ماه نو
دوشنبه 20 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام


وقتی که دینا بیدار شد آفتاب تا وسط اتاق پهن شده بود. با شوق این که در خانه است و کوچکترین مسئولیتی ندارد، خوشحال غلتید. چشمش به ریش تراش روی پاتختی افتاد. لبخند روی لبش به خنده تبدیل شد. نشست و گفت: سلام دینا خوشگله. من باید مواظب تو باشم. پاشو پاشو اینجا خونه است. برو با مهمونها گپ بزن بعد هم برو گردش. شاید تا کنار چشمه هم بتونی بری. نذار رختخواب خوشگلت بقیه ی خوشیهاتو بدزده.

از جا برخاست. خنده اش گرفته بود. به آینه رسید. با دیدن صورت پف کرده و موهایی که از بافته ی نرمش بیرون ریخته بودند وحشتزده گفت: این چه قیافه ایه؟ چرا دیشب اینقدر شل بافتی؟ دینااا....

توی آینه ریش تراش را دید و گفت: خیلی خب خیلی خب آروم باش. اشکالی نداره. الان صورتمو میشورم بعد برمی گردم دوباره می بافم.

یک شال بزرگ دور موهایش پیچید و با عجله بیرون رفت تا کمتر با خودش دعوا کند!

کمی بعد به اتاق برگشت. دوباره موهایش را بافت. شلوار جینش را پوشید. دکمه اش راحت بسته نمیشد. به خودش تشر زد: چااااق شدی!

اما هنوز جمله توی ذهنش بود که چشمش به ریش تراش افتاد. آهی کشید و گفت: خیلی خب. اصلاً تو خیلی هم خوبی. یه شلوار دیگه بپوش. این یکی از اولش هم یه ذره تنگ بود.

یک صدای مزاحم غر زد: اینقدر تنگ نبود.

+: خیلی خب اینقدر تنگ نبود. ولی دعوا نداره. غذای چرب و شور بیمارستان، کم تحرکی... خیلی خب... سعی می کنم ورزش کنم. دعوا نداره که! آروم باش. تو خیلی هم خوبی.

بیرون آمد. میلاد را دید که پای پله ها به نرده ی چوبی تکیه داده و با لبخند همیشگی اش دور از جمع ایستاده بود و نظاره می کرد.

حس اولش این بود: این پسره باز خودشو کنار کشیده. لایق نمی دونه با جمع قاطی بشه. از خودراضی عوضی!

امّا بلافاصله حس جدیدی جایش را گرفت. حسی که توضیح و تفسیری برایش نداشت. آب دهانش را قورت داد و پله های موکت شده را نرم پایین آمد.

سه چهار پله مانده به آخر میلاد برگشت و با خوشرویی گفت: سلام. صبح بخیر.

شرمنده شد. لبخند خجولی زد و گفت: سلام.

بعد سر برداشت و با بقیه هم سلام و علیک کرد. خانمها را بوسید. داییش و برادرهایش را هم همینطور. با بچه ها گپ زد. به همه لبخند زد و نشست.

یکی از خدمه برایش چای آورد. بساط صبحانه هنوز روی میز ناهارخوری کنار هال برقرار بود. توی یک بشقاب کمی پنیر و گردو گذاشت. خواست کره بردارد اما وجدان ملامتگرش اجازه نداد. دینای مهربان وجودش هم با کمی غم گفت: خب راست میگه. چاق شدی.

دست از کره ی محلی کشید و برشی نان برداشت. کنار جمع نشست. میلاد هم حالا پیش جمع بود و با ابراهیم برادر دینا مشغول یک بازی فکری بودند.

هنوز صبحانه ی خوشمزه اش تمام نشده بود که یک نفر وارد شد و با ترس گفت: هدیه خانم، هدیه خانم... شوکت دردش گرفته.

دینا چایش را سر کشید. از جا برخاست و گفت: من میرم مامان جان. شما به مهموناتون برسین.

مامان با ناراحتی گفت: آخه تو هم از راه رسیدی. بمون خودم میرم.

+: نه بابا خوبم. رفتم. با اجازه ی همگی... فعلاً خداحافظ.

وسایل مورد نیازش را از اتاق دم در برداشت و رفت. کوچه های ده را پا به پای رفعت خواهر نگران شوکت طی کرد. از هر دری حرف میزد. به ده که می رسید بلبل زبان میشد. نگرانیهایش پر می کشید انگار.

زایمان شوکت از آنچه که فکر می کرد نزدیکتر بود. کمی دستپاچه شد. با عجله وسایل لازم را ردیف کرد. هنوز ننشسته بود که بچه به دنیا آمد.

نفسی از سر آسودگی کشید و خندید. سر برداشت و رو به سقف کاهگلی خدا را شکر کرد.

به خانه که برگشت میلاد را جلوی آینه ی راهرو دید. جلو رفت و با کمی خجالت سلام کرد. میلاد برگشت و خندان گفت: سلام. بدم نشدم ها! نه؟ بگو بهم میاد دلم خوش باشه.

خندید و گفت: هنوز که به جایی نرسیده. اصلاً معلوم نمیشه.

_: اککهی! واقعاً معلوم نمیشه؟ اون ماسماسک رو بده بهت نشون بدم چقدر فرقشه.

دینا دستهایش را پشتش گره زد، سرش را کج کرد و خندان گفت: محاله! تو قول دادی.

_: باشه. من قول دادم. تو در چه حالی؟ سر قولت هستی؟

از در بیرون آمدند و بدون قرار قبلی همگام باهم از حیاط هم گذشتند.

+: هستم. خیلی سخته ولی هستم.

_: نتیجه؟

+: هممم.... نمی دونم. هنوز که هیچی. به قدر ته ریش تو معلوم میشه.

خندید و صورتش از شرم گلگون شد.

میلاد دستهایش را پشت سرش در هم گره زد و پرسید: دستبند خدمتتون هست؟ من الان می خوام دست بزنم ببینم ته ریشم دقیقاً چقدره. البته فقط به قصد ارزیابی پیشرفت تو. باور کن! اجازه هست؟

دینا خنده اش گرفت. در حالی که ریسه می رفت پرسید: بچه خر می کنی؟

_: ای بابا لو رفتم. حالا چکار کنم؟

دینا غش غش خندید. نفس عمیقی کشید. هوای روستا حالش را خوب می کرد. حتی عذاب وجدانهایش هم کمتر از معمول بود.

میلاد مکثی کرد و بعد پرسید: زایمون امروز چطور پیش رفت؟ هنوز باید بری؟

+: نه. به دنیا امد شکر خدا. یه دختر کوچولوی گوگوری!

_: آخی... خدا رو شکر. چقدر خوب و سریع! یک ساعت نشد که رفتی و برگشتی!

+: ها خیلی خوب بود شکر خدا. البته درداشو کشیده بود قبل از این که به من بگن. ولی خب وضعیت خوبی هم داشت. اینجا هر وقت مشکلی پیش میاد دونه دونه اعصابم کشیده میشن از فکر این که اگر یه بیمارستان مجهز بود می تونستم کاری بکنم و الان نمی تونم.

_: هیچوقت آرامبخش مصرف می کنی؟

+: تا حالا نخوردم.

_: خب گاهی بخور. چه اشکالی داره؟ وقتی اینقدر روت فشاره و اذیت میشی گاهی راه دیگه ای نمیمونه.

+: خیلی می ترسم که خواب آلود بشم و هوشیاریم کم بشه.

_: چیزی که خواب آور نباشه بخور.

نخواست بیشتر مخالفت کند. حرف را عوض کرد و پرسید: میلاد فکر می کنی برای چی روی ریشت اینقدر حساسی؟ خودش یه عکس العمل عصبی نیست؟ من گاهی بعد از یه جراحی سخت، از ته دلم می خوام برم موهامو بتراشم! ولی از ترس بابا فقط پایینشو می چینم. اونم یه ذره. ولی سعی می کنم هرجوری هست با هر قیچی ای که می زنم حرصمو خالی کنم.

_: کار من استرس و حساسیت شغل تو رو نداره که به اینجا برسم. ریش تراشیدن صرفاً یه وسواس نظافتیه.

+: و قطعاً هر وسواسی ریشه ای داره آقای روانشناس. با یه مسابقه ی دو روزه حل نمیشه. میشه؟

_: ریشه اش... اتفاقاً از دیشب دارم بهش فکر می کنم. 127 تا خاطره رو رد کردم و به یه نتیجه ی خیلی خنده دار رسیدم.

+: واقعاً؟ چه نتیجه ای؟

_: از این طرف بیا... اون درخت توت هست...

به درخت توت رسیدند. میلاد دستی به تنه ی قطورش کشید و گفت: اون روز با بچه ها اینجا بودیم. داشتم سعی می کردم برم بالا. برادرای تو و پسرای ده مثل گربه از درخت بالا می رفتن خب منم نباید کم می آوردم. افتاده بودیم رو دور کل کل و خودشیرینی الکی برای دخترا. مثلاً کی خوش تیپ تر و محبوبتره و این ادا اصولا. تو دلم مطمئن بودم از همشون خوش تیپ ترم. هرچی باشه خودمو شهری و باکلاس می دونستم.

دینا به درخت دیگری تکیه داد و با لبخند نگاهش کرد. گفت: ولی داغون بودی! صورتت آفتاب سوخته شده بود، از درختم به بدبختی رفتی بالا، چار تا دونه توتم تا چیدی و آوردی پایین تو دستت خیس عرق شده بودن.

میلاد خندان تأیید کرد و گفت: حالت بهم خورد. دو تا فحش آب نکشیده هم نثار خودم و ریش تازه در اومده و صدای قیس قاسی اول بلوغم کردی. کلاً اعتماد به نفسم به فنا رفت. مصیبت اینجا بود که بدون این که منتظر جواب بمونی نشستی و اون همه توتی که کاظم تو دامنت ریخت رو خوشحال خوردی. پسره ی سیاه سوخته ی گربه! اصلاً نفهمیدم چه جوری تا نوک درخت بالا رفت و برگشت. برگشتنش خیلی سختتر بود. اونم با دست پر!

دینا خندید. تنه اش را از درخت جدا کرد و در حالی که راه میفتاد گفت: پس وسواس شما از فحشهای من نشأت می گیره. به نوبه ی خودم معذرت می خوام.

میلاد دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و کنارش راه افتاد. آرام گفت: مسئله این نیست. موضوع اینه که از اون روز تأیید تو برام ملاک شد و تو هیچ وقت هیچ جا تأییدم نکردی. همیشه مثل یه موش کثیف بهم نگاه کردی.

دینا ایستاد و با چشمهای گرد شده حیرتزده نگاهش کرد. کم آورده بود. اصلاً نمی فهمید چی بگوید. بالاخره هم گیج و سردرگم سر به زیر انداخت و دوباره راه افتاد. در حالی که می رفت آرام گفت: اینطور نیست. تو که همیشه فوق العاده تمیز و مرتبی! من... من نمی دونم چی بگم. تمام عمرم فکر کردم خودتو می گیری. فخر می فروشی. منو آدم حساب نمی کنی. به نظرت... به نظرت یه دهاتی کثیفم. حتی تو دانشگاه کسر شأنته که بگی با من قوم و خویشی.

میلاد متعجب پرسید: کسر شأن؟ برای چی؟ من به هرکی پرسید گفتم تو دخترعموم هستی. دهاتی کثیف چیه؟ من همیشه تحسینت کردم. همیشه از این همه تلاشت و موفقیتهات کیف کردم. دلم می خواست جراح بشم که پابه پات بمونم ولی قبول نشدم. البته روانپزشکی رو خیلی دوست داشتم ولی... همون رقابته باعث شد که انتخاب اولم جراحی باشه و نشد که بشه.

دینا گیج شده بود. سر به زیر راه می رفت. از جوی آبی رد شد و پرسید: واقعاً می گفتی دخترعموتم؟ چرا؟ من به همه گفتم باباهامون پسرعمو هستن.

_: خب میشیم دخترعمو پسرعمو دیگه. چرا سختش می کنی؟

دینا سری تکان داد و زمزمه کرد: نمی دونم.

میلاد بازویش را کشید و گفت: نیفتی.

احساس کرد برق از بازویش گذشت. میلاد رهایش کرد و قدمی پیش افتاد. دینا پایش را از روی ریشه ی کلفت درختی که از زمین بیرون آمده بود رد کرد و به دنبالش رفت. مبهوت مانده بود.

میلاد چند قدم رفت و بعد رو به او صبر کرد تا برسد. صورتش برافروخته شده بود. دینا فکر کرد: باز آفتاب سوخته شده.

دوباره پا به پای هم راه افتادند. دینا سر به زیر انداخت و فکر کرد: فحش دادنت دیگه چی بود؟ یه عمر بچه مردم زجر کشید. دیگه هم نگاش نکردی. یعنی هیچوقت ندیدیش.

لب را به دندان گزید و همانطور سر به زیر گفت: خیلی بی رحمی که فکر می کنی من یه موش کثیف حسابت می کردم.

سر برداشت و گفت: من فقط یه بچه شهری سوسول حسابت می کردم که به همه از بالا نگاه می کنه و هیچ کس رو قبول نداره.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 شهریور 1396 08:43 ب.ظ
سلام به روی ماه شاذه جان
آخ جون چند تا قسمت جدید !
این چند روز حسابی گرفتار بودم !
در واقع الان باید تو عروسی پسر دایی ام تو دل زادگاه ابااجدادی ام( کرمان )باشم
اما تهران ولو رو یه کاناپه ام !
داشتم فصل سه سریال تحت درمان رو بعد یه هفته سخت کاری میدیدم که یهو یادم اومد این چند روز ماه نو نیومدم !
حالا شادم از قسمت های نخونده
پیش پیششش ممنونم
و اینکه تحت درمان( in treatment) جلسه های تراپی و رواندرمانیه ... سریال خوبیه....
شاذه سلام نداجان مهربانم
دلم برات تنگ شده بود!
خدا قوت! امان از کار سخت و سنگین تو! موفق باشی عزیزم
چه سریال جالبی! حیف که اهل تصویر اونم سریال نیستم. کاش کتابش بود. من تنها فیلمهایی که نگاه می کنم، خندوانه و مستندهای حیات وحش و معماری هستن اونم آخر شب برای تخلیه ی ذهنم... بقیه اوقاتم ترجیح میدم با خوندن و نوشتن و راه رفتن و فکر کردن بگذرونم. یک طورهایی فیلم و تصویر دست و پای خلاقیتم رو می بنده! دلم نمی خواد بهم حکم کنه که چی باید ببینم. با کتاب عشق می کنم که تصاویرش دست خودمن
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:50 ق.ظ
سلام سلام
آخی چه خوب که رفع سوتفاهم شد
بچم میلاد از اول چشش دنبال دینا بوده ها تحت تاثیر بوده کلا
دینا خانومم که بی خیال کلا..اصن تو باغ نبوده
طفلونکی میلاد
چرا من انقد طرفدار مردای داستانی توام آخه
برعکس دنیای واقعی
از بس ایده آلن برعکس دنیای واقعی
خیلی عالی بود شاذه جونم
بسی لذت بردم از خوندنش
دمت گرم و تنت سلامت
شاذه سلام سلام
ها... رفع سوء تفاهم خیلی خوبه. از ته قلبم خوشحالم می کنه
نه کاملاً. اگه واقعاً عاشق بود یه کم بیشتر تلاش می کرد
تو این یکی باغ نبوده. تو اون یکی باغ بوده
شاید زاییده ی تخیل یه زنن
من تمام تلاشم رو می کنم مردهام "مرد" باشن ولی بازم نویسنده زنه بهرحال
خواهش می کنم عزیزم
خوشحالم که لذت بردی
زنده باشی و سرحال
سه شنبه 21 شهریور 1396 11:06 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
این پسر خله از کجاش دراورده این افکار مسخره رو بیچاره دینا کم عذاب وجدان داره! اینم بیشترش میکنه!
خیلی باحال بود,ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امیدخوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
گاهی همه چی می تونه به همین سادگی باشه. ما مبدأ رو فراموش می کنیم. سالها اسیر یه مسئله میشیم. بعد یه روانشناس میاد لایه لایه می زنه کنار و تازه می فهمیم به چه دلیل خنده داری سالها سختی کشیدیم. دیدم که میگم حالا چرا میلاد زودتر نرفته تو فکر وسواسش نمی دونم
خیلی ممنونم عزیزم
سه شنبه 21 شهریور 1396 10:36 ب.ظ
هر دو چقدر پر از سوء تفاهم بودن.خوب شد که حرف دلشون رو زدن.
شاذه بله خیلی زیاد. کاش برای همه سوءتفاهم ها فرصت حرف زدن فراهم میشد
سه شنبه 21 شهریور 1396 10:23 ب.ظ
سلام شاذه جونم . خوب و خوشی ؟
باز من از شما عقب افتادم . این هفته ی گذشته درگیر دندان جان بودم که حسابی از خجالتم در اومدن . البته با کمک اقای دکتر .... الان هم بعد از سالها تمام دهنم آفت شده . نمیدونم بخاطر مواد مصرفی دندانپزشک بوده یا از استرس دچارش شدم ولی حسابی بی قرارم کرده .
الان یهون وقت آزاد داشتم اومدم دیدم به به ... سه پست خوانده نشده . .. کلی خوش بحالم شد.
این دو تا هر کدوم اسیر سوء تعبیرهای خودشون بودن طفلکیها ... چقدر هم هر دو جداگانه سختشون بوده و تحمل کردن .
باز خوبه که این فرصت کنار هم بودن بهشون امکان صحبت کردن در مورد خودشون رو داد .
اینجور که معلومه میلاد خان از خود دینا بیشتر بهش نزدیکه و اون رو خوب شناخته . حالا هم با این تجویز دو روزه فکر کنم کمک بزرگی هم به دینا و هم به خودش کرده باشه .
بنظر میاد روزهای خوشی رو در کنار هم در پیش داشته باشن . البته اگر موارد اورژانسی دیگه ای پیش نیاد !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . خیلی پستهای شیرینی بود . اون کشک بادنجان هم کنار اون نان خوشمزه ی احتمالا محلی هم عالی بود . نووووش جونشون !!!!
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خوب و خوشم به لطف خدا
آخ آخ چه سخت! منم دیشب دندونپزشکی بودم ولی آفت دهان خیلی سخته. هم از ضعف پیش میاد هم عصبی و هم به قول تو حساسیت به مواد دندونپزشکی. امیدوارم حسابی تقویت کنی و زود زود خوب بشی که خیلی دردناکه.
خوشحالم که لذت بردی
خیلی سخت بود. منم خوشحالم که فرصت حرف زدن فراهم شد
همینطوره. میلاد برعکس تصور دینا علاقه ی زیادی به همه ی اعضای خانواده و فامیل داره
امیدوارم پیش نیاد در مورد من و دوستم که قشنگ این موارد اورژانسی وسط رابطه ان. هروقت قراره ببینمش کلی خدا خدا می کنم که جور بشه و خیلی سخت جور میشه. خدا حفظش کنه. شغل بسیار سخت و مهمی داره.

سلامت باشی و دلشاد مهربونم. نوش جونت
سه شنبه 21 شهریور 1396 02:48 ق.ظ
سلامممم شاذه جوون خوشگلم
این قسمت عالییی بود کلی بار آموزشی داشت گاهی وقتا یه حرف یا یه عمل خیلی کوچیک و به ظاهر کم اهمیت ، مسبب خیلی از اتفاقا میشه .. اینکه تو ذهنمون هر حرف یا حرکت دیگران رو به میل خودمون تفسیر کنیم ، سوتفاهم هایی رو ایجاد میکنه که ممکنه هیچوقت برطرف نشه .. چقدر خوشحال شدم که دینا و میلاد به قضاوت اشتباهشون پی بردن
خود من هم دوستی دارم که دفعه ی اولی که دیدمش فکر کردم چقدر آدم مغروریه ولی بعد یه مدت دیدم کاملا اشتباه درموردش فکر میکردم و اون فقط خجالتیه ..
شاذه جوونم یه عالمهههه مرسی که داستانای به این قشنگی مینویسی .. هر دفعه با ذوق اینکه قسمت بعدی چه اتفاقی میوفته ، میام ماه نو
و با خوندن هر قسمت کلی حسای خوب میگیرم
یه عالمه دوستت دارم شاذه جووون
شاذه سلامممم روجای نازنینم
مرسی. درست مثل غلتیدن یه سنگریزه ی کوچیک از کوه پر برف می مونه که گاهی تبدیل به بهمنی بزرگ میشه.
حرف نزدنها، به جای حرف زدن طعنه زدن و دعوا کردنها مسبب مشکلات بزرگیه متاسفانه
منم خوشحال شدم
برای منم خیلی پیش امده. آدمهای خجالتی ای که از فرط خجالت سعی می کنم گردنشون رو محکم بگیرن و قیافشون رو مغرور نشون بدن که ضعفشون رو بپوشونن. برعکس من که وقتی که خجالت می کشم پرحرف میشم البته نه همیشه ولی زیاد پیش میاد.
لطف داری عزیز مهربونم. خوشحالم می کنی که میای و با نظراتت یه عالمه بهم انرژی و خوشحالی میدی
منم دوستت دارم عزیزممم
سه شنبه 21 شهریور 1396 12:01 ق.ظ
سلام ، انتظار نداشتم ، خیلی مزه داد ، متشکرم شاذه عزیز و دوستداشتنی من
شاذه سلام شهر مهربونم
نوش جانت نازنینم
دوشنبه 20 شهریور 1396 09:42 ب.ظ
وای خیلی قابل باوربود خوشم امدددددد مچکریییم
شاذه بهههه مرسیییی. خیلی ممنوووونم
دوشنبه 20 شهریور 1396 09:32 ب.ظ
قلب برات
شاذه مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :