ماه نو
جمعه 14 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلامممم
این هم آقای میلاد


میلاد از جا برخاست و در حالی که دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برده بود همراه دینا بیرون آمد. دینا اما منتظر او نماند و خیلی سریع بیرون رفت. میلاد به طرف منشی چرخید و گفت: هیچ وقت از خانم نامداری حق ویزیت نگیر.

منشی با ناراحتی گفت: نمی دونستم. الان پرداختن آقای دکتر.

میلاد در حالی که به طرف اتاقش برمی گشت گفت: بعد از این نگیر.

با سلام شاد و خندانی برگشت. لبخندش کمی رنگ گرفت و گفت: سلام خانم فروغی.

=: سلام سلام. خوب هستین شما؟ شما خوبی خانم منشی؟ خانم بچه ها خوبن آقای دکتر؟ شوهر شما خوبه؟ خانواده خوبن؟ همه سالمین؟

میلاد با لبخند ایستاد و اجازه داد که وارد شود. نه لبخندش را کمرنگ کرد و نه اشتباهاتش را تصحیح کرد. خانم فروغی زن جوانی بود که بعد از مشکلات طلاقش دچار مانیا یا شیدایی شده بود. همیشه می خندید و به همه اعتماد می کرد و خرجهای بی حساب می کرد و با دوستهای عجیب معاشرت می کرد و خانواده اش را به ستوه آورده بود. چند ماهی میشد که تحت نظر میلاد بود.

میلاد سری تکان داد و به اتاق رفت. سعی می کرد حواس و دقتش را به حرفهای پرت و پلای فروغی بدهد و نتیجه ای بگیرد اما ذهن بازیگوشش مدام سراغ دینا را می گرفت. نیاز به قدرتش ارضاء شده بود. دینای مهربانی که برای همه مادر بود و برای او نامادری، حالا یک دفعه نیازمند او شده بود.

بالاخره هم نفهمید خانم فروغی چه گفت. چندان اهمیت هم نداشت. چند توصیه ی تکراری به او کرد و نسخه اش را تجدید کرد. او که بیرون رفت مادرش عصازنان وارد شد. میلاد این بار با دقت بیشتری به جلو خم شد و درباره ی رفتاری که باید با دخترش می کرد توضیح داد.

زن با خستگی تشکر کرد و از جا برخاست. سنی نداشت ولی پایش مشکل داشت و با عصا راه می رفت.

بعد از رفتن او تا چند دقیقه مریض نداشت. به عقب تکیه داد و به ذهنش اجازه داد که دوباره پیش دینا برگردد. دینایی که همیشه مهربان بود. پزشک بود. مادر بود. به همه عاشقانه رسیدگی می کرد. طوری که بارها میلاد از آن همه مهربانی عصبانی شده بود. همیشه در برابر همه صبر زیادی نشان میداد. تنها کسی که محبتهای بی دریغ دینا شامل حالش نمیشد میلاد بود.

میلاد هم همیشه از این بی توجهی حرص می خورد. دینا به راحتی او را ندیده می گرفت. طوری که گاهی به خودش شک می کرد که مبادا نامرئی است! مثلاً همین چند ماه پیش که به دیدنشان رفته بودند، دینا داشت با روی باز به همه خوشامد می گفت ولی میلاد را اصلاً ندید. از کنارش رد شد و به طرف ملیحه رفت. خوشحال روبوسی کرد و دخترک شش هفت ساله اش را بغل گرفت و کلی خوش و بش کرد.

میلاد حرصی از ندیده شدنش و همینطور از فداکاریهای دینا غر زد: این بچه رو بذار زمین کمرت داغون میشه!

ولی دینا کوچکترین توجهی نکرده بود. اگر همان موقع ابراهیم جلو نیامده بود و سلام و علیک نکرده بود، مطمئن میشد که نامرئی است!

با صدای ضربه ای که به در خورد از عمق افکارش بیرون آمد و صاف نشست. گفت: بفرمایید.

مرد میانسالی وارد شد. هیکل تکیده و خسته ای داشت و بوی سیگار میداد. روی مبل نشست و از خودش گفت. افسردگی عمیقی داشت. احساس می کرد از طرف خانواده اش طرد شده است و کسی به جز ماشین پولسازی توجه دیگری به او ندارد.

میلاد آهی کشید و صاف نشست. عقب کشیدنهای مردانه ای که کم کم باعث شده بود به کلی کنار گذاشته شود. به او پیشنهاد کرد بیشتر با خانواده اش معاشرت کند. به حرفهایشان و درد دلشان توجه نشان دهد. سعی کند دوباره با دیدی تازه و شکرگزارانه یکی یکی بچه هایش را ببیند. خوبی هایشان را به یاد بیاورد و از آنها به خاطر خوبیهایشان تشکر کند.

بعد از چند توصیه ی دیگر نسخه ای هم شامل دو سه آرامبخش ملایم برای او تجویز کرد.

چند بیمار دیگر را هم دید. فکر کرد، حرف زد و سعی کرد پازلهای ذهنی بهم ریخته ی مراجعینش را اصلاح کند. سعی کرد پیشنهادهای تازه ای بدهد. وقتی آخرین نفر هم رفت، منشی خداحافظی کرد و در بیرونی را بست.

میلاد به اتاقش برگشت. فنجانی قهوه آماده کرد و متفکرانه نشست. دینا حالا او را می دید. محتاجش شده بود. اما میلاد احساس پیروزی نداشت. دقیقتر که می کاوید همان دوستیش را می خواست. دینا شخصیت پرشور و هیجان و جالبی بود. همیشه دلش می خواست دوستش باشد. توی جمعهای فامیلی باهم بحث کنند، حرف بزنند و از کنار هم بودن لذت ببرند. اما هربار که سعی می کرد خودش را قاطی بحثهای دینا بکند، دینا خیلی ظریف از جمع کناره می گرفت و مثلاً به طرف بچه ای می رفت و مشغول نقاشی میشد. اما الان...

قهوه اش را تمام کرد. از جا برخاست. لباسش را صاف و مرتب کرد و آرام بیرون رفت. یک طبقه بالا رفت. دینا را دید که با یک روپوش کثیف به طرف مطبش می رفت. داشت با تلفن حرف میزد: نه مامان جان خوبم_ دارم از زایشگاه برمی گردم_ می خوام آژانس بگیرم برم خونه_ ماشینم تعمیرگاهه_ نمی دونم. چند روز بود یه صدایی میداد_ نه متشکرم. احتیاجی ندارم_ نه. هیچی نمی خوام. خیلی ممنون. تشریف بیارین.

از در دوم مطبش هم گذشت. میلاد اما همان جا توی راهرو ماند و بقیه ی صحبتش را نشنید. وقتی برگشت او را دید که لباس عوض کرده بود و لباسهای کثیفش هم توی یک کیسه بودند.

_: سلام.

+: ا... سلام! چی شده؟

_: هیچی. داشتم می رفتم خونه، اتفاقی شنیدم ماشینت خرابه. موندم که بگم نمی خواد آژانس بگیری. می رسونمت.

+: تو هم می ترسی راننده ی آژانس منو بخوره؟

_: نه. فقط فکر کردم باهم بریم. تو راهم یه کم حرف بزنیم.

+: داری کم کم منو می ترسونی. اتفاق تازه ای افتاده؟

_: نه بابا چه اتفاقی؟ دارم میرم خونه.

+: خب چرا از این طرفی میری؟

میلاد خندان پرسید: از کدوم طرف برم؟

+: منظورم اینه که چرا امدی بالا؟

_: باید جواب بدم؟

+: نه. مجبور نیستی.

_: ممنون.

به پارکینگ رسیدند. میلاد به طرف ماشینش رفت و درها را با ریموت باز کرد. دینا با کنجکاوی دنبالش رفت. در حالی که در جلو را باز می کرد پرسید: اون شب چی شد که ماشین نداشتی؟

میلاد سوار شد و با لحن بامزه ای گفت: چون هنوز ماشین نداشتم.

دینا در را بست. کمربند را پیدا کرد و در حالی که آن را می بست پرسید: حالا چی؟

_: دیروز خریدم.

+: آووو! پس باید سور بدی.

_: میدم. هرکی نیاد!

+: نه بابا. شوخی کردم. میرم دم این تعمیرگاه... کجایه؟... همین تو سرباز.

_: خب؟

+: امیدوارم ماشینم درست شده باشه. راهت هم خیلی دور میشه ولی دیگه وقتی نمیذاری تاکسی بگیرم اینجوری میشه.

_: من مشکلی ندارم. شام چی می خوری؟

+: هرچی تو فریزر بود. هنوز از غذاهای مامان هست. فردا هم خودشون میان. باید برم خونه رو تمیز کنم. البته خیلی کثیف نیست ولی خب... یعنی از اون وضعی که تو دیدی بهتره.

_: پس وقت داری بریم بیرون سور ماشین بهت بدم.

+: یه چیزی گفتم میلاد. سور ماشین کیلویی چند؟

_: والا نرخ کیلوییش دستم نیست.

+: خیلی بامزه ای. می دونی؟

_: نظر لطف شماست. اینم سرباز. کجا برم؟

دینا مشغول نشانی دادن شد تا وقتی که رسیدند و با در بسته روبرو شدند.

دینا نالید: دیر شد. از سر شب مریضا رو هرجور بود جمع و جور کردم که زود بیام اینجا ولی تو زایشگاه گیر افتادم. آخرشم نزایید. بعد از این که تمام پرستاریاشو کردم دکترش از خواب ناز بیدار شد و امد بالا سرش که دو دقه بمونه، بچه رو بگیره و پول زایمانم روش. خرحمالیشم مال من!

_: مطمئن باش خدا جای دیگه برات جبران می کنه.

+: مطمئنم که خدا جای حق نشسته ولی الان خسته و عصبانیم. بی پولی آخر ماه هم مزید بر علته. اگه دلت بسوزه و بخوای بهم پول قرض بدی می زنمت.

_: اوه اوه خطرناک شد. این روتو ندیده بودم. من غلط بکنم بخوام بهت پول بدم. به عواقبش نمی ارزه!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 مهر 1396 12:22 ق.ظ
سلااااام
به به
قالب نو مبارک
هرچند با نظر روجا بانو موافقم ولی هرچه شاذه جانم بپسنده ما هم میپسندیم
میگم پ چرا من هنو رنگ صورتی میدوستم؟؟نکنه در دوران نوجوانی استپ کردم موندم
احساسات میلاد که خیلی بی احساس بود!!
هنوز خیلی کار داره تا احساااااس بشه
ولی خوب بود که میلادش زیاد بود این پست..دوست داشتم
مرض اون خانم فروغی عجب باحاله...مرض خوبیه! نسبت به همه چی بی خیال و سرخوشاز نوع ضعیفشو هممون داشته باشیم خیلی خوبه همیشه بخندیم..خوش بین باشیم!
عالی بود شاذه جان جانم
سلامت باشی و دلخوش
بوووووس
شاذه سلااااام عزیزمممم
متشکرم متشکرممم
شما بسیار لطف دارین
خیلی هم خوبه که تو نوجوونی موندی! عالیه! دارم فکر می کنم کاش از مشاورم بپرسم حکمت تغییر سلیقه ی من چیه؟!
ها منم خیلی دلم می خواد زودتر به احسااااس برسه ولی دلم نمی خواد یهویی و کشکی باشه. اینه که آسه آسه شده شرمنده...
متشکرممم
ها خیلی مرض خوبیه منم اولش که درباره اش می خوندم فکر می کردم اوا این که مرض نیست! همه همینو می خوان! بعد دیدم پیشرفته اش مشکل سازه. یه جورایی برای فرار از غصه از اون ور بوم افتادنه. ولی به اندازه اش که خیلی خوبه. خدا قسمت کنه
متشکرم عزیزممم
به همچنین شما
بوووووس
شنبه 15 مهر 1396 02:45 ب.ظ
منم خوبم ممنون گلی
بچه ندارم
شاذه خوب باشی عزیزم
آخی.. ان شاءالله به موقعش
شنبه 15 مهر 1396 10:23 ق.ظ
دلم میسوزه برای تنهایی عجیبی که برا خودمون ساختیم
بهش عادت کردیم
باهاش زندگی میکنیم
لذت میبریم
اینهمه تنهایی کنار هم چیز عجیبیه !
شاذه چرا تنها هستی؟
شکر خدا همیشه اینقدر دورم شلوغ بوده که گاهی محض تنوع به خلوت و تنهایی پناه می برم ولی همیشگی نیست
جمعه 14 مهر 1396 10:59 ب.ظ
سلاااام شاذه جووونم
راستشو بگم ؟ دکور قبلی رو بیشتر دوس داشتم همچین دخترونه بود الان پسرونه شده
میگم تا این آقا میلاد بیاد تو کار فک کنم یه 5 قسمتی بگذره نه ؟
یعنی هنوزززز نفهمیده دوسش داره ؟؟
من از دست میلاد دق میکنم آخر
باز خوبه حداقل رفت دنبالش ..
اعتراف میکنم دلم هیجان میخواد از جنس راد و نیل
شاذه جوونم دستت طلااااا
شاذه سلااام روجای خوشگلم
بگو جونم. منم تااا شاید سی سالگی عاشق صورتی بودم، بعدش آبی شدم! نمی دونم چرا! الان صورتی برام دومیه! خیلی دلم می خواد یه روزی اینقدر درباره ی رنگا و تاثیراشون یاد بگیرم که بفهمم چرا اینجوریه.
احتمالا همینطوره
نههه دق نکن! داره یاد می گیره
منم اعتراف می کنم راد و نیل رو خیلی دوست داشتم. کلاً تو سالهای اخیر راد و نیل خوب بودن و مائده. تو قدیمیا هم جن و آقای رئیس.
زنده باشی گلم
جمعه 14 مهر 1396 10:35 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟ سلامتی؟
من ساعت 9 اومدم خونه, 12 ساعت شرکت بودم مثلا ما اشرف مخلوقاتیم؟
چشمام میسوزه اما نمیشه از داستان گذشت. میلاد بیچاره افتاده گیر این دختره خنگ یکی بخواد شیرینی بده و ادم قبول نکنه, میشه
خیلی قشنگ بود, ممنون شاذه جانم
شاذه سلام امید گلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
آخ آخ خدا قوتتتت! چه وضعشه آخه!!!
دینای بیچاره خوددرگیری داره. الان همون قدر که میگه نه، دلش می خواد بره ها!
خیلی ممنونم عزیزم
جمعه 14 مهر 1396 08:47 ب.ظ
سلام اوووه مچکر قالب نو هم مباررررک
حالا دلم برای میلاد هم سوخت بیچاره حیرونه سالها یه فکر میکرده حالا یحور دیگه شد همه چیز خلاصه قاطی پاتی
زمان لازم دارن هردو
شاذه سلام عزیزم
متشکرممم
منم فکر می کنم خیلی زمان می خوان
جمعه 14 مهر 1396 08:29 ب.ظ
سلام دوست جان

خوبی ؟ همسر جان و بچه ها خوبن؟ مدرسه رفتنشون رو روال افتاده؟

خسته از یه کوه نوردی هیجان انگیز اومدم دیدم وای تغییر دکوراسیون دادی و یه قسمت جدید هم گذاشتی ذوق مرگ شدم رفت

نمیدونم چرا از بحث روانشناسی خوشم نمیاد هیچ وقت نتونستم با این موضوع و روانشناسای محترم ارتباط خوبی برقرار کنم، یه احساس گنگی در موردشون دارم، ولی این داستان رو دوست دارم

از دست دینا کلی حرص میخورم ، هنوز نظر خیلی خاصی نسبت به میلاد ندارم، مشغول بررسی هستم ولی دینا منو در حد مرگ عصبانی میکنه، منو به شدت یاد یکی از دوستان میندازه که با شرایط مشابه عملکردی مشابه هم داره و من همیشه تو این مورد باهاش درگیرم. شاید بد نباشه دوستم رو بفرستم پیش میلاد لطفا یه وقت از میلاد بگیرم برام

متشکرم و خسته نباشی عزیزم
شاذه سلام دلبندم

خوبیم شکر خدا. ممنون. بله الحمدالله. شما خوبین؟

به به چه عالی! صد ساله کوه نرفتم. هعی... خوش باشی عزیزم

چه جالب! خدا همه جور بنده ای داره. لطف داری که با وجود این که روانشناسی دوست نداری داستان رو می خونی.

منم از دست دینا و امثال دینا حرص می خورم. خودم هم با مشکلات مشابهی دست و پنجه نرم می کنم. تنها فرقم با رفیق تو اینه که می دونم مشکلم چیه و در تلاشم که رفعش کنم.

باشه برات وقت می گیرم

سلامت باشی گلم
جمعه 14 مهر 1396 08:12 ب.ظ
سلام ، مبارکه شاذه جون . اونقدر صفحه جدید جالب بود که میلاد زیاد هم جلب توجه نکرد
شوخی کردم ، بسیار قشنگ بود . متشکرم
شاذه سلام شهر مهربونم
خیلی ممنونم. لطف داری
متشکرم عزیزم
جمعه 14 مهر 1396 05:13 ب.ظ
سلام شاذه جون
دکور جدید مبارک
در و دیوار را بهاری کردی
داستان هم مثل همیشه عالی
بعد از تعرفرو تبریک برسیم به احوال پرسی
خوبی؟ بچه ها خوبن؟
شاذه سلام عزیزم
خیلی ممنونم
لطف داری نازنینم
خوبیم شکر خدا. متشکرم. تو خوبی؟ چند تا بچه داری؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :