تبلیغات
ماه نو - شگفتی تولد (پایان)
 
ماه نو
سه شنبه 9 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
سلام به روی ماه دوستام

اینم قسمت آخر... امیدوارم این قصه تونسته باشه حرف خودش رو برسونه...

می خوام برم آشپزخونه تکونی. سخته. از همین الان عزا گرفتم ویش می لاک



نوزاد خیس و کثیف را اینقدر نگه داشت تا صدای گریه اش اتاق را پر کرد. بعد او را به مادرش سپرد که با روش بیحسی نخاعی جراحی شده و بیدار بود. آناهیتا کنار بیمار ایستاده و مراقب بچه بود. دینا مشغول تمیز کردن رحم و لایه لایه دوختن جداره هایی که بریده بود شد. صدای قربان صدقه رفتن مادر و ناله های ملایم نوزادش که انگار به مادرش جواب می داد را می شنید. آن چه که به میلاد گفته بود از عمق وجودش آمده بود. احساس می کرد تازه متولد شده و برای اولین بار میلاد را می بیند. میلادی که همیشه بود و گویا همیشه می شناخت. میلادی که همین الان هم دلتنگش بود.

کودک را از مادر جدا کردند تا تمیزش کنند و لباس بپوشانند. دلش می خواست بگوید: جداش نکنین. دلش تنگ میشه. دل هر دوشون تنگ میشه.

کارش را تمام کرد. احساس تعلق خاطر احساس شگفت انگیزی بود. نمی دانست بیمارش الان با دیدن فرزندش چه حالی دارد یا فرزندش با آرام گرفتن در آغوش مادرش چه حسی داشته است؛ اما می دانست تولد شگفت انگیز است! احساس امشبش درست مثل متولد شدن بود. نمی دانست حسش بیشتر شبیه نوزادیست که الان از شکم و بعد آغوش امن مادرش جدایش کردند است یا مادرش که از جزئی از وجودش جدا شد و شاید الان احساس تنهایی و ترس می کند...

بیرون آمد. شوهر نگران بیمارش رنگ به رو نداشت. به او اطمینان داد که همه چیز خوب پیش رفته است.

کمی بعد وقتی لباس عوض کرده بود و می خواست به خانه برود، گوشیش را از کیفش در آورد. بی توجه به ساعت شماره گرفت.

_: سلام دیناجان.

چشمش به ساعت بزرگ سالن ورودی بیمارستان افتاد.

+: سلام. وای ببخشید خیلی دیره! فکر می کردم مامان اینا هنوز اونجا باشن. گفتم بپرسم.

_: نه رفتن. تو کجایی؟

+: بیمارستان. کارم تموم شده دیگه دارم میرم خونه.

_: بمون میام دنبالت. این وقت شب تنها رانندگی نکن.

+: میلاد من تنها امدم ها! همین یه ساعت پیش.

_: هنوز لباس عوض نکردم. ماشینمم بیرونه. ظلمه که نیام.

+: باشه اگه اینقدر آماده ای که چی بهتر از این؟

_: امدم. فعلاً خداحافظ.

+: خداحافظ.

گوشی را توی کیفش گذاشت. سرش را عقب برد و به ستون پشت صندلی اش تکیه داد. چشمهایش را بست. نفهمید کی خوابش برد.

دستی زیر گردنش نشست. میلاد آرام گفت: پاشو گل دختر. جا از این ناراحتتر نبود بخوابی؟

چشم باز کرد و خواب آلوده گفت: خیلی خسته ام.

میلاد زیر بازویش را گرفت و گفت: بیا. چند دقه دیگه می رسی خونه و می تونی راحت بخوابی. تلفنتم خاموش کن. به استراحت احتیاج داری.

خیلی نمی شنید چه می گوید ولی این که آنجا بود و دینا مجبور نبود با این خواب آلودگی رانندگی بکند خیلی خوب بود.

جلوی خانه اش که توقف کرد دینا سعی کرد بیدار شود. چشم باز کرد و نگاهش کرد. لبخند خماری زد و گفت: ممنون که امدی.

میلاد دست روی شانه اش گذاشت و گفت: خواهش می کنم. مراقب خودت باش. تلفنتم خاموش کن و آسوده بخواب.

حرفش را قبول کرد. بی سر و صدا وارد خانه شد. تلفن را خاموش کرد و ده دقیقه بعد خواب خواب بود.

 

پدر و مادرش به روستا برنگشتند. همان جا ماندند و مشغول تهیه ی جهیزیه و تدارک مراسم شدند. دینا اما به دور از آن چه که آنها با شوق و ذوق انجام می دادند درگیر احساسات جدیدش بود که انگار افقهای تازه ای به رویش گشوده بود. طوری که متعجب بود که تا پیش از این بدون میلاد چگونه زندگی می کرد؟! میلاد الان در لحظه لحظه اش حضور داشت. کمکش می کرد، همراهش بود.

برای میلاد هم روزگار رنگ تازه ای گرفته بود. بعد از سالها تلاش برای به دست آوردن دل دینا حالا در روح و جانش جاری شده بود. دینا را با تمام وجودش می خواست. در کنار این همه عشق، کمک کردن به روح آسیب دیده ی دینا خیلی سخت می نمود ولی دینا با چنان تلاشی همکاری می کرد که سختیش کمرنگ میشد.

هیچ کدام دلشان نمی خواست که دینا به دکتر دیگری مراجعه کند. هرروز که می گذشت اعتماد بنفس دینا بیشتر و حال و روزش بهتر میشد. انگار مثل ققنوس از خاکستر خودش دوباره متولد میشد و زندگی تازه ای را تجربه می کرد.

پایان

غروب روز نهم آبان نود وشش

شاذّه






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آبان 1396 09:05 ب.ظ
اوهوم اوهوم...یا الله
صابخونه!
شاذه سلام سلام
سه شنبه 23 آبان 1396 06:51 ب.ظ
خداروشکر منم خوبم. اشکالی نداره یکم استراحتم لازمه :)
شاذه دارم برمی گردم :)
سه شنبه 23 آبان 1396 06:38 ب.ظ
سلام شاذه جونم . خوبی ؟ خوشی ؟
آشپزخانه تکانی به خیر و خوشی انجام شد ؟
الهام بانو چطوره ؟ دلمون براتون تنگ شده .
جای شخصیتهای دوست داشتنی قصه هات توی روزهامون خالیه .
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی بانوی عزیز و نازنین .
شاذه سلام سهیلاجونم
خوب و خوشم به لطف خدا. تو خوبی مهربونم؟
نه متاسفانه خورد به پیک کاری آقای شوهر فعلا معلق مونده. دعا کن زودتر به سرانجام برسه. خیلی بهم ریخته ام
خوبه. بالاخره داستان جدید رو لو داد الحمدالله. زود میام ان شاءالله
متشکرم. به همچنین شما
دوشنبه 22 آبان 1396 09:00 ب.ظ
شاذه
دوشنبه 22 آبان 1396 09:32 ق.ظ
مثل همیشه دلنشین و بی نظیر
سالها عاشق رمان بودم و الان چند سالی میشه که نخوندم، هر کتابی شروع میکنم برام جذابیت نداره اما قصه های شما رو مرتب دنبال میکنم و واقعا لذت میبرم ازشون، حس زندگی توشون جریان داره، واقعا باید احسنت گفت به خدایی که این استعداد رو به شما بخشیده
بی صبرانه منتظر قصه جدیدم
شاذه نظر لطفته همراه مهربانم
در هر صورت که فتبارک الله احسن الخالقین
متشکرم عزیزم
یکشنبه 21 آبان 1396 07:34 ب.ظ
سلام بر عزیز مهربان
خوبی؟خوشی؟ سلامتی؟
خداقوت
دلم برات تنگیده بود گفتم احوالی بپرسم
شاذه سلام گل دختر قشنگ
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی نازنینم؟
سلامت باشی. دل به دل راه داره. منم حسابی دلتنگ و کلافه ام. حیف که هیچ قصه ای تو ذهنم نیست
یکشنبه 21 آبان 1396 09:19 ق.ظ
نه از اول بودم چه تو نودهشتیا چه وبلاگ قبلی ولی با آخری که یه جورایی آخر آزاد باشه نمیتونم ارتباط برقرار کنم من هر قسمتی که میخونم برای قسمت بعد خب فکرم مشغوله
شاذه سالهاست که دارم تلاش می کنم که پایان قصه هام بهتر بشه اما متاسفانه پیشرفت چندانی نکردم. اواخر قصه که می رسه انگار یه ذغال گداخته کف دستمه، می خوام پرتش کنم و برم. خیلی خیلی پایان نوشتن برام سخته.
چهارشنبه 17 آبان 1396 05:50 ب.ظ
سلام مجدد
وای خب خداروشکر
دشمنت شرمنده عزیزم
ولی نزدیک بود قلبم بشکنه ها
ان شاالله با سلامتی و دلخوشی تموم بشه تعمیرات و خونه تکونی
اربعین هم تسلیت
التماس دعا
شاذه سلام عزیزممم
سلامت باشی
آخ آخ آخ... خوب شد فرصت کردم به دادش برسم
خیلی از محبتت ممنونم مهربونم
متشکرم عزیزم. به همچنین
دعاگویم و التماس دعا دارم
چهارشنبه 17 آبان 1396 02:12 ب.ظ
ای وای !
دیدی آدم یه نظری میذاره حالا هی میخواد همونو تکرار کنه ؟
بیخیال !
انقد یادمه که قربون صدقه ات رفته بودم و نوشته بودم برای من یکی لا اقل درس این بود که باید آدمهای همین حوالی ام رو کمی جدی تر بگیرم !
لزوما نباید یکی از فضا بیاد که برام جذاب باشه
این ایراد بزرگ منه
شاذه ای جانم! عزیزمی
سخت نگیر. همه چی نسبیه. هیچکس صددرصد خوشبخت نیست و قطعاً همه ی خوشبختی بستگی به طرف مقابل نداره. ولی آرامشی که کنار همسر خوب هست هیچ جا نیست
امیدوارم همین روزا خبر خوش نامزدیتو بشنوم
سه شنبه 16 آبان 1396 02:23 ق.ظ
کامنت من کو؟؟؟ نگو ثبت نشده که قلبم میشکنه
شاذه هست. هست. من نرسیدم زودتر جواب بدم. شرمنده
یکشنبه 14 آبان 1396 09:54 ب.ظ
سلام علیکم
خوبی شاذه جان
خدا قوت خسته نباشی
خونه تکونی تموم شد؟؟ مام یه مختصر خونه تکونی داشتیم
داستان تموم شد واقعا؟؟؟
عجب
امان از این الهام بانو
از ایناس که آدمو میبره به عرش بعد با کله میکوبونه به فرش
تازه رسیده بودیم به اوج داستان
شایدم از ایناس که دوست دارن تو اوج خدافظی کنن
ولی داستانو در کل خیلی دوست داشتم
خیلی خوب بود
منتظر داستان جدید هستیم بی صبرانه
شاذه سلام به روی ماهت
خوبم شکر خدا. تو خوبی عزیزم؟
سلامت باشی. نه متاسفانه نیمه کاره مونده. یه مقدار تعمیرات تو آشپزخونه باید بکنیم تا فرصت بشه انجام بشن و بعدش شروع کنم تمیز کاری ان شاءالله
خدا قوت! خونه تکونی خیلی خوبه
بله متاسفانه. توصیفت دقیقاً صحیحه. نمی دونم چرا این کار رو می کنه! خیلی نامرده
هااا... دوست داره تو اوج بره و تو افق محو بشه
خیلی ممنونم عزیزمممم. مرسییی
یکشنبه 14 آبان 1396 05:17 ب.ظ
سلام شاذه بانوی عزیز و نازنین ...
خسته نباشی نویسنده ی پر مهر .کار بسیار زیبا و پر باری بود . من که خیلی استفاده کردم و همینطور لذت بردم . مثل همیشه با قهرمانان دوست داشتنی داستانت روزهای خوشی رو تجربه کردم و کلی لذت بردم .
امیدوارم کار خانه تکانی رو هم با موفقیت به انجام رسونده باشی .
من با تاخیر این قسمت این قسمت رو خوندم . این چند روز توی راه سفر بودم و الان کنار مادر و پدرم روزهام رو همراه شما شب میکنم
یه جواریی برای من هدیه ی تولد هم بحساب میاد . شب تولدم نوشته شده بود
حس دینا رو کاملا درک میکنم . یاد خودم افتادم وقتی با همسرجان ازدواج کردم . همین حال رو داشتم و خیلی زود بهش وابسته شدم و فکر میکردم قبل از اون چطور زندگی میکردم .
امیدوارم الهام بانو جان هم از هوای خوب و آفتابی کوه و دشت کمال استفاده رو برده باشه و با ایده های جدید برگشته باشه . ما هم این بین به نوایی برسیم
روز نویسنده هم با تاخیر بسیار مبارکتون باشه نازنین بانو .
ایامتون همیشه به خوشی و شادی
شاذه سلام سهیلای مهربانم
سلامت باشی عزیزم. خیلی لطف داری. ممنونم که همراهمی و خوشحالم که لذت می بری
تموم نشده. افتاده تو یه سری تعمیرات خرده کاری و این حرفا... خدا کنه نتیجه خوب بشه
به به چه عالی! رسیدن بخیر! چشمت روشن
تولدت هم مبارک عزیزم
ای جان! چه خوب! حس خیلی خوبیه
منتظرشم ولی هنوز هیچ ایده ی قرص و محکمی تحویلم نداده متاسفانه
خیلی از لطفت متشکرم عزیزم. سلامت باشی و دلشاد
یکشنبه 14 آبان 1396 10:18 ق.ظ
واقعن پایان من درک نکردم

لااقل اول اخر داستان رو بنویس که قشنگ تر باشه
شاذه سالهاست که همراه قصه‌هامی. چی رو درک نکردی؟
یکشنبه 14 آبان 1396 08:57 ق.ظ
سلام شاذه جونم
خسته نباشید
داستان عالی تموم شد
و من عاشق اون حرف دینا شدم .. خیلی خوب بود
بی صبرانه منتظر داستان جدیدم
شاذه سلام مهروی نازنینم
سلامت باشی
نظر لطفته عزیزم. ممنونم
شنبه 13 آبان 1396 11:19 ق.ظ
سلامخوبین انشاالله؟آخ بعد از چند وقت این قصه تون خیلی چسبید..مخصوصا لحظه های تولد نوزاد ها که خیلی خاطره دلچسب بود تو این روزا برامخسته نباشید
شاذه سلام عزیزمممم
خوبم شکر خدا. تو خوبی گلم؟ نینیت خوبه؟
ای جونم. مرسی. سلامت باشی
شنبه 13 آبان 1396 09:28 ق.ظ
پس نظر من کوش ؟

باز خصوصی فرستادم اشتباهی ؟
شاذه اصلاً نیومده :( اینترنتا واقعا کولاکن!
چهارشنبه 10 آبان 1396 05:07 ب.ظ
سلام شاذه جانم خوبی؟خوشی؟سلامتی؟
بالاخره اینترنت ما بعد یه هفته وصل شد!
خداقوت, بیاییم کمک؟
خیلی داستان مفید و قشنگی بود, امیدوارم منم بتونم یه روزی مثل دینا بتونم تغییرات مثبت کنم و از اذیت و آزار خودم دست بردارم :|
ممنون شاذه مهربونم
شاذه سلام امید خوشگلم
خوب و خوش و سلامتم به لطف خدا. تو خوبی عزیزم؟
وای یه هفته! من بودم دق می کردم
سلامت باشی. بیا عزیزم. دو سه تا آدم قوی هم همراه خودت بیار می خوام زیر گاز و یخچال فریزر تمیز کنم. دیروز با پسرک یه کم جابجا کردیم. وای چقدر زیرشون کثیف بود
لطف داری عزیزم. ان شاءالله خوب و خوشحال و سلامت باشی همیشه
چهارشنبه 10 آبان 1396 03:50 ب.ظ
سلام شاذه جان
روزت مبارک عزیزم تو بهترین نویسنده دنیایی ممنون که با قلم بسیار زیبا و روونت حالم رو خوب می کنی
شاذه سلام ستاره ی درخشانم
خیلی از لطف و مهربونیت ممنونم عزیزم. خوشحالم که لذت می بری
چهارشنبه 10 آبان 1396 02:13 ب.ظ
سلام شاذه کدبان.ی عزیزم
مثل همیشه دلچسب و آرامبخش ، داستانهاتون برای رفع خستگی عالین ، میلاد میتونه به جای دارو تجویزشون کنه .
ان شاءالله کارهاتون به راحتی و آسون انجام بشن
چه موقع خونه تکونی هست !
شاذه سلام شهر نازنینم
نظر لطفته عزیزم. متشکرم
خیلی از محبتت ممنونم. خونه تکونی من مودیه دم عید الزاما تمیز نمی کنم. هر وقت سال که بتونم می کنم. دم عید هم اگر حسم کشید.
چهارشنبه 10 آبان 1396 01:48 ب.ظ
سلام
ممنون شاذه جان! خسته نباشی !!
این قصه ات رو هم دوست داشتم !
شاذه سلام بهارجان
خواهش می کنم. سلامت باشی
خوشحالم
چهارشنبه 10 آبان 1396 12:30 ق.ظ
یک عروسی و بزن و بکوبی هم جور میکردی شاذه جان.
این داستان خیلی عالی بود.خسته نباشی.
شاذه کاش الهام جان همکاری می کرد. نمی دونم چی شده. هرچی کردم نشد
نظر لطفته عزیزم. سلامت باشی
سه شنبه 9 آبان 1396 11:00 ب.ظ
واقعا تموم شد؟
شاذه واقعا... هرکار کردم حسش بیشتر یاری نکرد
سه شنبه 9 آبان 1396 09:45 ب.ظ
سلام عزیز
خسته نباشی. الهام بانو تو از قول من یه ماچ بکن
ویش یو لاک
داریم به چیپس پنیرمون نزدیک میشیم ظاهرا
شاذه سلام گلم
سلامت باشی. چشم. مرسی
متشکرم عزیزمم
ان شاءالله. ان شاءالله
سه شنبه 9 آبان 1396 09:42 ب.ظ
شاذه
سه شنبه 9 آبان 1396 09:35 ب.ظ
ممنووون عزیز دلم قشنگ بود
شاذه لطف داری مهربونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :