ماه نو
دوشنبه 10 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
بعد از چند روز با دو تا پست امدم. خیلی بلند نیستن ولی یک جا هم جا نشدن. خلاصه که قسمت چهارده رو جا نندازین.

تقدیم به رفیق عزیزی که هدیه تولد خواسته بود




روی نیمکت نشست. به اندازه مبل راحت نبود. ولی همانقدر صمیمی بود. کفشهایش را تا نیمه در آورده بود که متوجه شد چکار می کند. با ناراحتی چشم به پاهایش دوخت.

_: کفشاتو در بیار. راحت باش. طول روز همه اش به پات هستن و خسته میشی.

قبول کرد. کفشهایش را در آورد و زانوهایش را در آغوش گرفت. ولی نمیشد. اینجا برای اینطور نشستن راحت نبود. بالاخره هم پشیمان شد. کفشهایش را سر پایش انداخت. برگشت و دوباره به مبل عزیزش پناه برد. به حالت جنینی در خود فرو رفت و گفت: سعی خودم رو کرد. درباره ی بچه هایی که به دنیا آوردم رویاهای قشنگی ساختم. تو ذهنم از بزرگ شدنشون لذت بردم. همه چی خوب بود تا وقتی که...

سر برداشت و با خجالت به میلاد نگاه کرد.

_: چی شد؟

+: دکتر بیهوشی... بهم گفت... اممم.. من ردش کردم. گفتم نمی خوام. نمی تونم. بعد رفتم. اونم یه آه بلند کشید. احساس بدجنسی کردم. نمیشد قبول کنم. نه به خاطر... امم... نه! فقط به خاطر این که هنوز خیلی مونده تا با خودم روراست بشم. الان نمی تونم وارد یه تعهد بشم ولی اون... خیلی ناراحت شد. من نمی تونم قبولش کنم. می تونم؟

_: تشخیص این که می تونی یا نه به عهده ی من نیست. من فقط می تونم بگم تو کار بدی نکردی. قبول کردن یا نکردن این پیشنهاد معایب و مزایایی داره که برای تو وزنه ی قبول نکردن سنگینتر بود. تو ردش کردی. طبیعیه که هیچ کس از رد شدن پیشنهادش شاد نمیشه. ولی دینا یک طرف این ماجرا تو بودی و باید راضی می بودی. نمیشد که چون اون ناراحت میشه تو بگی باشه. ازدواج یه شوخی نیست. تو هم دیگه بچه نیستی که اینطوری فکر کنی.

+: من فکر نکردم شوخیه. من فکر کردم اون یه پسر محجوب و خوب و مهربونه. می دونم که اگر قبول می کردم بدبخت نمی شدم. ولی الان مسئله ی حالم برام مهمتره. در طول روز هم فرصت کمی برای خودم دارم. مجبورم بین این دو تا یکی رو انتخاب کنم.

_: می تونی ازش وقت بخوای. مثلاً بپرسی شش ماه می تونه صبر کنه؟

+: نمی دونم شش ماه دیگه چی میشه. نمی خوام منتظرم بمونه.

_: اگر اینقدر مطمئنی پس دردت چیه؟

+: نمی خواستم ناراحت بشه.

_: تو که دوباره برگشتی سر پله ی اول! ببین. توجه کن! دینا حق زندگی کردن داره. دینا حق انتخاب کردن داره. دینا باید به خودش و نیازهاش توجه کنه تا با حال بهتری بتونه به زندگیش بپردازه. اگر تمام زندگیت در حال فداکاری باشی، همیشه یه خشم فرو خورده ته دلت میمونه که وقتی من دارم اینطور مایه میذارم، چرا دیگرون اینقدر به من توجه نمی کنن؟ چرا درکم نمی کنن؟ چرا برام فداکاری نمی کنن؟ ولی اگر یاد بگیری اول دینا رو تایید و راضی کنی، بعد به نیازش برای محبت کردن توجه کنی همه چی خیلی بهتر میشه. از کسی هم دلخور نمیشی.

+: ولی... اینطوری خیلیا ازم دلخور میشن.

_: تو هرگز نمی تونی همه رو راضی کنی. به دکتر بیهوشی هیچ دینی نداشتی که الان عذاب وجدان داشته باشی. فرمون ماشینت رو به دست بگیر و اجازه بده دیگرون هم ماشین خودشونو کنترل کنن.

+: اینطوری یعنی همه مثل ربات کنار هم باشن. پس جای انسانیت و محبت کجاست؟ چرا این ماشینا تک نفره ان؟

_: برای این که هر کدوم از ما یک نفریم و اول در برابر خودمون مسئولیم. این مسئولیت شامل رسیدگی به پنج نیاز اصلیمون میشه که دکتر گلسر اونا رو اینطور طبقه بندی کرده: بقا، قدرت، عشق، تفریح و آزادی. بقا که تکلیفش مشخصه. به خوردن و خوابیدن و سبک زندگیمون اهمیت بدیم. نیاز به قدرت هم نیاز به مهارتیه که به آدم احساس اعتماد به نفس میده. کسانی که تو زندگیشون دنبال کسب مهارتهای مختلف هستن نیاز به قدرتشون قویتر از بقیه ی نیازهاشونه.

+: و همه نیازهاشون مساوی نیست.

_: قطعاً نیست و نباید فکر کنی چون فلانی با چهار ساعت خواب سر پا هست پس من هم باید بتونم. اصلاً اینطور نیست. هرکسی نیازهاشو با بدن و احساسات خودش تطبیق میده.

+: درسته.

_: سومی نیاز به عشقه. این نیاز به عشق، بیشتر از اون که نیاز به دریافتش باشه، نیاز به عشق ورزیدنه. آدما نیاز دارن که بهم عشق بورزن، همدیگه رو دوست داشته باشن. این میشه چیزی که تو بهش میگی انسانیت و محبت. ولی خیلیها هم ترجیح میدن به حیوونا یا حتی اشیاء عشق بورزن و خودشون رو درگیر رابطه های انسانی نکنن.

+: چون نگه داشتن رابطه ها سخته. از خودگذشتگی می خواد.

_: نه! دینای از خودگذشته ی مهربان... فداکاری نابجا ایجاد توقع نادرست می کنه. هم برای کسی که بهش محبت کردی و هم برای خودت. از خودت توقع داری که محبت کنی و از طرفت توقع داری که قدر بدونه و اگر ندونه اذیت میشی. این خشم بزرگ میشه و بزرگ میشه...

+: پس چکار کنم؟ به هیچکس محبت نکنم؟ میشه؟

_: اول به خودت توجه کن. دینا رو از توجه و تایید سیراب کن. و مطمئن باش وجود تو اینقدر سرشار از محبت هست که بعد از رسیدگی به خودت، دنیایی لطف میمونه که به پای اطرافیانت بریزی.

+: می ترسم که نمونه. می ترسم که ته وجودم اینقدر که میگی خوبی نباشه.

میلاد خندید و گفت: من ضمانت می کنم که هست. اگر نبود من یک ماه ریش نمی زنم.

دینا غش غش خندید. بعد از چند لحظه گفت: خب نیاز آخری چی بود؟ بگو باید برم. مریضام امدن.

_: تفریح و آزادی. برای تفریحاتت هرچند کوتاه و کوچیک حتماً وقت بذار. درباره ی آزادی هم خلاصه اش میشه این که اینقدر خودت رو اسیر بایدها و نبایدها نکن. در زندون دینا رو باز کن. بذار نفس بکشه و نور ببینه.

دینا پا دراز کرد و کفشهایش را پوشید. متفکرانه از جا برخاست و گفت: اگه وقت داشتم نت برمی داشتم ولی فعلاً نمی تونم. با این حال سعی می کنم به هر کدوم تونستم عمل کنم. تو هم لطفاً تعارف نکن. هر وقت مزاحم بودم با تیپا بیرونم کن.

میلاد خندان گفت: اونی که تعارف می کنه تویی. خیالت راحت. من اگر مشکلی داشته باشم میگم.

+: حتی اگه مشکلت این باشه که از دیدن ریخت من حالت بد میشه؟ حاضری بگی؟

_: اینقدر بیرحمانه درباره ی دینا قضاوت نکن خانم دکتر. برو به کارت برس.

دینا آهی کشید و گفت: باشه. ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 14 مهر 1396 02:31 ب.ظ
سیلامممم شاذه جوونی خوبی خوشی سلامتی ؟؟؟ دلم تنگ شده بود
میگما احیانا میلاد با سیب زمینی پشندی نسبتی داره ؟؟ آی که از دستش حرص میخورمااا
منم اگه جای دینا بودم فک کنم عذاب وجدان میگرفتم .. همشم فکر میکردم آه اون طرف تا آخر عمر همراهمه .. تو این مورد استثنا منم شبیه دینام ؛ خوشحالی اطرافیانم به خوشحالی خودم ارجحیت داره البته فک کنم دیناهم این شکلی باشه ، هست آیا ؟؟
شاذه جوونم مرسییییی که مینویسی


شاذه سلام به روی ماهت روجا خوشگله
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
احتمالاً داداششه حرص نخور پیر میشی
منم از این فکرا خیلی می کنم. نه دقیقاً تو این مورد ولی در کل تو زندگیم اینطور فداکاریها خیلی کردم و الانه ها تااازه مشاورم داره بهم یاد میده که به خودم هم اهمیت بدم و به خاطر این که گاهی به خودم لطفی کردم اینقدر عذاب وجدان نگیرم!
خواهش می کنم گلم. مرسی که می خونی
پنجشنبه 13 مهر 1396 10:25 ب.ظ
از من بپرس؛خوب مینویسیش❤
مرسی مهربون
شاذه لطف داری عزیزم
پنجشنبه 13 مهر 1396 09:04 ب.ظ
من باز سرم تو شرکت گرمه فرصت نمیشه بیام کامنت بزارم, ساعت 7 اومدم خونه, فردا صبح باز باید برم :|
خیلی قشنگ بود, و خیلی مفید
بیچاره دکتر بیهوشی, چقدر خورد تو ذوقش, البته وقتی دلت پیش کسی نباشه بی فایده است.
ممنون شاذه جانم , عالی بود
شاذه آخ صبح جمعه! خدا قوتتت
خیلی ممنونم عزیزم
بله. خب نمیشد که بشه
خواهش می کنم گلم
پنجشنبه 13 مهر 1396 10:26 ق.ظ
سلام بانو جان خوبین؟منو یادتون هست خواسته بودم برام دعا کنین...
این روزها برعکس همیشه من دعا میکردم ننویسین چون به هر قسمت که چشمم می افتاد میگفتم دیدی بانو یه قسمت دیگه هم نوشت و مشکلت حل نشد تا براش بنویسی
مشکلم پنجاه پنجاه حل شد یعنی یکمیش حل شد بقیه اش هم سپردم به خدا ممنون که برام دعا کردین
بازم برامون بنویسین بانو نوشته هاتون باعث آرامشه...
شاذه سلام عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
ان شاءالله که مشکلت به زودی زود حل بشه. به خدا توکل کن
چهارشنبه 12 مهر 1396 03:40 ب.ظ
خوشحالم که قراره بریم سراغ میلاد !
جذابیته قصه برام اون حس دانای کل بودنشه !
شاذه منم خوشحالم! امیدوارم بتونم خوب بنویسمش
ببین دختره کانال زده!
https://t.me/bookbooki
قسمت اول و دوم پی دی اف شده و قسمت سوم هم در حال تایپ گذاشته
چهارشنبه 12 مهر 1396 05:55 ق.ظ
طفلکی دینا وضعش خیلی انگار خرابه . با یه جواب رد دادن چقدر بهم ریخته !!!
میلاد خان هم که خیلی توی قالب دکتریش فرو رفته ها
هیچ کاری هم نکرد که بدونیم نظر خودش چیه ...

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت همیشه به شادی و خوشی
شاذه طفلک بهش حس خیانت دست داد
سفت و سخت قالبشو نگه داشته تا اول حال دینا خوب بشه
از پست بعد میریم سراغ میلاد ان شاءالله

متشکرم عزیزم. به همچنین شما
سه شنبه 11 مهر 1396 11:54 ب.ظ
سلاممم من بحثای روانشناسی دوست دارم سعی کردم دقیق بخونم متشکر
ولی منم نگران میلادم هااا خیلی سیب زمینیه یا میخواد بگه خیلی دکتره. هههه البته خوبه که آروم میریم جلو من راضیم
ولی دکتر کم اعتماد بنفس خوب نیست من نمیرم پیش دینا!
شاذه سلاممم عزیزممم
خوشحالم که لذت می بری. ممنون
سیب زمینی نیست. ترجیح میده حساب شده پیش بره و اول جای پای خودشو محکم کنه. کم اعتماد بنفس هم نیست. خیلی ظریف و دقیق داره برنامه می ریزه. حالا قسمت بعد از دید میلاد میگم ان شاءالله
سه شنبه 11 مهر 1396 07:45 ب.ظ
سلام
خسته نباشی مثل همیشه عالی....
اخه چکار به ریش زدن این پسر داری اون روز که گفت وسواس ریش زدن داره با خودم گفتم کاش داداشای منم این جوری بودن اما زدی خراب کردی بچه ی مردم رو نکن این کار رو... ولش کن بچه رو
راستی می خواستم چند پست قبل تر یه ایراد ازت بگیرم مسافر بودم نشد اگر وسط کار یادم اومد چی بود و کدوم پست بود و گفتم شاکی نشو
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم
گیر دادم به ریشش برای داداشات باید بگردی دو تا دختر خوشگل پیدا کنی. سفارش کنی برن جلوشون یه رژه برن، یه تاب سر و گردن، یه کمی هم قر کمر، بعد بگن اییییییی! ریششوووو!
امتحان کن. جواب میده
خوشحال میشم که بگی
سه شنبه 11 مهر 1396 06:48 ب.ظ
امممم

شرور سنگدل رو خوندم ! قصه سرا انگار قسمت ترجمه هاش بسته اس یا همچین چیزی ... جلد های بعدی شو نشد بگیرم اما با همین لذت بردم !
شاذه نوش جانت!
قصه سرا تا عضو نشی حق خوندن قصه ها رو نداری. عضو شدنش هم خیلی سخت و لوسه. من دو هفته هی تقاضا دادم تا با کلی ناز پذیرفته شدم. یکی از دوستام گمونم شش ماه داشت تلاش می کرد! سعیتو بکن. شاید زد و تونستی زودتر وارد بشی
سه شنبه 11 مهر 1396 04:10 ب.ظ
سلام
آخجون دوتا پست عالی
خدا دلتو شاد کنه شاذه جونم
چرا از احساسات میلاد خبری نیس؟؟
فهمید خواستگار داره راحت میگه وقت بگیر شش ماه دیگه جواب بده!
میدونم به خاطر شغلشه و خود دینا ولی دوس داشتم یه اشاره کوچک میداشت
هی دینا ناز میکنه بلکه میلاد یه نازشو بخره..میلادم همچنان در نقش روانشناس جدی میپیچوندش
به قول دوستان عشقولانشو بیشتر کنید با تشکر
ممنونم شاذه جانم
سلامت و دلشاد باشی
شاذه سلام ارکیده ی خوشگلم
ای جانم! نوش جانت
دیگه از پست بعد میریم تو فاز احساسات میلاد ان شاءالله
چون می دونست دینا ته دلش کجا چسبیده. احساس خطر نکرد
بله هی می پیچونه. ولی وقتی دینا هم بپیچونه می فهمه دنیا دست کیه
حتما. سعی خودمو می کنم
خواهش می کنم عزیزم
شما هم همینطور
سه شنبه 11 مهر 1396 01:59 ب.ظ
وایییی مرسی دوستت دارم کلی
شاذه خواهش می کنم گل دخترم
سه شنبه 11 مهر 1396 10:19 ق.ظ
سلام شاذه جون
خیلی متشکرم ، خواندنی و جالب بود .
شاذه سلام شهر نازنینم
خواهش می کنم عزیزم
سه شنبه 11 مهر 1396 12:07 ق.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
نصفشو خوندم اما باید بخوابم دارم بیهوش میشم, فردا میام کامنت میزارم
کلی ذوق کردم که دو قسمت نوشتی, ممنون
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
امیدوارم خوب خوابیده باشی
خواهش می کنم گلم
دوشنبه 10 مهر 1396 09:31 ب.ظ
سلاااام واااای دوتا داستان توپ توپ
خیلی عالی بود ، خسته نباشید . من عاشق این بحثاشونم ولی تورو خدا یکم عاشقانشو بیشتر کنین ، دل ماهم شاد بشه
مرسی از دوتا پست
موفق باشید
شاذه سلااام عزیزم
خیلی ممنونم عزیزم
چشم سعی می کنم کم کم برم تو فاز عاشقانه
خواهش می کنم. سلامت باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :