تبلیغات
ماه نو - شگفتی تولد (18)
 
ماه نو
یکشنبه 16 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
اینم دومیش

به حیاط قدیمی اطرافش چشم دوخت. گلهای لاله عباسی عطر خوشی در هوا می پراکندند. فواره ی حوض کاسه بشقابی آبی هم صدای دلنشینی داشت. به جز یک زن و مرد دیگر کسی توی حیاط نبود.

میلاد منو را پیش کشید و پرسید: چی می خوری؟

دینا اما لب برچیده بود و نگاهش نمی کرد. دل میلاد برای آن همه ناز کردنش غنج میزد. عجله کرده بود. نباید به این سرعت به روابطشان عمق میداد. باید اول کمی اعتماد بنفس به او تزریق می کرد اما وقتی از خواستگارش گفته بود خیلی جلوی خودش را گرفته بود که اختیارش را از دست ندهد و از قالب روانپزشک بیرون نیاید. کمی اعتراف که اشکالی نداشت؟ داشت؟ حداقل به خودش که می توانست اعتراف کند.

دینا از جا برخاست و همان طور که نگاهش را می دزدید گفت: هرچی خواستی سفارش بده. فرقی نمی کنه. میرم دستامو بشورم. بو گوسفند میدم. نکردی بری دم خونه اقلاً من یه دوش بگیرم. همه اش ده دقیقه معطلی داشت.

_: ده دقیقه؟ خانمی که ده دقیقه ای دوش بگیره؟ داریم اصلاً؟

+: اونی که زندگی و کارش خیلی مهمتر از آرا و گیراشن بله، یه دوش می گیره و میاد.

بعد هم با قدمهای بلند دور شد و از پیش خدمت سراغ دستشویی را گرفت.

میلاد پیش خدمت را صدا زد. یک پرس چلوکباب سلطانی با کباب اضافه و دوغ و سالاد و مخلفات سفارش داد.

دینا عمداً کمی معطل کرد. با حوصله سر و صورتش را شست و سعی کرد حال بهتری پیدا کند. با مداد چشم و رژ لبی که ته جیب مانتویش داشت کمی آرایش کرد. نه به این دلیل که دل میلاد را ببرد. برعکس. چون عصبانی بود و می خواست بگوید که محتاجش نیست. خودش می تواند حال خودش را خوب کند.

وقتی بیرون آمد کمی بهتر بود. توی راهرو کنار در حیاط بود که با یکی از مریضهایش برخورد کرد. زن جوان با آن شکم برآمده گفت: شمایین خانم دکتر! وای چه خوب سلام!

لبخندی زد و در حالی که نگاهش به میلاد توی حیاط بود گفت: سلام.

=: می دونین من از دیشب این طرف شکمم خیلی درد می کنه. دیگه امشب همینجور درد می کرد گفتم بیام بیرون هوایی بخورم بلکه بهتر بشم. بعد ولی بازم درد می کنه. از همون قرصی که گفتین بخورم؟

نگاهش  کرد و سعی کرد حواسش را جمع کند. سری تکان داد و گفت: بله همون خوبه.

=: اون وقت ببینین خانم دکتر...

بشقاب چلوکباب را روی میز جلوی میلاد گذاشتند. میلاد هم قالب کره را باز کرد و مشغول چرب کردن چلویش شد. دینا حیرتزده مانده بود. فقط یک پرس؟! حالا درست بود که دینا نصف پرس بیشتر نمی خورد ولی به نظر می آمد که میلاد می خواهد تنهایی غذا بخورد! چرا؟

هر طور بود سر و ته مکالمه با بیمارش را هم آورد و به حیاط رفت. میلاد هم بدون این که سر بردارد یک بشقاب از زیر بشقاب خودش در آورد و در حالی که نصف چلو را توی آن می ریخت توضیح داد: پرسش خیلی زیاده. یکی سفارش دادم.

دینا در حالی که می نشست جویده جویده گفت: فکر کردم... می خوای تنهایی بخوری.

میلاد با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و پرسید: می خوام تنهایی بخورم؟ یعنی چی؟

دیس کباب را برداشت و جلوی او گرفت.

+: فکر کردم از دستم عصبانی شدی.

_: بیشتر بردار. مگه بچه ام؟

+: برای من خیلی چلو گذاشتی.

_: نصفش کردم. برای من کفایته. تو هم هر قدرشو خواستی بخور.

+: نه مال من زیادتره.

و به زور دو سه قاشق توی بشقاب میلاد برگرداند.

میلاد به حالت تسلیم، خندان نگاهش کرد.

_: خط چشم سبز بهت میاد.

چشم دینا به بشقابش بود. دستش با قاشق پر وسط هوا ماند. بدون این که سر بردارد گفت: چشماتو درویش کن.

_: فکر کردم آرایش کردی من ببینم.

+: نخیر. آرایش کردم که حالم خوب بشه. اگه بذاری.

_: اوه چه عالی! ده پوئن به نفع دینا. بهت افتخار می کنم.

دینا ناباورانه سر برداشت و نگاهش کرد. بعد از چند لحظه سر به زیر انداخت. لقمه اش را به دهان برد و وقتی که فرو برد، گفت: این جزو پیشنهادات تو نبود. چیزی بود که خودم بهش رسیده بودم. خیلی وقت پیش.

میلاد هم آرام گفت: دلم می خواد دینا رو در هر حالی دوست داشته باشی. چه با آرایش چه بدون آرایش.

دینا آرام سر تکان داد و به خوردن ادامه داد.

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 مهر 1396 07:11 ق.ظ
خب خدا رو شکر دینا خانوم عصبانی کمی اروم شد .
چه زود هم ترسید بی غذا بمونه
جناب میلاد خان هم انگار داره کم کم خودش رو نشون میده ها ... ببینیم کی میتونه میخش رو کامل بکوبه و از دلبرش دل ببره
دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین
شاذه بنده خدا میلاد هر ترفندی بلد بود اجرا کرد
فکر کرد میلاد هم مثل خودش عصبیه
به زودی
سلامت باشی و دلشاد عزیزم
دوشنبه 17 مهر 1396 03:05 ب.ظ
سلاااااممم
معععررررکککهههه بود داستان ! باورتون نمیشه دیروز از ساعت شش صبح تا پنج عصر یه سره کلاس بودم ! اینقدر خسته بودم که تو حیاط خوابیدم و اومدم دیدم دووتا پست گذاشتین شاارژ شدم ! حالم خوب شد ، چون حس خوبی منتقل میکنن نوشته هاتون . الانم باز خسته ام ولی گفتم نظرو باید داد ولی دیگه ایموجی ازم ساخته نیست . خرررررپففف
شاذه سلامممم عزیزممممم
خییییلی لطف داری که با وجود خستگی نظر دادی مهربونم. خوش باشی
دوشنبه 17 مهر 1396 10:18 ق.ظ
خب دیگه واقعا این آقا میلاد دیگه نمیتونه به تراپی ادامه بده !

مشاوره دادن به اعضای خانواده و دوست و محبوب و فلان بی کاربرده دیگه !
مجبورش کن دینای ما رو به یه دوست خوشتیپ روانپزشک روانشناس خفنش معرفی کنه
و ببینه که چقدر حال دینا داره خوب و خوبتر میشه
و بترسه از اینکه نکنه دل دینا رفته باشه اونوری !

خلاصه یک کم درگیری های درونی یه روانپزشک رو هم ببینیم !!


منو باش قصه ساختم برا خودم


لذتش به تصمیم توست شاذه بانو جانم !ببرشون به هر سمت که میپسندی
شاذه والا! هرچی حساب می کنم می بینم احساسات شخصیش بد قاطیش شدن. بهتره بکشه کنار

میلاد دیوانه میشه

عزیزمی. ممنون که همراهمی
دوشنبه 17 مهر 1396 02:01 ق.ظ
آخیییییی خیلی حس گوگول مگولی باحالی داشت
سلامممم شاذه جوونم خوبی ؟
آغا دینا بی ادب شده ها .. به تو چه ، یعنی چی آخه ؟؟
پسر داریم دسته ی گل ، آقا ، دکتررر مگه نه ؟
خیلیم دلش بخواد میلاد شام ببرتش بیرون ، والا ..
داستان جان بسیارررر جذاب شدن
مرسییی شاذه چووونم
شاذه خیلی ممنونم عزیزممم
سلامممم گل دختر خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
دینا مودب باش. توجه کن! میلاد خیلی پسر خوبیه
مرسی مرسی عزیزم. لطف داری
یکشنبه 16 مهر 1396 10:46 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
من بالاخره اومدم خونه چند روزه با سگا میرم سر کار با رقاصا برمیگردم خونه
کلی ذوق کردم دیدم دو قسمت نوشتی.
دینا چقدر سخت گرفته دنیا رو, دور از جون من
اقا میلاد شما روانشناسیا! چه خبره انقدر عجله؟!
ممنون شاذه جانم, عالی بود
شاذه سلام امید گل بلبلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا
ای خدا! چرا اینجوری؟ از پا نیفتی!
مرسی عزیزم
دور از جونت
خبری نیست. دوستان خواننده حوصلشون سر رفته بود، هلش دادم راه بیفته
خواهش می کنم مهربونم
یکشنبه 16 مهر 1396 08:06 ب.ظ
سلام شاذه جون ، متشکرم قشنگ و خوندنی بود . دوبار .شت سر هم خوندم که خیلی خوش به حالم بشه
شاذه سلام شهر مهربونم
وای متشکرم عزیزم. لطف داری
یکشنبه 16 مهر 1396 05:47 ب.ظ
سلام خسته نباشید ادامه رمان اوا و کامیار چی شد ننوشتید دیگه یا من پیداش نمیکنم؟؟
شاذه سلام
سلامت باشید
تو آرشیو موجوده. اگر می خواین ایمیل بدین فایل وردش رو بفرستم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :