ماه نو
شنبه 25 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستان نازنینم
اول هفته تون لبریز از انرژی و سلامت و موفقیت باشه ان شاءالله


دینا با ناراحتی به پشت سر میلاد نگاه کرد. میلاد غرق فکر به افق چشم دوخته بود و حرفی نمیزد.

+: میلاد... من.... من نمی فهمم چرا اینجوری شده. ولی هرچی که هست تو قبول نکن. هیچ وظیفه ای نداری. من باید از عهده اش بربیام. باید یه کاریش بکنم. این تقصیر منه. باید می فهمیدم...

میلاد به طرف او چرخید و پرسید: باز همه چی تقصیر دینا شد؟

دینا با حرارت گفت: البته که تقصیر منه. اینو دیگه نمی تونی رد کنی. من با این مردم بزرگ شدم. باید می فهمیدم که غلطه ولی اصلاً حواسم نبود. اصلاً نمی دونم ما نصف شب که رسیدیم کی زاغ سیاهمون رو چوب زده که اونو چسبونده به پیاده روی امروز. ولی...

میلاد سرد و جدی گفت: ما دنبال مقصر نمی گردیم. ما حلّش می کنیم.

دینا با عصبانیت پرسید: چه جوری می خوای حلّش کنی؟ این داستان به تو ربطی نداره. من نمی ذارم به خاطر یه مشت مزخرف بری زیر بار ازدواج اجباری. معذرت می خوام که اینو میگم ولی جمع کن برو خونتون. من می دونم و اهالی ای که حرمت نون و نمک نگه نداشتن.

_: دینا! عصبانی نشو. ما حلّش می کنیم. یه نفس عمیق بکش. هر وقت آماده بودی میریم تو.

دینا نگاهی به سر تا پای او که حسابی ژولیده شده بود انداخت و گفت: آقای دکتر... تو اینجا مهمونی. حق مهمون نیست که باهاش اینطوری رفتار بشه. برگرد خونتون. اینا رو من می شناسم. بذار خودم باهاشون طرف بشم.

_: اینایی که میگی خونواده ی من و تو هستن که باید توجیهشون کنیم. پس لازمه که هردومون باشیم. اهالی ده هیچ حقی ندارن که من و تو رو قضاوت کنن. اهمیتی هم نداره که چی بگن. امروز حرف دهنشون اینه و فردا یه چیز دیگه. پس سعی کن آروم باشی و عصبانی نشی. چون قطعاً عصبانیت کمکی بهمون نمی کنه.

دینا حیرتزده نگاهش کرد. واقعاً خانواده ها را فراموش کرده بود. انگار ته دلش از حمایت آنها مطمئن بود و می خواست به بقیه ی ماجرا بپردازد. ولی حالا احساس می کرد میلاد راست می گوید. آنها که باید قانع میشدند خانواده هایشان بودند نه اهالی ده!

_: خب... آماده ای؟

سری به تأیید تکان داد و آرام گفت: بریم.

هر قدم که نزدیکتر میشد اضطرابش بیشتر میشد. بالاخره وقتی میلاد در را باز کرد اصلاً دلش نمی خواست وارد شود. اما میلاد دستش را حمایتگرانه پشت سر او نگه داشت و زمزمه کرد: بیا تو. آروم باش.

تا کفشهایشان را درآورند و از راهرو به هال برسند صد بار مرد و زنده شد. به طرز خنده داری فکر می کرد کاش هنوز میلاد را نمی شناخت و دیدش نسبت به او اینقدر عوض نشده بود. اگر هنوز همان قدر از او بیزار بود در دل می گفت هر بلایی سرش بیاید حقش هست! حتی اگر او را مجبور به ازدواج اجباری کنند. البته که خودش زیر بار نمی رفت ولی راضی میشد که آن دکتر عصا قورت داده قدری اذیت شود. ولی الان که فهمیده بود چقدر درباره ی میلاد اشتباه کرده است اصلاً نمی خواست او گرفتار این مخمصه شود. داشت از عذاب وجدان میمرد!

بالاخره به هال بزرگ خانه رسیدند. تقریباً همه آنجا بودند و بد نگاهشان می کردند. میلاد سلام بلندی کرد که جوابی نگرفت. دینا با ناراحتی سر به زیر انداخته بود و زیر چشمی چهره ها را بررسی می کرد.

پدر میلاد اولین کسی بود که پیش آمد و سیلی محکمی به گونه ی او نواخت. با لحنی سرد و برّنده پرسید: اگر به من می گفتی دینا رو می خوام نه میاوردم؟ خودت می دونی که دینا رو به اندازه ی دخترام دوست دارم. آرزو داشتم عروسم بشه. آبروی دینا آبروی منه. آبروی منو بردی.

دینا سر برداشت و با ناراحتی زمزمه کرد: تقصیر میلاد نیست.

پدرش خشمگین پرسید: تقصیر کیه؟ دختر مردم رو شب برده تو مطبش، چند ساعت اونجا بودین، بعدش سر صبح راه افتادین اینجا، کله سحر بگو بخند و کشک بادمجون خوردن... بعدم خدا می دونه به کجا رسیده...

رو به میلاد کرد و با لحنی تیز ادامه داد: کاش ریش تراشتو تو اتاقش جا نمیذاشتی!

دینا کف دستش را محکم بر دهانش کوبید و همین تأییدی شد بر حرفهای عموآرمان. البرزخان سرش را بین دستهایش گرفت و خم شد. هدیه خانم رنگ پریده اشکش را پاک می کرد. ابراهیم و اسمعیل برادرهای دینا غضبناک نگاهشان می کردند. دایی هادی هم حال بهتری نداشت.

دینا زمزمه کرد: میلاد بابام سکته نکنه.

میلاد نفسی کشید و بلند گفت: دیشب....

مکثی کرد و با تردید نگاهی به جمع انداخت. پرسید: آیا لازمه قسم بخورم و بعد تعریف کنم؟

هدیه خانم با ناراحتی گفت: نه پسرم. بگو.

ابراهیم گفت: بذارین قسم بخوره. من بهش اعتماد ندارم.

میلاد خنده ی تلخش را فرو خورد و دینا بیش از پیش خجالت کشید.

ابراهیم قرآن را از روی پیش بخاری برداشت و جلو آمد. میلاد دست روی قرآن گذاشت و گفت: قسم می خورم که حقیقت رو بگم و جز حقیقت نگم.

بعد سر برداشت و رو به جمع شروع کرد: دیشب دینا به مطب من آمد که بگه کارش طول می کشه و من برم. خیلی خسته بود و من بهش یه قهوه تعارف کردم. سر پا خواب بود. به مبل که رسید بیهوش شد. شواهد اشتباه توضیح دادن. بیشتر از یک ساعت نشد که بهش زنگ زدن و گفتن که بره زایشگاه. رفت. ساعت دو بعد از نصف شب کارش تموم شد و طبق امر عموالبرز باهم راه افتادیم و آمدیم. رسیدیم اینجا گرسنه بودیم. چون هیچکدوم شام درستی نخورده بودیم. شواهد درست گفتن ما کشک بادمجون خوردیم.

لحن و نگاهش باعث شد که همه علی رغم میلشان بخندند. برگشت و نگاهی به دینا که نزدیک بود ضعف کند انداخت. تند گفت: دینا بشین.

دینا همان جا فرو ریخت و روی زمین نشست. نمی گفت هم می نشست. نزدیک بود غش کند.

میلاد ادامه داد: بحث ما سر وسواسهای فکریمون بود. بهش گفتم روی تراشیدن ریشم حساسم.

رو به پدرش کرد و گفت: شما اینو می دونین و همیشه توصیه می کنین اینقدر اصلاح نکنم. به دینا گفتم می خوام این دو سه روز که اینجام ریش نتراشم. ریش تراشم رو آوردم توی آشپزخونه بهش دادم. تأکید می کنم من تو اتاقش نرفتم. اصلاً چند ساله که از این پله ها بالا نرفتم. باری بهرجهت نزدیک ظهر هم بدون برنامه ی قبلی همقدم شدیم و گشتی توی ده زدیم. نمی دونستم اینقدر خلاف سنگینیه. که اگر می دونستم قطعاً انجامش نمی دادم.

البرزخان سر برداشت. صورتش سرخ شده بود و به سختی نفس می کشید. دینا وحشتزده از جا پرید و یک لیوان آب برای پدرش آورد. بابا آب را نوشید. نفسی تازه کرد و رو به میلاد پرسید: حالا می خوای چکار کنی؟

میلاد روی یک صندلی خالی نشست و گفت: من در خدمت شما هستم. هرچی امر کنین.

البرزخان از جا برخاست و گفت: نمی خوام هیچ تصمیم عجولانه ای بگیرم یا قضاوتی بکنم. ساعت دو ونیم بعدازظهره و در مرام من نیست مهمونام رو تا این ساعت گرسنه نگه دارم.

رو به دو سه تا از خدمه که گوشه ی اتاق سراپا چشم و گوش بودند کرد و گفت: ناهار رو بکشین.

دینا کنار مبل پدرش روی زمین وا رفته بود و به این فکر می کرد که کی از بیمارستان گزارش داده است. از اهالی ده یک زن میانسال از نیروهای خدماتی بود و یک مرد جوان هم توی اتاق نگهبانی مسئول دوربینها بود.

مسئول دوربینها چند سالی از دینا کوچکتر ولی به شدت عاشق دینا بود! بارها خواستگاری کرده بود و بارها جواب رد شنیده بود. دینا هم که از ناامید کردن او حسابی عذاب وجدان داشت با کلی این در و آن در زدن و التماس پیش رئیس بیمارستان این کار را برایش جور کرده بود. سال پیش او با دختری که در خانه ی پدری دینا کار می کرد ازدواج کرده بود. دینا فکرش را هم نمی کرد که هنوز از او کینه به دل داشته باشد.

پوزخندی زد. ته لیوان آب پدرش را برداشت و نوشید. همه برای خوردن ناهار رفتند ولی او همان جا غرق افکار درهم و برهمش مانده بود.

صدای دایی را شنید که اظهار کرد: به نظر من بهترین کار اینه که بگیم اینا نامزد بودن. از قبل این برنامه بوده و هیچ اشتباهی پیش نیومده.

دینا به زحمت از جا برخاست و نالید: من نمی خوام با میلاد ازدواج کنم.

دایی پرسید: راه بهتری سراغ داری؟ آبروت رفته.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:26 ب.ظ
سلام شاذه جونم . فدای سرت عزیزم . اشکالی نداره . کپیش رو ندارم ولی یادمه چی نوشته بودم .
اینکه همچنان دارم میخندم . از کل ماجرای این دو تا .
پیشنهاد نامزدی هم بد نبود . شاید با این حساب کمی به هم نزدیکتر میشدن که با خوندن پست جدید معلوم شد اون طرح منتفی اعلام شد و پدر دینا مشکل رو حل کرد .
الان هم که دینای بینوا محکوم اصلی شناخته شده و توسط منطق دینا قراره مجازات بشه .
باز خوبه میلاد حواسش به دینای درون هست و گاه بگاه بدادش میرسه .
در مورد افسردگی هم منطقش عالیه . دقیقا میشه این اصل رو توی رفتار افراد افسرده حس کرد . انداختن مسئولیت زندگی و مشکلاتش به گردن دیگران همیشه راحتترین راه بنظر میاد . البته در مورد افرادی که برای اطرافیانشون ارزش کامل رو قائل نیستن و یا خودشون رو بیشتر از بقیه دوست دارن .
در مورد دینا بعید میاد که این مطالب صدق بکنه .
مطمئنم با کمکهای میلاد بزودی راه حل درست رو پید ا میکنه .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین.
شاذه سلام سهیلاجونم
ممنون از محبتت. لطف داری عزیزم
خوشحالم که خوشت امده
بله پدره نذاست بهم برسن. دیدی حالا؟
بله اونم چه مجازاتی! موهای سرشو دونه دونه نکنه خوبه
ما که به روی خودمون نمیاریم چرا؟ اصلاً هم دلش نرفته. بحث فقط و فقط سر وجدان کاری و قوم و خویشی و این حرفاست. مدیونی فکر دیگه ای بکنی
در مورد افسردگی صددرصد همینطوره.
دینا هم با تمام مهربانیش بازم کسایی رو داره که ازشون دلگیر باشه و تقصیر رو به گردنشون بندازه
حتما همینطوره

سلامت باشی و دلشاد نازنینم
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:36 ب.ظ
وای اگه مجبور شن باهم ازدواج کنن خیلی میخندیم
شاذه مجبور نشدن
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:36 ب.ظ
قسمت قبلی گفتم شد شبیه همه ی داستانا ازدواج اجباری و فکر بد همه و ...
ولی این قسمتی از خنده ترکیدم خیلی جالب شده داستان زود زود بزارین چون همه زود زود سر میزنن بعد هی مجبوریم پارت قبلی رو دوباره و ده باره بخونیم خب از بس عالین که حوصلمونم میزاره
شاذه خیلی سعی کردم شبیه بقیه شون نشه
متشکرم عزیزم. خوشحالم که لذت می بری و همراهم هستی
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:34 ب.ظ
خداروشکر منم خوبم ممنون, فعلا که دور خودم میچرخم فقط, اصلا نمیفهمم چطور روزم شب میشه!
شاذه خدا رو شکر که خوبی. از کامنتات حس می کنم خیلی شلوغی. فقط شلوغی باشه اشکالی نداره. خوب باشی ان شاءالله
یکشنبه 26 شهریور 1396 05:10 ب.ظ
سلام شاذه جونم
خسته نباشید
یكی از حقایق خیلی خیلی تلخ جامعه رو بهمون نشون دادین ..
و میدونین توی اختلالات هذیانی چیزی داریم به اسم Erotomania كه فرد عاشق فرد سوپریوری میشه و فكر میكنه اون هم عاشقشه ولی نمیتونه بگه و واسه ی همین براش مزاحمت ایجاد میكنه. من فكر كنم این آقای مسئول دوربین ها كه دیگه از دینا كوچك تر هم بوده دقیقا همینه
و باز هم از این مادر و پدر چنین برخوردی جای عجب داشت .. نشون میده ما ادم ها به راحتی حتی كسایی كه خیلی خوب میشناسیم رو قضاوت میكنیم
شاذه سلام مهروی نازنینم
سلامت باشی
بله متاسفانه یکی از مهمترین سرگرمیهای عمومی سر کشیدن تو کار اونای دیگه است! بعد قضاوت کنیم، نسخه بپیچیم و حکم بدیم.
چه جالب! اینو نمی دونستم! یعنی فرمولشو نمی دونستم. ولی درک مطلبش ساده است. زیاد دیدم.
این پدر و مادر دارن با این مردم زندگی می کنن. خواه و ناخواه شباهتهایی کنار هم پیدا کردن. هرچند باز هم سعی کردن متمدنانه برخورد کنن. ولی با اون همه اتفاق پشت سر هم سخت بود که قضاوت نکنن.
یکشنبه 26 شهریور 1396 02:31 ق.ظ
بههه سلاااام شاذه جوون قشنگم
فکر قلب مارو نمیکنی شاذه جوونی
میگم حالا دینا واقعنی ته دلشم دوس نداره زن میلاد بشه ؟؟ بابا پسر به این خوبی ماهی
ولی خداییش دلم سوخت واسشون، خیلی بده یه تهمت به این بزرگی به آدم بزنن؛ تازه مادر پدر آدم هم حرفشو باور نکنن
و البته اعتراف میکنم دلم عروسی میخواد مدلشم مهم نیست خیلی
راستییی مدیریت بازرگانی قبول شدم دانشگاه مازندران و دیگر هیچ
شاذه جووونی مرسسیی که مینویسی
کلی انرژی مثبت بوس بوس میدوستمت زیاددد
شاذه سلاااام به روی ماهت عزیزم

بدش نمیاد دلش برای میلاد میسوزه. نمی خواد مجبور بشه
تو واقعیت اگه باشه خیلی ترسناکه ولی قصه است و آخرشم قطعا خوشه
منم دلم عروسی می خواد. دیروز به دختر همسایمون می گفتم برادرتو نامزد کن دیگه حوصلمون سر رفته یه کم هیجان می خوایم
به به مبارکه عزیزمممم. موفق باشی
خواهش می کنم گلم. مرسی مرسی که همراهمی. بوس بووووس. منم خیلی دوستت دارممم
شنبه 25 شهریور 1396 10:26 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
اینا چشونه پس؟ چرا جدی گرفتن موضوعو؟
شاذه جانم الهام بانو حالش خوبه؟
کلا اینجوری خوندم این قست و قسمت قبلو
امیدوارم اینا کوتاه بیان!
ممنون شاذه جانم, عالی مثل همیشه
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا
تو خوبی عزیزم؟ کجایی؟ چه می کنی؟
ده کوچیکه. احترام و آبروشون خدشه دار شده
الهام بانو هم تب کرده بود. داره بهتر میشه

بالاخره یه طوری میشه
خواهش می کنم. لطف داری
شنبه 25 شهریور 1396 06:44 ب.ظ
سلام شاذه بانو جون
واقعا قضاوت بیجا چقدر ادم ها رو تو زندگی اذیت میکنه خب وقتی ازچیزی خبر نداریم نیایم نگیم الکی چهل کلاغ نکنیم واقعا هم میلاد و هم دینا و خانواده هاشون بی تقصیر این ماجران
ممنونم
شاذه سلام مهرناز نازنینم
واقعاً همینطوره. از راه دور ندیده و نشناخته، صرفاً با چند تا مشاهده همه چیز رو ردیف می کنیم و باور می کنیم و قضاوت می کنیم و حکم میدیم. ما کی هستیم واقعاً؟!
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 25 شهریور 1396 05:01 ب.ظ
سلام خوبین؟ رمان خیلی خوبیه یعنی از اول که خوندم خوشم اومد اما از بس گرفتارم نتونستم ازتون تشکر کنم
راستی میشه برام دعا کنین چندتا مشکل همزمان پیدا کردم که هیچ طوری حل نمیشن الان دیگه ناامیدم
میشه هرکی خوند از ته دل برام دعا کنه خواهش زیادیه می دونم ولی چه کنم...
شاذه سلام عزیزم
خوبم شکر خدا
لطف داری. ان شاءالله خدا همه ی مشکلاتت رو حل کنه. ایمان دارم که امشب شب خوبی برات میشه. خوشحال میشم وقتی خبر خوشی رسید بیای برام بگی
شنبه 25 شهریور 1396 04:30 ب.ظ
شاذه ای جانممم
شنبه 25 شهریور 1396 03:30 ب.ظ
شاذه
شنبه 25 شهریور 1396 02:03 ب.ظ
مخلص شاذه جانم !
شاذه عزیزمی!
شنبه 25 شهریور 1396 12:20 ب.ظ
سلام شاذه جون
خوبی؟ سر حالی؟
ی کم رفتار پدر و مادرها بسته بود
هر دو بچه هاشون را میشناسن تحصیل کرده هم هستن بالاخره باید ی کم رفتارشان فرق کته و اینقدر زود قضاوت نکن
شاذه سلام سکوت مهربونم
خوب و سرحالم به لطف خدا
تو خوبی نازنینم؟
همینطوره ولی اهالی روستا بدجوری شلوغش کردن و برای پدر و مادر دینا که حدود چهل سال به عنوان پزشک و بزرگتر و باسواد اهالی روستا اونجا زندگی کرده بودن بد شد. البته سعی کردن قضاوتی نکنن. ولی بهرحال تا داغ ماجرا کمی خنک بشه هولش هست.
شنبه 25 شهریور 1396 11:27 ق.ظ
سلام ، متشکرم عزیزم ، به آرامش نیاز داشتم که با خوندن رسیدم بهش ، گرچه کمی این قسمتها ترسناکه ولی قلم دوست نازنینم همیشه بهم آرامش میده
شاذه سلام شهر مهربونم
الهی خوشحال و سلامت باشی همیشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :