ماه نو
سه شنبه 4 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
عزاداریهاتون قبول
این ایام به خودی خود پر کار هست، من هم که دور از جانتان شنبه صبح یک عدد دندان عقل را ریشه کن کردم و مشغول تحمل عواقبش بودم. امروز شکر خدا بهتر بود و تونستم کمی به کارهای عقب افتاده برسم. پستمون کوتاه شد شرمنده. خیلی کار داشتم...


وارد مطبش شد. درها را پشت سرش بست و پشت میزش نشست. سرش را روی میز گذاشت و آه بلندی کشید. اینقدر ضایع شدن در یک مجلس خارج از ظرفیتش بود. مصیبت اینجا بود که می دانست میلاد راست می گوید. او از عشق نردبانی برای اعتماد بنفس خودش ساخته بود. می خواست از طرف میلاد تأیید شود که احساس خوبی پیدا کند. دلیلی نداشت که یک شبه عاشق شود.

بالاخره سر برداشت و غر زد: هیچ احتیاجی به تأیید یا کمک تو ندارم آقای محترم. میرم پیش بهترین دکتر شهر. قطعاً کمکم می کنه.

اسمش را می دانست. خانم دکتر آذرخش رئیس بزرگترین آسایشگاه روانی شهر. استاد دانشگاه بود. گرچه دینا هیچ وقت شاگردش نبود ولی شهرت او به جدیت در کارش بود. یک وقت اینترنتی برای همان شب گرفت. چشمهای خیسش را بست و گفت: خب تموم شد دینا. همه چی خوبه. شب میری دکتر. شب... میری دکتر... خوب میشی.

ناهار را پشت میز مطبش خورد و سعی کرد به توصیه ی میلاد آرام باشد و لقمه لقمه بخورد. گرچه حاضر نبود به خودش اعتراف کند که به توصیه های او عمل می کند.

بعدازظهر را در زایشگاه گذراند و عصر هم مریضهایش را در مطب دید. کمی زودتر از معمول تعطیل کرد و تا مطب خانم دکتر رفت. جای پارک نبود. مجبور شد با فاصله ی نسبتاً زیادی پارک کند و بقیه راه را تقریباً دوید.

بالاخره وقتی نفس زنان رسید منشی با اخم گفت: الان میای خانم؟ خانم دکتر داشت میرفت. بشین ببینم وقت داره یا باید فردا بیای؟

روی صندلی وا رفت. ضربانش خیلی بالا بود. چشمهایش را بست. سعی کرد نفس عمیق بکشد. گلویش خشک شده بود.

منشی بیرون آمد و بعد از گرفتن ویزیت با بدخلقی او را به اتاق دکتر راهنمایی کرد. دکتر هم سرد و جدی برخورد کرد. دینا خلاصه ای از شرح حالش را گفت. دکتر قلم روی کاغذ نسخه گذاشت و گفت: مشخصه که افسرده ای. باید زودتر مراجعه می کردی. الان به حداقل شش ماه دارو درمانی نیاز داری. اینایی که می نویسم حتماً خارجیشو بگیر. ایرونی فایده نداره. دو هفته بخور بعد دوباره بیا ببینمت. بفرمایید.

دینا حیرتزده نگاهش کرد. این بود بهترین دکتر شهر؟! تمام ویزیتش دو دقیقه هم نشد.

به سنگینی از جا برخاست. نسخه اش را برداشت و بیرون آمد. پاکشان تا ماشینش رفت. حتی نگاه هم نکرد که چی برایش نوشته است. کاغذ نسخه را روی صندلی شاگرد انداخت و به روبرو چشم دوخت. گیج و منگ بود. بالاخره زمزمه کرد: تو بردی میلاد.

دلش نمی خواست به خانه برگردد. دلش هوای روستا را داشت. آسایش و دل خوشش را... به خانه های اقوام فکر کرد. ساعت نه شب بود و روی آن که بی خبر وارد خانه ی کسی بشود را نداشت. با بی حوصلگی به خانه برگشت. دوش سریعی گرفت و لباس عوض کرد.

دوباره سوار ماشین شد. در تمام سیزده سال زندگی مجردی اش پیش نیامده بود به قصد تفریح این وقت شب از خانه بیرون بزند. اغلب اینقدر خسته بود که ترجیح میداد بخوابد. الان هم خسته بود ولی ذهنش شلوغتر از آن بود که بخوابد.

نیم نگاهی به نسخه انداخت. کاغذ را توی کیفش گذاشت. دلش را یک دل کرد و به طرف خانه ی عمو آرمان راند. خیلی وقت بود که آنجا نرفته بود. یادش نمی آمد آخرین بار کی بود.

خانه توی خیابان خلوت پر درختی واقع شده بود. نزدیک در پارک کرد و پیاده شد. زنگ را زد.

=: بله؟

+: سلام ببخشید بی موقع مزاحم شدم. دینا هستم. میلاد هست؟

به دیوار کنار آیفون تکیه داد و به خودش غر زد: خراب کردی دختر. میمردی بهش تلفن کنی؟ نمی تونستی خودت نسخه رو بخونی؟ اصلاً سواد داری یا نه؟

=: بفرما تو دیناجان. خوش اومدی.

+: دیروقته. مزاحم نمیشم.

=: زحمتی نیست. بیا تو.

جوابی نداد. در باز شد ولی دینا تکیه اش را از دیوار نگرفت. به خودش غر میزد و غر میزد. صدای پاهایی که با دمپایی قد حیاط را می دوید شنید.

در باز شد و میلاد بر خلاف انتظارش بدون نفس نفس زدن سلام کرد.

دینا بالاخره صاف ایستاد و سر به زیر انداخت. آرام گفت: سلام. ببخشید مزاحم شدم.

_: مزاحمتی نیست. چرا نمیای تو؟

دینا زیر نور چراغ بالای در نگاهی به ساعت مچی ظریفش انداخت. بیست دقیقه به ده بود. آرام گفت: بی وقته.

در کیفش را باز کرد. نسخه را در آورد و در حالی که هنوز از نگاه کردن به میلاد اجتناب می کرد، گفت: میشه یه نگاهی به این بندازی؟ بدرد می خوره؟ به نظرم امد خیلی دوا داده. اقلاً هشت قلم نوشت. منم که می دونی... نباید گیج بشم.

با سردرگمی به میلاد نگاه کرد. میلاد کاغذ را زیر چراغ بررسی کرد و پرسید: اگه پاره اش کنم خیلی ناراحت میشی؟

دینا فرو خورده خندید و گفت: نه.

_: بیا تو سفره پهنه. خواهر برادرام هستن. غریبه ای نیست.

+: نه مزاحم نمیشم. من حتی نمی دونم برای چی امدم اینجا. من... نمی خواستم...

_: دینا غذای یخ کرده اصلاً مطبوع نیست. حتی اگه مرغ زعفرونی پر آبلیموی مامان پز باشه. اینجا هیچکس قضاوتت نمی کنه. یه سؤال داشتی پرسیدی تموم شد. بیا تو دیگه لوس نشو!

سر برداشت و نگاهش کرد. جمله ی آخرش صمیمیت تازه ای داشت. خنده تا پشت لبهایش آمد. گرسنه بود. خیلی!

سعی کرد دوباره بپرسد: زشت نیست؟

میلاد در را کامل باز کرد و گفت: چرا. دیر کنی خیلی زشته.

با تردید به دنبالش رفت. بر خلاف انتظارش هیچ کس نپرسید که با میلاد چکار داشت. خیلی گرم و دوستانه از او استقبال کردند. ملیحه خواهر بزرگ میلاد برای از آشپزخانه بشقاب آورد و معصومه خانم مادرش برایش غذا کشید. با کلی التماس خواست که برایش کمتر بریزد. همه چنان رفتار می کردند که انگار بدیهی ترین کار ممکن را کرده است.

عمو آرمان به او صندلی کنار خودش، البته در ضلع دیگر میز را تعارف کرد و گفت: بشین اینجا باباجون. میلاد می تونه برای خودش صندلی بیاره. میلاد بشقابتو بردار.

+: وای ببخشید نه من...

میلاد اما بشقابش را برداشت و آرام ولی جدی گفت: بشین دینا.

دینا با کلی عذاب وجدان نشست ولی همه خیلی عادی برخورد کردند. ملیحه درباره ی مشکلات ثبت نام دخترش در مدرسه می گفت، آرزو هم از بی خوابی های نوزاد چند ماهه اش. همه باهم حرف می زدند و غذا می خوردند عمو آرمان پارچ آب را برداشت و قبل از خودش لیوان دینا را پر کرد. دینا با کلی شرمندگی تشکر کرد ولی عمو آرمان هیچ توجهی به او نداشت. نگاهش به آرزو بود و خندان می گفت: قربونت برم که خودت تمام نوزادیت شب سر ساعت خوابیدی صبح سر ساعت بیدار شدی!

معصومه خانم هم که معلم بازنشسته بود با لبخند گفت: تو از همشون بدخوابتر بودی. با بابات نوبتی بچه داری می کردیم. گاهی تو مدرسه از خستگی دهنم باز نمیشد که درس بدم.

دینا با لبخند نگاهش کرد. عمو آرمان رو به او کرد و گفت: شغل تو هم حتماً خیلی بیدارخوابی داره.

دینا با لبخندی خجول گفت: همینطوره. مخصوصاً من تازه کارم. شیفت شب زیاد دارم. مثلاً امشب از دوازده باید بیمارستان باشم. فردا شب خونه ام ولی آنکالم.

ملیحه بی خبر از ماجرایی که بر دینا و میلاد گذشته بود گفت: آخی طفلکی... وقتی ازدواج کنی برای شوهرت خیلی سخت میشه.

چند بار پلک زد و بعد آرام گفت: فعلاً که قصد ازدواج ندارم.

آرزو گفت: بهرحال تا کی می خوای تنها بمونی؟ اینجوریم سخته دیگه. ایشالا یکی رو پیدا کنی که باهات هماهنگ باشه و مشکلات کارت رو درک کنه و کنارت باشه.

سری تکان داد و زیر لب تشکر کرد. کنارت باشه... میلاد می خواست کنارش باشد. نه به عنوان شریک زندگی بلکه مشاورش. انگار همه ی راهها به اینجا ختم میشد. تصمیم گرفت دست از جنگیدن بردارد و بدون اجازه دادن به حضور عشق کنار میلاد بماند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 5 مهر 1396 06:01 ب.ظ
شاذه جونم سلام عزیزم امام رضا طلبیدن منو بعد از سالها کلی خوشحالم مهمون شدم اونم ندونسته دعاگوتونم
شاذه سلام عزیزم
آخیییی.... به سلامتی... دلم یه حالی شد... خدا رو شکر. زیارت قبول. خییییلی ممنونم که به یادمی
چهارشنبه 5 مهر 1396 04:29 ب.ظ
سلام شاذه جانم .
خیلی ممنون برای پست جدید . عزاداریهای شما هم قبول درگاه حق ان شاءالله .
امان از دست بعضی از این دکترهای خاص !!! خصوصا که عاشق دارو هستن و فکر میکنن همه ی راههای درمان در خوردن دارو خلاصه میشه .
من که فکر میکنم همون روش پاستیل بهترین راه کمک به دینا خانومه . اصلا راه درمانش فقط پیش دکتر میلاد هست و بس !!!
الان هم که با یه شام درمانی ساده کلی بهش کمک کرد . چقدر هم که به اطلاعاتش اضافه شد ....
خانواده ی میلاد هم دوست داشتنی هستن . دینا اگه یه چند بار باهاشون دیدار داشته باشه کلا راه و روش زندگیش تغییر میکنه حتما .

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین .
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خواهش می کنم. سلامت باشید
بله متاسفانه تعدادشون هم کم نیست
موافقم
بله همینطوره. باید کمی تلاش کنه و خجالت رو کنار بذاره بتونه راحتتر باهاشون معاشرت کنه

سلامت باشی و دلشاد عزیزم
چهارشنبه 5 مهر 1396 12:03 ب.ظ
سلااااام بر شاذه جوووون خودم خوبی شاذه جون انشالله دندونتون هرچه زودتر خوب بشه .
دیشب با کلی شوق و ذوق اومدم کامنت گذاشتم ، انقد نت این خوابگاه ضعیف بود نیومد
دیروز بالاخره رفتم دانشگاه
دانشجو شدن حس خاصی نداشت فقط یه دو سه باری گم شدم انقد این دانشگاه بزرگههههه که نگو .. تازشم چندبارم به جای استاد گفتم معلم هنوز نشسته سرکلاس بهمون تحقیق دادن برای اراءه خب من گناه دارم حداقل میزاشتن یه روز میگذشت بعد
وای شاذه جوون این قضیه دکتر برا منم پبش اومده ؛ یه مشت قرص میدن بدتر آدمو مریض میکنن ..
دینا جانم معلومه حسابی با خودش درگیره نه به اینکه واسه فرار از میلاد میره پیش یه دکتر دیگه ، نه به اینکه دوباره برمیگرده پیش خودش
شاذه جوونم مرسیییییی که مینویسی
شاذه سلاااام بر روجای خوشگلم
خوبم شکر خدا. خیلی ممنونم عزیزم
آخی جونم... اشکالی نداره
چه عالی! تبریک میگم
فضای بزرگ خییییلی دوست دارم. خیلی سخته ولی کلاً دویدن تو راهروها و تو حیاطهای بزرگ حال خوبی بهم میده
وای تحقیق همدردی منو بپذیر. از گزارش نوشتن خیلی بدم میاد
بدتر از قرص دادنشون تاکید بر این که تو خیلی مریضی هست! خودبخود آدمو بدحال میکنه
دیگه... مثل بچه کوچولوها که از دست مامانشون عصبانی میشن ولی جای دیگه ای ندارن برن
خواهش می کنم گلم
چهارشنبه 5 مهر 1396 08:19 ق.ظ
شاذه
چهارشنبه 5 مهر 1396 12:01 ق.ظ
سلام سلام خوبید؟ خوشید؟
داستان خوبه ازین دینای عزیز کلی کار یاد گرفتم هنوز به اقدام نرسیدن شروع کنم ... یک اشکال کوچولو توی داستان بود اینم اینکه اونجایی نوشتید *ازدواج کنی * نوشتید ازدواج کی
شاذه سلام سلام
خوب و خوشم الحمدالله
خوب باشی همیشه
اصلاحش کردم. متشکرم که گفتی
سه شنبه 4 مهر 1396 11:49 ب.ظ
سلام شاذه جون ، عزاداری های شما هم قبول ، خیلی التماس دعا
متشکرم ساده ، خوشایند و دلچسب بود
ان شاءالله دندونت زودتر خوب بشه
دلم تنگ شده
شاذه سلام شهر خوشگلم
سلامت باشی عزیزم. دعاگویم و محتاج دعا
نوش جانت
خیلی ممنونم عزیزم
منم همینطور. کرمون نمیاین این ایام؟
سه شنبه 4 مهر 1396 10:56 ب.ظ
خدا بد نده ، ان شاء الله دردی نداشته باشه و آسوده برای ما داستان بنویسین
حسن بعد از خواندن این پارت این بود : آخیییی اگوری پگوری
من به قول امروزیا ( خودمم جزوشونم) این زوج رو خیلی شیپ می‌کنم
شاذه دیگه داره خوب میشه شکر خدا. سلامت باشی عزیزم

دارم فکر می کنم ریشه اش چیه فرندشیپ؟
سه شنبه 4 مهر 1396 09:45 ب.ظ
سلام. چه خوبه هیچ کس تو جمع بهت توجه نکنه.خیلی حس خوبیه. به نظرم بهتر بود میرفت پیش مشاور..البت مشاور خوب خیلی کمه..خیلی باید بگردی. با عرض تاسفم باید بگم سوالاشون خیلی تابلوعه..فیلم جینیس بیل بود چی بود که مت دیمن بازی میکرد مشاورش خیلی جالب بود.
شاذه جونم من یه تابستون چهارتا دندون عقلمو دوتا دوتا جراحی کردم وقتی هنوز در نیومده بودند.تصور کن فکمو شکافت ریشه رو خورد کرد بیرون آورد و دوخت.هلاک شدم.میگذره..ان شالله زود خوب خوب میشید.
شاذه سلام عزیزم
خیلی خوبه بذارن راحت باشی
متاسفانه پیدا کردن مشاور خوب کلی وقت و پول و انرژی می بره
ندیدم. ولی کلاً هرچی تو این مایه باشه خیلی دوست دارم

وای وای چه سخت!!! نه مال من خدا رو شکر یه دندون کشیدن ساده بود ولی خب درد داشت. فرصت استراحت هم زیاد نداشتم
سلامت باشی عزیزم
سه شنبه 4 مهر 1396 09:44 ب.ظ
اخخخخخ از دندون انشاالله بهترباشین دیدم تون شبی. اخی طفلی دینا یکمی درکش میکنم
شاذه سلامت باشی عزیزم
حیف شد من ندیدمت
گیر افتاده بین قوم شوهر بعد از این :دی
سه شنبه 4 مهر 1396 08:13 ب.ظ
من هم هر بار میرم دکتر یک کیسه دارو میده'بعد دفعه بعدی دارویی میده که عوارض قبلی را از بین ببره.خوبه که دینا دکتر اشنا داشته
شاذه متاسفانه همینطوره! هنوز علم اونقدر پیشرفت نکرده که داروی بدون عوارض تولید کنن!
بله هم خودش دکتره هم آشنا داره
سه شنبه 4 مهر 1396 06:22 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 4 مهر 1396 05:23 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
دکترای معروف بدتر از دکترای تازه کارن :|
خب خداروشکر بالاخره تسلیم شد دینا خانم.
ممنون شاذه جانم, آروم و قشنگ بود
التماس دعا
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
این ماجرا برای خودم اتفاق افتاده، دکتره اسمش این نبود ولی رئیس فلان بود و اینا... عینا همین حرفا رو میزد و هی دوا میداد اونم خارجی قوی و گرون! بعد از چند ماه ولش کردم. دیگه نذاشتم دینا چند ماه پی این دکتره باشه
خواهش می کنم عزیزم. دعاگویم و محتاج دعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :