ماه نو
سه شنبه 28 شهریور 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام عزیزانم
این هم پست بعدی
دوست دارم نظرتون رو درباره ی پیشنهاد میلاد بدونم. شما باشین چه حسی بهتون میده؟ البته با تصور رویای خودتون




+: خیلی خب. فرض می کنیم که می خوام. بعد چی میشه؟ پا شم اینجا رو جمع کنم. بعد بشورم بسابم تمیز کنم. بعد بشینم تو بوی شوینده ها هی از عصبانیت غرّش کنم. باور کن اعصابم خرابتر میشه.

_: من هیچ پیشنهادی درباره ی تمیز کردن خونه ندارم. اون به من ربطی نداره. من روانپزشکم نه مسئول نظافت.

دینا با خنده گفت: منم متخصص زنان و زایمانم. خب بعد؟

میلاد به پشتی صندلی تکیه داد. لبخندش عریضتر شد و پرسید: خانم دکتر عزیز اگه الان مثلاً بخوان یه خوراکی خوشمزه بهت بدن که کیف کنی، اون خوراکی چیه؟

دینا لقمه ای را پر از پلو کرد و با لبخند گفت: پاستیل!

لقمه را فرو داد و با همان نگاه خندان به میلاد چشم دوخت.

_: چقدر می خوری؟

+: در واقع نمی خورم. معدمو اذیت می کنه. یه بسته می گیرم میذارم یه گوشه، هر وقت خیلی خیلی دلم خواست برمیدارم و یه جا می بلعمش. با درد بعدشم کنار میام.

_: خب چرا یه جا می بلعیش؟ دو سه تا بخوری هم اذیتت می کنه؟

+: نه خب. ولی وقتی اونقدر دلم بخواد دو سه تا سرم نمیشه.

_: الان تو خونه داری؟

+: فکر کنم باشه.

_: بیار.

+: من که نمی فهمم تو می خوای چکار کنی! تو پاستیل کلوردیاز نیست.

_: منم نمی خوام به تو کلوردیاز بدم.

+: آنا می گفت برو پیش فامیلت بیشتر مشاوره میده. قرصی نیست.

میلاد لبخندی زد و گفت: اگه لازم باشه قرصم میدم.

دینا با یک بسته پاستیل که از توی کابینت پیدا کرده بود برگشت و گفت: واقعاً این زندگی آشفته به نظرت قرص نمی خواد؟

_: نه. مگر این که خودت اصرار داشته باشی.

بسته ی پاستیل را به طرف میلاد گرفت.

_: من که نمی خوام. بشین بهت بگم. بازش کن. یه دونه در بیار. بوش کن. دوست داری؟

دینا با خنده گفت: خیلی دوست دارم ولی منظورتو نمی فهمم.

_: بذارش روی زبونت. مزه مزه اش کن. چشماتو ببند و به شیرین ترین رویایی که الان به فکرت می رسه فکر کن. خیلی هم سخت نگیر. اولین چیزی که به نظرت جالب میاد.

اولین جمله ای که از ذهن دینا گذشت این بود: کاش بابا رد نکرده بود و الان میلاد اجباراً نامزدم بود!

اینقدر از این فکر تعجب کرد و ترسید که پاستیل را فرو داد و وحشتزده چشمهایش را باز کرد. با چشمهای گرد شده به میلاد نگاه کرد و ترسیده گفت: تو می دونستی!

میلاد متعجب و خندان پرسید: چی رو می دونستم؟

+: تو... تو.... تو داری یه کاری می کنی. داری شستشو مغزیم میدی. میلاد من خر نمیشم. نه نمیشم.

_: چی داری میگی؟ من فقط گفتم به یه چیز خوب فکر کن. چیزی رو بهت القاء نکردم. چی از ذهنت گذشت که اینقدر ترسیدی؟

دینا سر به زیر انداخت و عصبی گفت: محاله بگم. اصرار نکن.

میلاد سر تکان داد و جدی گفت: باشه. اصرار نمی کنم. مطمئن باش که من نمی تونم ذهنتو بخونم. پس راحت بهش فکر کن. هرچی که هست. اگه از فکرش لذت می بری و حال خوبی بهت میده حتماً بهش فکر کن. در همون حال حسابی پاستیلتو مزه مزه کن. بذار این فکر و این مزه باهم همراه بشن. یکی بشن. وقتایی که تو خونه ای، مخصوصاً اول صبح و دم غروب که تاثیر پذیری ذهنت بیشتره حتماً این تمرین رو بکن. دو سه روز تو خونه این کار رو بکن. لزومی هم نداره که هر بار بیشتر از یکی دو تا پاستیل بخوری. فرو نده. تا می تونی مزه مزه کن بعد بخور. چشماتم ببند که بهتر بتونی تصور کنی. تو رویات سیر کن و سعی کن حسابی حالتو خوب کنی. بعد که خوب این تصویر برات جا افتاد جاهای دیگه هم امتحانش کن. وقتی هر جایی که از چیزی ناراحت میشی یه دونه پاستیل بذار دهنت. همیشه تو کیفت داشته باش. می تونی این کار رو بکنی؟

دینا متفکرانه گفت: فکر می کنم بتونم.

میلاد از جا برخاست و گفت: پس انجامش بده و نتیجه رو به من بگو. دیر وقته. ممنون از شام. امیدوارم کسی منو ندیده باشه و مسئله ای برات پیش نیاد.

+: از همین حالا فکر می کنم نتیجه اش خوب باشه. نه که کلاً خوب بشم ولی حتماً خوبه.

میلاد دست روی دستگیره ی در گذاشت و با لبخند گفت: حتماً خوبه. یه پیشنهاد دیگه هم دارم که امیدوارم برداشت بدی ازش نکنی.

دینا با خنده گفت: بگو. سعی می کنم برداشت بدی نکنم.

_: با اولین پولی که دستت آمد برو آرایشگاه. سعی کن یه تغییر اساسی بکنی. چیزی که خوشت بیاد و حالتو خوب کنه. بعدم یه دست لباس یا هرچیزی که دوست داری و حالتو خوب می کنه برای خودت بخر. چند روزی شارژت می کنه.

+: اینم چشم آقای دکتر. ویزیتتون چقدر میشه؟

_: چند سال صبر کن. زنم که خواست بزائه جبران می کنی.

دینا نتوانست به شوخی اش بخندد. لبش را گاز گرفت و آرام سر تکان داد. میلاد خداحافظی کرد اما دینا نفهمید که چه جوابی داد. اصلاً جواب داد؟ وقتی به خود آمد میلاد رفته بود و دینا از فکر این که میلاد زن دیگری اختیار کند عمیقاً غمگین شده بود.

به اتاق برگشت. بسته ی پاستیل را از روی میز برداشت و یکی در آورد. به خرس سرخ لاستیک مانند چشم دوخت و گفت: تو قراره حال منو خوب کنی. چه دنیای مسخره ای!

روی مبل گود رفته و کهنه نشست. وقتی می خواست خانه را اجاره کند پول زیادی نداشت. این مبلها را از سمساری خریده بود. بابا گفته بود مبلهای محکم خوبی هستند. چوبهایشان خوب بود اما چیزی از ابر و فنرشان نمانده بود.

دوباره خرس را بالا گرفت. کمی نگاهش کرد. آن را بوئید. دو قطره اشک بی دلیل روی گونه هایش ریختند. به خودش تشر زد: دوباره عاشق شدی دیوونه؟ به تو نگفته بودم عاشق نشو؟ نگفتم بشین تا یه خواستگار مناسب پیدا کنی؟ گفته بودم یا نه؟

چشمهایش را بست و نالید: میلادم خواستگار مناسب بود. خودش گفت باهام ازدواج می کنه. من خر جلوی همه گفتم باهاش ازدواج نمی کنم که به کاری مجبورش نکرده باشم. کاش کرده بودم.

پاستیل را روی زبانش گذاشت و همانطور چشم بسته فکر کرد: اگه نگفته بودم نمی خوام... اگه بابا مانع نشده بود... ما الان نامزد بودیم. امشب که اینجا بود کلی عاشقانه داشتیم. به جای دخترعمو... عشقش بودم. اگه نامزد بودیم... فردا کل بخش رو شیرینی می دادم. اگه...

داستان را حسابی ادامه داد. وقتی چشم باز کرد اینقدر حالش خوب شده بود که برخیزد و شام روی میز مانده را جمع کند. لباسهای شسته شده را پهن کند و حتی ظرفها را هم بشوید!

حس بدی ته ذهنش بهانه می گرفت چرا بهش فکر می کنی؟ شاید دلش جای دیگه باشه. مثل دفعه ی قبل که عاشق شدی!

با عصبانیت گفت: اگه دلش جای دیگه بود به این سرعت اظهار آمادگی نمی کرد. دفعه ی قبل طرف زن داشت. کارش از این حرفا گذشته بود فقط چون حلقه دستش نمی کرد نمی دونستم.

دفعه ی قبل مربوط به شش سال پیش بود که عاشق یکی از استادهای جوانشان شده بود. جوان بود و باهوش و شوخ... خیلی زود استاد شده بود. همه دوستش داشتند و دینا عاشقش بود. چند ماهی در خیال عشق یک طرفه اش مانده بود تا یک بار اتفاقی فهمید که طرف زن دارد! بعد از آن به خودش قول داد که دور عاشقی را خط بکشد و به یک ازدواج سنتی مناسب رضایت بدهد.

و حالا مهر میلاد ناگهان به دلش افتاده بود. بچه نبود. می دانست دل بستن به روانشناس یک عکس العمل سریع و عادی است. اما دلش می خواست با این دلبستگی بازی کند تا حالش خوب بشود حتی اگر عشقش هیچ فرجامی نداشته باشد.

همانطور که با خودش بحث می کرد و خودش را توجیه می کرد که کارش اشتباه نیست، تند تند لباسهای تمیز اینجا و آنجا افتاده را تا میزد و جمع می کرد. دور و بر هال را مرتب کرد و بالاخره کمی از ساعت دو گذشته بود که خوابید.

صبح ساعت شش بود که از خواب پرید و اول دلیلش را به خاطر نمی آورد. روی تخت نشست و ناگهان خندید: میلاد! خب میلادخان خودت که نباید بفهمی ولی قراره دلیل شادی من بشی تا وقتی که بتونم خودمو جمع و جور کنم. خیلی هم عالی!

دست و صورتش را شست مسواک زد و با خوشی توی آینه نگاه کرد. خنده اش گرفت. حالش بی دلیل خوب بود. شروع به جابجا کردن مبلها کرد. سعی می کرد حداقل سر و صدا را ایجاد کند. همسایه پایینیها کارمند بودن و این ساعت بیدار می شدند ولی باز هم احتیاط کردن بهتر بود.

همه وسایل را جابجا کرد. سرامیکها را با کهنه تمیز کرد. هر جای خانه را که توانست دستمال کشید. تمیز و جدید شده بود. ساعت هفت و ربع بود و باید کم کم راه میفتاد. اما اول یک پاستیل برداشت و روی مبل نشست. به ساعت روبرویش و پنجره های دو طرف ساعت نگاه کرد و گفت: فقط پاستیل جادویی میلاد رو مزه مزه می کنم بعد میرم. اصلاً این مبل که جابجا شده منظره اش خیلی بهتر شده. اینقدر خوب شده که گود بودنش دیگه خیلی اذیت نمی کنه.

دستهایش را پشت سرش درهم فرو برد. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. در رویایش برای خودش عروسی گرفت. لباس عروس انتخاب کرد... جواهراتش... برای میلاد کراوات خرید و خودش برایش گره زد.

وقتی چشم باز کرد ده دقیقه گذشته بود. دستپاچه از جا پرید. به آشپزخانه رفت. لقمه ای نان و مسکه ی محلی که مامان برایش فرستاده بود را آماده کرد و در همان فکر کرد: میلاد مسکه خیلی دوست داره!

لقمه را تند تند خورد. یکی دیگر هم حاضر کرد و در حالی که می خورد ظرف مسکه و کیسه ی نان را توی یخچال گذاشت.

شتابان به اتاقش برگشت و لباس عوض کرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 10:13 ب.ظ
من که دیگه بیخیالش شدم, به دنیا گفتم ولم کن به درد ایده آل گرایی خودم بمیرم
شاذه من ترجیح میدم از درد باشکوه تری بمیرم
شنبه 1 مهر 1396 07:29 ب.ظ
ببخشید که نگران شدی، اما من خوب و شادم.
من یه مرض لاعلاج دارم که بدترین و کشنده ترین مرضه، اسمشم ایده آل گراییه
اصلا فرقی نمیکنه از نظر بقیه موفقی یا یه شکست خورده، زیبایی یا زشت، پر اخلاق های خوبی یا بد! مهم اینه که درونت هیچوقت راضی نمیشه. مثلا دیروز، گفتم بجای بیکار چرخیدن تو خونه، یه کار هنری انجام بدم. با اینکه همه میگفتن قشنگه اما از نظر من خیلی زشت و ضایع بود، آخرشم کلی عذاب وجدان داشتم که خب حالا مثلا این به چه دردی میخوره؟ چه فایده ای داره؟ کلی کار مفید دیگه میتونستی انجام بدی!
خیلی سعی کردم باهاش مقابله کنم، نقاط قوتمو به خودم نشون بدم، اما آخرشم بی فایده است، چون اون بخش ایده آل گرای ذهنم همه موقعیت هایی که میتونستم داشته باشم و ندارم رو بهم یادآوری میکنه.
خدا این مرضو نصیب گرگ بیابون نکنه
شاذه خواهش می کنم. خدا رو شکر که خوبی.
من هم این مرض رو دارم و واقعاً بددردیه. مشاورم مرتب داره تلاش می کنه که از برج ایده آل گراییم بیام پایین. چند روز پیش خیلی حالم بد شده بود. برای مشاورم نوشتم تنگی نفس دارم و حالم خیلی بده. در حالی که نه نگرانی خاصی دارم نه مشکلی پیش امده شکر خدا.
پرسید به چی فکر می کنی؟
کاشف به عمل آمد سر نوشتن این قصه می خوام هم سواد یه روانپزشک رو داشته باشم هم متخصص زنان بدون کم و کاست!! داشتم خودمو می کشتم! پا شدم رفتم دکتر قلب. دکتر می پرسه تازگی نگرانی خاصی داشتین؟ راستش روم نشد بگم نگرانیم چی بوده ترسیدم دکتره از خنده غش کنه
خلاصه که تنها نیستی عزیزم. من و مشاورم و دیوید برنز عزیز و ویلیام جون و دکتر صاحبی و تئوری انتخاب تلاش سختی رو در جهت درمان این درد در پیش داریم
شنبه 1 مهر 1396 12:44 ب.ظ
عزاداری هات مقبول مهربون !
یک کم درد و دلم میاد !
میدونی واقعا نمیدونم مشکل من چیه !
وقتی هیچ خبری نیست هی تو ذهنم ور میرم که چرا واسه من یه موقعیت ازدواج درست و حسابی پیش نمیاد و چه و فلان !

اما امون از اون وقت که یه موقعیتی پیش میاد ... حالا هرچی طرف کول تر ... هرچی طرف بیشتر دست منو باز میذاره انگار من بیشتر رم میکنم !
بیشتر به این فکر میکنم که مسئولیت های دیگه ای دارم ...
بیشتر به این فکر میکنم که الان وقت ازدواج و فلان نیست !
چمه من آخه ؟

این بود درد و دل من !
فک کنم امروز حسابی خونه خلوت تره ها .... اول مهر و مامان های خوشحال !
شاذه خدا کنه بپذیرن... خیلی خوددرگیری دارم...

به نظرم یه روز بشین با خودت خلوت کن. مثلاً اگه اهلش هستی برو تو یه کافه بشین. برای خودت قهوه سفارش بده و یه کاغذ بذار جلوت. وسطش خط بکش که دو ستونه بشه. اگر ازدواج کنم و اگر نکنم. مزایا و معایبش رو بنویس. به خوب و بدها امتیاز بده و امتیازها رو جمع بزن. موقعیتها رو بدون غرض ورزی مقایسه کن. وقتی به یه نتیجه ی منطقی رسیدی تصمیم گرفتن خیلی ساده میشه. این نسخه ی دوستم دیوید برنزه

لطف کردی که محرم دونستی و برام نوشتی
یه مامان خیلی شاد تا که خونه رو خلوت دید دوستاشو دعوت کرد دور هم باشن. خیلی خوش گذشت ها. واقعا از خدا ممنونم. ولی بعدش فکر کردم آخه اول مهری رو به خودت ندیدی که از خونه ی خلوت لذت ببری؟
جمعه 31 شهریور 1396 03:37 ق.ظ
سلام شاذه جون عزیز

در مورد روش دكی میلاد من نظری نمیتونم داشته باشم چون هیچجوره امكان نداره من بتونم خوراكی خوشمزه ای رو مزه مزه كنم یا فقط یكی دو تا ازش بخورم
به قول دینا میبلعم !
شاذه سلااام گل دختر میلان

منم بعد از کلی تمرین می تونم گاااهی یواش بخورم. نه همیشه
پنجشنبه 30 شهریور 1396 11:27 ب.ظ
سلام شاذه جونم . چقدر عالی !!! منم دیگه به این خریدهای اینترنتی حسابی عادت کردم . کلی توی وقت صرفه جویی میشه .
من اینجا بیشتر از سایت امازون خرید میکنم که قانون پس دادنش خیلی خوب و راحته . البته بیشتر وقتها خرید مطابق نظر هست و قابل استفاده .
خدا رو شکر که کارهات بخوبی و خوشی انجام شده .
من که همیشه عاشق ماه پاییزم . مخصوصا مهر ماه . هنوز هم بوی کیف و دفتر کتاب نو که اول مهر دستمون میدادن رو یادمه . یادش بخیر .
امیدوارم برای همه روزهای خوشی در پیش باشه . همچنین برای گلهای خونه ی شما .
دختر منم امسال دانشگاه رو شروع کرد . حال و هواش کمی متفاوت بود ولی برای خوش ذوق و شوق داشت .
قربون محبتت شاذه جونم .
شاذه سلام سهیلاجونم
خیلی ممنونم. بله اونجا معمولتره. اینجا هم داره جا میفته ولی من هنوز اینقدر عاشق خریدم که گاهی ترجیح میدم خودم برم. مخصوصاً بازار با اون همه نوستالوژی

خیلی ممنونم عزیزم
چه عالی! یادش بخیر

خیلی متشکرم. به همچنین. ای جانم! حتماً حسابی خوشحاله! ان شاءالله موفق باشه
سلامت باشی عزیزم
پنجشنبه 30 شهریور 1396 10:19 ب.ظ
یکبار مشاوری به من گفت برای تمرین به لحظات خوبی که داشتی یا به یک مکان رویایی که دوست داشتی فکر کن.
بنظرم دینا اعتماد بنفس پایینی داره.دختری با این موقعیت چرا باید اولین فکرش ازدواج با میلاد باشه
شاذه اینم پیشنهاد خوبیه
از اول دارم میگم دینا اعتماد بنفس نداره :)
ولی این که چرا اولین فکرش این بود برای این بود که میلاد روبروش نشسته بود و به خاطر دینا ریش گذاشته بود، قیافه اش تغییر کرده بود و همه جوره داشت به دینای سرخورده توجه می کرد. چرا عاشقش نشه؟
پنجشنبه 30 شهریور 1396 10:31 ق.ظ
سلام شاذه عزیزم
روزتون شاد و پر از نور و رنگ و انرژی
اول از همه از قلم روان و زیبا و شیوا و مثبت شما تشکر میکنم که امید به زندگی شاد و آسون را به من یکی میده هر وقت داستان هاتون رو میخونم خیلی متشکرم ازتون
و اینکه من معمولا بعد از پایان داستان یکجا میخونمش و لذت یکباره خوندنش رو میبرم اما مدام سر میزنم به وبتون و چک میکنم و یکی دو خطی هم گریز میزنم و تیترهارو میخونم... اینبار نمیدونم چی باعث شد که من کامل پست رو بخونم و البته نظر بذارم... من کاملا با نظر خود شما و مشاورتون و میلاد رو قبول دارم... این روش یه روش علمی تایید شده است... تشکر از داشته ها و شادی در همه لحظه ها و رویاپردازی در دو تایم صبح و شب به مدت مثلا ده دقیقه
من هم مربی روش زندگی دارم که همین شیوه رو آموزش و توصیه میکنن... همه چیزهایی که در دنیای ما وجود داره روزه از رویاها شروع شدن و به اینجا رسیدن... یه روزی خیلی غیر واقعی به نظر میومدن... ما میتونیم با پرداختن به رویاهامون به صورت ناخودآگاه به سمت اونها حرکت کنیم... از کجا معلوم همون دوست شما که در منطقه کویری هستند روزی در راستای رسید به رویاشون سفری به مناطق و دشت های سرسبز داشته باشن... همین رویاها باعث پیشرفت انسان میشه
شاد باشید عزیزم و باز هم متشکرم از قلم شیوا و گرمتون
شاذه سلام میم نازنینم
متشکرم. شبت پر از روشنایی و عشق و امید
خیلی خوشحالم که اینطوره. ممنونم که همراهمی

چه جالب! خوشحالم که برای تو هم عملی هست
بله کاملاً همینطوره. به صورت دعا در میاد. این که ما مرتب یه چیزی رو بخوایم. وقتی هم که به یاد خدا باشیم، خدای رحمن و رحیم بهمون میده
سلامت باشی و دلشاد عزیزم. ممنون از نظر پرمهر و همراهیت
پنجشنبه 30 شهریور 1396 10:15 ق.ظ
سلامم. رو من که جواب نمیده. یه جورایی رد دادم
مردای با ته ریش جذاب ترن از نظر من
شاذه سلام عزیزم
یه کم تلاش کنی میشه. مهم خواستنشه و البته انتخابش!
خیلی ها دوست دارن. ولی من علاقه خاصی ندارم :)
چهارشنبه 29 شهریور 1396 06:50 ب.ظ
سلام شاذه جون. خوبی؟ مرسی برای داستان قشنگ شگفتی تولد

راستش راجب این تکنیک و پیشنهاد میلاد من خیلی سال این تکنیک رو انجام دادم شاذه جون. الانم هنوز انجامش میدم ولی الان دیگه خیلی خیلی برام ناراحت کننده شده. طوری که وقتی ازون خیال بر میگردم دلم میخواد گریه کنم. خیلی خوبه اگر که اون رویا اون چیز دوست داشتنی بلاخره یه روزی یه نمودی حتی کوچیک توی زندگیمون داشته باشه ولی برای من شخصا الان دیگه عذاب شده. وقتی چشمامو باز میکنم و ازون حالت بر میگردم دلم میخواد ساعت ها گریه کنم. گاهی حتی متنفر میشم ازینکه اینکار رو انجام میدم ولی نمی تونم هم ترکش کنم
شاذه سلام پروای عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
خواهش می کنم

چقدر عجیب و تلخ! برای من به قول میم که تو نظرش گفته، دلیلی میشه برای حرکت به طرف رویام و داشتنش. معمولاً اینقدر تکرارش می کنم که به صورت یه دعا در میاد. از خدا می خوام و هر کدوم از این رویاها که صلاحم بوده بهش رسیدم شکر خدا. از بچگی این کار رو می کردم. ولی این اواخر که مشاورم تاکید کرد که بازم حتماً بهش بپردازم می گفت توی رویات هم مرتب شکر کن که داری لذت می بری و شکر کن که خدا این رو بهت خواهد داد. این خودش دعا میشه و قطعاً خیلی دلپذیره. این که آدم تکیه و توکلش رو به دریای بیکران رحمت الهی بسپره خیلی قشنگه.
چهارشنبه 29 شهریور 1396 06:38 ب.ظ
پیشنهاد میلادو دوست داشتم:))))
ولی با لواشک مامان بزرگ پز یا کشکِ قارایی(با قافِ یا غین؟؟!:) ترجیحش میدم:دی
شاذه خیلی هم عالی!
لواشک پختن اینقدر سخته که منم عین دختره توی بگذار تا بگویم اسمش بیاد بداخلاق میشم :)))))
ولی قطعاً خوشمزه است :دی
نمی دونم! اصلاً اسم این نوع کشک رو نشنیدم!
چهارشنبه 29 شهریور 1396 06:23 ب.ظ
من روش پیشنهادی رو زمانی كه نوجوان بودن امتحان میكردم اما متاسفانه انقدر در اون رویا غرق میشدم كه گاه فكر میكنم اون اتفاق ( رویای ذهنی) در دنیای واقعی اتفاق افتاده و در گذر زمان باورش كردم. متاسفانه در بعضی موارد باور كردم كه اتفاق افتادند و گاه در مرور خاطرات به عنوان یك رویدادی كه رخ داده ازشون یاد میكنم( البته در اون لحظه به این نتیجه نمیرسم كه ناشی از تخیلی من بوده) و بعد از درك اشتباهم به خاطر بیان دروغ خودم را سرزنش میكنم. در حال حاضر به شدت از تكرار این مهارت خودداری میكنم چرا كه از اون طرف بوم میوفتم :)

اون نظر بسیار طولانی!

مثل همیشه ممنون بابت تلاشتون.
شاذه چقدر عجیب! اینقدر آدما باهم متفاوتن و اینقدر دنیای روانشناسی وسیعه که غرق طبعهای مختلف میشم. خیلی برام جالبه. حیف که خیلی کم بلدم!

کدوم نظر؟! :)

خواهش می کنم نازنینم
چهارشنبه 29 شهریور 1396 06:18 ب.ظ
سلام شاذه جونم . خوب و خوشی ان شاءالله ؟ چه میکنی با کارهای قبل مدرسه ی بچه ها ؟ حتما حسابی در تکاپو هستن . امیدوارم روزهای خوشی در انتظارشون باشه و از این روزهای طلایی حسابی لذت ببرن.
این پست خیلی چسبید . چقدر اقا میلاد نرم و شیرین مشکل دینا رو حل میکنه !!! کاش یدونه از این روانپزشکهای خوب هم نزدیک ما بود . راهنماییهاش هم خوب و بی دردسره .
مخصوصا که راز دل دینا خانوم رو هم حسابی برملا کرده !!!
دخترمون پاک از دست رفت !!! فکر کنم همینطور پیش بره یه خانوم کدبانوی درست و حسابی هم بشه !!!
اونوقت دیگه میلاد خان با سر میاد خواستگاری !!!‌دینا هم که از خدا خواسته میپره جلو و با صدای بلند بله رو میگه !!!‌
منم پاستیل نخورده افتادم به خیالبافی !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت همیشه شیرین و رویاهات پاستیلی و شاد .
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خوب و خوشم به لطف خدا. مشغولیم. خرده ریزه ها رو به دیجی کالا سفارش دادیم. شکر خدا دیروز رسید. شلوار فرم کوتاه کردیم و امروزم دنبال کیف بازار رو گز کردیم و خدا رو شکر... همه چی خوبه به لطف خودش.
شما خوبین؟ اونجا هوا حسابی سرد شده حتما. دلتنگ بوی ماه مهر نیستی؟ من دوسش دارم
نوش جانت عزیزم. عاشقانه اینا راهنماییای مشاورمه و کتابهایی که این چند وقت خوندم. هر کاری که برام جواب داده اینجا آوردم به امید این که برای دوستام هم مفید باشه
حسابی
غلط نکنم به همون جا می رسه
میلادخان کلاً که می خواد بیاد خواستگاری. منتظره یه کم بیشتر دل ببره
از بس جوگیر بودم دیروز یه کیسه پاستیل برای خودم خریدم البته هنوز یه دونه شم نخوردم

سلامت باشی سهیلای مهربانم. پاییزت گرم و نرم و دلپذیر
چهارشنبه 29 شهریور 1396 06:16 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟
من که دیگه به شخصیت های مرد داستانت کاری ندارم, اصلا همه اش بهشون خوش بگذره, اصلا به شخصیت های زن هم خیلی خوش بگذره, به من که خوش نمیگذره در هر صورت
روش های جالبیه اما چرا رو من هیچی جواب نمیده؟
فرفره شده دینا
ممنون شاذه جانم عالی بود
شاذه سلام به امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی نازنینم؟
چرا نمی گذره؟ خدا نکنه. یه کم تلاش کن. برای من که جواب داد. مشاورم می گفت هر صبح تو آینه از خودت تعریف کن و کیف کن و شکر کن. آینه اش برام مشکله ولی بدون آینه سعی می کنم و خیلی خوبه الحمدالله
دلت گرفته. دلم برای امید شادم تنگ شده...
جواب میده واقعاً
خواهش می کنم عزیزم
چهارشنبه 29 شهریور 1396 06:00 ب.ظ
سلام شاذه نازنینم
خواسته بودی نظر بدیم ، این تمرین قطعا مفرح و روحیه بالا بر هست ولی شاید شانس تلذت بردن از شرایط موجود رو کم میکنه ، اگه بخواهیم و سعی کنیم حتما در زندگی عادی خودمون دلایل زیادی برای شادی و شکر گذاری پیدا میکنیم که با مقاسه کردن دیگه نخواهیم دید اونا رو .
من با این تمرین اگه خیلی سبک و کوتاه مدت و با واقع بینی همراه باشه موافقم .
البته باز هم رویا پردازی در مورد همسر احتمالی رو سنگین و با ریسک بالا میدونم
متشکرم که وقت میذاری و با داستانهای شیرینت ما رو از خیال پردازی بی نیاز میکنی
شاذه سلام شهر مهربانم
پیشنهاد مشاور من این بود: هر روز هر ساعت به هر اتفاق کوچک خوبی دقت کن و به خاطرش خدا رو شکر کن. مثلاً به انگشتات نگاه کن، از داشتنشون لذت ببر و خدا رو شکر کن. در کنار اینها هرروز به رویات هم فکر کن. توش زندگی کن. لذت ببر و به خاطرش خدا رو شکر کن.
صد البته رویای من شباهتی به دینا نداره. دینا هم به پیشنهاد میلاد به اولین رویاش چنگ زد و مشغول شد. خودش هم می دونه که این چیزی نیست که قرار باشه بهش برسه و همونطور که نوشتم قصد داره موقتاً باهاش سرگرم باشه.
خواهش می کنم مهربانم
چهارشنبه 29 شهریور 1396 04:18 ب.ظ
سلام سلام
خوبی شاذه جونم
خداروشکر منم خوبم
بروزر گوشیم قاطی کرده کار نمیکنه چند وقته
دسترسی نداشتم
الانم قرضی اینجام
آقا چقد اتفاقا افتاده
میلاد پسر خوب مرد ایده آل
دینای قدرنشناس...دیر قدرشناس
با پاستیلش خیلی موافقم
پاستیل دستم باشه کار به رویا و کابوس نمیکشه که دو سوت خوردم تموم شده
خود میلادم از این روشا بزنه دیگه مطمئن شه عاشق دیناس یه اقدامی بکنه
خیلی عالیه...خیلی دوسش دارم
خدا قوت شاذه جونم این روزای شروع مدرسه ها کار زیاده معمولا
موفق باشن بچه های گلتون
میبوسمت محکم
شاذه سلام سلام ارکیده جانم
خوبم شکر خدا. خدا رو شکر که خوبی عزیزم
اوه ممنونم که امدی

منم خیلی دوست دارم. ولی ترجیح میدم دور از چشم فرزندان تو کشوی لباسیم قایمش کنم و هر وقت خیلی عشقم کشید یکی دو تا بخورم به این میگن مادر فوق مهربان
همینو بگو! خودش تست رویاپردازی نداده هنوز!
خیلی ممنونم عزیزم
سلامت باشی. ممنونم از محبتت. منم میبوسمت عزیزم
چهارشنبه 29 شهریور 1396 01:42 ب.ظ
اممم....
چه شیرین و کم خرج و بی حاشیه میشه عاشقی کردا !
شاذه به همین سادگی به همین خوشمزگی
چهارشنبه 29 شهریور 1396 10:54 ق.ظ
سلام شاذه جون
خوبی؟
قسمت قبل رفتار پدر مادرها خیلی خوب بود
به نظرم پیشنهاد خوبیه انگار ی جور برنامه ریزی کردن ذهن هست
فکر کنم ازش استفاده کنم
شاذه سلام عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
متشکرم. خوشحالم که دوست داشتی
برای من که خیلی خوب بود
چهارشنبه 29 شهریور 1396 01:46 ق.ظ
شاید باورت نشه ولی من این تمرینو خودم کشف کردم و گاهی انجامش میدم! الان فهمیدم که مبنای روان شناسی داره! خیلی موثره و حس خوبی میده. ولی فقط گاهی می ترسم که در آینده مخرب باشه. یعنی بازی کردن با رویایی که بهش نمی رسی. اما تا حالا که پیش نیومده. فقط حالمو خوب کرده و گاهی باعث شده که اون رویا کم کم برام رنگ ببازه و دیگه مهم نباشه، حسرت نباشه.
مرسی که انقد داستانات خوبن شاذه:) منم روانشناسی دوست دارم:)
شاذه منم سالهاست بهش پناه می برم. ولی تازگی مشاورم اونو به عنوان یه تکلیف صبحگاهی قرار داده. هر روزی که بهش عمل می کم حالم خیلی بهتره.
برای من که تا حالا مخرب نبود. اتفاقاً همینطور که میگی زندگی کردن باهاش بهم کمک کرده که دیگه برام حسرت نباشه. ولی برای خیلیها اینطور نیست. وقتی بهشون میگم با رویاشون زندگی کنن، مثلاً یه سفر رو که دوست دارن لحظه به لحظه تو رویا تجسم کنن "کاری که خودم خیلی می کنم" میگن نه... بعد که چشم باز کنیم ببینیم واقعی نیست خیلی ناراحت میشیم.
آدما متفاوتن بهرحال و همین تفاوتها زندگی رو جذاب می کنه :)
متشکرم عزیزم. لطف داری که همراهمی :)
چهارشنبه 29 شهریور 1396 12:53 ق.ظ
سلام بر شاذه جووون گل گلابم خوبی شاذه جونم ؟
راستش من پیشنهاد میلاد و قبول ندارم وقتی میدونم قرار نیست رویایی که بهش فکر میکنم به واقعیت تبدیل بشه ، ترجیح میدم بهش دل خوش نکنم ... یه روز تو رویا باشم ، دو روز یه ماه ؛ اخرش باید از خواب خرگوشی بیام بیرون و با واقعیت زندگیم مواجه بشم .. البته وقتی داشتم واسه کنکور میخوندم با رویای یه دانشگاه خوب و رشته ی موردعلاقم انگار ۱۰۰۰ برابر شارژ میشدم واسه درس خوندن
در واقع باید بگم بستگی داره به رویات که بتونه واقعی بشه یا نه ..
الان که خیلی حالم بده شاذه جون کارنامه نهاییم رو گرفتم و دیدم فقط، فقط ۴ نفر فاصله داشتم واسه قبولی تو دانشگاه فردوسی شاید تکمیل ظرفیت بزنم نمیدونم .. دعا کن واسم شاذه جونی خیلی بهش نیاز دارم
مرسی که مینویسی دوست دارم یه دنیااا
شاذه سلام بر روجای خوشگل و نازنینم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
زندگی چیه؟ یه واقعیت خشک تلخ؟ چی میشه اگه کنارش یه رویا داشته باشی که تحملش ساده تر بشه؟ حتی اگه رویایی باشه که رسیدن بهش غیر ممکن باشه ولی شادت کنه.
خب تو اینو به عینه تجربه کردی! دیدی خیلی هم عالی و کمک کننده بوده
رویا داشتن دلیل بر غیرواقعی زندگی کردن نیست. مثلاً یکی از دوستام می گفت رویام یه دشت سبزه، بهش گفتم هر صبح که بیدار میشی اول تو دشت سبزت گردش کن بعد از تختت بیا پایین. حالا تصور کن دور و بر کرمون کویری و تو آپارتمان دو وجبی دوستم دشت سبز از کجا بیارم؟
وقتی تصورش حالشو خوب می کنه چه ضرری به زندگیش می زنه؟ قرار نیست اینقدر باورش کنه که فکر کنه داره اونجا زندگی می کنه. همینقدر که فکر کردن بهش توان کنار امدن با شرایط سخت زندگیش رو بهش بده کافیه.

ته دلم روشنه. من می دونم تو مشهد قبول میشی
خواهش می کنم عزیزم. منم دوستت دارممم
چهارشنبه 29 شهریور 1396 12:52 ق.ظ
سلااااااام داستانتوت عالیه پیشنهاد هاشم خیلی هم خوبه دوست دارم یک بار امتحان کنم ببینم‌چه میشه
شاذه سلااااام
خیلی ممنونم
حتما امتحان کن
چهارشنبه 29 شهریور 1396 12:41 ق.ظ
خود درگیری پیدا كردم
شاذه چرا؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :