ماه نو
چهارشنبه 22 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

الهام حالش خوب نیست! تب داره گمونم من داشتم به اینا غش غش می خندیدم و آرزو می کردم برای شما هم خنده دار باشه. نفهمیدم چش شد یهو! این روزا هیشکی اعصاب نداره. الهام ما هم مثل بقیه


آبی نوشت: نظرم بذارین خوبه. راه دور نمیره. ممنون میشم


سر برداشت و گفت: من فقط یه بچه شهری سوسول حسابت می کردم که به همه از بالا نگاه می کنه و هیچ کس رو قبول نداره.

میلاد خنده اش گرفت. هر دو خندیدند. میلاد بین خنده گفت: حالا اینم خیلی بهتر از اون موش کثیف نبود. ولی خداییش مثل یه موش کثیف بهم نگاه می کردی. انگار از دیدنم چندشت میشد. طوری که هر دفعه سعی می کردم محکمتر و صافتر وایسم و مثل موش قوز و زشت نباشم.

+: حالا چرا نظر من اینقدر مهم بود؟ نه نه هیچی نگو... نه. نمی خواد بگی. تا همین جاش به اندازه ی کافی بهم ریختم.

_: تو از چی اینقدر وحشت کردی؟ این که یه عمر عاشقت بوده باشم؟ نه جان دلم از این خبرا نیست. تو تحویلم نمی گرفتی و من یه رقابت سرسختانه رو شروع کردم که تحسینم کنی و نکردی. از این که تو رو همیشه فامیل و ناموس خودم می دونستم و تو یه سر سوزن برام ارزش قائل نبودی حرصم می گرفت. همین.

دینا ایستاد و گفت: من الان شرمنده شدم. خیلی!

_: شرمندگیتو بذار دم کوزه آبشو بخور. اینا رو نگفتم که چماق برداری و بیفتی به جون دینا. فقط از بس از نتیجه گیریم تعجب کردم و خنده ام گرفت برات تعریف کردم.

+: خب تقصیر دینائه دیگه. اگه کتکش نزنم چکار کنم؟

_: تو فقط ریش دو روزه ی منو تحمل کن. شنبه صبح هم سه تیغ میشه، میشم همون ابله از دماغ فیل افتاده ی سابق.

+: تو خودت دکتر لازمی به نظرم!

_: فکر خوبیه. دکتر خوب سراغ داری؟

دینا خندید و سر تکان داد.

چند دقیقه در سکوت به راهشان ادامه دادند. دینا احساسات عجیبی را تجربه می کرد. عطر آشنای میلاد دیگر آزاردهنده نبود. بلکه بوی امنیت و اعتمادی قدیمی میداد.

+: یعنی... الان دیگه از وسواست دست برمی داری؟ دیگه اون آدم پرفکت همیشگی نیستی؟ میشه اصلاً؟

_: چرا نشه؟ می خوام یه کم با خودم مهربونتر باشم. یه کم آروم بگیرم. با درک این مطلب که واقعاً نگاه تو به من اینقدر بد نبوده.

+: موضوع اینه که اصلاً بد نبوده. تو فقط در همه ی زمینه ها پرفکتی! اعصابمو خرد می کنی. من بمیرم هم نمی تونم مثل تو مرتب باشم.

میلاد غش غش خندید و گفت: وای وای وای! چقدر دلت پر بود! خب زودتر می گفتی!

دینا هم خندید و گفت: که دوباره بیفتی رو یه لج دیگه، چل سال دیگه به روم بیاری بگی هرچی تو این چل سال بدبختی کشیدم همه اش تقصیر توئه!

میلاد بین خنده گفت: من نگفتم تقصیر توئه. من تمامش رو به گردن می گیرم. این فقط برداشتی بود که من از حرف تو کردم. برداشت درستی هم نبود. اگر کمی عاقلتر بودم و اعتماد به نفسم بیشتر بود هیچ دلیلی نداشت که اینطوری بهم بریزم. چه اهمیتی داشت که کاظم چقدر توت چیده؟ منم خیلی کارا می تونستم بکنم که اون بلد نبود.

دینا چشمهایش را بست و رو به آسمان نفس عمیقی کشید. گفت: میلاد واقعاً نمی دونم برنامه های روانکاویت چقدر می تونه به من کمک بکنه. ولی حس خوب این که دیگه ازت متنفر نیستم، بی نظیره!

_: اگه به قدر یه بند انگشت راه می دادی که آدم بهت نزدیک بشه خیلی زودتر درباره اش حرف می زدیم. ولی چنان قیافت عقب وایسا به من دست نزن هست که والا من خوف می کردم.

دینا با آرنج محکم به بازوی او کوبید. از خجالت صورتش را با دستهایش پوشاند و گفت: دیوونه اذیتم نکن. اگه کسی این قیافه باشه تویی! همتون عقب وایسین بو میدین!

میلاد از فرط خنده سرخ سرخ شده بود.

_: بو میدین؟ من تو عمرم همچو حرفی زدم؟!

دینا دستهایش را پایین آورد و معترضانه گفت: چیه؟ مگه من گفتم عقب وایسا به من دست نزن؟ میگم قیافت اینجوریه. از بس همیشه اتو کشیده و ادکلن زده و مرتبی. هیییی ریششو! وای دیگه صورتت مثل آینه نیست!

این را گفت و از خنده دولا شد. میلاد هم اینقدر خندید تا کبود شد. روی تخته سنگی نشست و گفت: صبر کن. صبر کن من نفسم جا بیاد. بچه شهری سوسول به پیاده روی عادت نداره.

چشم بست و نفس عمیقی کشید. دینا با کمی نگرانی نگاهش کرد و پرسید: مطمئنی که خوبی؟

_: من خوبم. خوب خوب. صدای آب میاد؟

+: ها. بعد از این پیچ چشمه است. اگه می تونی راه بیای پاشو یه آب به صورتت بزن.

میلاد آهی کشید و برخاست. تا کنار چشمه رفتند. از بین بوته های بلند گل پونه به آب چشمه رسیدند. دست و رویی صفا دادند و آب نوشیدند و جان تازه گرفتند.

نزدیک چشمه لب تپه ای نشستند. میلاد دستی روی شلوار پارچه ای طوسی روشنش کشید و با تبسم عادیش گفت: توجه کن! زانو زدم تو گل و لای!

+: اینقدر خنده دار شدی که حاضرم رسیدیم خونه ریش تراشتو پس بدم.

میلاد فروخورده خندید. یک باریکه لجن را از روی زانویش جدا کرد و دور انداخت. گفت: کاریش ندارم. باشه پیشت.

+: هنوز می ترسی که قولتو بشکنی؟ قولتو پس میدم. چی میگن بهش؟ نمی دونم. یعنی دیگه برام مهم نیست که اصلاح کنی. هر کار دلت می خواد بکن.

_: واقعاً نمی خوام اصلاح کنم. دیگه اون فشار از رو ذهنم برداشته شده. می خوای پسش بدی بده. ولی من تا شنبه صبح که می خوام برم سر کار نمی زنم.

+: عجیبه که زودتر از این ریشه یابیش نکردی.

_: حس بدی بهش نداشتم. بابا به وسواسم می خندید منم فکر می کردم اینجوری دوست دارم.

+: الان دیگه دوست نداری؟

_: نه که مرتب بودن بد باشه. ولی حساسیت شدید ندارم. این که حالا دو روزم ریش نزدم هم نزدم. امدم گردش. کیفش به راحت بودنشه دیگه.

یک زن جوان به طرف چشمه آمد. بشکه ی پلاستیکی ای آب کرد و روی شانه اش گذاشت. به آنها که رسید سلام کرد و گفت: مبارک باشه خانم دکتر. مبارک باشه آقا دکتر. به پای هم پیر شین.

میلاد ابرویی بالا برد و پرسید: چی مبارک باشه؟

ولی گوشی زن زنگ زد و او در حال جواب دادن رفت.

دینا پوزخندی زد و گفت: به خود نگیر. اینا خیلی ناراحتن من دارم سی ساله میشم و هنوز مجردم. یکی باید توجیهشون کنه من هنوز نمی تونم خودمو جمع کنم چه برسه به یکی دیگه!

_: آهان! یعنی چار قدم باهم راه رفتیم برات حرف در آوردن؟ چه مسخره! نه به اون گوشی همراه و بشکه ی پلاستیکی، نه به خاله زنک بازیای هزار سال پیش. پا شو بریم.

توی راه برگشت چند نفر دیگر هم تبریک گفتند. باورکردنی نبود. به هرکدام که می گفتند اشتباه شده است، پشت چشمی نازک می کردند و می گفتند: حالا دیگه معلومه!

اصلاً معلوم نشد که مبدأ این خبر کذب از کجا بوده که مثل باد توی ده پیچیده بود.

وارد خانه که شدند هدیه خانم پیش آمد. دینا را کنار کشید و پرسید: راسته؟

دینا حیرتزده گفت: مادر من! شما دیگه چرا؟ این چه حرف عجیبیه که می زنین؟

میلاد جلو آمد و پرسید: چی شده خاله؟

هدیه خانم برگشت و معترضانه گفت: از تو هم خیلی گله دارم. چار کلاس درس خوندین آدم شدین برای ما؟ ما درس نخوندیم؟ ما سواد نداریم؟ رسم و رسوم از دلتون رفته؟ خودتون سر خود تصمیم می گیرین، می برین و می دوزین و تنتون می کنین، لایق نمی دونین یک کلمه به ما خبر بدین؟ غلط نکنم اگه اجازه ی پدر نمی خواست عقدشم کرده بودی! البته... امیدوارم بیش از این متمدن نشده باشین.

صدایش شرمزده رو به خاموشی رفت و رو گرداند. اشک گوشه ی چشمش را با ناراحتی گرفت.

دینا گیج و ناباور به میلاد نگاه کرد. میلاد آب دهانش را قورت داد و آرام شروع کرد: من بمیرم و اشک شما رو در نیارم خاله. باور کنین که همچین چیزی نیست. ما اصلاً یک کلمه هم درباره ی ازدواج حرف نزدیم. اصلاً همچین برنامه ای نداشتیم. این چه ماجراییه؟ من نمی فهمم.

مامان دوباره انرژی گرفت. برگشت و با عصبانیت گفت: حالا که آبروی دختر من رفته، اسمش افتاده سر زبونا میگی من نمی فهمم؟ خجالت نمی کشی؟ ساعت دو صبح دوتایی پاشدین زدین به جاده، سحر رسیدین اینجا. از اون موقع تا حالا عین چسب بهم چسبیدین و میگی هیچی نیست؟ من گوشام درازه میلاد؟

دینا به زحمت نالید: مامان...

میلاد نیم نگاهی به دینا که نزدیک بود غش کند انداخت و گفت: عموالبرز به من زنگ زد. خودش خواهش کرد که با دینا بیام. من که اصلاً خبر نداشتم که دینا این موقع داره میاد.

=: حرف من این نیست که چرا باهم امدین؛ حرف من اینه که چرا باید از دهن مردم بشنوم که باهمین؟ یعنی یه خواستگاری ساده لیاقت دختر من نبود؟ نداشتی یه نشون ناقابل بیاری رسمیش کنی؟

_: خاله هدیه.... خاله... آروم باشین. اصلاً همچین چیزی نبوده. ولی اگر موضوع اینقدر حادّه من به گردن می گیرم.

مامان با لحنی تمسخرآمیز گفت: لطف می کنی به گردن می گیری. نه بابا بیا بزن زیر همه چی! بعد از این که از دیشب تا حالا باهم بودین!

دینا نالید: مامان اینطور نیست. اشتباه شده. من نمی فهمم چی شده ولی اینطوری که شما فکر می کنین نیست.

=: اگه فقط من اینطوری فکر می کردم می گفتیم اشتباه کردم. ولی الان همه تو اون خونه همین فکر رو می کنن و مبهوت موندن. البته همه مبهوت نیستن. بعضیا هم نظرات دیگه ای دارن.

بعد طوری نگاهشان کرد که دینا از خجالت آب شد. میلاد هم آهی کشید و رو گرداند. هدیه خانم هم با غیظ رو گرداند و رفت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 شهریور 1396 06:29 ب.ظ
ای وای ای وای
مامان بابای تحصیل كرده، چطوری آخه حرف اهالی رو باور كردن

ببینیم چطور با این سنت ها مواجه میشن عزیزامون
شاذه شواهد اینطور نشون می دادن
مرسی که همراهمی
جمعه 24 شهریور 1396 02:30 ب.ظ
یعنی دینا نه مادر خودش را میشناخت نه حال و هوای ده را.؟ اما خب لابد باید اینجوری پیش بره تا داستان هم به جای مورد نظر نویسنده برسه
شاذه اتفاقات به طرز غریبی کنار هم چیده شدن. طوری که مادرش هم باور کرده بود.
پنجشنبه 23 شهریور 1396 08:58 ب.ظ
اوه اوه !
تاره میخواستم بسپرم بهت یه آقا دکتر میلادطوری برا من هم سفارش بدی که ماجرا پیچیده شد !
ینی چجوری این روانپزشک و متخصص زنان عزیزمون با سنت ها شون مواجه میشن ؟
شاذه می بینی؟ همه چی تو هم پیچید!
واقعاً نمی دونم می خوان چکار کنن. فعلاً مشغول یکی بدو با الهام جان هستم که اگه بزنی داستان منو با یه حرکت تموم کنی من می دونم و تو!
پنجشنبه 23 شهریور 1396 04:05 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
اوا پس چرا مامانه اینجوری میکنه؟!
خدایا ما را از غضب مادرها در امان دار
منم چشمه میخوام منم جنگل
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟ سرحالی؟ سلامتی؟
بد به گوشش رسوندن. هول کرده
الهی آمین
منم می خواممم سالهاست آب چشمه نخوردم ولی هنوز مزه اش یادمه
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
پنجشنبه 23 شهریور 1396 09:27 ق.ظ
سلام
خیلی خوب بود
فقط ی کم زود بود
میزاشتی ی روز آب خوش بخورن بعد
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنون
ها نمی دونم چی شد که اینجوری شد
چهارشنبه 22 شهریور 1396 11:16 ب.ظ
فك كنم الهام از یه جایی اخر این قسمتو كش رفته:))) فقط دامن دینا گیر نكرد تو نیمكت ولی باید به خاری چیزی گیر میكرد جر میخورد:))) ما پسندیدیم
شاذه اگه بگم ایده اش اون نیست دروغه ولی این خیلی پیازداغ و مشکلاتش بیشتره
چهارشنبه 22 شهریور 1396 11:14 ب.ظ
سلام. یعنی الهام بانوتون چشم نداشت ببینه ما دو دقیقه داریم میخندیما ولی جالب بود یعنی چی میشه؟ حالا کی بیاد به ملت حالی کنه؟
فکر کن ریش تراش میلادم تو اتاق دینا پیدا بشهاوه اوه تازه مامان دینا نمیدونه دخترش تو مطب دکترم خوالیده
شاذه سلام عزیزم
نه والا! تازگیا چشم تنگ شده عجیب!
نمی دونم والا! میگی اصلاً امکان داره حالی کنن؟
فکر کن! وایییی
چهارشنبه 22 شهریور 1396 10:22 ب.ظ
وایییی خداا خیلی هیجان انگیز بود آخی بیچاره دینا فکر کنم طفلک پس افتاد
راستی سلاممم شاذه جووونم خیلی خوب بود اتفاقای ناگهانی دوس دارم زیااااد
میگم واکنش مامان دینا یکم زیادی نبود ؟ تازه به نظرم از خداشم باشه پسر به این ماهیییی
خیلی خوب بوووود دستت طلا شاذه جوونم .
میگم شاذه جونی میشه یه داستانم درباره ی یه دختری که واسه تحصیل میره خارج از کشور بنویسی خیلی دوس دارم
کلییی مرسییی بوس بوس
شاذه مرسی مرسی
سلاممم عززیزمممم
خیلی ممنونم. منم هیجان تو قصه خیلی دوست دارممم
از آبروریزیش ناراحت بود. و الا معلومه که این گل پسر رو خیلی دوست داره
خیلی ممنووووونم عزیزممم
راستش من خودم با این یکی اصلاً میونه ای ندارم. کنار هم بودن خانواده برام خیلی ارزشمنده. ضمن این که تا حالا خارج نرفتم مگر برای زیارت. اونم مکه و کربلا. می خواممممم
خواهش میشه. بوس بوووووس
چهارشنبه 22 شهریور 1396 08:41 ب.ظ
سلام شاذه جون
داشتم خوشحالی قسمت جدید رو مزه میکردم ، یهو داستان ترش کرد
شاذه سلام عزیزم
ای جانم! شرمنده! الهام جان یهو شوخیش گرفته. شما جدی نگیر. ختم به خیر میشه
چهارشنبه 22 شهریور 1396 08:22 ب.ظ

عجب بساطی شده ها !!!!
سلام شاذه جونم ... مردم از خنده !!! نه به اون که سایه ی هم رو با تیر میزدن و نه به حالا که به چشم هم نامزد شده بنظر اومدن .
اصلا انگار این دو تا راحتی بهشون نیومده !!! تازه داشتن اختلافات قدیمی رو حل و فصل میکردن ها !!!
از مادر دینا بعید بود اینطور عجولانه قضاوت کنه !!! مثل اینکه حرف و حدیث ها خیلی محکم بوده که این بنده ی خدا اینطور ناراحت شده .
باز خوبه این دو تا رو دست در دست هم ندیدن ! لابد اون موقع میگفتن منتظر بدنیا اومدن بچه شون هم هستن !!!‌

دست گلت سلامت شاذه جونم . سلام و ارادت زیاد هم خدمت الهام بانو داریم ها !
شاذه والا! می بینی؟ الهام زده به سیم آخر
سلام عزیزم. خوشحالم که به نظرت خنده دار بود
همینو بگو! طفلکیها هنوز با شوک اولی کنار نیومدن و فرصت نشد کیفشو بکنن مجبورن برن بشینن پای میز محاکمه ی خانواده هاشون
اونم بنده خدا دلایل محکمی شنیده و هول کرده. از اون طرفم مهموناش هم شنیدن و خیلی بیشتر ناراحت شده
واقعاً!!!
سلامت باشی و دلشاد عزیزم الهام بانو هم سلام داره خدمت شما. فعلاً تبش بالاست حالی نداره
چهارشنبه 22 شهریور 1396 07:32 ب.ظ
سلام هی وااای عجب وضعی ایناهم توی روستا شناخته شده ان حالا ..ر بیار باقالی بار کن
شاذه سلام
همییین! من هی بهشون گفتم دوتایی راه نیفتین برین! حواسشون نبود نفهمیدن! بیا! حالا کی میا اینو جمعش کنه؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :