ماه نو
 
 
شنبه 18 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلااااام
عیدتون مبارکککک

ساعت یک بامداد و من خوابم میاد هاااا ولی عیده و شادم الحمدالله. سیّدها باید عیدی بدن. اینم عیدی شما

تنتون سالم، دلتون خوش، لبتون خندون، در پناه مولا امیرالمؤمنین علیه السلام باشید






_: دینا؟ دیناخانم؟ دکتر؟

+: چیه؟ چی شده؟

_: به اسم خودت جواب نمیدی. ولی دکتر که صدات کنم از جات می پری. اینو دفعه ی قبلم تجربه کردم.

دینا صاف نشست. چشمهایش را بست و خواب آلوده گفت: چون وقتی که کسی دینا صدام می کنه یه کار معمولی داره. مثلاً می خواد بگه بیا ناهار بخور. پای مرگ و زندگی در بین نیست. ا رسیدیم؟ چه خوب!

_: کلید بده برم در رو باز کنم.

+: خودم میرم. شما مهمونی مثلاً.

_: مهمون یه روز دو روز. ما که همیشه اینجاییم. کلید بده برم.

دست توی جیب شلوار جینش برد و دسته کلیدی که یک عروسک پارچه ای شیر زرد به آن آویزان بود را در آورد. آن را کف دست میلاد گذاشت و گفت: هنوز هفت سالمه. عروسک دارم.

میلاد در حالی که پیاده میشد گفت: خیلی هم خوبه که آدم دلش جوون باشه.

+: تو الان به من گفتی پیر؟!

میلاد غش غش خندید و به طرف در خانه رفت. دو لنگه ی در را باز و دو پاره سنگ محکم کرد. بعد دوباره سوار شد. کلید را به دینا داد و گفت: من جسارت نکردم.

دینا سر به زیر انداخت و در حالی که با شیر عروسکی بازی می کرد گفت: شوخی کردم.

_: دوباره داری دینا رو تنبیه می کنی؟

+: آخه خیلی خره!

_: اگه دیگه درباره ی دخترعموی من اینجوری حرف بزنی کلاهمون میره تو هم ها! فامیل من ناموسمن. روشون حساسم!

دینا به لحن داش مشتی او خندید و پیاده شد. یک نفس عمیق از هوای خانه گرفت و دل و جانش تازه شد.

میلاد در خانه را با احتیاط بست که سر و صدا نکند. از روی صندلی عقب کیف دستی کوچک چرمش را برداشت و درهای ماشین را هم قفل کرد. جلو آمد. سوئیچ را به طرف دینا گرفت.

دینا با تعجب پرسید: تو هیچی وسیله همراهت نداری؟ حتی یه دست لباس راحتی؟

میلاد بی صدا خندید و با صدایی که می کوشید بالا نرود گفت: آره دیگه من کلاً اتو کشیده ام. با کت شلوارم می خوابم.

دینا سر برداشت و ناباورانه به چشمهای خندان او که زیر چراغ حیاط برق می زدند نگاه کرد.

خنده ی میلاد کم کم آرام گرفت و گفت: چند دست لباس دادم بابااینا برام آوردن چون معلوم نبود چه جوری میام.

کیفش را بالا گرفت و گفت: گوشی و شارژر و مسواک و ریش تراشم پیش خودمه.

دینا با کمی شیطنت گفت: مخصوصاً ریش تراشت.

میلاد خندان تأیید کرد: مخصوصاً ریش تراشم.

دستی به صورتش کشید و ادامه داد: امشبم که درست نخوابیدم همه اش حس می کنم صورتم زبره رو اعصابمه.

+: تقصیر من شد. اگه سر شب خودت میومدی الان راحت خوابیده بودی.

_: بعد تو این وقت شب تنها می زدی به جاده چون از فرط دلتنگی تحمل نداشتی تا صبح صبر کنی.

+: احتمالاً.

_: نه جونم. من مشکلی ندارم. خیلی هم خوبه که بیدارم. به نظرت اینجا چیزی برای خوردن پیدا میشه؟ بدجوری دلم از اون نونای پر سبوس هیزمی می خواد با یک کم پنیر مثلاً... اگه مسکه باشه که دیگه عشقه!

+: تا دست و روتو بشوری من یه دوش سریع می گیرم میام ببینم چی پیدا می کنم.

_: خیلی سریع لازم نیست باشه. نیم ساعتی می تونم دست و رو بشورم و بی سر وصدا دنبال پیژامه ام بگردم.

پچ پچ کنان وارد خانه شدند.

+: از سمت راست نرو. یه آجر اون طرف لقه. صداش در میاد. بابات اینا احتمالاً تو اتاق یکی به آخری تو راهرو پایینن.

_: آخ!

+: چی شد؟

_: از بس سعی کردم از سمت چپ برم سرمو کوبیدم به دیوار.

+: آخخخ....

_: طوری نشد. جوش نزن.

+: فکر کنم باید برم تو زیرزمین دوش بگیرم. بالا شیر آب باز کنم همه بیدار میشن.

_: تو زیرزمین خدمه با چماق نیان سراغت!

+: نه بابا. فقط ماهچهره اینجا می خوابه که خواب سنگینش معروفه.

_: باشه.

کفشهایش را توی راهرو در آورده بود. پله های موکت شده را سریع و بی سروصدا بالا رفت. وارد اتاقش شد. در را بست و چراغ را روشن کرد. لبخند زد و نفس عمیقی کشید. همیشه دلتنگ اینجا بود.

با کمی وسواس توی لباسهایش گشت. یک دست کت پیژامه ی کرکی گلدار آستین بلند با حوله برداشت و پله ها را سریع پایین رفت.

توی زیرزمین با آخرین سرعت ممکن دوش گرفت و لباس پوشید. حوله را دور سر و دسته ی کلفت موهای مشکی اش پیچید و بیرون آمد.

چراغ آشپزخانه روشن بود. عاشق این آشپزخانه ی وسیع و دلباز توی زیرزمین بود. با پنجره های عریض نزدیک سقفش روزها نور خوبی داشت.

در یخچال باز و میلاد پشت آن بود. با احساس حضور دینا گفت: ببین چی پیدا کردم! کشک بادمجون!

در یخچال را بست و کاسه ی کاشی را روی میز قرار داد. دینا لبخندی زد و در ظرف مخصوص نان را باز کرد. یک قرص کامل نان با دو سه تا تکه ی اضافه روی میز گذاشت و گفت: نوش جان.

_: تو نمی خوری؟

+: چرا خیلی گشنمه. فرصت نشد شام بخورم.

میلاد سرزنشگرانه نگاهش کرد و پرسید: تو اصلاً دینا رو می شناسی؟ دختر خوبیه ها! خوبه که باهاش دوست بشی.

دینا همانطور که ایستاده بود یک لقمه نان جدا کرد و توی کاسه ی کشک بادمجان فرو برد. در همان حال گفت: این که فرصت نکردم شام بخورم که دیگه خیلی بدیهیه! ربطی به خودآزاری نداره.

میلاد که پشت میز نشسته بود گفت: دقیقاً بهش مربوطه. به دینا احترام بذار. بشین با خیال راحت شامتو بخور. وایساده سوءهاضمه می گیری دکتر. اینا رو که من نباید بهت بگم.

دینا صندلی را عقب کشید و در حالی که می نشست گفت: باشه میشینم. ولی حرفا می زنی! خب من امشب اصلاً وقت نداشتم.

_: اگر پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه می رفتی یه گوشه با آرامش می نشستی غذاتو می خوردی چی میشد؟

+: خب راستشو بگم؟ امشب دلم می خواست زودتر برسم اینجا شام خونه رو بخورم. اگه اون مورد آخری پیش نیومده بود خیلی زودتر می رسیدم.

_: خیلی خب... حاضری این دو سه روز که اینجا هستی و حالت خوبه یه تمرینی بکنی؟

+: چه تمرینی؟

_: هر اتفاقی افتاد، اصلاً هرچی که شد، دینا رو تنبیه نکن. برعکس... تحویلش بگیر، نوازشش کن، بهش جایزه بده. باهاش رفاقت کن. ممکنه؟ می تونی؟

+: نمی تونم. من همین الانم که پاشم برم تو اتاقم صد تا سوژه برای کتک کاری با دینا دارم.

_: امشب که صد تا سوژه تو بریز دور بگیر بخواب. از فردا شروع کن. تمام سعیتو بکن.

+: نمیشه دکترجان. تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره؟ خودت می خوای با وسواست مبارزه کنی ولی یه دستت به لقمه نونته با اون یکی دستت هی داری زبری صورتتو تست می کنی. می تونی این سه روز بذاریش کنار؟ نمی تونی! عادتته. به این راحتی که نیست. بخوای بذاری کنار باید آرامبخش بخوری. منم نمی خوام قرص بخورم. اصرار نکن.

_: یه دقه بشین الان میام.

دینا خواب آلوده لقمه نانی جدا کرد و توی کاسه فرو برد. بعد با دهان پر سر برداشت و به ساعت نگاه کرد. نزدیک چهار بامداد بود. با خود گفت: دیناخانم دستت طلا. زیر گوش بابات، ساعت چهار صبح نشستی با پسر مردم کل کل می کنی.

هنوز با خودش درگیر بود که میلاد برگشت. یک ریش تراش بیسیم روی میز کنار دست او گذاشت و گفت: این پیش تو باشه شنبه ازت می گیرم. قرصم نمی خورم. سعی می کنم به صورتم هم دست نکشم. امر دیگه؟

دوباره پشت میز نشست و مشغول خوردن شد.

دینا ناباورانه زمزمه کرد: میلاد تو نمی تونی.

_: می تونم. باید بتونم.

+: چه فایده من اینو نگه دارم؟ مال باباتو برمی داری.

_: برنمی دارم.

+: وسواس داری.

_: نه تو این زمینه خیلی خودمو اذیت نمی کنم. مال بابا مشکلی نیست. ولی الان بهت قول دادم. من تا شنبه ریش نمی زنم. به هیچ وسیله ای.

+: تو که اینقدر اراده داری پس چرا اینو میذاری پیش من؟

_: اینقدر اراده ندارم. مسابقه است. اونم پیش تو باشه خیلی بهتره. هم من وسوسه نمیشم، هم تو چشمت میفته بهش یادت میاد حواست به دینا باشه. حق نداری تنبیهش کنی.

دینا خواب آلوده به جایی حوالی یقه ی کت پیژامه ی تترون راه راه آبی کمرنگ او چشم دوخت و زمزمه کرد: باشه. قبول. مواظبشم. ببینم تا شنبه چی میشه.

هر دو سیر شده بودند. شام سحرگاهیشان را جمع کردند و از پله ها بالا رفتند. دینا دو طبقه رفت تا به اتاقش رسید. حوله را از دور موهایش باز کرد. روی تخت نرم و سفیدش نشست و موهایش را با دقت شانه زد و نرم بافت. به قول میلاد حسابی دینا را نوازش کرد تا خوابش برد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 شهریور 1396 04:03 ب.ظ
سلام ببخشید باز مزاحمتون شدم میخواستم ازتون بپرسم اجازه میدی رماناتون با اسم وآدرس وبلاگتون تبدیل به فایل کنم قبلا پیام دادم اما فراموش کردم کجا پیام گذاشتم
شاذه سلام
خواهش می کنم. والا من به نشونی تلگرامی گذاشته بودی سر زدم. نه اسم کاربری صحیح بود و نه کانال. در کل هم ترجیح میدم در همین انزوا و دوستان محدود ولی شناسایی شده ی خودم بمونم. قصد من از نوشتن شهرت نیست. ارتباط دوستانه است :)
دوشنبه 20 شهریور 1396 02:39 ب.ظ
خاله فکر کنم نظر من بدون اسم سند شد
شاذه همینطوره. ممنون که گفتی :*
دوشنبه 20 شهریور 1396 02:38 ب.ظ
آخی منم دقیقا همین بلاهایی که دینا سر خودش میاره سر خودم میارم. فکر کنم منم به یه میلاد یا روانپزشک احتیاج دارم :))
من شغلم مهمانداریه هواپیما است
شاذه آخ آخ... پس همراهمون باش بلکه میلاد به تو هم کمک کرد. من چون به همکلاسی احتیاج داشتم میلاد پزشک شد. و الا خودم روانکاو رو ترجیح میدم
ای جان! خودت مهماندار و آقای شوهر خلبان! چقدر رویایی! خوشبخت باشید الهی
ممنون میشم اگر درباره ی شغلت برام بنویسی. از قوانین گرفته تا عادتها و اصطلاحات روزمره "مثلاً کلماتی که به انگلیسی میگین" و غیره... خدا رو چه دیدی؟ شاید قصه ی عشق بعدی تو آسمونا بود :)
یکشنبه 19 شهریور 1396 06:15 ب.ظ
از انجایی كه همه روزها عیدند اگر ...
میشه هر روز عیدی بدید ؟:)

كمی قصد مزاح داشتم، متوجه هستم كه هر كس دغدغه های شخصی دارد.

این دعوت به تغییر و خودسازی در داستانهاتون به من خیلی انگیزه می ده. به قول خودتون نه خسته.
شاذه با دوستی امیرالمونین ع باشد :)
خیلی دلم می خواد ولی واقعا وقت نکردم :)

متشکرم از درک و همراهیت عزیزم
خوشحالم که برات خوشاینده. سلامت باشی مهربون
یکشنبه 19 شهریور 1396 04:04 ب.ظ
آره با گوشی نوشتم
خب مایی که کامپیوتر نداریم چه کنیم‌ چه گناهی کردیم که اینطوری اذیتمون میکنن
هعععععععیییییی
شاذه باید یه مهندس بیکار پیدا کنیم بشینه برنامه ی جدید بنویسه
یکشنبه 19 شهریور 1396 01:02 ق.ظ
شایدم‌خودمم
پ چرا پیامم نصفس؟؟
بقیش کو؟؟؟
آقا ینی چی خو
من دو صفحه نظر نوشته بودم سر صبحی
شاذه شاید با گوشی نوشتی. گاهی پیامای گوشی نصفه میاد. کلاً سیستم وبلاگ مال عهد دقیانوس اینایه. با روشای جدید هماهنگ نمیشه
یکشنبه 19 شهریور 1396 01:01 ق.ظ
شاذه بانو هک شدیم
یکی اسم منو دزدیده
اون ارکیده صورتی اولی من نیستم که!!!!
کدوم آدم سه نقطه ای اسم متو دزدیده!؟
شاذه جوش نزن گلم هک نشدی پیامت نصفه امده
شنبه 18 شهریور 1396 08:26 ب.ظ
عیدتون هم مبارك باشه
ایشالا كه تا الان خوش بوده باشین تو روز به این مباركی
شاذه متشکرم مهروجان. به همچنین شما
شنبه 18 شهریور 1396 08:23 ب.ظ
سلام شاذه جونی
اینقده دوست دارم این داستانو كه هرجوری شده باید براش كامنت بذارم.
من سال پنج عمومیم
شاذه سلام مهروی خوشگلم
خیلی ممنونم. خوشحالم که دوسش داری
چه عالی! موفق باشی
شنبه 18 شهریور 1396 04:12 ب.ظ
اتفاقا من مشکلم اینه به جای بقیه هم خودموسرزنش میکنم
مثلا وقتی یه دوست یا خانواده یا هر کی اشتباهی میکنه میگم نکنه من باید کاری میکردم براش که این اشتباهو نکنه, اوضاع من وخیم تره فکر کنم
ممنون شاذه جانم سعی میکنم بخونمش
راهکار جالبیه این شکرگزاری البته اگه بتونم. ممنون شاذه جانم.
شاذه هیچ دلیلی نداره به جای بقیه خودتو سرزنش کنی. حتی دلسوزی بیخودی هم درست نیست. دلسوزی تا جایی صحیحه که معنیش ناشکری و نارضایتی از رضای خدا نشه. مثلا وقتی عزیزی مریضه خدای نکرده، آدم به جای غصه خوردن و تو سر خودش زدن باید بشینه دعا کنه و راضی بشه به رضای خدا...
ولی اغلب می بینی به جای این دارن خودشونو هلاک می کنن! میشه دو غلط! مریض که حالش بده، پرستارم خرابتر! به جای این که این اقلاً خودشو سر پا نگه داره که بتونه به مریض کمک کنه.

امیدوارم بخونی و بهت کمک کنه
تلاش کن میشه. به من خیلی امید و شادی داد.
شنبه 18 شهریور 1396 02:55 ب.ظ
سلام عزیزم ، از هیچ عیدی اینقدر خوشحال نشدم . خیلی عالی بود ، متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
لطف داری نازنینم. متشکرم
شنبه 18 شهریور 1396 02:45 ب.ظ
شاذه
شنبه 18 شهریور 1396 02:43 ب.ظ
تا باشه از این عیدی ها
سلام شاذه جون
خوبی؟ عیدت مبارک
داستان عالی مثل همیشه.ببخشید کمرنگ م
ولی اعتیاد م کم نشده
شاذه تقدیم :)
سلام عزیزم
خوبم شکر خدا. ممنونم. مبارکت باشه
ممنون از محبتت
خواهش می کنم :)
شنبه 18 شهریور 1396 01:43 ب.ظ
سلام شاذه جون
به به به , گفتم بیام ببینم شاذه جون به مناسبت عید غدیر عیدی نداده ؟ اومدم دیدم همین متن رو نوشتین ! بسی ذوق زده شدم .
تازه نمیدونین چه لذتی داره چند قسمت رو با هم بخونی.
فکر کنم از اون قصه ها باشه که من خیلی دوستش دارم .
برام جالب بود شما هم میگید مسکه !
شاذه سلام عزیزم
عیدت مبارک :)
نوش جانت
من که خیلی دوسش دارم
خیلیا میگن!
شنبه 18 شهریور 1396 01:03 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
عیدت مبارک
ایا واقعا میشه ادم خودشو سرزنش نکنه؟ من که در تمام طول روز دارم خودمو سرزنش میکنم, بخاطر کارایی که میکنم, بخاطرکارایی که نمیکنم, بخاطر حرف هایی که میزنم, بخاطر حرف هایی که نمیزنم, بخاطر رفتارهایی که میکنم و نمیکمم و ......
دینا حداقل کارشو قبول داره, من همونم قبول ندارم البته من هر قدر هم تخصص داشته باشم به دردم نمیخوره چون اینجا ایرانه و من خانمم و تو حوزه کاری ما خانم ها رو قبول ندارن!. تو پایتخت هم شرکت بزرگ و خفن نداریم چه برسه به شهر ما.
خلاصه در هر زمینه ای جا واسه سرزنش هست
عجب مسابقه ای بشه
ممنون شاذه جانم, خیلی چسبید
شاذه سلام امید عزیزم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی نازنینم؟
عید تو هم مبارک
بیا به عنوان تمرین به جای هر سرزنش یه شکر بذار. هربار که خواستی بگی دختر بد تو چرا اینو گفتی یا نگفتی، فوری به خودت بگو ای جان چه پاهای قشنگی! خدا رو شکر که پاهای سالمی دارم که منو به هرجا بخوام می برن.
هربار که تو آینه نگاه کردی دقت کن و چند تا از خوبیاتو ببین. از خودت تعریف و از خدا تشکر کن. اولش خیلی سخته ولی کم کم میشه.
یه کتابم هست تئوری انتخاب، نوشته ی ویلیام گلسر، ترجمه دکترعلی صاحبی. شاید قبلا هم بهت معرفیش کردم. مشاورم دانشجوی این دکترصاحبی بوده و داره این تئوری رو باهام کار می کنه. به طور خلاصه این تئوری کمک می کنه که خودمون مسئولیت کارهامون رو قبول کنیم و دست از سرزنش کردن دیگرون دست برداریم.

خودم از مسابقه اش کیف کردم
نوش جانت عزیزم
شنبه 18 شهریور 1396 09:19 ق.ظ
سلام عیدتون مبارک چشم دلم روشن! ساعت 4! شام و کلکل و قرار مدار و... دیگه چی؟
شاذه سلام عزیزم
مبارکت باشه
دیگه دیگه
شنبه 18 شهریور 1396 06:04 ق.ظ
سلام سلام نازنین بانو
عیدتون خیلی خیلی مبارک جانان
بنویسیداگرنام علی بردل سنگ
شاذه سلام سلام عزیزم
خیلی ممنونم. مبارکت باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شاذه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :