ماه نو
شنبه 22 مهر 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام بر دوستان جان
ببخشید که خیلی مرتب نمی نویسم. بیش از این در توانم نیست. ممنون که همراهم هستین



دینا سر به زیر انداخت و چشمهایش را بست. آرام گفت: یه مسکن به من میدی؟ از خستگی سرگیجه و تهوع دارم.

میلاد کمی به طرفش خم شد تا صدایش را بشنود. از ناراحتی لبهایش را بهم فشرد و بعد جواب داد: چکار می کنی با خودت؟

آهی کشید و از جا برخاست. کمی بعد با یک سینی کوچک محتوی دو سه جور مسکّن و یک لیوان آب برگشت و آن را جلوی دینا گذاشت. دینا یکی را برداشت و با دست لرزان سعی کرد بازش کند. بالاخره موفق شد.

میلاد زیر لب غر زد: با این لرز جراحی می کنی؟

+: همیشه نمی لرزم. الان دارم از خستگی میمیرم. اضطرابم دارم. حالم خوب نیست.

_: مشخصه.

دوباره به جلو خم شد و گفت: فکر می کنی اگه الان پاشیم بریم یه کم حرف بزنیم عکس العمل بابات چی می تونه باشه؟

+: فکرشم نکن میلاد. بعد از اون ماجرا اصلاً دلم نمی خواد حساس بشه.

معصومه خانم از جایش برخاست و به آشپزخانه رفت. کمی بعد صدا زد: میلاد؟

میلاد نفسش را پف کرد و از جا برخاست. از راهرو رد شد و به آشپزخانه رسید.

_: بله مامان؟

=: داری چکار می کنی؟

_: من؟ در خدمت شماام. چکار می کنم؟

=: می دونی که عموالبرز حساسه، چرا باز رفتی نشستی کنار دینا؟

_: دینا میاد پیشم مشاوره. اون شب که دیدین. اینجا هم امد.

=: اینا رو می تونی به عموالبرز بگی؟

_: چرا نتونم؟ خلافی مرتکب نشدم.

=: تو که حساسیتاشو می شناسی.

_: من فکر می کردم عموالبرز حساب دیگه ای با من داره. اون شب خودش گفت با دینا بیام که تو جاده تنها نباشه.

=: ولی بعد از اون شب همه چی فرق کرده. اینو که قبول داری؟

_: اتفاقاً عموالبرز از همه خیلی روشنفکرتر برخورد کرد.

=: من کاری ندارم که عموالبرز چی فکر کرد. ولی پسر خودمو می شناسم. یه تکون حسابی خورده. دروغ میگم بگو دروغ میگی.

_: ولی مامان...

=: ولی مامان نداره. یا الان عذرخواهی کن برو از خونه بیرون که خیالشون راحت بشه هیچی نیست، یا بذار من برم تو اتاق کار رو تموم کنم.

_: چه کاری؟

=: تو که خنگ نبودی میلاد. همون خواستگاری که نصفه موند. چکار می کنی؟ زشته دو ساعت تو آشپزخونه ایم. زود تصمیم بگیر.

_: چرا برم بیرون؟

=: عموالبرز داشت بد نگاهت می کرد. حقم داشت. هدیه هم زمزمه هایی داشت می کرد. خوشش نیومده بود.

_: اگه اینطوری باشه که خواستگاری بکنین هم رد می کنن.

=: اگه خواستگاری کنم خیالشون راحت میشه.

میلاد لبهایش را بهم فشرد و چند لحظه متفکرانه مادرش را نگاه کرد بلکه از رو برود. ولی نه. تصمیمش را گرفته بود انگار. پس نفسی تازه کرد. به در آشپزخانه اشاره کرد و گفت: باشه. بفرمایین. هرجور که صلاح می دونین تمومش کنین.

=: اینجوری میلاد؟

_: قول میدم آبروتونو حفظ کنم. بفرمایین. زشته دو ساعت اینجاییم.

حرف مادرش را به خودش پس می داد. عصبانی شده بود. خیلی به خودش مسلط ماند که لحنش توبیخ گرانه و حالت چهره اش عوض نشود. مادرش که رفت، چند لحظه به سقف خیره شد. چند نفس عمیق کشید. همه چیز بهم ریخته بود. حال دینا، احساسات خودش و حالا دخالت مادرش. از ته دل دعا کرد همه چیز به خیر بگذرد. بعد هم با قدمهای محکم از آشپزخانه بیرون رفت.

روی همان مبل قبلی نزدیک دینا نشست و به پاهای بدون جورابش توی دمپایی های چرم قهوه ای چشم دوخت. مامان مقدمه اش را چیده بود و حالا سر اصل مطلب رفته بود.

=: این شایعات انگار چشمای میلاد رو باز کرده و تازه متوجه شده چه جواهری کنارش بوده و حواسش نبوده. خلاصه که ظاهر و باطن همینه که می بینین. یه مختصر مدرکی داره که به درد خودش می خوره. یه مطب تو بیمارستان و یه آپارتمان قسطی هم داره که راهش دوره. احتمالاً یه جایی نزدیک بیمارستان اجاره کنه که دیناجون برای رفت و آمد راحت باشه.

دینا نگاهی متحیر و تهدیدآمیز به میلاد انداخت. میلاد با همان لبخند همیشگی شانه ای بالا انداخت. دینا دیگر نمی شنید چه می گویند. ضربانش را توی گلویش حس می کرد و داشت خفه میشد. لیوان آبش هنوز روی میز بود. کمی نوشید. اما راه گلویش باز نشد.

آرمان خان که خوشحال شده بود رو به البرز خان کرد و پرسید: والا ما که از خدامونه. شما اجازه می فرمایین؟

البرز خان نگاهی به همسرش که او هم ذوق کرده بود انداخت و بعد دوباره رو به آرمان خان گفت: اجازه ما هم دست شماست. من که حرفی ندارم. تا نظر خودش چی باشه. خودت چی میگی باباجون؟

و پدرانه ترین نگاه و لبخندش را نثار دینا کرد. دینا می خواست آب شود و به زمین فرو برود. نمی توانست از پدرش چشم بگیرد. بدون پلک زدن و عکس العمل به او نگاه می کرد.

میلاد از گوشه ی چشم نگاهش می کرد. روسریش کمی عقب رفته بود و رگ گردنش بی وقفه نبض میزد.

معصومه خانم به دادش رسید و گفت: اگه اجازه بدین برن تو اتاق چند کلمه خصوصی باهم حرف بزنن، شاید اینجوری راحتتر به توافق برسن. اجازه میدین البرزخان؟

بابا نگاهش را نگرفت. فقط پلکهایش را به نشانه ی موافقت لحظه ای روی هم گذاشت و با لبخند کمرنگی زمزمه کرد: پاشو دخترم.

میلاد از جا برخاست و با اشاره ی محترمانه ای دوباره کسب اجازه کرد. البرزخان هم بالاخره نگاه سنگینش را از دخترش گرفت و به میلاد دوخت. بینشان همیشه رابطه ی عمیقی بود. خیلی دوستش داشت. ولی در هر صورت نمی خواست هیچ اجباری به دخترش تحمیل کند.

دینا با پاهایی لرزان از جا برخاست. دلش می خواست به بازوی میلاد بیاویزد که نیفتد. اما نمیشد. دسته های مبل را محکم نگه داشت تا کمی به تعادل رسید. بعد به دنبال او راه افتاد و رفت.

وسط اتاق ایستاده بود که میلاد به آرامی در را بست. جلو آمد و گفت: ببین منو دینا. هیچ اتفاقی نیفتاده. تو هنوز هم حق نه گفتن داری.

دینا ناگهان قدرت گرفت. به طرف او برگشت و عصبانی گفت: حق نه گفتن؟ ای جانم! آقای پرفکت همیشه حق به جانب! مامان جانت دلشون می خواست هرجوری هست از من خواستگاری کنن و تو هم دلت نیومد بگی نه؟ خب معلومه. مامانته! قسمت سختشو انداختی گردن من که باز هم مثل همیشه حق به جانب و مهربان و قدرتمند بمونی. شدم چوب دو سر طلا. قبول کنم باختم قبول نکنم هم باختم. متشکرم. این همه تدبیرت رو تحسین می کنم.

و برایش دست زد! بعد رو گرداند و بدن لرزانش را به تخت رساند. لبه ی تخت نشست و با چهره ای گرفته به میز کوتاه روبرویش و لپ تاپ نقره ای رنگ چشم دوخت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 مهر 1396 10:48 ب.ظ
سلام.خوبی شاذه جان.؟امیدوارم مشکلی برات پیش نیومده باشه
شاذه سلام مینوجان
شرمنده ام ببخشید. خوبم. فقط در جستجوی قسمت بعدی بودم
یکشنبه 30 مهر 1396 08:30 ب.ظ
شاذه
شنبه 29 مهر 1396 11:03 ب.ظ
من دلم قصه میخواد
آقا یه هفته شده بدون تغییری در تعداد نظرات..نگران شدم.خوبید؟اوضاع خوبه؟خوش میگذره؟گمر چه طوره؟
شاذه عزیییزم... شرمنده... ببخشید هیچ خبری ندادم. هر روز میگم امروز می نویسم هی باز نمیشه.
کمر هم الحمدالله. مثل همیشه دردناک. خیلی بد نیست شکر خدا
شنبه 29 مهر 1396 05:20 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟
مثل اینکه توم مثل من سرت شلوغه. خداقوت
شاذه سلام امید خوشگلم
خوبم شکر خدا. تو خوبی؟
آخی عزیزم. سلامت باشی
شنبه 29 مهر 1396 01:53 ق.ظ
ممنون شاذه جون
عااااااالی مثل همیشه .
شاذه لطف داری عزیزممم
دوشنبه 24 مهر 1396 05:21 ب.ظ
سلام شاذه جونم . امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی عزیزم . همین که برامون وقت میزاری یه دنیا لطف میکنی شاذه بانو جانم .
چه سورپرایز بزرگی هم داشتی برامون !!! هم ما و هم دینا کلی غافلگیر شدیم !!!
من که فکر میکنم کار معصومه خانو م خیلی هم خوب بود ... حداقل دل پدر ها و مادر دینا رو که شاد کرده . به اضافه ی دل خودش احتمالا !!!
دینا هم باید کم کم با این موضوع کنار بیاد . البته قطعا اگر از دهن میلاد بشنوه که عاشقش هست و بوده و خواهد بود !!!
دیگه فکر کنم به لی لی لی لی لی ........ کردن براشون چیزی نمونده باشه ...

دست گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین . ایامت همیشه به سبز و سر شار از آرامش
شاذه سلام سهیلای نازنینم
متشکرم عزیزم. ان شاءالله شما هم سلامت و دلشاد باشین. ممنون که همراهمین
معصومه خانم دلش طاقت نیاورد
بله حتماً با وجود میلاد کنار امدن خیلی سخت نخواهد بود
نه چیزی نمونده
خیلی ممنونم نازنینم. به همچنین شما
یکشنبه 23 مهر 1396 11:37 ب.ظ
سلام رفیق نفهمیدم چند قسمتو یجا خوندم. از دفعه قبل که خونده بودم خیلی گذشته بود. سر درد امونمو بریده ولی بازم مثل همیشه قصه هات چسبید. فقط یه کم کدئینشو بیشتر کن لطفا
شاذه سلام عزیزم
آخ آخ الهی خوب باشی. نوش جونت. چشم یه کم کدئین اضافه می کنم
یکشنبه 23 مهر 1396 02:50 ب.ظ
اخجون رسید به قسمت مورد علاقه منشاذه جان مرسی...ان شالله کمردردم زود زود خوب شهعروسی اجباری خیلی دوست دارم
شاذه خدا رو شکر خوشحالم که خوشحالی. ممنونم عزیزم
یکشنبه 23 مهر 1396 12:32 ب.ظ
یعنی همونقدر که الان تحلیل دینا از موقعیت و واقعیت به نظرم احمقانه اس!
منم تو این جایگاه دقیقا به همین میزان احمقانه تحلیل و فکر و برداشت میکنم !
هعییی
حالا این دینا تو رو داره شاذه جان یه جوری راست و ریسش میکنی و یه نشونه ای چیزی که برداشت درسته بیاد سمت این دینا خانم !
و زندگی شیرین میشود ....
اما شاذه جان مال من اینطوری نیست...
چون زندگی واقعی اینطوری نیست ...
سر اون بزنگاه ها درست نمیفهمم موضوع رو ....
درست نمیفهمم اون آدم رو به رو میتونه چقدر واقعی و ارزشمند باشه ...
ای بابا !
باز خدا رو شکر شاذه جان از پس کار و درسم بر میام و بر اومدم !
اگر هم تا ابد تنها بمونم میتونم از زندگی کاری و علمی ام لذت ببرم !
اهل انقدر درد و دل نیستم واقعا اما قصه های تو رو بخاطر خلاء عشق و رابطه دنبال میکنم پس حق بده گاهی انقدر مصدع بشم !
مخلصات - ندا
شاذه یه مشاور بیرون از دنیای خودت پیدا کن. کسی که بتونی بهش حرفاتو بزنی و حرفاشو قبول داشته باشی. حتی اگه قابل بدونی منم حاضرم شنونده باشم. بعد وقتی که موردش پیش میاد، قبل از اون که جواب تندی بدی یه مشورت بکن. بذار یه نفر خارج از گود موقعیتت رو تحلیل کنه و بگه چی میبینه. نه این که نظرش رو بهت تحمیل کنه. همین قدر که بگه چی می بینه کافیه تا از خودت بیای بیرون و کمی عقبتر ماجرا رو بررسی کنی.
از خدا می خوام که بهترینها رو نصیبت کنه و تنها نمونی. کنار کسی که دوستش داری زندگیت رو با عشق و کار پیش ببری :)
لطف می کنی که اعتماد می کنی. خوشحال میشم :*
یکشنبه 23 مهر 1396 11:07 ق.ظ
شاذه میم جانم
شنبه 22 مهر 1396 11:20 ب.ظ
سلام دوست خیلی عزیزم ،
متشکرم از اینکه وقت میذاری و مینویسی ، واقعا هم داستان خیلی قشنگیه ، اصلا معلوم نیست چی پیش میاد ، موفق باشی
شاذه سلام شهر نازنینم
خواهش می کنم مهربونم. لطف داری. سلامت باشی
شنبه 22 مهر 1396 11:00 ب.ظ
الان باز میلاد با روش های روانشناسانه گولش میزنه
ممنون که برامون مینویسی و ما کلی کیف میکنیم
شاذه غلط نکنم همین کار رو می کنه و دو تا گوش درااااز تحویل می گیره
لطف داری عزیز دلم
شنبه 22 مهر 1396 11:00 ب.ظ
سلاااااام علیکم
خوبی شاذه جونم
چه خبرا؟؟
واااای ۴ تا پست پشت هم
چقد کیف داد!
چقد این دینای طفلکیو اذیت میکنن! ای بابا
میلاد خب بگه دوسش داره دیگه خیال دخترمون راحت شه!
نمیذارن میلاد جان کارشو درست پیش ببره ها! ای بابا
امان از مامان‌باباهای عجول
الکی مثلا ما خیلی ناراحت شدیم از ازدواج این دوتا
خیلی عالیه
خوب بود که زود زود نوشتی
خدا خیرت بده
بوس بوسی
شاذه سلااااااااااام به روی ماهت عزیزم
خوبم شکر خدا. تو خوبی گل دختر؟
سلامتی شکر خدا
نوش جونت
همینو بگو
هی مزاحم میشن
مثلاً مثلاً
خیلی خیلی ممنونم عزیزم
سلامت باشی
بوس بوسس
شنبه 22 مهر 1396 10:56 ب.ظ
نمیدونم چرا حس میکنم این دینا همون داستانیه که یه زمانی به من میگفتی میخوای بنویسی..با این تفاوت که میلاد پسرعموش نیست.البته بعدا پشیمون شدی...حالا میدونم یادت نمیاد چی میگما..ولی خواستم بگم تم داستانت شبیه چیزاییه که من یه بار واست تعریف کردم.

ولی گاز گرفتنای دینا رو دوس دارم کیف میکنم که اینقد با خودش دعوا داره انگار خود خود منه !

مشکل بزرگشم مث من اینه که بلد نیست خودشو ببخشه.کاملا کاملا دینا رو درک میکنم.خود خودمه.همه ی برخورداش و حالتاش و نگرانیاش.تا حالا نشده بود یه شخصیت اینقد مث من باشه تو داستانات.
موچکرم
شاذه یه زمانی اینقدر باهوش بودم که از سبک نوشتن پیام بدون شک نویسنده رو می شناختم. ولی الان کلاً نمی شناسم.
اینم پسرعموشه به نوعی یادم نمیاد ولی بعید نیست.

منم گاهی همینقدر با خودم دعوا دارم. مشاورم هربار میگه ببین تو هرگز نمی تونی بهترین باشی پس به معمولی بودن رضایت بده و اینقدر خودتو اذیت نکن. اگه یاد گرفتم.... هعیییی....

خواهش می کنم
شنبه 22 مهر 1396 10:06 ب.ظ
سلام شاذه جونم، خسته نباشی و ممنون که با همه دغدغه هایی که برای زندگی داری بازم مینویسی! دوستت دارم
راستی این دخترت چرا اینقدر طلبکاره از مردم! P;
شاذه سلام عزیزم
سلامت باشی. ممنونم که بین روزمره هات جایی دارم و نوشته هامو می خونی
منم دوستت دارم
اعصابی نداره :دی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :