تبلیغات
ماه نو - شگفتی تولد (14)
 
ماه نو
دوشنبه 10 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام

ساعت یک بعد از نیمه شب بود. توی بیمارستان بالای سر زنی که در انتظار زایمان می نالید نشسته بود و حرفهای میلاد را مزه مزه می کرد. به زن پیش رویش چشم دوخت.

درد زائو انگار کم شده بود. نفس خسته ای کشید و پرسید: هنوز خیلی مونده؟

+: خوب داری پیش میری. ان شاءالله خیلی طول نمی کشه. اسمشو می خوای چی بذاری؟

=: من میگم نفس... باباش میگه نازنین. هنوز نمی دونیم. آخرش گفتیم به دنیا بیاد ببینیم چی بیشتر بهش میاد.

لبخندی زد و گفت: بسلامتی.

زن سفیدرو بود با موهای کمرنگ که از فرط درد عرق کرده و به سرش چسبیده بودند. دینا فکر کرد: آیا دخترشم بور میشه یا به شوهرش میره؟ آیا اسمش نازنین میشه یا نفس؟ اگر قرار بود او اسم بگذارد چی می گذاشت؟

تا وقتی که بچه به دنیا بیاید خودش را با رویای دخترکی موطلایی به اسم رویا که مهدکودک می رفت و شعر می خواند و کیف صورتی داشت و جوراب شلواری قرمز سرگرم کرد.

رویای شیرینی بود. وقتی نوزاد سرخ رو جیغش را کشید و گریه کرد، نفسی به راحتی کشید و او را روی شکم مادرش گذاشت. پررنگ نبود ولی در مورد بور بودنش نظر قطعی نمی توانست بدهد.

کنار تخت نشست. تمام مدتی که منتظر جفت بود و بقیه ی کارهای لازمه، به دخترکی فکر می کرد که مهدکودک می رفت. توی راه بالا و پایین می پرید، شعر می خواند و حرف میزد.

بالاخره کارش تمام شد. از جا برخاست. بعد از این که جواب تشکرها و خسته نباشیدها را داد از اتاق بیرون رفت. خانواده ی زائو به استقبالش آمدند. کلی تشکر کردند و تحویلش گرفتند. ساعت چهار ونیم صبح بود که به اتاق استراحت رسید. روی تخت سفت و ناراحت دراز کشید ولی نه متوجه ی سفتی اش شد و نه ناراحتی اش... حواسش پیش یک رویای چهار پنج ساله بود با موهای طلایی... خیلی زود خوابش برد.

روز بعد رویایش با تولد پسرکی قوی بنیه و سبزه رو که موهای فرفری اش روی سرش حلقه حلقه چسبیده بودند آغاز شد. نوزاد را که با روش سزارین به دنیا آمده بود، به پرستار تحویل داد. زیر لب آوازی زمزمه می کرد و بعد از تمیز کردن رحم، لایه لایه مشغول دوختن شد. در همان حال پسرک را تصور می کرد که دو سه ساله شده و پیراهن سفید و شلوار جین پوشیده است. دور یقه اش پاپیون داشت. جایی شبیه باغهایی که در آن عروسی می گیرند تصورش کرد. خودش سر پا نشسته بود که همقد پسرک شود و با او که تازه زبان باز کرده بود و بامزه حرف میزد، صحبت می کرد. خوش گذشت.

کارش که تمام شد سر برداشت. با عوامل اتاق عمل خداحافظی کرد و بیرون آمد. خسته نباشید دکتر بیهوشی کمی گرمتر از معمول بود. لبهای خندان دینا جمع شد. سر به زیر انداخت و آرام بیرون رفت. همراهان بیمار نفهمیدند که او دکتر است. داشتند با پرستار حرف می زدند. او هم از کنار دیوار لغزید و آرام دور شد.

=: خانم دکتر... صبر کن.

ایستاد و منتظر نگاهش کرد تا به او برسد. دکتر بیهوشی ظریف و سرخ رو بود، با موهایی که رو به کم شدن می رفت.

=: میشه یه جایی باهم صحبت کنیم؟

+: بفرمایید. میشنوم.

=: نه. اینجا نه.

دینا چند قدم پیش رفت. روی یکی از صندلی های استیل کنار راهرو نشست. صندلی ناراحت بود. یا اقلاً برای قد کوتاه دینا مناسب نبود.

دکتر بیهوشی به ناچار نشست و در حالی که به سرامیکهای پیش پایش زل زده بود گفت: می خواستم... می خواستم خواهش کنم... یه کم بیشتر باهم آشنا بشیم. به قصد ازدواج البته...

دینا بی حوصله نگاهش کرد. اگر به میلاد دل نباخته بود مورد مناسبی بود. کسی که به راحتی می توانست به او فکر کند. سن و سالشان نزدیک بود و در مدتی که او را می شناخت از او بدی ندیده بود. ولی...

آرام گفت: این نهایت لطف شما رو می رسونه. ولی جواب من منفیه.

از جا برخاست. مرد جوان هم برخاست و گفت: فقط... فقط بگین به خاطر خودم رد کردین یا یه نفر دیگه...

+: به خاطر خودم رد کردم. شرایطشو ندارم.

=: شاید...

+: هیچ شایدی وجود نداره. اصرار نکنین. معذرت می خوام.

رو گرداند و بدون آن که منتظر جواب بماند رفت. آهش را که از پشت سرش شنید، چماقش را بالا برد که دینا را تنبیه کند. ولی مکث کرد. باید تنبیه می کرد؟

آرام به خود گفت: دینا تو واقعاً نمی تونستی بپذیریش. نه تا وقتی که هنوز ته دلت پیش میلاده. پس کم لطفی نکردی، دعوایی هم نداریم.

فکر می کرد دینا را آرام کرده است. ولی نیم ساعت بعد چنان زد و خوردی در وجودش برپا بود که دلش می خواست از عصبانیت فریاد بزند. توی مطبش بود. چند دقیقه دیگر منشی از راه می رسید و به دنبال او بیمارانش نیز می آمدند. اما توان نشستن را در خود نمی دید. از جا برخاست و بیرون رفت.

وقتی جلوی مطب میلاد رسید مکث کرد. در دل هر بد و بیراهی که بلد بود نثار دینای ضعیف و آویزان کرد. با قدمهایی مردد وارد مطب شد. کم مانده بود اشکهایش جاری شود. این که نمی دانست الان چه کاری درست و چه کاری غلط است خیلی بد بود. از آن بدتر این بود که نمی خواست میلاد درباره اش قضاوت بدی بکند.

منشی سر برداشت و گفت: بفرمایین.

آب دهانش را قورت داد و به زحمت پرسید: آقای دکتر هستن؟

=: بله.

+: میشه... میشه برم تو؟

نگاهی دورش انداخت. هیچکس نبود.

منشی قلم روی کاغذ گذاشت و گفت: بله حتماً. اسمتون؟

+: من... دینا نامدار.

منشی متعجب سر برداشت و پرسید: با آقای دکتر نسبتی دارین؟

+: عموزاده ایم.

پول ویزیت را روی میز گذاشت. منشی با تردید پذیرفت و گفت: بفرمایید.

ضربه ای به در اتاق میلاد زد و با شنیدن اجازه اش وارد شد. خجالت زده قدمی جلو رفت و در را بست. همان جا به در بسته تکیه داد و سر به زیر انداخت. آرام سلام کرد.

میلاد خندید و گفت: علیک سلام. چرا نمیای تو؟

سر برداشت. نگاهی به نیمکت زیر پنجره انداخت و پرسید: میشه اونجا بشینم؟

_: می ترسی رو مبل خوابت ببره؟

+: حس خوبی بهش ندارم.

_: برعکس من فکر می کردم حس خوبی بهش داری.

+: داشتم.

_: هرجا راحتی بشین و درباره اش حرف بزن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 مهر 1396 05:15 ق.ظ
سلام شاذه جانم .خوب و خوشی ان شاءالله ؟
چه خوب که دو تا پست داریم. دینا مثل ماشینهای باتری دار شارژش که تموم میشه میره سراغ میلاد برای تمدید شارژ شدنش
اولش روزش رو خیلی خوب و پر انرژی شروع کرد ولی بعدش انگار توانش ته کشی
خواستگار به اون خوبی رو هم که جواب کرد . ببینیم راجع بهش با میلاد صحبت میکنه یا نه !!!
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
عین ماشینهای باتری دار
احساس کرد با شنیدن حرف دکتر بیهوشی به نوعی داره به علاقه ی قلبیش به میلاد خیانت می کنه، نیاز داشت که میلاد رو ببینه و دلش قرص بشه. هرچند که از طرف میلاد هیچ جواب مثبتی دریافت نکرده بود.
سه شنبه 11 مهر 1396 07:09 ب.ظ
نمیدونم شاید این رویاها، آرامشبخش های تو ان که با ما به اشتراک میذاری مهربون !

لذتبخشن
شاذه نظر لطفته نازنینم. خیلی ممنونم که همراهمی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :