ماه نو
دوشنبه 1 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام سلام
ببخشید که نبودم و نگرانتون کردم. همین دور و بر بودم. درگیر روزمرگیها و دور از الهام بانو! هربار می نشستم بنویسم هیچی به ذهنم نمی رسید و خلاصه شرمنده ی همتون شدم
دوستتون دارم



میلاد با کمی فاصله کنارش نشست و گفت: چند روز پیش بهت گفتم هنوزم حسرت رفاقتت رو دارم. بذار اصلاحش کنم. واقعاً دلم می خواد کنارم باشی. تا حالا به خودم حتی اجازه فکر کردن بهش هم نمی دادم چون دلم می خواست دوره ی درمانت رو کامل کنم ولی الان همه چی یه جور دیگه شد.

+: نمی تونم باور کنم که دوستم داشته باشی. بیشتر به نظر می رسه درگیر همون ناکامی بچگیت هستی. انگار من باید قبول کنم که غرور خدشه دارت راضی بشه.

_: نگاش کن! دو روز با من معاشرت کرده، یه پا روانشناس شده!

دینا بالاخره سر برداشت و نگاه تندی به او انداخت. اما با دیدن نگاه و لبهای خندانش او هم خنده اش گرفت. دوباره به روبرویش چشم دوخت و غر زد: مگه دروغ میگم؟

_: بگم دوستت دارم باور می کنی؟

+: نع.

_: خب بذار یه جور دیگه بگم. دفعه ی اول که مامان تو رو پیشنهاد داد بیست و یک سالم بود. اینقدر ضایع دنبالت بودم که می دونست دلم کجاست. گفتم نه. دینا از من خوشش نمیاد. بذار اول راضیش کنم. ولی اصلاً بهم میدون ندادی. منم گفتم زور که نیست. می گردم تکه ی خودمو پیدا می کنم. خیلی هم سعی کردم به هرکی می رسم با تو مقایسه نکنم و فقط خودشو ببینم. اما هیشکی هیچوقت اینجوری به دلم نچسبید؛ منم دوباره برگشتم همونجایی که از اول بودم.

+: ولی تو گفتی فقط می خوای باهام دوست باشی.

_: بله گفتم. چون حتی تو دلمم اعتراف نمی کردم واقعاً چی می خوام. برای این که درمانت برام مهمتر بود.

+: الان چی؟

میلاد رو گرداند و با لحنی دلگیر گفت: یه دکتر دیگه... ترجیحاً دو سه نفر از همدوره ایهای خانم رو معرفی می کنم... که همه رو تست کنی ببینی کدوم به دلت می شینه.

دینا به نیمرخ او که به گوشه ی اتاق چشم دوخته بود نگاه کرد. دلش برای این صورت اصلاح شده غش می رفت. نگاهش نرم شد. رنگ خجالت گرفت. آرام گفت: ولی من نمی خوام دکترمو عوض کنم.

میلاد برگشت و نگاه تندی به او انداخت. دینا با خجالت افزود: ازش خوشم میاد.

میلاد به آنی خندید. لب به دندان گزید و زمزمه کرد: ترسیدم.

دینا هم خندید و رو گرداند. جا خوردنش خیلی جالب بود. هنوز ته دلش باور نداشت که میلاد دوستش داشته باشد. با بی قراریش تفریح می کرد.

میلاد به نرمی گفت: ولی بهرحال مجبوری که دکترتو عوض کنی.

+: مجبور نیستم میلاد. تو قراره چند تا تکنیک بهم یاد بدی. به حرفام گوش بدی. اینا که با نامزدی منافاتی نداره.

_: الان یعنی بله رو گرفتم؟

+: نمی دونم. هنوز دارم بررسیش می کنم.

_: درباره اش حرف بزن.  

+: خب مسئولیت زندگی واقعاً منو می ترسونه. من عاشق کارم هستم و خیلی وقتا واقعاً نمی رسم یا نمی خوام به خونه توجه کنم.

_: تو این موضوع رو خیلی حادش کردی. از یه طرف یه پلیس سفت و سخت تو ذهنت داره دستور میده که بایددد خونه ات تمیز باشه، اگر نباشه تو برای مثال یه زن با کفایت نیستی، از اون طرف تو داری با کار کفایت خودت رو اثبات می کنی، به پلیس درونت دهن کجی می کنی، باهاش مبارزه می کنی و به نتیجه نمی رسی. چون کنارش نمیذاری. بهش اجازه میدی حرف بزنه و مدام تنبیهت کنه.

+: خب... می ترسم کاملاً کنارش بذارم. می ترسم اون جوری دیگه کثافت از سر و روم بالا بره.

میلاد خندید و گفت: این اتفاق نمیفته. همون طور که اگر فداکاری بیش از اندازه ات رو کنار بذاری محبتت تموم نمیشه. فقط خودت کمی راحتتر نفس می کشی.

+: گاهی واقعاً احساس تنگی نفس می کنم.

_: رهاش کن. در مورد زندگی مشترک، اونم وقتی که خانم خونه شاغله، نظافت خونه هم مشترکه. خیلی نگرانش نباش.

دینا نگاهی به اتاق تمیز میلاد انداخت و گفت: اگر یه آدم بی خیال بودی خیلی نگران نبودم. ولی تو همیشه برق می زنی. هیچی هم نگی باز هم احساس کثیفی می کنم.

میلاد خندان گفت: دینا...

+: مگه دروغ میگم؟ یه نگاه به سر و وضعت و این اتاق بنداز... یه نگاهم به من! قابل مقایسه است؟

_: دیناخانم، عزیز دلم، من به خاطر نظافت تنبیهت نمی کنم. اگه لازمه امضاء میدم. زندگی مشترکه دیگه! آخر هفته ها باهم خونه رو تمیز می کنیم. صرفاً به خاطر این که برای خودمون احترام قائلیم و کمترین حقمون اینه که تو یه جای تمیز زندگی کنیم. نه این که از کسی بترسیم و نگران حرف مردم باشیم.

دینا چند لحظه در سکوت نگاهش کرد. بعد آرام گفت: کارم ساعت نداره. ممکنه آخر هفته هم خونه نباشم.

_: من می دونم شغل تو چیه و بهش خیلی احترام میذارم.

+: ممکنه... ممکنه بخوام ادامه تحصیل بدم.

_: می دونی که همه جوره می تونی روم حساب کنی.

+: و اگه تو نخوای ادامه تحصیل بدی...

_: کسر شأنته که شوهرت یه روانپزشک ساده باشه؟

+: نه نه نه... تو ناراحت نمیشی من فوق بگیرم؟

_: چرا باید ناراحت بشم؟ تو افتخار منی. یه پزشک خودساخته ی باسواد پرانرژی که همه دوستش دارن.

+: اینطورا هم نیست.

_: هست. بهش می رسی.

+: و اگه نرسیدم؟

_: احتمالاً باید مشاوری انتخاب کنی که بیشتر رو اعتماد به نفست کار کنه.

دینا خندید. روی تخت عقب رفت. به دیوار تکیه داد و خواب آلوده به روبرو چشم دوخت.

میلاد بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببین من هیچ مشکلی با این که اینجا خواب بری ندارم ولی فکر نمی کنم عموالبرز خوشش بیاد.

دینا از جا پرید و خندان گفت: خیلی بدجنسی. یه آتو از من پیدا کردی هی اذیت می کنی.

میلاد خندان نگاهش کرد و گفت: من غلط بکنم اذیت کنم. جای شما رو چشم ما. ولی چه کنم؟

دینا لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. معصومه خانم جلو آمد و با هیجان پرسید: چی شد دیناجون؟

از ذهن دینا گذشت: اگه جواب بدم الان خوابم میاد چی میشه؟

ولی خودش را جمع کرد و گفت: من... فکر می کنم...

میلاد پیش آمد و پشت سرش ایستاد. سنگینی حضورش را حس می کرد. از گوشه ی چشم نیم نگاهی به او انداخت و بالاخره گفت: با اجازه ی بزرگترا... بله.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 آبان 1396 12:13 ق.ظ
چسبید
شاذه نوش جانت
جمعه 5 آبان 1396 09:30 ب.ظ
سلام خدا قوت
به نظرتون جمعه ای که قصه توش نباشه جمعه است؟؟!!!
پس کجایین بانو ما منتظریم
دلم یه قسمت خیلی عشقولانه میخواد لطفااااا
ممنون که مینویسین و ممنون که اینطور راحت میشه ازتون درخواست کرد
شاذه سلام مژده جان
واقعاً! فکرشو بکن! جمعه بی قصه! اما از دست الهام بانو!
لطف داری عزیز دلم. ممنون که با دیر به دیر نوشتنام صبوری می کنی
پنجشنبه 4 آبان 1396 01:45 ب.ظ
سلام
قصه های یواشکی چند قسمتش نیست تو سایت
شاذه سلام
چک کردم همه اش هست ولی اگر فایلشو می خوای ایمیل بذار برات بفرستم
چهارشنبه 3 آبان 1396 08:44 ق.ظ
سلام شاذه عزیز ، خیلی وقت بود که نمی رسیدم وبلاگ ما رو دنبال کنم ، چند وقت پیش دلم یه دفعه برای دنیای ساده و دوست داشتنی و شخصیت های جال ب تنگ شد و دوباره اومدم سراغ وبلاگ قدیمیتون
خوشحالم که هنوز می نویسید و ممنون برای حس خوبی مکه از خوندنشون دارم .
راستی یه سوال تو این وبلاگ جدید هم آرشیو داستان ها رو دارید یا از همن قدیمی باید بگیرم ؟
شاذه سلام دوست من
خیلی ممنونم. لطف داری که به یادم بودی
متشکرم. خوشحالم لذت می برین
بیشترشون تو وبلاگ قبلی هستن. اما این اواخر پی دی اف نکردم. اگر می خواین، ایمیل بذارین فایل ورد هرکدوم از قصه ها که نیستن و می خواین رو براتون بفرستم.
سه شنبه 2 آبان 1396 12:04 ب.ظ
سلااااااام علیکم
خوش برگشتی شاذه جونم
درک میکنیم که مشغله های زندگی باعث بشه گاهی دیر به دیر بیایی پیشمون
عالی بود این قسمت
چه میلاد آقایی به به اصن قند و نبات
خواهش میکنم زود تمومش نکن
اقلا یه کم از نامزدی و ماجراهاش برامون بنویس
دمت گرم
نفست حق
عزتت افزون
شاذه سلااااااام به روی ماهت
متشکرم عزیزم. لطف داری
متشکرم عزیزم
گله این پسر! ماه!
چشم. نهایت تلاشم رو می کنم که ادامه اش بدم
زنده باشی. سلامت و دلشاد
سه شنبه 2 آبان 1396 12:09 ق.ظ
شاذه
دوشنبه 1 آبان 1396 09:06 ب.ظ
ممنونم از شما که اومدی دوباره
شاذه خواهش می کنم عزیزم
دوشنبه 1 آبان 1396 08:36 ب.ظ
پس این دو تا هم بخیر و خوشی دارن ازدواجج میکنن.
شاذه بلی بلی
دوشنبه 1 آبان 1396 06:30 ب.ظ
سلام شاذه جونم ... همیشه به ‍شادی و سلامتی ان شاءالله .
چه خوب که الهام بانو رو پیداش کردی ... چه با دست پر و خبرای خوب هم اومده ....
عروس خانوم پر کار بالاخره بله رو ‍گفت !!!! هوووووووووووووورا ...
خدا به میلاد خان هم صبر بده که با این دینا خانوم پرمشغله بتونه بخوبی و خوشی کنار بیاد ...

دست ‍گلت سلامت شاذه بانوی عزیز و نازنین ....ایامت همیشه آرام و سبز !!!
شاذه سلام سهیلای نازنینم
خیلی ممنون. سلامت باشی و دلشاد عزیزم
دلم می خواست بهتر از این باشه
با کلی نااااز
الهی آممممین

متشکرم عزیزم. خیلی ممنون. به همچنین
دوشنبه 1 آبان 1396 06:05 ب.ظ
سلام عزیزدل خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
خداقوت
عالی مثل همیشه, و کلی اطلاعات مفید, ممنون شاذه جانم
دینا از منم قاطی تره
شاذه سلام گل دختر
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی مهربونم؟
سلامت باشی
لطف داری عزیزم. ممنونم
طفلک مشکل داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :