تبلیغات
ماه نو - شگفتی تولد (17)
 
ماه نو
یکشنبه 16 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
چه خبر؟ چه احوال؟ خوبین ان شاءالله؟
سرعت نت در حد لاک پشت به پشت افتاده! خدا کنه دو تا پست امروز رو ارسال کنه بسلامتی...


دینا کلافه به پشتی صندلی تکیه داد. از بین دندانهای بهم فشرده غرید: فردا هم ماشین ندارم!

_: قابل بدونی میام دنبالت.

+: یعنی فقط همینم مونده! مامانم شاد میشه. انگار خوششم امده بود! وقتی بابا گفت نه، وا رفت!

یک دستش را مشت کرد و کف دست دیگرش کوبید. از پنجره بیرون را نگاه کرد.

_: یه کم به عضلات فک و گردنت استراحت بده. سفتشون کردی اذیت میشی.

+: جان؟! تو داری روبروتو نگاه می کنی. منم شال سرمه! تو الان از کجا عضله های گردن منو دیدی؟

_: حدس زدنش خیلی مشکل نیست.

دینا در حالی که کمی جلوی خنده اش را می گرفت گفت: میلاد خیلی نفرت انگیزی!

میلاد اما راحت خندید و گفت: باشه. اصلاً تمام اون بد و بیراههایی که نثار دینا می کنی رو به من بگو، اینقدر این بیچاره رو نچزون.

+: من الان با دینا مشکلی ندارم. از دست مامان عصبانیم که شیفته و شیدای تویه و انگار منتظر یه اشاره بود که دخترشو پرت کنه پیش تو!

_: من فکر می کردم اون داستان تموم شده. الان چرا دوباره تازه اش کردی؟

+: چون مامان فردا میاد. چون خونه ام کثیفه. لابد دوباره می خواد بگه همسن و سالای من الان دو تا بچه دارن، سر کار هم میرن، خونه زندگیشونم مثل دسته گله. اون وقت من لیاقت ندارم که حتی یه شوهر داشته باشم!

_: نمی خوای بگی که خاله هدیه عین این جمله ها رو میگه!

+: نه دقیقاً عین اینا ولی منظورش همینه.

_: یا منظوری که تو انتخاب می کنی برداشت کنی.

+: من انتخاب نمی کنم. مگه خودآزاری دارم؟

_: تو بهرحال داری با تمام وجود دینا رو آزار میدی. که چی؟ که همه بگن به به دینا خیلی مهربونه. هر کاری داریم، هر ساعتی از شبانه روز میشه بریم سراغش چون بهر حال نه نمیگه. ولی دینا چی؟ حق زندگی نداره؟

+: میلاد حرفات در تئوری خیلی قشنگن. ولی در عمل دینا همینه. از این که مردم دوسش نداشته باشن می ترسه. هم و غمش خونواده و اطرافیانشن. اصلاً یه دلیل که از ازدواج می ترسم اینه. این که نتونم بین کار و خونواده و خونواده ی همسر و خود همسر تعادل درستی ایجاد کنم. خیلی سخته! همین حالا هم وقت کم میارم! زن برادرم تو یه بیمارستان دیگه، پیش یه دکتر غریبه به تنهایی زایمان کرد. برای این که وقتی رسیدن شهر من تو اتاق عمل بودم و تلفنم رو جواب ندادم!

_: خب چه اشکالی داره؟

+: خیلی خجالت کشیدم! برادرم... بعد از این همه درس خوندن به برادرم نتونستم کمک کنم.

_: خجالت نداره. اگر میاوردنش تو بیمارستان ما، می تونستی کمک کنی.

+: خیلی درد داشته. مجبور شدن تو اولین بیمارستان پیاده شن.

_: خب. اشکالش چیه؟ تو که تقصیری نداشتی.

+: اگر بیکار بودم، اگر تلفنم رو جواب داده بودم می رفتم.

_: بهرحال تو اون بیمارستان تو اجازه ی جراحی نداشتی.

+: نه. ولی منتقلش می کردم بیمارستان خودمون.

_: دینا از این داستان چند ماه گذشته و تو هنوز داری خودتو تنبیه می کنی؟ کی می خوای باور کنی که هیچ تقصیری نداشتی؟

+: الان کجا داری میری؟ از خونه ی من خیلی دور شدیم.

_: هر وقت آروم شدی میری خونه.

+: میلاد ولم کن. الان اصلاً حس مشاوره ندارم. می خوام برم خونه یه کم تمیز کنم و بعد بگیرم بخوابم.

_: باشه. دیگه مشاوره نمیدم.

+: افتادی رو دنده ی لجبازی.

_: اینطوری فکر کن. فست فود یا سنتی؟

+: می خوام برم خونه.

_: شام می خوریم میری خونه. الان اعصاب نداری. یا میری دوبرابر معمول می خوری با دلدرد می خوابی، یا اعتصاب می کنی و نمی خوری، یا به جای شام شکمتو با شیرینی و هله هوله پر می کنی که هیچ کدومش خیلی ایده ی خوبی به نظر نمی رسه.

+: خب الان مثلاً فست فود ایده ی خوبیه؟ کلی ضرر داره.

_: نمی خوام بری خونه. این واضحه؟

دینا جا خورد. متعجب پرسید: چرا؟

_: حالت خوب نیست.

+: خب نباشه. به تو چه؟

_: مسئله همینه. هر وقت جوابشو پیدا کردم بهت میگم. انتخاب نکردی من سنتی رو انتخاب کردم. اگه می خوری پیاده شو، اگه نه بریم هرجا که تو میگی.

دینا نگاهی به خانه ی قدیمی کنارشان که تبدیل به رستوران سنتی شده بود انداخت. نفسی کشید و پیاده شد. میلاد هم پیاده شد و کنارش راه افتاد.

دینا بدون این که سر بردارد با اضطراب پرسید: جوابشو کی پیدا می کنی؟

_: نلرز دینا. بشین بهت میگم.

+: تخت نه، پشت میز میشینم.

_: باشه. هرجور راحتی.

به اولین صندلی که رسیدند آن را عقب کشید و نشست. میلاد هم روی صندلی بعدی با زاویه ی نود درجه نشست.

دینا متعجب و کمی معذب نگاهش کرد. پرسید: چرا روبروم ننشستی؟

_: روبرو یه کم حالت مقابله و مبارزه میده. من این طرفم تو اون طرفی. یکی باید حرفش به کرسی بنشینه. ولی ما بحثی نداریم که روبروت بنشینم. می خوام کنارت باشم. رفیق باشیم. از همصحبتی هم لذت ببریم و از هم آرامش بگیریم.

+: و به خاطر همین نمیذاری برم خونه؟

_: خب... شاید به خاطر اینه که هنوز دارم دست و پا می زنم که با من دوست بشی. قبولم داشته باشی.

+: ولی تو گفتی...

_: هنوزم میگم. قرار نیست یه رابطه ی عاشقانه باشه.

+: ولی با این روال اجتناب ناپذیره.

_: نیست.

+: هست.

میلاد به عقب تکیه داد و خندان گفت: خیلی خب عاشقم باش، می خوام ببینم چی گیرت میاد؟

دینا حیرتزده گفت: دیوونه ی از خودراضی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 مهر 1396 07:10 ب.ظ
قربون محبتت شاذه جانم .
نه امسال پاییزمون حسابی گرمه ... جای تعجبه واقعا !!!
امید به خدا . همچنین برای شما .
شاذه سلامت باشی عزیزم
چه خوب! ان شاءالله خیره!
متشکرم
سه شنبه 18 مهر 1396 07:05 ق.ظ
سلام شاذه جونم . خوب و خوش و خرمی ان شاءالله ؟
از دست این دینا خانوم قصه مون ... آخرش این پسره رو خل نکنه خیلی خوبه
طفلک نمیدونه به چه زبونی با خانوم خانوما حرف بزنه که یه ایرادی نگیره ازش
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خوب و خوش و خرمم به لطف خدا. شما خوبی؟ سرما رسیده؟ ان شاءالله زمستون سبک و راحتی داشته باشین
هرچی بگه یه چی بهش میگه. طفلک میلاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :