ماه نو
شنبه 1 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان


توی اتاق عمل با دقت مشغول بود. کیست را برداشت. رحم را تمیز کرد و جدارش را بخیه زد. بعد لایه لایه دوخت و تمام کرد.

از اتاق عمل که بیرون آمد خانواده ی بیمارش جلو آمدند. به آنها اطمینان داد که عمل خوب پیش رفته است. بعد آرام در طول راهرو راه افتاد. همین که پیچید یک پسر جوان جلویش را گرفت.

=: ببخشید خانم... شما خانم دکتر... شما روژین صابری رو عمل کردین؟

+: بله خودمم. بفرمایین.

=: امم... حالش خوبه؟ عمل خوب بود؟

+: بله شکر خدا خوب پیش رفت. الانم تو ریکاوریه.

=: امم... بعد... بعدش می تونه بچه دار بشه؟

نگاهی به پریشانی او انداخت و فروخورده خندید. سری تکان داد و گفت: بله مشکلی نداره.

چشمهای پسر ستاره باران شدند. تشکر کرد و همان جا کنار دیوار نشست. از ته دل خدا را شکر کرد.

دینا سر تکان داد و فکر کرد: کاش یکی هم اینجوری عاشق ما بود. البته نه اون دوربین چی دیوونه! یه آدم حسابی!

آدم حسابی از آسانسور بیرون آمد و با دیدن آن دو ابروهایش بالا رفت. ریشش را تراشیده بود. مثل همیشه اتوکشیده و بدون نقص جلو آمد. با لبخند همیشگی اش گفت: سلام خانم دکتر.

دینا خجالت زده اول به سقف چشم دوخت و لب به دندان گزید. در دل نالید: خدایا آخه به این سرعت؟! تازه عاشقم هم که نیست!

بعد خودش را جمع و جور کرد. لبخند شرمزده ای بر لب نشاند و گفت: سلام.

_: خوبی؟ از مریض ما خبر نداری؟ گویا الان می رفت اتاق عمل.

+: مریض شما؟ کی بود؟ چرا زودتر بهم نگفتی؟

به طرف اتاق عمل برگشت. میلاد هم همراهش شد و گفت: خاله پروین بنده خدا دیشب دستش شکسته گفتن عمل می خواد. دکتر آریایی قرار بود عملش کنه.

+: دکتر آریایی رو دیدم اتفاقاً، نفهمیدم مریضش کیه. خاله پروین یعنی مامان بهرنگ؟

میلاد رنجیده نگاهش کرد و گفت: خاله پروین سه تا دختر هم داره، تو فقط بهرنگشونو یادته؟

دینا غش غش خندید. هم زمان به دوربینها نگاه کرد. کمی عقب کشید تا در دید دوربین نباشد. میلاد هم که اصلاً پشتش به دوربین بود.

+: چیه آقای دکتر؟ الان غیرتی شدی؟ برای چی مثلاً؟ ضمناً جهت اطلاعتون پسرخاله ی گرامی شما رو فقط در همون سفری که تازه پشت لبتون سبز شده بود و مسابقه ی توت چینی داشتین دیدمش. دیگه ندیدمش.

میلاد خندید و گفت: حالا هی به روی ما بیار! عجب خبطی کردم برات تعریف کردم! ولی بهرنگ رو دیدیش حتماً. خونه ی ما که خیلی میاد.

دینا شانه ای بالا انداخت و گفت: ندیدمش. خواهراش رو شاید تو دیدنهای عید دیده باشم. شایدم نه. نه که از عدم حس کنجکاوی رنج می برم، اگر دیده باشمشون هم خب نشناختم. سؤال هم نکردم.

میلاد خندید و تکرار کرد: عدم حس کنجکاوی... ها... کلاً تو عالم خودتی. کاری به کسی نداری.

+: روانشناسا بهش میگن درونگرا!

_: حالا دیگه منو درس میدی جوجه؟!

بعد رو گرداند و به مردی که آن طرف راهرو ایستاده بود گفت: سلام آقابهرام. خوبین شما؟ خاله رو بردن اتاق عمل؟

سه دختر خاله پروین و بهرنگ همگی آنجا بودند. جلو آمدند و مشغول گپ و گفت شدند.

میلاد معرفی کرد: دیناخانم که معرف حضورتون هستن... دختر عموالبرز، متخصص زنان و زایمان.

شانه به شانه ی دینا ایستاده بود و دستش را جهت معرفی با کمی فاصله پشت سر دینا نگه داشته بود. تمام هورمونهای دینا به غلیان در آمده بود. چشم بست و باز کرد. نفس کم آورده بود. باید فاصله می گرفت. ولی بین آن همه توجه گیر افتاده بود. دختر خاله های میلاد هر کدام حرفی برای گفتن داشتند. یکی نشانی مطبش را می پرسید و دیگری مشکلش را با ایما و اشاره مطرح می کرد و سومی که حامله هم بود از نرخ زایمان سوال می کرد!

میلاد هم که یک قدم تکان نمی خورد! به شدت مشغول حرف زدن با بهرنگ بود. بهرنگی که به خاطر چشمهای آبی و قد بلندش به یاد دینا مانده بود. الان که فکرش را می کرد چندان جذّاب هم نبود. به پای میلاد که اصلاً نمی رسید. فقط چشمهایش آبی بود. همین.

یک حس خوشایند ته دلش را قلقلک داد که شاید میلاد هم توجهی به او داشته باشد اما به یاد آورد که میلاد تأکید کرده است که عاشقش نیست. که حسش به او مثل بقیه ی فامیل است. شاید مثل خواهرش یا این دخترخاله ها!

سعی کرد سؤالاتشان را جواب بدهد و بعد عذرخواهی و خداحافظی کند. همه به گرمی جوابش را دادند و بالاخره توانست برود. توی پله ها به سختی نفس نفس میزد. در مطبش را باز کرد و پشت سرش بست. روی تخت بیمار ملحفه ی یکبار مصرف تازه ای انداخت و دراز کشید. چشمهایش را بست و سعی کرد ضربانش را به حالت عادی برگرداند.

دخترخاله های همه ی قصه های عاشقانه! آیا گوشه ی چشمی به آنها داشت؟ یکی که ازدواج کرده بود ولی دو تای دیگر به نظر مجرد می آمدند. خوشگل هم بودند. مخصوصاً کوچکترینشان با آن چشمهای آبی آرایش شده اش حسابی جذّاب بود. لاغر هم بود.

همانطور که خوابیده بود دستی روی شکمش کشید و غر زد: چاق شدی!

به پهلو غلتید و سعی کرد روی تخت باریک و ناراحت کمی بخوابد. ولی فرصتی برای خوابیدن نشد. مجبور شد برای یک زایمان برود. زن جوان مدام جیغ می کشید. در حالی که وضعیتش آنقدرها هم بد نبود. دینا عصبی شده بود و سعی می کرد آرامش کند ولی نمیشد.

بالاخره هم او را به مامای بخش سپرد. لرزان و عصبانی از زایشگاه بیرون آمد و به طرف اتاق عمل رفت. میلاد هنوز آنجا بود. همان موقع خاله اش را از اتاق عمل بیرون آوردند و همه دورش جمع شده بودند. دینا با آشفتگی پیش رفت. با چند قدم فاصله از آنها ایستاد و آرام گفت: میلاد...

بهرنگ قبل از میلاد او را دید و میلاد را صدا کرد. میلاد برگشت. با دیدن او تعجب کرد. دوباره نگاهی به خاله اش انداخت. با لبخندی امیدوار کننده دست سالمش را فشرد و گفت: من باید برم ولی حتماً بهتون سر می زنم.

بعد با قدمهایی سریع به طرف دینا آمد. پرسید: چی شده؟

+: یه آرامبخش می خوام. اصلاً ذهنم کار نمی کنه چی بخورم. دارم دیوونه میشم. فقط از اینا که چاق می کنه نباشه. فلوکسیتینم نمی خوام. خیلی چاق و زشت و بد شدم.

_: تو باز چماق گرفتی دستت افتادی به جون دینا؟ بیا بریم تو مطب من ببینم چی شده.

+: میلاد این شغل منه. باید بتونم باهاش کنار بیام ولی باور کن می خواستم بزنم تو دهنش!

_: آروم باش. تو می تونی آرامش رو انتخاب کنی. باور کن!

در همان حال در مطبش را باز کرد و با حرکتی نمایشی کنار رفت. پشت سر دینا وارد شد و در را بست. گفت: امیدوارم باز اون رپورتر بی نمک مزاحمت نشه.  

دینا دوباره روی مبل چرم نرم نشست. بلافاصله هم کفشهایش را در آورد و پاهایش را توی شکمش جمع کرد. می لرزید. در همان حال زمزمه کرد: هرچی می خواد بگه. دیگه برام مهم نیست. اگه مامان پرسید راستشو میگم. یه کم عصبی شدم امدم دوا بگیرم. مگه غیر از اینه؟

میلاد پشت صندلی گردانش نشست و در قالب دکتر فرو رفت. با لبخندی که انگار روی لبش چسبیده بود گفت: نه نیست. ولی بنظرم بهتره اول خودت باورش کنی.

وحشتزده سر برداشت و نگاهش کرد. مچش را گرفته بود؟ حتماً گرفته بود! با این عکس العملهای دیشب و امروزش حتماً لو رفته بود!

چند بار پلک زد بلکه خواب دیده باشد ولی میلاد هنوز آنجا بود و متبسم نگاهش می کرد. بالاخره سر به زیر انداخت و با ناراحتی گفت: می خوام برم پیش یه دکتر دیگه. ترجیحاً خانم باشه. از همکارات کی رو پیشنهاد می کنی؟

میلاد آرنجهایش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد. به آرامی گفت: این شوخی احمقانه بیشتر از اون که باید پشتتو خم کرده. چرا؟ قوی باش دینا. هرکی هرچی می خواد بگه. توجه داشته باش تو اگه اجازه ندی هیچکس هیچ تاثیری نمی تونه روت بذاره. مردم فقط بهت اطلاعات میدن. تو اختیار داری که هر برداشتی که بخوای از حرفشون بکنی.

+: اختیار دارم ولی وقتی تو رو می بینم حالم بد میشه. فکر می کنم دارم خطا می کنم.

_: و دینای بیچاره رو تنبیه می کنی. در حالی که دینا تازه یادش امده که تو این بیمارستان یه فامیل داره که گاهی می تونه به جای پدرش، مادرش، برادرش، پسرعموش حتی! رو مبل مطبش پناه بگیره و یه ذره آروم بشه. چرا اینقدر با خودت درگیری؟

+: چرا فکر می کنی من اینجا پناه آوردم؟ من فقط یه قرص می خوام.

میلاد با خنده گفت: وای دینا گاز نگیری ها پوستم خراب میشه! آروم دختر! نه به اون مچاله شدنت تو مبل نه به این عصبانی شدنت!

دینا کمی صاف نشست و گفت: یعنی چی؟ خب این مبله... نمی خوام دوباره بخوابم مطمئن باش...

_: تو راحت باش. من هیچ مشکلی ندارم. یه عمر به من از بالا نگاه کردی اینم روش. بخواب جونم. می گردم برات یه دکتر خوب پیدا می کنم.

دینا پاهایش را پایین انداخت و توی کفشهایش فرو برد. عصبانی گفت: برو خودتو مسخره کن. من کی از بالا نگاهت کردم؟ فقط از بس اتو کشیده ای از دستت حرص می خوردم. اصلاً فکر می کردم بیام جلوت میگی اه اه قیافشو! اونم با اون دخترخاله ی لاغر چشم آبی خوشگلت!

میلاد غش غش خندید و پرسید: الان دختر خاله ی چشم آبی من چه ربطی به ماجرا داشت؟ کجای این قصه بود دقیقاً؟

دینا کف دستش را به پیشانیش کوبید. باز هم خراب کرده بود. اگر میلاد تا حالا دستش را نخوانده بود الان دیگر باید می فهمید.

بالاخره سر برداشت و عصبی گفت: یه قرص بنویس برم دیگه. زن دیوونه داشت بی وقفه جیغ می کشید. هیچ خبری هم نبود. تا شب طول می کشه بزائه. سرم سوت کشید.

میلاد یک کاغذ نسخه برداشت. قلمش را هم برداشت و دارویی را نوشت. مهر و امضایش کرد و کاغذ را به جلو هل داد. دینا از جا بلند شد و کاغذ را برداشت.

میلاد به پشتی صندلی اش تکیه داد و گفت: دچار چند جور حس درهم برهم شدی و بیشترش تقصیر منه. خیلی متأسفم.

دینا سر به تأیید تکان داد و در حالی که نگاهش به نوشته ی میلاد بود گفت: برای همین میگم می خوام برم پیش یه دکتر دیگه.

_: چند لحظه میشینی؟ اگر ممکنه.

دینا گیج نگاهش کرد. لب مبل نشست و دست به لبه ی کاغذ کشید.

میلاد آرام شروع کرد: پنج شنبه صبح باهم حرف زدیم. به یه سری اشتراکات رسیدیم. چیزایی که می تونن پایه ی یه دوستی عمیق باشن. با توجه به سابقه ی آشنایی خانوادگی، حس امنیت و آرامش خوبی داشت. خاطرات مشترک، رشته ی تحصیلی مشابه، محل کار و غیره...

دینا عصبی دستی به مقنعه اش کشید. در حالی که آن را صاف می کرد گفت: بعد اون ماجرای مسخره پیش امد و همه چی خراب شد.

_: بعد دوباره باهم حرف زدیم. حسهای تازه ای پیدا شد. دل بستن به روانپزشک اصلاً چیز عجیب و غیر معمولی نیست. مخصوصاً تو مراحل اول درمان...

دینا با نگاهی گرفته و غمگین حاکی از تسلیم محض سر برداشت. دلش می خواست زار زار گریه کند. اما حتی بغض هم نداشت.

_: به من چنگ نزن دینا. قوی باش و کنارم راه برو. بذار کمکت کنم. مطمئن باش که این رفاقت برای خودم هم خیلی خیلی دلپذیره. اگر بری پیش یه دکتر دیگه عمیقاً متاسف میشم ولی بهت حق میدم. با من کنار امدن سخته چون از موضع خودم کوتاه نمیام. احساسات درهم پیچیده ی تو هم وضع رو بدتر می کنه. مگر این که انتخاب کنی به عنوان یه پسرعمو بهم اعتماد کنی و کنارم بمونی. اون موقع حتماً همه چی بهتر پیش میره.

دینا از جا برخاست. اصلاً جوابی به زبانش نمی آمد. غرق فکر بدون هیچ حرفی بیرون رفت. صدای آه بلند میلاد را شنید. اما نایستاد. در اتاق انتظار را هم باز کرد و به راهرو رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 مهر 1396 01:53 ب.ظ
سلام خاله جون خوبی؟
ببخش من چند قسمت یه بار فرصت میکنم بیام بخونم و خیلی وقتا هم زمان کافی ندارم که نظر بذارم.
گفته بودی اصطلاحات و قوانین شغلمون رو بگم. والله قوانین که تا دلت بخواد داره. اصلا همش قانونه! مثل نظامیا! اصطلاحات هم زیاده نمیدونم چی ممکنه برای شما جذاب تر باشه. در مورد هرچی که فکر میکنین دوست دارین بدونین ازم بپرسین. ایمیلم رو میذارم.
و اما دینا...
توی اون لحظه آخر اگه من جای دینا بودم و پسره احساساتمو اینجوری توصیف میکرد هرچقدر هم که به واقعیت نزدیک بود با مشت میرفتم تو صورتش
شاذه سلام نرگس گلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
اشکالی نداره :)
اوه اوه چه سخت! مختصری درباره اش شنیدم ولی خیلی کم می دونم. اگر سوژه ی خوبی پیدا کردم حتماً مزاحمت میشم. ممنونم

عالی بود
سه شنبه 4 مهر 1396 10:37 ق.ظ
مرسی شاذه جان ! واقع مرسی ...
بین چیزهایی که گفتی فقط چراغ ها را من خاموش میکنم زویا پیرزاد رو خوندم ....
خوشحالم که ازت پرسیدم و مرسی از جواب مفصل و مرتبطتت
دقیقا مد نظرم روزمره عاشقانه های سبک و ساده بود ....
آخ جون کلی کتاب برا خوندن روون !

شاذه خواهش می کنم عزیزم
کتاب شرور سنگدل از لیزا کلی پس رو دانلود کن. بعد کتاب دوم و سومش هم تو سایت قصه سرا تو قسمت ترجمه ها هستن. خیلی شیرین و عاشقانه ان
کتابای لیلین پک هم همینطورن. اونا هم برای دانلود موجودن
دوشنبه 3 مهر 1396 09:25 ب.ظ
سلام. والا من شش ساله تو خوابگاه این خراب شده م. هر کسی رو دیدم ناراضیه. من شمالیم، دوستای جنوبی و ترک و کردمم نتونستن با رفتارای مردمش کنار بیان. استاداش تقریبا تو کشتن استعداد استادن. بعدم رنک دانشگاهش همینجور داره افت میکنه بس که دانشجوی خارجی میگیره.اگه رتبه ت به صنعتی اصفهان میخوره اونجا جوش بهتره گویا..دانشگاه نوشیروانی بابلم خوبه..خوابگاهم انقدر دوست باحال پیدا میکنی که واقعا تو دانشگاه نمیتونی پیدا کنی..امیدوارم موفق باشی و بتونی از دوران تحصیلت لذت ببری..
دیگه شاذه جون شرمنده تا پست بعدی نذاری من همینجور میام از فردوسی تبلیغ منفی میکنم. اون زلزله مشهدم تقصیر من بود. انقدر عصبانی بودم. از دانشکده اومدم بیرون از ته دل آرزو کردم زلزله بیاد دانشگاه فردوسی خراب شه با هم بمیریم آینده جوونای دیگه تباه نشه
شاذه سلام عزیزم
روجاجان با شما هستن
خواهش می کنم گلم. راحت باش. من شنبه دندون عقل کشیدم و این چند روز رو در نقاهت به سر می بردم. امروز شکر خدا دردش کمتره. ولی به نظر میاد یه آسیایی دیگه خراب شده. میسوزه فردا صبح باید برم روکش دندونم رو بچسبونه بگم این یکی رو هم چک کنه. هم جیبم میسوزه هم دندونم
دوشنبه 3 مهر 1396 03:04 ب.ظ
یه سوالی شاذه جان شما کدوم رمان ایرانی و خارجی رو بیشتر دوست میداری ؟
شاذه چه سوال سختی! بطور روزمره عاشقانه های سبک و ساده رو بیشتر می پسندم. سبک جورجت هایر که همه خوبن و خوشحالن و عاشقن. خودم هم سعی می کنم همین حالت بنویسم. ولی در کل همه چی خوندم. جنایی و تاریخی و تخیلی...
خارجی ها بهترینشون همون نوشته های جرجت هایره که یکی از اقوام ترجمه کرده بود و خوندم. متاسفانه چاپ نشده. ولی مثلا سوزان الیزابت فیلیپس یا کالین هوور هم تو همین سبک می نویسن.
جنایی که آگاتا کریستی بی رقیبه. هیجانی کتابای کن فالت مخصوصا همزاد سوم که نفس گیر بود واقعا! کتاب شرکت هم خیلی پرهیجانه چند بار خوندمش.،فیلمش اصلا به خوبی کتابش نیست. متاسفانه اسم نویسنده خاطرم نیست.
تو ایرانیا... سیندخت علی محمد افغانی دوست داشتم. پدر آن دیگری پرینوش صنیعی، نوشته های زویا پیرزاد مخصوصا کتاب چراغها را من خاموش می کنم.
داستانهای آنلاین نوشته های پگاه رو دوست دارم. اسطوره، مومیایی...
نوشته های امیدوار که اونم عاشقانه های ساده می نویسه...
اوووه درباره ی کتاب می تونم تا صبح حرف بزنم بس که دوست دارم
دوشنبه 3 مهر 1396 11:38 ق.ظ
سلاممم مجدد میگم Lois جان واقعنی فردوسی خوب نیس ؟؟؟ میخواستم تکمیل ظرفیت بزنم
راستییی شاذه جوون فردا ثبت نام دارمممم دانشگاه مازندران
آیا دانشگاه مازندران ، دانشگاه خوبیست ؟؟؟
بسیاررر هیجان زده و ذوق مرگم
دیگه بار و بندیل بستم برم خوابگاه .. ولی خوابگاه رو دوس ندارم دلم واسه خونمون تنگ میشه
شاذه سلام عزیز دلم
لوئیس جان بیا روشن کن. من بس که عاشق مشهدم فردوسی هم دوست دارم
خیلی هم عالی! موفق باشی گل دختر
خوابگاهم تفریح و لذت خودشو داره. از خدا میخوام با هم اتاقیات خیلی خیلی جور و راحت باشی و کنار هم حساااابی بهتون خوش بگذره
دوشنبه 3 مهر 1396 01:35 ق.ظ
سلامممم شاذه جوونم
وااای من اگه جای دینا بودم دوس داشتم اون لحظه یه جیغ بلننند بزنم بعدشم با یه اجی مجی غیب شم کلا ، از شدت خجالت
دینای بیچاره آبروش رفت
میلاد بد
دکتر هستی باش ، نمیدونی نباید این چیزا رو به روی یه دختر بیاری هااااا ؟؟
شاذه جوونی کلییی حرص خوردم
آخ که اگه من جای دینا بودم میزدم زیر همه چیز و دکترمم عوض میکردم
راستییی دوربین چی منو یاد پروین خانم انداخت یه لحظه
شاذه جوونی خیلیییی دوس میدارم داستانو
مرررررسیییییی
شاذه سلامممم روجای خوشگلم
منم بودم احتمالاً همین احساس رو داشتم
حرص نخور گلم
والا! منم توصیه می کنم دکترشو عوض کنه. چیه این پسره از دماغ فیل افتاده؟
بی شباهتم نیست. شاید پروین خانم خالشه
مرسی مرسی عزیزم
یکشنبه 2 مهر 1396 10:50 ب.ظ
حالا شاذه جون میگم نمیشه دختره بذاره بره خودش یه جوری خودشو درمان کنه.پسره بره منت کشی؟ بابا ناسلامتی پسرعموشه!خب یه کم حس مسئولیت پذیری داشته باشه. اولا دختره به هیچ وجه وا نداده. حسادت و تملک تو همه ادمها هست اصلام خوشم نمیاد نشونه عشقو با تملک و حسادت نشون بدن. بعدشم این بنده خدا دینا جان بیمارند.دکتر کول باید تشخیص بدن اینا اثرات بیماریه نه عشق باز طرف خانما رو گرفتم تو عشق هان؟ یکی اینجا ناراحت بود رتبه ش فردوسی نخورده. خوشحال باش جانم. شانست زده. ابن خراب شده که من ۶ ساله دانشجوشم هیچی نداره.برو یه دانشگاه خوب واقعی
شاذه منت کشی برای چی؟ میلاد پسش نزده که بعدش بره منت کشی. میلاد کاملاً تشخیص داده که دینا به صورت انگلی بهش آویزون شده. می خواد دینا خوب بشه بعد خیلی منطقی بشینن ببینن اصلاً آینده ای باهم دارن یا نه.
منم خوشم نمیاد با تملک نشون بدن. فقط یه جور مقابله به مثل با حرف میلاد بود که گفت چرا بهرنگشونو یادته
طرف کسی رو نگرفتی. دو تایی داریم یه حرف رو به دو تا زبون می زنیم. باید به زبون مشترک برسیم
روجا بود. روجاجون تحویل بگیر. من به شخصه کاری به دانشگاهش ندارم. مشهد رو عشقه
یکشنبه 2 مهر 1396 09:31 ب.ظ
کامنت من کو
شاذه نیومده متاسفانه!
یکشنبه 2 مهر 1396 06:25 ب.ظ
به نظر من پسرک گند زد!یعنی رفتارش کول بودا ولی یه حالی بود. انگار مودبانه پسش زد و گفت کارم مهم تر از احساساته. اگه میخوای درمانت کنم بمون وگرنه خوش اومدی..ها؟من اشتباه متوجه شدم؟من اگه جای دختره بودم میپیچوندم میرفتم. پشت سرمم نگاه نمیکردم.تو راهرو هم میدیدمش راهو کج میکردم غروره این گمونم نه؟
شاذه امیدوارم دینا مثل تو برداشت نکنه میلاد نگفت کارم مهمتره گفت سلامتیت مهمتره. این که به عشق میلاد چنگ بزنه و آویزونش بمونه حالش خوب نمیشه. میلاد گفت کنارم بمون، کمکت می کنم رو پای خودت بایستی بعد که مستقل شدی تصمیم بگیر. یا بهر دکتری که دوست داری مراجعه کن. ولی اصل مطلب همونه که عشقش الان اشتباهه.
البته دینا هم به غرورش برخورده.برای همین بدون خداحافظی بیرون رفت که فکراشو بکنه
یکشنبه 2 مهر 1396 09:38 ق.ظ
قالب !

شرمسارم !
شاذه عزیزمی
یکشنبه 2 مهر 1396 07:01 ق.ظ
سلام شاذه جونم . خوبی ؟ روز اول مهر بچه ها خوب بود؟ لب خندان اومدن خونه ؟
طفلک دینا چه درگیر شده ولی این حرف آخر میلاد حسابی همه ی معادلات رو بهم ریخت ها !
البته بنظر میاد بیشتر برای آروم کردن دینا و منصرف کردنش برای انتخاب یه دکتر جدید این کار رو کرده باشه ولی فکر کنم دینا رو حسابی گیج کرده باشه
دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین .
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
بله شکر خدا خوب بودن و خوش گذشته بود
بله حسابی قاطی کرد
همینطوره. فعلاً داره کلاف سر در گم ذهن دینا رو تار به تار باز می کنه
سلامت باشی مهربانم
یکشنبه 2 مهر 1396 12:00 ق.ظ
سلام عزیزم.خسته نباشید.ممنون از داستان های خوبتون.عزیزم به نظر من مشکل دینا طوریه که احتیاج به مراجعه به روانشناس رو داره و در حدی نیست که تصمیم به دارو درمانی داشته باشه.البته روانپزشک تا حدی مهارت های مشاوره داره ولی یک روانشناس همجنس حتما برای این کار مناسبتره به نظرم
میشه بپرسم برای نوشتن این داستان چقدر تحقیق لازمه؟ من به این کار علاقه مندم و دوست دارم بدونم اطلاعاتتون رو از کجا به دست میارید.
شاذه سلام دوست من
سلامت باشی
خواهش می کنم. بله مشکل دینا با مراجعه به روانشناس هم حل میشه ولی به خاطر جذابیت داستان من نیاز به یه پزشک داشتم که اتفاقاً مرد هم باشه :))
برای این داستان منابعم کتابهای دکتر برنز و تئوری انتخاب نوشته ی ویلیام گلسر ترجمه ی دکتر صاحبی بودن. همینطور همکاری و لطف مشاورم که زیر نظرش دارم روی تئوری انتخاب کار می کنم.
در مورد مشاوره های پزشک زنان هم که از دکتر عزیزم کمک می گیرم.
شنبه 1 مهر 1396 11:05 ب.ظ
شاذه
شنبه 1 مهر 1396 10:41 ب.ظ
به به پس دورهمی داشتی ...
خودمونیم عشق به روانپزشک روانشناسی که بعد تر وارد غالب واقعی اش بشه هم خیلی جذابه ها
شاذه بله خدا رو شکر. جات خالی :*
امیدوارم خوب بنویسمش
قالب البته ؛)
شنبه 1 مهر 1396 09:00 ب.ظ
سلام شاذه مهربان دوباره پست زیبا و داستان زیباتر
اما از دست میلاد چرا درک نمیکنه که دینا نیاز به یک مردی داره که بهش توجه کنه البته نظر من اینه دینا بره پیش یه روانپزشک دیگه.
شاذه سلام صبای عزیزم
متشکرم از محبتت
میلاد کاملاً موقعیت دینا رو درک می کنه ولی اجازه نمیده دینا عاشقش بشه. چون الان عاشقی برای دینا همون چنگ انداختنه که میلاد گفت. باعث میشه دینا وابسته بمونه و از جاش بلند نشه. میلاد می خواد کمکش کنه که بلند بشه وقتی رو پای خودش ایستاد فرصت عاشقی هم بهش میده. نگران نباش
شنبه 1 مهر 1396 07:25 ب.ظ
سلام عزیزم ، متشکرم از داستان قشنگ ،
شاذه سلام شهر مهربونم
خواهش می کنم عزیزم
شنبه 1 مهر 1396 07:19 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
جیغ و داد الکی واقعا اعصاب آدمو خرد میکنه، دیدم که میگم :|
دوربین چی حسود همه ازش میترسن
ممنون شاذه جانم عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
بله واقعاً همینطوره :|
ها خیلی
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :