ماه نو
جمعه 7 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام دوستان

بعد از شام هرکدام مشغول به کاری شدند. مردهای خانواده برای دیدن فوتبال دور تلویزیون جمع شدند. آرزو مشغول خواباندن نوزادش شد. ملیحه هم با کمک مادرش مشغول مرتب کردن آشپزخانه شد.

دینا که نمی دانست چکار کند کمی به جمع کردن میز شام کمک داد. تا این که میلاد جلو آمد و پرسید: می خوای حرف بزنیم؟

دینا نگاهی به اطرافش انداخت و پرسید: اینجا؟

_: بیا تو اتاق من.

+: زشته میلاد.

میلاد لبهایش را بهم فشرد و بی حوصله نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: اینجا همه می دونن که تو امدی منو ببینی. بعد از اون ماجرا هم همه می دونن که ماجرای عاشقانه ای بین من و تو نیست. جهت راحتی خیالت هم باید بگم که تو اولین مراجعه کننده ی من نیستی که تو خونه برای مشاوره میای. من خیلیا رو تو اتاقم می بینم. خانواده ام عادت دارن. نه حالا... از همون موقع که دانشجوی پزشکی بودم. حالا میای یا هنوزم زشته؟

قانع شده بود. سری تکان داد و آرام به دنبالش رفت. میلاد دری زیر راه پله باز کرد و وارد شدند. اتاق هشت نه متری ساده ای بود. دری به اتاقک زیر راه پله داشت که احتمالاً لباسهایش آنجا بود. یک گبه کف اتاق پهن بود و یک پشتی کنار دیوار. لپ تاپ روی میز کوتاهی بود. همان طور که دینا حدس میزد یک پرز اضافه هم کف اتاق نبود.

_: روی تخت میشینی یا زمین؟ هرجا که راحتی.

زیر لب تشکر کرد و نزدیک در روی گبه دو زانو نشست. اتاق همانطور که حدس میزد تمیز بود، اما آنقدری که انتظار داشت مدرن نبود. این گبه و پشتی به او حس خوبی می داد. میلاد را از برج عاج پایین می آورد.

میلاد در را بست ولی چفت نکرد. پیش آمد و روبروی او روی زمین نشست و به لبه ی تختش تکیه داد. دستش را روی تختش دراز کرد و گفت: خب... بگو.

دینا دستپاچه پرسید: چی بگم؟

میلاد با لبخند گفت: آروم باش دینا. اصلاً بیا یه روش دیگه رو امتحان کنیم. اینو ببین.

یک ماشین رولزرویس قدیمی چوبی تزئینی از کنار لپ تاپش برداشت و گفت: تئوری انتخاب میگه ما یه ماشین رفتار داریم. اینجا درست پشت فرمون جاییه که باید نشسته باشیم و کنترل خودمون رو به دست بگیریم. اگر افسرده باشیم درست مثل این میمونه که از ماشین پیاده شیم و توقع داشته باشیم دیگرون هدایتش کنن. مدام هم از دستشون حرص بخوریم که چرا اون طور که ما می خوایم رانندگی نمی کنن!

+: خب من چطوری می تونم پشت فرمون خودم بشینم؟ گاهی شرایط واقعاً از کنترلم خارج میشه.

_: دینا پشت فرمون جای عمل توئه. کاری که انجام میدی. صندلی کنارت، محل فکرته. تو با کاری که انجام میدی و فکری که می کنی، فیزیولوژی و احساست رو که روی صندلی عقب هستن تحت تأثیر قرار میدی.

+: چطوری؟

_: خب بهت میگم چطوری. برای مثال تو الان خیلی خیلی دستپاچه و پریشونی. به خاطر تمام اتفاقات اخیر و به خاطر حضور من. سفت و ناراحت نشستی و مراقبی که رفتارت از کنترلت خارج نشه. خب بیا یه جور دیگه فکر کنیم. تو به بابا میگی عمو آرمان. تصور کن که اینجا واقعاً خونه ی عموته.

دینا با لبهای بسته خندید و زمزمه کرد: عمو سهند پسر نداره.

_: تو باز مسئله رو جنسیتی و حیثیتی کردی؟ اگر خیلی قوه تخیلت قویه منو دختر تصور کن شاید اینجوری بهتر بشه.

دینا خندید و گفت: نه اینقدر قوی نیست.

_: خب یه فرض دیگه... همبازی بچگی چطوره؟ گرچه تو هیچوقت با من همبازی نشدی. در حالی که سنمون هم بهم نزدیکه.

+: من باهات بازی نکردم؟ من؟ کلاس شما نمیذاشت ما رو تحویل بگیری.

_: این بحث دیگه تکراری شده. میشه دلخوریا رو بذاریم کنار و صرفاً عموزاده باشیم؟

+: باشه. سعی می کنم.

_: خیلی خب. یه کم راحتتر بشین. گاردتو باز کن و اجازه بده حرف بزنیم. تا وقتی که من اولین مانع هستم نمی تونم کاری برات بکنم.

دینا نفس عمیقی کشید. کمی عقب رفت. به پشتی تکیه داد و چهارزانو نشست. گفت: خب؟

میلاد دوباره ماشین را برداشت و گفت: برای این که چرخهای ماشینت تو یک راستا حرکت کنن و به طرف هدفت برن لازمه که حالت خوب باشه.

غیب می گفت! دینا پوزخندی زد و نگاهش کرد.

_: هر عملی که انجام بدی یا هر فکری که بکنی روی احساس و فیزیولوژی تو تاثیر میذارن. اگر احساس و فیزیولوژی خوبی نداری باید عمل و فکرتو تغییر بدی.

دینا آهی کشید. زانوهایش را بالا آورد و دستهایش را دورشان حلقه زد. چانه اش را روی زانوها گذاشت و گفت: خب؟

_: یعنی هیشکی اینقدر قشنگ منو ضایع نمی کنه! میگم اگر حالت خوب نیست باید فکرت و عملت رو عوض کنی. اینقدر تغییر بدی تا به نتیجه برسی.

+: آقا اگه من سرم شکسته باشه با تغییر فکر و عملم استخون جوش می خوره؟

_: دوره ی جوش خوردن استخون که ناچاراً باید طی بشه. ولی برای این که حالت بهتر باشه، اولاً که باید گچ گرفته بشه، بعد هم تا وقتی که درد داری مسکن مصرف کنی و بعد از اون با افکار مثبت به خودت روحیه و توان بدی که افسرده نشی.

دینا سری به تأیید تکان داد و گفت: افکار پاستیلی.

ازدواج با میلاد! باید افکار پاستیلیش را عوض می کرد. سعی کرد به جانشین فکر کند.

_: دقیقاً! افکار پاستیلی اینجا به کمکت میان که بتونی با بحران بسلامت مواجه بشی.

+: نظرت درباره ی اون بیمارم که هفت ساعت بی وقفه جیغ زد و تمام بخش رو به ستوه اورده بود چیه؟ یا اونی که بعد از یه عمل اورژانسی جلومو می گیره و هرچی از دهنش در میاد بارم می کنه؟ یا همکاران عزیزی که زیر آب آدمو می زنن و مشکلات ریز و درشتی پیش میاد...

_: بر اساس تئوری انتخاب اینا اطلاعاتی هستن که از بیرون به تو وارد میشن. تو اگر پشت فرمونت نشسته باشی و کنترل ماشینت دست خودت باشه، نمیذاری که منحرفت کنن و حالت بد بشه.

+: چه جوری؟ با پاستیل؟

_: با حال خوب.

+: این به قول تو اطلاعات، منتظر نمیشن ببینن من کی حالم خوبه و کی نیست؛ همیشه وارد میشن.

_: و وقتی که حالت بهتره خیلی بهتر باهاشون مواجه میشی.

دینا شانه ای بالا انداخت و گفت: طبعاً همینطوره.

_: پس نتیجه می گیریم ما فقط و فقط خودمون رو می تونیم تغییر بدیم. ما نمی تونیم دیگران رو کنترل کنیم. ما با تغییر دادن حال خودمون و بالانس نگه داشتن ماشینمون می تونیم بهترین عکس العمل رو در برابر اتفاقات وارده داشته باشیم.

دینا متفکرانه سری تکان داد. بالاخره تسلیم شده بود. آرام گفت: درسته. باید برم یه داستان پاستیلی درست و درمون پیدا کنم. اون یکی پوچ شد.

میلاد لبخندی زد و گفت: حتماً پیداش می کنی.

+: خب... ویزیتتون رو حساب کنین من دیگه برم کشیک.

_: همین قدر که به عنوان پسرعمو قبولم داشته باشی خودش یه دنیاست. خوب باشی.

+: امیدوارم یه روز بتونم جبران کنم برات.

_: وقتی که خوب و خوشحال باشی کاملاً جبران میشه.

بیرون آمد. با همه خداحافظی کرد. میلاد تا دم در بدرقه اش کرد. اینقدر ایستاد تا ماشینش از دیدرس خارج شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مهر 1396 08:59 ب.ظ
ممنون عزیزم خیلی سفر خاصی بود ان شاالله قسمت شما باشه
شاذه خدا رو شکر. خیلی ممنونم
دوشنبه 10 مهر 1396 06:42 ب.ظ
سلام مامانی خوبی، می گما فردا تولدمه، بیا فردا یک پست بزار ;)
خیلی خیلی از این داستان و این همه اطلاعات درستی که می دی راضیم. اینکه انقدر مطالعه می کنی و شعور مخاطب برات مهمه و از این روانشناسی دوزاری ها به خورد آدم نمی دی
مرسی زیاد دوستت دارم
شاذه سلام گل دخترم. تو غزلی؟
تولدت مبارک
امشب بذارم قبوله؟
خوشحالم که راضی هستی و دوستش داری
خواهش می کنم عزیزم. منم دوستت دارم
دوشنبه 10 مهر 1396 11:51 ق.ظ
سلاااام علیکم
خوبی شاذه جونم
ایام تسلیت
عزاداریاتون قبول حق
چقد میلاد ماهه! چه آرامشی داره! حسودیمان شد
دینا هم که مث خودمه..اعتماد به نفسش زیر زمینه!
خانواده عموجانم که عشقن...همه ریلکس و راحت! کاش همه اینطوری باشیم
خیلی عالیه داستان
خیلی دوسش میدارم
خدا خیرت بده با این مشاوره های رایگان و عالی
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
بوس بوسی
التماس دعا
شاذه سلاااام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
متشکرم. سلامت باشی. از شما هم قبول باشه

خیلی پسر خوبیه. خدا قسمتت کنه
والا! منم همینطورم. مشاورم مدام داره میگه اینقدر از خودت توقع بهترین بودن نداشته باش
کاشکی همه اینطوری راحت بودن. بدون سوءظن، بدون برداشتهای الکی...
خیلی ممنونم عزیزم
سلامت باشی گلم
بوووووس
دعاگویم و محتاج به دعا
دوشنبه 10 مهر 1396 11:50 ق.ظ
من نطرم خصوصی نبود که! پ چرا نوشته خصوصیه نمایش داده نخواهد شد؟؟
شاذه احتمالاً اشتباهی دستت خورده رو تیک خصوصی. ممنون که دوباره فرستادیش
دوشنبه 10 مهر 1396 09:24 ق.ظ
سلام شاذه جونم عدا داری ها قبول باشه
عالی عالی عالی
خسته نباشید
خصوصا با تكنیك های عالی و این همه مطالعه
شاذه سلام خانم دکتر عزیز
متشکرم. به همچنین
لطف داری عزیزم
متشکرم
یکشنبه 9 مهر 1396 09:45 ب.ظ
شاذه زیارتا قبول
شنبه 8 مهر 1396 10:26 ق.ظ
شاذه
شنبه 8 مهر 1396 09:15 ق.ظ
سلام خوبی شاذه جان؟
انتظار داستان نداشتم ولی طبق عادت چک کردم
معمولا آخر شبا میحونم به کامنت نمیرسم. امروز اول صبحی وقت کردم خوندم چسبید
من داستان پاستیلی م هی عوض میشه نمیتونم رو یکی تمرکز کنم. مغزم شلوغ پلوغه یا رویاهام زیادین؟
راستی ته تغاریم دیروز نصیحتم کرد. گفت مامان وقتی حالتون بده یه بسم الله ارحمن الرحیم بگین بعد شیطون از جلدتون میره بیرون دیگه منو دعوا نمیکنین پر بیراه نمیگه ها
شاذه سلام گل دختر
خوبم الحمدالله. تو خوبی؟
نوش جانت. مرسی
خیلی هم عالی! هیچ اشکالی نداره. مهم اینه که باشه و حالتو خوب کنه
ای جانم پسرک
جمعه 7 مهر 1396 05:55 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
عزاداریهاتون قبول
خیلی ساده و دقیق مینویسی, میدونم خیلی خیلی برای این داستان وقت و انرژی میزاری, ممنون شاذه جانم, عالی پیش میره
دارم پاستیل میخورم اما هنوز داستان پاستیلی پیدا نکردم, منم برم یه ماجرای پاستیلی پیدا کنم
التماس دعا
شاذه سلام امید گل بلبلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
متشکرم. از شما هم قبول باشه ان شاءالله
خواهش می کنم عزیزم. لطف داری که می خونی و همراهمی

نوش جانت. بگرد پیداش کن
دعاگویم و محتاج دعا
جمعه 7 مهر 1396 05:08 ب.ظ
سلام شاذه جونم ... چه سورپرایز عالی ای !!! اصلا انتظار پست جدید رو نداشتم .خیلی هم زیبا بود .
خودت خوبی ؟ حال دندونت بهتره ؟ دفعه ی قبل اونقدر با عجله نظر نوشتم به کل یادم رفت در مورد دندون از میدان خارج شده بپرسم . من که تمام دندون عقلام نهفته بود تا همین چند سال پیش . خلاصه وقتی خودشون در نیومدن جناب دکتر کشیدشون بیرون ... البته بعد از اینکه کلی نظم و نظام دندونای دیگه رو بهم ریخته بودن .
برای همین به بچه ها میگفتم حواسشون باشه . پسرم سال قبل در آوردشون ولی دخترم هفته ی دیگه قراره جراحی کنه . به امید خدا .
این پستهای میلاد دار خیلی خوبه شاذه جونم . خصوصا که با اون آرامش ذاتی نهفته توی صداش برای دینا حرف میزنه . اونقدر حرفهاش شیرینه که حسابی به دل میشینه . حس میکنم منم دارم بدون دردسر مشاوره درمانی میشم . واقعا لطف بزرگی میکنی اطلاعاتت رو با ما تقسیم میکنی شاذه جون .
تحمل سختیها و مشکلات دقیقا همینطوری که میلاد میگه بستگی به خودمون داره .
ظاهرا تونست تا حدودی دینا خانوم رو هم راضی کنه . مشتاقم ببینم چه رویای پاستیلی دیگه ای رو میتونه جایگزین رویای عاشقانه ی میلاد جانمون بکنه !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . سلامت باشی و همیشه شاد و آرام
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خیلی متشکرم. خوشحالم که لذت بردی
خوبم شکر خدا. بله الحمدالله. خیلی ممنونم از محبتت. آخ آخ نهفته و جراحی خیلی سختتره! ان شاءالله جراحی دخترت به خوبی وسلامتی پیش بره و زود بهبود پیدا کنه.

خواهش می کنم عزیزم. ان شاءالله مفید باشه براتون و لذت ببرین
بله همینطوره
منم مشتاقم ببینم

سلامت باشی و دلشاد سهیلای مهربانم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :