ماه نو
پنجشنبه 25 آبان 1396 :: نویسنده : شاذه
اینم قسمت سوم. قسمت دوم رو جا نندازین


تیری توی تاریکی زدم و گفتم: من یه کم لواشک خریدم میرم با بچه ها...

از جا پرید و گفت: جدی؟ به منم میدی؟         

بدون جواب بیرون رفتم. به دنبالم آمد. مامان هم بیرون آمد. توی گاراژ که رسیدیم زرین پرسید: لواشک کو؟

دستهایم را توی جیبهای شلوارم فرو بردم. نگاهی به مامان که کنار در ایستاده و عصبانی نگاهم می کرد انداختم. دوباره رو به زرین کردم. البته خیلی مؤدب چشم به دمپایی های پلاستیکی و ناخنهای پایش با آن لاکهای قرمز گوشه پریده دوخته بودم.

_: می خرم برات. می خواستم بیایی بیرون.

=: مسخره! بیام بیرون چکار کنم؟

سر برداشتم و نیم نگاهی به او انداختم. گفتم: دایی با آقاجون اینا کار خصوصی داشت.

=: کار خصوصی؟! اصلاً واژه ی خصوصی و عمو می تونن کنار هم بشینن؟ عمو کار خصوصی نداره. مثلاً همین خواستگاریش قبل از خودش ما خبر شدیم. مگه نه؟ حالا چی شده؟

مامان بالاخره طاقت نیاورد. جلو آمد و پرسید: اینجا چه خبره؟

زرین برگشت و گفت: میگه بیا بیرون عمو کار خصوصی داره. مضحک نیست؟

مامان با اخم نگاهم کرد و گفت: یه چیزی شده که تو به من نمیگی.

آدم دروغ گفتن نبودم آن هم به مامان! اصلاً مگر میشد به مامان دروغ گفت؟

زرین هیجان زده پرسید: واقعاً؟ چی شده به منم بگین.

مامان نگاه تندی به او انداخت. دوباره رو به من کرد و گفت: بریم خونه حرف بزن. زرین تو هم برو خونه. فعلاً نرو پیش آقاجون اینا.

=: من تنهایی تو خونه حوصله ام سر میره. هیچکس نیست. بچه ها هم پایینن.

_: خب بمون پایین.

=: گرمه! کی حال داره بابا؟ تازه منم می خوام بدونم چه خبره؟ کپک زدیم بس هیچ خبری نیست. عموپیمانم که خواستگاریشو رد کرده. تا حالا دخترا رد می کردن. ندیده بودیم پسرا رد کنن!

حوصله ی افاضات زرین را نداشتم. دلم شور میزد. به مامان نگاه کردم و تند گفتم: مامان میشه لطفاً با زرین برین خونه ما؟ هم زرین خانم به کولرشون برسن، هم من برم ببینم دایی دانشمندم چه غلطی داره می کنه. مسئله ی مرگ و زندگیه مامان جان. راستی...

مامان گفت: جون به لبم کردی پسر! اونجا چه خبره؟

_: مامان جون خواهش می کنم.

مامان دوباره گفت: زرین برو خونتون. من با تو میام خونه آقاجون. سعی نکن زیر آبی بری آیهان.

دو دستی توی سرم زدم و گفتم: زیر آبی چیه مامان جان؟ من روی رو! قول میدم بعدش بیام از سیر تا پیاز ماجرا با کباب و سبزی خوردن اضافه براتون تعریف کنم. زرین رو بردارین برین خونه ما.

زرین گفت: باشه. پس یادت نره هم قول کباب دادی هم لواشک ها! مرده و قولش!

مامان نفس عمیقی کشید. خیلی نگران شده بود ولی مجبور شد برود. دم آخر یک دفعه گفتم: مامان تو کشو بالایی دراورم یه لواشک انار هست بدین زرین. ولی زرین نره تو اتاقم ها.

مامان سری به تأیید تکان داد و گفت: حساب تو یکی رو من سر فرصت باید برسم.

بدون جواب خودم را توی خانه ی آقاجون پرت کردم. دایی هنوز اول قصه بود. نگاه سوالی ای به من انداخت که توجهی نکردم. یک لیوان آب از ترموس روی میز ریختم و لاجرعه سر کشیدم. بعد صندلی کنار ترموس را از زیر میز عقب کشیدم و همان جا نزدیک در نشستم.

آقاجون از دایی پرسید: خب چی می خوای بگی؟ اصلاً چی شده که یاد خاطراتت افتادی؟

خودم را به نفهمی زدم و پرسیدم: چی میگه؟

خاله مهدیه در حالی که یک سیب درختی توی بشقاب قاچ می کرد گفت: یاد جشنواره خوارزمی و اون دوره کلاسی که بورسیه شد و رفت انگلیس افتاده.

_: کاشکی دکتراشم می رفت انگلیس چند سالی از شرش خلاص می شدیم. ها دایی؟ بیا برو. نگران خونه تم نباش. خودم دوماد میشم میرم توش.

آقاجون خندید. خاله مهدیه گفت: بشین بچه دهنت بو شیر میده.

دستم دور لیوان آب حلقه شد. با احتیاط گفتم: مگه من چیم از داییم کمتره که این سنی داماد شد؟ نابغه ی ریاضی نیستم خب نباشم.

به سرعت لیوان را زیر شیر ترموس گرفتم تا به اولین کسی که نیاز داشت برسانم. دایی با ترس نگاهم کرد.

خانم جون با خنده گفت: چرا مزخرف میگی بچه؟ داییت که هنوز عزب اوغلیه. تو هم ایشالا به موقعش.

نه ظاهراً کسی آب نمی خواست. خودم جرعه ای نوشیدم و گفتم: نه خب من عجله ای ندارم. الکی گفتم. یعنی خیلی الکی هم نگفتم.

خاله مهدیه از جا برخاست. بشقاب سیب پوست کنده را جلوی آقاجون و خانم جون گذاشت و با خنده گفت: همه پسرا این سنی فکر می کنن دوماد شدن آسونه. یه کم بزرگتر بشن می فهمن به این آسونیم نیست. با اجازتون. من برم ناهارم رو باره. فعلاً خداحافظ.

نفسی به راحتی کشیدم و چشمهایم را برای چند لحظه بستم. یاد مامان افتادم که الان دل توی دلش نبود. باید عجله می کردم.

خاله که رفت دوباره سعی کردم. نگاهم بین آقاجون و خانم جون چرخید. آقاجون با آرامش سیب می خورد و خانم جون با نیمه اخمی بافتنی ای که داشت می بافت را بررسی می کرد.

_: آقاجونم قبل از ازدواج با شما یه بار دیگه دوماد شده بودن.

چشمهای دایی برق زد. سوژه ی خوبی پیدا کرده بودم.

خانم جون بدون این که نگاهش را از بافتنی اش بگیرد با همان نیمه اخمش گفت: ازدواج که نبوده. تهرون تو خونه عموجان نامحرم بوده. اقدس خانمم یه دختر به خونه مونده ی بزرگتر از خودش. یه مدت صیغه اش کرده که رفت و آمدش آسون بشه. چون عموجان خدابیامرز خیلی مقید بودن. بعدشم مدت صیغه تموم شده و برگشتن سراغ این دخترعمو.

هر دو با لبخند عاشقانه ای به هم نگاه کردند.

_: قربون آدم چیزفهم. آقاجون تهرون بودن. تو مملکت خودی تو خونه ی عمو. این بچه همه اش شونزده سالش بود، تو مملکت غریب اونم نامسلمون، با اون همه حلال حرومی که شما یادش داده بودین.

اخم خانم جون غلیظ شد. بافتنی اش را روی پایش رها کرد و پرسید: چی می خوای بگی؟

آقاجون هم متفکرانه به من و دایی نگاه کرد. دایی با من من گفت: با یه دختر مسلمون آشنا شدم. یعنی تو اون کلاسی که می رفتیم باهم بودیم.

آب دهانش را قورت داد و با بیچارگی به پدر و مادرش نگاه کرد. نصفه لیوان آبم را جلویش گذاشتم. دست نزد. یک لیوان دیگر پر کردم.

دایی به زحمت ادامه داد: دلم لک زده بود برای دو لقمه غذا که با خیال راحت بخورم. اصلاً غذا چیه... یه هفته بود اونجا بودم یه دسشویی به دل خودم باشه نرفته بودم گلاب به روتون. چایما گفت تو خونه اش دسشویی ایرونی داره با شلنگ. این حرف مثل وعده ی بهشت بود! باور کنین.

آقاجون آهی کشید. خانم جون رو به من به تندی گفت: یه لیوان آب بده به من.

لیوان آب را سریع به او رساندم. دایی هم بالاخره نصفه لیوان آب را برداشت و جرعه جرعه نوشید. انگار داشت زمان می خرید. ولی من و آقاجون و خانم جون حوصله نداشتیم. می خواستیم هرچه زودتر این کابوس تمام بشود.

آقاجون با اخم پرسید: عقدش کردی؟

دایی پیمان مدافعانه گفت: موقت! همون شیش ماهی که اونجا بودم. پدرشم بود. یعنی اولش بود. داشت برمی گشت شهرشون. خوشحال شد دخترش تنها نیست. یه سوئیت داشت تو یه آپارتمان دانشجویی.

خانم جون بافتنی اش را برداشت و با اخم گفت: یه ... خوردی تموم شده رفته. چرا الان یادت امده؟ به خاطر همین به دختر ملوک خانم گفتی نه؟

اشکهای دایی جاری شدند. آقاجون تشر زد: مرد که گریه نمی کنه. داستان مال چند سال پیشه. چه ربطی به الان داره؟ نکنه هنوز دلت پیششه؟

خانم جون تند گفت: دختر خارجی نمیاری تو این خونه.

آهی کشیدم. دقیقاً می خواست همین کار را بکند. البته نه به عنوان همسرش.

دایی در حالی که به زحمت جلوی گریه اش را می گرفت گفت: نه. کاری به اون ندارم. اصلاً داره عروس میشه.

خانم جون باز تشر زد: خب دردت چیه؟

دایی به پایه ی میز چشم دوخت. اشکهایش پهنای صورت سرخ و سفیدش را تر کرده بودند. با صدای گرفته گفت: یه دختر دارم. داره میاد اینجا.

خانم جون از جا پرید. آقاجون مات به دایی نگاه کرد. من گوشی تلفن را از پشت ترموس برداشتم و به اورژانس زنگ زدم... محض احتیاط!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آبان 1396 12:22 ب.ظ
اورژانس!
شاذه محض احتیاط
شنبه 27 آبان 1396 01:03 ق.ظ
نه زرین نه
اون دختر خارجکیه
شاذه آهان! توله شیرمون تازه هشت سالشه! بذار از راه برسه حالا...
جمعه 26 آبان 1396 07:27 ب.ظ
اوج هیجان تمومش کردیا
مشتاق ادامشم
شاذه ما اینیم
متشکرم عزیزم
جمعه 26 آبان 1396 09:51 ق.ظ
سلام شاذّه گل.
ایشالا قلمت روز به روز توانمدتر بشه و یوقت بیخیال نوشتن نشی که حیفه.
من سرصبر تمام داستانای اون وب و این وبتو خوندم. عالیه و یه حس مهربونی تو همش هست که حال آدمو جامیاره.
درپناح حق، سالم و موفق باشی.
شاذه سلام ناهیدجان
خیلی ممنونم. لطف داری. متشکرم که همراهمی. سلامت باشی
جمعه 26 آبان 1396 09:36 ق.ظ
خوشمزه
شاذه نوش جان
جمعه 26 آبان 1396 12:35 ق.ظ
شاذه
جمعه 26 آبان 1396 12:16 ق.ظ
آقا این آیهان عالیه عالیییییی
می دونی منو یاد کی میندازه؟ شخصیت اصلی تو مجموعه دموناتا از دارن شان! کپ خودشه. اسمشو یادم رفته
به نظر من که آیهان میره با دختردایی
شاذه مرسی مرسیییی
هزار سال پیش خوندمش. ولی اگه بگی یه ذره یادمه که شخصیتش چه جوری بود یا اسمش چی بود یادم نیست
زرین؟ نمی دونم والا! فعلاً که درگیر دایی پیمان و هنرهای دنباله دارش هستیم
پنجشنبه 25 آبان 1396 10:53 ب.ظ
چه شخصیت جالبی داره این دایی.وای بخاطر توالت ایرانی
شاذه پسر بچه ی مهربانیه که مخصوصاً تو شونزده سالگی شدیداً به "مامان" نیاز داشته
پنجشنبه 25 آبان 1396 09:49 ب.ظ
اصلا من عاشق این داستان شدم
چقدر خنگولن این دوتا
کلی خندیدم
خدادلتو شاد کنه شاذه جانم
ممنون شاذه جانم, عالیه این داستان
شاذه منم همینطور خدا کنه تا آخرش خوب پیش بره. خیلی حیف میشه معمولی بشه
یعنی شاهکار آخرش اون زنگ زدن به اورژانس بود
خوشحالم که بهت خوش گذشته عزیزم. لطف داری
پنجشنبه 25 آبان 1396 07:23 ب.ظ
نههه ترو خدا ببخشین اتوکارکت شده ! منظورم سه پسته خب خوبه من عاشق هنرهای دایی جان و از این قبیل ماجراها شدم
شاذه امان از این اتو کارکت. من تا که گوشی جدید دستم می گیرم صدای کیبورد و اتو کارکتشو قطع می کنم
به قول یه رفیقی که می گفت زندگیش رو فدای دسشویی کرد
مرسی مرسی. ممنونمممم
پنجشنبه 25 آبان 1396 06:05 ب.ظ
سلام شاذه جونم
مثل همیشه عالی
شاذه سلام ستاره ی خوشگلم
ممنووونم
پنجشنبه 25 آبان 1396 05:50 ب.ظ
وااای خدا باورم نمیشه بعد از این همه وقت یه پست در یک روز خوندم ، عااالیییی بود
عاشق بامزگی این داستانم ، این طنز ظریفش فوق العاده است . هیجان زیر پوستیه بامزه ای داره و اینکه قراره آیهان بره با زرین؟! سوژه ی خیلی بی نظیریه و من عاشق این رابطه ی دایی خواهرزاده ای شدم
شاذه یه پست؟ هی روزگار... سه پست نوشتم میگه یه پست
متشکرمممم. خوشحالم که دوسش داری. با زرین؟ نه بابا فعلاً تا هنرای دایی جان رو لاپوشونی نکنیم به عاشقانه نمی رسیم
خیلی ممنونم عزیزم. این رابطه ی من و خواهرزادم و دو سه تا رفیق ده پونزده سال از خودم کوچیکترمه
پنجشنبه 25 آبان 1396 04:51 ب.ظ

درود بر شما،
سه قسمت را با هم خوندم گفتم تبریكی برای آغاز و تشكری برای زیبایی داستان عرض كنم.
افرین، افرین با این داستان زیبا.

شاذه سلام
خیلی متشکرم همراه مهربانم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :