ماه نو
چهارشنبه 24 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
دوباره سلام
با یک شروع طوفانی در خدمت شما ام


دختری از شهر سپید

 

=: آیهان... آیهان... پاشو. پاشو ببین چه به روزم امده!

خواب آلوده روی تخت بهم ریخته ام نشستم. دستی به صورت زبرم کشیدم و لبخند زدم. هنوز به آن موهای نرم و نازک نمیشد گفت ریش، ولی از وقتی تیغشان می زدم کمی زبر شده بودند.

هنوز خواب و بیدار بودم. دایی روی صندلی میز تحریرم نشست و صورتش را با دستهایش پوشاند.

به دیوار خنک پشتم تکیه دادم. کمی خواب را از سرم پراند. پرسیدم: چی شده؟

بدون این که سر بردارد گفت: بدبخت شدم.

پوزخندی زدم و گفتم: بودی!

=: خفه شو.

_: من که خفه بودم. خودت به زور امدی بیدارم کردی. چی شده؟ به سلامتی ملوک خانم اینا جواب خواستگاریتو دادن؟ رد کردن؟ نه صبر کن ببینم. شایدم قبول کردن! هوراااا رفتی قاطی مرغا!

روی صندلی گردان چرخید. با رنگی پریده نگاهم کرد و گفت: دیگه خواستگاری ای نیست آیهان. دیگه هیچکس به من زن نمیده. همه می فهمن زن داشتم. آبروم رفت.

اخمی کردم. از جا برخاستم. توی هال سر کشیدم. کسی نبود. با این حال در را بستم و گفتم: میشه یواشتر حرف بزنی؟ می خوای آقاجون اینا هوار کشون بیان بالا؟ از کجا می خوان بفهمن؟ نکنه چایماجان می خواد بیاد ایران؟ ها؟ خب بیاد. اصلاً بیاد اینجا که چکار کنه؟ حتی اگه بیاد هم مجبور نیستی به خانواده معرفیش کنی. یعنی بهتره که نکنی. قول نمیدم خانم جون و آقا جون برخورد خیلی لطیفی باهات بکنن.

غرق فکر گفت: تو خیلی از سنّت بیشتر می فهمی آیهان. کاش منم سن تو بودم اینقدر می فهمیدم. اگه می فهمیدم اینجوری گند نمی زدم.

_: برو بابا! تو نابغه بودی که فرستادنت اون ور آب. من که ریاضیامو به زور پاس میشم.

=: کاش نمی فرستادن.

_: خب حالا چه مرگته؟ چرا حرف نمی زنی؟

=: چایما بهم زنگ زد... دیشب...

_: خب؟

=: داره ازدواج می کنه. با یه یارو همشهریش که اسپانیا زندگی می کنه.

_: خیلی خری پیمان! نمی خوای بگی که هنوز بهش علاقه داری؟! تو فقط به خاطر مستراح ایرونی تو خونه اش عقدش کردی. نکنه یادت رفته؟! و البته پلوهای مامان پزش!

=: پلوهاش عمراً مزه ی پلوهای مامان رو نمی داد ولی خب از هیچی بهتر بود.

_: حالا که چی؟ دایی نابغه ی دانشمند! از اون تاریخ نه سال گذشته. تو فقط شیش ماه رفتی انگلیس و یه عقد موقت با این دختره خوندی و تموم شده. تا حالا حتی با یه آهم ازش یاد نکردی. همه اش جوک بود که چقدر از اون بدبخت سوءاستفاده کردی و چقدر در حقت مادری کرده. حالا چی شده که فیلت یاد هندستون کرده؟

دایی پیمان لب به دندان گزید و به پنجره چشم دوخت.

حرصی ادامه دادم: یعنی یه درصد فکر کن خانم جون از این ایده خوشش بیاد. یک در هزار هم محاله قبول کنه! دختره تنها معیار پذیرفته ای که داشت مسلمون بودنش بود. و الا هم ازت بزرگتره هم سیاه پوسته هم مراکشی! آخه عقل کل یه غلطی کردی تموم شده رفته! الان چه مرگته؟ بذار شوهر کنه بره. چکار به تو؟

تو مرامم نبود با بزرگتر اینطوری حرف بزنم. اینطوری تربیت نشده بودم. ولی دایی پیمان فرق می کرد. رفیقم بود. همه اش نه سال اختلاف سنی داشتیم.

یهو گریه اش گرفت و با بغض گفت: بدبخت شدم آیهان. بدبخت شدم.

سرش را روی میز گذاشت و زار زار گریه کرد. تکان بدی خوردم. ناباورانه نگاهش کردم. گفتم: چی داری میگی پیمان؟ تو که خوب بودی. پاشو مرد گنده. چرا گریه می کنی؟ ناسلامتی پریشب رفتی خواستگاری! یادت رفته؟

به سنگینی از جا برخاستم. از اتاق بیرون رفتم. بعد از این که دست و رویم را شستم، با یک لیوان آب خنک به اتاق برگشتم. آن را روی میز جلویش گذاشتم و گفتم: پاشو جمع کن خودتو. این اداها بهت نمیاد. حاضرم قسم بخورم که عاشقش نبودی. حالا یه دفعه چت شده نمی فهمم.

پیمان سر برداشت. کمی از آب نوشید و با صدای گرفته گفت: چومیچا داره میاد ایران.

نفهمیدم چی گفت. گیج نگاهش کردم و پرسیدم: چومیچا چیه؟

خیسی اشک را با کف دست از گونه اش گرفت و گفت: آدمه. یعنی خورشید. به زبون بربرها!

لب تختم نشستم و با سرخوشی گفتم: بازم نفهمیدم چیه.

با صدایی که انگار از ته چاه می آمد نالید: دخترمه.

خیز برداشتم و پرسیدم: هان؟!

دایی بین هق هق هایش توضیح داد: وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم بهم گفت حامله است. گفت تو بچه تر از اونی که بتونی سرپرستیشو قبول کنی. می برمش مراکش. پیش خونوادم بزرگش می کنم. اونا می دونن شوهر داشتم. قبولش می کنن. می دونی آیهان... باباش تو عقدمون بود.

متحیر زمزمه کردم: حالا داره میاد ایران؟ دخترت؟....

دایی بیست و پنج سال داشت. نابغه ی ریاضی بود ولی رفتار اجتماعیش اینقدر کودکانه بود که پدر بودن اصلاً بهش نمی آمد!

برعکس من که ریاضیم صفر بود. به زحمت دو دوتا چهار تا کردم و نالیدم: هشت سالشه...

سری به تأیید تکان داد و لب زد: هشت سالشه. مادرش داره میره اسپانیا که با شوهرش تو یه آپارتمان چهل متری زندگی کنه. نمی خواد دخترشو با خودش ببره. خونوادشم گفتن سرپرستیش شرعاً و قانوناً با پدرشه. باهم رفتن اسپانیا. براش بلیت گرفته. چهارشنبه صبح با پرواز مادرید میاد تهران...

با تته پته پرسیدم: ت تهران؟ ف فارسی بلده؟

سری به نفی تکان داد و گفت: حتی یک کلمه.

حرصی گفتم: انگلیسی که ایشالا بلده؟ عربی؟

نگاهم کرد و گفت: خونوادش از اون بربرهای دو آتشه ان. تنها زبونی که بلده آمازیغیه!

_: چی چیییی؟ به خاطر خدا! چرا دارن پستش می کنن اینجا؟ یا خدا! پیمان فکر نمی کردم تا این حد خر باشی. چرا نگفته بودی بچه داری؟

با بیچارگی نگاهم کرد و گفت: نمی خواستم به عمق خریتم پی ببری. ولی الان دیگه همه می فهمن.

از جا برخاستم. چرخی دور خودم زدم. ناباورانه سر تکان دادم و بالاخره پیشنهاد کردم: بهش بگو به جای پست کردنش بفرستش پانسیونی جایی! بگو خرج زندگیشو می فرستی ولی نیاد اینجا! بیاد اینجا غوغا میشه پیمان! خانم جون سکته می کنه.

=: بچه مه آیهان...

عصبانی گفتم: از کجا معلوم؟ اصلاً شاید بچه ی یکی دیگه باشه. می خواد آویزونش کنه به تو.

=: موهاش مثل من بوره.

کلافه گفتم: قربون موهای طلاییت! یعنی موطلایی تو دنیا فقط تویی؟ هیچ پدر دیگه ای نمی تونه باشه؟

=: تست دی ان ای دادم. همون اول که به دنیا امد. هفت ماه بعد از این که برگشتم ایرون. فکر می کردم همون موقع پشیمون میشه و پرتش می کنه تو بغلم. سر و صدا کردم و گفتم این بچه ی من نیست. گفت ازش تست می گیرم. تو هم برو تست بده مقایسه می کنیم. رفتم تست دادم. نتایج رو برای همدیگه فاکس کردیم. نشون دکتر دادم. گفتن بچه مه. اصلاً... اصلاً بدون این حرفا هم معلوم بود. چایما خیلی مقیده. این وصله ها بهش نمی چسبید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آبان 1396 10:40 ق.ظ
سلام شاذه جان
من اومدم رمان زیبات رو بخونم
پست اول که حسابی هیجان انگیز بود تا ببینیم بعد چی میشه
شاذه سلام الیزابت گلم
خوش اومدی
مرسییییی
پنجشنبه 25 آبان 1396 09:54 ب.ظ
شما خیلی خیلی مراحمی شاذه جانم
ای جانم, رضای خوشگلم رفته بینایی سنجی, الهی که چشمای قشنگش همیشه زیبایی های دنیا رو ببینه
شاذه عزیییزمی
متشکرم مهربونم
پنجشنبه 25 آبان 1396 01:33 ب.ظ
شاذه مرسی میم جانم
پنجشنبه 25 آبان 1396 09:58 ق.ظ
سلام شاذه خانم
خوب یه مدت ولمون کردین به امون خدا و رفتین
خیلیییی داستان جالبیه ، این همه اسم و اطلاعات از کجا اومد یهو؟!
خیلی از سوژه خوشم و قلم نوشتنتون لطفا زودی قسمت بعدی رو بزارین
شاذه سلام عزیزم
اینقدر ذهنم خالی از قصه بود که گاهی فکر می کردم من واقعاً می تونم دوباره بنویسم؟؟؟ دیروزم اگه نینا هلم نداده بود هنوز مطمئن نبود که اینو شروع کنم
همه اش دیروز جمع شد تا دیروز فقط یه سوژه ی خام بود. با نینا نت رو زیر و رو کردیم و نتیجه شد این
خیلی ممنونم. ان شاءالله بتونم
پنجشنبه 25 آبان 1396 09:44 ق.ظ
در 17 سالگی ؟ بچه ؟به نظر تنها چارش اینه فرار کنه با دخترش یه جای دور.رسما خودشو بد بخت کرده
شاذه بهترین پیشنهاد!
چهارشنبه 24 آبان 1396 11:01 ب.ظ
وای خیلی هیجان انگیزه
شاذه مرسییی
چهارشنبه 24 آبان 1396 10:18 ب.ظ
اوه مای گاد! بچه خارجکیه! اونم اول کاری!
آغا هنوز هضم نکردیم این همه ماجرا رو
خیلی هیجان انگیز بود, کاش زودی قسمت دوم برسه
ممنون شاذه جانم, شروع طوفانی و عالی بود
اهل کجان که اسم این شخصیت آیهانه؟ ترکمن مثلا؟ یا آذربایجان ها؟
شاذه یس یس یس
خودمم هنوز هضمش نکردم
مرسییییی. منم دلم می خواد. فعلا صبحی با حسن داریم ریاضی حل می کنیم تا یه کم آفتاب گرمتر بشه و پاشم رضا رو ببرم بینایی سنجی برای این طرح غربالگری سه تا پنج ساله ها...
خواهش می کنم عزیزممم
آیهان تا جایی که اطلاع دارم پدر پدرش ترک بوده و در فقدانش اسمش رو روی نوه اش گذاشتن و پسر قصه ما ترکی بلد نیست مگر این که الهام جان یهو فرمون رو بچرخونه و قرار باشه ترکی حرف بزنیم که مزاحم تو بشیم
چهارشنبه 24 آبان 1396 09:00 ب.ظ
شاذه عزیز سلام
شروع داستان جدید مبارك مطمئنم مثل بقیه زیبا و دوست داشتنى خواهد بود❤️❤️
شاذه سلام زهره جان
ممنون. لطف داری دوست مهربونم
چهارشنبه 24 آبان 1396 06:43 ب.ظ
ببینین قهوه دادن به من چه شروع طوفانی یی داشت:))) بیشتر ازین كارا بكنین ببینیم چی در میاد:))
شاذه تشریف بیارین منزل خودتونه :)))) البته خاصیت کلمپه هم بود. گفته باشم :دی
چهارشنبه 24 آبان 1396 06:01 ب.ظ
سلام سلام
اوخ اوخ اوخ...عجب ماجرایی...از همین اولش که هیجان انگیزه
غیبتتون موجه شد رفیق
شاذه سلام به روی ماهت
مرسییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :