ماه نو
پنجشنبه 20 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان نازنینم


شام که خوردند بیرون آمدند. میلاد پرسید: بریم بستنی بخوریم؟

+: نه.

_: خسته ای؟

+: ها.

_: قهری؟

+: نه.

_: مطمئنی؟

+: هوم.

سوار شدند. میلاد در حالی که کمربندش را می بست پرسید: پس برسونمت خونه؟ خریدی چیزی برای فردا که مامانت اینا میان نداری؟

دینا نگاهش کرد. کنارش بودن خود آرامش بود.

+: می تونم یه خواهشی بکنم؟

_: حتماً.

+: اگر وقت داری میشه مثلاً یه ساعت یا کمتر تو خیابون بچرخیم؟ هیچ حرفی نزنیم. فقط می خوام آروم بشم.

میلاد با لبخندی پرمهر  اشاره کرد: به روی چشم.

و راه افتاد. پخش ماشین را روشن کرد و موزیک بدون کلامی گذاشت، اما دینا خاموشش کرد. باز هم میلاد لبخند زد و دنده را عوض کرد. دینا به پشتی صندلی تکیه داد و به شب چشم دوخت. خودش تنها جرأت نمی کرد این ساعت برای گردش بیرون بیاید. مامان مدام سفارش می کرد شبها بی دلیل و تنها رانندگی نکند. الان هم اصلاً حس رانندگی نداشت. این که با آرامش بنشیند و به هیچ فکر کند خیلی دلچسب بود.

ساعتی به گردش بدون کلام گذشت تا این که دینا آرام گفت: می خوام برم خونه.

میلاد اولین دور برگردان بلوار را دور زد و زمزمه کرد: گرسنه ات نیست؟ یا شاید یه قهوه بخوای.

+: قهوه خوبه.

خودش هم دلش نمی خواست از میلاد جدا بشود. جدا میشد که چی؟ خانه و تنهایی و بهم ریختگی اش دیر نمیشد.

توی کافی شاپ هم فقط قهوه را انتخاب کرد و سکوت. میلاد یک برش کیک وسط گذاشت با دو چنگال. دینا گفته بود کیک نمی خورد ولی تعارفش ضرر نداشت. بلکه میلش می کشید. بالاخره هم قهوه ی تلخ امریکانو باعث شد که دینا چنگالی به کیک هم بزند.

جلوی در خانه اش که توقف کرد، دینا سر برداشت و بالاخره سکوتش را شکست. با پشیمانی زمزمه کرد: ببخش به خاطر امشب. خیلی اذیتت کردم. این سکوتم که دیگه آخرش بود. واقعاً همراه بدی بودم.

_: تو یه همراه عالی بودی. به سکوت احتیاج داشتی، منم به همراهیت. خیلی هم خوب بود. ممنونم که امدی.

دینا ناباورانه نگاهش کرد. این اظهار عشق بود؟ چی بود؟ خواست بپرسد اما ترسید که میلاد با یکی از آن جوابهای شیک معنی دارش ضایعش کند. پس ترجیح داد که سکوت کند و به برداشت خودش دلخوش باشد.

سری تکان داد و پیاده شد. میلاد هم پیاده شد و تا دم خانه با او آمد. خداحافظی کرد و به ماشینش برگشت. دینا رفته بود اما حس راه افتادن نداشت. دستش روی فرمان مانده و غرق فکر به روبرو چشم دوخته بود.

سالها برای دینا صبر کرده بود. بدون آن که حتی به افکارش اجازه ی پیشروی خاصی بدهد صبورانه منتظر مانده بود تا نظر دینا برگردد. نه که در تمام این سالها به هیچ دختر دیگری نگاه نکند اما هیچ دختری آنقدر چشمش را نگرفته بود که جدی درباره اش فکر کند.

بالاخره ماشین را روشن کرد و راه افتاد. در تمام طول راه در حالی که به خانه برمی گشت دینا از ذهنش جدا نشد.

دینا اما وقتی به خانه رسید چنان با عجله مشغول نظافت شد که حتی لحظه ای هم به میلاد فکر نکرد. زیر و روی خانه را سابید. کمدها را بیرون ریخت که جا برای وسایل و لباسهای پدر و مادرش باشد. چند کوسن نرم رو تشک خراب شده ی مبلها گذاشت و امتحانش کرد. چقدر عالی شده بود! حیران مانده بود که چرا تا حالا به فکرش نرسیده است این کار را بکند! این کوسنها هدیه ی یکی از اقوام دور بودند. رنگشان را دوست نداشت و استفاده نکرده بود. ولی خیلی نرم بودند و برای کفی مبل خیلی خوب به نظر می رسید.

خوشحال و راضی به اتاق برگشت و مشغول جمع کردن بقیه ی وسایل شد. نزدیک ساعت سه بود که دوش گرفت و بعد هم خوابید و صبح ساعت هفت با صدای زنگ خانه از خواب پرید. بابا و مامان بودند. با خوشرویی به استقبالشان رفت و برایشان صبحانه آماده کرد. بعد هم سر کار رفت.

بعدازظهر وقتی به خانه رسید مامان کابینتها را خالی کرده بود که خانه تکانی کند! خسته بود. فقط یک ساعت وقت داشت که ناهار بخورد و استراحت کند و بعد سر کارش برگردد ولی نمی توانست مامان را دست تنها رها کند. تند تند کمی کمک داد و بعد هم سر کار رفت.

شب وقتی برگشت شام خوشمزه ای که مامان تدارک دیده بود را خورد و ظرفها را شست. کوهی ظرف دیگر را هم که مامان گفته بود بهتر است قبل از جمع کردن شسته شوند را هم شست. آخر شب تقریباً بیهوش به تخت خواب رفت.

روزهای بعد هم به همین وضع گذشت. از خجالت این که مامان به کارهای خانه اش برسد از وقت خواب و استراحتش میزد و مدام نظافت می کرد. از شستشوی یخچال گرفته تا زیر و روی گاز و ماشین رختشویی!

نظافت اساسی سرویس بهداشتی با آن اسپریها که مامان خریده بود و باقی کارها... دیگر نقطه ای نمانده بود که توی آپارتمان دو وجبی اش قابل شستشو باشد و شسته نشده باشد. پرده ها... روکش مبلها... مامان آرام نمی توانست بنشیند. مدام از دینا می خواست کار نکند ولی دینا نمی توانست او را به حال خود بگذارد.

تازه بعد از نظافت، نوبت به پر کردن جایخی برای روزهای تنهایی اش بود. همه چیز هم مواد تازه تهیه شود، پاک کرده و شسته و خرد کرده شود، بعد پخته و در آخر ظرف ظرف فریز شود.

پنج روز بعد وقتی مامان نوشت که شام مهمان عمو آرمان هستند می خواست عذرخواهی کند. چشمهایش باز نمی شدند و نفس نداشت که برود. ولی خانه ی عمو آرمان بود! نمی رفت از دست می داد.

هر طوری بود وقت شام خودش را رساند. با خستگی شام خورد و بعد هم کنار بقیه نشست. میلاد چای را دور گرداند و بعد نزدیکش نشست. سرش را کمی پیش آورد و پرسید: با خودت چکار کردی دختر؟ داغون به نظر میای!

دینا بدون این که نگاهش کند، سرد و خسته گفت: خونه تکونی.

میلاد نالید: خدای من.

دینا عصبانی به طرفش برگشت و در حالی که به شدت سعی می کرد صدایش بالا نرود، گفت: نمی تونستم که بذارم همه کارا رو مامان بکنه. می تونستم؟ همه جا رو شسته. همه جا! خیلی سعی کردم مرخصی بگیرم اقلاً پیشش باشم اما گفتن تا هفته آینده نمیشه. یکی از همکارا رفته باید بمونم. دارم میمیرم... خیلی نامردیه که از این که فردا دارن میرن خوشحالم. احساس وحشتناکی دارم. از خودم متنفرم!

_: می فهمم چی میگی. حق داری.

+: نه نمی فهمی آقای پرفکت دانشمند. تو هیچ وقت نمیذاری تو همچین موقعیتی بیفتی. اصلاً تو زن نیستی که احساس منو بفهمی.

میلاد پوزخندی زد و زمزمه کرد: هر وقت حالت بده برمی گردیم سر خط.

+: من واقعاً دلم می خواد خوب بشم.

_: من هرکاری از دستم بربیاد دریغ نمی کنم.

دینا خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت: می دونم. هفته دیگه دو روز مرخصی می گیرم. سعی می کنم تمامش رو بخوابم. ولی وسطش یکی دو ساعت برای مشاوره هم تنظیم می کنم. میام پیشت.

_: خوشحال میشم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 مهر 1396 09:51 ق.ظ
ولی دینا هم هر وقت دلش برای میلاد تنگ میشه و می خواد باهاش صحبت کنه خودشو میزنه به مریضی
شاذه اینطورا هم نیست...
جمعه 21 مهر 1396 10:05 ب.ظ
شاذه
جمعه 21 مهر 1396 09:36 ب.ظ
آقا نمیشه یه کم سرعت بدید؟من غریبم..پاییزم هست تازه..دلتون برام نمیسوزه شاذه جون؟؟
شاذه خیلی دلم می خواد. باور کن. ولی خیلی شلوغ و کمردرد بودم این روزها...
چرا میسوزه
جمعه 21 مهر 1396 07:42 ب.ظ
خدا رو شکر . همیشه خوب باشین ان شاءالله . ما هم خوبیم همگی به لطف خدا .
آفرین به میلاد خان که حواسش کاملا به دینا خانوم قصه مون هست .
راستش منم در مورد دفاع از حق و حقوق شخصی و در کل نه گفتن مثل دینا جانمون خیلی مشکل دارم واسه ی همین دعا میکنم دوره ی مشاوره های دینا همچنان ادامه داشته باشه و منم این وسط از نصایح و راهکارهای میلاد خان استفاده کنم !!!

خیلی ممنون از لطف و محبتت شاذه جانم . این داستان در کنار تمام شیرینیهای همیشگی نکات روانشناسی خیلی خوبی هم داره .
شاذه سلامت باشین. خدا رو شکر
بله بله هست
منم خیلی مشکل دارم. سعی دارم با کمک مشاور و تحقیقاتم این کار سخت رو یاد بگیرم
خیلی خیلی ممنونم از لطف و همراهیت
پنجشنبه 20 مهر 1396 11:29 ب.ظ
سلام شاذه عزیزم . هر وقت میخوام بنویسم روی ماهت به نظرم میاد و لبخند به لب حرفامو میگم
حال دینا شبیه حال الان منه ، باید یک خونه تکونی حسابی انجام بدم ،
متشکرم قشنگ بود و خیلی چسبید
شاذه سلام شهر مهربونم
ای جانم! مشتاق دیدار
آخی... شما که تازه اسباب کشی کردین. کثیف نشده!
خواهش می کنم عزیزم. سلامت باشی
پنجشنبه 20 مهر 1396 11:00 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟ خوشی؟سلامتی؟
بالاخره یکم سرم خلوت شد اومدم زود کامنت بزارم
چقدر مامانا گیر میدن به تمیزی :| مگه ما وظیفه داریم دنیا رو برق بندازیم؟ اصلا برق بندازیم که چی بشه؟ :|
من خیلی به نظم حساسم، بی نظمی اعصابمو خرد میکنه اما برق انداختن هم به همون اندازه رو اعصابمه. هر چیزی اندازه داره
دینای بیچاره هلاک شد
ممنون شاذه جانم، عالی بود
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
آخ آخ خدا قوت! ان شاءالله یه آخر هفته ی عالی و پر از استراحت داشته باشی
نه همه ی مامانا... ولی خب بله بعضیا خیلی رو تمیزی حساسن. منم به نظم بیشتر اهمیت میدم. راستش توان بدنی برای بشور بساب ندارم. همینقدر که وسایل سر جاشون باشن و چند وقت یه بار یه رفت و روبی هم بشه کفایته. جاهایی که همه چی برق می زنه واقعاً معذبم

خواهش می کنم عزیزم
پنجشنبه 20 مهر 1396 05:28 ب.ظ
سلام شاذه جونم . امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی . همچنین خانواده ی عزیز گرامیت .
اینجا دو سه روزه هوا تغییر کرده ویادش اومده قراره پاییز باشه . هوای ابری و داریم و بارونی ... البته من این بخش رو خیلی دوست دارم . تا ببینیم زمستون چه خوابی برامون دیده !!!
خیلی ممنون برای پست جدید ....
اولش که به گشت و گذار گذشت و دینا خانوم هم حسابی آروم شد فکر کردم میلاد بزودی فرصت ابراز علاقه ی مستقیم هم پیدا میکنه ولی انگار اشتباه کردم .
اومدن خانواده ی دینا بجای کمک بودن بیشتر باعث دردسر دختر بینوا شد که !!!
طفلکی فکر کنم به اندازه ی تمام عمر سکونتش توی این آپارتمان فسقلی کار کرده باشه توی این مدت !!!
مامانه یکم بی انصافی کرده ها ...
حالا هم که دوباره برگشته سر جای اولش و عصبانیتش رو داره سر میلاد بیچاره خالی میکنه .
خوبه که این بنده ی خدا هست تا نقش کیسه بکسش رو بازی کنه و دق دلیهاش رو سرش خالی کنه ...کم کم دارم به این نتیجه میرسم که میلاد رو بهش ندیدم . با این ترتیب پیش بره این بنده ی خدا همیشه باید نقش آرام بخش رو توی زندگیشون بازی کنه انگار !!!

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین .
شاذه سلام سهیلای نازنینم
متشکرم عزیزم. شکر خدا خوبیم. ان شاءالله تو و خانواده ی عزیزت هم سلامت باشید.
چه خوب! منم تغییرات اول پاییز رو خیلی دوست دارم. تنوعش احساس خیلی خوبی بهم میده.

میلاد خیلی حساب شده جلو میره. دلش نمی خواد به این زودی ابراز احساسات کنه. سلامتی دینا براش خیلی مهمتره
ها طفلکی! مجبور شد یه عالمه کار کنه
می دونی از دید مامانه این بی انصافی نبود! خونه ای بود که باید نظافت میشد. دخترش هم می تونست بره سر کار و اصلاً کمک نکنه. هدیه خانم بهرحال نظافتش رو می کرد. اشکال سر حرف نزدنهای ما با همدیگه است. سر تفاوت باید و نبایدهای ذهنیمون... هدیه خانم فکر می کرد داره به دخترش لطف می کنه.
نتونسته به مامانش چیزی بگه و دیواری کوتاهتر از میلاد بیچاره پیدا نکرده
قراره میلاد یادش بده که اینقدر قوی بشه که بتونه حرفش رو بدون خارج شدن از ادب و اصول روزمره بزنه و آسیب نبینه.

سلامت باشی و دلشاد نازنینم
پنجشنبه 20 مهر 1396 03:57 ب.ظ
چه نوبرونه چسبید ! واقعا اولین کامنت و اولین لایک مال منه ؟
شاذه نوش جانت عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :