرش قسم می خورن اینقدر بی انصافی کنی؟

گیج و ناباور نگاهش کرد. متحیر پرسید: یعنی چی به سرم قسم می خورن؟ مگه من کی ام؟

_: یه خانم دکتر فوق مهربون که از خواب و زندگی و آسایشش می زنه که مریضاش خوشحال باشن. اتفاقاً چند بار خواستم بهت بگم این همه فداکار بودن اصلاً خوب نیست. ولی موقعیتش پیش نیومد.

+: چرا خوب نیست؟ من قسم خوردم...

_: بله قسم خوردی ولی تو قبل از هرکسی، حتی نزدیکترین عزیزانت، اول در برابر خودت مسئولی. تو باید دینا رو حفظ کنی که بتونه به شغل مقدسی که براش بسیار زحمت کشیده و می کشه بپردازه.

توجهش جلب شد. متفکرانه پرسید: چرا دینا رو سوم شخص حساب می کنی؟

_: برای این که با چماق وایسادی بالای سر خودت و هی می زنی! ولش کن. اینقدر اذیتش نکن.

با ناراحتی زمزمه کرد: دینا خیلی دست و پا چلفتیه.

_: دینا خیلی خوبه. بهش توهین نکن. یاد بگیر دوسش داشته باشی.

+: چه جوری می تونم وقتی بچه و گیجه دوسش داشته باشم؟ وقتی با سی سال سن هلاک بودن پیش مامانشه.... وقتی هنوزم تنهایی از پس زندگیش برنمیاد و بعد از سیزده سال زندگی مجردی هنوز خونه اش بهم ریخته است و اعصابش بهم ریخته تر.... دوست داشتن داره؟! خوبی تو؟ نگاه به زندگی پرفکت و بی نقص خودت نکن آقای دکتر. سر ساعت میری مطب سر ساعت میای خونه. هر صبح اصلاح می کنی، به موقع میری آرایشگاه... لباساتو به موقع میدی خشکشویی، همیشه اتو کشیده، و همیشه هم لبخند داری و مؤدب و خوبی. من نیستم. نمی تونم.

_: خدای من! یعنی سر و وضع من اینقدر آزارت میده؟! البته یه مقدار وسواس هم دارم که اصلاً خوب نیست. اگه می خوای بیشتر حرص بخوری باید بگم که اغلب صبح و شب اصلاح می کنم. بابا هم همیشه مسخره ام می کنه ولی از ریش بدم میاد. با این حال برای این که با وسواسم مبارزه کنم گاهی شبا اصلاح نمی کنم. ولی دیوونه میشم تا خواب برم.

دینا با ناراحتی رو گرداند و به شیشه ی کنارش خیره شد. بیرون تاریک بود و انعکاس صورت خودش را توی شیشه می دید. چشمهایش برق اشک داشت. لبش را گاز گرفت و سعی کرد گریه نکند. مسخره بود.

با صدایی که می کوشید بغض نداشته باشد آرام گفت: سر و وضعت آزارم نمیده. اصلاً چیزی که خوبه، خوبه دیگه. اگه وسواسم داری برای خودته. به بقیه که کاری نداری. ولی من... حتی روم نمیشه که کسی رو به خونه ام دعوت کنم. مامان اینا که میان از خجالت میمیرم.

_: این که خیلی بده. یعنی دینا کوچکترین حُسنی نداره که لایق کمی دوست داشته شدن باشه؟

+: چرا. دکتر خوبیه. تمام وجودشو برای کارش میذاره و از بقیه ی زندگیش میمونه. همه جا لنگ می زنه. نه آداب معاشرت بلده نه حتی یه لباس ست کردن ناقابل.

دستی به لبه ی شالش کشید و آن را روی لباسش صاف کرد.

_: اولاً اینقدر بی رحمانه قضاوت نکن. آداب معاشرت چیه؟ مگه غیر از اینه که طوری رفتار کنی که اجتماع بپذیره و قبولت داشته باشه؟ تو که از اینم فراتر رفتی و همه دوستت دارن. این به کنار... چرا به دینا حق زندگی نمیدی؟ دینا پزشک خیلی خوبیه. ولی حق داره کمی هم زندگی کنه. اصلاً همین زندگی کردن بهش انرژی لازم برای پزشک بودن رو هدیه می کنه.

+: فرصتشو ندارم. وقتی به خونه می رسم اینقدر خسته و دلتنگم که فقط می تونم بخوابم. گاهی حتی لباس عوض کردن و دوش گرفتن هم برام عذابه. فقط وقتی میرم روستا حالم خوبه. اونجا اتاقم مرتبه. به خورد و خوراکم می رسن و کلاً پادشاهی می کنم.

_: می تونی از کسی خواهش کنی هفته ای یکی دو بار برای نظافت خونه ات بیاد که حال بهتری داشته باشی؟

+: من خونه نیستم که مثلاً در این بنده خدا رو باز کنم. یه سوئیت که بیشتر نیست. باید خودم از عهده اش بر بیام.

_: هیچ بایدی وجود نداره دینا. تو داری کار مهمتری انجام میدی. مهمه که از یه نفر دیگه کمک بخوای که با فکری آسوده به نجات جون مردم بپردازی.

+: مامانم همینو میگه. تو روستا هم به همین شکله. چند نفر هستن که به کارای خونه برسن. خونه زادن تقریباً. ولی من راحت نیستم. خیلی خجالت می کشم کسی به وسایلم دست بزنه. از این که فکر کنه خانم دکتر اینقدر دورش شلوغه میمیرم. خودم چند روز یه بار تمیز می کنم. همیشه کثیف نیست ولی خب... هیچ وقت اتو کشیده نیستم.

_: الان باز داری به من طعنه می زنی؟ نصف شبی اتو کشیده هم نیستم شکر خدا.

+: ولی لباست مرتب و سته. روش فکر شده. مثل من نیست که هرچی دستم امده پوشیدم.

_: دوباره می پرسم. چرا دینا رو دوست نداری؟ حیف نیست؟ دینا قبل از دکتر بودن آدمه. اشرف مخلوقات و لایق محبت. تو حتی به خاطر پزشک بودنش هم دوسش نداری. فقط ازش کار می کشی و همیشه طلبکاری. دینا آدمه. مگه چقدر توان داره که اینقدر ازش توقع داری؟ دیگه باید برات چکار کنه که قبولش کنی؟

+: قبل از پزشک بودنش هم آدم نبود. فقط اون موقع شادتر بود. تو ده زندگی می کرد و مشکلی نداشت. درد مردم رو کمتر دیده بود. با وجود این که همیشه برای طبابت می رفت ولی مسئولیتش خیلی خیلی کمتر بود. فرصت داشت تو کوه و دشت بچرخه و برای خودش شادی کنه. الان دیگه هیچی ازش نمونده.

_: می خوای دوباره پیداش کنی؟

+: میشه؟

_: چرا که نه؟ دینا همینجاست. تو وجودته. فقط زندونیه. باید کم کم آزادش کنی. اگه بخوای یهو درشو باز کنی بره اذیت میشه. یواش یواش قدم به قدم. الان فقط یه ذره نور بهش بده تا چشمش عادت کنه. بعد کم کم دست و پاشو باز کن. الان هم بیش از این اذیتش نکن. هنوز یک ساعتی راهه. پشتی صندلی رو بخوابون و یه کم استراحت کن.

با تردید نگاهش کرد. میلاد دیگر مردی بالا برج عاج نبود. پایین آمده بود و داشت با او حرف میزد. آرام، مهربان و پر از آشنایی دیرینه ای که انگار تا به حال آن را از این زاویه ندیده بود.

_: چیه؟ ماتت برده... خوابی؟ دراز بکش. اگه رادیو روشن باشه مزاحمت میشه؟

+: نه نه. راحت باش.

پشتی را کمی عقب زد. هنوز میلاد موج رادیو را پیدا نکرده بود که بیهوش شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 شهریور 1396 04:19 ب.ظ
من بخاطر این که از نعمت هام درست استفاده نمیکنم هم خودمو سرزنش میکنم
برای من اولویت شکرعملی هست, چه فایده از دست و پا و چشم و .... وقتی ازشون درست استفاده نشه. راه سعادت چرا انقدر مبهم و غیرشفافه! اینکه من زبانی هی تشکر کنم چه فایده وقتی از نعمت هام استفاده بهینه نمیکنم!
ببخشید تورم گیج کردم, ولش کن من درست بشو نیستم
شاذه یه مطلب هست که قطعیه عزیزم. اونم اینه که ما هرگز نمی تونیم حق شکر رو به جا بیاریم. این درست؟ خب میذاریمش کنار.
و خداوند فرموده به هیچکس بیشتر از توانش تکلیف نمی فرماید. اینم درست؟ این بیشتر از توان منظور به حد مرگ نیست! با یه نظر به واجبات میشه به این موضوع پی برد. ما هفده رکعت نماز داریم و سی روز روزه در سال. قطعا عموم مردم توانشون از این بیشتره ولی خداوند عالم سخت نگرفته.
شکر هم همینه. به قدر توانمون باید شکر کنیم و بزرگترین شکر رضایت و شادیه.
استفاده صحیح هم همونه که فرمودن. نه یک کلمه بیشتر نه کمتر. راضی بودن به رضای خدا و خدمت به خلق در حد توان. لبخند زدن به روی پدر و مادر ووووو....
من گیج نشدم خیالت راحت سعی کردم بیشتر به یاد بیارم که راه سعادتم چیه و شکر کنم
شنبه 18 شهریور 1396 01:11 ب.ظ
ممنون شاذه جان مهربانم, اگه سوالی داشتم حتما مزاحمت میشم.
مشکل من بیشتر اینه به دانسته هامم عمل نمیکنم. خیلی جاها میدونم اشتباهه و باز ادامه میدم و این حس نارضایتی شدیدتر میشه.
شاذه خواهش می کنم عزیزم
حس می کنم اینم به خاطر کمبود اعتماد بنفس و همون تنبیه کردن خودته. انگار داری به خودت میگی درسته که کار صحیح رو میدونی ولی حقته که به اشتباه ادامه بدی و تنبیه بشی. تو لیاقتت تنبیهه!
در حالی که اینطور نیست. تو وجود نازنینی هستی که خدا خلق کرده و باید این لطف خدای منان رو قدر بدونی و خودت رو دوست داشته باشی
اینقدر شکایت و نارضایتی ناشکریه! امید رو دوست داشته باش و هر روز به خاطر خوبیهاش خدا رو شکر کن. این رو به عنوان یک وظیفه در نظر بگیر که هر وقت میشه به یاد بیاری که خدا چشم بینایی بهت داده، به به خدایا شکرت پاهای راهواری بهت داده، به به خدایا شکرت مادر عزیزی بهت داده، به به خدایا شکرت
تعداد نعمتهایی که داریم از شمار بیرونه و اگر با دونه دونه ی اونها شاد بشیم و به یاد بیاریم که خدای بزرگی داریم که لطف کرده و اینها رو بهمون داده خیلی خیلی شاد میشیم و بیشتر قدر می دونیم
جمعه 17 شهریور 1396 08:08 ب.ظ
عیدت مبارک شاذه جان
شاذه متشکرم مینوجانم. مبارکتون باشه
جمعه 17 شهریور 1396 06:15 ق.ظ
سلام
خوبی شاده جون
خداروشکر منم خوبم
انتظار پست نداشتم! گفتم‌یه سر بزنم حالا نبود قبلیو دوباره میخونم بعد یهو دیریرین پست جدیدو دیدم کلی ذوق کردم
خیلیم خوب بود تازشم
آخی دینا تازه یواش یواش داره میلاد واقعیو میبینه
چه هیولایی ساخته بود تو ذهنش از این طفلک پسر به این ماهی والا
دستت سلامت شاذه جونی
عیدتم مبارک فراوان
شاذه سلام ارکیده جانم
خوبم شکر خدا. خدا رو شکر که خوبی
ای جانم! خوشحالم که لذت بردی
بله همینطوره. تا حالا همه اش از دور نگاهش کرده و هی ازش فاصله گرفته
می بینی تو رو خدا؟ پسر مردم به این عزیزی
سلامت باشی مهربونم
ممنونم. به همچنین
پنجشنبه 16 شهریور 1396 11:15 ب.ظ
سلام به به خانم نویسنده بسیار عالی پرسیده بودی چیکاره ام ، بنده یک دانشجو یا رویاپردازی زیاد ! هر چیزی دور و برم سوژه است . از داستان های شما گرفته تا اینکه یه نفر چاییشو هم بزنه این سه قسمتم خیلییی عاالی بود ، براوو
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم
ای جانم خانم دانشجو. منم همه چیز دور و برم سوژه اس. دقیقاً همینطور که میگی
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:07 ب.ظ
سلام معلومه منم این داستانو خیلی دوست دارم که هر روز وبلاگتو چک میکنم خیلی دوست داشتم. ممنون
شاذه سلام عزیزممم
خیلی از لطف و همراهیت ممنووونم
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:58 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
فکر کردم الان میگه: اگه بخوای یهو درشو باز کنی بره ... وحشی میشه مردمو تیکه پاره میکنه
کم کم داریم با داستانهات یه پا روانشناس میشیم منم که عاشق مباحث روانشناسی

من از دینا بدترم، میشه میلاد یه دوره درمانی برای من بزاره؟ ثواب داره ها

خیلی عالی بود شاذه جانم، ممنون
شاذه سلام امیدجانم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوب و خوشی ان شاءالله؟ همه چیز مرتبه؟ یارجانت خوبه؟ رئیس جان چه می کنه؟
نه بابا این طفلک آفتاب مهتاب ندیده اگه یهو درشو باز کنن از وحشت غش می کنه. نمیذاره بره
منم همینطور. مشاورم وقت قصه خوندن نداره. ولی تکه ی مکالمه ی اینا رو تو تلگرام براش فرستادم و پرسیدم خیلی آشنا نیست؟ در واقع دینا شاذه ی دو سال پیشه

بیا با دینا همراه شو. سوالی هم داشتی در خدمتم. خودم یه پا روانشناس شدم. ایمیل بزن shazze4@yahoo.com

خیلی ممنونم مهربونم
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:29 ب.ظ
سلام شاذه خیلی عزیزم ، عیدتون مبارک
خیلی دوست داشتنی هست ، متشکرم
شاذه سلام شهر نازنینم. عید شما هم مبارک
خیلی از محبتت ممنونم عزیزم
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:18 ب.ظ
شاذه
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:40 ب.ظ
سلام شاذه جوون مهربونم
وای که چقدر این قسمت خوب بود ..حسابی رفتم تو فکر ..
خداروشکر که من مثل دینا نیستم .. من روجا رو خیلی دوست دارم ؛ دختر خوبیه بعضی وقتا پرحرف و عجول هست اما خیلییی مسءولیت پذیره . و سعی میکنه آدم خوبی باشه
شاذه جوونم چقدر میلاد خووبه دوسش دارم ..
امیدوارم دینا اعتماد به نفس زیر صفرش بهتر بشه
به شدت این قسمت رو دوست داشتم و ذهنم رفت سمت رمان من کی ام .
مثل همیشه فوق العاده ای شاذه ی عزیزمم مرسی که مینویسی
شاذه سلااام روجاجووون خوشگلم
مرسی مرسی
چه خوب! منم روجا رو خیلی دوست دارم. مهربون و پرانرژیه
خوشحالم که دوسش داری
حتما بهتر میشه. میلاد اینجا واسه همین نشسته
اون که طفلک تجزیه ی شخصیت داشت. دینا یکیه ولی بی اعتماد بنفس
متشکرم روجای خوشگلم. ممنونم که می خونی و انرژی میدی
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:14 ب.ظ
بوس بهت شماذه جونی
شاذه عزییییزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :